| Saturday 24 October 2020 | 05:38
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان انلاین محکمترین بهانه  پارت ششم

رمان انلاین محکمترین بهانه پارت ششم

📚 #محکمترین_بهانه
📝 نویسنده#زفاطمی(تبسم)
♥️ #پارت_ششم

بعد از نماز هردو پیش مادر برگشتیم .من که خیلی کنجکاو شده بودم ببینم پویا در چه حالی است به حیاط رفتم .با دیدن صحنه رو به رویم متعجب ایستادم پویا را دیدم که پشت سر پدر ایستاده و نماز جماعت میخوانند پدرم عادت داشت همیشه تابستان ها نماز مغرب و صبح را در حیاط میخواند.معتقد بود زیر سقف آسمان به خدا نزدیک تر است .

روی نیمکت کنار باغچه نشستم و منتظر شدم تا نمازشان تمام شود .در همان حین تلفن پدرم به صدا در آمد .پدرم که تازه نمازش به اتمام رسیده بود .برای پاسخ دادن به گوشی از ما دور شد.
به پویا گفتم :قبول باشه.نمیدونستم شما هم نماز میخونید .اخه تو اون چندروز که مهمونتون بودم ندیدم نماز بخونید.البته همین چنددقیقه قبل پریا گفت که همیشه نماز میخونید.

-شما که همیشه پیش من نبودید تا ببینید نماز میخونم یا نه؟من تا الان که 26 سال سن دارم حتی یک رکعت نماز قضا ندارم .ثمین خانم باید یک اعترافی بکنم ,توی خونه ما همیشه نماز خونده نمیشه .الان که پشت سر عمو نماز خوندم احساس خیلی خوبی بهم دست داد واقعا خوش به حالتون که توی خونتون همیشه یادی از خدا هست ,اگه میبینید من نماز خوندنم هیچ وقت ترک نمیشه بخاطر اینه که توی دبیرستان یک دبیر یا بهتره بگم یک مشوق عالی داشتم .دبیر فیزیکم بود که بر خلاف رشته اش آدم متدین و مذهبی بود .من عاشقش بودم ,اوایل بخاطر تحسین معلمم نماز میخوندم ولی بعد از یک مدتی برام شد یک قرار یک عشق دوطرفه ,یک کار خیلی مهم که تا الان حتی یکبار هم نشده فراموشش کنم.
-پس من تو انتخابم اشتباه نکردم شما متدین وخداشناس هستید صفتی که بسیار برای من مهمه و تو اولویت هام هستش.
-منم خیلی ازتون ممنونم که منو لایق دونستید ناگفته نمونه عاشق همین هندونه زیر بغل گذاشتناتون شدم
لبخندی زدم و گفتم :
-نفرمایید قصد چنین جسارتی نداشتم.
پدر به سمت ما آمد و گفت :خب بچه ها بفرمایید بریم داخل .تا بیست دقیقه دیگه مهمونای عزیزم میرسند.

سریع به آشپزخانه رفتم و گفتم:
-مامان مهمونا تا 20 دقیقه دیگه میرسند .کاری هست که انجام بدم
-تا شما چایی رو دم کنی منم نمازم رو بخونم و بیام

