| Wednesday 12 August 2020 | 08:51
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
داستان کوتاه بازیچه شیطان

داستان کوتاه بازیچه شیطان

داستان کوتاه بازیچه شیطان

پدر! داری چی نگاه میکنی؟-

پدر عکس العملی نشان نداد، انگار صدای اطرافش را نمی‌شنید‌. روی زمین نشسته و به تخت تکیه داده بود. شانه های آویزان و چهره بی روحش دل حمید را لرزاند. بی درنگ فکری وحشتناک به ذهنش خطور کرد.

– نه! امکان نداره…

  با شتاب نزدیک شد. پدر قاب عکسی کوچک در دست با چشمانی گشاده خیره مانده بود.

خیلی زود حمید عکس را شناخت! نگران شد مبادا حال پدر بد شود و دوباره راهی بیمارستان شوند. سریع خودش را به تخت رساند و کنار پدر نشست.

پدر زمانی مثل کوه استوار، با قد و قامتی بلند حمید کوچک را روی شانه هایش می نشاند.. با کوچکترین صدای حمید شاد و خندان میشد. برای او هیچ چیزی مقدس تر از خانواده نبود. به بهانه های کوچک حمید را به گردش و تفریح میبرد.

حمید دستش را دور شانه های آب رفته و نحیفی که عاشقانه می‌پرستید حلقه کرد و محکم به خود فشرد.

– پدرم چرا داروهات و نخوردی؟ یه ساعتی هست گذاشتمشون اینجا‌.

با این حرف و شوکی کوچک سعی کرد ذهن مغشوش و تار او را از اعماق افکار بیرون بکشد. به آرامی بوسه ای روی گونه استخوانی و زردِ مهربانترین مرد دنیا گذاشت و به بهانه جابجا کردنش تابلو را گرفت و توی کشوی پاتختی قدیمی و رنگ پریده ای که جهاز مادرش بود قرار داد. با یادآوری رنگ سفید، سالم و تمیز آن دلگیر شد  و دلش  برای چندمین بارشکست. زنی زیبا، صبور و مادری دلسوز که به پای شوهرش نشت، سوخت، ساخت و تا دم آخر بی حد وحساب به او عشق ورزید. بعد از ازدواج‌ جنجالیشان، سادگی، زود باوری و اعتماد بی جای پدر به دوست و شریک کاری اش، منجر به ورشکستگی، فروش خانه، ماشین، کارخانه و کادوهای طلای عروسیشان، شد.

حمید دستانش را دور سینه پدر قفل کرد و او را بالا کشید، گذاشت روی تخت و ملافه تمیزی که هر روز با وسواس آن را عوض میکرد، مبادا مریض شود.

پدر با چشمانی گشاده او را نگاه کرد و گفت:اسمت رو نمیدونم، ولی فکر کنم دوست دارم.

پدر اشکالی نداره مهم اینه که دوسم داری همین برای من کافیه. خوب اینم از داروهات بخور که یادت بیاد اسمم چیه بعدش باهم می ریم پارک کمی قدم بزنیم.

نه نه! نمیام، حمید از مدرسه میاد پشت در میمونه آخه کلیدش و نبرده.

پدر مشتش رو باز کرد و کلیدی که حمید به تازگی گم کرده بود رو به حمیدی که اسمش را نمی دانست نشان داد.

حمید روزی را یادش آمد که با مادر از مدرسه بازگشتند، مادر دم در متوجه شد کلید را برنداشته! پدر مسافرت بود، نمیدانستند چه کنند‌. فامیلها هیچکدام پذیرای آنها نبودند چرا که کل قوم مادر که جزو ثروتمندان شهر بودند با ازدواجشان مخالف بودند؛ آخر پدر کارگر کارخانه نساجی بود که مادر به ارث برده بود. پس ازدواج  ارباب و رعیتی بنظر می رسید، ولی هیچ تهدید و طرد شدنی مادر زیبا روی حمید را از ازدواج با مهربانترین کارگر دنیا منصرف نکرد. حمید اشکهایش را با شانه پاک کرد.

– آها درسته باشه پس بعد از اینکه بیاد می ریم.

پدر جابجا شد، حمید قرص ها را یکی یکی خوراند، کمکش کرد دراز بکشد. برایش تلویزیون روشن کرد و خودش به آشپزخانه رفت.

دلش گرفته بود، وضعیت پدر مهربانش دلتنگی دختر زیبایش و غرولندهای همسرش در لحظه ای بر سرش آوار شدند. آن لحظه فقط میخواست مادرش میبود و مثل همیشه یک تنه مشکلات شان را حل میکرد. مادر همان اندازه که زیبا و ظریف بود با  قوی و قاطعی که داشت

در همان گیر و دار  افکار و  چشمهای پر از غبارش، صدای موبایل را شنید، مثل برق از جایش پرید و کمتر از یک ثانیه جواب داد مبادا صدا پدر را از خواب بیدار کند!

