| Sunday 25 October 2020 | 08:36
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاینEros پارت1

https://beautyvolve.ir

رمان آنلاینEros پارت1

گفتم،چندبار گفتم حواست بکارت جمع باشه هان؟
مشرقی:بخدا خانوم طلوعی من حواسم بود ولی نمیدونم چیشد.
صدایش بلندتر از قبل شد:هزار بار بهت گفتم مسئولیت پذیر باش نگفتم؟
مشرقی سرش را پایین انداخت و گفت:گفتین.
گ امروز میری حسابداری تسویه میکنی.
مشرقی:خانم طلوعی بخدا نمیخواستم اینجوری بشه من به این کار نیاز دارم.
پارمین تلفن را برداشت و شماره را گرفت:نیاز داری اینجوری حواست پرته نیاز نداشتی چیکار میکردی.این دفعه بخششی درکار نیست.
زمانی:بله خانم؟
پارمین:خانم مشرقی میان اونجا تسویه کنین باهاشون.
زمانی:چشم.
تلفن را سره جایش گذاشت و نگاهی به مشرقی انداخت:تو که هنوز اینجا وایسادی.
مشرقی با چشم هایی پراز اشک گفت:خانم طلوعی خواهش میکنم.
پارمین:برو تسویه کن.
مشرقی از اتاق خارج شد.پارمین چشم هایش را با انگشتانش فشرد،گوشی را برداشت و شماره سینارا گرفت.
پارمین:سینا برام یه منشی دیگه پیدا کن.
سینا:کاره خودتو کردی؟اخراج شد!
پارمین:من کسی که دل به کار نده نمیخوام یکی دیگه پیدا کن.
سینا: پارمین این چندمین منشیه که داری عوض میکنی!بخدا دیگه منشی پیدا نمیشه.
پارمین:هست تو نمیتونی پیدا کنی،باعرضه باش پیدا کن بای.
گوشی را سره جایش گذاشت،کیفش را برداشت و صدای پاشنه های کفشش همه سالن را پرکرد.
پارمین:اقای شادمهری.
شادمهری:بله خانم؟
پارمین:شما جای خانم مشرقی باشین تا منشی جدید بیاد.
شادمهری:چشم.
قفل ماشین را زد و در ماشین نشست و به طرف خانه اش راه افتاد،ماشین را در پارکینگ پارک کرد کلید انداخت و داخل شد و دررا با پا بست کفش هایش را دراورد و لباسهایش را روی کاناپه انداخت،ژامبون هارا از فریزر دراورد و گذاشت تا یخشان اب شود،خیارشور و گوجه را خورد کرد و ژامبون هارا سرخ کرد میز را چید و شروع به خوردن کرد بعد از تمام شدن غذا به لیدا زنگ زد.
پارمین:نقشه هارو تموم کردی؟
لیدا:ممنون میشم یه سلامی بکنی یه احوالی بپرسی بعد بری سره اصل مطلب.
پارمین ابروهایش را بالا برد و گفت:میدونی ازاین کارا خوشم نمیاد نقشه ها چیشد؟
لیدا:تموم شد فردا برات میارم.
پارمین:باشه.
تماس را قطع کرد گوشی را روی میز گذاشت.به اتاق رفت و پرونده پروژه آیسان را آورد قرار بود مجتمع تجاریی طراحی کنند.از کجا به کجا رسیده بود قبل از اینکه به اینی برسد که هست در خانه های مردم کار میکرد،درکافه ها ظرف میشست،درپارک ها میخوابید،منشی گری میکرد ولی هیچوقت شرفش را نفروخت پیشنهاد های زیادی از طرف مردهاداشت،مردهایی که پیشنهاد میدادند یک شب را در تخت خوابشان سپری کند تا سرتاپایش را پر از پول کنند،مردهایی که فقط اسم مرد بودن را یدک میکشیدند،مردهایی که اگر کسی به ناموسشان بد نگاه میکرد یقه پاره میکردند و خودشان به ناموس بقیه چشم داشتند.
صدای تلفن باعث شد به خودش بیاید.
پانیذ:الو پارمین جونم سلام.
پارمین:سلام عزیزم خوبی؟
پانیذ:مرسی توخوبی؟
پارمین:خوبم چرا صدات خش داره؟
پانیذ:پارمین میتونم برای چندهفته بیام خونت؟
پارمین:باز بابا چیزی بهت گفته.
پانیذ:بیام؟
پارمین:اره بیا حتما.
پانیذ:فقط بابا نمیذاره.
پارمین:چرا؟
پانیذ:چمیدونم الانم بزور بهت زنگ زدم میای باهاش صحبت کنی؟
پارمین:اومدم.
برای خواهرو برادرش جانش راهم میداد،پدرش از ان ادم های خشک مذهب بود.
سواره ماشینش شد و راه افتاد،بوقی زد مش حیدر با دیدن پارمین دررا باز کرد،ماشین را پارک کرد پیاده شد و با قدم های محکمی به سمت عمارت رفت،دررا باز کرد صدای دادهای پدرش تا انجا هم می امد خاتون را دید که با قدم های بلندی که بیشتر شبیه دویدن بود خود را به پارمین رساند.
