شیرین مثل عشق

رمان انلاین شیرین مثل عشق پارت هجدهم

از کلاسای صبح متنفرم.. ولی خب
همیشه بخاطر لیانا کلاس صبح برمیدارم..
اه اه چیه بیدار میشی هیشکی نیست تو خونه تو خیابونا که میخوای بری
ممکنه چند تا مغازه باز باشه .. تنها جایی که شلوغه همون دانشگاست..
رسیدم نزدیک دانشگاه که ماشین ارشام رو دیدم
اینکه دانشگاه نمیومد..اینجا چیکار داره..‌‌.
به من چه .. خواستم برم داخل دانشگاه که
در ماشینش باز شد و اتنا پیاده شد‌‌.. اون با اتنا چیکار داره…عههه حتما
باهمن … اخه من ارشام رو اولین بار
داخل مهمونی اتنا دیدم‌… نمیدونم چرا
دلم گرفت یجوری شدم … همش تو فکر بودم
ولی خودمم نمیدونم تو فکر چی یا..کی!
کلاسای مسخره بلاخره تموم شدن
ای خدا این ترم تموم بشه من راحت بشم
از دست دانشگاه… اصلا حوصله کلاس رو
ندارم ..اخه وقتی که از روی کتاب میخونم یاد
میگیرم چرا باید یه ساعت حرفای استاد رو
گوش بدم ..
بلاخره تموم شد و فقط میخواستم
سریع برم بیرون و برسم خونه..
داشتم از کنار اتنا رد میشدم که
دیدم گوشیشو در اورد کنجکاو شدم ببینم
میخواد به کی زنگ بزنه..یجوری که متوجه نشه
گوشیشو نگاه میکردم .. رفت داخل مخاطبینش
یه شماره رود نوشته بود my love زنگ زد
بهش که بلههه عکس ارشام بود.. نموندم که
ببینم بقیش چی میشه .. رفتم بیرون
ماشین نیاورده بودم.. خواستم تاکسی
بگیرم… که شنیدم یه نفر صدام کرد
چون شلوغ بود نتونستم بفهمم صدای کیه
برگشتم و با دیدن شایان دلم میخواست همونجا
خودم و خودشو بکشم .. وایی اخه چرا اینجاست.. _ سلام اقا شایان.. اینجا چیکار میکنید؟! شایان: سلام اومدن دنبالت ببرمت خونه ..
مامانت گفت ماشین نبردی.. _ اها خیلی ممنون.. داشتیم میرفتیم سمت ماشین که ارشام رو دیدم
از دور با اخم خیره شده به شایان .. سوار شدیم و رفتیم سمت خونه …
شایان: بریم یه جایی بشینیم
حزف بزنیم؟،
_ کجا مثلا؟

شایان:کافه امیر یا
_ نه کافه نه .. بریم یجای دیگه .. چیزی نگفت و حرکت کرد.. چند دقیقه بعد
کنار یه پارک ایستاد..
پیاده شدیم و رفتیم داخل پارک روی یه صندلی
نشستیم .. _خب بگو حرفتو.. شایان: چرا قبول نمیکنی با من ازدواج کنی؟! _چون دوست ندارم! دلیل از این بهتر؟

شایان : ولی من دوست دارم!! _ولی من دوست ندارم خب….
اصلا یکی دیگرو دوست دارم… شایان که اصلا توقع نداشتاین حرفو بزنم
سرشو اورد بالا و با تعجب نگام کرد..
خودمم تعجب کردم از حرفی که زدم…
نکنه عاشق شدم خبر ندارم .. شایان: شوخیه جالبی بود… (پیج دوم رو فالو داشته باشید🙂
@cool_writerr2)

_چرا باید شوخی کنم؟؟ خیلیم جدی گفتم:/ شایان: باش .. قبول .. اسمشو بگو ‌‌‌..کیه،؟ یه لحظه اسم ارشام اومد تو ذهنم..وای
یعنی من..من ارشامو دوسش … نه بابا
فکر نکنم من از این دیوونه بازیا نمیکنم که.. شایان: چیه؟ داری فکر میکنی؟؟.. دنبال اسم
میگردی؟؟ دیدی گفتم الکی میگی ..هه.. _چرا باید اسمشو بگم؟؟… چرا باید دروغ بگم؟؟؟
اصلا همین الان منو برسون خونمون.. شب هم
مامانم زنگ میزنه و جواب رو میگه تمام!