مدتی نگذشته بود که صدای زنگ خانه به صدا در آمد ,پدرم آیفون را زد و به استقبال عمو احمدشان رفت .من از اینکه خانواده هایمان باهم دوستی قدیمی داشتند بسیار شادمان بودم .
عمو و خاله وارد شدند به سمتشان رفتم و با انها احوال پرسی کردم .مادر مهمان ها را به پذیرایی دعوت کرد .
آن شب به خنده و شادی گذشت و من در طول شب متوجه نگاههای همیشگی پویا و لبخندهایش به خودم بودم و حتی بعد از رفتن انها هنوز نگاههایش از جلو چشمانم کنار نمیرفت .مدتی از رفتن پویا نگذشته بود که احساس دلتنگی به سراغم آمد .احساسی که باعث میشد از معبودم شرم کنم که این گونه دل و ایمانم را جوانی نامحرم ربوده است..دلتنگی پویا خواب را از چشمانم ربوده بود همانند دلم.گوشیم را برداشتم تا با او تماس بگیرم ولی عقلم مانعم میشد و قلبم مرا وادار به این کار میکرد .در جدال بین عقل و عشق عقل برنده شد .گوشی را روی میز گذاشتم و روی تخت دراز کشیدم .چشمانم را بستم تا بتوانم فکردلتنگی را از خود دور کنم .در همان حین برایم پیامکی آمد .با شتاب گوشی را برداشتم .پویا نوشته بود:
-نمیدونم امشب چه اتفاقی افتاده که دلتنگتون شدم .باهاتون تماس میگیرم لطفا جواب بدید.
در همان حین کهذپیامکش را میخواندم تماس گرفت .با استرس تماس رو برقرارکردم و گفتم
-سلام
-سلام.ببخشید این موقع تماس میگیرم
-نه خواهش میکنم بفرمایید
-واقعیتش علاوه بر رفع دلتنگی میخواستم ازتون اجازه بگیرم پدرم با عمو در مورد ازدواجمون صحبت کنه

-من با در جریان گذاشتن خانواده هامون مشکلی ندارم .ولی فکرنمیکنید واسه ازدواج خیلی زوده که تصمیم بگیریم ؟فکرکنم بهتره یه خورده دیگه هم فکرکنید ؟
-من خوب فکرکنم یا شما؟ من تصمیم خودم رو خیلی وقته گرفتم .لطفا شماهم بامن رو راست باشید اگه هنوز نیاز به فکرکردن داریدو یا پشیمون شدید فقط بگید؟
-نه من فکرام رو کردم و مطمئن باشید من به جز شما با کسی دیگه ازدواج نمیکنم.و اگه شما میخواین ته دلتون از طرف قرص باشه به عمو بگید با پدرم صحبت کنن.من با هرنظری که پدرم داشته باشن .موافقمِ

-واقعا ازتون ممنونم که حال منو درک میکنید ,پس فعلا خوابهای خوب ببینید .شبخوش
-شماهم همینطور .خدانگهدار

فصل چهارم

با صدای اذان صبح از خوب بیدارشدم .وضو گرفتم تا نمازم را بخوانم ,احساس عجیبی داشتم.وقتی نمازم تمام شد به حیاط رفتم و کنارگلهای رز نشستم .حرفهای پویا خواب را از چشمانم ربوده بود به فکرفرورفته بودم که صدای مادرم مرا به خود آورد .مادرم پشت سر ایستاده بود به او نگاهی کردم و گفتم:
-سلام مامان صبح بخیر
-سلام عزیزم .اگه نمازت رو خوندی برو بخواب
-نمازخوندم ولی خوابم نمیبره یک احساس عجیبی دارم انگار قراره امروز اتفاق خاصی بیفته
-برو بخواب عزیزم هراتفاقی که بخوادبیفته,بالاخره رخ میده .توکلت به خدا باشه ان شاءالله که خیره.

حرفهای مادرم کمی قلبم را آرام کرد .به اتاقم رفتم و روی تخت دزار کشیدم .نمیدانم چقدر طول کشید تا خوابم ببرد.صبح با صدای سهیل که مرا صدامیزد بیدارشدم .صدایش به گوش میرسید که می گفت :
-آبجی بیام داخل اتاقت؟آبجی خوابی؟
در حالی که چشمانم هنوز گرم خواب بود گفتم :
-بیا داخل داداشی چه کارم داری سرصبحی؟

-آبجی تو عمو پویا رو دوست داری ؟
مثل برق گرفته ها روی تخت نشستم و گفتم:
-چیییی؟
-میگم تو عمو پویا رو دوست داری؟
با عصبانیت گفتم:
-آقا سهیل این حرف ها واسه بزرگترهاست .شما هنوز بچه ای برو بیرون بزارمنم بخوابم .
-چرا عصبانی میشی؟با گوشای خودم شنیدم که بابا با عمو احمد درمورد تو و پویا صحبت میکردن .حالا که نمیخوای بدونی من میرم