پارمین:چیشده خاتون؟
خاتون:سلام خانوم جان امروز اقا عصبانین مادرتون گفت بهتون بگم بدترشون نکنین.
پارمین:مامان کجاست؟
خاتون:پیشه اقاست.
پارمین:باشه.
کیفش را به خاتون داد و خودش وارد سالن شد.صدای پاشنه های کفشش توی سالن طنین انداخت و باعث شد همگی ساکت شوند.
پارمین:سلام
صدای داد پدرش سالن را پرکرد:کی اینو راه داده خونه؟
پارمین روی مبل نشست و پایش را روی ان یکی پایش انداخت:پدر گرامی جواب سلام واجبه.
صدای عمه خانم بلندشد:اینجا جای تو نیست برای چی اومدی؟
پارمین پوزخندی زد و گفت:اولا جای منو شما تعیین نمیکنید بعدم میخوام پانیذ و ببرم خونم‌.
حاج علی(پدر):من نمیزارم پانیذو تو خونه ای ببری که معلوم نیست توش چیکار میکنی.
پارمین نگاهی به حاج علی انداخت و روبه پانیذ گفت:برو وسایلتو جمع کن.
حاج علی:یادم نمیاد اجازه داده باشم.
پارمین:منم یادم نمیاد اجازه گرفته باشم.
عمه خانم با دست به صورتش کوبید و گفت:خدا مرگم بده از کی تاحالا انقدر گستاخ شدی!
پارمین:پانیذ بهت گفتم برو وسایلتو جمع کن.
پانیذ از پله ها تند بالا رفت،خاتون شربتی مقابل پارمین گذاشت.
حاج علی:پانیذ هیچ جا نمیاد فردا براش خواستگار میاد من آبرو دارم پانیذ باید قبول کنه.
پارمین با این حرف شربت به گلویش پرید:خواستگار؟هه حاج علی به دخترتم رحم نمیکنی؟مگه چندسالشه که خواستگار بیاد و بدیش بره.
حاج علی:من این حرفا حالیم نمیشه همین که گفتم.
پارمین که دیگر طاقتش طاق شده بود لیوان را روی میز کوبید وداد زد:کی به حرفای ما گوش دادین که این باره دومتون باشه من پانیذ و با خودم میبرم هیچکسم حق دخالت نداره و بعد بلندتر دادزد:پانیذ بدو دیگه داره دیر میشه.
حاج علی:پانیذ پاشو بزاره از این در بیرون آقش میکنم.
پارمین پوزخندی زد و از پانیذ چمدانش را گرفت و با ان یکی دستش دست پانیذ را گرفت.
حاج علی دادزد:گفتم آقش میکنم.
پارمین پانیذ را همراه خود کشید و به حیاط برد،صندوق ماشین را باز کرد و چمدان را داخلش گذاشت و هردو سوار شدند.
ماشین را روشن کرد و راه افتاد،با راه افتادن ماشین صدای گریه ی پانیذ هم بلندشد.
پارمین کلافه گفت:الان چرا گریه میکنی؟
پانیذ بدون پاسخ به گریه کردنش ادامه داد.
پارمین:بدشد ازاون جهنم اوردمت بیرون از فرداام کلاسایی که دوست داری میری یکی از اتاقای خونمم به دلخواه خودت رنگو اینکاراشو میکنیم براشم وسایل میخریم،کلی کارداریم.
پانیذ با ترس گفت:فوقش یه ماه میمونم این همه کار نمیخواد.
پارمین:مگه نشنیدی اقای پدر چی گفتن.
پانیذ گریه اش شدت گرفت.
پارمین:پانیذ میشه جمع کنی خودتو حوصله گریه و اینا ندارم.
ماشین را داخل پارکینگ برد و پارکش کرد دکمه صندوق را زد و از ماشین پیاده شد چمدان را برداشت و به پانیذ که هنوز از ماشین پیاده نشده بود نگاهی انداخت و گفت:نمیخوای پیاده شی؟
پانیذ:من…من مامانو میخوام.
پارمین:مامان و پارساو خاتونم به موقعش میارم پیشه خودمون میشه پیاده شی دستم شکست خوابمم میاد فرداام کلی کار داریم.
پانیذ از ماشین پیاده شد و دررا بهم کوبید،سواره اسانسور شدند.

تاریخ انتشار پارت بعدی:۹۹/۴/۲۶

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: Eros
  • ژانر: اجتماعی،عاشقانه،روانشناسی
  • نویسنده: مریم جهان آرا
  • 104 روز پيش
  • مریم جهان آرا
  • 4,617 بازدید
  • یک نظر
https://beautyvolve.ir/?p=13317
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • 6 رمان عاشقانه ی برتر – سرزمین رمان آنلاین
    شنبه 12 سپتامبر 2020 | 6:11 ق.ظ

    […] رمان عاشقانه اول : رمان آنلاینEros  […]

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.