| Saturday 24 October 2020 | 12:07
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان‌دست‌سرنوشت‌پارت2الی5__به‌قلم‌کیمیاعیوضی

رمان‌دست‌سرنوشت‌پارت2الی5__به‌قلم‌کیمیاعیوضی

 

پارت2اززبان‌آرتین

با اصرار مامان مجبورشدیم وسایلامونو جمع کنیم‌وراهی شمال بشیم

اروین‌خوشحال بود وسعی میکرد با مسخره بازیاش منم بخندونه‌ولی خودشم میدونس از اون مجتمع که هیچ تفریحی واس من نداره چقد بدم میادیه مجتمع بزرگ که پدرم رئیسش بود

ومادرمم رسیدگی میکردمن واروین دوتا پسر خانواده ی سالاری که از قضا دوقلوام بودیم اکثرا تهران بودیم‌وشرکتی که مال بابا بودو میچرخوندیم‌تازه داشتم یه نفس راحت میکشیدم که مامانم زنگ زدو گفت‌خونواده ی اقای راد یکی از دوستای صمیمه پدرومادرم برای تعطیلات اومدن مجتمعو زشته که ما نباشیم‌واسه همین به خاطر پدرومادرمم که شده برخلاف میل باطنیم با اروین اومدیم شمال‌جلو در مجتمع یه تک بوق زدم که حاج یونس باعجله اومدو درو بازکردتا مارو دید خم شدو بهمون سلام وخوش امد گفت.باهاش احوال پرسی کردیمو راه افتادیم توی مجتمع‌حاج یونس دربان مجتمع بود وخیلی دوسش داشتم پیرمرد مهربونی بودنگاهی به درختای مرتب چیده شده که هرکدوم به یه شکلی دراومده بودن کردم‌فواره های ابی که هرگوشه دیده میشد.ویلاهایی که همه شبیه هم بودنو مثل واحد به مردم کرایه داده میشدن‌برام جذابیتی نداش یا شایدم انقد اینجا اومدیم که واسم تکراری شده‌پیاده شدیم.جلوتراز اروین چمدونمو از صندوق ورداشتم و راه افتادم اونم پشت سرم میومدهمینجوری داشتیم از راه باریکی میرفتیم که چشمم افتاد به انتهای راه‌وایسادم اروینم به تبعیت ازمن وایساد.دستامو توسینم قفل کردمو به دوتا دختر روبه روم خیره شدم‌یکیشون افتاده بود رو زمین و اون یکی خودشو انداخته بود روشو قلقلکش میداددختری که زیرش بود همش وول میخوردو جیغ میزد تااز دستش فرار کنه‌ولی اون یکی بر خلاف جثه ی ریزه میزش خیلی محکم گرفته بودشو نمیذاش تکون بخورهیه سرفه ی مصلحتی کردمو دوباره خیره‌شدم‌بهشون

پارت3اززبان‌رها

به‌دوتا پسری که دوتا چمدون بزرگ کنار پاشون بودو دستاشونو تو سینه هاشون قفل کرده بودن نیگاکردم‌انگار داشتن فیلم میدیدن.برگشتمو به اروشا نگاکردم با کنجکاوی داشت نگاشون میکردیکی از پسرا که جلوتر از اون یکی وایساده بود گف:اینجا چقد تغییر کرده اروین!یادمه قبلنا بچه ها یه جای دیگه بازی میکردن نه جلو راه بقیه‌جوابشو ندادم.دست اروشارو گرفتم وخواستم قدم بردارم که‌اون یکی پسره باخنده گف:بچگی کردن داداش الان ازت معذرت خواهی میکنن شما بزرگی کن وبه راهت ادامه بده‌وبازم خندید.برگشتم زل زدم تو چشای همون پسر دومیه وخیلی‌ریلکس گفتم:بچه واسه بچگی کردناش وبازی کردنش از کسی معذرت خواهی نمیکنه‌ولی حالاکه شما خیلی به فکر این اقاهستین ومیترسین ناراحت بشن میتونین جای این دوتا بچه از اقا عذرخواهی کنین‌

بعدلبخند گنده بش زدمو راه افتادم اروشام دنبالم اومد:اه اینادیگه ازکجا پیداشون شد

باهمرفتیم تو ویلا ودرو بستیم.زنگ واحدو زدم در باز شدو پرهامو دیدم‌لبخندی بش زدم.اونم متقابلا همین کارو کرد رفتم تو وپشت سرمم اروشا واردشدسلام ارومی به پرهام دادو اومد تو پذیرایی.سلام بلندبالایی به بابام که داشت روزنامه میخوند دادم‌سرشو از روزنامش اورد بالاوعینکشو ورداش لبخندی بهم زد وگف:سلام دختربابا

رفتم‌جلو وخم شدم گونشو بوسیدم و رویه مبل تکی نشستم اروشام اومد توو به بابام سلام کرد بابام با خوش رویی جواب سلامشو داد‌اروشانشست پیششو گونشو بوسیدبابامم پیشونیشو بوسیدوبهش‌لبخندزد