شایان: باش باش ‌‌…سوار شو بریم…
تیارا: چرا باید اسمشو بگم؟؟… چرا باید دروغ بگم؟؟؟
اصلا همین الان منو برسون خونمون.. شب هم
مامانم زنگ میزنه و جواب رو میگه تمام!
.
_باش باش ‌‌…سوار شو بریم… سوار ماشین شدم و با اخرین سرعت
رفتم سمت خونشون .. جلو در
خونشون وایسادم و .
گفتم: خب
برو خدافظ…
.
تیارا: خدافظ
.
تا از ماشین پیاده شد سریع حرکت کردم
تا از اونجا دور بشم.. چند تا خیابون رفتم
پایینتر که یه خیابون خلوت دیدم.. گوشیمو
در اوردم و زنگ زدم بهش… +الو بله شایان چی شده؟
.
_چی شده و … دختره داره به من
میگه یکی دیگه رو دوست دارم..
چرا الکی منو وارد این بازی کردی
مگه نگفتی چون کسیو دوست نداره
ما میخوایم عاشق بشه برو باهاش
تا انتقامتون رو بگیرید؟؟
فقط میخواستید منو ضایع کنید؟
.
+چی داری میگی واسه خودت؟؟
کی رو دوست داره؟؟
چرا ما متوجه نشدیم؟؟مگه میشه؟؟
بدبخت حتما بهت دروغ گفته ..
اسمشو نگفت؟؟
.
_نه گفت من خیلیم جدیم ولی چرا
باید اسمشو به تو بگم؟؟ منم که عصبی
شدم رسوندمش خونه..
.
+ای بابااااا میدونی اگه بابام بفهمه چی
میشه؟،؟؟؟
.
_میگی چیکارکنم ؟؟حتما تا الان به
مامانش هم گفته که جواب منفیه..
نمیشه که دوباره بگیم نه جواب
مثبته.. الکی که نیست!…
.
بدون اینکه حرفی بزنه قطع کرد
منم ماشینو روشن کردم و رفتم
سمت خونه‌.. ولی کل راه تو فکر بودم که
عاشق کی میتونه شده باشه..
این چند وقت با هیچ پسری نبوده..
اهههههه.. اهههه لعنت بهت دایی
لعنتتتتتتتتتی. *از زبان تیارا*
.
با ذوق و شوق وارد خونه شدم و
رفتم سمت مامانم ..
_ سلااااام خوشگل خانمممم چه خبرا
نهار چی داریم؟؟؟✨
.
مامان: عه عه عه چی شده؟؟، کبکت خروس میخونه..باز چیکار
کردی؟؟
.
_ چیز خاصی نیست‌… زنگ بزن به
مامان شایان و بگو جوابم منفیه..
خود شایان هم قبول کرده‌…
.
مامان:واییی اخر کار خودتو کردی؟؟
حالا چی کار کردی که شایان هم قبول کرد،؟
.
_اونش مهم نیست زیاد‌‌‌.. تیام و لیانا کجان؟
با لیانا کار مهم دارم..
.
مامان: تیام که سر کاره تا عصر.
.. فکر نکنم لیانا امروزبیاد…
.
_اها چه بد..عادت کردم هرروز اینجا باشه‌..
.
مامان: والا منم عادت کردم ولی خب نمیشه
که اصلا نره خونه خودشون..توهم برو لباس
عوض کن بیا غذا بخور..
.
_اوکی ..
.
رفتم داخل اتاقم و همونجور که
لباسم رو عوض میکردم گوشیمو
برداشتم و شماره لیا رو گرفتم…
.
لیانا: الوووووو سلااااااام..
.
_سلااام لیااانا خانم خوبی؟؟ ببخشید مزاحمت شدما..
.
لیانا: تیارا دیوونه شدی؟😐
.
_ اخه دیدم اصلا دیگه کاری با من نداری
گفتم شاید سرت خیلییی شلوغهههه…
جالا اینوولش کن .. لیاااانا..
.
لیانا: بلیییییی..
.
_یه چیزی شده باید حتما بهت بگم ..
امشب میای اینجا؟ .
.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *