اتهام واهی

رمان آنلاین اتهام واهی (پ.15)

کنج دیوار کنار در می ایستم و تشکری می کنم: ممنونم همین جا منتظر می مونم.

مردی از راه می رسد و مستقیم داخل نانوایی می شود: سلام دو تا بربری لطفاً.
از قابلمه ی غذای کوچک داخل کیسه در دستش، معلوم بود کارگر است و سر کار می رود.
بربری ها را با وسیله ای پارو شکل بیرون می کشد و روی میز می اندازد.
مرد قبل از من دوتا از ببری های داغ را برمی دارد و با عجله بیرون می رود.
داخل می روم و پول بربری را روی میز می گذارم و با برداشتن بربری تازه که گرمی اش انگشتانم را می سوزاند، به خصوص انگشت تاول زده ی کوچکم، قصد ترک کردن نانوایی را می کنم.
صدای شاطر جلوی در متوقفم می کند: دخترم بیا نایلون بدم.

عقب گرد می کنم و لبخند قدرشناسانه ای روی لبانم می گنجانم: ممنونم

نایلون را دستم می دهد و می گوید:
بزار کمی سرد بشه بعد بزار داخل نایلون. داغ داغ بزاری خمیر میشه.

دوباره تشکری می کنم و بربری را روی میز برمی گردانم تا سردتر شود.

به قدری به زبان اصیل اصفهانی عادت کرده بودم که گاهی خودم هم با لهجه ی اصفهانی حرف می زدم و پاسخشان را می دادم.

به هوای کاملا روشن شده و آفتاب طلوع کرده می نگرم. باید به چند جا سر بزنم و دنبال یک جای مناسب برای ماندن بیابم.
این گونه آلاخون والاخون ماندن دیگر زندگی نمی شود و هر کسی می تواند هر گونه تهمتی می خواهد بزند.
دختری جوان با سلام پر نشاطی داخل می آید و با سفارش دو تا بربری روی صندلی، منتظر می نشیند‌.

با زنگ خوردن موبایلش، فرصت نشستن نمی کند. بدون سلام و احوال پرسی به مخاطب پشت گوشی می گوید: عاطی دو تا بربری بخرم بیام. فلاکس و پنیر یادت نره… زود به فرشید و متین هم زنگ بزن… تا من برسم، سر کوچه باشین.

گویا مخاطب پشت خط هم برای شنیدن تماس گرفته بود، نه حرف زدن!
سریع گوشی را داخل جیب بغل کوله اش می اندازد و کوله ی زرشکی رنگ ست کفش های ورزشی اش را روی دوش راستش می اندازد.
و روی صندلی نگاه ماتم را غافلگیر می کند. زود چشم می گیرم تا دچار سوءتفاهمی نشوم.
از تیپ و طرز پوشش معلوم بود برای کوه نوردی یا پیاده روی می روند.

بربری ام را داخل نایلون می اندازم و به خوشی های جوانی که هیچ گاه ندیدم و نه چشیدم، غبطه می خورم و با دلی آکنده از درد ها و ندیدن ها و نچشیدن های، لذت های دنیا، نانوایی را ترک می کنم.
قدم به قدم در هوایی صاف تمیز که صبحگاهی و تازگی اش را از دست نداده بود جلوتر قدم برمی دارم.
کم کم گذر عابران بیشتر می شود و تردد ماشین ها زیادتر.
تکه ای از ببری را می برم و داخل دهانم می گذارم و در امتداد شهر به سمت جایی نامشخص حرکت می کنم.

با دیدن پل روگذر قصد رد شدن به آن طرف خیابان را می کنم.
پله ها را یکی یکی بالا می روم.
بی حال، بی رمق. آکنده ازدرد. لبالب از حسرت ها، لبریز از چه کنم چه کنم ها به انتهای پله می رسم.

پلی که با طی کردن هر یک پله اش به این می اندیشم که چرا جرات پریدن ازش را ندارم؟ چرا دو بار آمدم، اما نتوانستم بپرم و مثل خیلی های دیگر خودم را از این زندگی نکبتی خلاص کنم!
به ترسو بودنم فکر می کنم و به آخر پله ها می رسم.

سرم را بالا می گیرم تا مقطع شدن نفس هایم را از خستگی، با دمی عمق منظم کنم.
دیدن دختری که قصد رد شدن از میله های آهنین پل را دارد دمم را نصفه نیمه می گذارد!
دهانم برای بلعیدن هوا باز می ماند!
پلک بر هم می زنم تا اگر خیال و تصورات ذهن آشفته ام باشد، از جلوی چشمانم بگذرد!
من اگر اهل خودکشی بودم، باید صد بار تا حالا مرده بودم پس این توهمات هم برای من کار ساز نیست.
باز همان دختر با کوله پشتی آجری قهوه ای مانتو و مقنعه ی سرمه ای ظاهر می شود.
نه گویا واقعیت محض است و وهم نیست!
خدایا چه خیال می کردم چه شد!
دستپاچه جلو می روم!
اما صدایم برای فریاد باز نمی شود.
یک توده ای بزرگ جلوی هنجره ام را می گیرد و گوش زد می کند: فریاد نزن اگر بترسد پایین می افتد.

صدای ماشین ها و بوق هایش، مانند گرد بادی پل را در هم می نوردید و صدای خوف ناک و وهم برانگیزی ایجاد می کرد.

تا به خودم بجنبم و چیزی بفهمم، از روی پل پایین می پرد!
فریادم به یک باره گلوله ی برآمده در راه گلویم را شکاف می دهد و پل را در برمی گیرد!
صدای بوق های ممتدد ماشین ها، جیغ ترسیده و دلخراشم را مشت می کنند و به سرم می کوبند: دیر کردی! چرا عجله نکردی؟ چرا مانعش نشدی؟ چرا نجاتش ندادی؟

خودم را روی نرده ی پل می اندازم و پایین خم می شوم.
از دیدن جسم پهن شده کناره جاده، سرم به دوران می افتد.
ماشین ها به زور می پیچند و درست از نیم سانتی جسم بی جانش عبور می کنند.
مردی کنار دختره می رسد و با فریاد و تکان دادن دستانش، مرا به خود می آورد و بهم می فهماند کنار بروم.
لحظه ای چشمانم سیاهی می رود.
کل بدنم یخ می زند و به زور خودم را عقب می کشم.

زانوهایم می لرزند و حالت تهوع و سرگیجه امانم را می برد.

همهمه ی پایین پل، پاهایم را به خیابان و بالا سر دختره که نتوانستم نجاتش دهم می کشاند.
مردم دوره اش کرده بودند و دختره دیده نمی شد.
با زانوهای لرزان نفسی که می رفت و برگشتنش دقیقه ها طول می کشید از بین جمعیت می گذرم و بالا سر دختره می ایستم.
جاده در عرض یک ثانیه شلوغ می شود و من همچنان مثل مجسمه خشک شده به اتفاق رخ داده می نگرم.
به اتفاقی که شاید اگر زود عکس العمل نشان می دادم چینین نمی شد.

راننده ی پژو جلوتر می رود و مقابلشان زانو می زند.
راننده ی پراید پسر جوانی بالا سرشان می ایستد و می پرسد: زنده ست؟!

زنی که از ماشین مدل بالا پایین پریده جلوتر می دود: من به پلیس و اورژانس خبر دادم.

مردی که مقابل دخترک زانو زده می گوید: انگار زنده ست…

ناباور و ترسیده فقط نگاه می کنم.
مرد دست داخل جیب کوله پشتی دختره می کند و موبایلش را بیرون می کشد: بزارین ببینیم کس و کاری داره .

پسر جوان مداخله می کند: آقا دست نزن برات دردسر میشه.

مرد بی اعتنا موبایل را باز می کند: معلومه بچه دبیرستانیِ.. چیزی نمیشه بزار بگیم خانواده اش بیاد.

شماره را می گیرد و گوشی را روی گوشش می گذارد. زنی که تا حالا ببینده بود مقابل نگاهم می ایستد: دختر جون تو هم باهاش بودی؟ دوستته؟

مردی که وقتی از بالای پل نگاه می کردم داد زد و مرا به خود آورد جلوتر می آید: آره باهاش بود. اینم بالای پل بود.

زن بازویم را می گیرد: دختر جون حرف بزن… چرا افتاد؟… خودش افتاد!

مردمک های لرزان و ترسیده ام را به صورت آرایش شده و چشمان رنگی اش می دوزم.
از سوالش رعب و وحشت وجودم را در بر می گیرد! یعنی گمان می کردند من هولش دادم!

سوالی که لبانم باز نمی شود برای پاسخ دادنش، می دانم الان رنگم مثل مردها شده است و زبانم قفل.

صدای آژیر پلیس و آمبولانس خیابان را پر می کند.
صداهای در هم بر هم جماعت که هر کدام نظری می دهند و چیزی می گویند؛ خیابان را در بر می گیرد.
وحشت زده تنها نگاهم میخ خونی می ماند که روی آسفالت را رنگین کرده است.

زن و مرد از کنارم می گذرد و سمت پلیس هه می رود.
پلیس را سعی بر متفرق کردن ماشین ها و باز کردن جاده ها… مامور دیگری مردم را از بالا سر دختره دور می کند.
میان جمعیت یک لحظه مهرداد را با رنگ و رویی پریده می بینم!
به چشمانم شک می کنم و پلک بر هم می زنم!
بالا سر دختره می رسد و محکم با هر دو دست بر روی سرش می کوبد و ای وای گفتنش هوش و حواسم را سرجایش برمی گرداند!

بودن مهرداد در میان جمع و بالا سر آن دختر مرا از خواب عمیقی بیدار می کند!

برانکارد را کناردختره می گذارند.
آرتین را می بینم و به عقلم شک می کنم!
زیر بغل مهرداد را می گیرد و به زور بلندش می کند.
مهرداد به اجبار آرتین از زمین کنده می شود اما فریاد سوزناکش که بر سر و صورتش می کوفت و فریاد می کشید، قطع نمی شود و نگاه همه را به سمت خود می کشاند.

همان مردی که مرا بالای پل دید، گویا برایم دردسر می شود.
کنار پلیس می ایستد و با انگشت اشاره مرا نشان می دهد.
مهرداد پشت سر برانکارد وارد آبولانس می شود.
پلیس کنار همان مرد سمت من می آید.
نه می توانم برگردم و بروم، نه می توانم تکانی بخورم. تنها مات و مبهوت به صحنه ها نگاه می کنم!
روبه رویم می ایستند: جناب سروان خودشه. این دختره هم همراهش بالا بود… اینم می خواست خودش بندازه پایین که داد زدم و نذاشتم.

به صورت سیاه سوخته ی مرد تقریبا سی ساله ای که بیشتر توهم زده بود نگاه می کنم: من کجا داشتم خودم و پایین مینداختم که خودم خبر نداشتم!

سوالم بر زبانم جاری نمی شود و تنها برای خودم پرسش و پاسخ می ماند.
مامور پلیس با ابروهای در هم دست روی سینه ی آن مرد می گذارد و به عقب می راند: شما کنار وایستا ببینم چی شده.

دستی دور کمرم می پیچد.
لحظه ای از جا می پرم و گردن خشک شده ام را به سمت صاحب دست باز می گردانم!
از دیدن آرتین جا می خورم و بیشتر نفسم می رود!
آرتین با صورتی برافروخته به چشمانم نگاه می کند: زهرا چرا نمیای؟

مأمور انتظامی شاکی می شود: آقا ایشون مظنونن…

آرتین لبخندی تصنعی بر روی لبانش می نشاند: فکر کنم سوءتفاهم شده جناب سروان… ایشون معلم دختر منه و هیچ ارتباطی با اونی که دیدین خودش و انداخته پایین، نداره.

