| Tuesday 24 November 2020 | 09:58
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین جواهر آتلانتیس پارت1

رمان آنلاین جواهر آتلانتیس پارت1

 

 

 

باصدای جیغ وحشتناکی باعث شد بترسم

با گنگی به اطرافم نگاه می کردم با شوکی که ناشی از جیغ گوش خراش لحظه ای قبل بود مضطربانه به اطراف نگاه می کردم که با جیغ دیگرش به هیجان افتادم . عصبی پتو رو کنار زدم و تو جام نشستم معلوم نیست باز چیکار کرده، رفتم سرویس و دست و صورتم رو شستم و تو اینه به خودم نگاه کردم من بنیتا هستم ۱۸سالمه، خوشکلم، سال سوم دبیرستان رشته تجربی بودم، با قدی بلند و کشیده هیکلم به لطف کلاس های ورزشی و دفاع شخصی که میرفتم خوب بود با پوستی مایل به گندمی و چشم ابرو مشکی، و موهام رو هم امسال به رنگ قهوه ای رنگ کرده بودم و خلاصه دختر جیگرو خوشکلی بودم.

– باران جان برو تو حیاط بازی کن اینجا جاش نیست. 

 باز این باران تهمینه خانم رو عصبانی کرده بود . باران خواهرم ۸سالشه که خیلی دختر شیطونی هم هست و بردیا هم همین شیطنتشو دوست داره.

 گفتم بردیا، برادر بزرگتر از خودم هست که اونم هیکلش تقریبا مثل منه اما مردونه تر و هیکلی ورزشکاری که اونم به لطف کلاسای بدنسازی و دفاع شخصی که میره این بدن رو داره. 

شرایطی که داریم ایجاد میکنه تا اینطوری از خودمون محافظت کنیم.

در اتاقم رو باز کردم و به طبقه پایین رفتم، 

همینکه پامو رو آخرین پله گذاشتم یه نفر آژیر کشون اومد طرفم و خودشو با سرعت پرت کرد بغلم که اگه نرده رو نگرفته بودم جفتمون افتاده بودیم. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم به اعصابم مسلط باشم همیشه از اینکه یکی اینجوری خودشو پرت کنه بغلم بدم میومد سرمو پایین اوردم تا اون شخصو ببینم که با دیدنش چشمام گرد شدو فکم افتاد زمین.

