سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان حامی نویسندگان عزیز و خواننده های محترم کلی رمان جذاب زیبا از نویسنده های جوان با ابدیت روزانه …
برنامه ی اندروید سایت

اپلیکیشن

دوستان عزیز اپلیکیشن اندروید  مارو دانلود کنید و  به راحتی رمان های مارو مطالعه کنید .

اینستاگرام ما

اینستاگراک ما

تلگرام ما

کانال تلگرام سرزمین رمان انلاین

داستان کوتاه خون نوشته

داستان کوتاه خون نوشته

کَت بسته داخل سلول هلم دادند، وحشیانه  عقب کشیدند و دستبند را باز کردند. بوی عرقشان از صد متری به مشام می‌رسید، بویی تند، از جنس تنهایی و تاریکی. نگاههای تیزشان نشانه‌ای از روزگار سخت پیش روی من را داشتند.

جر… و گوم… صدای انفجار بمبی در جمجمه‌ام پیچید!  دستهایم را روی گوشهایم گذاشتم و محکم فشار دادم که حداقل از آزار چرخش  آن در امان بمانم.

 پتو، بالش، فضا همه خاکستری بودند. با نگاه اول زمختی پتو قابل تشخیص بود. پائین تخت توالت فرنگی قرار داشت با مخزن سیفون ترک خورده ای که صدای چکههای آب آن تا اعماق مغز نفوذ میکرد، تمام تلاشم را کردم به آن توجهی نکنم، در پی آن سوسوی نوری ذهنم را درگیر خود کرد.

” نور از کجا میاد؟ پنجره‌ای اینجا نیست! توی این قوطی کبریت نور از کجا؟ “

 در پی جستجوی چشمانم برای پیدا کردن پنجره، رنگ سفید دیوار چشمم را زد، پنجره را فراموش کردم و نگاهی به دیوار سلول انداختم.

“حالا چرا دورنگ؟”
قسمت زیرین دیوار سیاه بود و قسمت بالایی آن سفید!
“واقعا، چرا دو رنگ؟”

سوالی بود که مثل چرخ ‌‌و ‌فلک در سرم می‌چرخید.
ناگهان تنهایی سراغم آمد. پاهایم سست و زانوهایم تا شدند. خود را مثل شقه گوسفند روی تخت انداختم، نفسی عمیق کشیدم، بوی تعفن مرا به خود آورد! خود‌به‌خود صورتم را داخل بالش فرو کردم که آن بوی لعنتی دست از سرم بر دارد ولی ای کاش نمی‌کردم! با فشار صورتم بوی مخلوطِ نَم و چربی که بدتر از بوی لجن بود تا سلولهای مغزم کمانه کرد، استفراغم را به زحمت پایین دادم. محتویات ناچیز معده‌ام در منفذهای بینی جا ماندند! با نفسهای پی در پی سعی به پایین دادن تکه‌ها کردم، بوی نم اتاق در ریه‌هایم پر شد و بعد به سرفه‌ای افتادم که کنترلش غیر ممکن شد تا جایی که به زحمت خود را به دستشوئی رساندم و استفراغی مشمئز  کننده…!
معده‌ام می‌پیچید و با تفهای ضربه‌ای، تلاش می‌کردم محتویات معده را از لابلای دندانهایم بیرون بکشم.

زمین افتادم نیرویی برایم باقی نمانده بود. تازه اول کار بودم ولی ربطی نداشت و از عذابم کم نمی‌کرد! تن نیمه جانم روی زمین پهن و نگاهم به لکه ای در سقف  دوخته شد، از نور دیگر خبری نبود.

بعد از نمیدانم چه مدتی به خود آمدم
” شب؟ صبح؟ کجا؟ کِی؟ … الان چه روزیه؟ “

سعی کردم چشمانم را باز کنم، ولی قی چشم چپم مانع شد.
” این دیگه چرا؟!

یادم آمد، روزهاست دست و صورتم را نشسته‌ام! یا در بند بودم یا اتاق بازجویی، حتی به بوی متعفن تنم هم عادت کرده بودم.

” خدایا! حتی نمیدونم چقدر از این روزها مونده؟! پسر خوشگلم الان چکار می‌کنه؟ خوابه؟ بیداره؟ غذا می‌خوره؟ حتی بدنیا اومدنش رو هم ندیدم! آخه خدایا چرا اینجوری شد؟ اصلا آخرش چی میشه؟! اعدام! پسرم چطور من و بشناسه؟!”

ترسم از مرگ نبود، این بود که پسرم مرا نشناسد! نداند پدرش چطور آدمی بوده؟ چه افکاری داشته؟ و از همه مهمتر چرا عاقبت پدرش این شد؟ نمیدانستم باید چه کنم؟ حتما باید از خودم اثری به جای می‌گذاشتم که پسرم مرا بشناسد ولی چطور؟ هر وقت چشمانم باز می‌شدند ذهنم دنبال راهی میگشت که بتوانم نامه بنویسم!

پنجره روی در زندان باز شد و ظرف غذا روی لبه داخلی که مثل تاقچه بود قرار گرفت. خودم را به سرعت به آن رساندم باامید اینکه از نگهبان تقاضای کاغذ و قلم کنم. ولی هنوز اولین قدمم را برنداشته بودم که پنجره با شدت بسته شد و در گوشهایم دوباره آن زنگ ناخوشایند پیچید.

به در چسبیدم و با ضرباتی متوالی فریاد زدم:
– نگهبان! نگهبان! من کاغذ و قلم میخوام…

نه آن دفعه و نه دفعات بعد هیچ جوابی به ضربات و التماسهای من داده نشد.