آبولانس آژیر کشان محله حادثه را ترک می کند و مردم تا حدودی متفرق می شوند.
سروان مردی جوان و بلند قامت، حتی بلندتر از آرتین بیشتر اخم می کند و قدمی دیگر به آرتین نزدیک می شود: مطمئنی معلم دخترته!…

اشاره ی اخم آلودش به دست آرتین و نزدیکی بیش از اندازه اش به من است.
آرتین لبخندی می زند: جناب نامزدم هم محسوب میشه.‌ الان هم اگه اجازه بدین برم دنبال دوستم که پیش خواهرش رفت. باید در این شرایط کنارش باشم.

گوش هایم زنگ می زند و مغزم سوت می کشد. تو این گیرودار این چی داشت می گفت! نامزد دیگه چه صیغه ایه!

سروان سری تکان می دهد: بله شما می
تونی بری… اما این خانم باید همراه ما بیان.

رنگ و روی پریده ام بیشتر می پرد و به جای این که فکرم پیش آرتین و حرف مزخرفش باشد، معطوف حرف سروان می شود و از ترس زبانم کار می افتد: من کاری نکردم… من تا برسم افتاد…

آرتین مانع عقب تر رفتنم می شود و حلقه ی دستش را دور کمرم بیشتر می کند.
سروان با همان اخم می گوید: شما باید به چند تا سوال ما پاسخ بدین.

دست آرتین روی کمرم آتش می شود و از روی مانتویم پوستم را می سوزاند.

آرتین مدام به خیابان و مسیری که آبولانس حرکت کرد می نگرد و می گوید: جناب سروان من قول میدم خودم بیارمش پاسگاه، الان باید بریم دنبال آبولانس…

عجله ی آرتین را برای رفتن و بودن در کنار دوستش، درک می کنم.
سروان عصبی می شود: خانم لطفاً راه بیافت..‌ آقا شمام هر جا خواستی برو…

اشاره ی سروان به ماشین پلیس که کمی دورتر کنار جاده پارک شده، است.
آرتین مجبورم می کند پاهای زمین چسبیده ام را حرکت دهم و راه باافتم: بیا نترس من هستم.

قدرتی در بند بند وجودم تزریق می شود. لحنش عاری از هرگونه ترحم و تهمت و سرکوفتی، پر از نگران با حس دلگرمی، به دلم می نشیند.
دستش روی کمرم تنها یک حس را برایم القا می کند. قدرت یک پشتوانه.

سرباز در عقبی ماشین پلیس را باز می کند: سوار شو.

آرتین دست روی بازویم می گذارد و مرا کاملا سمت خود می چرخاند.
نگاهش قفل نگاه ترسیده ام لب می زند:
نترس. زود میام.

این بار اطمینان نگاهش بیشتر از کلامش، امیدم را برای وجودش ناامید نمی کند.
پس بدون ذره ای حرف و حدیث، بودنش را به عنوان پناه اعلام می کرد.
برای اولین بار قوت قلبم می شود. برای اولین بار اعتماد می کنم و وجودش را کنارم می طلبم.
روی صندلی می نشینم و سرباز در را می بندد.
دویدن آرتین را سمت ماشین خودش می بینم و لب می گزم تا مانع به رقص درآمدن قلبم به دنبالش شوم.
این روزها عجیب دلم را به بازی می گرفت و مغزم را متشنج می کرد. دلگرمی اش را نمی خواستم و از حضورش می ترسیدم.
اما امروز ندای قلبم بلعکس عقلم مرا در مقابل خواستن و نخواستنش به چالش می کشید.
چالشی سخت که اگر نبود چگونه می توانستم از این مخمصه نجات یابم.
کنده شدن ماشینش از زمین با سرعت زیاد داغی اشک را مهمان چشمانم می کند.
پلک بر هم می زنم و به حرکت ماشین پلیس و راهی که این بار شاید بی راهه ا ی خطرناکی باشد، می اندیشم.
به تقدیری که پاهایم را در صبح گاهی خلوت، به بیرون کشاند و گرفتار بلا کرد. به مصیبتی که هیچگونه نمی توانستم هضمش کنم!
به بلایی که نزولش فقط و فقط دست خودش بود، می اندیشم!
اصلا به فکرم خطور نمی کرد صبح سحرگاه مثل دیوانه ها بیرون بزنم و گرفتار چنین عقوبتی شوم
پشت سر سروان وارد اتاقش می شوم.
سربازی که کنارم داخل اتاق می شود و احترام افسری می گذارد، اجازه ی آزاد صادر می کند و سرباز از اتاق بیرون می رود.
میزش را دور می زند و روی صندلی اش می نشیند.
کلاهش را از سر برمی دارد و روی میزش قرار می دهد. دستی به موهای حالت دار و کمی فر مانندش می کشد.
با دست برای نشستنم اشاره می زند: بشین.

با پروبالی که خیلی وقت پیش شکسته اما همچنان برای برخواستن بال می زند و تلاش می کند، سمت صندلی می روم.
بی چون و چرا می نشینم و به آخر خطی که عاقبتم به بازداشت و زندان ختم می شود، می نگرم.
شاید دلیل این همه دست و پا زدنم فقط به اینجا رسیدنم بود.
صدای پر تحکم سروان مرا به خود می آورد: تو، این وقت صبح… تو کوچه و خیابون چیکار می کردی؟

نگاه به نایلون بربری که همچنان دسته اش اسیر انگشتان مشت شده ام بودند، چشم می دوزم.

گویا از نگاهم پاسخ سوالش عایدش می شود و ادامه می دهد: بالای پل برای چی رفته بودی.

نگاهش می کنم. ابروان بهم پیوسته اش هشدارم می دهد؛ لال بمونی مجرم شناخته میشی… پس حرف بزن.

لب برمی چینم: داشتم… می رفتم اون طرف خیابون.

سوال های که ترسم و بیشتر می کند را می پرسد: وقتی روی پل دیدینش… چرا کاری نکردین! چرا مانعش نشدین؟ اونم فکر کنم هم سن وهم قدو قواره ی شما بود. شاید هم کم سن تر از شما!

قلبم در حال انفجار که قصد ایستادن می کرد، جواب می دهم: نفهمید… م… چی… شد.

لکنتم برای یک سوال و جواب کاملا ساده، بیشتر عصبی اش می کند!
خودکاری از جا خودکاری بیرون می کشد و برگه ای زیر دستش منظم می کند: نیازی به ترس نیست. دختره رو میشناختی؟

یک کلمه زبان می چرخانم: نه…

سرش بالا می آید و متعجب با همان اخم نگاهم می کند: پس چطور نامزدتون می‌شناخت!

گیج شده و دستپاچه می گویم: نامزد من نیست… من نه… یعنی هنوز…

ابروهای پهن و پرپشتش گره کور می شود و با لحن عصبی تری ادامه می دهد: خودت چرا از پل پایین خم شده بودی؟
اون بالا چیکار داشتی؟ کسایی که دیدنت، میگفتن قصد پریدن داشتی!

به تنه پته می افتم: من… من… نه به خدا… من فقط..‌

تقه ای که به در می خورد دستش را به علامت سکوت بالا می برد.

خفه می شوم و ترسیده سمت در باز می گردم.
همان سرباز موبور که بیشتر قیافه اش به روس ها می خورد تا ایرانی ها، احترام می گذارد و می گوید: قربان آقای مهدوی، همون آقایی که کنار این خانم بودن… اومدن می خوان شما رو ببینن. چی دستور می فرمایین؟

سروان سری تکان می دهد: بفرست بیاد تو.

دوباره پا بر زمین می کوبد و صدایش روی قلبم اکو می شود.
می رود و آرتین را به داخل اتاق راهنمایی می کند.

با دیدن آرتین مثل فنر از روی مبل برمی خیزم.
آرتین با قیافه ای داغون که خستگی از سرو کولش می بارید، نگاه گذرایی به من می اندازد و به سروان سلام می دهد: سلام خسته نباشید.

سروان پاسخش سلامش را می دهد: سلام بشینین لطفاً.

آرتین کنارم قدم برمی دارد و دستم را می گیرد: خوبی؟

چشمانم از حدقه بیرون می زند! این همه دورویی، این همه عجیب بودن را نمی توانستم باور کنم! نمی توانستم بفهمم نقش بازی می کند یا واقعا نگرانم شده است!
نگاه مات و مبهوتم را با فشاری که به دستم وارد می کند بی اهمیت بی گمارد.

همان طور که روی مبل چرم سیاه رنگ کناری ام می نشیند، وادار به نشستنم می کند.
کیف دستی سامسونت سیاه رنگش را کنار پایش روی زمین می گذارد و حواسش را به سروان می دهد: جناب سروان من الان از بیمارستان میام… خدا رو شکر خانم آقازاده زندست و می تونین بعد به هوش اومدنش حقیقت و بدونین… اگه هم بخوایین می تونین با مهرداد آقازاده، از دوست قدیمی بنده علت اصلی این کار خطرناک خواهرش و بپرسین و بدونین که این اتفاق هیچ دخلی به زهرا نداره. زهرا فقط از روی اون پل رد می شده و دیدن کار ناگهانی خواهر مهرداد بهش شوک وارد کرده… جناب سروان نامزدم حالش زیاد مساعد نیست… اگه بخوایین می تونم دکترشون رو خبر کنم و باهاش حرف بزنین، وقتی زیاد می ترسه نمی تونه حرف بزنه.

آرتین حرف می زند و تمام حواس من به دستش و فشاری که روی دستم کم و کم می شود و انگشت سبابه اش نوازشگونه روی پوست دستم به حرکت در می آید، می رود.
حرارت کف دستش، دستم را می سوزاند. قادر به هیچ حرکتی نمی شوم! گر گرفته از حرارت بیش از حد حرف هایش ، لب و دهانم خشک می شود و خون در بدنم به گردش در می آید!

نگاه من به نیم رخش، نگاه آرتین به سروان و صحبت هایی که در مورد من بود و دکتری که می دانست می روم و چه حالاتی بهم رخ می دهد و همه را ازبر بود‌؛ شوک زده ام می کند.
با برگرداندن سرش و قفل شدن نگاهش در نگاه ناباورم به خودم می آیم.
شرم بر گونه هایم سرایت می کند و بی درنگ نگاه می دزدم.
اما صدایش مجال رهانیدن نگاهم را نمی دهد: جناب سروان با شمان.

گردن می چرخانم تا پاسخ سوالی که اصلا نشنیده بودم را بدهم!
جوابی که ندانسته و نشنیده می دهم: من کاری نکردم.
پنجه ی آرتین را برای شکستن دستم میان انگشتانش به کار می اندازد.

نفسم می رود و سروان سری به طرفین تکان می دهد: به هر حال وضعیت خانم آقازاده وخیمه و ایشون هم مظنون این پرونده هستن… اگه خدایی ناکرده به هوش نیان مظنون به قتل می شن و باید قوانین و طی کنن.

آرتین لام تا کام حرف دیگری نمی زند و من می مانم و با دنیایی پر از تاریکی.

گوشی تلفن را برمی دارد و همان طور که شماره می گیرد می گوید: بیرون منتظر باشین.

آرتین کیفش را بر می دارد و دستم را برای بلند کردنم می کشد.
برمی‌خیزد و پشت سرش کشیده می شوم.
مثل یک کودک خطا کار که پدرش قصد تنبیحش را دارد. ترسیده و بغ کرده فقط پشت سر آرتین قدم برمی دارم.

سروان با صدای رسا و بلندی سربازش را صدا می زند: اسدی

به در نرسیده سرباز وارد اتاق می شود و احترام می گذارد: بله قربان؟

سروان با تحکم دستور می دهد: اینا بیرون منتظر باشند.

سرباز پا بر زمین می کوبد: بله قربان.

