| Sunday 25 October 2020 | 08:31
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
داستان کوتاه ” آسمان, گرگ و میش “

داستان کوتاه ” آسمان, گرگ و میش

تق، تق، تق صدای ضربات ریزی را بر پنجره اتاق شنیدم. چشمانم باز شدند. ساعت، پنج را نشان می داد. دوباره چشمانم را
روی هم گذاشتم و کمی بعد صدا دوباره تکرار شد. خواب از چشمانم پرید، انگار واقعا کسی به پنجره سنگ می انداخت. از جایم
به آرامی برخاستم و به پنجره نزدیک شدم. پرده های ضخیم یشمی، جلو ی دیدم را گرفته بودند، دلهره تمام وجودم را گرفته بود.
این کیه؟ و برای بار سوم صدای ضربات پنجره شنیده شدند!
به سرعت پرده ها را کنار زدم و بی رون را نگاه کردم. هوا گرک و میش صبحگاهی بود و کوچه به رنگ قرمز آسمان درآمده
بود. هیچ کس آنجا نبود! به خود فکر کردم
” شاید کسی مردم آزاری می کنه”
کمی آسمان را نگاه کردم. یاد و خاطره دیشب در ذهنم جان گرفت. شایان با آن قد بلند و عضالت قوی اش روی مبل پذیرایی که
با آباژوری با نور زرد مالیم روشن میشد، نشسته و مرا در آغوش گرم خود گرفته و هر چه محبت در وجودش بود با بوسه
های گرم و طوالنی اش نثارم می کرد.
ناگهان به خود آمدم.
” شایان کجاست؟ “
سوال انگار با پتک بر سرم کوبیده شد. برگشتم و تخت را با نگاهم جستم . آنجا نبود!
” ولی ما باهم به تخت اومدیم. چرا االن تو جاش نیست!؟ ای بابا! چرا نگران هستم احتماال رفته آب بخوره “
نگاهی به عسلی کنار تخت انداختم، تنگ و لیوان آب خالی را آنجا دیدم.
تق، تق، تق دوباره صدا آمد بدون اتالف وقت پرده ها را کنار کشیدم
” خدایا چرا شب شد؟ من چند لحظه پیش گرگ و میش آسمان را دیدم. چطور میشه االن شب باشه؟ چرا کوچه هنوز قرمزه؟”
و دوباره صدای پنجره را شنیدم ولی فقط صدا! هیچ کس یا چیزی آنجا نبود. چشمانم را کمی مالیدم و این دفعه لکه سیاهی روی
زمین دیدم. لکه بی حرکت بود و به هیچ وجه نمی شد تشخیص داد که چی ست! از ترس نمیتوانستم حرکت کنم. لکه تکان خورد،
بلند شد و مستقیم مثل قالیچه سلیمان به سمت پنجره پرواز کرد.
جر، جر، جر صدای تخت آمد، مثل این بود که کسی بر تخت نشست . برگشتم که شایان را ببینم ولی او نبود و لکه سیاه را روی
تخت جای سامان دیدم. مو بر تنم سیخ شد و چند قدم عقب رفتم، نفسم در سینه حبس شده بود، متوجه بزرگ شدن لکه سیاه روی
تخت شدم، پهن و پهن تر می شد. دوباره به بیرون از پنجره نگاه کردم شاید بتوانم درک کنم چه بالیی سر من و اتاقم آمده؟
آسمان گرگ و میش خود نمایی می کرد. “چطور ممکنه! دوباره هوا روشن شد!؟”
کلیک! این دفعه صدای باز شدن در را شنیدم، برگشتم و همان لحظه صدای باز شدن پنجره کنار تخت را شنیدم، صدای
مردانه ای گفت:
       -هی خانم مگه صدام و نمیشنوی؟ رئیس کارت داره.
چشمانم باز شدند. به اطراف نگاه کردم
” لکه سیاه! آسمان آفتابی! مردی با لباس مشکی! چطور شد؟ من کجام؟ این تخت من نیست، این اتاق من نیست.”
       -آقا من کجام؟ رئیس کیه؟ من و چرا آوردین اینجا؟ شایان کجاست؟
       – هی ، یکی یکی! اونم از رئیس نه از من
       – تا نگی کجام و چرا، باهات جایی نمیام
       – تکون بخور، حرف اضافی نزن.
تصمیم گرفتم از او دور شوم ازجا پریدم و جلوتر از مرد بی رون دویدم.
       – هی خیلی عجله داری اجلت و ببینی؟
پاهایم قفل شدند و به مرد خیره شدم
       – پرسیدم شایان کجاست؟
      – پشت سرت ایستاده
با ذوق ولی نگران برگشتم ولی لکه سیاه را روی دیوار د یدم. کسی آنجا نبود فقط من و لکه، مرد سیاه پوش هم ناپدید شده بود.
دوباره صدای تق، تق، تق! پنجره ای در دل لکه نمایان شد و بیرون را به راحتی دیدم.
شایان زیر پنجره ایستاده بود. سبدی که برای رفتن به پارک از آن استفاده می کردیم و چای و ساندویچ در آن می گذاشتیم دستش
بود.
     – عشقم، بدو بیا چقدر طولش دادی، منتظرم!
وضعیت را درک نمی کردم فقط میخواستم هرچه زودتر به شایان برسم.
” لباسهای خودن کجان؟ خدایا! این چه وضعیه؟ “
چشما سرخ و خشمگینش دلم را لرزاند. من ن پنجره در لکه سیاه و مرد سیاه پوش پیدا شد. با قدمهای کوچک به من نزدیک شد،
از شدت ترس عقب،عقب می رفتم که او جهشی کرد و با دو دست به سینه من زد و مرا از پله ها به پایین پرتاب کرد! سرم گیج
میرفت و با هر چرخش روی تک تک پله ها سرم به لبه تیز آنها برخورد میکرد، سوت بلندی در گوشهایم می شنیدم و چشمانم
سیاه شدند. مچ دست راستم به نرده های استیل کناری برخورد کرد و تق… صدای شکستن استخوانم را شنیدم!
چشمانم را به سختی باز کردم. روی مبل در بغل شایان بودم. او موهایم را بو و با نوازشهایش صورتم را گرم میکرد. دستش را
گرفتم و در چشمانش نگاه کردم.
       – عزیزم ساندویچ هامون آمادست پاشو بریم
       – شایان!

پایان

آ.آلاناکیان

https://beautyvolve.ir/

  • اشتراک گذاری
  • 104 روز پيش
  • آنی کیان
  • 3,699 بازدید
  • یک نظر
https://beautyvolve.ir/?p=13293
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • رمان صیغه استاد پارت ۳ – سرزمین رمان آنلاین
    دوشنبه 7 سپتامبر 2020 | 7:26 ق.ظ

    […] بستم  با صدای  زنگ خوردن گوشیم از خواب ناز پاشدم    _بنال عسل _اورانگوتان کجایی _شما کجایین  _دانشگاه ،صبح […]

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.