گودال عشق

رمان گودال عشق پارت ١

با ايستادن ماشين فهميدم كه به اون مكان نامعلوم رسيديم دستمال رو چشام مانع از ديدم ميشد
يه دفعه يه دست بزرگ بازومو كشيد و از ماشين پيادم كرد
از ترس داشتم سكته ميكردم و هيچ رقمه نميتونستم لرزش بدنمو كنترل كنم
يه دفعه طرف از حركت ايستاد و چشامو باز كرد
تا چند لحظه چشام همه جارو تار ميديدم و هعي پلك ميزدم
وقتي تا حدودي چشام به حالت عادي برگشت تازه تونستم اطرافمو ببينم
يه اتاق تاريك و متوسط كه هيچي توش نبود جز يه صندلي چوبي با يه ميز فلزي متوسط
يكي از محافظا دستمو كشيد و محكم رو صندلي پرتم كرد
از شدت درد دندون هامو رو هم سابيدم و چشامو محكم رو هم فشار دادم عوضيا كمرم رو خورد كردن
با صداي قيژي كه اومد سرمو بالا گرفتم و به قيافه نحسش نگاه كردم
بلاخره تشريف أورد
باعث و باني نابودي زندگيم
بلاي جون اين روزام
وقتي تو چشايه سفت و سختش نگاه ميكنم احساس ميكنم ميخواد جاي جاي مغزمو بشكافه و تو وجودم نفوذ كنه
با اون لبخند مسخره كنج لبش زل زده بود تو چشام
دستاشو رويه ميز تكيه گاهش كرد و خم شد روم
از شدت تنفر صورتم جمع شده بود و طاقت نگاه كردن تو چشايه كثيفشو نداشتم
به همه ي اون غول پيكرا اشاره كرد برن بيرون
بلاخره صدايه نحسش بلند شد و گفت
_به به نورا خانوم احوال شما خوبين ميبينم كه دوباره برگشتي پيشه خودم
_ ببند دهنتو اشغال عوضي داداشم كجاس هان چي از جونه من ميخواي حيوون همه كسمو ازم گرفتي به خاطر توعه عوضي پدر و مادرم سينه قبرستون زيره خروار ها خاك خوابيدن ميخواي تنها كسمم ازم بگيري
_ عاعاعا ديگه بي ادب نشو ديگه نورا خانوم اگه حرف گوش كن باشي قول ميدم داداش جونتو صحيح و سالم تحويل بگيري
_چي ميخواي
_حالا شد دختر خوبي باش افرين خوب گوش كن نورا سرمدي خودتم خوب ميدوني كه حق انتخاب نداري بايد كاري كه ازت ميخوام رو انجام بدي وگرنه با يه گلوله كاره داداشتو تموم ميكنم خودتم خوب ميدوني كه ميتونم پس سگ نكن منو و حرف گوش كن باش

از شدت حرص و عصبانيت از چشام خون ميريخت
_يالا عوضي بگو داداشم كجاس؟
_ صورتش از عصبانيت جمع شد و غريد
_تو مثله اينكه نميگيري من چي ميگم دختر جون ببين نورا خانوم خودتم خوب ميدوني كه كشتن نويد واسع من مثله اب خوردنه پس به نفعته كه حرف گوش كني
_خيلي خب خيلي خب چي ميخواي اشغال ؟
خيلي راحت ميتونستم برق پيروزي رو تو چشاش ببينم با همون لبخند مرموز كنج لبش يه سري كاغذ گذاشت رو ميز گذاشت و

اشاره زد ورشون دارم با کنجکاوی برداشتم و همینطور که بازش می کردم، اون روی صندلی روبه روم نشست و صداشو شنیدم:
-كاميار سلطانی..٢٨ساله..فقط مادرش هست و یدونه برادر داره که جدا ازشون زندگی میکنه..برادرش ٣سال ازش بزرگتره و اونم مجرده..پدرش خیلی سالها پیش فوت شده اسمه داداشش كامران سلطانيه و هردو يه تجارت بزرگ تو ايران و كانادا دارن
..

نیم نگاهی به بابك خان انداختم و به كاغذ هاي روي ميز نگاه كردم كه نگاهم روی عکسش ثابت موند..

پسری هیکلی و چهارشونه..

