| Wednesday 21 October 2020 | 12:32
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان‌‌دست‌سرنوشت‌پارت6الی10__به‌قلم‌کیمیاعیوضی

رمان‌‌دست‌سرنوشت‌پارت6الی10__به‌قلم‌کیمیاعیوضی

پارت6اززبان‌رها

نیــــــــــست…..هرجارو میگردم نیست

دیگه داشت گریم میگرفت فردا امتحان داشتمو کتابم نبود

 

مطمعن بودم چن ساعت پیش دستم بود ولی الان اب شده بود رفته بود زیر زمین

 

از تو اتاقم دادزدم:اروشــــــــــا پیداش نکـــــــــردی؟؟…

اونم باصدای بلندی جواب داد:نــــــــــــه اینجام نیستش

بغضم گرفته بود…منی که عاشق رشتم و درسم بودم الان کتابمو گم کرده بودمو

 

واسه امتحان فردا اماده نبودم.باحس اینکه کسی دستشو گذاش رو شونم

 

دستامو از رو صورتم ورداشتم وبا چشمای اشکی نگاش کرد..

 

اروشا بود….با ناراحتی بم نگاکردو گفت:ابجی جــونم فدات شم گریه نکن دیگه الان پیداش میکنیم!

 

نگاهی به ساعت انداختم که 10شبو نشون میداد

 

بلند شدم همزمان اروشام بلند شد به سمت کمدم رفتم ویه شنل کوتاه انداختم رو شونه هام

 

کلاهشو گذاشتم رو سرمو باعجله زدم بیرون…باید پیداش میکردم..پشت سرم اروشا سریع خودشو رسوند بهم..

 

چراغ گوشیمو روشن کردمو مثه دوتا کاراگاه شروکردیم به پیدا کردن کتاب

 

بعضی وقتا اروشا یه حرکتایی میزد که باخودم میگفتم این واقعا دیوونس یا خودشو زده به دیوونگی؟!!

 

سنگای کوچولو رو بلند میکرد زیرشو یه نگاهی مینداخت و وقتی میدید کتاب بدبخت اونجا نیس با یه لبخند شیطون میپرید سر سنگ بعدی…

 

منم خندم گرفته بود ولی استرس امتحان نمیذاش مثه اون شیطونی کنم..

 

همینجوری که داشتم راه میرفتم یهو خشکم زد….

 

وای خدا من چقد احمقم تازه یادم افتاد وقتی اروشا رو قلقلک میدادم بعداز اینکه بلندشدم کتابم موند رو زمین….

 

مثه جن زده ها دست اروشا رو گرفتم وبدون توجه به چشمای گرد شدش

 

که از ترس اندازه ی بشقاب شده بود دنبال خودم کشیدمش..وقتی رسیدم به اون راه باریک وایسادم

 

ولی چیزی ندیدم…جفتمون نفس نفس میزدیم…

 

روبه اروشا گفتم:مطمعنم کتابم اینجا افتاده باید پیداش کنیم..

 

طفلی بچم هنوز تو شوک کارم بود سریع به خودش اومد ودور خودش چرخید..

 

همه جای اون اطرافو گشتیم و وقتی مطمعن شدم اونجانیس نشستم رو زمین وشرو کردم به گریه کردن…

 

امتحان فردام خیلی مهم بود ومن هنوز چیزی بلد نبودم

 

اروشام اومد وکنارم نشست.انگار اونم خسته شده بود

 

چون دیگه چیزی نگفت و خیره شد به روبه روبه

 

پارت7اززبان‌ارتین

یه نگاه به کتاب تو دستمو یه نگاه به دوتادختری که‌داشتن جلوی همون راه باریکو میگشتن انداختم

 

رو تراس نشسته بودمو حیاط مجتمعو زیرنظر داشتم.کتابی که جلوی همون راه باریک افتاده بودو ورداشته بودم

 