-وایسا ببینم .سهیل جون میشه به ابجی بگی بابا چی گفت ؟
-اگه بگم ,میزاری با گوشیت بازی کنم؟
-مگه تو تبلت و رایانه نداری چرا با اونا بازی نمیکنی؟
تبلتم خرابه .بابا قرار امروز بده درستش کنند.حالا گوشیت رو میدی یا برم؟
-باشه میدم.حالا بگو چی شنیدی؟
-بابا گفت باید ببینم نظز ثمین چیه؟اگه قبول کنه من حرفی ندارم .واسه همین من اومدم تا نظرت رو بپرسم.حالا گوشیتو بده بازی کنم

-سهیل فعلا برو بیرون ,بعدا گوشی رو بهت میدم
قبول نیست تو قول دادی .اگه گوشیتو ندی نمیگم مامان چی گفته؟
-وای از دست تو بچه .بیا این هم گوشی .حالا حرف بزن
-مامان گفت ثمین از اول قراربود با رامین ازدواج کنه مامان گفت ما به خواهرم قول دادیم.
-خب بابا چی گفت؟
– گفت هرچی نظر ثمین باشه .مامان هم قبول کرد.
خب حالا برو بیرون .فقط یک لحظه گوشی رو بده زنگ بزنم بعد بهت میدم؟
-قول دادیا
-باشه برو
وقتی سهیل از اتاق خارج شد شماره پویا رو گرفتم تا با او صحبت کنم در همان هنگام پریا به من زنگ زد و گفت :
-سلام عروس خانم ,هنوز خوابی؟ِ
-اره همین الان بیدار شدم اتفاقی افتاده؟
-ثمین نکنه خبر نداری؟
-از چی باید خبر داشته باشم
-از اینکه ما قراره فردا شب خواستگاری بیایم .

چی؟خواستگاری؟
-پس معلومه خبر نداری ,پاشو عزیزم .طفلک داداشم از دیشب تا حالا یک لحظه پلکاشو رو هم نگذاشته ,من خودم شاهدم دیشب تا صبح توی حیاط قدم میزد .
-حالا چرا نخوابیده؟
-معلومه دیگه از فکر و خیال تو .وای یادم رفت بگم واسه چی زنگ زدم ,ثمین جان زنگ زدم فقط یک کلمه ازت بشنوم .تو به پویا علاقه داری یا نه؟
-چرا این سوال رو میپرسی؟
-اخه عمو گفته هرچی نظر ثمین باشه.و اگه تو اجازه بدی قرارخواستگاری گذاشته میشه.حالا بگو ببینم اجازه هست؟
-راستش…….خب راستش …….من به آقا پویا علاقه دارم اینو خودشون هم میدونند ولی نظرم همون نظر پدر و مادرمه.

-ولی و اما نداره .ما فرداشب خدمت میرسیم عروس گلم .فعلا خداحافهنوز باورم نمیشد نگرانی دیشبم بی خود نبود.سریع از روی تخت بلندشدم وبه سرویس بهداشتی رفتم و آبی به دست و صورتم زدم,فکرمیکردم همش خواب و خیاله ولی انگار واقعیت داشت .صورتم را خشک کردم و بعد رفتم به آشپزخانه.روبه روی پدرم روی صندلی نشستم ,مادرم مشغول چایی ریختن بود.
پدرم گفت:
-ثمین جان یک حرفهایی هست که باید بهت بگم.نیم ساعت پیش احمدزنگ زد .اجازه خواست تا فردا شب واسه خواستگاری بیان .منم بهشون گفتم باید نظر تو رو بپرسم .حالا قبل اینکه نظرتو بگی این رو هم بگم که مامانت و حنانه خانم در مورد ازدواج تو و رامین قول و قرارایی گذاشتن ,خودت خوب میدونی که از بچگی عزیزجون رامین رو مرد زندگی تو انتخاب کرد.حالا با این اوصاف حالا تو باید تصمیم بگیری پویا و یا رامین؟تصمیمتو که گرفتی بهم خبر بده

