| Saturday 8 August 2020 | 18:36
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
رمان دوست داشتنی ترین اجبار پارت 11

رمان دوست داشتنی ترین اجبار پارت 11

_ ارشام میترسم.
میترسم دوباره اتفاقی بیفته که مجبور بشیم از هم جدا شیم .
من از تنها بودن میترسم.
از تنها جنگیدن میترسم .

_ مطمعن باش دیگه هیج وقت تنها نیستی همیشه من کنارتم تو هر لحظه زندگیت

با صدای زنگ ایفون از کنار نازگل بلند شدم‌.

ماهرخ…!
این زن چی میخاد از جون من
چرا شرش رو کم نمیکنه.
چرا نمیزاره به نفس راحت بکشم.

ایفون رو برداشتم.

_ دوباره چته؟
_ در رو باز کن
_ و اگه باز نکنم؟
_ کارت دارم میگم در رو باز کن

_ از اینجا برو.

_ ارشام میگم در رو باز کن و گرنه …
_ وگرنه چی؟
_ باز کن لطفا

پوفی کیدم و در رو باز کردم‌
قبل از رسیدن ماهرخ به طرف نازگل رفتم .

_ نازگل،ماهرخ اومده اینجا اگا حرفی زد ناراحت نشو اون همه حرفاش برای خورد کردن توهه

اخماش رو توی هم کشید

_ چرا در رو…

قبل از اینکه حرفش رو کامل کنه صدای نحس ماهرخ توی خونه پیچید .

_ ارشام چرا رفتی پی….

با دیدن نازگل رشته کلام از دستش در رفت

چند باری چشماش رو باز و بسته کرد .

_ تو…تو… اینج..ا …چی…کار…میکنی؟

و اما نازگل نگاهش خیره بود به شکم برامده ماهرخ.

دست نازگل رو داخل دستم گرفتن و فشار ارومی بهش وارد کردم .

نگاه از شکم ماهرخ گرفت و به من نگاا کرد.

اشک توی چشماش حلقه زده بود و چونش میلرزید .

_خب نازگل خانم چشم ما به دیدن شما روشن شد بعد از فرار کردنت خواهان دیدارت بودیم .

_ دهنت رو ببند ماهرخ.

به طرف مبل تکی رفت و روش نشست .

_ وا چراا؟

خنده ای کرد .
_ نمیتونستی خوشبختی منو و شوهرم و بچمون رو ببینی؟
اخی یادم نبود اجاقت کوره.
حالا ناراحت نباش عزیزم
خدا گر ز حکمت ببند دری
ز رحمت گشاید در دیگری

دندون قروچه ای کردم

_ ماهرخ خفه میشی یا خفت کنم؟
با صدای فریادم به صندلی چسپبید وودیگه صدایی ازش در نیومد .

نازگل همچنان خیره به من بود .
شاید حق با نازگل بود .
شاید تنها راه باقی مونده برای نازگل فقط فرار بود .

اگه حرفایی که ماهرخ به نازگل میزنه به سنگ میزدن ترک بر میداشت اما نازگل….

_ نمیخوای ازم پذیرایی کنی؟
هر چند اینجا خونه خودمه ولی میبینین که بار شیشه دارم.

_ کارت رو بگو گورت رو گم کن .

_ کجا برم؟
تازه اومدم پیش شوهرم .
میدونی چند وقته از هم دور بودیم
خب دلم بدات تنگ شده .

حالم از عشوه هاش داشت بهم میخورد

میدونستم هدفش چیه
فقط میخاست نازگل رو خورد کنه .
اما نمیزارم دیگه به هدفت برسی .
دیگه تازوندن تموم شده ماهرخ خامم

_ دفعه قبل که اومدی اینجا بهت گفتم منتظر دادخواست طلاق باش نگفتم؟
بهت گفته بودم نه تو نه اون توله سگ توی شکمت برای من مهم نیستین نگفته بودم؟
چرا هلک هلک میای اینجا؟

_ میام پیش شوهرم
مگه بجز تو داخل این شهر کس دیگه ای رو هم دارم؟

_ ک.س نگو ماهرخ .
دیگه خستم کردی.
هر چی باهات مدارا میکنم بدتر میشی.

