| Friday 30 October 2020 | 07:37
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان شیرین مثل عشق پارت بیست و چهارم

رمان شیرین مثل عشق پارت بیست و چهارم

 

بردمش داخل اتاقش و موندم تا بخوابه.. رفتم داخل اتاقم دراز کشیدم رو تخت
به پس فردا فکر میکردم.. دوری از تیام
خیلی برام سخته… لیانا گناه داره:(
خیلی سریع و یهویی شد.. کاش درست
بشه…. .
.
فردا باید بعد از چند روز میرفتم دانشگاه
لیانا هم باید میبردم.. اونم نرفته بود این
چند روز.. از لیانا که پرسیدم درس مهمی
نداشتیم فقط دوره بود برای امتحانات
استادا هم حضور غیاب نمیکردن..
.
*‌‌‌ اززبون لیانا *
با بی حوصلگی لباس پوشیدم..
اصلا حوصله دانشگاه رو ندارم…
تیارا گیر داده ها.. اه اخه
مکه چه اشکالی داشت من با تیام میرفتم
چرا مامان و بابا اینطور گفتن اخه
تحمل دوری از تیام رو ندارم:(
‌ داخل حیاط کفشامو پوشیدم و نشستم
تو فکر بودم که با صدای ماشین فهمیدم
تیارا اومده تا رسیدن به دم در دستشو از روی
بوق اون ماشین بر نداشت.. اخه یه لحظه با خودش
نمیگه مردم خوابن… ای بابا!
سوار ماشین شدم دوتامون اروم سلام کردیم
برعکس قبلا.. ولی باید سعی کنم شاد باشم
چون من مطمئنم تیام نمیره.. مگه الکیه.. مگه فیلمه
که اینطوری تموم شه … .
_ خب تیاراااا جون چطوری؟
.
تیارا شوکه شد ولی گفت به خوبیت تو چطوری؟
.
_عالی..
.
تیارا: خوووبه..
.
.
.
.
بعد از تموم شدن کلاسا که همشون الکی بود
با تیارا به سمت ماشین رفتیم..
.
_تیاااااا..
.
تیارا: بلییییی.
.
_امروز بیا خونه مااا .
تیارا: چرا؟؟؟
.
_خو حوصلم سر رفته .. بیا دیگه اه..
.
تیارا: اوکی .

*از زبون تیارا*
وارد خونشون شدم همیشه عاشق
حیاط خونشون بودم پر از گل بود.. ساختمونش یه دست سفید بود
وارد شدم تم سفید و فیروزه ای داشت
احسان رو دیدم که دراز کشیده رو مبل و
پاهای درازش هم اویزون کرده :/
با کیف زدم تو سرش که اخش بلند شد
حق داشت کیفم پر از کتاب بود …
بعد از سلام و احوال پرسی با خاله
رفتم داخل اتاق لیانا از تو کمدش لباسامو
برداشتم و عوض کردم ..
.
لیانا: تیارا بریم نهار بخوریم یا بزاریم بعدا؟
.
_نه من گرسنم نیست..
.
لیانا: اوکی خب بیا بشین بحرفیم..
.
نشستم رو تخت و شروع کردیم‌به حرف زدن
بازم من و لیانا اومدیم پیش همدیگه و حرفامون
شروع شد دیگه مگه کسی میتونه مارو جدا کنه..
بعد از حرف زدن راجب همه چی و غیبت کردن به لیانا گفتم گرسنمه به ساعت
نگاه کردیم و دیدیم سه ساعت گذشته
_وای لیا گرسنمه بیا بریم ..
.
لیانا: ارهههه منمم بریم..
.
بعد از غذا خوردن یکم‌کمک خاله کردیم
لیانا رفت داخل اتاقش فلششو بیاره اهنگ
گوش بدیم و منم‌منتظر بودم..
.
لیانا: تیاارااا
.
خواستم جوابشو بدم که صدای گوشیم از
تو اتاقش اومد.
.
_لیا اگه میشناسیش جواب بده که قطع نشه.
.
صدایی ازش نمیومد چند دقیقه بعد اومد
پیشم و گوشیو داد دستم..
.
تیام: سلام تیا خوبی
.
_ سلام مرسی چی شده؟؟
.
تیام: بیا خونه
.
_وا چرا؟
.
تیام: میخوام وسایلمو جمع کنم‌
نمیدونم چی بزارم .. بیا کمک
.
_ای خددااا.. باش الان میام .

