سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان حامی نویسندگان عزیز و خواننده های محترم کلی رمان جذاب زیبا از نویسنده های جوان با ابدیت روزانه …
برنامه ی اندروید سایت

اپلیکیشن

دوستان عزیز اپلیکیشن اندروید  مارو دانلود کنید و  به راحتی رمان های مارو مطالعه کنید .

اینستاگرام ما

اینستاگراک ما

تلگرام ما

کانال تلگرام سرزمین رمان انلاین

رمان دوست داشتنی ترین اجبار پارت 10

رمان دوست داشتنی ترین اجبار پارت 10

نگاهی به اطراف انداختم .
نه خبری از نگهبان و محافظ بود نه دوربین های مدار بسته .
اون لحظه وقت نداشتم بخوام به این چیزا شک کنم .
سریع به طرف در ورودی رفتم ‌
اروم در رو باز کردم و وارد ویلا شدم.
ساکت ساکت .
شبیه خونه ارواح .
حتی صدای نفس کشیدن هم نمیومد .
دو دل بودم .
احتمال میدادم نازگل اینجا نباشه .
به طرف پله های گوشه سالن رفتم .
اروم اروم از پله ها بالا رفتم .

 

صدای ناله ی دردناک زنی از اولین اتاق بیرون میومد .
سخت نبود فهمیدن اینکه این صدای نازگله .

صدای ناله های زجر اورش قلبم رو به در میاورد .

کمی فکر کردم .
من با چه عقلی اومدم تو این ویلا ؟
یه تنه میخوام نارگل رو نجات بدم ولی با چی
حتی یادم نبود اسلحه ام رو با خودم بیارم.

نگاهی به دور و اطراف انداختم .

نگاهم به گلدون گوشه سالن افتاد .

به طرفش رفتم و گلدون رو برداشتم
اروم اروم به طرف اولین اتاق رفتم .
دستن رو روی دستگیره گذاشتم .

_ خیلی وقت پیش منتظرت بودم .
دیر اومدی خیلی دیر .

به طرف صدا برگشتم .
سوگل و مردی که کنارش بود با پوزخند بهم خیره شده بودن .

مرد اسلحه اش رو بیرون اورد و به سمتم گرفت.
اروم ارون به طرفم اومد .

با پاش محکم توی شکمم زد که با شدت به در برخورد کردم در باز شد و من محکم روی زمین افتاد

اخ خفیفی از گلوم خارج شد .
صدای بی جون نازگل عین ناقوس مرگ توی گوشم پیچید .

_ ارشام
به طرفش برگشتم .
نگاهی بهش انداختم .

دستاش رو با طناب به صندلی بسته بودن .
صورتش غرق در خون بود .

چندتا بریدگی سطحی روی صورتش بود .
لباش ترک برداشته بودن .

بدون توحه به کسایی که داخل اتاق بودن خودن رو روی زمین کشیدم و به طرفش رفتم .

_ جون ارشام .
با صدای بغض دار و ارومی زمزمه کرد .
_ تو اینجا چیکار میکنی ؟
دوتامون رو میکشن

دلم میخواست همین لحظه زمان می ایستاد من غرق میشدم تو چشمای نازگل .

زمان می ایستاد و من روزا و سالها فقط خیره به نازگل میموندم .
_ خیلی اذیتت کردن؟
_ اره ولی الان که تو اینجایی خوبم .

_ خب دیگه بسه عاشقانه هاتون .
با صدای سوگل نگاه از نازگل گرفتم .

_ ولش کن بره من اینجا میمونم با من تصویه حساب کن نه با این دختر

قهقه بلندی زد .

_ چه فداکار ‌
ولی سخت در اشتباهی چون سوپرایز هایی جالبی برات دارم .

میدونی قبلا مادربزرگم میگفت عشق یعنی نرسیدن .
خب مزه اش تو همینه که سختی بکشین و به هم نرسین .
من عاشقت بودم .
دیوانه وار میخاستمت ولی تو چیکار کردی؟
به خاطر این دختر منو پس زدی
حالا تصویه حسابم با دوتاتونه .

تصویه حسابم وقتس تموم میشه که با دستای خودم این دختره رو بکشم و تو رو تا اخر عمر تو حسرت این عشق بزارم

سوگل به طرف نازگل رفت اسلحه رو روی قلبش گذاشت .
_ فقط با یه تیر میتونم خلاصش کنم .
الان مرگ و زندگی این دختر دست منه .

