| Sunday 25 October 2020 | 04:20
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین جواهر آتلانتیس پارت2

رمان آنلاین جواهر آتلانتیس پارت2

همونجور که بهش زل زده بودم داشتم به این فکر می کردم موضوع مهمانی عمه پریناز رو چه جوری باید بهش بگم که دوباره قاطی نکنه و قبول کنه به این مهمانی بیاد، تو همین فکر ها بودم که یه لحظه احساس کردم سرم به شدت به سمت پایین افتاد که اگه دست هامو روی میز نداشته بودم فکم ناکار میشد اخه یه دستم زیر چانم بود و داشتم به بردیا نگاه می کردم، بهش نگاه کردم دیدم از بس خودشو نگه داشته صورتش قرمز شده، دیگه مطمعن شدم کار خود موزیشه،
با حرص رو بهش کردم و گفتم:
+ راحت بخند، کارت روکه کردی!
اینو که گفتم مثل باروت منفجر شد، جوری بلند می خندید من از صداش ترسیدم، چپ چپ نگاهش کردم بلکه به خودش بیاد خندش رو تمام کنه، که دیدم اثر گذار بود
با همون ته مایه ی خنده ای که داشت گفت:
– دمت گرم، امروز خوب خندیدم اگه همینجوری باشی قول میدم شوهرت ندم.
من که با جمله ی اولش حسابی حرصی شده بودم با چیزی که گفت چشمام گرد شد،
سریع دمپاییم رو در آوردم و سمتش پرتاپ کردم که به کتفش برخورد کرد و صدای آخش در اومد،
بلند گفتم:
+ آخیش، جیگرم حال اومد جرعت داری برگرد
– اخ دختر کتفم، دعا می کنم بی شوهر بمونی، بترشی.
+ با دعای گربه سیاهه بارون نمی باره،
و نیشم و تا ته باز کردم
اونم با یه لبخند سرش رو تکان داد و رفت
نفسمو بیرون دادم اما با چیزی که یادم اومد محکم یکی کوبوندم تو سرم
همینکه خواستم بردیا رو صدا کنم دیدم نیست،
– هوف بیخیال شب بهش میگم، اون چه دلش بخاد چه نخاد باید به این مهمانی بیاد
شانه ای بالا انداختم و مشغول کارم شدم

– سلام آقا بردیا، حالتون چطوره؟ خسته نباشید.
همونجور که کتم رو در می آوردم، احوال پرسی گرمی با تهمینه خانم کردم،
با لبخند کم رنگی رو به تهمینه خانم گفتم:
_تهمینه خانم من خسته ام میرم بخوابم ، وقت شام صدام کنید.
– چشم آقا.
وارد اتاقم شدم و لباسم رو عوض کردم، به سمت حمام قدم برداشتم و دوش آب گرمی گرفتم تا خستگی امروزم در بره…

چشمام رو بستم و سعی کردم بخوابم، امروز روز سختی بود و کار های شرکت بهم ریخته بود، خیلی نگذشت که چشمام گرم شد و فارغ از فکر و خیال شدم

بنیتا

بی هدف داشتم کانال های تلویزیون رو بالا پایین می کردم که یه فیلم قشنگ پیدا کردم، خوشحال از اینکه فیلم دل خواهم رو پیدا کردم با دقت فیلم رو نگاه کردم،
با صدای پای باران که داشت بدو بدو از پله ها پایین می اومد به سمتش برگشتم و نگاهش کردم.
سریع گفتم: باران آهسته بیا، زمین نخوری. مواظب خودت باش!
همونجور که با دستش چشم هاش رو می مالید اومد جلوم ایستاد و گفت: آبجی من گشنمه.
دستم رو بردم و گذاشتم پشت کمرش و بغلش کردم و در همون حال که تو بغلم بود گفتم: فدات بشم عشق آبجی،الان به تهمینه خانم میگم برات یه عصرونه خوشمزه درست کنه.
خیلی بامزه سرش رو تکون داد. من هم
بلند شدم و دستش رو گرفتم، به سمت آشپزخانه حرکت کردم.
باران لِی لِی کنان به سمت تهمینه خانم که داشت مرغ ها رو خورد می کرد رفت و با لحن لوس و بچه گانه ی مخصوص خودش گفت:تهمینه جونم من خیلی گشنمه برام غذا درست میکنی؟
تهمینه خانم با لحن مهربونش بهش گفت بره بشینه تا براش یه چیزی درست کنه بیاره،منم گفتم برای منم بیاره؛ چون اصلا ناهار نخورده بودم.

بعد از خوردن اون کیک شکلاتی خوشمزه، من و باران از تهمینه خانم تشکر کردیم و به سمت طبقه بالا رفتیم؛ تقریبا دیگه داشت شب میشد، برای همین به باران گفتم: برو داداش بردیا رو بیدار کن عزیزم، بدو برو،
نفسم رو بیرون فرستادم و به سمت اتاقم رفتم، در اتاقم رو باز کردم و جلوی کمد لباس هام ایستادم، و درش رو باز کردم؛
کلا آدم منظمی بودم، اما بعضی اوقات تنبلیم به شدت گل می کرد، و وضع الان به وجود می اومد؛
حتما میگید چه وضعی؟
اینکه الان من در کمدم رو باز کردم و یه کوه لباس رو سرم آوار شده!
موهام رو پشت گوشم فرستادم و دست به کمر به این اوضاع نگا می کردم، حالا من چجوری این همه لباس رو مرتب کنم؟
خواستم تهمینه خانم رو صدا کنم، که یکی زدم تو سر خودم و گفتم: اون پیرزن مگه چقدر جون داره که حالا باید کارای شخصیم رو هم انجام بده؟
با این فکر عزمم رو جزم کردم و مشغول مرتب کردن کمدم شدم؛ با صدای خنده و دادی که از اتاق بردیا می اومد، سرم رو تکون دادم و گفتم: باران که بچه ست؛ بردیا که خرس گندس، ولی باز بعضی اوقات رفتارش مثل بچه ها میشه.

بردیا

عصبی از پشه مزاحمی که اجازه نمی داد بخابم،دوباره با دستم اون رو کنار زدم،ولی مثل اینکه این پشه خیلی سمج بود؛
همینکه خواستم دوباره بخابم،صدای خنده ای به گوشم خورد،صداش خیلی آشنا بود؛داشتم فکر می کردم این صدا متعلق به کیه؟
که با چیزی که یادم اومد لبخند شیطانی زدم، من باید این دختر رو ادبش کنم، صد دفعه گفتم از این کار خوشم نمیاد؛
سریع چشمام رو باز کردم و کشیدمش سمت خودم، که با این کارم جیغش رفت هوا و….

بنیتا

با صدای آلارم گوشی، چشمام رو باز کردم و سعی کردم گوشیم رو پیدا کنم،
که با تلاش بسیار گوشیم رو پایین تختم پیدا کردم، و صداشو قطع کردم و دوباره سرم رو روی بالشت گذاشتم، اما دیگه نمی تونستم بخوابم
برای همین بلند شدم و با چشم های نیمه باز به سمت سرویس رفتم…
از پله ها پایین اومدم و به سمت آشپزخانه رفتم، و سلام بلند بالایی به همه دادم؛
موهای باران رو بهم ریختم و کمی سر به سرش گذاشتم، که جیغش دراومد، و بقیه هم خندیدند.
در حال صبحانه خوردن بودم، که تلفن خانه زنگ خورد، معلوم نیست اول صبحی کی میتونه باشه!



تهمینه خانم بلند شد تا تلفن رو جواب بده، که باران پیش دستی کرد و زودتر بلند شد ، وگفت:
من تلفن رو جواب میدم.

یه لحظه چشمم به بردیا خورد، که با چشم بسته خوابش برده بود؛
لبم رو گاز گرفتم تا صدای خنده ام بلند نشه،
از مکالمه باران با فرد پشت خط فهمیدم
سونیاست
تلفن رو قطع کرد و بدو بدو اومد داخل آشپزخانه، طرف صحبتش من بودم، اما به بردیا نگاه می کرد:
آبجی بنیتا، سونیا جون گفت بهت بگم که تا نیم ساعت دیگه اینحا میرسه، گفت آماده باش.
برگشت سمت من و با تعجب گفت:
ابجی، داداش چرا سر میز خوابش برده
چشماش به حالت خیلی بامزه ای داشت من رو نگاه می کرد،
با خنده شونم رو بالا انداختم و گفتم: نمیدونم.
روح دوست دختراش اومدن به خوابش و نذاشتن داداشی بخوابه، اینو که گفتم شلیک خندمون بلند شد؛
بردیا از صدای خنده مون از جا پرید و با حالت گیجی به ما نگاه می کرد، بعد یه خمیازه کشید و
صداش رو صاف کرد و گفت:
– خنده تون هم به آدمیزاد نرفته، ترسیدم؛
همانطور که برای خودش لقمه کره مربا می گرفت، گفت:
حالا به چی می خندیدید؟
باران سریع گفت:
به دوست دختر های زیادی که داشتی داداشی گلم.
لقمه ای که می خواست قورتش بده زد به گلوش و به سرفه افتاد،
از طرفی خنده ام گرفته بود و اگه می خندیدم، بردیا حسابم رو میرسید.
من رفتم زدم پشتش و به باران گفتم بره یه لیوان آب بیاره،
آب رو که خورد حالش جا اومد و توست یکم نفس بکشه؛
به صورت خیلی ناگهانی و سریع از رو صندلی بلند شد، که من هم ترسیدم و یه قدم عقب رفتم؛
با چشماش یجوری نگا هم کرد که با خودم گفتم بنیتا کارت تمام شد
فاتحت رو بخون.
لیوان رو به آرامی گذاشتم رو میز و یه لبخند ملیح زدم،و بعد عین جت از آشپزخانه فرار کردم.
اونم اومد دنبالم و داد زد: بنیتا وایسا ببینم، چون اگه خودم بگیرمت اونموقع برات گرون تمام میشه.



  • اشتراک گذاری
https://beautyvolve.ir/?p=13243
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.