وای خدا چقد این پسر بی نظمه
لباساش نیستننن چرا.. یه ساعته
میگردم فقط دو دست لباس داره
.
_تیاااام بیا ببینم چی میخوای بزارم ،
.
تیام؛ زیاد نزار .
_قراره یکسال بمونی ها
.
تیام: اشکال نداره نزار شاید نموندم .
_چی میگی؟
.
تیام: خودت متوجه میشی ..
.
_نمیری؟؟؟؟؟؟؟😃
.
تیام چیزی نگفت و رفت بیرون
عجیب بودا امروز رفتار
تیام و لیانا یجوری بود
پس حتما نمیره دیگه….
نمیدونم اههه
چند تا لباس دیگه گذاشتم
وسایل دیگشم خودش گذاشته بود
چمدونشو گذاشتم‌گوشه اتاقش و رفتم بیرون
تیام نشسته بود یه گوشه و با تلفن میحرفید
.
تیام: عشق من گفتم‌که قراره پسره
دوسته بابا بجای من بره
وای فعلا به بابا نگفتم
…….
اره فداتشم تنهات نمیزارم..
.
از خوشحالی رو ابرا بودم
نمیدونستم چیکار کنم یعنی تیاممممم نمیرهه
وای خدا خیلییی خوبهههه.
رفتم داخل اتاقم و جلو ایینه میرقصیدم
خواستم زنگ بزنم به ارام و خبر بدم
اما گفتم ولش کن بعدا میگم بهش.
.
.
.
چند دقیقه ای میشه رسیدیم فرودگاه
لیانا نیومده..البته نیاز نیست بیاد
چون میدونه تیام نمیره
منم اصلاا ناراحت نبودم
بابا همش به تیام میگفت بیا بریم
کاراتو انجام بده دیگه دیر میشه
اما تیام بهونه میاورد تا پسر دوست بابا
برسه…….

