| Saturday 24 October 2020 | 12:37
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان شیرین مثل عشق پارت بیست و سوم

رمان شیرین مثل عشق پارت بیست و سوم

رفتم سمت ماشین که چشمم خورد به خرید های
داخل دستم.. ای بابا گفتم خریدی ندارم و انقد خرید
کردم.. اگه داشتم چی میشد دیگه…
رسیدم خونه و ماشین رو بردم داخل و
داشتم به این فکر میکردم که خستم و حوصله
ندارم خریدارو تا داخل اتاقم ببرم که دیدم تیام اومد داخل حیاط
.
_عهههه سلااام داداش گلمممم‌…
.
تیام: سلاااام خواهر فندقم .. چی شدهه؟؟کجا
بودی تا حالااا.؟
.
_رفته بودم یکم خرید کنم…
.
تیام: کجان این یکم خریدت؟
.
_منتظرن یه پسر خوشگل ببرشون داخل اتاقم:)
.
تیام؛: باشه بابا فهمیدم بده ببرمشون…
.
وارد خونه شدم و بعد از سلام کردن به مامان
رفتم داخل اتاقم لباسامو عوض کردم و خریدارو
گذاشتم یه گوشه… رفتم رو تخت نشستم که صدای مامانم اومد .
مامان: تیاااراا.. تیاااام..
.
رفتم پایین و گفتم بله مامان
.
مامان: بیاید پایین کارتون دارم..
.
من و تیام رفتیم پایین و پیش مامان نشستیم..
.
مامان: بچه ها یه چیزی شده .. باباتون قراره
امشب بهتون بگه.. چیزی نمونده به اینکه بابتون
بیاد خونه و بهتون بگه .. فقط یه خواخشی ازتون
دارم .. بعد از اینکه شنیدید… میدونم ناراحت میشید
اما بد رفتار نکنید با باباتون..باشه؟
.
تیام: وای مامان استرس گرفتم جریان چیه..؟
.
مامان غمگین تیام رو نگاه کرد و گفت
مامان: بابات بهت میگه پسرم .. من نمیتونم..
.
_‌مامان من نمیتونم صبررر کنم بگید راجب کیه..
.
مامان:‌تیام!
.
تیام: یا خدا .. بابا کی میاد .. من عجله دارم ..
.
مامان خواست جواب بده که همون لحظه در باز شد
و بابا وارد شد
.
بابا که مارو باهم دید بلند سلام کرد و ماهم جوابشو دادیم
رفت داخل اتاق که لباس عوض کنه
مامان هم رفت شام بکشه و من و تیام هم میز رو چیدیم. .
داشتیم شام میخوردیم.. ولی خب هممون تو فکر
بودیم .. من و تیام کنجکاو و مامان و بابا ناراحت!
تیام دیگه صبر نداشت..
.
تیام: بابا میشه بگید چی شده؟
.
بابا که انگار منتظر همین بود شروع کرد به حرف زدن
.
بابا: تیام جان عزیزم میدونی که چقد تو و تیارا برام
عزیزین و من میخواستم قبل از اینکه جریان رو به
شماها بگم خودم حلش کنم اما نشد..
.
تیام: ای بابا خب بگید دیگه..
.
بابا: تیام یه مشکلی برای شرکت پیش اومده
که لازمه یه نفر بخاطر درست کردن کاراش
بره یه کشور دیگه .. که هنوزم مشخص نکردن
کجا باشه… ولی خب مشخص شده که کی باید بره .
تیام: کی؟؟…من؟
.
بابا: اره تو باید بری… اما بحث چند روز و چند ماه نیست
ممکنه یک یا دوسال طول بکشه …!
.
تیام: این که مشکلی نداره .. راحت میرم .. .
بابا حوشحال شد و گفت
.
بابا: یعنی مشکلی نداری؟؟؟
.
تیام: نه چه مشکلی مثلا؟
.
مامان: لیانا چی پس؟
.
تیام: خب ما که قراره یه ماه دیگه
عقد کنیم مشکلی نیست که باهم میریم..
.
مامان: نمیشه ..
.
تیام: یعنی چی نمیشه؟ چرا نمیشه؟؟
.
مامان: من امروز با مامان لیانا حرف زدم .. میگه اگه قراره تیام بره ..دیگه نمیخواد ازدواج کنن!
گفت من نمیخوام دخترم بعد از ازدواج ازم دور بشه
همین یه دخترو دارم میخوام نزدیکم باشه.
.
تیام با تعجب بلند شد و گفت
.
تیام: یعنی چی؟ یعنی منظورتون اینه من
نامزدیمو با لیانا بهم بزنم و برم؟؟ .
بابا: تیام برای ما هم اسون نیست. ولی مجبوریم
اگه نری شرکت ها که بسته میشه هیچ.. هرچی پول
و خونه داریم میره هیچ.. حتی ممکنه کار به جاهای
بدتر برسه .. خودت که شرایط رو میدونی .. .
.
معلوم بود بابا نمیخواد جلوی من و مامان بگه..
حتما خیلی بد بود… یعنی تیام میرفت؟.. من بدون
داداشم نمیتونم زندگی کنم که… هیج حرفی نزدم
ولی همونطور بی صدا بلند شدم و رفتم سمت پله ها
که برم بالا.. باورش برام سخت بود.. عشق لیانا و تیام
چی میشد…. بدون توجه به صدا زدنای مامان و بابا
رفتم داخل اتاقم .. .
.
الان یه هفته از اون جریان میگذره و تیام پس فردا باید
بره:))
بعد از یه هفته از خونه زدم بیرون .. نه دانشگاه رفته بودم
نه سرکار.. شرکت تیام رو قرار بود بده دست ارشام ..
برای ارام که تعریف کرده بودم میگفت تو دیوونه ای ها..
یعنی بخاطر همین یه هفتست نیومدی بیرون؟
منم بهش گفتم تو درک نمیکنی من تیام رو چقد دوسش دارم
و اینکه عاشق نشدی که بدونی چقد برای تیام و لیانا سخته
اونم مسخره میکرد و میگفت یجور میگی انگار خودت عاشق شدی..
.
یه ساعت الکی داخل خیابونا تاب خوردم که دیگه خسته
شدم و رفتم سمت خونه ..‌ که مامان زنگ زد بهم‌…
.
_الو سلام مامان بله،؟.
.
مامان:سلام تیارا من و بابات امشب دیر تر میایم
خونه .. تیام خونست .. غذا هم امادست .. فقط یکم
بزار گرم بشه..
.
_باشه مامان ..
.
مامان: خب من باید برم خدانگهدار..
.
_خدافظ….
. .
وارد حیاط شدم و از ماشین پیاده شدم
خواستم وارد شم که یه جفت کفش دخترونه دم در دیدم
مگه فقط تیام خونه نیست… سریع وارد شدم که لیانا رو
دیدم..نشسته بود رو مبل
تیام هم مبل روبروش نشسته بود ..نمیخواستم منو ببینن
داخل اشپزخونه ایستادم….
صدای پر بغض لیانا اومد
.
لیانا: تیام.. چرا هیچکاری نکردی؟
چرا میخوای بری؟ چرا نیومدی با مامانم اینا
حرف بزنی؟..
چطور میتونی بری؟ ..
.
لیانا نزدیکش شد و یقشو گرفت..
.

لیانا: ها؟؟؟ چطور میتونی بدون من بری؟
مگه نگفتی عاشقمی؟ مگه قرار نبود بریم برای
خرید عروسی؟ تیام تو به من قول داده بودی تا
همیشه پیش هم باشیم… یکاریش میکردیییی لعنتی..
.
تیام یقه شو از دستای لیانا در اورد و مچ دستای
لیانا رو بوسید…لیانا اروم شده بود و در حالی که
اشک میریخت گفت..
.
لیانا: من عاشقتم نمیتونم بدون تو.. چطور میتونی بری.. چرا هیچی نمیگی؟
چیه نکنه همش الکی بود اون حرفات،؟،
اون عشق و عاشقیت الکی بود؟؟
.
تیام اه عمیقی کشید … خوب میدونستم دیدن
اشکای لیانا چقد براش سخته..
.
صدای غمگین تیام رو شنیدم: به چی قسم
بخورم باور کنی واقعا عاشقتم،؟ باور کنی منم
خیلی ناراحتم .. باور کنی منم دیوونتم ؟
باور کنی میخواستم کنار تو یه زندگیه
خوب شروع کنم،.. بی انصافیه اگه فکر کنی
حرفام الکی بود.. همه میدونن من چقد دوست دارم
اما اینبار دیگه دست من نیست… .
میتونی بمونی
منتظرم؟؟..میتونی دوسال صبر کنی؟؟
.
لیانا: من میتونم…. من میتونم صد سال منتظرت
بمونم .. اما الان که بابام
الان که این جریان رو شنیده
خیلی بهش فشار اومده
به من گفته حق ندارم دیگه
تورو ببینم و یا بهت زنگ بزنم …
.
لیانا اینارو گفت و با گریه از پیش
تیام بلند شد و اومد سمت در
رفتم پیشش تا منو دید اسممو گفت و
خودشو پرت کرد بغلم…
.
_لیانا؟ خواهریم ببین اون چشمای خوشگلت رو
چیکار کردی؟
.
لیانا: دیدی چی شد تیارا؟ دیدی عشقم میخواد
بره؟ .. تیاممو از دست میدم یعنی؟..
.
لیانا سریع از بغلم زد بیرون و از خونه رفت بیرون…! با حرفای لیانا اشکام همینطور میومد ..
رفتم سمت جایی که تیام بود .. سرش
پایین بود و منو ندیده بود..
یهویی صدای گریه مردونه تیام رو شنیدم
چقد دیدن این صحنه‌…. دیدن گریه های
داداش مهربون و شادم سخت بود برام.. رفتم سمتشو بغلش کردم .. سرشو اورد
بالا منو که دید سرشو گذاشت رو شونه هام
و اشک ریخت‌… اولین بار بود که تیام داشت گریه
میکرد.. خیلی دردناک بود دیدن گریه داداشم..
صدای گریه هاش دل سنگ رو اب میکرد
دلم داشت میترکید .. نمیدونستم چیکار کنم..
انقد گریه کرد که دیگه خسته شد .

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • ژانر: عاشقانه
  • نویسنده: فاطمه عباسی پور
https://beautyvolve.ir/?p=12808
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.