– الو حمید تو کجایی؟

– سمیرا، اول سلام! سلام بی سلام‌ … چرا امروز نیومدی؟

– خانم، عجله نکن، یککم به من وقت بده قول میدم یه راه حلی پیدا کنم.

یه ساله ولمون کردی رفتی ور دل بابات نشستی انگار نه انگار ماهم تو زندگیت هستیم! دیگه بیشتر از این نمیتونم بهت وقت بدم، بچمم ور میدارم ولت میکنم.

– دیوونه نشو زن؟

دفعه دیگه دور آخر دادگاهه یا میای سر خونه زندگیت یا دادگاه ! نیای هم غیابی طلاقم و می‌گیرم.

– زن ساکت شو داد نزن بچه میشنوه

– بشنوه. بزار بفهمه باباش ولش کرده، من باعث نشدم! هی میگی مریض مریض، پدرت مریضه من چه کنم؟ جوونیم داره میره چند سال بشینم تا پدرت …

– سمیرا حرف نزن، چه کنم این مرد  مریض رو من؟

– باز میگه مریض. حمید منم مریض کردی، دیگه نمیخوام علاف تو شم.

– الو…الو… سمیرا … الو؟ عه…

– الو بابایی جونم سلاممم، چطوری؟

-عه سلام دختر نازم فکر کردم تلفن قطع شد، تو چطوری؟ تازه از مدرسه برگشتی؟

– بله، اومدم زودی بهت زنگ بزنم، دیدم بازم دارید بحث میکنید. بابایی پس کی میای شب بمونی خونمون؟

– قربونت برم، خیلی زود همه چی رو درست میکنم و میام پیشتون.

– بابایی مامان بهت گفت؟

ضربان قلب حمید بالا رفت، فکر کرد نکنه  سمیرا به بچه داستان طلاق و دادگاه رو گفته؟ با صدایی لرزان گفت: نه بابایی چی رو باید میگفت؟

– خوب آخه مامانی برام پنجشنبه تولد  میگیره، دلم میخواد تو هم باشی. میای دیگه نه؟ بابایی بیا دیگه‌ باشه؟

حمید نفسی راحت کشید، عرق پیشانی اش را پاک کرد و با یک دم عمیق در جواب گفت: چقدر عالی دختر خوشگلم، من قول میدم بیام که توی تولد فرشته یکی یدونم باشم و کادوی خوشگلش رو بهش بدم

سارا از خوشحالی فریاد زد: مامان، بابایی میاد تولدم

سمیرا زمزمه کنان گفت: لطف میکنه واقعا! اونم نیاد؟

سارا سرخوش و خوشحال بدون خداحافظی گوشی تلفن را به مادرش داد  و با شیطنتی کودکانه به سمت اتاق اش دوید.

– حمید به بچه قول دادی ها، باز چشم به راهش نذاری. از من که گذشت لااقل بچه رو اذیت نکن.

– تو رو خدا کشش نده، تو فکر میکنی به من خوش میگذره؟ یا از قصد نمیام پیشتون! من تمام سعی ام رو میکنم که اونجا باشم

– بله، مثل همیشه سعی میکنی اما چی بگم والله! کاری نداری؟ خدانگهدار

سکوت پشت تلفن برقرار شد، حمید با نگاهی خیره به پدر گوشی را سرجایش قرار داد.

چطور میتوانست پدری که سالها زحمتش را کشیده رها کند؟ هزینه ها در برابردرآمد مترجمی ناچیز حمید و بیمه از کار افتادگی پدر،توان رسیدگی به سالمند در تهران را غیر ممکن میکرد.

دائما با وجدان خود درگیر بود دخترش را فدای پدر کند یا پدر را فدای دختر؟

وظیفه نگهداری از هردو را به همان اندازه داشت ولی توان مالی اش را، خیر.

کمی طول کشید تا از تور افکار تنیده در اعماق ذهنش رها شود، به خود آمد، کیف پولش را برداشت، بیرون رفت و از اولین کیوسک روزنامه ای خرید و خیلی سریع به خانه برگشت مبادا پدر از خواب بیدار شود و بترسد، پدر بعد از بیماری اش تحمل تنهایی را نداشت. یادش آمد اولین بار، مثل همیشه سارا را از پارک بازی به خانه می آورد به ساختمان خانه رسیدند صدای گریه و حق حق بلندی میامد پایشان را که در ساختمان گذاشتند، حمید صدای پدر را شناخت بسرعت خود را به خانه رساند در را باز کرد، پدر روبروی در، روی زمین پشت به دیوار نشسته بود زانو ها در بغل و سر را میان زانوها پنهان کرده وحق حق گریه اش تنش را می لرزاند. با دیدن این صحنه پاهای حمید سست شدند و بی اراده بر زمین زانو زد و چهار دست و پا به سمت پدر خزید و بغلش کرد. برای اولین بار، این حمید بود که شانه ای برای گریه و دلتنگیهای پدرِ همچون کوهش شده بود.