این پا کوبیدن ها روی اعصاب ضعیفم تاثیرگذارترین ملودی می شود و هرآن یک بار تن و بدنم را می لرزاند وترسی به وجودم می اندازد.
یک هشدار، یک تبل رسوایی دیگر…
اگر نتوانم اثبات کنم محکوم به قتل می شوم.
اگر دختره بمیرد، مقتول حاضر، شاهد حاضر. محکوم می شوم و با طرز فجیحی می میرم. آرتین دلش خنک می شود و با این نفرتی که در وجودش غلیان می کند، برای اعدام شدنم شهادت می دهد.

پشتم دیوار را لمس می کند و پاهایم دیگر راهی برای عقب رفتن پیدا نمی کند.
بدون هیچ گونه دل بخواهی می ایستم و آرتین مقابلم می ایستد.
مجبورم برای نفس کشیدن، سر بلند کنم و به عقب هولش بدهم.
این بار بدون هیچ گونه قدرتی در وجودم انگشتانم باز می شود و نایلون از بین انگشتانم سر می خورد و کف راهرو می افتد.
احساس کم وزنی و سبک شدن می کنم.
دستم را بالا می برم و برای عقب راندن آرتین که سایه خوف برانگیزش را روی تنم انداخته بود، کف دستم را روی سینه اش می گذارم!
دریغ از یک سانت تکان خوردن.
بی حس، چشمان بی حالم را به نگاه نگرانش می دوزم.
لبانم از هم فاصله می گیرد اما حرفی بیرون نمی آید.
قبل این که روی کف راه رو ویران شوم دستش دور شانه ام حلقه می شود و از افتادنم ممانعت می کند.

جسم سبک شده ام را سمت صندلی می کشاند و از جلوی دیدگانم می گذرد.
رفتن و برگشتنش به دقیقه نمی کشد و با لیوان آبی باز می گردد.
لیوان یک بار مصرف پر آب را جلوی لبانم می گیرد: بخور.

لبام فاصله می گیرد. جرعه ای آب راه گلوی خشم شده ام را تر می کند.

زمزمه آرامش کنار گوشم چشمانم را گشاد می کند: نکنه تو هولش دادی؟

آب به راه نفسم می پرد و به سرفه می افتم!
لیوان را کنار می کشد و آرام پشتم می زند: یواش… خفه نشی…

با چشم های خیس از سرفه های بی امان، ناباور به صورتش نگاه می کنم!

نگاهی کوتاهی به سربازی که کمی دورتر بالا سرمان ایستاده بود، می اندازد و آرام زمزمه می کند: چیه… مگه دروغ می گم… برای همین لامونی نگرفته بودی و چیزی برای گفتن نداشتی!

یک لحظه سیم هایم اتصالی می کند و با پشت دست زیر لیوان می زنم. بندم می لرزد و از خشم دندان هایم را بر روی هم می سابم تا هر چه لایقش هست را بارش کنم.

با ریختن آب روی لباسش مثل فشفشه از جا می پرد: لعنتی…

لعنتی را چنان از زیر دندان های بهم چسبیده اش نعره می کشد که فغان دل پر خشمش را تنها من می شنوم.

سرباز گردن می چرخاند: چه خبرتونه…

لحن بلندش دهان مرا بسته می گذارد.

آرتین همان طور که با صورتی سرخ شده لباسش را می تکاند، می گوید: چیزی نیست آب ریخت رو لباسم.

هم دلم خنک می شود. هم از نگاه تیز و برنده ای که برایم خط و نشان می کشد، وحشت می کنم!
این دفعه برعکس ترس که همیشه لالم می کرد، عقلم اجازه نمی دهد زبان باز کنم و آرتین را فحش بدم.

سرباز راست می ایستد و آرتین دوباره کنارم می نشیند.
خودم را کنار می کشم تا با فاصله بنشیند.
از قصد بهم می چسبد و زیر گوشم می گوید: دعا کن بازداشت بشی، وگرنه خودم طوری زندونیت می کنم. که آرزوی مرگ کنی.

سرم را می چرخانم و نگاهم در نگاه آتشینش قفل می شود!
تهدیدش را جدی می گیرم اما دعا نمی کنم این جا بمانم. چون مطمئنم این بار پایم به بیرون برسد لحظه ای درنگ نمی کنم فرار می کنم، به هر جایی جز اصفهان.

صدای سروان از اتاقش، گره سخت نگاهمان را از هم می برد.
آرتین زود برمی خیزد.
سرباز داخل می رود و آرتین سریع کنار گوشم خم می شود: عادی باش… نترس هر چی می پرسه آروم و بدون ترس جواب بده… تو که قاتل نیستی…

رنگ عوض کردنش چشمانم را گرد می کند و سرم را برای دیدن ظاهر جدیدش بالا می کشاند!
لبخند پر معنایی می زند: حساب اینجا جداست… فقط اینجا اومدم کمکت کنم پس از مهربونیم سو استفاده نکن که بد می بینی…

با بیرون آمدن سرباز آرتین سریع کمر راست می کند.
سرباز با گفتن این که برید تو…
بلند می شوم و داخل اتاق می رویم.
سروان از دیدنمان با دست اشاره می زند روی مبل بنشینیم.
صدای کر کننده ی قلبم را در کل اتاق می شنوم.
حس می کنم اتاق با دیوارهایش روی سرم می آیند.
حس خفگی امانم را می برد.
دانستن عاقبتم از زبان سروانی که با اخم پشت میزش مشغول یاداداشت برگه ای بود، نفسم را برای بیرون آمدن از سینه ام سخت می کند.
پوست لبم را می کَنم تا تسکین تپش قلبم باشد!
احساس می کنم ناخن هایم کف دستانم را بریده و به استخوان هایش نفوذ کرده است. اما باز تلاطم دلم برای شنیدن حکمم آرام نمی شود.

دستمال کاغذی جلوی صورتم گرفته می شود.
مسیر دست آرتین را می گیرم و به چشمانش می رسم.
پلک بر هم می زند و اشاره به لبم می کند.
دستمال را با دستی که برای نلرزیدنش نمی توانم کاری کنم می گیرم و روی لبم فشار می دهم.
از دیدن خونی شدن دستمال کاغذی سفید علت کار آرتین را می فهمم.
می خواست به هر نحوی به آرامش دعوتم کند.

آرامشی که سال هاست با من غریبه شده است.
با صدای جناب سروان چشم و دلم گوش می شود و دوخته شده به صورت جناب سروان منتظر پایان حرفش می مانم.

– با بیمارستان تماس گرفتیم. هنوز وضعیت خانم آقازاده طوری نیست که بتونیم باهاش حرف بزنیم. باید تا به هوش اومدن خانم آقازاده، این خانم مهمون ما باشن.

دستم روی لبم خشک می ماند سرم به دوران می افتد این یعنی آخر بدبختی.
آرتین از کنارم بلند می شد.
ناخواسته دستش را می گیرم. نگاه وحشت زده و پر التماسم را به چشمانش می دوزم.

پلک بر هم زدنش اطمینان بخشیدنش هم آرامم نمی کند. نمی توانم قفل محکم انگشتان یخ زده ام را از دور انگشتان اشاره و وسطی اش که گیر مشتم افتاده بودند باز کنم.

صدای سروان نگاه نگران آرتین را سمت خود سوق می دهد: می تونی از دکترش پروندش و بگیری بیاری؟

علناً روان پریش و بیمار نامیده می شدم… باز هم برای خلاصی از این جا اشکالی نداشت. از اینجا خلاص می شدم برایم کافی بود.
آرتین لبخند کم جان و تلخی می زند: نیازی به پرونده هم باشه میارم… اما الان می خوام دنبال پدرو برادر خانم آقازاده که براتون اثبات بشه قصد خودکشی خانم آقازاده دلایل دیگه ای داشته و اصلا سو قصدی صورت نگرفته.

سروان به حالت تفهیم سر تکان می دهد.
آرتین با نگاهش خاطر جمعم می کند دستش را رها کنم.
انگشتانم شل می شود و زود از مقابلم می گذرد.
به امید برگشتنش، بدرقه اش می کنم.

نگاهم به در، انتظارم زیاد طول نمی کشد شاید پنج دقیقه یا کم تر….
تبسمی بر نگاه منتظرم می کند و سمت سروان می رود: جناب سروان تماس گرفتم الان خودشون میان و توضیح می دن.

پس زنگ زده بود.
دیگر توضیحات سروان را نمی شنیدم فقط دل تو دلم نبود و دعا می کردم مهرداد از لج و لجبازی رفتار من، بهم تهمت نزند و گرفتارم نکند.
مجبور بودیم راه رو منتظر مهرداد و پدرش بمانیم.
دل من مثل سیر و سرکه می جوشید و آرتین قدم رو می رفت. باز هم انتظار آمدن مهرداد و پدرش کشنده ترین دقایق زندگیم محسوب می شد.
با هر صدای پایی سرم پرشتاب بالا می رفت و ناامید دوباره زوم سرامیک های کف راه رو می ماند.
استرس کل وجودم را گرفته بود.
بلاخره انتظارم با صدای گرفته و دورگه ی مهرداد که آرتین را مخاطب قرار داد به پایان رسید.
با بدنی لرزان برمی خیزم و نزدیک شدن مهرداد و مردی کوتاه قد و توپر با موهای سفید را می نگرم.
آرتین خودش را بهشان می رساند و با سلام که فرصتی برای احوال پرسی نیست؛ دست می دهد.
مهرداد با اخم و صورتی قرمز و چشم های سرخ نگاهم می کند.
آرتین آرام توضیحاتی به پدر مهرداد می دهد.
نگاهم را به صورت و عکس العمل پدر مهرداد می دوزم تا اگر فرجی هم باشد از طرف پدرش باشد امیدی به مهرداد و نگاه می غضبانه اش ندارم. ترسی به دلم می اندازد که خودم هم فکر می کنم قاتل هستم.
پدر مهرداد آرام سری تکان می دهد و با عجله سمت سرباز می رود.
آرتین از سرباز اجازه ی ورود به اتاق را می گیرد و من همچنان قلبم در دهانم می می زند.
حال و روز داغونشان را می فهمم، عجله یشان را برای زود آمدن و رفتن درک می کنم.
قدرتی به پاهایم می دهم تا کنارشان وارد اتاقی بشوم که نمی دانم چه می شنوم و چه تصمیمی در موردم گرفته می شود.
آرتین باز می گردد و سد راهم می شود: تو بیرون بمون. نیازی نیست نگران باشی.

می ایستم و به بسته شدن در اتاق خیره می مانم. به دری که وقتی باز شود عاقبتم معلوم می شود.
زمان، بلعکس قلبم که به تندی می زند، به کندی می گذرد.
عقب می روم و تکیه به دیوار، لبم را می جوم. جان دادن راحتتر از انتظار کشیدن بود.
بلاخره در باز می شود و اول پدر مهرداد بعد مهرداد و پشت سرشان آرتین اتاق بیرون می آیند.
پدر مهرداد مقابلم مقابلم می ایستد: دخترم هم هم سن و سال توعه… پدرانه و عاجزانه ازت می خوام دعا کنی زود به هوش بیاد.

غم چشم های قهوه ای رنگش و صورت سفید شده و کمی چروکیده اش حاج بابایم را به یادم می آورد.
دلم برایش تنگ می شود. برای بودنش.
اما اگر بود و مرا در چنین شرایطی می دید بی تردیدخودش با دستان خودش دارم می زد و فرصتی برای قانون و اثبات گناهم یا بی گناهی ام نمی داد.
اما برای دل مهربان این پدر دلسوز که غم نگاهش دل رئوف و پدرانه اش را هویدا می کند، از ته قلبم خدایم را صدا می زنم و تلب عفو و بخشش دخترش را می خواهم و سلامتی و برگشتنش در آغوش پدرش را می تلبم.

