سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان حامی نویسندگان عزیز و خواننده های محترم کلی رمان جذاب زیبا از نویسنده های جوان با ابدیت روزانه …
برنامه ی اندروید سایت

اپلیکیشن

دوستان عزیز اپلیکیشن اندروید  مارو دانلود کنید و  به راحتی رمان های مارو مطالعه کنید .

اینستاگرام ما

اینستاگراک ما

تلگرام ما

کانال تلگرام سرزمین رمان انلاین

رمان شیرین مثل عشق پارت نانزدهم

رمان شیرین مثل عشق پارت نانزدهم

لیانا: واییی چی شده ؟، باز چه
خرابکاری کردی؟؟! _اصلا نمیگم بهت خدافظ.

لیانا: قطع نکنننن وایساااا بگووو

_الان مثل یه دختر خوب زنگ بزن
به نامزد گرامیت. بگو بعد از کارش
بیاد دنبالت و بیارت اینجا..بای بای.

فرصت حرف زدن ندادم و قطع کردم.. رفتم پایین نهار خوردم و تا عصر
که لیانا بیاد اهنگ گوش دادمو اتاقمو
مرتب کردم و خودمو با هرچیزی مشغول کردم
که یهو دیدم در اتاقم باز شد… لیانا با غرغر و جیغ اومد داخل اتاقم

_ چتههههه چرا مثل رادیو داری حرف میزنی.. لیانا: تیام منوو دیوونه کرد .. _ وا چی شده؟

لیانا: هی بهش میگم کمتر کار کن..خسته
میشی قبول نمیکنه.. همش کار کار کار اه.

_واییی گفتم چی شده.. دیوونه ای دیگه
تیام عاشق کارشه .. کاریش نمیتونی بکنی.

لیانا: نمیدونم.من یکاریش میکنم .

_باشه بابا.. لباس عوض کن بیا
بشین برات خبر دارم خبرررر.. لیانا سریع رفت لباس از تو
کمد من برداشت و عوض کرد .
منتظر بودم که بیاد بشینه
اما رفت از داخل کیفش
چیپس و پفک اورد نشست
روبروم … چیپس و پفکارو باز کرد
شروع کرد به خوردن
لیانا: خببب الان بگو
_ اینااا برا چیته؟؟ لیانا: تو وقتی جریان تعریف میکنی
خیلی خوبه انگار دارم فیلم میبینم
حال میده اینطوری… _دیوونه.. خب از اولش بگم….
._خب از اولش بگم..
امروز بعد از دانشگاه میخواستم برگردم
خونه که شایان همیشه مزاحم رو دیدم
.
لیانا : خب خب چی شد؟؟
.
همه جریانا رو براش تعریف کردم
اونم با هیجان میخورد و گوش میداد.
چند دقیقه یبارم میگفت خببببببب
جالبههههه..چه جاللببببب‌.. _ خب تموم شد.
.
لیانا:ایول بهترین کار رو کردی
تیام بفهمه خیلیی خوشحال میشه‌..
.
_اوهوم.. فقط یه چیزدیگه هم هست‌… لیانا: بگو بگو..
.
_ نگا کن خودمم مطمئن نیستما
ولی خب حس میکنم که دارم چیز میشم
چیز اسمش چی بود .. واییی خداا اسمش
چیی بودد.. حس میکنم دارم عاشق میشم…
.
سرمو اوردم بالا و لیانا رو نگاه کردم
یه چیپس داخل دهنش بود ولی انقد بزرگ بود
جا نمیشد و نصفش بیرون بود.. یه دستشم
داخل پفکا مونده بود و خیره شده بود به من .
.
دستمو جلو صورتش تکون دادم و
با خنده گفتم : لیاااا خوبی؟؟😐😂
.
یهو لیانا بلند شد و بدو بدو رفت سمت
کمدم . دستشو برد سمت یکی از کیفای
قدیمیم که ازش استفاده نمیکردم و از داخلش
یه دفتر اورد بیرون..
.
اومد نشست کنارم و با جیغ گفتت
باورمم نمیشههه من بردم من بردم..
.
_چی داری میگی.. واییی اونو یادم رفته
بود.. لیانا بیخیال..
.
لیانا: چی چیووو بیخیال.. اصلااا
باید حتما انجامش بدی .. .
دفترو باز کرد و شروع کرد به
ورق زدن و دنبالاون صفحه میگشت
و منم دعا میکردم پیداش نکنه…
داشتم نگاهش میکردم که یهو سرشو
اورد بالا و با خوشحالی گفت پیداششش کردم.
شروع کرد به خوندن…..لیانا: امروز سه دی ماه سال
هزار و سیصد و هشتاد و هشت من و دوستم
لیانا چهارده سالمونه .. من اینجا میگم که
هیچوقت و هیچوقت عاشق نمیشم ..
و اگه عاشق شدم باید تا چهل ساعت هر چیزی
که لیانا گفت رو انجام بدم.