یادآوری واقعه دل حمید را برای بار دیگر به درد آورد، پریشان و دل نگران درِ خانه را باز کرد و با چشمانی جویا پی پدر گشت. پدر به آرامی در تخت خواب بود، با دیدن او نفسی عمیق کشید و روحش کمی آرام گرفت.

روزنامه را برداشت. نگهداری از سالمندان مرکز انثار، نگهداری از سالمند شرکت سلام … . شماره ها یکی یکی نوشته و تماسها انجام شد. بالاخره شرکت موعود با شرایط بهتر پرستار انیسه شاهرودی را برای پدر پیشنهاد داد، حمید هم قرار روز چهارشنبه شب را گذاشت و با خیالی راحتتر خوابید.

حمید طلوع آفتاب را دوست داشت، فردای هر روزی که پدر آرام بود و خواب و آسایش شان را  صلب نمیکرد سر ساعتِ تولد روزانه آفتاب  بیدار میشد.

طبقه دوم، بالکن کوچکی داشت که گویا تپه روبروی آن برای رو نمایی از خورشید صبحگاهی آفریده شده بود.

آن روز پرتوهای نورانی که هنوز جان نگرفته بودند تقه های بی صدا ولی رنگین به شیشه های اطاق حمید می زدند، زنگ ساعت گرد قدیمی مانند صدای ناقوسی هزار بار کوچک شده، به صدا درآمد.

پنیر، گردو و نان سنگک همراهِ فنجان کمر باریکِ چای با چاشنی منظره ای از تپه، صبحانه سبک و مورد علاقه او بود.

صبحانه میل شد و پدر بیدار.

– صبح بخیر آقا جون، خوب خوابیدید؟

ها؟ تو اینجا چکار میکنی؟ منو از بیمارستان فرستادی خونه دوش بگیرم! چرا پیش مادرت نیستی؟

این آشفتگی و دل شکستگی هر روز بارها برای هر دو تکرار میشد. هر صبح حمید منتظر برخوردی جدید، متفاوت و بازی در دنیا و ذهن پریشان او بود.

– پدر جان سمیرا پیش مامانه، منم اومدن به سارا صبحانه بدم، تو هم میخوری؟

– زود باش زود، من باید برگردم بیمارستان، کلید ماشین رو بده من برم.

– الان با هم میریم، یه لقمه بخور که مامان نگرانت نمونه

– آها، نگران! باشه

– خوب بیا بالکن زود بخوریم بریم

– باشه

و پدر دوباره آرام گرفت و صبحانه اش رو در بالکن شروع کرد.

باید برم برای دخترکم کادوش رو بگیرم، عروسک با لباسهای صورتی! برای چندمین بار! اما خوب دوست داره دیگه! الهی قربونش برم خانم کوچولوی من، میگه میخواد مدرسه عروسکها با لباسهای صورتی درست کنه!

ساعت دوازده عصر پرستار میاد، قبلش برم کادوی ملوسک رو بگیرم.

***

قطار سر وقت حرکت کرد. راه طولانی و مسیر بیابانی بود، چشم فقط شن میدید و دوباره شن …

حمید بدون توجه به تکانهای قطار و صداهای هم قطاری هایش چشمانش را بست. جمع کردن وسایلش برای سه روز سخت نبود ولی انتقال اطلاعات مربوط به داروها و رفتارهای پدر به پرستار سه ساعت طول کشیده و ذهن او را بیش از پیش خسته کرده بود. فکر اینکه پدر تنها می ماند برایش سخت و عذاب آور بود، نگرانی و دلهره روح اش را آرام نمی گذاشت. آیا پرستار موفق میشد پرخاشگری های پدر را کنترل کند؟ او را از غصه ها و ژرفای ذهنش خارج کند؟ …

با این افکار چشمان اش بسته شدند.

سمیرا خندید و با چشمانش حمید را به خانه دعوت کرد، سارا با چهره ای شکفته دوید سمت حمید و با جهشی سریع خود را بغل او انداخت.

