| Tuesday 27 October 2020 | 00:55
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان محکم ترین بهانه پارت 8

رمان محکم ترین بهانه پارت 8

رمان محکم ترین بهانه پارت 8

وقتی صدای بازشدن درخانه به گوشم رسید انگار ته دلم خالی شد پاهایم حسی برای ایستادن نداشت .مادرم وارد آشپزخانه شد و گفت :-ثمین جان چرا نمیای با مهمونا احوالپرسی کنی ؟غریبه که نیستن بیا زشته
-باشه مامان جان میام شما برو
از روی صندلی بلند شدم چادرم را سرم کردم و پشت سر مادرم از آشپزخانه خارج شدم .زیر لب صلوات میفرستم تا آرامش پیدا کنم.
وقتی به جمع نزدیک شدم گفتم
-سلام خوش اومدید
به سمت خاله رفتم و با او و پریا روبوسی کردم .خاله گفت
-سلام به روی ماهت عروس خوشگلم .هزارالله اکبر چقدر نازشدی ثمین جان
-ممنون خاله جون .شما لطف دارید
عمو لبخند زد و گفت :
-سلام دخترم.ماشاءالله پسرم مثل خودم خوش سلیقه است.
صدای خنده همه بلند شد چشمم به پویا افتاد که لبخند بر لب داشت و سر به زیر به گلهای قالی نگاه میکرد.روی مبل کنار مادرم نشستم
خاله در حالی که لبخند میزد رو به مادرم گفت :سلام جان میبینی پسرم چه خوش سلیقه است .چه عروس زیبایی برام انتخاب کرده .عروسم مثل پنجه آفتاب می مونه .
-شما لطف داری محیا جان .آقا پویا هم ماشاءالله باوقار و آقاست خداحفظش کنه واستون
-از قدیم گفتن خدا در و تخته رو خوب جورمیکنه .
پریا که متوجه نگاه های پویا به من شده بود گفت :
-باباجون فکرکنم بهتره بریم سر اصل مطلب .داداشم طفلک آتیش عشق وجودش رو گرفته .میترسم کم کم بسوزه ها درست نمیگم عروس خانم؟
من که خنده ام گرفته بود سرم را پایین انداختم و چیزی نگفتم .کمی بعد همه خندیدند.و پویا که رنگش از خجالت سرخ شده بود ,گفت :
-ببخشید من چندلحظه میرم بیرون ,یادم اومد یه تلفن مهم دارم .
پویا از سرجاش بلندشد تا به حیاط برودکه عمو گفت :
-پویا جان یک لحظه صبرکن میخوام چیزی بگم بعد برو
-چشم بابا
-عماد فکرکنم قرارنیست این خواستگاری مثل خواستگاری های دیگه روال خودش رو بره ,با اجازه شما ثمین جان هم بره با پویا تو حیاط و حرفهای آخرشون رو بزنند ,قول و قرارها بمونه بعد اومدنشون.نظرتون چیه؟
-به نظر من که ایرادی نداره .ثمین جان شماهم با پویاجان برو
-چشم باباجان

من جلو رفتم و پویا پشت سرم به داخل حیاط آمد.
کناراستخر روی صندلی نشستیم پویا سر صحبت را بازکرد و گفت :
-نمیدونید چقدر نفس کشیدن تو فضای اونجا واسم سخت بود.
-برای منم سخت بود.بگم خدا پریا رو چیکار کنه با اون حرفاش
-واسه پریا بعدا دارم حسابی.تلافی نکنم پویا نیستم.
بگذریم از این حرفا .شما بگید دوست دارید همسر آینده اتون چه طور باشه ؟یعنی مرد ایده آل شما چه جور آدمیه؟
-مرد ایده آل من !!خب باید بگم دوست دارم همسر آینده ام اخلاق خوبی داشته باشه .اعتقاداتش با اعتقادات من همخوانی داشته باشه .منو درک کنه.این حرفها چه سودی داره وقتی من مرد ایده آل خودمو پیداکردم بهتره شما بگید همسر ایده ال تون باید چه جور آدمی باشه ؟
-خب به قول شما این حرف ها چه سودی داره وقتی منم همسر آینده ام رو انتخاب کردم .فکرکنم بهتره بریم داخل و شما جوابتون رو بدید تا این قضیه به خیر و خوشی تموم بشه
-به نظرتون زشت نیست بعد پنج دقیقه حرف زدن بگیم به تفاهم رسیدیم
-نه اصلا زشت نیست.من که باهمون نگاه اول عاشق شما شدم و فهمیدم که نیمه گمشده ام رو پیداکردم.
-امیدوارم پشیمون نشی
-نمیشم خیالتون راحت