سینیِ غذا را با خود روی تخت آوردم، آب کدری به رنگ نارنجی که شاید سه یا چهار تا لوبیا در آن بود، یک تکه نان، قاشق و یک لیوان آب، همین! زیاد به محتویات فکر نکردم و احساس گرسنگی اجازه نمیداد فکر کنم که چه می‌خورم! یک لحظه متوجه نان شدم، خمیری که در آن بود را بیرون کشیدم، کناری گذاشتم و غذا را تمام کردم. سینی را روی تاقچه برگرداندم و به سمت خمیر حمله کردم، انگار که وقتم کم است و باید کار فوق‌العاده مهمی را به سرانجام برسانم!

یاد خمیر بازی‌های دوران کودکیم افتاده بودم و نمیدانم چه مدتی با آن مشغول بودم آخر سر هم متوجه شدم با خمیر پسر بچه کوچکی درست کرده‌ام و دیگر دلم نیامد خرابش کنم پس پسرک را روی تاقچه در قرار دادم.

صدای بسیار ریزی شنیدم، من باید تنها می‌بودم ولی مثل اینکه نبودم! کمی دور و برم را نگاهی انداختم، چشمم به کپه موی توپی شکلی افتاد که داشت دور سلول برای خودش مانور می‌داد، زیر آن نور ضعیف توانستم تشخیص دهم با یک موش هم سلول شده ام! خیلی عجیب بود چون حس بدی به موش نداشتم و از اینکه تنهاییم را با او قسمت میکردم خوشحال بودم. رفتم کنارش و کنجکاوانه به رفتارهایش خیره شدم چند قدم بر‌می‌داشت بعد روی دوپا می‌ایستاد، دماغ خیسش را تکان میداد انگار دنبال بویی است و دوباره راه می‌افتاد. نمیدانم چقدر از آن زمان گذشت تا همانجا روی زمین خوابم برد.
ناگهان چیزی کف دستم را گاز گرفت ، از شدت درد از خواب پریدم، دستم را بسرعت تکان دادم، آن موش کثیف بود! پرتاب شد و با شدت با دیوار برخورد کرد. جیغ تندی کشید… و بعد صدای ترکیدن سرش را شنیدم و لاشهاش را دیدم که روی کف زندان افتاد. نگهبان را مرتب صدا زدم بلکه دستم را پانسمان کنند ولی دریغ از یک جواب!

روی تخت نشستم و به هم سلولی خودم خیره شدم. یک موش مرده! برایش ناراحت نبودم لااقل از این زندگی نکبت خلاص شده بود و من همچنان منتظرِ روزِ برخورد با دیوار هستی بودم!

ناگهان متوجه مایعی اطراف جسدش شدم که خیلی سریع فهمید خونش است. فکری ناب به ذهنم رسید، خونش هنوز غلیظ نشده بود. موش را گرفتم و همانجا چلاندم و تاجایی که امکان داشت خونش را تخلیه کردم بعد با کششی سریع دُمش را جدا کردم.

 باید سریع کار می‌کردم چون زمانم خیلی محدود بود، قبل از خشک شدن خونش باید کارم را به نتیجه میرساندم.

دُمش شد قلم و خونش دَواتم.

الان من بودم و افکارم که روی دیوار رژه می‌رفتند و هر آنچه که میخواستم پسرکم بداند روی قسمت سفید دیوار نوشتم. اینکه چطور برای دفاع از او خود را قربانی کرده بودم و آن بیمار روانی را که قصد جان مادرش را داشت کشتم.

می‌دانستم که درخواست آخرم را عملی خواهند کرد و عکسه نوشته هایم را برای خانواده‌ام می‌فرستند.

از آن پس نگران مرگ نبودم بلکه الان برای آن عجله هم داشتم، باید هرچه زودتر خانواده‌ام نامهام را می‌خواندند.

پایان
آ.آلاناکیان

  • اشتراک گذاری
https://beautyvolve.ir/?p=12736
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب پر لایک
  • مطلبی وجود ندارد !
ورود کاربران

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان حامی نویسندگان عزیز و خواننده های محترم کلی رمان جذاب زیبا از نویسنده های جوان با ابدیت روزانه …
آخرین نظرات
  • عباس علی میرزائی : سلام عزیز امشب یا فردا صبح حتمات قرار میدم عزیز ببخشید بخاطر تاخیر...
  • اسمابخشی : سلام خسته نباشید هنوز ازپارت جدید خبری نیست...
  • alimirzaye : عزیز چون من کارم کشاورزیه یکم کمتر میام نویسنده ها رو وقت نکردم برسی کنم امروز ب...
  • اسمابخشی : باشه ممنون پارت بعدی ماه دیگه هس؟ چرا از عشق اجباری من پارت جدید نمیذارید؟...
  • alimirzaye : سلام عزیز این نوشته ی نویسنده هست ولی چشم سعی میکنم ازشون پارت های بیشتری بگیرم...
  • اسمابخشی : سلام خسته نباشید ممنون ازتون فقط چرا اینقد کم نوشته شده پارت بعدیش ماه دیگه هس؟...
  • alimirzaye : بله حتما امروز تا اخر وقت قرار میدیم ی تعدادی از رمان هارو برسیم اینم قرار میدیم...
  • اسمابخشی : سلام یعنی امروز پارت 10دوست داشتنی ترین اجبار رو میذارین ساعت چند...
  • alimirzaye : حتما سعی میکنیم پارت هارو بیشتر کنیم چشم...
  • alimirzaye : عزیز نویسنده ها خودشون چون قرار میدن این جوریه...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.