سمیرا می‌گفت خوش اومدی عزیزم و با بوسه ای آرام ولی گرم از او استقبال کرد. حمید سرش را سمت دیگری برگرداند، پدر آنجا ایستاده بود!

حمید خشک اش زد، نفسش بند آمد و پاهایش سست شدند. پدر آنجا چه میکرد؟ در یک ثانیه ده ها حدس به ذهنش رسید. پرستار او را آورده یا فرار کرده؟ سمیرا من رو سورپریز کرده؟ … 

– پدر اینجا چکار میکنی؟ چطور اومدی! پس پرستار کجاست؟

پدر نگاهش میکرد. سارا حمید را به خود فشار داد:

بابایی بابا بزرگ کادو هم آورده برام میدونی چیه؟

حمید گیج و مبهوت پی سمیرا می گشت که احوال را از او جویا شود‌.

سمیرا با نگاهی عمیق گفت: چقدر کار خوبی کردی بابا رو آوردی

حمید خودش را به پدر رساند و با دلهره پرسید: پدر جوابم رو بده، من رو شوکه کردی این چه کاریه؟

پدر با گریه و زاری سکوتش را شکست، در یک آن حمید را هل داد و سارا را از او قاپید و محکم بغل اش گرفت. سارا جیغ میزد و کمک میخواست، پدر به سرعت از آنها دور شد، گیج و سرگردان بود، هم زمان گریه و فرار می کرد. دوید و کنار پنجره ایستاد، سارا دست و پا میزد، تقلا می کرد رها شود ولی تلاشش بیهوده بود.

حمید دنبال آنخا رفت، سعی می کرد دخترک را از او بگیرد. حمید نزدیک شد ولی پدر با یک دست پنجره بزرگ و قدی بالکن را باز کرد و سارا در بغل، پرید داخل بالکن و پنجره را پشت سرش بست. همزمان با تلاش حمید برای باز کردن در بالکن که از پشت قفل کرده بود، دید که پدر با سارا ایستادند روی نرده های بالکن. حمید نمی دانست چه کند،اولین صندلی که نزدیکش بود رو برداشت و شیشه در را شکست. صندلی را به گوشه ای پرت کرد و خودش را انداخت توی بالکن، دست اش رادراز کرد که آنهارا بگیرد ولی پدر مهلت نداد، هم اینکه انگشتان وحید لباس او را لمس کرد، پدر با خنده ای بلند خود و سارا را پایین انداخت.

سمیرا شانه حمید را تکان میداد، و صدای مبهمی میآمد چشمان حمید باز شدند، صحنه ای کاملا تار میدید، بعد از چند ثانیه متوجه چهره متصدی قطار شد، جلویش ایستاده بود و شانه اش را تکان می داد و میگفت: آقا… آقا … رسیدیم بیدار شید. باید قطار رو ترک کنید .

***

خانه، جایی که با صدها امید و آرزو بنا شد و باید بدون هیچکدام از آنها ترک میشد. حمید دلی تنگ داشت و آرزویی یزرگ.

آرزویش پشت در آن خانه بود. خانواده ای شاد، دختری که بابایی میگفت و همسری که جان.

-عزیزم چه تولد بزرگی گرفتی؟ ممنونم ازت، سارا رو خیلی خوشحال کردی، منم شرمنده.

– بله دیگه، چاره ای هم مگه دارم، باید کمبود پدرش و یجوری جبران کنم، مگه نه؟

– کج خلقی نکن دیگه عزیزم، زحمت کشیدی بزار به هممون خوش بگذره

– باشه، دیکه حرف نمیزنم، تو هم لذت زندگی رو مفت و مجانی ببر

– بابایی کیکم رو دیدی؟

– بله دخترم دیدم پرنسسی با لباس صورتی… باید خیلی هم خوشمزه باشه مثل پرنسس خودم، برو دخترم دوستات منتظرتن، تا میتونی خوش بگذرون

– بابایی مرسی که اومدی، مامان میگفت نمیای ولی من میدونستم میای

– مامان هم میدونست میام اونجوری گفته تو سورپرایز بشی خانم، بدو برو عزیزم،البته بعد از بوس و بغلی که الان میدی.

ویبره موبایل درون جیبش روشن شد، هیچکس به او زنگ نمی زد مگر خانواده اش و الان هم پرستار!

از زمانی که راه افتاد حواسش جمع موبایل بود که در صورت لزوم وضعیت پدر را به او خبر دهند. باز نگرانی به سراغش آمد، نکند اتفاقی افتاده! با دستانی شتابزده موبایل رو از جیبش درآورد

– الو

– الو، سلام آقای ابراهیمی، متاسفانه پدرتون از پله ها افتاده و بشدت آسیب دیدن

– کی؟ چطور؟ اون که نباید تنهایی بیرون میرفت چرا اجازه دادید بره؟

– آقای ابراهیمی یادم رفت در خونه رو قفل کنم، من، من .. اصلا متوجه نشدم کی بیرون رفتن!