چشمای فوق العاده جذاب و لبای گوشتی و درشت..
بینیش یکم قوس داشت اما بهش می اومد..
عکس تمام قد بود..‌

یه کت اسپرت مشکی تنگ پوشیده بود که از قسمت بازوهاش انگار میخواست لباسو پاره کنه..
.با ترس و اندكي تعجب تو چشاش نگاه كردم
_خب اين كيه ؟ من بايد چيكار كنم ؟!
_اين دقيقا كاريه كه ازت ميخوام به اين پسره نزديك ميشي به حدي كه تموم اسرار زندگيشو بزاره كف دستت و بعدش كه بهت اعتماد كرد يه سري مداركو ميدزدي و برام مياري بعدش تو و اون داداش كوچولوت ميتونين با خيال راحت برگردين سره زندگيتون
از شدت ترس چشام بزرگ شده بود
_ميفهمي چي ميگي بابك خان من عمرًا از پسش بر بيام توروخدااااا بهم بگو نويد كجاس
با يه حركت از جاش بلند شد و اومد پشت سرم كه منم ناخوداگاه از جام پريدم
صداي نفس هاشو كه از كنار گوشم شنيدم با انزجار صورتم جمع شد و سرم به سمت شونم كج شد
گوشيشو كه گزاشت رو ميز چشم رو عكس صفحه گوشي ثابت موند
نويد بود كه با رنگ و روي زرد و چشايه خمار
زير چشاش سياه بود و بقيه صورتش كبود و زخم بود حتي از تو عكسم معلوم بود كه ما نداره حتي انگشتشو تكون بده
مات تصوير رو به روم بودم كه صداش بلند شد
_خب حالًا چي هنوزم نميخواي باهامون همكاري كني ؟
با صداي خشداري گفتم
_اخه چرا من ؟
پوزخنده صداداری زد:
-هیچ دختری نبوده تا حالا که این پسرو ببینه و عاشقش نشه..کلا دخترارو بدون اینکه بخواد با یه نگاه میکشه سمت خودش..و همچنین هیچ دختری هم نبوده که تا حالا زیرش نرفته باشه..یعنی میتونم بگم این بابا از اون دختربازای قهاره روزگاره که هر ماه دختره تو خونه اش عوض میشه..بیشتر از یک ماه دختری رو نگه نمیداره…

اب دهنمو قورت دادم و با وحشت به چشماش خیره شدم:
_چرا از یه دختر دیگه استفاده نمیکنین وقتی دخترا راحت می تونن بهش نزدیک بشن؟..چطور توقع دارین من بتونم از پس همچین ادمی بربیام؟..

لباشو مرموز کج کرد و از پشت سرم بلند شد اومد روبه روم ايستاد و با تحکم و دستوری گفت:
-برمیایی..باید بربیایی..تا حالا بیشتر از ١٠تا دختر فرستادیم جلو اما اون هفت خط تر از این حرفاست که متوجه نشه..چون تو انگیزشو داری و اونا نداشتن..اما تو مجبوری راهشو پیدا کنی..امانتیتو که فراموش نکردی…

اشک تو چشمام جمع شد و نفسم برید..بی وجدان..بی وجدان..
.
چشام با عذاب بسته شد و قطره هاي اشك يكي پس از ديگري صورتم رو خيس كردن
لبايه خشك شدم فاصله گرفت و با صدايي گرفته زمزمه كردم
_قبوله

سرمو پایین انداختم که باز با اون تن کلفت صداش شروع به حرف زدن کرد:
-فقط حواست باشه تو عاشق نشی..تو رو نمی خوام از دست بدم..برمیگردی پیش خودم..یادت نره چرا داری همچین کاری میکنی..اینو هرروز تکرار کن که یه وقت پا کج نزاری…

و حرکت کرد سمت در اتاق و ادامه داد:
-تو اون كاغذا به غیر از اون عکسی که بهش زل زدی، چیزای دیگه ای هم واسه دیدن هست..هرچیزی که مربوط بهش باشه اونجاست..ساعتای رفت و امادش..ادرس خونه و محل کار..شماره هاش..سالن ورزشی که میره…خلاصه کل برنامه هاشو اونجا داری…

در اتاق رو باز کرد و رفت بیرون اما درو نبست و برگشت نگاهم کرد و گفت:
-بازی شروع شد عزیزم..استارت رو خودم زدم..

