سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان حامی نویسندگان عزیز و خواننده های محترم کلی رمان جذاب زیبا از نویسنده های جوان با ابدیت روزانه …
برنامه ی اندروید سایت

اپلیکیشن

دوستان عزیز اپلیکیشن اندروید  مارو دانلود کنید و  به راحتی رمان های مارو مطالعه کنید .

اینستاگرام ما

اینستاگراک ما

تلگرام ما

کانال تلگرام سرزمین رمان انلاین

رمان آنلاین شیرین مثل عشق پارت بیستم

رمان آنلاین شیرین مثل عشق پارت بیستم

لیانا: من دوست داشتم بیشتر نامزد بمونیم .
تیام: وا برا چی؟
.
لیانا: خب دوران نامزدی خیلی خوبه هرچی
بیشتر باشه بهتره هیچوقت هم تکرار نمیشه
کاش بیشتر میشد 🙁
.
_ تو دیگه از کم بودن نامزدیت نگو که میام
میزمتا!
.
لیانا: چراااا؟
.
_ هرروز نامزد بودنتون اندازه یه هفته
بقیه کسایی که نامزد میکنن
بیرون بودید و پیش هم بودید …
.
لیانا زد تو کمر تیام و گفت
لیانا: تیام یه چیزی به این خواهرت بگووو
از الان داره خواهر شوهر بازی میکنه هااا‌..
.
تیام: اخ کمرممم.. تیارا تروخدا چیزی
به این نگو من بدبختو کتک میزنه..
دستشم خو ماشالا برعکس کوچیک بودنش
خیلییییی سنگینه…
.
لیانا: چییی؟؟ دست من سنگینه،؟ حواست
باشه هاا… دیگه دوتا داداش دارم..
.
تیام: نه نه نه دست تیارا سنگینه‌‌..
.
_ چی میگی تیام؟ اصلا دیگه با من
حرف نزن..
.
تیام: خب چی بگم….
.
عرفان: بابا منظورش دسته منه .
کیانا: اره وایی دست عرفان سنگینه
یبار خواست به شوخی بزنه تو بازوم
تا یه هفته درد میکرد..
.
عرفان: کیانااااااا!
.
احسان: یا خداااا بابا دست من سنگینه
بسه دیگه 🤦🏻‍♀️ هممون ساکت به هم نگاه کردیم و
بعدش زدیم زیر خنده😐😂🤦🏻‍♀️
. .
از خواب پریدم وای دیرم شد
امروز باید حتما زود میرفتم سر کلاس
امتحان مهمی داشتممم سریع بلند شدم و
نفهمیدم چطور اماده شدم .
از پله ها بدو بدو رفتم پایین داشتم میرفتم سمت در
که برم بیرون.. از جلوی اشپزخونه رد شدم
مامان هم اونجا بود..
.
مامان: کجاا؟
.
_دانشگاه..خواب موندم
.
مامان: اول صبحونه بخور بعد برو..
.
_ وایی نه مامان نمیشه خیلی دیرم شده..
.
مامان: تو کی میخوای ادم بشی اخه مجبوری تا نصفه شب بیدار بمونی. حالا هم صبر کن برات لقمه بگیرم..
.
_ نه مامان من رفتم دیگه دیرم شده.. .
مامان: عه بیا امادس ببر تو راه بخور..
.
_ باش مرسی خدافظ…
.
مامان: خدانگهدار.. تند نری هاااا..
.
_چشم..
.
سوار ماشین شدم و از خونه زدم بیرون .. تو راه لقمه ای که مامان برام گرفته بود رو خوردم
اخیییش خوب که گرفتا چقد گرسنم بود خبر نداشتم..
واییی خیلی عجله داشتم کل راهم ترافیک
اخه اول صبح همتون باهم ریختید بیرون..
داشتم غر میزدم که یادم اومد استادم که باهاش
کلاس دارم از فامیلای ارشام ایناس
کلی نسبتشو نمیدونم.. خوبه پس
اگه نزاشت برم داخل زنگ میزنم ارشام
راضیش کنه..
بلاخره رسیدم و سریع وارد دانشگاه شدم
رفتم سمت کلاسم در بسته بود
میترسیدم در بزنم یکم صبر کردم تا استرسم
کم بشه و بعد در زدم .. هیچ صدایی نیومد
دوباره در زدم که یه صدای خیلی ارومی که
فکر کنم استادم بود
گفت: بفرمایید!
………سریع در کلاسو باز کردم و
وارد شدم با دیدن کسی که روبروم بود
تعجب کردم اونم بدتر از من بود..
.
_ببخشید فکر کنم اشتباه اومدم…
مگه اینجا کلاس استاد شمس نیست؟؟
.
ارشام:نه اشتباه نیومدید من امروز بجای
اقای شمس اومدم.. بفرمایید داخل امتحان بدید..
.
اتنا: ببخشیدااا ولی نمیشه امتحان بده دیگه
استاد شمس اگه دیر بیایم قبول نمیکنه..
.
ارشام: بله میدونم اقای شمس اجازه نمیدن
اما من اجازه میدم!! بفرمایید خانم تاجیک…
.
بچه با تعجب نگاه کردن حتما میگفتن این
از کجا فامیلیمو میدونه.. ارشام که فهمیده بود
سوتی داده گفت: خب تنها کسی که غایب بود خانم
تاجیک بود دیگه!
.
بیخیال رفتم نشستم میز اول چون امتحان بود
تنها جایی که خالی میموند اینجا بود.
ارشام برگه رو گذاشت جلوم و رفت نشست
سرجاش.. امتحان خیلی اسون بود
سوالاش بیشتر مال ترم های قبل
بودن تکراریییی سریع حل کردم
اول فکر کردم فقط برای من اسونه اما دیدم همه سریع
حل کردن و برگه هاشون رو دادن.. منم بعد از
اینکه وسایلمو جمع کردم و برگه رو دادم به ارشام
از کلاس اومدم بیرون .. چون امتحان داشتیم
بقیه کلاسارو لغو کرده بودن ‌‌ … چونکه اقای
شمس گفته بود امتحان خیلییییی سخته..
رفتم سمت ماشینم سوار شدم و ماشینو روشن
کردم‌… خواستم حرکت کنم که گوشیم زنگ خورد
ارشام بود‌… .
_الو بله
.
ارشام: سلام تیارا خوبی؟ کجایی رفتی؟
.
_سلام مرسی توخوبی.. الان سوار ماشین
شدم میخوام برم ..
.
ارشام: اها میری شرکت یا میری خونه؟؟
.
_شرکت….
.
ارشام: عه خب من ماشین نیاوردم
میتونی منم ببری؟؟
.
_ اره .. کجا منتظرت بمونم؟؟
.
ارشام: برو یه جایی که تو دید نباشه…
.
_اوکی ولی فکر کنم اتنا رفته ها…
.
ارشام: چییی؟
.
_هیچی منتظرتم خدافظ. .
قطع کردم که یادم اومد اصلا نگفت
دقیقا کجا بمونم منتظرش گوشیو برداشتم
که دوباره بهش زنگ بزنم که خودش پیام
داد و گفت… منم سریع رفتم اونجا..
تا رسید سوار شد..
ارشام: سلام ..
.
_سلام..خب کاری نداری بریم؟
.
ارشام: نه بریم…
.
حرکت کردم و تو کل راه حرفی نزدیم.
نمیدونم چرا یجوری شدم که کنارش بودم.
حس خوب و باحالی بود..
.
.
به پرونده های جلوم نگاه کردم واقعا
خسته کنندست کی بشه تیام منشی پیدا
‌کنه ‌…. کارو داده بود دست ارشام اونم گفت
فعلا منشی پیدا نکرده…
صبح که باهم وارد شدیم
تیام اول با تعجب نگاه کرد بعدش بهش گفتم که
چیشد…. ولی مگه نیلا بیخیال میشد
همش میگفت تروخدا بگووو راستشووو بگووو..
انقد گفت و گفت که خودش خسته شد و رفت داخل
اتاق پیش رهام جونش….
اخیش اخریشه انجامش بدم و برم..
کارم که تموم شد رفتم دم در اتاق کاراشون خدافظی
کردم و رفتم …. سوار ماشین شدم خواستم برم خونه
ولی گفتم بزار برم بازار یه تابی بخورم خرید نمیکنم..
کل بازارو گشته بودم که گوشیم زنگ خورد
.
_الو بله مامان..
.
مامان : کجایی تیارا نگرانت شدم داداشت اومد تو نیومدی!
.
_وای مامان ببخشید خبر ندادم اومدم بازار .. الان میام خونه ….
.
مامان: باشه زود بیا میخوایم شام بخوریم..
.
_اوکی خدافظ..
.
مامان: خدانگهدار.
رفتم سوار ماشین بشم که …
.