#نازگل

اصلا حرفای سوگل نمی شنیدم .
برای مهم نبود الان ماشه رو میکشه و با یه تیر خاتمه میده به این زندگی.

فقط برام این مهم بود که ارشام الان اینجاست .
الان کنار منه .

اومده منو نجات بده .
کاش این لحظه هیچوقت تموم نمی شد .
این حس خوب هیچوقت تموم نمی شد .

الان اروم تر از هر لحظه ای بودم .
نه ترسی بود نه اضطرابی .

بودن ارشام کنارم بهم حس امنیت میداد .
اون اسلحه اون ادما اصلا مهم نبودن .

هر دو خیره به هم بودیم فارق از هیاهوی جهان .
دلم میخاست الان باهاش حرف بزنم .
دلم میخاست تو این موقعیت بگه دوسم داره .
بگه بخاطر من اومد
جواب سوال های بی جوابم رو بده .
خواسته زیادی بود ؟
نه..!!
نبود
برای منی که اینقدر رنج و عذاب و تحمل کرده بودم چیز زیادی نبود.

با کشیده شدن موهام از پشت از فکر بیرون اومدم .
صدای جیغم با صدای نعره ارشام همزمان بود .

_ اخ الان‌ اونقدر ارامش دارم .
اینقدر از این حالتون لذت میبرم .

_ سوگل ولش کن .
بیا با هم حرف میزنیم مشکلا حل میشه ‌.
نازگل این وسط هیج گناهی نداره حقش نیست اینقدر عذاب بکشه .

_ من حقم بود ؟
من فقط عاشق بودم
عاشق تو بی لیاقت

_ تو عاشق ادم اشتباهی شده بودی
من زن داشتم
بهش متعهد بودم .

_ خفه شو
ببر صدات رو نمیخام بشنوم مضخرفاتت رو .

ماشه رو کشید و اسلحه رو روی قفسه سینه ام فشار داد.
نفسم رو توی سینه حبس کردم ‌
دلم میخواست برای اخرین بار بگم چقد دوستش دارم .

بگم اون تنها مرد زندگی من بود .
چشمام رو بستم و سعی کردم جمله ها رو تو ذهنم جمع بندی کنم.

چشمام رو باز کردم و خیره توی چشماش نگاه کردم .
_ خیلی دوست دارم
از اولش دوست داشتم .
فرار کردن که تو زندگی خوبی داشته باشی .
تو خوشبخت بشی .
نمیخواستم من یه سایه شوم باشم توی زندگیت .

هقم هقم بلند شده بود و نمیتونستن درست حرف بزنم .
دلم میخاست ساعت ها براش صحبت کنم و اون فقط گوش بده بدون اینکه حرفی بزنه .

_ قصه عشق من و تو روخیلی وقت پیش نوشته بودن همون موقع که گفتن یکی بود یکی نبود.
قول بده بهم
قول بده خوشبخت شی .
بجای منم خوشبخت شو .
بجای منم زندگی کن .
کارایی که من نتونستم انجام بدم تو انجام بده .
عاشقی کن.

قطره اشکی از گوشه چشمم سرازیر شد .
دستم بسته بود نمیتونستم اشکاش رو پاک کنم.

_ گریه نکن .
قوی باش مثل همیشه .
فقط این رو بدون که تو تنها مردی بودی و هستی که توی قلب من فرمانروایی کردی تا لحظه مرگم .

چشمام رو بستم .
_ شلیک کن

_ ارشام حرف دیگه ای باهاش نداری .

صدای هق هق های مردم توی اتاق پیچیده بود .

_ التماست میکنم سوگل .
اون هنوز جوونه هنوز خیلی ارزوها داریم .
قسم….

وسط حرفش پریدم .
مرد من نباید اشک بریزه نباید غرورش رو خورد کنه

_التماسش نکن ارشام .

_ یادته بهت گفتم ما هنوز عاشقی نکردیم ؟
هنوز از هم سیر نشدیم ؟
نمیخوام این دوست داشتن بی پایان باشه.

_ کاش هیچوقت به هم دل نبسته بودیم
کاش هیچوقت سرنوشت برامون اینجوری رقم نمیزد .