قهقهه ای زد و با بشکنی روی هوا ادامه داد:
-منتظرم باش پسر..بازی دوباره شروع شده…

دندونامو روی هم ساییدم و قطره اشکی که روی صورتم چکید رو پاک کردم..

اگه کاری که گفته بود رو انجام ندم اونوقت…..

نه..حتی نمی خوام بهش فکر کنم که چیکار باهامون میکنه..

بلند شدم..

با گریه كاغذارو به سینه ام چسبوندم و به سرعت از اون خونه ی شوم زدم بیرون..

تنها راحت نجات ما همین بود که تن به کارهایی بدم که میخواستن…
.

**************************

همینطور که گریون و به سرعت می دویدم،نگاهی به ساعتم انداختم و با نور چراغ ماشینی که از پشت سرم حس کردم بی معطلی و با همون سرعت خودمو انداختم تو خیابون و جلوی ماشینی که داشت بهم نزدیک میشد…

با هق هق دستامو به دو طرف باز کردم و با صدای وحشتناک ترمز ماشین چشمامو با ترس بستم..

وقتی چند دقیقه گذشت و چیزی حس نکردم چشمامو اروم باز کردم که همزمان صدای باز شدن در ماشین به گوشم رسید..

قبل از اینکه فرصت کنه از ماشین فاصله بگیره و به سمتم بیاد، دستامو مشت کردم و به سرعت چند قدم فاصله رو برداشتم و با گریه و ترس و تته پته کنان نالیدم:
-تو..تورو خدا..من…منو از اینجا..ببر..دنبالمن..التماس..التماست میکنم…

با اخم هایی ترسناک بین در ماشین ایستاده بود و نگاهم می کرد…

نگاهه سرگردونم تو چشمای سرد و یخیش می چرخید
خدايا خودت كمك كن اين پسر از چشاش معلومه كه كيه
وقتی دیدم هیچی نمیگه هق هق کنان خواستم عقب گرد کنم و ازش دور بشم که صداش میخکوبم کرد…

صدایی مردونه، بم، جذاب، تنی کلفت و فوق العاده سرد و بی احساس:
-سوار شو..

یه ان ترسیدم ازش..صورتش اخمالو و عصبانی بود..یه قدم به عقب برداشتم که بی حرف نگاهم کرد و با سر به ماشین اشاره کرد یعنی سوار شو…

اب دهنمو قورت دادم و لرزون رفتم سمت ماشینش و با مکث کوتاهی کولمو از روی شونه ام برداشتم و در جلو رو باز کردم و سوار شدم..

کیفمو تو دستم فشردم که اونم سوار شد و درو محکم کوبید و نفسش رو محکم فوت کرد بیرون..

از صدای بلنده کوبیده شدن در تنم لرزید و کولمو محکمتر تو دستم فشردم..

ماشین رو راه انداخت و من از گوشه ی چشم نگاهش کردم..

ارنج دست چپش رو به شیشه ی ماشین تکیه داده بود و پشت انگشت اشارش رو روی لباش می کشید…

با دست راستش فرمون رو محکم مشت کرده بود و با اخم هایی درهم مـستقیم به جلوش نگاه می کرد و حتی نیم نگاهی هم به من نمینداخت…

هق هقم داشت بلندتر و شدیدتر میشد..ترسم بیشتر شده بود..
خدایا خودت بخیر بگذرون..
خودت جون خودمو داداشموراز دست اين خدا نشناس هاجمت بده
مسیری رو توی سکوت سپری کرد و بعد اخم هاشو کمی باز کرد و سرد گفت:
-گریه نکن..کجا برسونمت؟..

چشم هامو محکم روی هم فشردم و تو دلم خدا رو صدا کردم…

نفس عمیقی کشیدم و با صدای لرزون از گریه گفتم:
-من..من همینجاها..پیاده..میشم..

از گوشه ی چشم نگاهی بهم انداخت:
-این موقع شب درست نیست بیرون باشی..بگو خونت کجاس برسونمت…

برگشتم سمتش و خواستم حرف بزنم اما بغضم پر صدا ترکید و سریع جلوی دهنمو گرفتم..

ماشین رو کشید کنار خیابون و ایستاد..فکر کردم میخواد از ماشین بندازتم بیرون..با التماس تو چشماش خیره شدم..

همونطور با اخم و موشکافانه تو چشمام خیره شد و با لحن جدی و تا حدودی خشنی گفت:
-گریه نکن..نکنه از خونه فرار کردی؟..