  • اشتراک گذاری
https://beautyvolve.ir/?p=12331
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب پر لایک
  • مطلبی وجود ندارد !
ورود کاربران

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان حامی نویسندگان عزیز و خواننده های محترم کلی رمان جذاب زیبا از نویسنده های جوان با ابدیت روزانه …
آخرین نظرات
  • عباس علی میرزائی : سلام عزیز امشب یا فردا صبح حتمات قرار میدم عزیز ببخشید بخاطر تاخیر...
  • اسمابخشی : سلام خسته نباشید هنوز ازپارت جدید خبری نیست...
  • alimirzaye : عزیز چون من کارم کشاورزیه یکم کمتر میام نویسنده ها رو وقت نکردم برسی کنم امروز ب...
  • اسمابخشی : باشه ممنون پارت بعدی ماه دیگه هس؟ چرا از عشق اجباری من پارت جدید نمیذارید؟...
  • alimirzaye : سلام عزیز این نوشته ی نویسنده هست ولی چشم سعی میکنم ازشون پارت های بیشتری بگیرم...
  • اسمابخشی : سلام خسته نباشید ممنون ازتون فقط چرا اینقد کم نوشته شده پارت بعدیش ماه دیگه هس؟...
  • alimirzaye : بله حتما امروز تا اخر وقت قرار میدیم ی تعدادی از رمان هارو برسیم اینم قرار میدیم...
  • اسمابخشی : سلام یعنی امروز پارت 10دوست داشتنی ترین اجبار رو میذارین ساعت چند...
  • alimirzaye : حتما سعی میکنیم پارت هارو بیشتر کنیم چشم...
  • alimirzaye : عزیز نویسنده ها خودشون چون قرار میدن این جوریه...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.