والان فهمیدم صاحبش کیه.خیلی اشفته بود همه جارو گشتو اخرسرم رو زمین نشستو

 

شرو به گریه کردن کرد.اون یکی دختره که قد بلندتری داشت کنارش نشست وبدون حرفی زل زد به روبه روش

 

دلم سوخت واسش.بلندشدم وبه سمت حیاط مجتمع راه افتادم.اروم قدم برمیداشتم

 

که صدای پامو نشنون…کتابو گذاشتم رو نیمکتی که نزدیکشون بودو

 

خودمم پشت یکی از درختای بزرگ قایم شدم…همون دخترقدبلنده که اینورواونورو نیگامیکرد

 

چشمش خورد به کتاب..یهو جیغ زد…اون یکی دختره از ترس یه متر پرید هوا…

 

همون دختر بلنده پریدو کتابو ورداش باخوشحالی دووید سمت دختره وگفت:پیــــــــــداش کردم…ایناهــــا

 

اون یکی دختره از حالت گیجیش دراومدو باهم شرو کردن به بالاپایین پریدنو خندیدن…

 

بهشون نگاکردم رو صورت دخترقدبلنده وقتی میخندید دوتا چال قشنگ خودنمایی میکرد

 

ناخوداگاه لبخندی رولبم نشست.باخوشحالی به سمت یکی از واحدا رفتن ودرو بستن

 

راه خونه رو درپیش گرفتم.شاید این دوتا میتونستن تاوقتی برمیگردم تهران سرگرمم کنن

 

بااین فکر رفتم خونه ودروبستم‌ساعت12شب بود
رفتم تو اتاقمو روصندلیه روی تراس نشستم…سیگاری روشن کردمو بین لبام گذاشتم

 

چه عجب خبری از اروین نبود.این پسر24ساعته باحرفاش مخمو میخورد

 

والان فک کنم از خستگی نیومده بود سراغم

 

پک محکمی به سیگارم زدمو چشاموبستم.این زندگی زیادی تکراری شده بود

 

پارت8اززبان‌رها

دیشب که کتابمو پیداکردیم تاصب نشستم وخودمو واسه امتحان اماده کردم

 

امتحان خیلی مهمی بودوچون قبل ازاینکه بدونم قراره امتحان بگیرن واسه تعطیلات تابستونی اومدیم
به این مجتمع.بابام با مدیر دانشگام تماس گرفتو ازش خواس که من

 

امتحانمو تو یکی از دانشگاهای رامسر بدم وچون سوالابرای تمام دانشگاهای رشته ی تجربی یکی بودن قبول کردن

 

که من اینجا امتحان بدم.ساعت8صب قراربود برم امتحان والان ساعت6/30صب بود

 

دیگه چشام باز نمیشدن خوابم گرف.تازه داشتم شاهزاده ی سوار بر الاغ

 

سفیدشو میدیدم که یه پارچ اب سرد ریخته شد روم.مثه جن زده ها پریدم
نفس کم اورده بودم.دهنم مثه ماهی بازو بسته میشد

 

وقتی به خودم اومدم اروشارو با یه پارچ تو دستش دیدم
وقتی فهمید اوضاع خیته وقراره زیر دست وپام له بشه

 

قیافه‌ی حق به جانبی گرفتو گف:خو چیه…دوساعته دارم صدات میکنم عین خرس خوابیدی

 

نخواسم واسه امتحانت دیرت بشه مجبورشدم این کاروکنم
بعدش خیلی ریلکس رفت ونشست رو تختش

 

باشنیدن اسم امتحان عین جت خودمو انداختم تو دسشویی…وقتی کارمو کردم مسواک زدمو سروصورتمو شستم

 

باعجله پریدم پایین وهرچی دم دستم اومدو تنم کردم گوشیمو انداختم تو جیب مانتوم

 

کولمو ورداشتم کتونیامو پوشیدمو به سرعت باد از خونه زدم بیرون…

 