از مقابل چشم های خیس شده ام می گذرد و نگاه خیسم را پشت سر قامت خمیده شده اش از درد پدرانه اش می کشاند.
آرتین اجازه نمی دهد نگاهم تا ته راه رو بدریشان کند.
مقابل چشمان خیسم قرار می گیرد: نگاه بارانی ام در سیاهی چشمانش قفل می شود.
دستش بالا می آید و قطره اش غلتان روی گونه ام را با انگشت می گیرد.
لبخند تلخ روی لبانش حالم را متحول می کند: گریه نکن به خیر گذشت. بیا بریم.

گرمی انگشت سبابه اش روی پوست صورت یخ زده ام مرا به خود می آورد و حرفش جا و مکانی که ایستاده ام را گوش زد می کند.
شتاب زده سرم را عقب می کشم.
دستش در هوا معلق می ماند و اما با حفظ ظاهر اخمی بر صورت می نشاند: انگار حالت سرجاش اومد… بیا بریم

تا تکانی به خود بدهد با قدم های بلند و شتابزده از کنارش می گذرم.

مثل پرنده ای که در باز قفس را برای لحظه ای می بیند و از فرصت برای پریدن و دور شدن استفاده می کند.
راه رو را می گذرم و پله ها را می دوم.
نه اطرافم را می بینم. نه اهمیتی به صدا زدن های آرتین می دهم.
از در پاسگاه که قدم بیرون می گذارم با تمام انرژی و توانم می دوم.

قلب درد گرفته ام شددت اشک هایم را بیشتر می کند و بارش چشمانم را تندتر.
دلم فغان می کند.
تنه ای که به مردی می زنم، هوار و بد و بیراهش را بلند می کند.
به زور تلو تلو می خورم و خودم را از زمین خوردن نجات می دهم و همچنان می دوم.
فقط دیگر وجود گرفتار شدن در دستان آرتین را ندارم. می روم تا گو و گور شوم و دست کسی بهم نرسد.

سینه ام می سوزد و نفس نفس زنان نگاه ها را به جان می خرم.
با کشیده شدن دستم محکم به دیوار می خورم.

صدای غرش آرتین با نفس نفس زدن هایی که خبر از دویدنش را می داد گوشم را پر می کند: کجا بازم رم کردی…

برخورد کتفم با دیوار دردی کل بدنم را فرا می گیرد.
از اتفاقات پیش آماده به جنون می رسم! تعقیبش و توهینش خونم را به جوش می آورد و بیشتر دیوانه می شوم و ابرو درهم می کشم و نفس نفس زنان با هر دو دست محکم تخت سینه اش می کوبم و هوار می کشم: به تو چه… چی از جونم می خوای لعنتی…

از صدای بلند گریانم به این طرف و آن طرف نگاهی می اندازد و به بازویم چنگ می زند و داخل محله ای می کشاند.
عصبی که دست خودم نبود و قدرت دیگری بهم بخشیده بود با تمام توانم دستم را پس می کشم و فریاد می زنم: ولم کن عو…

کا ناگهانی و غیر منتظره اش لالم می کند.
چنان مرا به آغوش می کشد و به سینه اش می فشارد که خفه خون می گیرم.
بالا و پایین شدن سینه اش از فرط نفس نفس زدن و صدای بمب بمب قلبش زیر گوشم حالم را دگرگون می کند.
نفس داغش لحن اغواگرش زیر گوشم آتشم می زند: هیشش آروم باش… خواهش می کنم…

دستش که آرام پشتم را نوازش می کند حالم را منقلب می کند: دیگه نمی زارم اتفاقی برات بیفته… آروم باش…‌ نمی زارم تنها بمونی…

گوش هایش به شنیده هایم شک می کند! خودم را میان خواب و رویا می بینم. اصلا نمی توانم باور کنم!

گرمای وجود آرتین از پوست و گوشت تنم به استخوان هایم سرایت می کند، حسی که نباید به وجود می آمد را به وجود تزریق می کند.
تقلا می کنم تا از این احساس تازه و ترسناک فرار کنم.

آرام دستانش را شل می کند اما رهایم نمی کند: چند نفس عمیق بکش… دیگه همه چی به خیر گذشت خواهر مهرداد هم زندست خدا رو شکر..

خون در رگ هایم به دوران می افتد و گرمی و سرخی اش به گونه هایم می رسد.
نگاه از نگاهش که امروز هزاران معنی می دهد ودلم را به بازی می گیرد، می دزدم و به زور لب می زنم: ولم… کن.

گویا دنیا امروز در دست هم داده بود دیوانه ام کند!
سرش جلو ‌می آید و بوسه ای روی گونه ام می کارد!
نفس در سینه حبس می شود.
ناباور سرم را عقب می کشم و به نگاه ملتهبش خیره می مانم!

لب هایش به لبخندی کش می آید و ‌دستانش را باز می کند و مچ دستم را می گیرد.
تازه نگاهم به محله ی باریک و خلوت می افتد.
پشت سرش میخ شده و منگ کشیده می شوم.
فقط چشمم به مچ دستم و انگشتانی که دورش پیچیده شده بود، خشک می ماند و قدم برمی دارم!
تا هوش و حواس من سرجایش بیاید خودم را داخل ماشین آرتین می بینم.

با پریدن ماشین از روی سرعت گیر، از دنیای اوهام ها بیرون می آیم.
تازه خودم را در مسیر راهی که قرار است عمرم سپری شود، می یابم.
اصلا نشستنم داخل ماشین آن هم صندلی جلو و درست بغل دست آرتینی که به هر دلیلی ازش فراری بودم ، این بار علتش فرق کرده و وحشتناک تر از قبل شده بود، می بینم.
کل هیکلم شتاب زده سمت آرتین برمی گردد!
غرق در افکار خود با ژست خاصی که به خود گرفته بود رانندگی می کرد.
بی فکر، بدون هیچ تمرکزی در فکرو رفتارم صدایم را بالا می برم: نگه دار

صدای بلندم رشته ی افکارش را برهم می زند.
آرنجش از لبه ی شیشه پایین می افتد و سمتم برمی گردد.
حرفم را دوباره تکرار می کنم: گفتم نگه دار.

به خودش می آید: چی؟

با کف دست روی داشبورد می کوبم: وایستا…

تعجبش از واکنشم بیشتر می شود: چرا… خوب داریم می ریم خونه دیگه… سارینا منتظره!

از این که اهمیتم فقط برای آسایش دیگری بود و خودم هیچ ارج و منزلتی برای هیچ کسی نداشتم؛ به درجه ی دیوانگی می رسم.
دستم مشت می شود و روی بازویش فرود می آید: گفتم نگه دار… من هیچ جا نمیام… می‌خوام پیاده شم.

با یک حرکت مچ دستم را می گیرد. یک چشم به خیابان و هدایت ماشین؛ داد می زند: چیکار می کنی… زده به سرت… الان تصادف می کنیم!

تقلا می کنم و اشک پهنای صورتم را می پوشاند: به درک… راحت می شم… از دست همتون راحت میشم… دیگه بستمه… دیگه نمی کشم…

از دست و پا زدن و فریادم، دستم را رها می کند و سرعت ماشین را کم تر می کند: قول می دم دیگه کاری به کارت نداشته باشم. تو بیا بریم پیش سارینا‌.‌.. از صبح ده بار زنگ زده… ما دیگه وقت زیادی نداریم.

به خاطر خودش بود! به خاطر دخترش؛
غم و بغض، ناچیز بودنم را سرب داغی می کند و دلم را می سوزاند: دخترت… تو رو داره… عمویش و داره.. کسایی رو داره که مراقبشن… می خوانش… پس می تونی خوبش کنی… من کی رو دارم… من کیم… من چیم که بتونم برای دخترت مرهم بشم… من خودم احتیاج به مرهم دارم… خواهش می کنم بزار برم… دیگه نمی کشم … خودت گفتی از این شهر برم… پس نگه دار قول میدم طوری برم که حتی نشونی ازم نبینی…

نگاهش غم به خود می گیرد. شاید هم ترحم است یا دلسوزی! اما نه چیزهای ناخوانا زیاد درش موج می زند!

گردن به سمت شیشه و خیابان می چرخاند. پنجه اش طوری فرمان را می فشارد که استخوان های بند بند انگشتانش بیرون می زند.
صدایش گرفته و دورگه میان صدای گریه ام می پیچد: اون موقع که باید می رفتی نرفتی… گفتم برو قبول نکردی… حالا دیگه نمی تونی بری… دیگه کار از کار گذشته باید باشی.

برای یک لحظه به شنیده هایم شک می کنم! صدایم خفه می شود تا مغز و دلم حرف هایش را تکذیب کند.
چشم های سرخ شده اش باز می گردد. لبانش تکان می خورد و تیر خلاص و گفته های که سعی بر تکذیبش را داشتم، تأیید می کند: نمی زارم جایی بری.

نگاه ناباورم لبخند کجی روی لب هایش می آورد: تا رفتن ما و عمل سارینا کنارش میمونی… بعد هر کجا خواستی می ری.

فرو می ریزم از کج خندش، حرفش را که به تمسخر تعبیر می کنم.
نگاه شماتت باری به شکل نگاهم، یا طرز افکارم می اندازد و به سمت خیابان باز می گردد: خودت هم این طوری در به در نمیمونی، این مدت و خونه من میگذرونی.

به سرم می زند. حرف هایش را نمی فهمم و گفته هایش را قانع نمی شوم! فقط دلم می خواهد دور شوم. بروم و دست هیچ احدوناسی بهم نرسد.
دستم سمت در می رود: میگم نگه دار… من جایی نمی یام.

نگاهش سمت دستم و حرکت ناگهانی ام می رود! خشم جای محبت و آرامش شاید ظاهری اش را می گیرد: دیونه شدی… انگار بهت رو دادم پرو شدی..‌ بتمرک سرجات… برو خداتو شکر کن رسیدم و نجاتت دادم وگرنه الان باید تو هلفدونی آب خنک می خوردی…

پس حقیقت باطنی اش را به زور می توانست یکی دو ساعتی حفظ کند.
من هم همین را می خواستم دلم یک دردسر و یک فکر جدید را نمی خواست.

تا به خودش بجنبد و قفل مرکزی را بزند دستگیره را سمت خودم می کشم و در را باز می کنم.
از پشت سیل اشک هایم رنگ باختن نگاهش را می بینم. فریادی که دلسوزانه بودنش را با وجودم احساس می کنم: دیونه شدی…

اما من دیوانه نه، به جنون رسیده بودم.
در را بیشتر باز می کنم: آره زده به سرم..‌ روانیم کردین… دیگه نمی کشم… دیگه بسمه…

دستش به طرفم می آید که سمت بیرون خم می شوم.
با نعره ای پا روی ترمز می گذارد: لعنتی…‌ مواظب باش.

نپریده ماشین متوقف می شود. مجال هیچ حرکتی را بهش نمی دهم و بیرون می پرم.
تعادلم را به زور حفظ می کنم و با تمام توانم می دوم.
صدای بوق ماشین که به زور فرمانش را می پیچد تا با آسفالت یکی ام نکند روح از تنم خارج می کند.

بدوبیراه گفتن های راننده را با سریعتر کردن قدم‌های زیگزالی و نامتعادلم، پشت سر می گذارم و هر چند یک بار به پشت سرم باز می گردم.
ترس این که بازهم بازویم ناگهانی اسیر پنجه اش شود؛ نمی توانم فقط به جلو و زیر پایم نگاه کنم.
با نگاه کردن به پشت سرم، قدمم را برای رد شدن از جدول و رفتن به پیاده رو برمی دارم که فقط نوک پایم به لبه ی جدول کنار خیابان می افتد و سر می خورم.
زانویم چنان با لبه ی جدول برخورد می کند که نفسم می رود و ضعف می کنم.
دست به لبه ی جدول می گذرام و مثل فنر می پرم و هراسان به عقب باز می گردم!
ولیکن دیدن پشت سرم و مطمئن شدن از نبودن آرتین، مهم تر از درد زانویم بود.
با دیدن راه افتادن ماشینش، آسوده،
لنگان لنگان حواسم را مقابل پایم می دهم و با سرعت نه چندان زیادی از درد زانویم، حرکتم را ادامه می دهم.