-باباجون من با همه احترامی که واسه عزیزجون و مامان و حتی خاله و رامین قائلم باید بگم من به رامین هیچ علاقه ای نداشته ندارم و نخواهم داشت .از همون اول کسی نظر منو نپرسید وگرنه همون موقع میگفتم
-پس منظورت اینه میخوای با پویا ازدواج کنی؟
از خجالت سرم را پایین انداخته و چیزی نگفتم.مادرم که به شدت از دستم عصبانی بود گفت:
-ثمین داری اشتباه میکنی . من نمیگم پویا بده ولی رامبن خیلی از پویا سرتره .درست تصمیم بگیر

-مامان جان ببخشید ولی همسر لباس نیست که هرموقع دلمو زد بتونم عوضش کنم و یا دورش بندازم .من به رامین هیچ علاقه ای ندارم و به ازدواج با اون هم اصلا فکرنمیکنم برعکس هرموقع میبینمش یا یادش می افتم حالم بد میشه .تنها حسی که بهش دارم حس تنفره همین .در مورد اقا پویا هم باید بگم نظر من همون نظر شماست ولی توروخدا مامان دیگه ور مورد ازدواج من با رامین صحبت نکنید .خواهش میکنم ازتون.
پدرم که از حرفهای من خرسند بود گفت :
درست میگی دخترم.باید عاقلانه تصمیم بگیری ,پس من به احمدشون خبر میدم فردا شب بیان ,شما که حرفی نداری خانوووم؟
-مادرم که از حرفهای من ناراحت شده بود گفت:
-نه حرفی ندارم.شما پدر و دختر عین همین یکدنده و لجباز
هنوز ناراحتی در چهره مادرم موج میزد سریع از جای خود بلندشدم .دست مادرم را بوسیدم و گفتم:
-مامان جون الهی من قربون اخم کردنت بشم.مگه همیشه شما نمیگفتید که شما و پدر باعشق ازدواج کردید ,مگه شما بهم نمی گفتید چون پدر آدم معتقد و متدین و مهربونی بود باهاش ازدواج کردم در صورتی که پدر هیچ شباهتی به خانواده شما نداشته .شما خودتون گفتید خان بابا میخواست شما رو مجبورکنه با پسر خان روستا بالایی ازدواج کنید ولی شما پاتون رو توی یک کفش کردید که فقط با پدرکه اون زمان
یک دکتر ساده تو روستابود ازدواج میکنید.حالا من هم ازتون میخوام اجازه بدید مثل شما خودم مرد مناسب زندگیم رو انتخاب کنم.

-هرکسی روکه دوست داری انتخاب کن درضمن من هنوز هم عاشق پدرت هستم

مادرم در حالی که گونه هایش گل انداخته بود سریع از سرمیز بلند شد و گفت:
-من میرم سهیل رو بیدارکنم بیاد صبحونه بخوره

پدرم قهقهه زنان گفت :کجا خانوم خوشگلم .بیا اینجا بشین .این دخترخانم میره دنبال داداشش

-واقعا که عماااد بچه شدیی؟شما با دخترت خوش باش.

مادر که از آشپزخانه خارج شد من نگاهی به پدر کردم وهردوبلند خندیدیم.