رامو به سمت ماشینم کج کردم وتقریبا پرواز کردم به سمتش
تا رسیدم به ماشینم یادم اومد که سوئیچم یادم رفته.با کف دستم محکم کوبیدم به پیشونیم

 

همینطور که به سمت خونه برمیگشتم شماره ی اروشارو گرفتم…بعد دوبوق جواب داد:جــــــونم دکی جــــون..برخلاف میل باطنیم که دوس داشتم بخاطر

 

لحن خندونش واسه دکی جون گفتن سرش داد بزنم وفوشش بدم سریع گفتم:اروشا سوئیچمو از پنجره بنداز پایین…زود باش دختر دیرم شده

 

سریع قطع کردمو وایسادم پایین پنجره
پنجره رو باز کردو سوئیچو انداخت

 

پایین…مستقیم خورد تو کلم:آیـــــــــــی سرم میکشمت اروشــــا…دستشو گذاش جلو دهنشو سریع از جلوی چشام محوشد..

 

دم صبی اعصابمو خروسی کرد این دیوونه..

 

دوباره سمت ماشینم دویدمو پامو گذاشتم روگاز…..دیرم شده بود

 

پارت9اززبان‌اروشا

داشتم فکر میکردم انقد فکر کردم مغزم یخ کرده بود نه ببخشید هاردم سوخته بود هوووف دختر الدنگم نیست یکم بچزونمش بخندم رفته بود امتحان بده امیدوارم ک رتبه خوبی بیارع

 

چون عیییییییییین خر زاییده بود تا بخونه ی سر پاشم برم بیرون ببینم بدون من چیکارا کردن از اتاق رفتم بیرون ک

 

بعععله کسی خونه نبود حتما عمو و زن عموهم رفتن خلوت کنن جوووووون بابا

 

ی قهوه تلخ درس کردم و دِ برو ک رفتیم کنار دریا خوشم میاد مجتمع رو ب دریا هم بود

 

اخیییش بالاخره رسیدم کفشامو تو شن وماسه در اوردم رفتم تقریبا وسط دریا ی سنگ بود نشستم روش

 

داشتم ب این فک میکردم ک ب اخر دریا برسی ب اون اخراخرش میوفتی ی جای دیگه😁از بچگی این طرز فکر مونده تو ذهنم

 

بچگی هه! من تو ۱۱ سالگیم گیر کرده بودم ای بابا وللش چقد رفتم تو خودم ی کم از قهوه رو خوردم تلخیش رو ب تک تک وجودم فرستادم

 

دلم واسه رها تنگ شده بود همش چن ساعته رفته ولی انگار چند سال نیست بااین فکر ک ی روز رها عروسی کنه ومنو تنها بزاره بغض کردم

 

ولی نذاشتم اشکم بریزه اینم یکی از شگردهام بود بغض میکردم اشک نمی ریختم

 

وای رها کجا مونده من از بچگی از همون ۱۱ سالگی باهاش بودم ی جورایی مادرم بود

 

تو تک تک اتفاق های زندگیم بود بهش وابسته بودم تکیه گاهم بود اصلا تحمل دوریش رو نداشتم یاد ۹ سال قبل افتادم

 

از مدرسه ب خونه میرفتم کلید داشتم درو باز کردم داخل ک شدم داد کشیدم ثمره عشقتون اومد

 

ولی کسی جوابم رو نداد رفتم اشپز خونه ظرفا ریخته بودن رو زمین بدوبدو رفتم اتاق بابام

 

ولی کسی نبود !رفتم اتاق کارش

 

…اره اون بابام بود با بدن خونی افتاده بود روزمین جلو رفتم بغلش کردم گفتم بابا سس خوردی مالیدی رو خودت جواب نداد

 

میدونستم جواب هم نمیده اشک ریختم بابام چشاش باز بود مامانمو صدا زدم کسی جواب نداد

