سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان حامی نویسندگان عزیز و خواننده های محترم کلی رمان جذاب زیبا از نویسنده های جوان با ابدیت روزانه …
برنامه ی اندروید سایت

اپلیکیشن

دوستان عزیز اپلیکیشن اندروید  مارو دانلود کنید و  به راحتی رمان های مارو مطالعه کنید .

اینستاگرام ما

اینستاگراک ما

تلگرام ما

کانال تلگرام سرزمین رمان انلاین

رمان شیرین مثل عشق پارت بیست و یکم

رمان شیرین مثل عشق پارت بیست و یکم

رفتم سمت ماشین که چشمم خورد به خرید های
داخل دستم.. ای بابا گفتم خریدی ندارم و انقد خرید
کردم.. اگه داشتم چی میشد دیگه…
رسیدم خونه و ماشین رو بردم داخل و
داشتم به این فکر میکردم که خستم و حوصله
ندارم خریدارو تا داخل اتاقم ببرم که دیدم تیام اومد داخل حیاط
.
_عهههه سلااام داداش گلمممم‌…
.
تیام: سلاااام خواهر فندقم .. چی شدهه؟؟کجا
بودی تا حالااا.؟
.
_رفته بودم یکم خرید کنم…
.
تیام: کجان این یکم خریدت؟
.
_منتظرن یه پسر خوشگل ببرشون داخل اتاقم:)
.
تیام؛: باشه بابا فهمیدم بده ببرمشون…
.
وارد خونه شدم و بعد از سلام کردن به مامان
رفتم داخل اتاقم لباسامو عوض کردم و خریدارو
گذاشتم یه گوشه… رفتم رو تخت نشستم که صدای مامانم اومد .
مامان: تیاااراا.. تیاااام..
.
رفتم پایین و گفتم بله مامان
.
مامان: بیاید پایین کارتون دارم..
.
من و تیام رفتیم پایین و پیش مامان نشستیم..
.
مامان: بچه ها یه چیزی شده .. باباتون قراره
امشب بهتون بگه.. چیزی نمونده به اینکه بابتون
بیاد خونه و بهتون بگه .. فقط یه خواخشی ازتون
دارم .. بعد از اینکه شنیدید… میدونم ناراحت میشید
اما بد رفتار نکنید با باباتون..باشه؟
.
تیام: وای مامان استرس گرفتم جریان چیه..؟
.
مامان غمگین تیام رو نگاه کرد و گفت
مامان: بابات بهت میگه پسرم .. من نمیتونم..
.
_‌مامان من نمیتونم صبررر کنم بگید راجب کیه..
.
مامان:‌تیام!
.
تیام: یا خدا .. بابا کی میاد .. من عجله دارم ..
.
مامان خواست جواب بده که همون لحظه در باز شد
و بابا وارد شد
.
بابا که مارو باهم دید بلند سلام کرد و ماهم جوابشو دادیم
رفت داخل اتاق که لباس عوض کنه
مامان هم رفت شام بکشه و من و تیام هم میز رو چیدیم. .
داشتیم شام میخوردیم.. ولی خب هممون تو فکر
بودیم .. من و تیام کنجکاو و مامان و بابا ناراحت!
تیام دیگه صبر نداشت..
.
تیام: بابا میشه بگید چی شده؟
.
بابا که انگار منتظر همین بود شروع کرد به حرف زدن
.
بابا: تیام جان عزیزم میدونی که چقد تو و تیارا برام
عزیزین و من میخواستم قبل از اینکه جریان رو به
شماها بگم خودم حلش کنم اما نشد..
.
تیام: ای بابا خب بگید دیگه..
.
بابا: تیام یه مشکلی برای شرکت پیش اومده
که لازمه یه نفر بخاطر درست کردن کاراش
بره یه کشور دیگه .. که هنوزم مشخص نکردن
کجا باشه… ولی خب مشخص شده که کی باید بره .
تیام: کی؟؟…من؟
.
بابا: اره تو باید بری… اما بحث چند روز و چند ماه نیست
ممکنه یک یا دوسال طول بکشه …!
.
تیام: این که مشکلی نداره .. راحت میرم .. .
بابا حوشحال شد و گفت
.
بابا: یعنی مشکلی نداری؟؟؟
.
تیام: نه چه مشکلی مثلا؟
.
مامان: لیانا چی پس؟
.
تیام: خب ما که قراره یه ماه دیگه
عقد کنیم مشکلی نیست که باهم میریم..
.
مامان: نمیشه ..
.
تیام: یعنی چی نمیشه؟ چرا نمیشه؟؟
.
مامان: من امروز با مامان لیانا حرف زدم .. میگه اگه قراره تیام بره ..دیگه نمیخواد ازدواج کنن!
گفت من نمیخوام دخترم بعد از ازدواج ازم دور بشه
همین یه دخترو دارم میخوام نزدیکم باشه.
.
تیام با تعجب بلند شد و گفت
.
تیام: یعنی چی؟ یعنی منظورتون اینه من
نامزدیمو با لیانا بهم بزنم و برم؟؟ .
بابا: تیام برای ما هم اسون نیست. ولی مجبوریم
اگه نری شرکت ها که بسته میشه هیچ.. هرچی پول
و خونه داریم میره هیچ.. حتی ممکنه کار به جاهای
بدتر برسه .. خودت که شرایط رو میدونی .. .
.
معلوم بود بابا نمیخواد جلوی من و مامان بگه..
حتما خیلی بد بود… یعنی تیام میرفت؟.. من بدون
داداشم نمیتونم زندگی کنم که… هیج حرفی نزدم
ولی همونطور بی صدا بلند شدم و رفتم سمت پله ها
که برم بالا.. باورش برام سخت بود.. عشق لیانا و تیام
چی میشد…. بدون توجه به صدا زدنای مامان و بابا
رفتم داخل اتاقم .. .
.
الان یه هفته از اون جریان میگذره و تیام پس فردا باید
بره:))
بعد از یه هفته از خونه زدم بیرون .. نه دانشگاه رفته بودم
نه سرکار.. شرکت تیام رو قرار بود بده دست ارشام ..
برای ارام که تعریف کرده بودم میگفت تو دیوونه ای ها..
یعنی بخاطر همین یه هفتست نیومدی بیرون؟
منم بهش گفتم تو درک نمیکنی من تیام رو چقد دوسش دارم
و اینکه عاشق نشدی که بدونی چقد برای تیام و لیانا سخته
اونم مسخره میکرد و میگفت یجور میگی انگار خودت عاشق شدی..
.
یه ساعت الکی داخل خیابونا تاب خوردم که دیگه خسته
شدم و رفتم سمت خونه ..‌ که مامان زنگ زد بهم‌…
.
_الو سلام مامان بله،؟.
.
مامان:سلام تیارا من و بابات امشب دیر تر میایم
خونه .. تیام خونست .. غذا هم امادست .. فقط یکم
بزار گرم بشه..
.
_باشه مامان ..
.
مامان: خب من باید برم خدانگهدار..
.
_خدافظ….
. .وارد حیاط شدم و از ماشین پیاده شدم
خواستم وارد شم که یه جفت کفش دخترونه دم در دیدم
مگه فقط تیام خونه نیست… سریع وارد شدم که لیانا رو
دیدم..نشسته بود رو مبل
تیام هم مبل روبروش نشسته بود ..نمیخواستم منو ببینن
داخل اشپزخونه ایستادم….
صدای پر بغض لیانا اومد
.
لیانا: تیام.. چرا هیچکاری نکردی؟
چرا میخوای بری؟ چرا نیومدی با مامانم اینا
حرف بزنی؟..
چطور میتونی بری؟ ..
.
لیانا نزدیکش شد و یقشو گرفت..
.