_ اینجوری نگو .
حتی اگه بارها زمان به عقب برگرده باز هم دل میبندم به عشق دختری که هیچ حسابی روش باز نکرده بودم .

_ خب دیگه بسه حالم داره بهم میخوره از مضخرفاتتون

کاش دو ساعت خفه می شد ‌.
بعد می تونستم حداقل کمی از دلتنگیام رو رفع کنم.

ارشام از سر جاش بلند شد .
بوسه ای روی پیشونیم زد قطره ای اشکش روی چشم ریخت .
دستش رو تک تک اجزای صورتم کشید .

_ این چشما دنیای منه .

سوگل کمی ازم دورتر شد .
اسلحه رو به طرفم‌ گرفت .
نگاهم فقط خیره به ارشام و چشمای اشکیش بود .

چشمام رو روی هم گذاشتم.
اروی توی دلم شروع کردم به شمردن ثانیه ها .
_ 1,2,3

#ارشام

جرعت اینو نداشتم که چشمام رو باز کنم.
انگار هنوز امید داشتم که سوگل هیجوقت اینکار رو نمیکنه
صدای شلیک گلوله همزمان بود با بلند شدن صدای اژیر پلیس .
با ترس چشمام رو باز کردم .
نگاهم قفل بدن غرق در خون نازگل بود .
بدون توجه به داد و فریاد های سوکل و اون چندتا مرد به طرفش رفتم.

_ تنهام نزار .
من جز تو کسی رو ندارم حداقل تو تنهام نزار .
تو پیشم بمون.
میخای وسط راه ولم کنی ؟
سرش رو توی بغلم گرفتم .
صدای هق هق مردونه ام توی اتاق پیچیده بود .

این حجم از ضعیفی برای خودم هم عجیب بود .

_ ارشام ارشام .
حالت خوبه ؟

_ سرم رو بلند کردم و نگاهی به صورت نگران پژمان انداختم .

_ دیدی تنهام گذاشت؟
تو بگو من چه گناهی کردم که سرنوشت زندگیم این شده ؟
بخاطر من مرد .

پژمان بسر نازگل رو از داخل بغلم بیرون کشید .

_ یکم اروم باش مرد .
یه تیر کوچیکه .
الان امبولانس میرسه .

تا رسیدن امبولانس کنار نازگل نشستم و بهش خیره شدم .

نازگل رو بردن ولی من هنوز همونجا نشسته بودم و خیره به جای خالی نازگل بودم .

پژمان دستم رو گرفت و بلندم کرد .
_ بهتره ما هم بریم .

میخواستم بپرسم سوگل رو گرفتن یا نه ولی زبونم یاری نمیکرد.

انگار یه وزنه چند کیلویی توی دهنم کار گذاشته بودن که قدرت تکلم رو ازم می گرفت .

از اون ویلای منحوس بیرون اومدیم و به طرف ماشین رفتیم .
سوار ماشین شدم و سرم رو به شیشه تکبه دادم.

_ میریم بیمارستان؟
_ اره
بهتره کنارش باشی .

تا رسیدن به مقصد حرفی نزدیم فقط مریم چندین باز تماس گرفت و از پیدا شدن نازگل ابراز خوشحالی کرد ولی بهش نگفتیم که اون تیر خورده.

پژمان ماشین رو جلو بیمارستان پارک کرد و همراه هم وارد بیمارستان شدیم.

جلو ایستگاه پرستاری ایستادم .

_ ببخشید خانم.
نازگل محمدی کدوم بخشه ؟

_ چند لحظه صبر کنید .
نگاهی به صفحه کامپوترش انداخت.

_ اتاق عمل

_ کدوم سمته؟

_ طبقه دوم

_ مممون .

دو ساعتی بود که جلو اتاق عمل ایستاده بودیم ولی هیچ خبری از نبود .

با خروج دکتر از اتاق عمل شتاب زده به طرفش رفتم .

_ دکتر حالش چطوره؟

لبخند دلگرم کننده ای زد.
_ حالشون خوبه
به زودی به بخش منتقل میشن .
نفس عمیقی کشیدم و از ته دل خندیدم .
رو کردم به پژمان.

_ میدونستم اون هیچوقت منو تنها نمیزاره
نازگل من نامرد نیست .