به جان خریدن نگاه های هر کس و ناکسی در کوچه و خیابان، قدرت می خواست و یک دل پر.
من هم قدرت نه؛ چنان دل پری داشتم که کسی را نبینم و نگاه ها را نادیده بگیرم.
نمی دانم چگونه و با چه شرایطی خودم را داخل امام زاده می اندازم.
فقط دلم آرامش از جنس خدایی، صبری، چون صبر ایوب می طلبید و من هم چنین نعمتی را تنها در این مکان یافته بودم و تجربه کرده بودم. خلوص نیتی که از مادرم به ارث برده بودم. مادری که بند بند وجودم، طلببش می کرد.
آغوشی را می خواستم برای گرم شدن، برای ریختن اشک های که روزی حبس کشیدن و قل و زنجیر شدند، اما امروز هیچ گونه قفل و زنجیری نموانست حبسشان کند.

خسته از ریختن اشک های که هیچ گونه قصد بند آمدن نداشتند، انگشتانم را بند ضریح می کنم و پیشانی ام را به ضریح سرد می چسبانم.
چه دعایی می کردم مستجاب می شد! مانده بودم از خدا چه بخواهم؟ کدام دردم را حرف دلم را طلب کنم! چگونه دست به دامنش شوم، نجاتم دهد! در پیسی بدی گرفتار شده بودم.
این بار دلم می خواست دعا کنم برای بازگشتن به آغوش مادری که نمی دانستم الان هست یا نیست!

دستی روی شانه ام می نشیند.
با فکر این که خانمی هست و قصد ترحم کردن دارد یا سوال پیچ و دلداری دادنم، شانه ام را پس می کشم و بیشتر به ضریح می چسبم.
کنارم نشستنش را احساس می کنم. در خودم جمع می شوم تا بفهمد تمایلی برای شنیدن و حرف زدن ندارم.

ازصدایش کنار گوشم، سریع چادر را از روی صورتم پس می زنم و به طرفش برمی گردم!
دیدن نگین در این لحظه برایم خوشحال کننده ترین صحنه ی دنیا می شود.
بی درنگ به آغوشش پناه می برم و هق هقم را از سر می گیرم.
شاید اولین کلمه ای که به ذهن هر بیننده ای در دور اطرافم، خطور کند، کلمه ی لوس و بی شخصیت و ضعیف است .
اما من در این شرایط نه تنها لوس، بلکه کم ظرفیت ترین انسان روی کره ی خاکی شده بودم.
با صدایش و آغوش پر محبتش، آرام می گیرم.
تازه مغزم به کنکاش کردن حضور نگین، این جا و درست کنارم، می افتد!
لبخند تلخی که با پس زدن اشک هایش برروی لب هایش می نشاند، نگاه سوالی و بارانی ام را بی جواب می گذارد؟
دستم را برای بلند کردنم می کشد: پاشو…

دستم را تکیه گاه بدن بی حالم بر روی زمین کرده، به کمک نگین جسم سنگین شده ام را از روی سنگ مرمرهای زیارتگاه بلند می کنم.
سرم گیجه می گیرم و چشم هایم سیاهی می رود.
دست نگین دور کمرم حلقه می شود و مانع از افتادنم می گردد و نگران می گوید: چیکار کردی با خودت زهرا… داری چه بلایی سر خودت میاری!

تکیه ام را به تن نگین می دهم و به زور قدم هایم را به کمک نگین تا بیرون امام زاده می کشانم.

نگین کفش هایم را جلوی پایم مرتب می کند: بپوش زهرا…

دستم را روی چهار چوب در آهنین سبز رنگش می گذارم و به زور کفش ها را پایم می کشم.

اولین پله، قدرت استقامتم از دستم خارج می شود.
نگین هم نمی تواند سنگینی وزنم را متحمل شود: زهرا؟… یا امام غریب چی شدی… بشین.. بشین اینجا…

روی اولین پله می افتم و سرم را روی ستون گرد و بلند کنار پله می گذارم.
پلک هایم می رود روی هم بیافتد که صدای آرتین درست بالا سرم برق از کله ام می پراند: چش شده؟ حالش خوب نیست!

نگین پاسخ سوالش را می دهد: اصلا حالش خوب نیست… باید برسونمش بیمارستان.

آرتین جواب لحن بغض دار و نگران نگین را می دهد: بزار من بلندش کنم ببریمش.

هوش و حواسم سر جایش می آید.
ترس این که می خواهد بهم دست بزند، نفسم را بالا می آورد قدرتی بهم می بخشد!
گردنم به سرعت می چرخد و دستم بالا می رود: برو عقب… بهم دست نزن…

آرتین که برای کمک کردنم خم شده بود همان طور خشکش می زند و دستانش در چند ثانتی بدنم معلق می ماند!

برق خشم در نگاهم تعجبش را برمی انگیزد.

بزاق بالا آمده ی دهانم را فرو می دهم. تا از زمین برخیزم.

آرتین به خودش می آید و عقب می کشد.
نگین دلواپس حالم را می پرسد: زهرا؟ بهتری؟

قامتم را راست می کنم تا مثلاً خودی نشان دهم وجودی به رخ بکشم.
پای راستم را برای پایین رفتن روی پله ی دومی می نهانم.
زیر پایم به پله نرسیده، امامزاده چرخ و فلکی می شود و با دور تند مرا دور خودم می چرخاند.
جیغ خفه ی نگین و افتادنم هم زمان می شود: زهرا… مواظب باش…

منتظر برخوردم با زمین و لبه ی پله می شوم که دستانی پرقدرت وجودم را مثل پرکاهی از زمین می کَند و مانع افتادنم می گردد.

بی حال پلک می گشایم تا ملامتش کنم و سرش داد بزنم تا مرا زمین بگذارد.
دستانش جسم بی جان و ظریفم را بالا تر می برد و زیر گوشم زمزمه می کند: خودم آدمت می کنم دختره ی چموش و زبون نفهم…

صدای نگین پشت سرمان که معلوم بود در حال دویدن است، دهانش را می بندد و سرش را عقب تر می راند.
– آقای مهدوی کار درستی نکردین… خوب بزارین من کمکش می کنم… زشته مردم دارن نگاه می کنن.

آرتین با پوزخندی سرعت قدم هایش را بیشتر می کند: خانم فتاح، شما نمی خواد درست و غلط و یادم بدین..‌ مردم هم به گور باباشون خندیدن… کورن نمی بینن بچه ست… خیال می کنن دخترمه… شمام اگه می تونستی زودتر کمکش می کردی… نه این که بعد ضربه مغزی شدن بخوایین دستشو بگیرین… اگه من به خودم نجنبیده بودم الان سرش شکسته بود… در ضمن، ایشونم باید بره خداش و شکر کنه که دلم به حالش می سوزه و به خاطر سنش دارم کمکش می کنم. وگرنه…

در دلم نفرینش می کنم. وگرنه بخوره تو ملاجت… وگرنه چی!… بیشتر از این چه گلی می خواستی به سرم بزنی. من که داشتم زندگیم و می کردم. خودت مثل بختک آوار شدی رو سرم و زندگی بی دغدغه ام و کنفیکون کردی. خودت نزاشتی هر چه بیچاره و گشنه بازم بی دردسر زندگیم و سپری کنم! حالا من شدم مقصر!
باز هم دلم برای خودم حرف می زد و خط و نشان می کشید. وگرنه کو ‌گوش شنوا… کو کسی که بفهمد!

حرف های آرتین داغ می شود همچون خنجری روی دلم فرود می آید.
دلم می خواهد الان مقاومتی داشتم و مشتم را در دهانش می کوبیدم‌. وگرنه چه غلطی بیشتر از این که در به درم کرد و هزار بلا سرم آورد! دیگر می خواست چه بکند.
نگین حرفی نمی زند و فقط صدای دویدن قدم هایش را پشت سرمان می شنوم و ذره ای امیدوار می شوم؛ حداقل کسی هست که مرا از دست این مردک خود متکبر نجات دهد.
مغز و دلم همچنان در کشمکش حرف های آرتین و کار ناگهانی اش سپری می کند، اما روح و روان و جسمم بی حرکت مدارا می کند و از روی اتفاقات ساده می گذرد و منتظر تقدیرش می ماند.
روی صندلی ماشین فرود می آیم.
ذره ای لای چشم هایم را باز می کنم.
داغی نفسش به صورتم می خورد و از بوی غلیظ سیگارش زخم قلبم، دمل می زند.
آرتین سریع از ماشین خارج می شود.
نگین کنارم می نشیند و تن نیمه جانم را به آغوش می کشد: زهرا… قربونت برم.. باز کن چشماتو…

حتی بغض صدایش نمی تواند کمکمی برایم کند و قدرتی به بدنم بدهد، لااعقل جواب دلنگرانی اش را بدهم.
سرم روی شانه اش می افتد و دستش دورم حلقه می شود.
ماشین به حرکت درمی آید و تنها صدای فندک آرتین انعکاس انداز سکوت ماشینی که پر بود از نفس های نگران؛ می شود!
دلم می رود برای بی حال شدن که صدای نگران نگین ذره ای هوشیارم می کند: خواهش می کنم کمی تندتر… دستاش یخ زده…

آرتین بی توجه به خواهش نگین می غرد: از بس کله شقه… از بس زبون نفهمه… اگه من سر نرسیده بودم… اگه اون دختر،خواهر بهترین دوست من نبود؛ الان تو هلفدونی آب خنک می خورد.

نگین ترسیده می پرسد: مگه چیکار کرده بود… اصلا شما چطور پیداش کردین.

غیض حرف های آرتین بیشتر رنگ و بوی ملامت داشت تا تعریف اتفاق.

– دیشب هر کاری کردم نموند. خودم رسوندمش دم آپارتمانتون… به خاطر بی تابی سارینا برای نموندن این خانم بی عقل، دوستم مهرداد مجبور شد شب و خونمون بمونه… صبح زود، فکر کنم شش و نیم یا هفت بود که مردی ناشناس با گوشی مهرداد تماس گرفت و خبر داد خواهرش از پل افتاده… حالا بگذریم چطوری خودمون رو رسوندیم. من دیدم این خانم معلم احمق شما، ایستاده بالا سر خواهر مهرداد لال داره تهمت های رو که بهش میزدن و قبول می کنه… مهرداد هم علت کار خواهرش و تو کل مسیر بهم گفته بود. دلم به حالش سوخت…‌ می دونین چرا؟

نگین چیزی نمی گوید و آرتین خودش ادامه می دهد: چون یه لحظه دختر خودم جلوی چشمام اومد… چون فکر کردم به کمک کسی نیاز داره…

صدایش اوج گرفت اما گوش های من از استرس حرف ها و توهین هایش کر شدند و دیگر چیزی نشنیدم.

بوی الکل وادارم می کند به مژه هایم فاصله بدهم و موقعیتم را شناسایی کنم.
از دیدن سقفی سفید، مهتابی بالا سرم، وقایع پیش آمده یادم می افتد!
گردن می چرخانم و دیدن سِرُم بالا سرم و آستین بالا رفته ی مانتویم و سوزن سرمی که سردی محلولش را داخل رگم حس می کردم، حواسم سرجایش می آید.

از پرده های سفید رنگ این طرف و آن طرفم، می فهمم اورژانس هستم.

