| Sunday 25 October 2020 | 07:15
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین شیرین مثل عشق پارت شانزدهم

رمان آنلاین شیرین مثل عشق پارت شانزدهم

خاله (مامان لیا) برگشت سمتمو گفت:
وای دختر چته تو.. به عرفان و احسان اشاره کردم
که خاله با دیدنشون اومد جلو و عرفان رو بغل کرد

خاله: عرفانم… پسرم تویی.. کجا بودی
عزیز دلم ..
عرفان سفت مامانش رو بغل کرد..
همه مخصوصا من و لیانا با تعجب نگاه میکردیم..
که احسان گفت: ای بابا چرا انقد
با تعجب نگاه میکنید… البته حق دارید
منم وقتی سه ماه پیش عرفان رو دیدم
همینطور شدم..‌ مامان اگه اجازه میدی
من خودم جریانو بگم..! خاله: بگو پسرم.. احسان:خب خلاصش میکنم … چون نامزدی
که جای داستان تعریف کردن نیست..
بیست و هفت سال پیش که مامانم
دوقلو بدنیا میاره خونشون شیراز بود
و یه خدمتکار هم داشتن که مامانم خیلی
بهش اعتماد داشته‌… اسمش هم گلی بود
من و عرفان که دوسالمون بود.. یه شب من حالم بد میشه و بابام ماموریت
بوده .. مامانم عرفان رو میزاره پیش گلی خانم
چون که عرفان خیلی بهش وابسته بود و راحت
میموند پیشش‌‌…
ما رفتیم بیمارستان و بعد از دوساعت که همه کار
ها انجام شد اومدیم خونه.. اما عرفان و گلی خانم خونه
نبودن…!
گلی خانم چون خودش بچه دار نمیشده
عرفان رو با خودش برد… من از بچگی میدونستم که برادر دوقلو داشتم
همیشه به مامان میگفتم ولی اون میگفت
اصلا نداری .. فکر میکنی‌. خواب دیدی.. عرفان: دقیقا منم به مامان گلی همینو
میگفتم و اونم همین جوابارو بهم میداد..
ولی خب نمیدونست برادر یا خواهر های
دوقلو اینو حسش میکنن… تا اینکه چند ماه
پیش احسان رو دیدم .. همش میگفت جلو نیا
ولی نتونستم داخل نامزدی خواهرم نباشم… احسان با خنده گفت: اوووو بسه دیگه .. حالا
بیا کل خاطراتتو بگو .. مردم گرسنشونه … بفرمایید شام .. که انرژی بگیرید برای بع از شام…
شام که خورده شد.. احسان اهنگ گذاشت و همه
ریختن وسط.. عرفان هم که تازه لیانارو دیده بود
همش کنارش بود و باهاش حرف میزد‌…
ولی قسمت خنده دارش تیام بود که میترسید
دست لیانا رو بگیره و عرفان بدش بیاد.. چون هنوز مثل احسان باهاش راحت نبود‌… .
بلاخره تموم شد و کم کم همه رفتن.. فقط ما دوتا خانواده موندیم … من و مامانم و خاله
یکم تمیز کاری کردیم و بعدش
رفتیم نشستیم پیش بقیه و بقیه کارارو
قرار شد خدمتکارایی که خاله واسه امروز
گفته بود بیان انجام بدن..
لیانا و احسان و عرفان همش داشتن
یه گوشه حرف میزدن
تیام حرص میخورد.. اخی گناه داره.. همه داشتن حرف میزدن و خاله هم چند
دقیقه یبار قربون صدقه عرفان میرفت.. تیام قشنگ معلوم بود چقد کلافست…
عرفان: تیام و تیارا چرا نمیاید پیش ما؟! تعجب کردم از این همه زود راحت شدنش.. عرفان: تعجب نکنید بابا.. انقد احسان از راحتیش
با شما حرف زده من حس میکنم
چندین ساله میشناسمتون

رفتیم نشستیم و شروع کردیم به حرف زدن با کیانا خیلی زود جور شدم .. خیلی دختر خوبی
بود.. تا جایی که فهمیدم کیانا و عرفان دو ماهه که
نامزد کردن.. خیلی خسته بودم
انقد به بابا اشاره دادم تا بلند شه
که بریم.. تا بلاخره بلند شدن.‌ وقتی رسیدیم خونه خیلی خستههه بودم
انقد اونجا رقصیده بودددم..
گوشیمو برداشتم که بزارمش سر ساعت برای
کلاس دومم برم دانشگاه .. اولی رو که نمیتونم ..
پیام اومد..:
بازم همون شماره… پیام ناشناس: امروز خیلی خوشگل شده
بودیا… چقد قشنگ رقصیدی.. روزی که اومدی پیش منم باید
همینجور برقصیا… وای اصلا اینو یادم رفته بود
خداروشکر اتفاقی نیفتاد‌… یعنی کیه که اونجا بود… انقد ذهنم درگیر بود که
ساعت چهار صبح خوابم برد .ساعت نه با صدای مامان ازخواب نازم
بیدار شدم ..
_اههه مامان بزار بخوابم خستم.. مامان: پاشوو برو دانشگاااه
مگه نگفتی دوتا کلاس اخرتو
میخوای بری؟؟ بیدار شوووووو
بیدار شوووو .. داداشت که دیشب
نامزدیش بود رفت بعد تو نمیری؟؟؟ بیدار شو بروو.. _ وایی مامان سرم رفتت باشه بابا میرم .. با خستگی اماده شدم و نفهمیدم چی پوشیدم
اصلا..
رفتم پایین و لقمه اماده رو از مامان گرفتم و
جلو ایینه مقنعمو درست کردم ‌… داخل حیاط داشتم کفشامو میپوشیدم که
مامان اومد بالاسرم.. مامان: لیانا زود بیای هااا…. _سوگننند خانم..بیا مامانمو ببر داخل
سردرد گرفتم… مامان: واااا منو بگو میخوام پیش.
خانواده شوهرت تمیز و خوشگل باشی‌‌.. _چیییییی؟!… خانواده شوهر؟؟؟! …
شوهر من؟؟…از بچه هام چه خبر؟؟
یه حرفایی میزنی مامان… مامان همونطور که داشت میرفت
سمت در که بره داخل گفت:
مامان: دوست بابات که برای پسرش
شایان میخواست بیاد خواستگاریت…
بخاطر یه اتفاقایی نیومد.. امشب قراره بیان.. فرصت حرف زدن به من نداد و رفت داخل.. سوار ماشین شدم و از خونه زدم بیرون‌… اصلا یادم رفته بود.. از اون روزی که
به تیام گفتم .. دیگه بهش فکر هم نکردم
گفتم دیگه تموم شد ‌… الان یهو .. هووف.. تا رسیدم ارام رو دیدم… معلوم
بود اونم تازه اومده‌. اومد سمتم ..
_سلام خوبی؟! توهم کلاس اول رو نیومدی؟

ارام: سلام.. اره بابا خسته بودم .. لیانا خانم خودش الان خوابه
ما بدبختا…
.
.
کلاس اول رو انقد خوابم میومد هیچی
ازش نفهمیدم ‌‌.. اما کلاس دوم رو دوست داشتم
و قشنگ به درس گوش دادم..
بعد از کلاس به اصرار ارام
رفتیم که یه چیزی بخوریم … .
اول لایک کنید بعد بخونید💙😍 .
_ارام.. ارام: جانم؟! _قراره برام خواستگار بیاد.. مامان و بابا هم میگن باید حتما خوب
فکر کنی … خیلی قبولش دارن پسره رو.. ارام یجوری شد ..
ارام: درست توضیح بده ببینم .. از کِی؟؟ چرا زودتر نگفتی؟؟ همه رو از اول براش توضیح دادم
که گفت هرچی شد حتماااا به من خبر بده… _باششش..
سوار ماشین شدم و
حرکت کردم به سمت خونه.. چرا ارام انقد این جریان براش مهم بود!
خب دوست صمیمیشم دیگه براش مهمه
.
.
اماده نشستم جلو ایینه..
هنوزم امید دارم که نیان..
طوری که مامان از صبح
داره حرف میزنه
میترسم هیچ عیبی پیدا نکنم و … اه تیاارا به اینا فکر نکن…
صدای مامانم اومد..
مامان: تیارااا بیا رسیدن.. بدووو
رفتم پایین و همون موقع ایفن زدن … با همه سلام کردیم که اخرین نفر پسره بود
نگاش کردم… قیافش قشنگ بود (عکس شایان در هایلایت شخصیت ها هست)
اما من دوسش نداشتم.. من نمیخواستم … من نمیزارم
رفتیم نشستیم و بحث شد سر
چیزای الکی.. منم همش سرم پایین بود.
تا اینکه یهو با صدای بابا که گفت چایی بیار
به خودم اومدم.. رفتم داخل اشپزخونه.. سوگند جون امادشون کرده بود.. بردمشون و رفتم نشستم..
یکم صحبت کردن راجب ازدواج و اینا
که من گوش ندادم..
بابا: تیارا جان؟

_بله بابا.. .بابا: با شایان جان برید حرف بزنید.. پووف… بلند شدم و رفتم سمت اتاقم
اونم پشت سرم اومد..
وارد اتاق شدیم
مامان از قبل دوتا صندلی گذاشته بود
چند دقیقه گذشت و من در
و دیوار رو نگاه میکردم و
اونم زمین رو نگاه میکرد .. انگار دنبال مورچه میگرده رو زمین
_ خب بفرمایید..
شایان: ها چی بله،؟! _ حرفی نداری بزنی؟؟؟ شایان : چرا حرف زیاد اماده کرده
بودم ولی الان همشو یادم رفت
فقط میتونم بگم که چند ساله
دوست دارم و همیشه هم به پدرم
گفتم… تا اینکه الان قبول کرد…
مطمئن باش خوشبختت میکنم… همه چیزم از خودم دارم ‌‌..
خونه .کار .ماشین.پول..همه چی.. خببب تموم شد حالا تو بگو.. _ من میدونم همه چیز داری و
پسر خوبی هستی.. اما من
هم باید دوست داشته باشم؟؟ شایان: یعنی .. یعنی دوسم نداری؟؟ _‌ من اولین باره تو رو میبینم چطور
دوست داشته باشم؟؟! شایان: یعنی جوابت… _ منفیه.. شایان:؟ اوکی بریم پایین.. رفتیم پایین تا وارد شدیم
مادر شایان ‌که همش اخم کرده بود
چیزی نگفت … ولی پدرش با یه لبخند گفت:

چیشد بچه ها مبارکه؟؟! منتظر بودم شایان بگه نه
که گفت…….

  • اشتراک گذاری
https://beautyvolve.ir/?p=12066
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.