_ چشمت روشن داداش .

چند ساعت بعد نازگل رو وارد بخش کردن .
قیافم حسابی زار بود .

بهتره تا وقتی نازگل بهوش میاد یه سر به خونه بزنم و لباسام رو عوض کنم.

پژمان هم کمی قبل تر از من از بیمارستان رفته بود .

از بیمارستان خارج شدم .
گوشه خیابون ایستادم و برای برای تاکسی دست تکون دادم.

تا رسیدن به خونه به اتفاقات خوب اینده فکر میکردم .

به این که بعد از این همه سختی بالاخره حقمونه که خوشبخت بشیم .
حقمون یه زندگی اروم داشته باشیم.

جلو ساختمون از تاکسی پیاده شدم .
کرایه راننده رو حساب کردن و به طرف خوکه رفتم .

به دوش نیم ساعته گرفتم لباسام رو عوض کردم .
نگاهی به خونه انداختم.
زیادی کثیف و نامرتب بود .

شماره پژمان رو گرفتم که با دومین بوق جواب داد.

_ جونم داداش.

_ پژمان اکه میتونی یکی رو بفرست خونه من یه دستی بهش بکشه .

_ چشم داداش
ردیفش میکنم .

بعد از خدافظی گوشی رو قطع کردم و دوباره به طرف بیمارستان رفتم

وارد اتاق نازگل شدم .
هنوز خواب بود .
بهش نزدیک شدم و روی صندلی کنار تختش نشستم .
دستاش رو داخل دستم گرفتم و بوسه ای روش زدم .
دستم رو روی صورتش گذاشتم.

بهشت وجود نداره.
بهشت همین لحظه اس .
این لحظه ای که من کنار نازگلم .
بدون هیج مانعه ای .
تو این لحظه من خوشبخت ترین مرد جهانم .
ساعت ها بهش خیره شدم .
به چشماش.
موهاش…!
لباش..!

سرم رو روی میله کنار تخت گذاشتم‌ و چشمام رو بستم.

با فشاری که به دستام وارد شد چشمام رو بار کردم .
نازگل من به هوش اومده بود .
داشت بهم نگاه میکرد .

_ ارشام

_ جون ارشام
خوبی قربونت برم؟

_ اره خوبم
فقط یه کم درد دارم.

هیچکدوم حرفی نمیزدیم فقط خیره بودیم به هم.

انگار میتونستیم از چشمای همدیگه حرفامون رو بفهمیم.

_ من نمیخواستم اینجوری بشه.
نمیخواست…

دستم رو روی لبش گذاشتم و مانع ادامه حرفش شدم .

_ دیگه گذشته مهم نیست.
مهم نیست چه اتفاقاتی افتاد .
مهم نیست چقد از هم دور بودیم‌.
ما هر دو نفر اشتباه کردیم.
فرصت های خوبمون رو از دست دادیم.
اما الان همه چی تموم شده.
الان من و تو کنار همیم.
دیگه قرار نیست هیچوقت جدا بشیم.
فقط مرگ‌ما دو نفر از هم جدا میکنه

لبخند نمکی زد .
بوسه ریزی روی لبش زدم .
_ سوگل رو گرفتن؟
_ نمیدونم
یعنی وقت نشد بپرسم.
مهم نیست دیگه بهش فکر نکن اون‌نمیتونه هیچ بلایی سر تو بیاره .

اصک تو چشماش جمع شد .
_ اون فیلم …من

_ نازگلم..خانمم
گفتم لازم نیست بهش فکر کنی .
همه چی تموم شد .

مهم اینه الان تو حالت خوبه .
الان کنار منی .

هنوز میشد ترس رو از توی چشماش خوند .
تقه ای به در خورد و بعد دکتر وارد اتاق شد .

_ سلام به بیمار ما
حالت چطوره؟

نازگل با صدای ضعیفی گفت :

_ خوبم دکتر .
فقط یکم درد دارم

دکتر بعد از معاینه نازگل نگاهی به من انداخت.

_ حالش خوبه .
میتونید ببرینش خونه .
فقط چند ردزی باید استراحت مطلق باشه تا جای بقیش خوب بشه .

تشکری از دکتر کردم .
بعد از خروج دکتر از اتاق به طرف کمد رفتم و لباسایی رو که برای نازگل اورده بودم تنش کردم .