صدای گریه ی بچه ای از آن طرف پرده ها برمی خیزد و دلم را کباب می کند.
لحن نگران مادری که سعی بر آرام کردنش را دارد: مامان فدات بشه… اوخ شدی.. عزیز دلم… الان خانم دکتر پانسمان می کنه زود خوب میشی.

قطره اشکی از گوشه ی چشمم سر می خورد و روی گیج گاهم روان می شود.
چه قدر دلم مادرم را می طلبید. چه قدر دلم برایش تنگ شده بود. همش تقصیر خودم بود. با بی عقلی ام تنها شدم و تنهایش گذاشتم… حالا که محتاجش بودم و محتاج آغوشش، نداشتمش.

پرده تکان می خورد. از سایه ی پشت سرش و قامت بلندی که پشت پرده نمایان می شود، حضور آرتین را احساس می کنم و سریع پلک بر روی هم می بندم و خودم را به خواب می زنم.

پرده کنار می رود بوی تند سیگارش قبل خودش مشامم را پر می کند.
پس نگین کجا غیبش زده بود!
نزدیک شدنش حالم را خراب می کند.
جنس خرابی که هیچ گونه نمی توانم تعبیرش کنم‌!
این بار از نزدیکی اش حس بدی بهم القا می شد.
خدا خدا می کنم زودتر تنهاییم بگذارد‌. چون هر لحظه ضربان قلبم اوج می گیرد! نفسم تنگ می شود.
گویا قصد جانم را کرده بود! انگشتش نوازش گونه روی گونه ام می نشیند.
نفسم حبس می شود و قلبم از کار می افتد! خدایا چیکار داشت می کرد؟
صدای آرام و بمش هوش از سرم می پراند: تو کی هستی؟ از کجا اومدی! چرا اومدی؟

صدای کنار رفتن پرده دستش را عقب می راند و مرا از جهنمی که گیرش افتاده بودم نجات می دهد.
از شنیدن صدای نگین قلبم سرجایش می نشیند: به هوش اومد؟

آرتین جوابش را می دهد: نه هنوز… شما تلفنتون تموم شد!

نگین صدایش شرمنده می شود: ببخشید باید جواب می دادم. شما می تونین برین… من هستم بیدار شد می ریم.

آرتین تک سرفه ی مصلحتی می کند: شما مطمئنین با این شرایط زندگیتون با مشکلاتی که دارین می تونین یه نفر دیگه رو هم تو خونتون قبول کنین؟

حقانیت حرف های آرتین جای انکار نداشت.
مِن مِن کردن نگین دلم را ریش می کند.
چه قدر در اجباریت قرار گرفته بود.
مکثش زیاد به طول نمی انجامد: درسته منم مشکلاتی دارم؛ اما نمی تونم تنها رهاش کنم. زهرا کسی رو جز من نداره… شمام که اون کار و با خونه زندگیش کردین دیگه جایی برای موندن نداره، الانم پول رهن و اجاره رو می دونین؛ نه کمک من می تونه کاری برایش کنه.. نه حقوق معلمیش که به حول قوه ی شما حقوقی هم نداره تنها زندگی کنه.

دلسوزی نگین را پای ترحم نمی گذارم و به یک دوستی عمیق چندین ساله می پندارم تا دلم بیشتر نشکنم.

پاسخ آرتین با نیشخندی همراه می گردد: پس اعتراف می کنیم که مجبورین.

نگین عارض می شود: تو دهنم حرف می زارین… من کی همچین حرفی زدم!

آرتین خوب بلد است چگونه حرف را پیچ دهد و مردم را کفری کند تا از حرف خودشان بازگرداند: شما که عجله داشتین برای رفتن! مگه شوهرتون تماس نگرفته بود که بچه ها خراب کاری کردن.

نگین سخنش را جویده جویده بیان می کند: چطور… اصلا.. بگه… یعنی چی منظورتون.

صدای موبایل، نگین را از منگنه ای که گیر افتاده بود نجات می دهد.
جواب موبایلش مرا هم نگران می کند: جانم ناصر… نتوستی..‌. آخه تا حالا همچین کاری نکرده بود! باشه چشم الان خودم و می رسونم.

آرتین فرصتی برای قطع تماس نمی دهد: دیدی خانم فتاح شما اون قدر دغدغه دارین که مجالی برای یک فرد دیگه ای نداشته باشین.

نگین عصبی می شود: آقای مهدوی من نمی دونم قصدوقرض شما از این حرفا و کارا چیه… اما من نمی زارم آسیبی به زهرا برسه‌…

آرتین معترض و خشمگین می غرد: چی میگی خانم… من لطف می کنم وگرنه…

صدای پرستار آرتین را از گارد گرفتن باز می دارد: مریضتون به هوش اومد.

نگین نگران می پرسد: نه هنوز. یعنی چش شده! ببریمش بیمارستان؟

نزدیک شدن پرستار را کنار تختم احساس می کنم. از این که بیدار بودنم لو نرود به انبیا متوسل می شوم.
پرستار با لحن امیدوار کننده ای می گوید: جای نگرانی نیست گفتم که افت فشار شدید بوده، الان دیگه باید بیدار بشه…

صدای دوباره ی زنگ موبایل نگین، نگین را عاصی می کند: من باید برم… حالا چیکار کنم! چطوری تنهایش بزارم؟

آرتین فرصتی برای پرستار نمی دهد: خانم فتاح شما برو به کارو زندگیت برس من هستم.
دلم فریاد می زند: کجا بره… یا پنج تن من چطوری با این غول تشن تنها بمونم! نه مرگ من نگین؛ نرو‌…

صدای نگین، هم زمان با صدای دور شدن قدم هایش آب پاکی را روی دستم می ریزد: پس وقتی بهوش اومد زود بگین بهم زنگ بزنه.

آرتین پاسخش را نمی دهد. هر چه قدر گوش تیز می کنم دیگر چیزی نمی شنوم. یعنی نگین رفت! به همین راحتی تنهام گذاشت!

نفس در سینه ام حبس می شود. هیچ صدایی نمی شنوم و سعی می کنم لای چشم هایم را باز کنم.
پلکم نلرزیده نوک بینی ام اسیر دندانهایش می شود.
پلک هایم همانند سکته ای ها می پرد و گردی چشم هایم از حدقه بیرون می زند!
مردمک های بیرون زده ام در نگاه خندان و پر معنای آرتین قفل می شود.
نگاه نافذ و گیرایی که در این فاصله یک سانتی متری بیشتر وجودم را می بلعد.
کارش به قدری باور نکردنی است که قدرت هر گونه واکنشی را ازم بگیرد!
بینی ام را رها می کند اما سرش را عقب نمی کشد.
با طرح خنده بر روی لبانش آرام زمزمه می کند: بلند میشی یا بغلت کنم.

رنگ پریده ام بیشتر می پرد و از حرفش تکانی به خودم می دهم.
طوری که گونه ام، گونه اش را لمس می کند.
خجالت زده و رنگ باخته ای که بیشتر می پرد روی بالشت می افتم.
خنده ای می کند و سرش را عقب می کشد.
با تک سرفه ای مصلحتی یقه ی پیراهن کاربندی رنگش را صاف می کند: شنیدی که… مدیر عزیزت فقط مجبوره تحملت کنه… پس بلند شو بریم که منم از کار و زندگی افتادم.

نیش حرف هایش اصلا با حرکاتش مطابقت نداشت. ابهام آمیز و غیر قابل نفوذ!
تعللم باعث می شود تای ابرویش بالا بپرد: نکنه بازم…

فوران می نشینم و شالم را جلو می کشم: من… من…

کنار گوشم خم می شود: حرف نمی زنی… به جان دخترم اگه یه کلمه دیگه مَن مَن کنی جور دیگه ای رفتار می کنم… حالیته که…

گردن می چرخانم تا از نگاهش معنی حرف هایش را هجی کنم که مهلتم نمی دهد.
دستم را می گیرد و از روی تخت پایینم می کشد: از این به بعد دخترم محسوب میشی حرف اضافه بزنی خودم ادبت می کنم. فهمیدی!

آسیمه سمتش باز می گردم.
چشمکی حواله ام می کند و پرده را کنار می زند و سمت بیرون می کشاند.

دستم اسیر پنجه اش، زیر نگاه های پرستارها و زن و مردی که روی صندلی های اورژانس نشسته بودند، سمت بیرون کشیده می شوم.

دنبگ تنها توصیف حال کنونی ام بود!
هرکسی جای من بود هوار می کشید و آبرو ریزی می کرد!
در جلویی ماشینش را باز می کند و مرا داخل ماشین هول می دهد.
داشتم به این باور می رسیدم که ذلیل تر از من انسانی هم است!
ماشین را دور می زند و پشت رول می نشیند.
استارت می زند: بریم بیمارستان یه سری بزنیم ببینیم اون بدبختی رو که از پل انداختی، زندست.

چنان گردنم به ضرب سمتش برمی گردد که صدای ترک ترک استخوان هایم برمی خیزد.
سیگاری به لب می زند و بی اهمیت به نگاه ناباورم، سیگار بین لبانش، ادامه می دهد: حالا بگذریم. چرا اون دختره بدبخت و انداختی پایین؟ نگفتی می میمیره.

از مغزم دود بلند می شود.
پک محکمی که به سیگارش می زند. دودش را با سر چرخاندن روی صورتم رها می کند و می گوید: والا… حالا چطور دلت اومد!

حرفش دیوانه ترم می کند!
روانی می شوم و مشت محکمی روی بازویش می کوبم: خفه شو… خفه شو… نامرد، من کاری نکردم… من کسی رو هول ندادم…

از فریاد و حمله ی ناگهانی ام سرش شتابزده با چشم های گشاد شده، سمتم برمی گردد!

صدایم بالا تر می رود: چی از جونم می خوای… قصدت چیه… بس نبود می خوای قاتلم کنی… خونم و آتیش زدی آوارم کردی… بازم بس نبود…

دستش بالا می رود و صدایش بلند می شود: آروم باش… چه خبرته! چرا داد می زنی.

بیشتر جیغ می کشم: می زنم… دیونه کردی..‌ روانیم کردی … دیگه بستمه… نگه دار…

بازویم را می گیرد: بازم خل بازی درنیارها… اعصابم خرده…

فریاد می کشم فریادی از جنس دیوانگی: به جهنم… به درک… نگه دار…

از بازویم محکم تکانم می دهد: گفتم خفه شو… ماشین های بغل نگاه می کنن… حوصله دردسر ندارم.

محکم با انرژی ماورائی که بهم دست می دهد بازویم را از دستش بیرون می کشم: بزار ببینن… بزار ببینن چطوری نابودم کردی… بزار ببینن مثل اجل آوار شدی رو زندگیم… نذاشتی زندگیم و بکنم… نذاشتی با تنهاییم بسوزم… کاش همون روز داخل خونم آتیشم می زدی…

اشک هایم جوشیدند. عادت داشتند به ریختن. هیچ گاه کنترلی برای مهار کردنشان نداشتم. همیشه باید ضعیفم را به رخ می کشیدند و به طرف مقابلم می فهماندند، آن قدر ها هم جزبزه ی چندانی ندارم.

سرعت ماشین را رفته رفته بالا می برد و سریع قفل مرکزی را می زند.
تیک قفل مرکزی بیشتر به جنونم می رساند و به در می کوبم: باز کن این کوفتی رو…

لحنش آرام می شود: دیونه نشو بشین سرجات… آروم باش… گفتم حوصله ندارم…

تحملم طاق شده بود و صبرم لبریز:
نمی خوام آروم باشم… کمکت و نمی خوام… نه مهربونیتو که بوی تعفن میده میخوام… نه پدریتو میخوام…. زندگی منو به لجن کشیدی… کاش تو آتیشی که به پا کردی و منو آواره کردی… منم سوخته بودم.