_ من خستت کردم؟
کدوم دادگاهی به تو حق طلاق میدن وقتی زن حامله است‌.
منم میتونم برم بگم شوهرم بهم خیانت میکنه .
شوهرم دختر میاره تو خونه .

به طرفش رفتم و کشیده محکمی روی صورتش زدم

_ اون دختر از تو به من محرم تره.
چون دوسش دارم‌.
چون زن من بوده و هست
ولی تو چی؟
تویی که با برنامه و نقشه اومدی تو زندگیم چی؟
برنامه تجاوز کشیدی چی.؟
چوب خطت پر شده ماهرخ .

دستش روی صورتش بود و اشکاش روی صورتش پخش شده بود

_ هیج وقت منو دوست نخواهی داشت؟
تا ابد دست منو نمیگیری؟
اگه سنگ بود تیکه تیکه میشد در برابر این همه استمرار من‌..!
اگه بخوام برم دستی نیست که بگیرمش.
دستت رو نمیدی به من؟
من بدون تو جایی نمیرم
من بدون تو حتی نمیمیرم.

_ منو بیخیال شو ماهرخ .
چون زندگی من اون دختره.
کسی که خاضر نیستم با دنیا عوضش کنم

_ من این دنیا رو اون دنیا رو فقط بخاطر تو تحمل میکنم.
راضیم حتی اگه بهم‌ترحم کنی.
ولی هیچوقت ازت دست نمیکشم.
هیچوقت .
کیفش رو برداشت و با گریه از خونه بیرون زد

#نازگل
روزها به سرعت میگذشتن.
زخم بخیه هام خوب شده بوده و حالم هم بهتر بود .

توی این مدت ارشام هر لحظه کنارم بود .
انتظار این برخوردا رو ازش نداشتم .
توقع داشتم دنبال دلیل باشه
دنبال حقیقت اما هر بار از گذشته حرفی به میون میاوردم سریع بحث رو عوض میکرد .

از سوگل شکایت کرده بودیم و پلیس دنبالش بود .

ماهرخ دیگه جرعت اینکه بیاد خونه رو نداشت در عوض هر روز زنگ میزد و طعنه و کنایه هاش رو میزد .

برای اخرین بار رژلبم رو روی لبم کشیدم .
از توی اینه نگاهی به صورتم کردم و لبخند عمیقی زدم .
از اتاق بیرون رفتم .

ارشام داخل سالن ایستاده بود و مشغول ور رفتن با کراواتش بود .
بهش نزدیک شدم کراواتش رو از دستش گرفتم روی پنجه پام بلند شدم و مشغول بستن کراواتش شدم .

_ خیلی خوشکل شدی اونقدری که زبونم از گفتن زیباییت ناتوان میمونه .

با ناز خندیدم .
_ من همیشه خوشکل بودم .

_بر منکرش لعنت
کار کراواتش که تموم شد کمی ازش فاصله گرفتم .

هر دوتامون خیره تو چشمای هم
_ میدونی زنا دو نوع عاشق میشن
یکیش واقعا عاشق طرف میشه و اون یکی طرفش اینقد دوسش داره که عاشق دوست داشتن اون میشه.

بعضی وقتا با خودم فکر میکنم من اونقدر تو رو دوس دارم که دیگه هیچ نیازی نیست تو دوسم داشته باشی چون من به جای دوتامون عاشق هستم.

دستاش رو رو طرف صورتم گذاشت

_ کاش زمان همین لحظه می ایستاد.
همین زمانی که برای اولین بار بهم گفتی دوستم داری .

اونقدر دوست دارم که حس میکنم هیج دوست داشتنی رنگ دوست داشتن من نیست.

چشمام رو ازش دزدیدم و سرم رو زیر انداختم .
دستش رو زیر چونم گذاشت و سرم رو بلند کرد .

_ هیچوقت چشمات رو ازم پنهون نکن من با این چشما زندگی میکنم.

روی پنجه پام بلند شدم و گوشه لبش رو بوسیدم .

_ بهتره زودتر بریم تا دیرمون نشده .

_ چشم
همراه هم از خونه خارج شدیم سوار ماشین شدیم .

ارشام اهنگ شادی رو پلی کرد و بلند بلند با اهنگ میخوند .

لبخند حتی لحظه ای از روی لباش کنار نمیرفت .