 

بازوی بابام رو گرفتم تکونش دادم…..باباتوروخدا جوابمو بده

 

باباپاشو ببین ببین اومدم کارنامه ماه اول رو اوردم همش بیستم بابا توروب جون مامان

 

دیگه دست خودم نبود همش جیغ میکشیدم بغلش کردم بوسش کردم بابایی بابایی جونم چشات بازه ها

 

دستش رو گاز گرفتم ک بیدار شه نشد تو گوشش باهرچه توانی ک داشتم داد کشیدم بازم بی جواب کف اتاق افتاده بود جواب نمیداد

 

دیگه نمیدونستم باید چیکار کنم ینی بابام مرده بود!دادکشیدم نــــــه امکان نداره بابام نمرده دستام خون شده بود

 

دستمو گرفتم جلو دماغم بو کشیدم یاد لبخند بابام ک دیگه نمیتونم ببینم افتادم یاد صداش ک دیگه نمیشنوم افتادم یاد دخترم دخترم گفتن هاش

 

ک دیگه ب گوشم نمیرسه یاد ابراز علاقش ب مامانم یاد اینکه شب بیاد سراغم تو اتاق بگه دختر بابا نمیخواد یکم پیاده روی کنه

 

و باهم بریم بیرون یاد اینکه از حموم بیام بیرون دیگه کسی نیست موهامو شونه کنه بو کنه واسم ببافه

 

یاد بحث بامامانم ک میگفت شما منو دوس ندارین بعد منو بابا برگردیم طرفش بگیم شما؟اونم قهر کنه ینی تموم شد

 

بابا پاشو بابامامان بیاد ببینه دق میکنه پاشدم رفتم با گوشی بابا ب مامانم زنگ زدم خاموش بود

 

اروشا چیشد اروشا جواب بده چ خبره اونجا؟
-عمو بابام سرو صورتش خونیه جوابمو نمیده مامانم خونه نیست عمو بابام قلبش نمیزنه نفس نمیکشه

 

گوشی رو قطع کردم دویدم بغل بابام ینی روش دراز کشیدم دستمو گذاشتم رو دستاش

 

گفتم بابا من فقط 11سالمه بابـــــا پاشو بابا من هنوز بهت احتیاج دارم انقد تو بغلش گریه کردم و جیغ کشیدم از حال رفته بودم

 

وقتی چشامو بازکردم دیدم تو بیمارستانم زن عمو بالا سرم داشت قران میخوند چش چرخوندم دیدم رها کنارمه

 

رهام منو دید و داد کشید “بیدار شد مامان بخدا بیدار شد ” زن عمو چش چرخوند منو دید با سرعت اومد کنارم بوسم کردو گفت

 

نصف جونمون کردی خوشگلم فقط نگاهش کردم عمو اومد منو دید بغلم کرد بوسم کرد دستامو بوس کرد چشامو گونم رو گریه میکرد میگفت امانت داداشم قربونت بشم …

 

از بیمارستان ک مرخص شدم همچنان حف نمیزدم حتی از عشقم پدرم نمیپرسیدم یا از مامانم خبری ازش نگرفتم

 

اوردنم خونه خودشون رهادستام رو ول نمیکرد دور تا دور خونه پارچه های سیاه کشیده بودن

 

ی عکس بزرگ از بابام ک بالبخند بهم نگاه میکرد ولی الان ی روبان سیاه دور عکساش بود

 

بهش نگاه کردم و تو دلم گفتم (ولم کردی رفتی !)دیگه گریه نمیکردم ساکت و اروم شده بودم

 

ی گوشه از مبل نشستم و خیره ب عموم بودم ک اولین حرف رو بهش زدم

 

-بابام رو کی کشته ؟اخه چاقو کنارش خونی بود ؟

 