سرمو پایین انداختم که با لحن ترسناکی گفت:
-جواب بده؟..فرار کردی؟..

ازش ترسیدم و مثل بلبل شروع کردم به حرف زدن:
-ب..بخدا..می..میخواست..بهم..تج..تجاوز..کنه..من مجبور..مجبور شدم..فرار..کنم…
.

اخماش شدیدتر تو هم رفتن و صداش ارومتر و ترسناک تر شد:
-کی؟..

از ترس چسبیدم به در ماشین و با هق هق نالیدم:
-پسر..پسر خالم..پدر و مادرم..فوت کردن..پیش خالم زندگی می کردم..امشب هیشکی..خونه نبود..اونم..اونم میخواست..فرار کردم..حاضرم تو..تو خیابون بخوابم..ولی اونجا..برنگردم…

گوشه ی لبشو جوید و نگاهشو ازم برداشت و به جلوش خیره شد…

ارومتر شده بودم و وقتی دیدم چیزی نمیگه دستمو بردم سمت دستگیره و حینی که می خواستم در ماشینو باز کنم گفتم:
-ممنونم..خیلی لطف کردی..افتاده بود دنبالم..ممنون که از اونجا دورم کردی…

بدون اینکه نگام کنه سر تکون داد و گفت:
-جایی داری امشب بری؟..

سرمو پایین تر انداختم و باز بغض نشست تو گلوم:
-یه کاریش می کنم..
-این یعنی جایی رو نداری بری؟..

سکوت کردم که اونم چند لحظه چیزی نگفت و بعد با لحنی ناراضی و بی میل، اروم گفت:
-امشب بیا خونه من..فردا برو هرجا خواستی..این موقع شب توخيابونز بمونی گیر بدتر از پسر خالت میوفتی..

با بهت برگشتم سمتش و ناباور گفتم:
-اما..اما نمیشه..درست نیست..خانوادتون چه فکری میکنن…

استارت زد و حینی که ماشینو راه مینداخت گفت:
-جز خودم کسی تو اون خونه زندگی نمیکنه..

سکوت کردم که بعد از چند لحظه با لحن ارومتری گفت:
-نترس اونجا جات امنه..اسمت چیه؟..

با خجالت لبمو گزیدم:
-نورا..

و با مکث کوتاهی ادامه دادم:
-شما؟..
انتظار داشتم جواب ندع اونجوري كه بابك خان گفته بود زيادي غد بود اما برخلاف انتظارم
نیم نگاهی بهم انداخت و لبخنده کجی کنج لبش نشست:
-كاميار..

_خوشبختم اقا كاميار
و اومممممم ممنون كه امشب به دادم رسيدين

_منم خوشبختم خانوم كوچولو و نيازي به تشكر نيس هركسي جايه من بود همين كاررو ميكرد

*******************************************

وارد خونه که شدیم معذب جلوی در ایستادم و دستامو تو هم پیچیدم..تو عمرم با یه پسر غریبه تو یه خونه تنها نبودم..

كاميار بي توجه به من از کنارم رد شد و همینطور که کتشو درمی اورد و می انداخت روی مبل گفت:
-چرا اونجا ایستادی..بیا داخل دیگه..

لبمو گزيدم و اروم رفتم و روی مبل نشستم و پاهامو چسبوندم بهم و دستامو هم گذاشتم روشون..
شديدا معذب بودم
اما اون بدون توجه به من، دو دکمه بالای پیراهنشو باز کرد و استین هاشو زد بالا و و نگاهم خیره موند به ساق دستهای کلفت و رگ های برجسته اش..خیلی هیکلی و گنده بود..
كمي از خالكوبيه روي گردن و دستش معلوم شد

همینطور بهش خیره بودم که راه افتاد سمت در چوبی تیره رنگی که حدس زدم دستشویی باشه..

با صدای بسته شدن در،حواسم جمع شد و نگاهمو دور خونه چرخوندم…

یه خونه فک کنم ١٣٠متری..تو یه اپارتمان ۵طبقه که این واحد اخرین طبقه بود..
با چیدمان و دیزاینی شیک و امروزی..

خونه دوبلکس بود و اشپزخونه و هال با چند پله از اتاق ها جدا میشدن..