ازم خجالت می کشید و اینو از دزدیدن چشماش میفهمیدم .

دستم رو زیر چونش گذاشتن و سرش رو بلند کردم .

_ درسته بین ما صیغه ای نیست .
درسته محرمیتی نداریم.
ولی وقتی دوتا قلب همدیگه رو بخوان به هم محرم.
ازم خجالت نکش نازگل
تو چیزی برای مخفی کردن از من نداری .
تمام ممنوعه هات رو من دیدم .

انگار با حرفم بیشتر خجالت کشید که گوشه لبش رو گاز گرفت .

لبخندی زدم .
بعد از عوض کردن لباساش از اتاق بیرون رفتیم .

پایین و بالا شدن سیبک گلوش رو به راحتی حس کرد .

تند تند و پشت هم پلک میزد .

زودتر از اون به خودم اومدم و با ناز و عشوه ای که شاید تو همه ی این مدت در خودم مخفی کرده بودم به طرفش رفتم.

دستم رو بلند کردم و دور گردنش حلقه کردم .
خودم رو بهش چسپوندم.

سرم رو به گوشش نزدیک کردم و لیسی به لاله گوشش زدم.

تکون خفیفی خورد .

کمی ازش فاصله گرفتم و بهش خیره شدم.

_ نکنه نمیخوای بهم نزدیک بشی؟
نکنه من برات…

دستش رو بالا اورد و روی لبم گذاشت.
_ مگه میشه من نخوام به تو نزدیک بشم؟
فقط هنوز کمی تو شکم…

دستش رو پشت کمرم گذاشت فاصله صورتامون با هم اندازه یه نفس کشیدن بود .

_ دلم برات تنگ….
حرفم تموم نشده بود که لبام رو به دندون گرفت .

خشن لبام رو می مکید.

در حالی که همدیگه رو میبوسیدیم به طرف تخت رفتیم.

پرتم کرد روی تخت و خودش روم خیمه زد .

_ چیزی که شکم میکنه اینه که تو شروع کننده این رابطه ای .
همه ی رابطه های قبلیمون…

_ هیس
قرار شد راجب گذشته ها حرف نزنیم.
من الان زن توام.
پس وظیمه شوهرم رو تمکین کنم.
با میل و اراده خودم این کار رو میکنم.
نه به اجبار و از این کار لذت میبرم.
منم دلم برای بودم باهات تنگ شد .

دستم رو روی ته ریش مردونه اش کشیدم و بوسه ریزی روی گردنش زدم.

_ اینقد دلبری نکن خانم کوچولو
نمیتونم خودم رو کنترل کنما.

_ منم همین رو میخوام

لبخند عمیقی زد و دوباره بهم نزدیک شد .
سرش رو توی گودی گردنم فرو برد

_انگار یادت رفته تو زن من بودی ماهرخ خودش رو انداخت وسط زندگیمون.

 

_ ولی اون میتونست وارث به دنیا بیاره ولی من چی ؟

من دیگه نمیتونستم مادر بشم .

تو زندگیت با من همیشه ناقص میموند .

همیشه یه چیزی کم داشتی.

 

_ ولی تو رو داشتم  تو جای همه ی نداشته ها رو برام پر میکردی.

با رفتن تو خلا و تنهایی زندگی من بیشتر و بیشتر شد .

 

_ شاید اون لحظه بهترین کار این بود .

ارشام من خیلی ضعیفم خیلی ضعیفم .

من تحمل بعضی چیز رو ندارم .

من نمیتونستم طعنه و کنایه های اطرافیانم رو تحمل کنم .

نمیتونستم نگاهای ترحم انگیزشون رو تحمل کنم .

 

_ نازگلم بهتره راجب گذشته بحث نکنیم .

به اینده فکر کن .

 

ماشبن رو جلوی ساختمون نگه داشتم.

کمک‌نازگل کردم تا از ماشین پیاده بشه .

 

تا جلوی در اپارتمان به نارگل کمک کردم .

به پژمان سپرده بودم فعلا به مریم نگه که نازگل اومده .

 

میخواستم باهاش تنها باشم .

میخاستم یکم این مدت رو جبران کنم.

میخاستم حالا که کنارمه از بودنش استفاده کنم .

 

نازگل رو به طرف مبل بردم کمکش کردم روش دراز بکشه .