– الان در چه وضعی هستن؟

واقعیت اینه که الان از بیمارستان زنگ میزنم خدمتتون، دکتر گفتن باید بستری شن

– بیمارستان! ای بابا، شماره دکترش و بگیرید برام بفرستید، من الان راه میافتم

حمید بسرعت رفت که دل دخترکش را بدست بیاورد تا بتواند به کرمان برگردد.

 – پرنسس من، خوش می‌گذره بهت؟

– بله خیلی خوبه، بابایی دیدی شیلا چی پوشیده؟ منم از اون کفشها میخوام.

خوب این که سخت نیست عزیزم، دفعه دیگه که اومدم تهران می ریم برات می گیریم، خوبه؟

خوب الان که اومدی! فردا بریم بگیریم دیگه؟

حمید شانه های سارا را گرفت و به آرامی او را در آغوش کشید.

– دخترم اتفاقی افتاده و من باید همین الان برگردم کرمان، خواهش میکنم اون لبای‌خوشگلت رو آویزون نکنی ها!

– عه، بابایی یعنی الان میری؟

– بله دخترم، در اولین فرصت برمیگردم و دوتایی می ریم کفشها رو برات میگیریم باشه؟ حالا یه بوس بده من و بورو پیش دوستات.

سارا از رفتن پدر دلخور بود، ولی طولی نکشید که دوستان اش دور او را گرفتند و در فضای کودکانه شان غرق کردند.

حمید خیلی زود ساکش را برداشت و در جواب سوالهای بی امانِ سمیرا گفت: بابا رو بیمارستان بستری کردن باید خیلی زود برم اونجا.

سمیرا زیر چشمی‌رفتارهای حمید را سنجیده بود و بعد از آن جواب کمی هیجان زده شد!

 فکر کنم این دفعه یککم قضیه جدی تره، حالا ببینیم چی میشه.خدا خودش به من و دخترم رحم کنه، جوونیم داره پای پیریِ پدر شوهرم از بین میره

***

الو سلام، روزتون بخیر

– سلام بفرمایید

– ببخشید بلیط اتوبوس برای کرمان میخوام، امروز اولین اتوبوس کی راهی میشه؟

– بله، خواهش میکنم، اولین اتوبوس دو ساعت دیگه ساعت نه شب  راه می افته، براتون رزرو کنم؟

– بله بله خیلی ممنون، حتما قبلش خودم رو میرسونم ، لطفا بلیط با نام حمید ابراهیمی باشه.

– انجام شد، قبل از ساعت  حرکت اتوبوس اینجا باشید.

– بله حتما، خیلی متشکرم ، خدانگهدار.

حمید ماشین دربستی به پایانه جنوب گرفت. ساعت یک ربع به نه در محل بود و دوان دوان خود را به باجه فروش بلیط رساند.

– سلام خانم، بلیط برای کرمان ساعت نه رزرو کردم

– ساعت نه؟ آخرین ماشین ساعت هفت راه افتاده و تا ساعت سه عصر فردا هیچ اتوبوسی نداره. شاید ساعت رو اشتباه متوجه شدید.

– ای خانم من ساعت هفت زنگ زدم، همکارتون برام بلیط رزرو کردن!

– بگذارید چک کنم، به چه نامی؟

– به نام حمید ابراهیمی

– بله، اجازه بدید تو سیستم نگاه کنم

متصدی باجه چند کیلک و چند کلمه تایپ کرد بعد با نگاهی مشکوک گفت: آقا هیچ بلیطی برای هیچ ساعتی با این نام رزرو و یا خریداری نشده!

حمید گیج و از آن بیشتر عصبانی شده بود با صدای بلند فریاد زد: عه، این چه وضعیه من و علاف کردین این سیستمهایی که شما دارید برای بازی منچ هم کارایی نداره! جمع کنید بساطتون  رو. و بدون آنکه منتظر جوابی باشد برگشت و با عجله از پایانه خارج شد، به امید اینکه تاکسی برای کرمان پیدا کند. چند تاکسی پراکنده ایستاده و منتظر مشتری بودند، نزدیک شد و پرسید: سلام آقا کدوم یکی از این تاکسی ها برای کرمانه؟

هیچکدام به کرمان نمیرفتند ولی جوانی لاغر با موهای کم پشت جواب داد: ساعت دوازده شب تاکسی های کرمان کم کم همینجا جمع میشن اگه میخوای وایسا تا بیان.