حالم خوب بود خیلی خوب بود .
الان ارشام رو داشتم.
اون کنار من بود .
مال من بود .
بعد این همه سختی بالاخره به دستش اوردم.

_ نازگل خانم….نازگگگگگللللل

_ جانم
چرا داد میزنی؟
_ چی باعث شده اینقد عمیق بری تو فکر که حتی صدای منو هم نشنوی.

_ به خومون فکر میکردم.
به زندگیمون.
به ایندمون.
_ فعلا پیاده شو بعد با هم راجب همشون تصمیم میگیریم.

از ماشین پیاده شدیم و دوشادوش هم وارد محضر شدیم .

سریع به طرف اتاق عقد رفتیم.
مریم و پژمان رودتر از ما رسیده بودن .

مریم بغلم کرد و اروم کنار گوشم گفت:

_ لیاقت این خوشبختی رو داری.

_ مرسی عزیزم

همراه ارشام به طرف سفره عقد رفتیم .
روی صندلی نشستم قران رو باز کردن و مشغول خوندنش شدم.
عاقد خطبه رو جاری کرد .

تموم شد .
الان من زن شرعی و قانونی ارشام بودم.
دیگه صیغه نبودم.
یه دختر رعیت هم نبودم من الان زن خان زاده بودم .
الان اسمم توی شناسنامش بود .

نگاهی به ارشام انداختم.
_ باورم نمیشه همه چی تموم شده .

بوسه ای روی پیشونیم زد .
_ تازه همه چیز شروع شده .
قصه من و تو تازه شروع شده

از محضر بیرون اومدیم.
بعد از خدافظی از مریم و پژمان به طرف خونه رفتیم‌.

ارشام ماشین رو جلوی خونه نگه داشت.
_ نازگل من حتما باید یه سر به شرکت بزنم چند روزه نرفتم همه چی بهم ریخته.

ناراحت شدم ازش!
توقع داشتم حداقل امروز نره شرکت .
امروز پیشم بمونه .
ولی سعی کردم ناراحتیم رو کنار بزارم .

_ باشه عزیزم
مواظب خودت باش.
از ماشین پیاده شدم و به طرف ساختمون رفتم.

کلید انداختم و وارد خونه شدم .
کیفم رو روی مبل گذاشتم .

باید امروز فرق داشته باشه با همه ی روزامون .
به طرف اتاق رفتم .

لباسام رو با یه دست لباس راحتی عوض کردن و وارد اشپزخونه شدم .
کمی به مخم فشار اوردم بهتر بود غذای مورد علاقه ارشام رو درست کنم .

سریع دست به کار شدم.
دوساعتی طول کشید تا همه چیز اماده بشه .

بعد از مرتب کردن اشپزخونه بیرون اومدم و وارد اتاقم شدم مستقیم به طرف حموم رفتم .

وان رو پر کردم و داخلش دراز کشید .

بعد از کمی کف بازی خودم رو شستنم بعد از موشیدن حوله تن پوشم از حموم بیرون اومدم.

جلو اینه نشستم .

موهام رو سوار کشیدم تا کاملا خشک بشه .
دم اسبی بستم .

ارایش خیلی ماتی روی صورتم نشوندم و در اخر با زدن عطر به کارم خاتمه دادم .

لباسایی رو که از قبل اماده کرده بودم و از روی تخت برداشتم و تنم کردم .

دمپایی هایی رو فرشیم رو پام کردم و از اتاق بیرون اومدم .

به محض ورودم به سالن صدای اف اف بلند شد .
قلبم تند تند می تپید..
نفس عمیقی کشیدم و به طرف در رفتم

اف اف رو زدم و خودم جلو در منتظرش موندم .

دستام رو توی هم گره زدم و منتظر ارشام موندم تا بیاد .

دو دیقه بعد با شنیدن صدای پاهاش در رو با تیکی باز کردم و جلوش ایستادم.

سرش رو بلند کرد و برای لحظه ای نگاه به صورتم انداخت و دوباره سرش رو زیر انداخت.

انگار تازه متوجه شده بود که سرش زو با ضرب بالا اورد و نگاه خیره بهم انداخت.

اب دهنش رو قورت داد و اروم وارد خونه شد .
کیفش رو روی زمین گذاشت .

دستش رو دور کمرم حلقه کرد و سرش رو نزدیک اورد و اروم گفت:

_ خیلی وقت رود انتظار یه همچین روزی رو می کشیدم بالاخره رسید .

_هنوز باورم نمیشه .
انگار خوابم
دلم نمیخواد هیچوقت از این خواب بیدار شم .

سرش رو به صورتم نزدیک کرد و توی یه حرکت لبامون قفل هم شد .
عمیق و با عطش همدیگه رو می بوسیدیم.
وقتی هر دوتامون نفس کم اوردیم از هم جدا شدیم.

حالا خجالت میکشیدم به چشماش نگاه کنم.

_ باید دوباره بهت بگم از من خجالت نکش؟
الان زن و شوهریم دیگا حتی صیغه ام هم نیستی زنمی خانم خونمی.
دیگه هیچوقت ازم خجالت نکش.

_ چشم مرد خونه.
حالا برو لباسات رو عوض کن تا شام بخوریم.

بدون حرفی به طرف اتاق رفت .
وارد اشپزخونه شدم.

تا اومدن ارشام میز رو چیدم .

پنج مین بعد ارشام وارد اشپزخونه شدم.

_ اوممم چه بویی میاد .
پشت میز نشست و برای خودش غذا کشیدم.

شام رو با شوخی و خنده هامون خوردیم با کمک ارشام میز رو جمع کردم و ظرفا رو شستم .

با برداشتن قهوه ها وارد سالن شدم و کنار ارشام نشستم .

فنجون ها رو میز گذاشتم و نگاهم رو به ارشام دوختم.

_ میشه با هم صحبت کنیم ارشام؟

_ اره عزیزم

اب گلوم رو قورت دادم و سوالی که ذهنم رو درگیر کرده بود رو به زبون اورد .

_ گفتن این حرف برای خودم خیلی سختهه ولی خب باید بگم.

در جریانی که من‌..من نمیتونم مادر بشم موندن با من هم یعنی بیخیال شدن از حس پدری .
ولی من اینو نمیخوام.
نمیخوام تو هم مثل من از این حش محروم بشی پس…

وسط حرفم پرید .

_ نازگل من اینو میدونستم و تو رو انتخاب کردم نه اینکه فک کنی شاید ترحم و دلسوزیه نه
درسته من باعث و بانیه این اتفاقم ولی حتی اگه این مشکل رو از قبل هم داشتی باز هم نن انتخابت میکردم

دلم نمی خواست بیشتر از این حال امشبمون خراب بشه .

لبخندی زدم چند قلپ از قهوه ام رو خوردم و از سر جام بلند شدم.

_ من یه کم خستم میرم استراحت کنم .

_ باشه عزیزم منم یه کم دیگه میام .

_ سریع خودم به اتاق رسوندم .
لباسم رو با لباس خوابی که از قبل اماده کردخ بودم عوض کردن ..

رژلب قرمزم رو روی لبام کشیدم.
عطر سکسیم رو از داخل کشو بیرون اوردم و روی مچم زدم .
موهام رو باز کردم و افشون دورم ریختم

و حالا باید منتظر اومدن ارشام میموندم .

تقریبا یک ساعتی طول کشید تا بالاخره برق های سالن خاموش شد و بعد صدای پای ارشام بلند شد .

نمیدونستم واکنش ارشام چیه ؟
حتی نمیتونستم حدس بزنم چیکار میکنه .

اروم از سر جام بلند شدم و مضطرب وسط اتاق ایستادم .

در آنی درب اتاق باز شد و ارشام وارد اتاق شد .

پایین و بالا شدن سیبک گلوش رو به راحتی حس کرد .

تند تند و پشت هم پلک میزد .

زودتر از اون به خودم اومدم و با ناز و عشوه ای که شاید تو همه ی این مدت در خودم مخفی کرده بودم به طرفش رفتم.

دستم رو بلند کردم و دور گردنش حلقه کردم .
خودم رو بهش چسپوندم.

سرم رو به گوشش نزدیک کردم و لیسی به لاله گوشش زدم.

تکون خفیفی خورد .

کمی ازش فاصله گرفتم و بهش خیره شدم.