از سرو صورتش تخم مرغ چکه می کرد لباساش همه رنگی شده بود صورتش که دیگه نگم براتون، با انزجار نگاهی به سر تا پاش انداختم و با عصبانیت دستی به صورتم کشیدم، لباسمو کثیف کرده بود، یه نگاه تندی بهش کردم که خودش فهمید، چشم هاشو مظلوم کرد و صداش رو بچگونه و گفت: ببشید اج تهمینه خانوم با دیدن ظاهرم ضربه ی ارومی به صورتش زد:- ای وای بنیتا خانم خوبید؟ باران جان مادر بیا ببرمت حمام باران: نه نمیرم من هنوز بازی نکردم جلوی پاش زانو زدم و گفتم: نیازی نیست تهمینه خانم خودم میبرمش چون خودم هم باید برم حما-باران: هورا و سریع رفت طبقه بالاتهمینه خانم لطفا تا ما کارمون تمام میشه صبحاونه رو آماده کنید.- چشم بنیتا خانم خیالتون راحت. باگفتن ممنونم راه رفته رو برگشتم، تهمینه خانم خدمتکار خونه ما بود از بچه گی با ما بوده و واقعا زن مهربونیه، به سمت اتاقم رفتم صدای آب نشون از این میداد که باران دوباره از حمام اتاق من استفاده کردهبردیخودکارو با عصبانیت پرت کردم روی میز و از روی صندلی بلند شدم و دستامو زدم به کمرم و نفسم و با سرعت بیرون دادم سعی کردم با راه رفتن عصبانیت و کلافگیم رو کنترل کنم و بیشتر اوقات هم این کار جواب میداد؛ معلوم نیست این همه پولی که غیب شده کجا رفته- آرتین: چیشد؟ به نتیجه ای رسیدی؟سرمو بلند کردم و به آرتین نگاه کردم خودش از چشمام همه چی رو خوند.سرشو با شرمندگی پایین انداخت و گفت: من متاسفم باید بیشتر حواسمو جمع می کردم- به دوست و برادری که در همه شرایط کنارم بود و هیچوقت رهام نکرد نگاه کردم قدو هیکل خوبی داشت، بور بود و موهاشو بالا می بست. همیشه بهش می گفتم باید موهاشو کوتاه کنه اما قبول نمی کرد میگفت اینجوری بیشتر به هیکلش می خوره و واقعا درست هم میگفتبا خودم فکر کردم اون هیچ تقصیری نداشت اونو گول زدن بدون اینکه بفهمه.رو بهش کردمو گفتم اینا تقصیر تو نیست من اونارو دست کم گرفتم. چند دقیقه به سکوت گذشت و در آخر بلند شدم و گفتم:- بردیا: من دیگه باید برم بقیه کارایی که مونده رو انجام بده و شرکت رو تعطیل کن.آرتین: باشه خسته نباشبا گفتن ممنونم به سمت در رفتم.- من بردیا شادمهر، پسر ارشد شاهرخ شادمهر بزرگترین ثروتمند جهان و مغز متفکر آسیا باید اینجوری از اونا رکب بخورم با مشت محکم کوبوندم رو فرمون و پامو بیشتر رو گاز فشار دادم. بنیتاز پله ها پایین اومدم و به سمت آشپزخانه رفتم-تهمینه خانم باران بالا خوابیده من میرم تو باغ لطفا یه فنجان قهوه برام میریزی تهمینه خانم: چشم خانم لپ تاپ و قهوم رو برداشتم و به سمت صندلی هایی که در انتهای باغ بود حرکت کردمیه حیاط بزرگ که بیشتر شبیه باغ بود تا حیاط که تا بیست متر اطرافش رو انواع درخت های سر به فلک کشیده و باغچه های گل تشکیل میداد و وسط باغ تا دم در حیاط سنگ فرش شده بود که با یه حوض نسبتا بزرگ تکمیل میشد.

لپ تاپ رو روی میز گذاشتم و روی صندلی نشستم، منتظر شدم تا روشن بشه که گوشیم زنگ خوردگوشی رو برداشتم و با دیدن اسم سونیا که روی گوشی خاموش روشن میشد خنده روی لبام اومدتماس رو وصل کردم که مثل همیشه صدای پر انرژی و سرحالش من رو هم به وجد اورد-سلااام به بهترین دوست و آبجی دنیا، چطوری گلم؟ چخبرا؟ چیکار میکنی؟ کجایی؟دلم برات تنگ شده بود.سریع حرفشو قطع کردم و گفتم: وایسا ببینم دنبالت کردن دختر؟ یکی یکی بپرس تا جوابتو بدم.-ای وای ببخشید آبجی جونم اخه تو که نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود.با این حرفش خندم گرفت ولش میکردی همینجوری حرف میزد، خودمم دلم براش تنگ شده بود. با خنده بهش گفتم:+منم دلم برات تنگ شده عزیزم-آره از زنگ هایی که میزدی معلومه چقدر دلت برام تنگ شده؟+تو که میدونی چقدرکار دارم؟ تازه تو که شرایط منو می دون-اره میدونم عزیزم، خب عزیزم من برم مامی جونم صدام می زنه از طرف من به همه سلام برسون و باران رو هم از طرف من ببوس+اکی، تو هم به همه سلام برسو-قربونت، حتما عزیزم. خداحافظ+بابای.حرف زدن با سونیا واقعا حالمو بهتر کرده بود، خب بهتره برم سراغ نوشتن رمانم؛ من به نویسندگی خیلی علاقه دارم و این دومین رمانم هست که دارم می نویسم، بعضی اوقات واقعا حس و حال نوشتنم رو از دست میدم و حتی نمیتونم درست فکر کنم اما کمک ها و انرژی هایی که بردیا بهم میده، واقعا بهم کمک میکنه و تاثیر گذارهداشتم مناظر اطرافم رو نگاه میکردم که دیدم +تهمینه خانم داره به این سمت میادچیزی شده تهمینه خانم- پریناز خانم پشت خط هستگوشی رو گرفتم و گفتم باشه شما میتونین بریدتهمینه خانم هم سرشو تکون داد و به سمت ساختمان خونه رفت+با تعلل گوشی رو جواب دادم+سلام عمه پرینا-سلام بنیتا جان،خوبی دخترم؟بردیا و باران چطورن؟+ممنونم عمه، ما همه خوبیم. شما و بقیه چطورین؟-ما هم خوبیم، خداروشکر عزیزم. زنگ زدم تا بهتون بگم مهمونی فردا شب یادتون نره.+چشم عمه پریناز.- خوبه عزیزم، من دیگه باید برم خیلی کار دارم. مواظب خودت باش، خداحافظ+ خدانگهدارتون عمه جون، و بعد گوشی رو قطع کردم.

واقعا نمیدونم دلیل این مهمونی مزخرف چیه؟ گوشی رو برداشتم و برای سونیا پیام فرستادم که فردا صبح با هم بریم خرید،درسته از اینجور مهمونی ها خوشم نمیاد اما دلیل بر این نمیشه که به وضعم نرسم،اصلا حوصله ی حرف های دخترعمم رو ندارم چون مسلما بخواد زیاد به پر و پام بپیچه کاراش رو بی جواب نمیزارمسعی کردم با فکر کردن به رمانم ذهنم رو از مهمونی فردا دور نگه دارم با صدای تک بوقی که به گوشم خورد، متوجه شدم بردیا اومده، به ساعت نگاه کردم، اما چرا اینقدر زود شرکت و تعطیل کرده؟منتظر شدم تا مش سلیمان بره در و باز کنه که دیدم از میان درخت ها داره به سمت در میره، همزمان که حواسم به در بود تا ماشین بردیا رو ببینم یه ذره از قهوه ام رو خوردم، نمیدونم چه اتفاقی داخل شرکت افتاده بود که بردیا چند روزی بود بی حوصله و کلافه بود.همینجوری که داشت می رفت سمت خونه بهش یه سلام بلند کردم، چون می دونستم منو ندیده، یکم اطرافش و تماشا کرد بعد یهو چشاش منو دید لبخندی زد و اومد سمتم:- سلام عزیز دل برادر، خوبی؟ چرا اینجا نشستی؟+ سلام عزیز دل خواهر، من خوبم تو چطوری؟ امروز زود اومدی؟-اوهوم، حوصله نداشتم، برای همین زود اومدم،و روی صندلی روبروم جا گرفت.+ حتما بازم طبق معمول کار ها رو به آرتین سپردی- آفرین به تو، با این همه هوشی که داری می ترسم بدزدنت، و خودش بلند زد زیر خنده.خودمم خندم گرفت ولی به زور جلوشو گرفتم و یه لبخند ملیح تحویلش دادم، من که می دونستم همه کاراش رو میندازه گردن اون آرتین بی چاره، بازم مثل خنگ ها ازش دوباره می پرسم.

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: جواهر آتلانتیس
  • ژانر: تخیلی، درام، غمکین، اکشن
  • نویسنده: آرزو طاهری
https://beautyvolve.ir/?p=12826
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • مدیر سایت : این رمان ادامش در فروشگاه عزیز...
  • مدیر سایت : عزیز این رمانو باید بخرید و اگر خرید کردین دانلود نشد پیام بدید تا پیگیری کنم...
  • maha : دان نمیشع ک...
  • هانیه : موفق باشی عزیزم خیلی خوبه 😘💋...
  • Samaneh najafi : چشم عزیزم و خوشحالم که خوشتون اومده...
  • هانیه : این رمان بسیار عاای هستش لطفا زود به زود پارتگذاری کنید...
  • elnazz : ممنون😍...
  • nvisanderaheleh : منتظر نظرهای خوب شما هستم🙇...
  • Novel_elnazz : 😍😍😍😍...
  • زهرا : بی صبرانه منتظر پارت بعدی هستم😍...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.