چاره ای جز انتطارنداشت، وقت به سختی میگذشت، هوا تاریک بود ولی افکار حمید خیلی تاریکتر از هوای آن ساعت بود. آرام و قرار نداشت دوباره از جیب کتش موبایل را درآوردو به پرستار زنگ زد.

– سلام، خانم شماره دکتر چی شد؟ چرا نفرستادید برام؟

– سلام آقای ابراهیمی، وای چشم الان میفرستم

– مسوولیت پذیریتون کاملا واضح هستش، اگر برای پدرم مشکل جدی پیش بیاد باید جوابگو باشید

پشت تلفن سکوت سنگینی برقرار شد

– الو، الو صدام رو دارید؟

– پرستار صدایش را صاف کرد و گفت: بله صداتون میاد، شما بیایید آقاى ابراهیمی مشکلی نیست

تماس قطع شد و پشت آن ملودی دریافت پیام جدید را شنید. شماره دکتر را گرفت، بی قرار منتطر جواب تماسش بود.

ای کاش پدر رو هم باخودم می اوردم، بی خود پرستارگرفتم، پول خونشون رو میگیرن ولی اهمیتی به مریض نمیدن، چه اشتباهی کردم پدر بی زبونم رو سپردم به یه ناآشتا، خدایا چه کنم؟

– الو بفرمایید

– سلام آقاى دکتر،  ابراهیمی هستم، گویا پدرم رو تحت نظارت شما تو بیمارستان شفا بستری کردند.

– بله، درسته

– آقای دکتر وضع پدرم چطوره؟

– متاسفانه خوب نیستن آقای ابراهیمی، زودتر خودتون رو برسونید، ایشون حتمآ باید منتقل بشن اتاق خصوصی؛ بعلت ضربه شدید بیماریشون تجدید شده، ناآرامی و سروصدای زیادی ایجاد میکنند و آسایش بیماران دیگه رو مختل کردند، در غیر اینصورت بیمارستان مرخصشون میکنه.

– بله، چشم آقای دکتر خیلی زود میرسونم خودم رو

سکوتِ پشت گوشی و تاریکی ذهن حمید پرده ای سیاه جلوی چشمانش کشید و چاره ای جز آهی بلند برایش نگذاشت. دقایق به سختی می گذشتند، پی در پی ساعتش را نگاه می کرد شاید گذر زمان را حس کند ولی بنظر میامد روزگار ترمزدستی زمان را کشیده و دارد او را تنبیه می کند.

با خود فکر کرد بعد از اتمام این قضایا حتما از اتوبوس رانی بعلت چنین اشتباهی شکایت خواهد کرد. روی زمین نشست برای اینکه زمان مرده اش را با کاری هرچند ناچیز پرکند مشغول بازیهای مختلف تلفن همراهش شد.

صدای ماشینهایی که نزدیک و متوقف می شدند بیشتر شد، سرش را بلند کرد و با دیدن چند ماشین که در محل ایستگاه تاکسی ها توقف کرده بودند نور امیدی در ذهنش روشن شد ، با عجله خود را به نزدیکترین آنها رساند و پرسید:

– سلام آقا، کرمان میرید؟

– بله، کرمان هم میرم

– مسافر دارید یا تا پرشدن ماشین منتظر می مانید؟

– انگار عجله داری!

– بله، خیلی زیاد

– پول دو نفر رو بده برسونمت و تو راه هم اگه شد مسافر میزنم

– باشه باشه، حتما

– بپر بالا داش، بزن بریم

ماشین راه افتاد، حمید نگران، مضطرب و خسته روی صندلی پشت ماشین لم داد

– چی شده برادر خیلی قاطی کردی!

حمید ماوقع  را بصورت خلاصه برایش تعریف کرد

– نگران نباش حاجی انشالله که پدر بزودی سلامتیش رو بدست میاره، توکل کن به خدا

– من نمیفهمم این چه وضعیه؟ بلیط رزرو میکنن برات برای ساعتی که اصلا اتوبوسی برای مقصد نیست! افتادم تو دور بدبختی ها

– چطور داش؟ بلیط داشتی؟

– آره بابا، زنگ زدم گفتن رزرو کردن، بعد اومدم میگن ماشین اون ساعت کلا ندارن و اسمم هم تو سیستم اصلا ثبت نشده! ازشون شکایت می کنم.

– ببینم باچه شماره ای زنگ زدی؟ اونی که آخرش با پانصد و سی و یه  تمام میشه؟

– نمیدونم، چطور مگه؟ چک می کنم.

