| Monday 19 October 2020 | 16:17
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان‌دست‌سرنوشت‌پارت11الـــی15__به‌قلم‌کیمیاعیوضی

رمان‌دست‌سرنوشت‌پارت11الـــی15__به‌قلم‌کیمیاعیوضی

 

پارت11اززبان‌رها

 

https://beautyvolve.ir/
تازه داشتم چرت میزدم که یه پشه رف تو گوشم چرخیدم رو پهلوم اخیــــــــش رفت

دوثانیه بعد اومد نشست رودماغم دستمو اوردم بالا تا بزنم لهش کنم که

اون زودتر پریدو دستمو محکم کوبیدم به دماغم عصبی شده بودم سعی کردم بهش توجه نکنم وبه خواب خوشگلم

(همون شاهزاده ی سوار بر الاغشو میگم)😜فک کنم

که اینبار اومد نشست رو لبام اگه چیز کوچیکی به لبام میخورد قلقلکم میومد

قبل از اینکه صدای خندم اتاقو منفجر کنه عین جت نشستم روتخت ولی

با دیدن چیزی که روبه روم بود خشکم زد

اروشا با یه دستمال کاغذی تو دستش زل زده بود بهم چشمامو از رو حرص فشار دادم

این دختر اخرش منو دیوونه میکرد همینجوری زل زده بود بهم که یهو

خودمو انداختم روش چون انتظار این کارو نداش پرت شد رو زمین از پشت بغلش کردمو

شرو کردم به قلقلک دادن پهلوهاش جفتمون رو زمین داشتیم جفتک مینداختیم که

درباز شد وپرهام اومد تواول باچشای گردشده نگامون کرد ولی چن ثانیه بعد چشاش خندیدن

دستشو کشید رو لباش تا جلوی خندشو بگیره بلند شدم رفتم جلو آینه تازه فهمیدم پرهام به چی میخندیده

موهام شبیه جنگل شده بود ودماغم به خاطر ضربه ی قشنگی که بش زده بودم یکم قرمز شده بود

یه چشم غره واس اروشا رفتم که هنوزم پخش زمین بودو ریزریز میخندیدرفتم سمت دسشویی درحال انجام عملیات بودم

که صدای پرهامو شنیدم:مامان گف بهتون بگم خانواده ی سالاری برای شام دعوتمون کردن

پوفــــی کشیدمو باصدای بلند از همون دسشویی گفتم:بـــــــــــــاشه اومدم بیرون پرهام رفته بود واروشام داشت کمدشو زیر ورو میکردساعت6عصربود

حولمو ورداشتمو رفتم حموم یه دوش گرفتمو اومدم بیرون اروشا لباس پوشیده بودونشسته بود جلو میز ارایش

رفتم سمت کمد تا لباس انتخاب کنم چون شام خونوادگی بود یه لباس اسپرت انتخاب کردم یه بلیز مشکی که فیت تنم بود

واستینای بلندتنگش تایکم پایین تر از مچ دستم بودیقه ی گردی داشت وفقط رو قسمت سینش حروف انگلیسی بود

با یه شلوار جین کرمی کفشای عروسکی مشکیمم ورداشتم اول نشستمو

موهامو با سشوار خشک کردم حولمو دراوردم تا لباسامو بپوشم همینجوری سوت زنون داشتم

بلیزمو میپوشیدم که دیدم اروشا از تو اینه زل زده بهم تا نگاهمو دید سوتی زد وگفت:جــــــــــون جیگر کی بودی تو؟چشم غره ای بهش رفتمو گفتم:جیگر عمه ی خدابیامرزت بودم خندیدو به ارایشش ادامه داد

وقتی لباسمو پوشیدم نشستم جلو میز ارایشم اتاق منو اروشا یکی بود ینی خودمون خواستیم

تو یه اتاق باشیم دوتا تخت گوشه ی اتاق بود ودوتا میزارایش روبه روشون

حموم ودسشویی این سمت اتاق بود ویه کمد بزرگ که از وسط جدا شده بود کنارش یه میز تحریر که لپتابم روش بود

ولی بیشتر از همه من عاشق اون کمد کوچولو بودم که گوشه ی اتاق بود ومن واروشا تو سفرامون هر حشره ای پیدا میکردیم میذاشتیمش تو

جعبه وتو اون کمد کوچولو جاش میدادیم اتاقمونو دوس داشتم هربار که میومدیم شمال وچیزای جالب

پیدامیکردیم میچسبوندیمش به دیوار یا از رو سقف اویزونش میکردیم..خل بودیم دیگه چه میشه کرد