فرم عصبی و سرخی صورتش به دلسوزی می رود. اما من دلسوزی اش را نمی خواستم.
آرام نمی گرفتم دلم، روح و روانم پر آتش شده بود.
دمی از سیگارش می گیرد: پس شنیدی می خوام برات پدری کنم!

با کف دست روی داشبورد می کوبم: وایستا تا آبروتو نبردم…

شیشه ی سمت خودش را پایین می دهد و سیگار نصفه نیمه را بیرون می اندازد: گفتم کمکت می کنم؛ یعنی می کنم.

اشک گونه هایم را با کف دست پس می زنم و روی نیم رخ صورتش براق می شوم: منم گفتم کمکت و نمی خوام.

نیم نگاهی به صورت بارانی ام می اندازد و با خیابان باز می گردد: چشمات خیلی ترسناکن… مخصوصاً وقتی تهدید می کنی و درشتیشون رو به رخ می کشی.

دهانم نیمه باز می ماند و هق هقم در گلو خفه می شود! به راستی این جنس مخالف ترسناکترین و ناخوانا ترین موجودات روی کره ی خاکی بودند!
حرکاتم، گفته هایش به کل یادم می رود و فقط چشم به نیم رخ جذابش می دوزم.
جذابیتی که با بازی کلماتش فریب دهنده تر هم می شد.
هیچ گونه حرف هایش مطابقت نداشت! نه نفرتش، نه تعریف و تمجیدش، نه تهدیدی که می کرد! نه حالا که برای ماندنم خط و نشان می کشید.
از لال شدنم سرش می چرخد و سیاهی نافذ و گیرایش هر چند کوتاه، دلم را می تکاند.
صدای بم و پخته اش حسی بر وجودم می اندازد: منم گرفتارم. منم گاهی مثل تو به آخر خط می رسم… اما گاهی به خاطر دخترم صبوری می کنم. میگم جز من کسی رو نداره… میگم باید تحمل کنم که اونم بتونه تحمل کنه… پس بعضی حرف های من پای هیچی نزار… مراعات کردنم، عصبی شدنم، تعریف و شوخی هام، هر گونه حرکاتم دلایلی داره… به خودت نگیر.

با زبان بی زبانی داشت می گفت زهرا خیلی تند نرو. مراقب دست و دلت باش. خیلی زود داری از خود به خود میشی جنبه تعریف و درست حرف زدن داشته باش.
باز می گردم راست روی صندلی ام می نشینم اما نمی توانم اشک ها و بغض شکسته در صدایم را کنترل کنم.

ولی کسی نه منتظر منه…. نه نگرانمه… نه کسی رو دارم که به خاطرش تحمل کنم. تا اینجا هرچی کشیدم کافیه… دیگه تحمل ندارم خواهش می کنم بزن کنار می خوام برم… می خوام برای همیشه از این شهر برم.

این بار گردن آرتین است سمتم برمی گردد و سرگشته روی دوشم سنگینی می کند!
اما تنها صدای بوق ماشین های بیرون و هق هق ریز من، ملودی اش می شود.
با صدای خفه ای می گوید: تو هم باید به خاطر سارینا تحمل کنی… اونم فقط دو هفته.

سکوت سنگینی جواب باید هایش می شود.
این بایدش را خوب درک می کردم. تذکری بود برای خط و نشان هایم.
گریه ام خسته و خجالت زده از باریدن بند می آید.
جو پیش آمده را با سوالی که می کند می شکند: من باید به سری به بیمارستان مهرداد بزنم همرام میای یا برسونمت پیش سارینا.

عمدا سارینا را می گوید که بایدش را برای بار دوم گوشزد کند.

جوابم طولانی می شود چون دلم نمی خواهد بروم فقط می خواستم تنها باشم.

سیگار پشت سیگار تسکین اعصاب داغونش می شود و دودش مرا خفه ام می کند!

پشت چراغ قرمز پا روی ترمز می گذارد.
به خیابان چشم می چرخانم. کاش می شد در بروم و فرار کنم.
سکوتم به حرفش می آورد: ببین؛ من برات توضیح دادم. نه شرایط من طوری که هر چیز دلبخواه خودم باشه، نه تو… پس هر دو باید رعایت کنیم. تو چند روزی پیش دخترم می مونی، منم کاری به کارت ندارم. صبح می رم و شب میام… اگه بخوای و نترسین، شبم نمیام فقط می مونی تو سارینا…

برای خودش بریده و دوخته بود. معترض می شوم: من خونه تو نمی مونم.

پوفی می کشد و پنجه لای موهایش می اندازد: عجب کله شقی تو دختر..‌. میگم نری میگی بدوش… میگم باید، تو نه میاری؟

عصبی برمی گردم: باید وجود نداره… نمیام.

چراغ سبز می شود اجازه ی طولانی شدن غضب نگاهش را نمی دهد.
چنان فرمان را بین پنجه می فشارد که پوست دستش به سفیدی می زند.
با لحن آرام غرشی طوفان زده می گوید: شیطونه می گه…‌ لاالا اله الله… تو زبون آدمیزاد حالیت نمی شه… میگم پیش سارینا می مونی.

تحکم صدایش به دلم می نشیند دلم یه های و هویی به پا می شود.

خشمگین ادامه می دهد: اصلا با خودم میریم بیمارستان بعد خونه… فقط دلم می خواد حرف اضافه بزنی این بار می دونم چیکارت کنم…

حرف نمی زنم چون توان مشاجره یا بدترین اتفاقات را ندارم.
راندگی می کند اما هر یک ثانیه برمی گردد و نگاهم می کند.

جلوی بیمارستان پارک می کند و قفل مرکزی را می زند.
پیاده می شود و سمت در من می آید.
در را می گشاید و مت عقب می کشم: من نمیام.

بی اعتنا دستم را می گیرد و پیاده ام می کند: نمی خوای بدونی دختره زندست یا مرده!

متعجب از سوالش پایین کشیده می شوم.
ماشین را قفل می کند و کنار گوشم خم می شود: زندست. فکر کنم آروم هولش دادی.

چشمانم گرد می شود!
با دو انگشت بینی ام را می کشد و خنده ی خسته ای بر لب می نشاند.
خستگی که طعم تلخش مزاج مرا هم تلخ می کند.
نگاه می دزدم و هم قدمش می شوم.
در اصل کنارش بلااجبار کشیده می شوم.

شلوغی بیمارستان حالم را به هم می زند.
اما محکوم بودم به چشیدن این احوالات مشمئز کننده…

صدای گریه ی زنی حالم را پریشان می کند! دستم را محکم از دست آرتین خارج می کنم و به عقبم باز می گردم تا علت شیونش را بدانم.

زن با چنگی که به صورتش، کنار تختی که عزیز بی جانش را با صورتی پوشیده توسط ملافه ی سفید می بردند، جیغ زنان قدم برمی داشت.
حال ناخوشم منقلب می شود.
دست آرتین دور شانه ام حلقه می شود و مسیر نگاهم را سمت خود باز می گرداند.
نی نی های غم گرفته ام در نگاه درد آلودش جاخوش می کند.
با زبان لب تر می کند: دنیا بد جور بازیمون میده… اگه بخواییم هم نمی تونیم جلودارش بشیم.

حس غریب دلداری دادنش، محبت های غیر مستقیمش، هیچ کدام را نمی توانم باور کنم!
راه می افتم. بی فکر، بی ریا، بدون هیچ سوءنیتی… من حالم را نمی فهمیدم؛ چه برسد به دستی که دور شانه ام چشمان ماتم زده ی مهرداد را به کنکاش و تعجب وا داشته بود!

نگاه مشکافه ای که رصد کرد صورت آرتین و دست حلقه شده دور شانه ام را.
تمام فکر و ذهن خسته ام در پی خواهری بود که از پل افتاده و حالا بین مرگ و زندگی دست و پنجه نرم می کرد.
اما فکر مهرداد تنها پی دستی بود که شاید بی قرض دور شانه ام تنیده بود.

آرتین به خودش می آید یا نمی دانم شاید هم بی اهمیت به نگاه مهرداد دست از دور شانه ام رها می کند و قدمی سمت مهرداد برمی دارد: سلام خوبی؟ چه خبر!

مهرداد نگاه ریزبینانه اش را از صورت من می کَند و سمت آرتین سوق می دهد: سلام. هنوز هیچی… الان هم به زور، مامان و بابا رو با مهران فرستادم خونه…

دکتری از بغل دستشان می گذرد و نگاه گذرای مهرداد و آرتین را سمت خود می کشاند.
مهرداد سوالی که با ایما و اشاره می پرسد، خجالت زده ام می کند: خیره!

بر این گونه تعجبش خوب واقفم. حرکات آرتین مرا هم متعجب می کرد، چه برسد به اطرافیانش.
آرتین گیج سری تکان می دهد: چی!

پس حرکتش کاملاً غیر ارادی بود.
مهرداد پوزخند معنا داری بر لب می نشاند: هیچی. میگم چرا اومدی؟ تو هم گرفتاری… امروز قرار بود سارینا رو ببری…

آرتین پشت گردنش را ماساژ می دهد: به دکترش زنگ زدم بزاره برای فردا…. حالا تو چه گیری دادی به من… خواهرت کی به هوش میاد! چیزی نگفتن؟

مهرداد با غم عظیمی گردن می چرخاند و به در اتاق آی سی یو نگاهی می اندازد: نمی دونم. وضعیتش بحرانیه… سرشو نخاعش خیلی آسیب دیده…

پرستاری سبز پوش از اتاق آی سی یو خارج می شود.
دست آرتین روی شانه ی مهرداد می نشیند: انشالله به هوش میاد، همین که نفس می کشه جای شکر داره.

مهرداد عقب عقب می رود. دستانش را در پشت روی کمر قلاب می کند و تکیه به دیوار نگاه اندوگینش را به نوک کفش های اسپرت سرمه ای رنگش می دوزد: اگه طوریش بشه من خودم و نمی بخشم. باعث این اتفاق منم.

با صدای چرخی روی سرامیک های راه رو نیم نگاهی به عقب باز می گردانم.
از دیدن پرستاری با چرخ میز مانند با محتویات داروها، کنار می کشم.

آرتین درست مقابل مهرداد می ایستد و دلداری اش می دهد: به خیر گذشته… خودت و سرزنش نکن..‌ تو که فکر نمی کردی این طوری بشه.

مهرداد با دو انگشت چشم هایش را می فشارد: گفته بود! چند بار هم تهدیدمون کرد… من نزاشتم، گفتم از این حرف ها زیاد میشه… کاری نمی کنه… از سرش می پره… ولی نشد.

آرتین سرشانه اش را فشار کوچکی می دهد: چشیده بودی چرا باورش نکردی!

سر مهرداد محکم بالا می رود.
از نیم رخش هم داخل چشمان به خون نشسته اش دیده می شد.

آرتین با صدای گرفته ای ادامه می دهد: خیلی بد دردیه… حیف که به موقع نمی فهمیم… غرورمون اجازه نمی ده خوب فکر کنیم.

تعبیر حرف هایشان را آن چیزی که به مغزم خطور می کند تعبیر می کنم!

مهرداد گویا چیزی به یادش بیاید، تکیه اش را از دیوار می گیرد و با دست آرتین را کنار می زند.
از نزدیک شدنش استرس می گیرم و خودم را جمع و جور می کنم.
مقابل چشمانم قرار می گیرد و بی تردید می پرسد: تو اونجا بودی… روی پل! چی شد! چرا مانعش نشدی؟

رنگ از رخسارم می پرد! باز هم محکوم من بودم. نگاه ترسیده و پر تمنایم را سمت آرتین می کشانم.
الحال آرتین بود کمک رسانم.
آرتین نزدیک می شود: داداش بیا من برات توضیح بدم.