پویا درحالی که لبخند میزد ,گفت :
-پس بهتره بریم داخل ,بفرمایید حق تقدم با خانمهاست
هردو باهم به داخل برگشتیم .همه از زود آمدن ما تعجب کردند و به ما نگاه می کردند.
عمواحمدگفت :پویا جان همه ی حرفاتون رو زدید .فکرکنم بهتربود یه خورده بیشتر باهم صحبت می کردید هرچی باشه حرف یک عمر زندگیه الکی که نیست.
پویا که از خجالت سرش را پایین انداخته بود فقط لبخندی زد و رفت روی مبل کنار عمو احمد نشست .خاله محیا هم نگاهی به من کرد و گفت :
-عروس خانم نظر شما چیه؟
نگاهی به والدینم کردم و گفتم :
-هرچی پدر و مادرم بگن .من حرفی ندارم
-پدر و مادر عروس خانم نظر شما چیه؟پسرم رو به غلامی قبول میکنید؟
-پدرم نگاهی به من انداخت و گفت :
-آقا پویا سرورماست.مبارکه ان شاءالله
همگی دست زدند .من هنوز باورم نمیشد که سرنوشت زندگی را به این زیبایی برایم رقم بزند .
نگاهی به پویا انداختم خوشحالی در چهره اش موج زد با خود آرزو میکردم که بتوانم پویا را در تمام طول زندگیمان همان طور شاد و باطراوت نگه دارم .با صدای پریا به خودم آمدم که میگفت:
-عروس خانم بفرمایید شیرینی
-ممنون عزیزم .نمیخورم
-یک دونه بردار بخاطر دل داداش مهربونم
-باشه مرسی پریاجان.ان شاءالله عروسیت عزیزم
پدرم و عمو تاریخ عقد و عروسی را مشخص کردند.طبق نظر بزرگترها قرارشد نیمه شعبان مراسم عقد و عروسی برگزاربشه
بعد از اینکه تاریخ مشخص شد خاله محیا گفت :
سلاله جان ,آقا عماد اگه اجازه بدید میخوام با این انگشتر که پویا جان به عنوان هدیه برای عروس خانم خریده عروس گلمو نشون کنم
پدرم گفت :اجازه ماهم دست شماست
سپس رو به پویا گفت:
-پویا جان از این به بعد مثل پسرم می مونی و میتونی هروقت دلت خواست اینجا بیای تا هم ثمین رو ببینی و هم باهم صحبت کنیدولی تا روزی که عقد نکردید نمیخوام پشت سر دخترم حرف و حدیثی پیش بیاد.منظورمو فهمیدی؟
-بله عموجان,حق با شماست.من هم نمیخوام پشت سر ثمین خانم حرفی پیش بیاد که باعث ناراحتی ایشون بشه و بهتون قول میدم که نگذارم چنین اتفاقی بیفته.
عمواحمد که از حرفهای پدرم متعجب شده بود گفت:
-عماد خیلی داری سخت میگیری هرچی باشه این بچه ها دیگه باهم نامزد شدن .
باتوجه به عرف جامعه بیرون رفتن بچه ها باهم البته با اجازه بزرگترها فکرنکنم ایرادی داشته باشه,درضمن بچه ها باید از فردا به فکرخرید و آماده کردن وسایل خونه اشون باشند,نمیشه که؟
-احمدجان طوری که من فهمیدم پویا جان طرفدارهای زیادی داره که ممکنه وقتی بچه ها باهم تو خیابون هستند ازشون عکس بگیرن و کلی شایعه بی سر و ته درست کنند.به نظر من بهتره که بین بچه ها صیغه محرمیت یک ماهه خونده بشه تا اونا راحت تر بتونن باهم برن خرید.نظرتون چیه؟
همگی به نشانه موافقت شروع کردند به دست زدن و من همه ی حواسم به پویا بود که چشم ازمن برنمیداشت.خاله محیا صدایم زد و گفت :
-ثمین جان بیا پیش پویا بشین تا صیغه محرمیت خونده بشه