پارت4اززبان‌اروشا

پیش‌عمو نشسته‌بودمووتو افکارم غرق بودم‌که رها پاشدو اومد رو دسته ی مبلی که نشسته بودم نشست‌گوشیشو اورد جلو صورتمو یکی ازعکسایی که دیروز باهم کنار دریا انداخته بودیمو نشونم دادخیلی قشنگ شده بودرها بااون شال ابی که همرنگ چشماش بودبامانتو مشکی تنگی که تنش بودوپاچه ی شلوارشو تا کرده بود تا ساق پاهاش تو اب بودومن از دور واسش شکلک دراورده بودم‌نگاهی به رها انداختم وبش گفتم‌واسم بفرست چون عکسو با گوشی رها گرفته بودم‌عکسو واسم فرساد وخودشم نشست اون ور عموزنعمو از اشپزخونه با یه سینی چایی اومد بیرون‌پاشدمو سینیو ازش گرفتمو گذاشتم روی میزلپ زنعمورو بوسیدمو خودمم نشستم‌یه چایی گرفتم دستمو به بخاری که ازش خارج میشد نگا کردم ودوباره تو افکارم غرق شدم‌من این خونواده رو خیلی دوس داشتم‌با اینکه خودم هیچ خانواده ای نداشتم

پارت5اززبان‌آروین‌

ماتم‌برده بودتاحالا نشده بود دختری بتونه جوابمو بده ولی حالا این دختر با جوابی که به نفع خودش بود منو ضایع کرده‌سریع خودمو جمع وجور کردمو باعجله راه افتادم.میتونستم لبخند ارتینو که به خاطر عصبی شدنم رو صورتش نقش بسته بودو ببینم‌صدای پاهاش وچرخ چمدونش نشون میداد پشت سرم داره میاد.با صدایی اروم گفت:عب نداره خان داداش بزرگ میشی یادت میره‌

وبعدریز ریز خندیدبرگشتم و توپیدم بش:همش تقصیر توئه دیگهازت طرفداری کردم اونوقت وقتی دختره اونجوری بم گفت‌عین بز زل زدی بهم‌به توام میگن داداش اخه؟

ارتین‌اخماشو کشید تو هم و باهمون لحن خونسرد همیشگیش گف:حالا چیزی نشده که بزرگش میکنی یه دختر بچه یه زری زده توام بدتراز صدتا بچه کم مونده گریه کنی انقد مثه پیرزنا نق نزن و راه بیوفت

اینوگفتو جلو افتاد.به رفتنش نگا کردم دستامو بلند کردم رو به اسمونو گفتم:خدایا کرمتو شکر اینم داداش بوددادی به ما؟یه زنبوری چیزی میافریدی حداقل یه فایده ای داش

بعدراه افتادم سمت‌ویلامون‌

مامانوبابارو تو حیاط دیدم که ارتینو بغل کرده بودنو بساط ماچ وبوسه به راه بودخودمو بهشون رسوندم و بی توجه بهشون به سمت خونه راه افتادم‌با صدای متعجب مامان برگشتم که میگف:اروین!؟پسرم ما اینجاییما!!

عینکمواز روی چشام هل دادم روی موهام وخودمو یکم متعجب نشون دادم وگفتم:شمــــا؟

مادرم‌که فهمید میخوام اذیتش کنم یه چشم غره بم رفتو اومد بغلم کرددرهمون حال گفت:پسر تو نمیخوای بزرگ شی؟ناسلامتی30سالته.خودمو انداختم تو بغلش وپیشونیشو بوسیدم‌نفسم‌به نفس مامانم بند بود.بعداینکه حسابی رفع دلتنگی کردیم ازبغلش اومدم بیرون‌رفتم پیش بابا؟خودمو انداختم تو بغلشو خطاب به مامانم گفتم30که چیزی نیس مادرمن تازه اول جوونیمه‌بعدشم من به همین مسخره بازیا دلم خوشه انتظار که نداری مثه ارتین فقط فیگور اخم بگیرم واستون؟!بعدش خودمو مثه گربه مالیدم به بازوی بابام و بالحن بچگونه ای گفتم:مگه لاس نمیجم ددی جون؟مامانوبابا به حرکتم ولحن صدام خندیدن وارتین فقط یه لبخند نشست گوشه ی لبش‌راضی بودم به همین لبخندای صدسال یه بارش‌همگی باهم راه افتادیم توی ویلا.مستقیم پله هارو رفتم بالاو تقریبا پرواز کردم به اتاقم‌تا رسیدم تیشرتمو دراوردمو خودمو پرت کردم رو تخت‌به خاطر خستگیه راه‌دونشده‌چشام سنگین شدو به خواب رفتم

https://beautyvolve.ir/


  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: دست‌سرنوشت
  • ژانر: عاشقانه💑 پراز لحظات طنز🤗🤡پراز لحظات احساسی
  • نویسنده: کیمیا عیوضی
https://beautyvolve.ir/?p=13382
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.