لیانا شروع کرد به خندیدن.. و من
با حرص نگاش میکردم .. لیانا: خب الان ساعت هفت عصره تا چهل
ساعت دیگه هرچییی من میگم باید بگی چشمممم‌

_ لیانا فقط ساکت شو.. لیانا: حرص نخور جوش میزنی…
خب حالا بگو ببینم کی هست این پسره
اونم دوست داره ؟؟..بهش گفتی؟؟ _ عمرا بهت بگم.. لیانا: عه عه اومدی و لج کنی تا
چهل ساعت باید به حرفم گوش کنی حالا هم قشنگ
بگو.. _ خب چیو بگم؟

لیانا: جواب همون سوالا دیگه .. تا خواستم حرف بزنم مامانم صدامون زد که
بریم پایین .. گفت خبر مهم داره… لیانا : سریع بگو بعد میریم

_ عهههه مامانم خبر داره بدو بریم .. لیانا: اه.

رفتیم پایین و روی مبل نشستیم
منتظر مامان ..
بعد از چند دقیقه اومد پیشمون .. _خب مامان خبر مهمتو بگو

مامان: تازه بابات زنگ زد
گفت که با تیام و احسان و عرفان و
بابای لیانا نشستن صحبت کردن‌.
تصمیم گرفتن عروسی و عقد رو
باهم بگیرن .‌ شب تولد لیانا باشه..
ولی خب بازم قراره امشب جمع بشن که
به همه بگن و ببینن نظر بقیه چیه .یکم حرف زدیم
که لیا دیگه تحمل نداشت و
منو برد داخل اتاق تا براش جریان
رو بگم..
.
لیانا: خب خب سریع بگو کیه؟
.
_ ارشام
.
لیانا جیغ زد و گفت : واقعااا؟؟
واییییی عررررررررر واییی خدااا
خیلیییی خوبههههه ایوللل…
.
_ ساکت شو الان مامانم میاد..
سوال بعدی؟؟
.
لیانا: فقط بگو ببینم اونم دوست داره؟
.
_ هووف نه..
.
لیانا : چییی؟ از کجا میدونی ؟؟ مگه بهش گفتی؟؟
.
_نه ولی امروز با دوست دخترش
دیدمش..
.
لیانا: وایییییی کی بود دختره؟ خوشگل
بود؟ اشنا بود؟ کجا دیدبش؟؟
.
_لیانا میشه یه لحظه ساکت شی؟
دختره اتنا بود..
.(پیج دوم‌فالو شه @cool_writerr2)
لیانا زد تو سرم و گفت:
خاک تو سرتتتت
اونو خواست تورو نخواست…
اخه مگه ادم عاشق اتنا میشههه.
.
_ بخدا یه کلمه دیگه چرت و پرت
بگی میزنمتا ..اههه من خودم حالم خوب نیس
تو هم هی حرف بزن هی حرف بزن..
اصلا برو پیش شوهرت میخوام بخوابم.
.
لیانا: خو باهاش قهرم☹ الان وقت خوابه؟؟
.
_ اخی دوتامون شکست خورده ایم ..
بیا بشین اهنگ گوش بدیم ..
.
داشتیم اهنگ گوش میدادیم که لیانا رفت
دور گوشیم .. .منم چیزی نگفتم
تا ببینم چکار داره.. رفت
توی تاریخ های مهم
تاریخ تولد خودشو پیدا کرد
نوشت تولد لیا جونم و عروسی
بهترینا. دیوونه ای بهش گفتم و با جزوه های
روبروم مشغول شدم که بلکه یه چیزی ازشون
متوجه بشم…. صدای تیام از پایین اومد و لیانا هم
که دیگه نمیتونست قهر باشه سریع از اتاق رفت