اما هرجا رو نگاه میکردی متوجه می شدی اینجا خونه ی یه پسره..گرما و سلیقه یک زن تو این خونه اصلا به چشم نمی اومد..

پس اون دخترایی که ماهی یکبار عوض میشن و میان تو این خونه چه غلطی میکنن؟..فقط میان تو تخت سرویس میدن حتما..

اخم هام با این فکر رفت تو هم و سرم رو انداختم پایین…
.

تو همین فکرا بودم و دوس دختراشو به رگبار بسته بودم که با صدای باز شدن در دستشویی سرمو بلند کردم و به كاميار نگاه کردم که با حوله ی کوچیک سفیدرنگی داشت صورتشو خشک می کرد…

حوله رو انداخت دور گردنش و نیم نگاهی بهم انداخت و اشاره کرد بلند بشم..
ايشششش اينگار زبون نداشت پسره ….
راه افتاد سمت پله ها و منم پشت سرش رفتم..

همینطور که از پله ها بالا میرفتیم صداش رو شنیدم:
-فامیلیت چیه؟

اب دهنمو قورت دادم:
-سر سرمدي اقا كا..كاميار ..نورا سرمدي

سرشو تکون داد و در همون اتاق اول رو باز کرد و گفت:
-امشب اینحا بمون..کلید رو دره خواستی قفل کن راحت باشی..اتاق منم همین اتاق روبروعه..کاری داشتی صدام کن..

شديدا حس مزاحم و سربار بودن داشتم واسه همون
با چونه ای لرزون سرمو پایین انداختم و با بغض گفتم:
-ممنون..خیلی ممنون..کمک بزرگی بهم کردین..هرطور بتونم جبران میکنم..ببخشید مزاحم شما شدم..ببخشید..از اینکه ولم نکردین تو خیابون ممنونم..

بی وقفه و تند تند داشتم تشکر میکردم که با تشری که زد ناخوداگاه ساکت شدم و شونه هام پرید:
-نورا خانم..
.

با ترس نگاهش کردم که بی حوصله با چشم و ابرو به اتاق اشاره کرد و گفت:

-من خیلی خسته ام..تو هم حالت خوب نیست برو استراحت کن..فردا هم می تونی تشکر کنی..

لب ورچیدم و سرمو تکون دادم..بی شعور..

چرخیدم و با شب بخیر کوتاهی رفتم تو اتاق و درو بستم..همون پشت در ایستادم تا اینکه صدای در اتاق كاميار نشون میداد اونم رفته تو اتاقش..

کلیدو تو قفل چرخوندم و همونجا پست در سر خوردم و اوار شدم روی زمین…

دستمو روی دهنم فشردم تا صدای هق هقم از اتاق بیرون نره..

چطور می تونستم به پسری که امشب با سخاوت دست یاری به سمت منی که حکم یه غریبه رو داشتم دراز کرده، ضربه بزنم؟..

خدایا خودتم میدونی که من همچین دختری نیستم اما مجبورم..مجبورم…

رو زمین همون پشت در دراز کشیدم و جنین وار پاهامو تو شکمم جمع کردم و اشکهام با سرعت بیشتری از گوشه چشمم چکید…

خدایا عاقبتمون رو بخیر کن…
.

******************************************

صبح که بیدار شدم تمام بدنم خشک شده بود..همون پشت در روی زمین خواب رفته بودم..

کش و قوسی به بدنم دادم و بلند شدم..چند لحظه گنگ به اتاقی که واسم غریبه بود نگاه کردم و یه دفعه یادم اومد کجام و اینجا کجاست..

لبمو گزیدم و نگاهی به ساعت انداختم..١٠صبح بود..

تو سرویس اتاق ابی به دست و صورتم زدم و لباسمو مرتب کردم و رفتم بیرون اما خبری از پسره نبود..رفته بود سرکار..

چرا منو بیدار نکرده..

گنگ نگاهی به اطرافم انداختم و یه دفعه با فکری که تو سرم جرقه زد از جا پریدم و دویدم سمت در ورودی..دستگیره رو گرفتم و کشیدم پایین..

در باصدای تیکی بازشد و نفس راحتی کشیدم..ترسیدم منو یادش رفته باشه و درو قفل کرده باشه..

باید یه کاری می کردم منو اینجا نگه داره..گوشه ی لبمو جویدم و چشمامو دور خونه چرخوندم..