لیانا: ها؟؟؟ چطور میتونی بدون من بری؟
مگه نگفتی عاشقمی؟ مگه قرار نبود بریم برای
خرید عروسی؟ تیام تو به من قول داده بودی تا
همیشه پیش هم باشیم… یکاریش میکردیییی لعنتی..
.
تیام یقه شو از دستای لیانا در اورد و مچ دستای
لیانا رو بوسید…لیانا اروم شده بود و در حالی که
اشک میریخت گفت..
.
لیانا: من عاشقتم نمیتونم بدون تو.. چطور میتونی بری.. چرا هیچی نمیگی؟
چیه نکنه همش الکی بود اون حرفات،؟،
اون عشق و عاشقیت الکی بود؟؟
.
تیام اه عمیقی کشید … خوب میدونستم دیدن
اشکای لیانا چقد براش سخته..
.
صدای غمگین تیام رو شنیدم: به چی قسم
بخورم باور کنی واقعا عاشقتم،؟ باور کنی منم
خیلی ناراحتم .. باور کنی منم دیوونتم ؟
باور کنی میخواستم کنار تو یه زندگیه
خوب شروع کنم،.. بی انصافیه اگه فکر کنی
حرفام الکی بود.. همه میدونن من چقد دوست دارم
اما اینبار دیگه دست من نیست… .

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • ژانر: عاشقانه
  • نویسنده: فاطمه عباسی پور
https://beautyvolve.ir/?p=12602
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب پر لایک
  • مطلبی وجود ندارد !
ورود کاربران

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان حامی نویسندگان عزیز و خواننده های محترم کلی رمان جذاب زیبا از نویسنده های جوان با ابدیت روزانه …
آخرین نظرات
  • عباس علی میرزائی : سلام عزیز امشب یا فردا صبح حتمات قرار میدم عزیز ببخشید بخاطر تاخیر...
  • اسمابخشی : سلام خسته نباشید هنوز ازپارت جدید خبری نیست...
  • alimirzaye : عزیز چون من کارم کشاورزیه یکم کمتر میام نویسنده ها رو وقت نکردم برسی کنم امروز ب...
  • اسمابخشی : باشه ممنون پارت بعدی ماه دیگه هس؟ چرا از عشق اجباری من پارت جدید نمیذارید؟...
  • alimirzaye : سلام عزیز این نوشته ی نویسنده هست ولی چشم سعی میکنم ازشون پارت های بیشتری بگیرم...
  • اسمابخشی : سلام خسته نباشید ممنون ازتون فقط چرا اینقد کم نوشته شده پارت بعدیش ماه دیگه هس؟...
  • alimirzaye : بله حتما امروز تا اخر وقت قرار میدیم ی تعدادی از رمان هارو برسیم اینم قرار میدیم...
  • اسمابخشی : سلام یعنی امروز پارت 10دوست داشتنی ترین اجبار رو میذارین ساعت چند...
  • alimirzaye : حتما سعی میکنیم پارت هارو بیشتر کنیم چشم...
  • alimirzaye : عزیز نویسنده ها خودشون چون قرار میدن این جوریه...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.