دست از انالیز اتاق خوشگلمـــون ورداشتمو به خودم تو اینه خیره شدم

پوست سفید ابروهای بلندوکشیده که بش دس نزده بودم دماغ معمولی ویکم سربالا ولبای گوشتی

فرم صورتم بیضی بودو همین صورتمو قشنگ تر کرده بوددست دراز کردمو ریملمو ورداشتم

عاشق ریمل زدن بودم با کرم وپنکیک واین چیزا میونه ی خوبی نداشتم وفقط تو عروسیا استفاده میکردم

شرو کردم به ریمل زدن انقد زدم که پلکام بلند وپرپشت شدن یه رژ قهوه ای کمرنگ ورداشتمو کشیدم به لبام

یه رژگونه ی اجریم کشیدم به گونه هام..موهامو شونه کردمو فرق وسط بازشون کردم

نگاهی به اروشا انداختم رژ جیگریشو زد وبلند شدنگاهی به سرتا پاش انداختم

پارت12اززبان‌رها


یه تاپ مشکی پوشیده بود که یقش یکم باز بود

روی تاپش یه بلیز استین بلند پوشیده بود که فقط تور بود وخطای راه راهی داشت

استیناشم یکم حالت فون داشتنو از ارنج به پایین گشاد شده بودن

یه جین اسمونی پوشیده بود که کمربند مشکیش کمرشو باریک تر نشون میداد

پاچه های شلوارش کوتاه بودنو ساق پاهاش حسابی تو چشم بود

کفشای بندبندی مشکیشم پوشید وکت مشکیشو انداخت رو شونه هاش

یهو با صداش به خودم اومدم:بسه تموم شدم واسه شوهر نداشتم چیزی نموند

خندیدمو شنل کرمی رنگمو انداختم رو شونه هام

شال مشکیمو ورداشتمو از اتاق زدم بیرون اروشام پشت سرم اومد بیرون یه شال ابی دستش بود

رفتیم پایین ورو کاناپه نشستیم مامانم از اتاقش که طبقه ی پایین بود اومد بیرون وپشت سرشم بابام

فداشون بشم خیلی خوشتیپ شده بودن بابام یه پیرهن کرمی پوشیده بود با کت وشلوار قهوه ای سوخته

قدش بلند بودوبه خاطر ورزشایی که همیشه دنبال میکرد هیکل رو فرمی داشت نگاهی به

مامانم انداختم یکم تپل بودیه کت ودامن قهوه ای پوشیده بود با ساق مشکی ضخیم یه شال مشکیم رو سرش بود

دمشون گرم بااین سنشون هنوزم باهم ست میکنن مامان وبابا عاشق همن و میدونم اگه یه روزی خدایی نکرده یکیشون نباشه

اون یکی نمیتونه زندگی کنه لبخندی به عشقشون که از چشماشونم معلوم بود زدم

بهشون سلام کردیمو بلندشدیم بالاخره اقا دومادم تشریف فرماشدن داداشمو میگم خیلی جیگر شده بود

ولی نه به خاطر خوشگلیش چون یه پیرهن جیگری پوشیده بود😜😜

داداشم ورزشکار بودقدش مثه بابام بلند بود وهیکل ورزشکاریش تو اون پیرهن که استیناشو تا ارنجش تا زده بود خودنمایی میکرد

یه شلوار مشکیم پوشیده بود وموهای خوشگلشو به سمت بالا یه طرفه درس کرده بود

سلام کرد ومام جوابشو دادیم واز خونه زدیم بیرون خونشون نزدیک بود به واحدمون بابام یه جعبه شیرینی دستش بود

زنگ زد وبعد از چن لحظه اقای سالاری با خانومش اومدن دم در استقبال بعد از احوالپرسی دعوتمون کردن توخونشون

قشنگ وبزرگ بودبا اروشا رو یه مبل دونفره نشستیم
ولبخندی به خانوم سالاری که بهمون نگا میکرد زدیم