جوابمو نداد زن عمو گفت ک دخترم تو ب این چیزا فکر نکن هنوز چیزی هم‌معلوم نیست

 

از فکر 11سالگی اومدم بیرون اینور اونور دریا رو نگاه کردم اروم بود دس رو صورتم کشیدم

 

چ خوب ک گریه نمیکردم قهوم سرد شده بود پاشدم برم ک دیدم کفشام نیستن

 

پارت10اززبان‌اروشا

همه جارو نگاه کردم زیر سنگارو وای اروشا مگه زیر سنگ کفشتودراوردی کلافه نشستم رو ماسه ها اعصابم سگی شده بود

 

پنج دقیقه همونطوری نشستم فک کردم اب اومد بالا و کفش هارو برده یا جنی روحی چیزی برده باخودش با این فکر ترسیدمو خواستم پاشم برم

 

برگشتم دیدم همون پسر دیروزی واستاد پشتم کفش هام هم تو دستشه عصبی شدم و گفتم

 

-این لعنتیا دس تو چیکار میکنه
-بایه لبخند دختر کش گفت داشتن فرار میکردن گرفتمشون گفتم کجا عیبه از دس ی دختر وحشی فرار کنید بی کفش میشه باید بره دوبار کفش بخره

 

توپیدم بهش گفتم شما دستتون کج نره کفشارو برداری خدای نکرده دستت کج میمونه علیل میشی بهت زن نمیدن پدرو مادرت باید تا اخر عمر ی خرمگس دزدروتحمل کنن بدبخت بیچاره

 

کاملا معلوم بود از حرفم تا سر حد مرگ عصبی شده قرمز قرمز شده بود ولی ب روی خودش نیاوردو کفشام رو انداخت زیر پام بهم گفت بگیر سیندرلا خانوم

 

بهش گفتم”فک نکنم تو شاهزده من باشی ک کفشام رو اوردی “

 

دیگه کاملا سگ شده بود دهنش رو باز کرد چیزی بهم بگه ولی نگفت و ی نگاه عصبی بهم انداخت و رفت کفشام رو پوشیدم منم راه خونه رو گرفتم برم

 

والا مردم دیونه شدن کفشمو برداشته انتظار داره بپرم بغلش بگم وای مرسی ممنون که کفشام رو دزدیدی و پسش دادی دوباره روانی

 

ساعت رو نگاه کردم ۱۲ ظهر بود شکمم شروع کرده بود ب موسیقی نواختن ب نظرم خوش اوازترین موسیقی دنیا میتونه باشه ک ادم رو شاد میکنه دل و رودم هم شروع کردبودن

 

به رقصیدن فوری رفتم خونه و شالمو در اوردم و عین جت رفتم تو اشپز خونه زن عمو اونجا بود داشت موادغذا پختن رو حاضر میکرد از پشت اروم اروم پاورچین پاورچین رفتم

 

پشتش میخواستم بپرم از پشت بغلش کنم ک چاقو ب دست با اخم برگشت طرفم گفت دختر تو کی میخوای ادم شی اخه

 

قلبم ریخت فشارم افتاد زن عموم ب جای من منو ترسوند دسم رو گرفتم ب میز غذا خوری تا پس نیوفتم ی بسم الله ب زبون اوردم

 

وگفتم: زن عمو توپشت سرتم چشم داری زهرم ترکید
یه لبخند پیروز مندانه ی زد و گفت: حالامونده تا حس های قوی منو تشخیص بدی

 

ی دونه سوت زدمو گفتم :بح ی شرلوک هومز داشتیم و خبر نداشتیم

 

خندید و گفت:امان از دست تو

 

بالاخره بغلش کردم،حکم مادرو داشت برام بهش گفتم:زن عمو ازم شکایت کردن

 

با چشای گرد بهم نگا کرد زد تو صورتش و گفت: کی چرا چیکار کردی باز تو اینجام دس گل ب اب میدی

 