درحالی که ضربان قلبم به شماره افتاده بود از روی مبل بلندشدم و رفتم کنارپویا نشستم .پدرم شروع کرد به خواندن صیغه محرمیت و پویا چشم دوخته بود به من و لبخند میزد و من هم که وجودم سرشاراز عشق به پویا بود .چشمانم رابستم و به آینده فکرکردم ,با صدای تبریک گفتن مادرم به خودم آمدم و گفتم:
-ممنون مامان جان
بعد از اینکه همه خانواده به من و پویا تبریک گفتند ,خاله محیا انگشتر را به پویا دادو گفت :
-پویا جان حالا که محرم شدید دیگه لازم نیست من عروست رو نشون کنم .بگیر خودت دستش کن.
-چشم مامان البته با اجازه عمو و خاله
پدرم که میخندید گفت:
-ایرادی نداره پسرم
پویا دستم را گرفت و انگشتر را به انگشتم کرد .در آن لحظه حس آرامش تمام وجودم را فراگرفت .خیلی آهسته به پویا گفتم:
-ممنونم پویا جان انگشتری که خریدی واقعا زیباست
-خواهش میکنم عزیزم قابل شما رو نداره

خاله محیا به من گفت :
-عروس خانم!نمیخوای واسه مادرشوهرت چایی بیاری.هرچی باشه چایی شب خواستگاری یک چیز دیگه است,مخصوصا واسه آقای داماد و مادرشوهر

با حرف خاله همه بلند زدیم زیر خنده.

من از روی میل بلند شدم تا به آشپزخانه بروم و چایی بریزم .پویا هم پشت سر من ایستاد تا او هم همراهم بیاید که عمو احمد گفت :
-کجا پویا خان!نترس ثمین فرارنمیکنه میخواد بره چایی بیاره.بهتره شما منتظر بمونی

پویا که از خجالت گونه هایش سرخ شده بود سرجایش نشست و گفت :
-میخواستم بهشون کمک کنم اخه
پریا در جواب برادرش گفت
-باباجون چرا داداشمو اذیت میکنید .راست میگه دیگه فقط هدفش کمک کردن و کنار ثمین موندن و جدانشدن بود همین.طفلک داداشم چطور انتظاردارید این غم هجران رو تاب بیاره .درست نمیگم ثمین جان؟؟
نگاهی به پویا کردم که عرق شرم بر پیشانی اش نشسته بود رو به پریا کردم و گفتم:
-چی بگم بهت اخه خواهرشوهر!مظلوم تر از اقا پویا کسی رو پیدانکردی اذیت کنی.
همگی باهم خندیدند.آن شب به خوبی و خوشی به پایان رسید.

روزها از محرم شدن و نامزدی من و پویا میگذشت .پویا هرروز به دیدنم می آمد و ما آن روز را باهم سپری میکردیم .من با تمام وجوداحساس خوشبختی میکردم و هرگاه که سرشار از خوشبختی می شدم ,احساس میکردم که بعد از این همه خوشبختی غم به سراغم خواهد آمدولی هربار با دیدن پویا همه ی غم ها از وجودم تهی میشد.
پویا شده بود نیمی از وجود من که اگر لحظه ای او را نمی دیدم پریشان خاطر میشدم.
من عاشق پویا بودم و هیچگاه فکر نمیکردم که روزی نتوانم بدون وجودکسی که عاشقشم زنده بمانم.

یک روز صبح وقتی از خواب بیدار شدم احساس عجیلی وجودم را فراگرفته بود .انگار قراربود اتفاق بدی برایم بیفتد دلشوره به جانم افتاده بود.
از اناقم خارج شدم به صورتم آبی زدم و از پله ها پایین رفتم در همان لحظه متوجه حضور پویا شدم که روی اولین پله در حالی که گل رز سفیدی در دست دارد,ایستاده و به من لبخند میزند.
از خوشحالی دیدار او دلم میخواست به سویش پروازکنم.روبه رویش ایستادم و گفتم :
-سلام! این موقع صبح اینجا چیکارمیکنی؟چرا بهم زنگ نزدی؟
-سلام خانم خانما.ناراحتی میتونم برما؟
-نه اصلا خیلی هم خوشحالم
-بفرمایید یک شاخه گل رز زیبا برای خانمی زیباتر

-چقدر خوشگله .خیلی ازت ممنونم پویا جان .این گل زیبا به چه مناسبت خریده شده؟
-این گل با دوتا هدف خریده شده ,بیا بریم تو حیاط تا واست توضیح بدم

-باشه بریم شدیدا مشتاق شنیدنم

واردحیاط شدیم .پویا روبه رویم ایستاد و گفت :ثمین جان اولین هدف این گل ,نشون دادن علاقه بیش از حد من به شماست
و دومین هدفش ,نشون دادن تاسفم از اتفاقی که افتاده و من هنوز دلشو پیدانکردم بهت بگم
-چه اتفاقی افتاده پویا؟جون به لب شدم بگو دیگه
-ببین عزیزم اتفاق بدی نیست فقط گفتنش واسم سخته
-پویا حرف بزن تا سکته نکردم

-خدانکنه گلم .راستش من باید واسه یه ماموریت کاری یک هفته برم شیراز .از این اتفاق خیلی ناراحتم ولی باید حتما به این سفر برم.

با شنیدن خبر رفتن پویا ,اشکهایم جاری شد .پاهایم توانی برای ایستادن نداشت روی لبه استخر نشستم .پویا با دیدن حال من گفت:
-ثمین جان چرا مثل بچه ها گریه میکنی ؟ثمین جانم؟اگه بگی به این سفر نرو ,نمیرم .به جون خودم قول میدم که نرم .وقتی تو ناراحتی قلبم نمیتپه عزیزدلم.ثمین جان میخوای که سفرم رو کنسل کنم فقط لازمه لب ترکنی .هوم؟
-نه برو قول میدم دیگه گریه نکنم ولی تو هم باید قول بدی هرروز صبح ,ظهر و شب بهم زنگ بزنی باشه ؟

-باشه عزیزم قول میدم.حالا دیگه بخند دخترلوسم.
-خودت لوسم کردی پس اعتراض وارد نیست .حالا کی میخوای بری ؟
-امشب ساعت 8 پروازدارم ,اومدم تا اون ساعت رو باهم باشیم.موافقی بریم بیرون؟
-اوهوم.بزار به مامان خبر بدم و آماده بشم.زودمیام
-باشه عزیزم.منتظرم.

مادرم در آشپزخانه مشعول آماده کردن میز صبحانه بود به سمتش رفتم و گفتم:
-مامان جان اگه با من کاری ندارید میخوام با پویا برم بیرون؟شب ساعت 8 پرواز داره .وقتی پویا رو رسوندم فرودگاه برمیگردم.
-برو .خوش بگذره .مواظب خودتون باش شب زود برگردی
-چشم .فعلا

سوار ماشین پویا شدم و او به راه افتاد.من در طول مسیر سکوت کرده بودم و هرگاه به پویا نگاه میکردم اشکهایم میریخت
پویا که متوجه شده بود گفت :
-ثمین جان اگه گفتی میخوام کجا ببرمت
-در حالی که بغض راه گلویم رابسته بود گفتم:
-نمیدونم.کجا؟
-میخوام ببرمت کوه تا هرچقدر دلت میخواد فریاد بزنی تا آروم بشی ,من هروقت دلم میگیره میرم کوه. خیلی بهم آرامش میده .امیدوارم به تو هم چنین حسی رو انتقال بده.

-چقدر خوب .من خیلی وقته کوه نرفتم .منم کوه رو دوست دارم قبلنا وقتایی که ناامید میشدم میرفتم کوه .وقتی استقامت کوه رو میدیدم سعی میکردم مثل کوه موقع مشکلات استقامت کنم
-دقت کردی من و تو چقدر هم عقیده ایم ؟

-اره خییییلی.

با این حرف هردو بلند خندیدیم و غم و غصه هایمان را به فراموشی سپردیم
لحظاتی بعد ما پایین کوه ایستاده بودیم .از ماشین پیاده شدیم.کوه مثل همیشه پربود از آدمهایی که برای فرار از هیاهوی شهر به انجا پناه آورده بودند

.
.
.
ادامه دارد…

پارت گذاری آنلاین این رمان به پایان رسید هفته آینده نسخه کامل رمان در فروشگاه موجود می شود برای خرید داری عموم

  • اشتراک گذاری
https://beautyvolve.ir/?p=13416
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.