حس غریبی بر او مستولی شد. بسرعت شماره را چک کرد و گفت: بله، دقیقا همونه

– آآآ…برادر، بد آوردی امروز

– چطور مگه؟

– این شماره پایانه بعضی وقتها با یه شماره ای که مال خوابگاه دانشجوهاست اشتباه می افته.  دانشجوها جواب میدن و شیطونی میکنن.

– یعنی چی؟

– بعضی اوقات که اشتباه می افته جواب میدن و مردم و میذارن سرکار، الکی مثلا پایانست و بلیطشون رو رزرو کردن

حمید از جا پرید، و با خشمی جوشان گفت:

– خوب این دیگه چه کاریه؟ مردم الاف اینا نیستن که! زندگیهامون برنامه داره! با این جور کارها مردم گرفتارمیشن خوب! یکیشون هم من! پدر مریضم تو بینارستان چشم به راهمه، اونوقت این خانمها بازیشون گرفته! جور سرگرمیهای خانما رو ما باید بکشیم، عجب ها.

دل آشوب حمید شکست! چرا باید سر او این بلا می آمد؟ چرا پدر مریضش که چیزی از دنیای کنونی متوجه نمیشد برای تله این جوانان مغرور و بی فکر تنها می ماند؟

ساعت یک صبح بود و هنوز فاصله زیادی تا کرمان باقی مانده بود.

صدای پدر در گوش حمید پیچید: حمید جان، پسرم پاشو ساعت چهار صبحه، پاشو آنتی بییوتیک هات و باید بدم بخوری که دیگه تب نکنی و زودتر بتونی بری مدرسه.

حمید به سختی چشم گشود و خیلی زود متوجه چشمان پدر در آن تاریکی شب که با نوری از جنس مهر جلا داده شده بود‌، گردید. دارو و لیوان را از پدر گرفت ولی آبی در لیوان نبود! سرش را بلند کرد بگوید که دید دختر جوانی با تبسنی شیطانی بالای سرش ایستاده و با انگشت نقطه ای را نشان می دهد. تبسم یخ زده دختر جایش را با قه قه ای وحشیانه عوض کرد. خواب از سر حمید پرید و دید اتاقش در پارکینگ خانه است، ترسان و با دلی لرزان اشاره آن دیوانه را دنبال کرد، لیموزینی بزرگ و سیاه رنگ که مخصوص گورستان بود را بین چهارچوب در ورودی دید، صدای قه قه دخترک به صدای پای چند مرد تبدیل شد.

حمید سعی میکرد اتفاقات را درک کند ولی ذهنش یاری نمیکرد بی حس و بی جان افتاده و فقط نگاه می کرد. چند مرد بلند قد و سفید پوش را دید که تابوت سیاهی بر دوش کنارش ایستادند، ماشین قبرستان هم جلوی آنها ایستاد، راننده کسی نبود جز آن خانم باجه  بلیط فروشی، لباس مشکی فاخر بر تن داشت و انگشتر بزرگ سیاهی که بر دستان سفید زن برقی نا آشنا می تاباند. زن درهای بزرگ پشت ماشین را باز کرد و کنار ایستاد که تابوت را جابجا کنند، وقتی تابوت را پایین می آوردند حمید دید تابوت در ندارد چشمانش تار می دیدند ولی وقتی تابوت را گذاشتند توانست پیکری ببیند که در کفن پیچیده شده بود.

روشنابیی کمتر و کمتر میشد و در یک پلک به هم زدن همه جا غرق در تاریکی گشت  ولی کفن، مانند کرم شب تاب می درخشید. دستی بر شانه حمید سنگینی کرد، مرد سفید پوش او را به سمت تابوت هدایت کرد حمید دگر هیچ احساسی نداشت، با ذهنی یخ زده و قلبی خاموش کنار تابوت ایستاد. دستش را بلند کرد و کفن را باز کرد، دنبال متوفی! بود، ولی نه پیکر بلکه بلیط اتوبوسی در آن پیچیده شده بود.

با دیدن بلیط پاهایش سست شدند و قبل از سقوط کاملش به زمین مرد سفیدپوش او را داخل تابوت انداخت. ماشین راه افتاد و با تکانهای آن سروصورت حمید پی در پی به دیواره های تابوت برخورد میکرد ناگهان در تابوت بشدت بسته شد حمید تکان شدیدی خورد و چشمانش را بست. گیج و با سر دردی شدید چشمانش را باز کرد راننده جوان تاکسی که کرایه کرده بود را دید.

– وای، آقا ببخشید این موتوری ها نمیذارن آدم راحت رانندگیش رو کنه نزدیک بود یارو رد زیر بگیرم!

حمید دستش را روی سر گذاشته بود و سعی میکرد به ذهنش مسلط شود

– آقا بازم ببخشید سرتون چیزی شد؟ الان میرسیم  بیمارستانی که آدرسشو دادید، بگید سرتون و معاینه کنند.