بیرون تا بره پیش نامزد جووونش…
منم گفتم بزار یکم از بیکاریم استفاده کنم و
درس بخونم.. از اول این
ترم اصلا درس نخوندم… مشفول درس خوندن بودم که با صدای حرف زدن از
پایین فهمیدم خانواده لیانا اینا
اومدن برای تاریخ عروسی
حرف بزننن… منم لباس عوض کردم و رفتم پیششون ..
حوصله این بحث های بزرگونه رو نداشتم
یا با کیانا صحبت میکردم یا در و دیوارو نگاه میکردم
با عرفان هم خیلی جور شدم واقعااا مثل احسانه…
قرار شد تاریخ عقد و عروسی همون روز تولد لیانا باشه..
یعنی امروزز که بیست شهریوره
اونم میشه بیست و پنج مهر..
اولش تیام و لیانا مخالف بودن که
انقد زود عقد کنن ولی خب دیگه قبول کردن
وایی خیلی جذاب میشه هاا فرض کن روز تولد و
عروسیت یکی باشه .. منم میخوااام .. بعد از اینکه این چیزا مشخص شد
بزرگا مشغول حرفای دیگه شدن
ما پنج نفر هم رفتیم یه گوشه حرف بزنیم
هرکی با جفتیش حرف میزد راجب همه چی
هم حرف زدیم…. . .

  • اشتراک گذاری
https://beautyvolve.ir/?p=12242
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب پر لایک
  • مطلبی وجود ندارد !
ورود کاربران

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان حامی نویسندگان عزیز و خواننده های محترم کلی رمان جذاب زیبا از نویسنده های جوان با ابدیت روزانه …
آخرین نظرات
  • عباس علی میرزائی : سلام عزیز امشب یا فردا صبح حتمات قرار میدم عزیز ببخشید بخاطر تاخیر...
  • اسمابخشی : سلام خسته نباشید هنوز ازپارت جدید خبری نیست...
  • alimirzaye : عزیز چون من کارم کشاورزیه یکم کمتر میام نویسنده ها رو وقت نکردم برسی کنم امروز ب...
  • اسمابخشی : باشه ممنون پارت بعدی ماه دیگه هس؟ چرا از عشق اجباری من پارت جدید نمیذارید؟...
  • alimirzaye : سلام عزیز این نوشته ی نویسنده هست ولی چشم سعی میکنم ازشون پارت های بیشتری بگیرم...
  • اسمابخشی : سلام خسته نباشید ممنون ازتون فقط چرا اینقد کم نوشته شده پارت بعدیش ماه دیگه هس؟...
  • alimirzaye : بله حتما امروز تا اخر وقت قرار میدیم ی تعدادی از رمان هارو برسیم اینم قرار میدیم...
  • اسمابخشی : سلام یعنی امروز پارت 10دوست داشتنی ترین اجبار رو میذارین ساعت چند...
  • alimirzaye : حتما سعی میکنیم پارت هارو بیشتر کنیم چشم...
  • alimirzaye : عزیز نویسنده ها خودشون چون قرار میدن این جوریه...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.