بابا همش به تیام میگفت بیا بریم
کاراتو انجام بده دیگه دیر میشه
اما تیام بهونه میاورد تا پسر دوست بابا
برسه……. چند دقیقه گذشت دیگه داشت دیر میشد
بابا خودش رفت کارارو انجام داد و تیام
مجبور شد بره ….
باورم نمیشد اصلا امادگیشو نداشتم .
مگه قرار نبود نره … وای لیانا الان
منتظره خبره که تیام نرفته … بیخیال من بهش زنگ نمیزنم تا خود
تیام بهش بگه..
مامان داشت اشک میریخت اما من نمیتونستم
باورم نمیشد داداشم رفت .. من تحمل یه روز
دوری از تیام رو ندارم… ای خدااا..
.
.
.
تا رسیدیم خونه وارد اتاقم شدم
داشتم لباس عوض میکردم که گوشیم زنگ خورد
جواب دادم که صدای شااد لیانا اومد..
.
لیانا: سلاااااام تیاراااا خانوووم چطوری؟،؟؟
چیههه فکر کردی تیاامم میره؟ نخیرررر
خواستیم سوپرایزتون کنیم
یه نفر دیگه بجای تیام میره
پسرِ دوست بابات…
.
با بغض گفتم
_لیانا
.
تیارا: کوووفت چته؟ گوشیو بده به تیام
گوشی خودشو جواب نمیده.. اومدید خونه؟؟
.
_لیانا پسره نیومد.. تیام رفت..
.
صدای افتادن گوشی رو شنیدم
_لیاناااا لیااااا خواهریییی چی شددددد
عزیززززدلممم لیانااااا وایییی…
.
لیانا: خوبم خوبم .. خدافظ.. .
و سریع قطع کرد…..
.
(از زبان تیام)
.
لعنتی چرا نیومد بدبخت شدم
یعنی واقعا باید برم هنوز هم میخواستم
صبر کنم اما بابا میترسید دیر بشه..
اصلا نفهمیدم چی شد که با صدای
مردی نه بهم میگفت ببخشید اقا میشه برید
اون صندلی؟ اینجا جایه منه حواسم جمع شد.
تا هواپیما بلند شد چشمامو بستم و هندزفری رو
گذاشتم توی گوشم…….
.
.
.
چند دقیقه ای میشه رسیدم هتل تا رسیدم
زنگ زدم به علی(پسره دوست باباش)
چند بار زنگ زدم تا بلاخره جواب داد..
.
علی: الو بله تیام جان
.
_چرا نیومدی؟؟ من الان کانادام…
بدبخت شدم … چرا دروغ گفتی خببب
.
علی: تیام داداش خیلییی ببخشید شرمندم
بخدا مشکل پیش اومده بود.. مامانم حالش بد شده
بود بردمش بیمارستان.. درگیر کاراش بودم .. نتونستم بیام.. نمیشد تنهاش بزارم بخدا..
.
_وای علی من الان چیکار کنم‌… من نمیوونم
بمونم اینجا..نمیتونی بیای،؟
.
علی: نگا کن فردا باید بری فرم رو پر کنی
که متوجه بشن ما سرقولمون بودیم و یکی
رو فرستادیم .. فرم رو به اسم من پر کن
مشخصاتمو میفرستم برات … چند هفته
اونجا باش… بعدش من میام .. .
_چی داری میگی تو … چند هفته؟؟؟؟
من یه ماه دیگه میخواستم ازدواج کنم
اگه تا دو سه روز دیگه نرم و به بابای
نامزدم نگم که میمونم ایران.. دیگه
نمیزارن من باهاش ازدواج کنم‌..
. . .
علی: داداش چرا زودتر نگفتی..
بخداا شرمندتم من پس فردا اونجام
تو خبر بده بگو برمیگردی..
.
_دمت گرم مرسی جبران میکنم
ادرس اون جایی که باید برم فرم رو پر کنم رو
با مشخصات خودت بفرست برام …
.
علی: باشه الان میفرستم.. .
_مرسی خدافظ.
.
علی:خدافظ
..
.
خیلی خوشحال بودم سریع زنگ زدم به لیانا
تا جواب داد سریع سلام کردم
صدامو که شنید شروع کرد به جیغ زدن
.
لیانا: تیااااام چرا بهم دروغ گفتیییی… چراا
واقعا رفتی؟؟؟؟؟
.
_لیانا عزیزم بزار برات توضیح بدم
.
کل جریان رو براش گفتم و اخرش هم گفتم
که نزار مامان بابات فعلا به کسی جریان رو بگن.. چون وقتی برگردم میام باهاشون حرف میزنم و
سر همون تاریخ عروسیمون رو میگریم …
.
لیانا: وایی تیام خداکنه اینبار دیگه بشه..
.
_میشه عزیزم مطمئن باش..
.
بعد از یه ساعت حرف زدن لیانا
گفت خسته ای برو استراحت کن .
و بعد از خدافظی قطع کردیم…
.
.
. .ای بابا خسته شدم انقد دنبال ادرس
این شرکت گشتم چرا پیدا نمیشه..
بلاخره رسیدم جلوی شرکت.. واو چقد بزرگ و شیک بود
وارد شدم و تا به منشی گفتم از طرف
شرکت تاجیک اومدم یه فرم بهم داد
وای چقد زیاد بود کی حوصله داره
ای بابا.. مشغول نوشتن شدم
نمیدونم چقد گذشته بود دیگهه
دستم درد گرفته بود
نگاه کردم به فرم و دیدم کامل شده
دادمش به منشی..
جالب بود منشی ایرانی حرف میزد
کلاً بیشتر چیزاشون فارسی بود…
اصلا باشه من چیکار دارم
مگه من میخوام اینجا کار کنم
.
منشی: اقای تاجیک میخواید با
رییس حرف بزنید یا نه؟؟
.
_نه ممنون حرفی نیست.. اگه کاری نمونده
من برم….
.