– نه خوب هستم مشکلی نیست، الان کجاییم؟

تا یه ربع میرسیم. منتها موبایلتون چند بار زنگ زد خیلی عمیق خوابیده بودید انگار بیدار نشدید.

حمید با عجله موبایلش رو چک کرد و با تعجب دید که پرستار چندین بار زنگ زده.

حمید با عجله موبایلش رو چک کرد و با تعجب دید که پرستار چندین بار زنگ زده.

با دلهره ای آشنا شماره پرستار را گرفت، تماس خیلی زود جواب داده شد

– سلام

– سلام خانم، تماس گرفته‌ بودید، حال پدرم چطوره؟

– مشکلی نیست خواستم بدونم کی میرسید

– من تا یک ربع می رسم

– بسیار خوب، بیایید طبقه چهارم

در روح حمید نسبت به پرستار خشمی باورنکردنی جان گرفته بود. و بدون خداحافظی گوشی را قطع کرد.

ماشین جلوی بیمارستان متوقف شد، حمید با عجله پول راننده را داد

– داداش خیره، انشالله پدرت خوبه خوب میشه

– خیلی ممنون منم امیدوارم، خدا نگهدار

– خیرپیش

حمید دوان دوان خود را به آسانسور رساند و سوار شد. مدت زمان داخل آسانسور بنظرش خیلی طولانی رسید در کمتر از یک دقیقه ناخودآگاهش تمام اتفاقات را دوباره برایش  زنده کرد. درهای آسانسور باز شدند، با شتاب بیرون پرید، سمت چپ و بعد راستش را چک کرد که پرستار را پیدا کند همزمان گوشی موبایل  را هم به قصد تماس با دکتر از کیفش در آورد. قبل از اقدام به شماره گیری صدای باز شدن دری سمت راست کمی دورتر توجهش را جلب کرد، دید پرستار پدر از اتاق درآمد و به دیوار تکیه داد، صورتش بی حس و خسته بنظر میامد، حمید سریع به سمت او رفت ولی وقتی تابلوی اتاق را دید   ” اتاق احیاء ”  رنگ از صورت اش سفید شد کیفش را رها کرد و خود را به پرستار رساند. پرستار با دیدن او ازجا پرید، گفت

– آقای ابراهیمی آمدید؟ ای کاش چند دقیقه زودتر می‌رسیدید

از افکاری که در ذهنش موج میزدند می ترسید با چشمانی وحشت زده در اتاق را باز کرد، تخت بی حرکت بود و از آن بی حرکت تر تنی بود که بر آن قرار داشت، دکتر و پرستاری هم آنجا بودند، دکتر گفت:” زمان مرگ بیست و دو و دوازده دقیقه”

حمید با استرس فراوان نزدیک شد که چهره تن بی حرکت را ببیند، آیا واقعا او بود؟

چشمان حمید به موهای پرپشت خاکستری چهره ای که زیر ملحفه خواب بود افتاد، بله موها مانند موهای پدر پرپشت و مجعد بودند، نزدیکتر شد با دستانی لرزان ملحفه را به آرامی گرفت و کم کم پایین کشید. پیشانی بلند مثل پدر ابروهای نامرتب با چندین تار موی سفید. نفس حمید بند آمده بود می دانست که بدون این شباهتها هم چشمان به تنهایی میتوانند تن بی جان پدر را ثابت کنند. قوای خود را جمع کرد و ملحفه سفید را کاملا از روی صورت برداشت.

پدر خواب بود ولی نه از آن خواب هایی که شبها با دیدن کابوس با جیغ و فریاد او را از جا می پراند و مانع خواب دوباره برای خود و پسرش میشد.

خوابی که الان در آن غرق شده بود گویا تمامی نداشت مانند جوجه قوئی بود که بر بال های سفید و پنبه گون قوی مادر خواب هستند.

این واقعیت که پدر خواب نیست بلکه مرگ را تجربه کرده حمید را تکان داد، عقب ایستاد تا از دور هم از مرگ پدر مطمئن شود. بله، پدر مرده بود.

چرا دیر شد؟ چرا نتوانست پدر را قبل از مرگ ببیند؟

حمیدی که عاشق پدر بود، حمیدی که خانواده و دختراش را برای مراقبت از پدر رها کرده بود چرا نتوانست برای بار آخر به پدر خود بگویید:

” پدر دوستت دارم “

حمید باز هم فکار کرد ” چرا دیر شد؟ “

پایان

نویسنده: آ.آلاناکیان

  • اشتراک گذاری
https://beautyvolve.ir/?p=12919
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.