در تمام طول روز به پویا فکرمیکردم .نزدیک های 6 عصر بود که صدای گوشی ام مرا به خود آورد.پویا پشت خط بود .تماس رو برقرارکردم :
-سلام .ثمین خانم .حالتون چطوره ؟
-سلام ممنونم من خوبم شما چطورید؟
-من که انگار رو ابرا قدم میزنم از خوشحالی کم مونده بال دربیارم

-خوشحالم که خوشحالید ولی دلیل خوشحالیتون چیه؟
-معلومه دیگه بخاطر شما .بخاطر قرارفرداشب.
-کدوم قرار؟
-قرارفرداشب دیگه,خواستگاری!
-خب به سلامتی حالا اون عروس خوشبخت کیه؟
-یعنی میخواین بگید خود عروس خانم خبرنداره؟
-اگه منظورتون از عروس منم که باید بهتون بگم با عرض تاسف من جوابم منفی بود .چطوری بهتون نگفتن؟
-ثمین خانم اگه دارید شوخی میکنید اصلا جالب نیست
-اقا پویا مگه من با شما شوخی دارم؟
پویا حرفهایم را باور کرده و تماس را قطع کرد .هرچه با او تماس گرفتم ,گوشی را جواب نداد .به ناچار با پریا تماس گرفتم .پریا لحظاتی بعد گوشی را برداشت و گفت
-سلام عروس خانم
-سلام پریا .یک سوال داشتم .پریا داداشت خونه است ؟
-خونه بود ولی همین الان مثل دیوونه ها عصبانی از خونه رفت بیرون .چطور مگه؟
-چیز مهمی نیست یعنی امیدوارم نباشه.ببین عزیزم میشه باهاش تماس بگیری و بگی با من تماس بگیره منتظرما کارمهمی دارم .
-باشه عزیزم الان زنگ میزنم.
-ممنونم .فعلا

تماس رو قطع کردم .خیلی نگرانش بودم با خودم میگفتم کاش سر به سرش نمیزاشتم .
توی حیاط شروع کردم به قدم زدن تا شاسد کمی از نگرانیم کم بشود..پشت سرهم با او تپاس میگرفتم ولی جواب نمیداد.در همان حین زنگ در حیاط به صدا در آمد .چادرم را سرم کردم و دم در رفتم.در را که باز کردم چشمم به پویا افتاد که بسیارعصبانی و آشفته روبه رویم ایستاده .گفتم:
سلام.خیلی بهتون زنگ زدم
-میشه بگید چه اتفاقی افتاده .دیشب که جوابتون مثبت بود ؟ثمین خانم قلبم داره از کار میفته
-هیچاتفاقی نیفتاده.من باهاتون شوخی کردم .ببخشید میدونم شوخی بچگانه ای بود .متاسفم
-متاسفید!!!میدونید تا اومدم اینجا چی به سرم اومد.مردم و زنده شدم .واقعا ازتون انتظارنداشتم.
حرفهایش را که زد بدون خداحافظی سوار ماشین شد و رفت.
محکم در حیاط را به هم کوبیدم .ان شب تا صبح در اتاق قدم زدم و به رفتار زشتم فکرکردم .بعد نماز صبح کمی خوابیدم ..صبح با صدای مادرم از خواب بیدارشدم که میگفت:
ثمین پاشو دیگه باید باهم بریم خرید .نکنه یادت رفته امشب چه خبره
-مامان من حوصله خرید ندارم .میشه تنها برید ؟
-معلومه که نه ,باید باهم بریم برای مهمونی امشب خرید کنیم زود آماده شو
-چشم
دست و صورتم را شستم و آماده شدم..درحیاط منتظر مادر ایستادم و به پویا فکرکردم به اینکه امشب چگونه با او روبه رو شوم .چطور میتوانستم حرفهای بد دیروزم را فراموش کنم..کاش وقتی پویا با همه احساس و ذوق و شوقش با من تماس گرفت با او صادقانه صحبت میکردم نه اینکه با او چنین شوخی سخیفی انجام دهم و کلی ای کاش های دیگر که ارزشی نداشت.
باصدای مادرم به خودم آمدم که میگفت:
-به چی فکرمیکنی؟بریم؟
-اره مامان جان شما بفرمایید تو ماشین من هم اومدم

.
.
.
ادامه دارد…

  • اشتراک گذاری
https://beautyvolve.ir/?p=12184
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.