منشی: نه تمام شد تا جلسه های بعدی..
.
سریع و اروم خدافظی کردم و زدم بیرون
.
بهتره این یه روزی که اینجام یکم تاب بخورم یه ماشین کرایه کردم تا شب دستم باشه
که راحت باشم…
سوار ماشین شدم ولی حرکت نکردم
اول باید سریع بلیط بگیرم برای فردا صبح
که برم ایران .. علی هم که صبح میاد..
کلی گشتم و اخر تونستم بلیط بگیرم
خیلی گرون بود ولی خب ارزش داشت..
داخل گروه خودم و لیانا و تیارا
همه چیز و گفتم ساعت پرواز و بقیه
چیزارو هم گفتم که بدونن..
اووو فک کنم دیگه بس باشه
از ساعت ده صبح اومدم از شرکت بیرون
نهار هم که هتل میخورم الان ساعت سه ظهر شدهه
البته ایران ساعت یازده شبه…
باید برم خونه کم کم وسایلمو جمع کنم..نهار هم
که بیرون خوردم‌…پنج ساعت دیگه باید برم فرودگاه
وای دوباره شانزده ساعت تو هواپیما://///
کاش میشد زودتر میرفتم … پنج ساعت خیلیه… .
*از زبون تیارا*
ساعت ۸ شده دیگه الان تیام رسیده
هنوز به مامان بابا نگفتم که سوپرایز بشن
داشتیم فیلم میدیدم جای حساسش بود وایی
خدااا کاش حواسش باشهههه
من این شخصیتو خیلی دوس دارمم
اتفاقی نیفته براااش
داشت نزدیک میشد به جای هیجانیش که یهو
دیدیم رفت رو اخبار..
.
_وایییییییییی چی شدددددددد….
عههههه بابااااا تروخدااا جای حساسش بوددد
.
بابا: نه دو دقیقه دیگه اخبار شروع میشه مهمه نمیشه.‌
.
_ بابااااااااااا ااههههههه…‌ من این فیلمه رو دوس دارممم
.
بابا: فردا تکرارش رو ببین..
.
_صبح نشون میده، من صبح میرم دانشگاه خبببب.
‌.
مامان: اه چقد جیغ جیغ میکنی .‌… من صبح میبینمش برات تعریف میکنم که چی شد..
.
_نمیخوام من دوس دارم خودم ببینمش…اصلا نمیخوام
بشینید تا صبح اخبار ببینید…. .
رفتم داخل اتاقم و با گوشیم ادامه فیلم رو نگاه کردم …
بعد از نیم ساعت که تموم شد… گفتم نرم پایین
مثلا ناراحتم .. ولی نمیشد .‌ گرسنم بود..‌ تیام چرا نیومده … عجیبه …. به لیانا زنگ بزنم؟
نه ولش کن حالا الکی استرس میگیره .. فک میکنه بازم
نشد که تیام بیاد …ای خدا گرسنمه چیکار کنم…
بیخیال و قهر و ناراحتی شکم مهم تره:)
از چله ها رفتم پایین دیدم مامان و بابا اروم دارن با هم
حرف میزنن..
.
_مامان چیزی شده؟؟؟ چی میگید؟؟ نکنه باز فکر شوهر
دادن من اومده تو سرتون:/
.
مامان: نه عزیزم …… .
مامان: نه عزیزم چیزی نشده تازه اخبار نشون داد
یه هواپیما سقوط کرد و همه مسافراش فوت کردن
برای اون ناراحتیم…
.
_اهااا. اخی گناه دارن…حالا از کجا میومدن؟؟
.
بابا: از کانادا میومدن ایران…
.
_چیییی؟؟ واییی ساعت پرواز؟؟؟ ساعت پروازشون
رو نگفتن؟؟
.
بابا:چیی شده؟ از دوستات کسی اونجا بود،؟
.
_تیام….
.
مامان و بابا داشتن هی سوال میپرسیرن چی شده و
چه ربطی داره به تیام.. ولی من فقط دنبال شماره لیانا میگشتم
همه چی یجوری شد … چرا شمارشو پیدا نمیکنم
صدبار از اول گشتم ولی نمیتونستم پیداش کنم .. .
_ واییی یه لحظه صبر کنید…
.
خواستم دوباره بگردم که در باز شد و لیانا وارد شد..
خیلی خوشحال بود.. فکر کنم خبر نداره… وای نه
هواپیمای اونا نبوده شاید.. اخه….. اه…
.
مامان: سلام دخترم خوبی.. لیانا این چی میگه
مارو سکته داد.. تیام چی شده..؟
.
لیانا: تیام چیزی نشده که ‌..الان میاد…
.
بابا: یا خدا با همون پرواز ای خدا…
.
بابا داشت میرفت سمت اتاقش که دیدیم در باز شد
و تیام وارد شد….
.
_تیااااااااام… .
سریع رفتم سمتش و خودمو پرت کردم بغلش..
.
_ داداشی تو با اون هواپیما نبودی که سقوط کرد؟؟
.
تیام: نه فندقم.. فرق داشتن باهم…
.
_ اخیششش خداروشکررر.. .

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • ژانر: عاشقانه
  • نویسنده: فاطمه عباسی پور
https://beautyvolve.ir/?p=13248
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : ممنون عزیزم چشم همه تلاشم رو میکنم بیشتر پارت بدم ❤️...
  • Aaaasal : رمانتو عالی هست قلمتو دوست دارم ولی ممنون میشم یکم زودتر پارت بزارین...
  • sahar72 : وای خیلی عالیهههههههه آدم اینجوری استرس میگیره خیلی هیجان دارهههههه 🤩🤩🤩🤩🤩...
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.