نگاهم روی اشپزخونه قفل شد و سری به تایید تکون دادم..

اول رفتم تو اشپزخونه دو لقمه نون پنیر خوردم و بعد میزی که یه صبحانه ی مختصر روش چیده شده بود رو جمع کردم..

رفتم تو اتاق یه لباس راحتی پوشیدم و دوباره برگشتم تو سالن..

نفس عمیقی کشیدم و با یه حس و حالی عجیب شروع کردم..

سالن رو مرتب کردم.. گردگیری کردم..جارو کشیدم..
.

هرکاری از دستم برمیومد واسه خونه اش انجام دادم تا شاید واسه کلفتی هم شده نگهم داره..

ساعت ۵عصر شده بود و بدون اینکه چیزی بخورم بی وقفه کار کرده بودم..

کار سالن که تموم شد رفتم تو اشپزخونه و بعد از چک کردن یخچال شروع به درست کردن غذا کردم..خداروشکر یخچالش پر بود..

واسش قرمه سبزی درست کردم چون معمولا همه ی مردا این غذارو دوست داشتن..

برنج رو گذاشتم دم بکشه و زیر قابلمه ی قرمه سبزی رو هم کم کردم تا قشنگ جا بیوفته و خوشمزه بشه..

رفتم لباسمو با یه شلوار جین و پیراهن بلند تا بالای زانو و شال مشکی ساده عوض کردم و دوباره برگشتم تو سالن..

ساعت تازه ٧ بود و می دونستم تازه ٩ از شرکت میاد بیرون..

روی مبل نشستم و نگاهی به دور خونه انداختم..حتما یه جایی گاوصندوقی چیزی داره که اسناد مهمشو قایم کنه..

شاید تو اتاقش باشه..صد در صد همونجاست..‌

من از ترسم واسه گردگیری هم نرفتم تو اتاقش حالا چطوری برم جاسوسی…

مخمو به کار انداختم و تصمیم گرفتم چند روز اول فقط اعتمادشو بدست بیارم..حتی اگه از جابجا شدن یه خودکار تو اتاقش بهم شک کنه بدبخت میشم…

اصلاشاید دوربین داشته باشه تو خونه..چطوری من غریبه رو اینجا ول کرده و رفته..حتما دلش به یه جا قرص بوده دیگه…

از این فکر تنم لرزید..وای خدایا تو چه بدبختی گیر افتادم..
.

یه شبکه که فیلم داشت رو گذاشتم و مشغول دیدن شدم..

یه نگام به فیلم بود و یه نگام به ساعت که نزدیک اومدنش شد برم میز رو بچینم واسش..

هرطور بود تا یه ربع به ٩ خودمو سرگرم کردم و بعد بلند شدم..

اهی کشیدم و رفتم تو اشپزخونه..چه کارایی مجبور بودم بکنم..دلم میخواست بشینم گریه کنم از بدبختی خودم…

با بغضی که هی قورتش میدادم که به اشک تبدیل نشه، میز رو چیدم و واسه خودمم یکم غذا کشیدم و همونجا خوردم و بشقابمو جمع کردم…

دوباره رفتم تو سالن..ساعت ٩ونیم شده بود و دیگه باید میومد..

رفتم جلوی ایینه شالمو مرتب کردم و دوباره روی مبل نشستم..

هرچی بیشتر میگذشت اخمام بیشتر میرفت تو هم…خبری از این پسره نبود..

ساعت گذشت و گذشت و گذشت تا شد یازده و نیم..

مدام تو خونه راه میرفتم و دستامو بهم می پیچیدم تا بالاخره صدای چرخش کلید تو قفل اومد و در اروم باز شد…

نفس عمیقی کشیدم و تا قدم برداشتم سمت دركاميار اومد داخل و نگاهش روی من میخکوب موند..

بهت زده و متعجب مونده بود که من هنوز اینجا چیکار می کنم..

اخماشو کشید تو هم و با همون صدای یخیش گفت:
-تو هنوز نرفتی؟

باز بغض نشست تو گلوم و حس کردم چشمام نم دار شد..

تا دهن باز کردم جواب بدم نگاهم به پشت سر سامیار افتاد..

دهنم باز موند..باورم نمیشد..یعنی نمی تونست یه شب تحمل کنه؟..

یک دیدگاه برای “رمان گودال عشق پارت١”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *