سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان حامی نویسندگان عزیز و خواننده های محترم کلی رمان جذاب زیبا از نویسنده های جوان با ابدیت روزانه …
برنامه ی اندروید سایت

اپلیکیشن

دوستان عزیز اپلیکیشن اندروید  مارو دانلود کنید و  به راحتی رمان های مارو مطالعه کنید .

اینستاگرام ما

اینستاگراک ما

تلگرام ما

کانال تلگرام سرزمین رمان انلاین

داستان کوتاه مدفون شده

داستان کوتاه مدفون شده

چشمها روبرو را نمی دیدند ولی گوشها صدای به هم خوردن چوب هایِ پلِ زیر پاهایشان که به اطراف، تاب می خوردند را می شنیدند. دستها طناب طرفین پل را چسبیده و سعی در حفظ تعادلشان داشتند. مه غلیظی فضای اطراف پل را احاطه کرده بود و واقعیت این که پل برای عبور، استحکام کافی را ندارد ترسی عمیق بر جان کریم و حکمت انداخته بود.

کریم با فکر اینکه موفق شده حکمت را به آن منطقه طوفانی بکشاند خوشحال بود و کریم از اینکه تنها نبود دلگرم بود و می‌ دانست با دوست چندین سالهاش خطری او را تهدید نمی کند. یادش آمد در تصادف پارسال کریم چطور جای او را گرفت و باعث شد از محکوم شدنش در آن حادثه خلاص شود. حکمت بدونه گواهینامه پشت فرمان بود و اگر می فهمیدند که او راننده بوده است حتما جریمه سنگینی شاملاش می شد، شاید هم زندان! ولی کریم به سرعت جایش را با او عوض کرده و در نهایت تنها با پرداخت خسارت مالی مشکل حل شده بود.

پل روی درهای بود که دو روستا را به هم وصل می کرد و آن دو قصد داشتند برای خاکسپاری پدر حکمت به روستای آنها بروند. غصه دل حکمت را گرفته بود و می دانست که پدرش همیشه چشم به راهش بوده ولی او در پی رفیق بازی مدت طولانی به آنها سر نزده بود. عذاب وجدان حکمت بسیار زیادتر از آن بود که متوجه رفتارهای عجیب کریم باشد. او جلوتر حرکت می کرد و به صورت چشمگیری به تکانهای پل اضافه می کرد و قدم به قدم از او دورتر میشد.

کریم دائم صحنه و کلمات مادرش  را به یاد می آورد. بعد از مرگ پدر حکمت علی خان، مادر کریم اعتراف کرده بود که کریم پسر اوست و به دلیل مشکلات قومی آنها را ترک کرده و به روستای خودش رفته. مادر با سختی، قالی بافی و تنهایی او را بزرگ کرده بود. انگشتان پینه بستهاش همچنان جلوی چشمان کریم  بود و عصبانیتاش از پدر، او را با برادر ناتنیاش دشمن کرده بود. حکمت همیشه تحت حمایت پدر الواتی می کرد و الان وارث خان آن روستا بشمار می رفت ولی کریم سرنوشت دیگری داشت. چرا پدر مسئولیت او را نپذیرفته بود؟ چرا پدر او را ترک کرده بود؟ چرا پدر از کمک مالی به آنها سر باز زده بود؟ اینها سوالهایی بودند که با هر قدم قلب کریم را سیاه و سیاه تر و اوررا برای عملی کردن نقشه شوم اش مطمئنتر میکرد.

 باد شدت گرفت و مشخص بود که طوفانی در پیش است. هر دو روستا زاده بودند و می دانستند که طوفان سختی خواهد بود. زوزه باد در دره، گوششان را اذیت میکردو بغیر از موها و لباسهای تن دو برادر، پل هم متزلزل میشد. چوب های ترک خورده زیر پایشان با صدای جرجر بلندی با زوزه باد تنشان را از ترس می لرزاند. پیچش باد هر لحظه  گردبادهای کوچک و بزرگ بیشتری ایجاد میکرد و مانند کشتی در دریایی طوفانی به این سو و آن سو میانداخت.

حکمت ناگهان متوجه شد کریم از او دور شده و به او توجهی ندارد. سعی کرد او را صدا کند ولی جرجر زیر پایش امانش نداد و تکه ای از تخته زیر پایش شکست، پایش از روی آن لیز خورد، تعادلش را از دست داد و از طناب دو طرف پل آویزان شد، به سختی خود را روی تخته بعدی انداخت، جای پایش را کمی سفت تر کرد، قلبش بشدت می تپید و نفسش بند آمده بود. این اتفاق تکانهای پل را شدیدتر کرد و کریم متوجه شد اشکالی پیش آمده، برگشت و صحنه ای که حکمت به سختی خود را روی تخته بعدی بالا میکشید را دید. حکمت با سرعت بیشتری قدمهای لرزانش را برمیداشت و پیش میرفت.

کریم به انتهای پل نزدیک میشد و تعادل خود را بیشتر حفظ کرده بود. سه قطعه چوب تا انتهای پل مانده برگشت و منتظر شد حکمت به او نزدیک تر شود.

حکمت از اینکه کریم استاده و نگران اوست خوشحال شد و خود را به جلو کشاند. میدانست هر طور شده کریم به او کمک خواهد کرد، ولی ترس داشت او را از پا در می آورد. قلبش بشدت میزد و صدای باد در گوشش همچنان می پیچید و او را می تاباند. سرش را بالا گرفت و دید کریم بی حرکت و بی صدا او را با چشمان خشمگینی نگاه میکند. ناگهان کریم خندهای بلند سر داد و طنابهای طرفین پل را بشدت تکان می داد که احتمال افتادن حکمت را بیشتر می کرد. حکمت فرصت اعتراض نداشت، به سختی خود را حفظ می کرد که پاهایش از روی چوبها لیز نخورند. در آن مه و نور خفیف دید کریم دارد با چیزی براق روی طناب میکشد! خیلی زود متوجه شد که کریم با چاقو قصد بریدن طناب را دارد، الان دیگر حکمت مطمئن شده بود که کریم قصد جانش را دارد ولی دلیلش را درک نمیکرد. دوستی بین آن دو بسیار قدیمی و پایدار بود و الان هیچ درکی از این اتفاق نداشت.

کریم از فکر اینکه انتقام خود و مادرش را بگیرد به جنون رسیده بود. طناب سمت راست را بریده، پل کاملا کج شد و تکانهای شدیدی خورد. چوبها جابجا شده و پاهایش در آسمان معلق شدند با سختی به طناب سمت چپ چسبیده و فریاد میزد ولی می دانست که بیثمر است چرا که فهمیده بود کریم، با نقشه قبلی او را به این مسیر کشانده تا جانش را بگیرد. ولی نمیدانست که تقاص چه چیزی را دارد پس میدهد. دستان حکمت دوام نیاورده و انگشتانش طناب را رها کردند و به اعماق دره سقوط کرد.

کریم از شدت خوشحالی بدون توجه به اینکه پل وارونه میشود یک قدم به جلو برداشت که بتواند از کشته شدن برادرش مطمئن شود ولی وزنش پل را کج کرد و او نیز بعد از برادرش سقوط کرد.

پایان

آ.آلاناکیان

  • اشتراک گذاری
https://beautyvolve.ir/?p=12753
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب پر لایک
  • مطلبی وجود ندارد !
ورود کاربران

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان حامی نویسندگان عزیز و خواننده های محترم کلی رمان جذاب زیبا از نویسنده های جوان با ابدیت روزانه …
آخرین نظرات
  • عباس علی میرزائی : سلام عزیز امشب یا فردا صبح حتمات قرار میدم عزیز ببخشید بخاطر تاخیر...
  • اسمابخشی : سلام خسته نباشید هنوز ازپارت جدید خبری نیست...
  • alimirzaye : عزیز چون من کارم کشاورزیه یکم کمتر میام نویسنده ها رو وقت نکردم برسی کنم امروز ب...
  • اسمابخشی : باشه ممنون پارت بعدی ماه دیگه هس؟ چرا از عشق اجباری من پارت جدید نمیذارید؟...
  • alimirzaye : سلام عزیز این نوشته ی نویسنده هست ولی چشم سعی میکنم ازشون پارت های بیشتری بگیرم...
  • اسمابخشی : سلام خسته نباشید ممنون ازتون فقط چرا اینقد کم نوشته شده پارت بعدیش ماه دیگه هس؟...
  • alimirzaye : بله حتما امروز تا اخر وقت قرار میدیم ی تعدادی از رمان هارو برسیم اینم قرار میدیم...
  • اسمابخشی : سلام یعنی امروز پارت 10دوست داشتنی ترین اجبار رو میذارین ساعت چند...
  • alimirzaye : حتما سعی میکنیم پارت هارو بیشتر کنیم چشم...
  • alimirzaye : عزیز نویسنده ها خودشون چون قرار میدن این جوریه...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.