 

نازگل نگاهی به خونه انداخت لبخند محوی زد .

 

_ چقد دلم برای این خونه تنگ شده بود.

 

لبخند شیطونی زدم.

_ اومم برای من چی؟

 

دوباره رنگ نگاهش عوض شد دوباره حاله ای از غم توی چشماش جا خوش کرد .

 

_ من با خیال بودن تو زندگی کردم ارشام .

اونقدر نیومدی که خیال بودنت رو از خودت بیشتر دوست داشتم .

کمی بهش نزدیک تر شدم .

دستم رو روی گونش کشیدم .

موهای پخش شده توی صورتش رو کنار زدم .

 

_ دیگه نمیخام این غم رو توی چشمات ببینم نازگل .

 

  • اشتراک گذاری
  • 20 روز پيش
  • عباس علی میرزائی
  • 4,526 بازدید
  • 6 نظر
https://beautyvolve.ir/?p=12265
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • اسمابخشی
    دوشنبه 15 ژوئن 2020 | 10:40

    سلام خسته نباشید
    ممنون ازتون
    فقط چرا اینقد کم نوشته شده
    پارت بعدیش ماه دیگه هس؟

    • alimirzaye
      سه‌شنبه 16 ژوئن 2020 | 09:59

      سلام عزیز این نوشته ی نویسنده هست ولی چشم سعی میکنم ازشون پارت های بیشتری بگیرم میتونید از رمان های دیگه هم استفاده کنید تا اون زمان درضمن اگر دوست داشتید برای اینکه سریع تر پاسخ بدیم بهتون از طریغ اینستاگرام اقدام به ارسال دایرکت بکنید

  • اسمابخشی
    چهارشنبه 17 ژوئن 2020 | 16:04

    باشه ممنون
    پارت بعدی ماه دیگه هس؟
    چرا از عشق اجباری من پارت جدید نمیذارید؟

    • alimirzaye
      پنج‌شنبه 18 ژوئن 2020 | 15:01

      عزیز چون من کارم کشاورزیه یکم کمتر میام نویسنده ها رو وقت نکردم برسی کنم امروز برسی میکنم ببینم نویسندش کیه اخطار میدم بهش ممنون بابت اطلاع .

  • اسمابخشی
    چهارشنبه 1 جولای 2020 | 10:46

    سلام خسته نباشید
    هنوز ازپارت جدید خبری نیست

    • عباس علی میرزائی
      چهارشنبه 1 جولای 2020 | 14:38

      سلام عزیز امشب یا فردا صبح حتمات قرار میدم عزیز ببخشید بخاطر تاخیر

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب پر لایک
  • مطلبی وجود ندارد !
ورود کاربران

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان حامی نویسندگان عزیز و خواننده های محترم کلی رمان جذاب زیبا از نویسنده های جوان با ابدیت روزانه …
آخرین نظرات
  • عباس علی میرزائی : سلام عزیز امشب یا فردا صبح حتمات قرار میدم عزیز ببخشید بخاطر تاخیر...
  • اسمابخشی : سلام خسته نباشید هنوز ازپارت جدید خبری نیست...
  • alimirzaye : عزیز چون من کارم کشاورزیه یکم کمتر میام نویسنده ها رو وقت نکردم برسی کنم امروز ب...
  • اسمابخشی : باشه ممنون پارت بعدی ماه دیگه هس؟ چرا از عشق اجباری من پارت جدید نمیذارید؟...
  • alimirzaye : سلام عزیز این نوشته ی نویسنده هست ولی چشم سعی میکنم ازشون پارت های بیشتری بگیرم...
  • اسمابخشی : سلام خسته نباشید ممنون ازتون فقط چرا اینقد کم نوشته شده پارت بعدیش ماه دیگه هس؟...
  • alimirzaye : بله حتما امروز تا اخر وقت قرار میدیم ی تعدادی از رمان هارو برسیم اینم قرار میدیم...
  • اسمابخشی : سلام یعنی امروز پارت 10دوست داشتنی ترین اجبار رو میذارین ساعت چند...
  • alimirzaye : حتما سعی میکنیم پارت هارو بیشتر کنیم چشم...
  • alimirzaye : عزیز نویسنده ها خودشون چون قرار میدن این جوریه...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.