_ نکنه نمیخوای بهم نزدیک بشی؟
نکنه من برات…

دستش رو بالا اورد و روی لبم گذاشت.
_ مگه میشه من نخوام به تو نزدیک بشم؟
فقط هنوز کمی تو شکم…

دستش رو پشت کمرم گذاشت فاصله صورتامون با هم اندازه یه نفس کشیدن بود .

_ دلم برات تنگ….
حرفم تموم نشده بود که لبام رو به دندون گرفت .

خشن لبام رو می مکید.

در حالی که همدیگه رو میبوسیدیم به طرف تخت رفتیم.

پرتم کرد روی تخت و خودش روم خیمه زد .

_ چیزی که شکم میکنه اینه که تو شروع کننده این رابطه ای .
همه ی رابطه های قبلیمون…

_ هیس
قرار شد راجب گذشته ها حرف نزنیم.
من الان زن توام.
پس وظیمه شوهرم رو تمکین کنم.
با میل و اراده خودم این کار رو میکنم.
نه به اجبار و از این کار لذت میبرم.
منم دلم برای بودم باهات تنگ شد .

دستم رو روی ته ریش مردونه اش کشیدم و بوسه ریزی روی گردنش زدم.

_ اینقد دلبری نکن خانم کوچولو
نمیتونم خودم رو کنترل کنما.

_ منم همین رو میخوام

لبخند عمیقی زد و دوباره بهم نزدیک شد .
سرش رو توی گودی گردنم فرو برد

  • اشتراک گذاری
  • 35 روز پيش
  • alimirzaye
  • 15,093 بازدید
  • 9 نظر
https://beautyvolve.ir/?p=13192
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • اسمابخشی
    جمعه 10 جولای 2020 | 12:53 ق.ظ

    سلام
    خسته نباشید
    رمان دوست داشتنی ترین اجبار
    کی پارتگذاریش هفتگی میشه
    اینقد طولش میدین آدم دیگه خسته میشه

    • عباس علی میرزائی
      جمعه 10 جولای 2020 | 11:30 ب.ظ

      به زودی امتحاناشون تموم بشه نوینسنده حتما این کارو میکنم
      ببخشید اذیت شدید

  • اسمابخشی
    پنج‌شنبه 23 جولای 2020 | 6:10 ق.ظ

    سلام
    پس کی پارت گذاری میکنید این رمان دوست داشتنی ترین اجبار رو

  • اسمابخشی
    شنبه 25 جولای 2020 | 4:32 ب.ظ

    دیگه به خودتون زحمت نمیدین جواب بدین
    واقعا که

    • alimirzaye
      یکشنبه 26 جولای 2020 | 4:57 ق.ظ

      عزیز جواب چیرو بدم ؟

  • فرانک
    شنبه 25 جولای 2020 | 4:39 ب.ظ

    عزیز بگو ارضا
    تمکین دیگه دیگه چ کوفتیه

    • alimirzaye
      یکشنبه 26 جولای 2020 | 4:57 ق.ظ

      چشم حتما

  • فرانک
    چهارشنبه 29 جولای 2020 | 7:49 ق.ظ

    اخه ادم حسش میپره
    مرا تمکین کن ای یارررر🤣🤣🤣🤣

  • اسمابخشی
    شنبه 8 آگوست 2020 | 11:08 ق.ظ

    کی میزارین پارت12

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • zahra : قربانت :) عید شماهم مبارک...
  • اسمابخشی : کی میزارین پارت12...
  • مینا دادرس : فداتشم 🌹🌹🌹 عیدتونم مبارک...
  • zahra : مرسی ازت...
  • مینا دادرس : سلام نازنین ممنون از تو که وقت میزاری؛ خوشحالم که راضی بودی گلم🙏🌹🌹...
  • سما : سلاام عزیزم واایی خیلی عالی می نویسی. من هم الکساندرا دنبال می کنم هم خانه ای رو...
  • fatiii : سارای عزیزم عالیییییییی همیشه موفق 💪🏻 🥰😘😘😘😘😘👏👏...
  • سارا جمشيديان : نازی باریک...
  • مینا دادرس : ممنون از تو که وقت گزاشتی برای خوندن... و خوشحالم راضی بودی نازنین♡♡♡...
  • سارا جمشيديان : نگار جان عالی 💝...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.