پارت13اززبان‌اروین


دو روز از اومدن من وارتین گذشته بود وامشب مامان وبابا یکی از دوستای

صمیمیشونو با خونوادشون دعوت کرده بودن…رفتم حموم یه دوش گرفتمو

تن پوشمو تنم کردم…همینجوری که با کلاهش موهامو خشک میکردم نشستم

لبه ی تخت…به تصویر خودم تو اینه ی قدی نگاه کردم

لبخندی به خودم تو اینه زدم اخه خدا من چرا انقد نانازم؟

بوسی واس خودم تو اینه فرستادمو بعدش به این حرکت دخترونم خندیدم

رفتم سمت کمدم لباسامو زیرو رو کردم واخرش یه تیشرت سفید ورداشتم

با یه شلوار مشکی که یه طرفش حروف انگلیسی نوشته شده بود

پوشیدمشون ورفتم جلو اینه دستی به ته ریشم کشیدم لبام گوشتی بود ودماغم کوچیک

ابروهای پرپشت ومشکیم جذاب ترم کرده بودزل زدم به چشام تو اینه

چشای خمار که رنگشون تو نور قهوه ای خیلی روشن میشددست از انالیزخودم ورداشتم

ورفتم سمت اتاق ارتین طبق معمول بدون در زدن رفتم از حموم دراومده بود

به خاطر یهویی واردشدنم هول شدو حولش از دور کمرش باز شدوافتاد رو زمین

چشای جفتمون اندازه ی کاسه شدولی شیطون درونم بیدارشد وچشام خندون شد

دستامو گرفتم روی چشامو از لای انگشتام به ارتین نگاکردمو گفتم:اوا خاک به سرت بی مودب

ادم مگه جلو پسرمردم لخت میشه وعین بز نگاش میکنه؟!

دستامو تو هوا تکون میدادم میگفتم:کمک این میخواد منو بی ابرو کنه کمــــک

اومد دستشو گذاشت رو دهنم وباحرص گف:بمیر اروین الان شوخی شوخی یکی میاد میبینه

بعد سریع رفت سمت کمدش خندیدم یه بلیزابی نفتی بایه شلوار راحتی مشکی تنش کرد

دستامو به سینه زده بودم وتکیه دادم بودم به دیوارونگاش میکردم رفت جلو اینه

همینجوری که موهاشو درس میکرد از تواینه نگام کرد وگف:چیه؟نیشت چرا بازه؟

باهمون نیش باز بش گفتم:اخه اقامون خیلی خوشتیپه واس اون ذوق کردم

گوشه ی لبش بالا رفت ولی سریع خودشو جمع وجور کرد تا نفهمم داره میخنده

یه دیوونه نثارم کردو از اتاق رفت بیرون پشت سرش راه افتادم

از راه پله هاکه پایین میرفتیم صدای صحبتای بابا ویه مرددیگه میومد

فک کنم اومدن ارتین یه سلام اروم کرد ورفت سمت اقای راد وباهاش دست داد

باصدای بلند سلام کردم وبه جمع حاظر که باصدام برگشته بودن نگاه کردم

با دیدن اون دوتا جوونور وحشی چشام گشاد شدخیلی سریع به خودم اومدمو رفتم سمت اقای راد باهاش دست دادم

واحوال پرسی کردم با بقیم احوالپرسی کردم ونشستم کنار ارتین رو مبل

دونفره دم گوشش گفتم:داداش ببین کیا اینجان یه پوزخند زدو به گوشه ای زل زد

به دختری که اون روز لب دریا کفشاشو ورداشته بودم نگاه کردم چشاش ابی بود

دماغش خیلی به صورتش میومدلبای متناسب وگوشتی وچیزی که تو نگاه

اول جذبت میکرد چال گونش بوددرکل دختر قشنگی بود

به اون یکی نگاه کردم که خندم گرفت
چشاش بسته شده بود ومعلوم بود داره چرت میزنه

هی سرش میوفتاد رو شونه هاش واز خواب میپرید ویه لبخند مسخره تحویل جمع میداد

نگاهی به ارتین انداختم توفکربودباصدای مامان به سمتش برگشتم:شام حــاضره تشریف بیارین

همگی بلند شدیمو به سمت اشپزخونه راه افتادیم پشت میز رو یکی از صندلیا نشستم ارتینم پیشم بود

اون دوتا دخترم روبه رومون بودن.واس خودم سوپ ریختم ومشغول خوردن شدم

از تو صحبتای مامانمو اون دخترا فهمیده بودم اسم دختر قد بلنده اروشاس واون یکی رها

باصدای رها بهش نگاکردم:میشه اون نمکو بدین؟

نمک و فلفل پیش هم بودلبخند خبیثی زدمو گفتم:بفرمایین.و فلفلو گرفتم سمتش

(خدایا این نفس شیطونیمو ازم نگیر)

رها همینجوری که با اون وحشیه حف میزد فلفلو خالی کرد تو سوپش بعد همش زدو با ارامش یه قاشق برد سمت دهنش

همین که سوپو خورد.چشاش اندازه ی کاسه شد.صورتش قرمز شد ونفس عمیق کشید.

دستشو برد سمت پارچ.یه لیوان اب ریخت ویه نفس سرکشید.

ولی انگار تاثیری نذاشت یکی دیگه ریخت ودوباره یه نفس سرکشید

هی لیوان پشت لیوان.چشاش انگار داشتن بسته میشدن.یه جوری شده بود

یه لحظه ترسیدم(نکنه حساسیتی چیزی به فلفل داشته باشه؟؟!)