_شکمم شکایت کرده خیلی گرسنمه

 

یه نگاه پراز تاسف بهم انداخت و گفت:ادم بشو نیستی تو

 

_نه😊

 

نشستم رو میز ب پنچ دقیقه نکشید هرچی میتونست برام اورد بخورم تا ناهارحاضرشه سیر شدم

 

انگشتم رو انداختم دهنم و با لحن لوتی گفتم:دمت گرم ننه چِسبید

 

پشتش بهم بود ولی میتونستم حدس بزنم داره میخنده بهم ارامش میداد اروم زدم ب چاک تا میزو جمع نکنم

 

حوصله نداشتم از اشپز خونه ک امدم بیرون با سرعت نور رفتم تو اتاقم

 

نمیدونم این مردشور وامونده خر بیشور کجا مونده مگه امتحان چقد میکشه اخه..

 

تا که اینو گفتم در باز شدو قیافه اویزون رهارو دیدم ی لبخندی بهش زدمو گفتم:تاز داشتم بدون تو ب ارامش میرسیدم چ زود اومدی(الکی)

 

بهم زل زد لبخندمو جمع کردم همچنان زل زده بود تو چشام باخودم گفتم حتما امتحان رو ریده

 

رفتم بغلش کردم گفتم:ببوجی جونم چرا اینطوری نگام میکنی مگه شوهر نداشتت رو خوردم نذاشتم واست بمونه

 

محکم زد رو کمرم جیغ رف رو هوا کشیدمش کنارو گفتم:روانی بیشور امتحانت رو ریدی تقصیر منه لال مونی هم گرفته خر شرک نفهم بیشور

 

لبخندی زدو گفت:بهترین امتحان دنیارو دادم عالی بود آرررررروشا عالی بود
بعد رفت رو تختا پرید روهوا گفت: عالی بود هووووورا
داشتم بهش نگاه میکردم تو دلم گفتم: خوشبحالت ک حوصله درس خوندن داری بعد واس خوشحالیش منم خوشحال شدمو

 

دس زدمو گفتم: بابا باریک دکی جون من یکم سرم و کمرم دستم و مچ پام درد میکنه مرضم چیه؟
سر جاش واستادوگفت :منو مسخره میکنی نیم وجبی

 

ی لحظه مغزم واستاد بعد زدم زیر خنده انقد خندیدم اون رو تخت ولو شده بود منم نشسته بودم رو زمین پاشدم

 

بهش گفتم :حالا خوبه ازت بلند ترم از کی تا حالا175شده نیم وجبی خانوم خانوما خبر نداشتم

 

هیچی نگفت و گفت:دیگه زر نزن مخم نمیکشه میخوام یکم استراحت کنم
منم ی باشه ی ب زبون اوردم وگفتم:اجازه میدم بخوابی
دوساعت از خوابیدن ک نه بی هوش شدن رها گذشته بود پوکیدم تو خونه از بس ب قیافه نحس رها نگاه کردم
حالت تهوع گرفتم‌اگه تو روش میگفتم یک گاز جانانه ازش ب حساب گرفته بودم

 

رفتم از اتاق بیرون درو که میبستم پرهام هم همزمان از اتاقش بیرون اومد ی لبخندی بهم زدو گفت :چطوری شیطون
خوبم مرسی تو خوبی خوبم شکر
_شکر

 

همینطور ک میرفتم ب طرف مبل ها ب پرهام فکر کردم پسر عموم چقد پسر خوبیه این بشر اخه

 

خدایا اینو باید تو زمان امامان میافریدی اون موقع میشدن همه چیز تموم این تو این زمان داره حیف ومیل میشه گناه داره

 

 

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: دست سرنوشت
  • ژانر: عاشقانه💑 پراز لحظات طنز🤗🤡پراز لحظات احساسی
  • نویسنده: کیمیاعیوضی
https://beautyvolve.ir/?p=13401
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.