اروشا که حالشو دید ازش پرسید چیشده ورها باحرکت سرش گفت هیچی

یکم بعد از سرمیز بلندشد وبا یه بااجازه از اشپزخونه رفت بیرون(نکنه چیزیش بـــشه؟؟)

اروشا فلفلو ورداشت و ریخت تو سوپش.وقتی فهمید فلفله باترس وعجله ازپشت میز بلند شد ورفت بیرون

دیگه مطمعن شدم رها یه چیزیش شده که اروشام اونجوری ترسیدبلندشدم برم بیرون که

مامانم گفت:اروین،چیزی شده مادر؟لبخندی بهش زدمو گفتم نه مامان الان میام

واومدم بیرون‌.توپذیرایی نبودن رفتم سمت حیاط لب استخر نشسته بودن رها بیحال نشسته بود

واروشا پشتشو ماساژ میداد…نزدیک شدم وگفتم

پارت14اززبان‌اروین

نزدیک شدم وگفتم:چیزی شده؟

اروشا بلند شدوباحرص گفت:

شما چرا جای نمک فلفل میدین به رها؟

این شوخیه مسخره ینی چی؟

بعد باصدای بلند گفت:یه نگا به رهابندازین

چون به فلفل حساسیت داره

سر شوخیه چرت شما به این روز افتاده

نتونستم چیزی بگم…. چیزیم نداشتم که بگم….

اروشا دوباره کنارش نشست ومشتش رو

پراز اب کرد وپاچید تو صورت رها…..

یکم حالش خوب شده بود…..

بلندشد پشت سرشم اروشا بلند شد…..

رها با چشای قرمز زل زدتوچشاموگفت:…

تلافیشو سرت درمیارم…. وراهشوکشید ورفت….

اروشام سری از روی تاسف واسم تکون دادو رفت…..

دستی پشت گردنم کشیدم(خراب کردی اروین خان)…..😁

پارت15اززبان‌آرتین

اینا چشون شده بود؟یکی یکی پامیشدن میرفتن بیرون!

یکم بعد رها واروشا اومدن تو..مشغول خوردن غذاشدن

یکم بعد اروین اومد توبا بیخیالی واس خودش غذا کشید

و مثه قحطی زده ها حمله کرد به غذا

انگاردودیقه پیش همین شازده نبودکه فلفلو داد به رها

حدس میزدم باید به خاطر حساسیت اونجوری شده باشه

چشاش قرمزشده بود وقیافش خیلی زار شده بود

اقای راد گف:رهاجان،خوبی دخترم؟

رهانگاهی به اقای رادانداختوگفت:خوبم بابایی فقط یکم خستم به خاطر امتحان

نگاهی به اروین انداختم همچنان عین گاو میخورد

(اینهمه غذا کجا میره ینی؟)بعد شام تو پذیرایی نشسته بودیم

هرکسی یه بحثی مینداخت وسط وبقیم نظرمیدادن

خونواده ی خوبی بودن…البته اگه از دوتا دخترای تخسشون فاکتور میگرفتیم

اخرای شب بود که عزم رفتن کردن…همه بلند شدیمو بعد دست دادنو تعارفای الکی همشون رفتن وخونه ساکت شد

اخیـــــــــش..چقد خوابم میومد..اروین یه ساعت پیش یه بهونه ای جور کرده بود ورفته بود تو اتاقش

در اتاقشو اروم باز کردمو سرمو بردم تو….لبخندی نشست رو لبم

خوابیدن اروین خیلی بامزه بود…همیشه باعث میشد بخندم

دمر میخوابید سرشو میذاشت روبالش وپاهاشومیاورد نزدیک سرش

پشتش میرفت رو هواشبیه بچه ها میخوابید

(ای جونم داداش کله شق من امروز کم مونده بود دخترمردمو به کشتن بدی)

لبخندی به شیطنتاش زدم درو بستمو رفتم تو اتاقم

روصندلیه ی تو تراس نشستمو سیگارمو روشن کردم

خیره به اسمون به فکرفرو رفتم…

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: دست سرنوشت
  • ژانر: عاشقانه💑 پراز لحظات طنز🤗🤡پراز لحظات احساسی
  • نویسنده: کیمیاعیوضی
https://beautyvolve.ir/?p=13421
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
  • Liu : مرسی کیوتم...
  • پرویز : سلام وقتتان بخیر داستان تلافی ، روایت همیشه آشنای این مرز و بوم است و شما با مها...
  • راز : رمان عالی...
  • Kimiya Eyvazi : چشم گلم⁦❤️⁩🌹...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.