مهرداد دست آرتین را از روی بازویش پس می زند: چرا بزار خودش بگه… از زبون تند و تیزش چندین بار مستفیض شدیم… خوب بلده حرف بزنه.

مردمک های لغزانم از روی صورت آرتین که با حرف مهرداد لبانش به خنده ای قوس می یابد به سمت نگاه برزخی مهرداد روانه می شود.
نگاه تیز مهرداد روی صورت بی حالم، ابروهایم را به هم نزدیک می کند!

مهرداد سوالش را دوباره تکرار می کند: روی پل دیدیش! چرا کاری نکردی؟

با زبان لب تر می کنم: من… فقط یه لحظه… متوجهش شدم.. تا بفهمم… پرید.

بریده بریده شدن حرفم به خاطر حال نامساعدم بود، نه ترسم.
مهرداد داشت از حالم و موقعیت خرابش سوءاستفاده می کرد: اگه واقعا آدم بودی زود مانعش می شدی.

خسته از هر توهینی، موقعیتش را فراموش می کنم و ملاحظه اش نمی کنم. روی صورتش براق می شوم: آدمیت ندیدم آدم بودن و یاد بگیرم.

پوزخندی می زند: پس کجا بزرگ شدی؟

آرتین دستش را روی سرشانه مهراد می گذارد و به عقب می کشد: مهرداد اینجا جای این حرفاست.

نگاه آرتین حضور آرتین دلم را قرص تر می کند: مثل همون جایی که تو بزرگ شدی.

مهرداد از خشم کبود می شود. دندان بر روی هم می سابد و آماده ی حمله لفظی می شود.
در شیشه ای مراقبت های ویژه باز می شود و پرستاری بیرون می آید: اینجا چه خبر چرا شماها همتون اینجا ایستادین!

اخم شدیدش مهرداد را از موضعه ای که گرفته بود باز می دارد.
مهرداد پوف عصبی می کشد و نزدیک پرستار مرد که شاید هم سن و سال خودش بود، می رود:
دکتر وضعیت خواهرم چطوره.

دکتر ماسک سبز رنگش را تا زیر چانه اش می کشد و با همان اخم نگاه از من و آرتین می گیرد و رو به مهرداد می گوید: هنوز فرقی نکرده. شما هم اینجا واینستین. زودتر برین بیرون.

مهرداد با غم می گوید: ولی من تا به هوش میاد نمی تونم جایی برم.

دکتر با مکث کوتاهی سمت من و آرتین برمی گردد: شما می تونین برین. یه نفر باشه کافیه… زودتر برین پایین لطفاً.

آرتین دستم را می گیرد و رو به مهرداد می گوید: داداش ما پایین منتظریم کاری داشتی زود خبر بده.

نگاه مهرداد پی دست آرتین می رود.
با نگاه معنا دار و شوکه شده ی مهرداد به خودم می آیم و گرفتار شدن دستم را متوجه می شوم.
از برداشت بد و فکر های ناجور،خون به صورتم می دود.
سعی می کنم دستم را پس بکشم که سفت تر از قبل می چسبد و بدون این که رهایم کند سمت در خروجی راهروی مراقبت های ویژه حرکت می کند.
سوال بی جواب مانده اش را با گفتن: پایینم. پاسخ می دهد.

عجیب غریبتر از این مرد پیدا نمی شد!
بدون رها کردن دستم مرا سمت ماشین می برد.
در جلو را باز می کند که خودم را عقب تر می کشم: من دیگه می رم.

متعجب نگاهم می کند: کجا؟

از حالت نگاهش قلبم می لرزد.
نگاه می دزدم و سمت شلوغی حیاط بیمارستان می دوزم: پی بدبختیم… زندگیم… پت و مت نیستیم که من دنبال خود می کشونی. منم هزارتا بدبختی دارم.

دستش را روی کمرم می گذارد و سمت داخل ماشین هول می دهد: بدبختی تو منم… به جز من به حل هیچ بدبختی نباش.

از پهلو هام می گیرد و با یک حرکت مرا داخل ماشین پرت می کند.

می مانم با گرمای دستانی که از پهلوهایم گذشت و تا قلبم نفوذ کرد و دلم را به تکاپو انداخت، بجنگم یا عقلی که پرو با قرص هشدار می داد از دستش فرار کنم!

استارت می زند و با لبخند معنا داری می گوید: پت و مت مثال خوبی نبود. موش و گربه بهترین گزینه ست.

با لپ های گل انداخته که علل سرخی شأن را نمی فهمیدم شالم را جلوتر می کشم بزاق راه افتاده داخل دهانم را می بلعم.
نمی دانستم خجالت بکشم، عصبی شوم یا گریه سر دهم!
دو راهی بدی گرفتار شده بودم!
نه پاسخش را می دهم نه حرفش را ادامه می دهد.
با دود غلیظ سیگارش فکر کنم آسم هم بگیرم.

ماشین متوقف می شود. فارغ از جویدن لبم و به هم فشردن انگشتانم به بیرون نگاه می کنم.
وسط شهر جلوی آب میوه فروشی می ایستد و پایین می رود.
تا بتوانم علت پیاده شدنش را بفهمم و تکانی به خودم بدهم برای فرار با دو لیوان بزرگ آب میوه باز می گردد.

در سمت من را باز می کند و یکی از لیوان ها را دستم می دهد و در را می بندد.
خیره به لیوان بزرگ شیر موز کارها و حرکاتش را در ذهنم تجسم می کنم.

اگه از این شهر نری بلایی به سرت میارم روزی هزار بار آرزوی مرگ کنی.
پات و از زندگیم بکش بیرون.
زندگیتو سیاه می کنم نمی زارم آرامش داشته باشی.
آتیشت می زنم بخوای دوباره به دخترم نزدیک شی.
فقط به خاطر این که شکمت و سیر کنی خودت و به هر آب و آتیشی می زنی.

لیوان شیر موز به کمک دستی بالا می رود و جلوی لبانم گرفته می شود.
حرف ها و تهدید هایش در فکرم جایش را به روزی که با همین دستش قصد خفه کردنم را داشت در ذهنم تداعی می شود.
شروع بازی جدیدی که بدون دانستن علتش وحشت به دلم می انداخت.
لیوان را رها می کنم و همراه دستش پس می زنم.

ابروهایش در هم می شود و دوباره لیوان را جلوی لبانم می آورد: شروع نکن که اصلا حسش نیست.
یاد آور خاطرات گاهی اوقات بدترین و جنون آورتریت قسمت زندگی می گردد.
نگاه تیز و برنده ام را سمتش برمی گردانم: نمی خورم.

فکش منقبض می شود: لعنت برشیطون… بگیر بخور رنگ به رو نداری.

با پشت دست پس می زنم: گفتم نمی خورم.

عصبی سرش را سمت شیشه برمی گرداند: لعنتی… فقط می خوای من و دیونه کنی.

بی اعتنا به زمزمه زیر لبی اش به روبه رو خیره می شوم.
بازدم توفانی اش را بیرون می رهاند و جلوی لبانم می گیرد. طوری که لبه ی لیوان یک بار مصرف لبم را به درد می آورد: لجبازی نکن بخور…

سرم را عقب می کشم.
لیوان را بیشتر روی لبم می فشارد: داری می روی رو اعصابم… کوفت کن دیگه… چرا لج می کنی.

از این همه این دستوراتش، از امر و نهی کردناش، از توهین هایش متنفر بودم.
دستم بالا می رود و دور مچش حلقه می شود.
طوری که ناخن هایم فرو رفتن روی پوست و گوشتش را حس کنند.
نگاهش در نگاه غضبناک و پرنفرتم ناباور می ماند.
دندان هایم را روی هم می فشارم و محکم می گویم: دست از سرم بردار… می فهمی..‌ حالیته…‌

مکثی که در مردمک چشمانم می کند دلم را به اغما می برد.
سیاهی چشمانش، نفس های داغ مخلوط شده با بوی غلیظ سیگارش حالم را دگرگون می کند.
دلم کم می آورد و می خواهد به هراسد از مجذوب شدن.
خشمش بر ناباوری اش غلبه می کند و عقب می رود.
وحشی شده در سمت خودش را باز می کند و پایین می رود.
چنان در را به هم می کوبد که از صدایش به خود می آیم یک متر بالا می پرم.
چشمم از پشت شیشه ی جلویی دنبالش می کند.
سمت جوی آب پشت جدول و سمت پیاده رو می رود و با تمام قوا لیوان یک بار مصرف شیر موز را داخل جوی پرت می کند.

چنگی به موهایش می زند و با عجله سیگاری بیرون می کشد.
شش دنگ حواسم پی حرکاتش می رود و دلم پریشان می شود.
پکی به سیگار می زند و خیره به نوک کفش هایش قدم رو می رود.

بیشتر متمرکز رفتارش می شوم. به این نتیجه می رسم آرتین یا یک آدم چند شخصیتی است یا یک سوپراستار حرفه ای!
دلم می خواهد در را باز کنم و با تمام توانم جیغ بزنم کمک بخواهم. طوری که سرش بریزند و من از دستش فرار کنم.
روزی این سبک کارها برایم خجالت آورترین و بدترین کارهای شکل ممکن بود اما امروز بعد این همه سال که اتهام های واهی صبرم را لبریز کرده بودند خیلی تمایل عجیبی برای انجام کارهای نکرده را داشتم. دلم می رفت برای شر شدن. قطعاً می دانم عامل اصلی کارهای نکرده و دیوانگی ام آرتین خواهد شد.
آرتین سمت ماشین می آید و من به امتداد دنیای روبه رویم به آدم ها و ماشین های در حال گذر می نگرم که هیچ گونه شفافیتی برایم ندارند.
بی معنی بی کلام بی حرف مثل یک روح.
با کوبیده شدن در ماشین حتی سرم را برنمی گردانم.
با تمام وجود در دلم نجوا می کنم دیگر بس است هر کسی باشی هر که باشی اگر به قیمت جانم تمام شود مقابلت می ایستم.
راه می افتد بدون هیچ سخنی.
نفس های عصبی اش را با جان و دل می شنوم غرق در سکوت خودم را در برهوتی می بینم که پایانش برایم گمنام است.
مستقیم داخل پارکینگ می شود پا روی ترمز می کوبد
به جلو پرت می شوم اما چیزی نمی گویم.
اجباراً پیاده می شوم و پشت سرش راه می افتم.
صدای رامین مکثی در قدم های آرتین ایجاد می کند.
ناگزیر می ایستم.
گویا رامین مخاطبش پشت خط داشت بحث می کرد: تو نگران چی هستی! فقط تا پس فردا دندون رو جیگر بزار!

مکث می کند و دوباره ادامه می دهد: منم مثل تو… من از تو داغونترم…

آرتین کم کم ابروهای به هم پیوسته اش بالا می رود و کنجکاوتر به در نزدیک می شود!
رامین صدایش بالاتر می رود: بس کن دیگه… الانا پیداش میشه…

باز هم صدایش قطع می شود و این بار آرامتر می گوید: همه چیز ردیفه… فقط…

صدای جیغ بلند سارینا صدای رامین را قطع می کند و دست آرتین را برای هول دادن در بالا می برد.
پشت سر آرتین که قدم های بلندش از هراس مثل دویدن است، مرا وادار به دویدن می کند.
آرتین بالای پله ها با رامین برخورد می کند.
پاهای رامین متوقف می شود و متعجب می پرسد: کی اومدی؟!

آرتین با اخم وارد اتاق می رود: الان.

رامین نگران و حیران منی که تازه نفس نفس زنان بالای پله ها رسیده بودم می نگرد.

گریه و جیغ خفیف سارینا، رامین را از نگاه متعجب باز می دارد و سمت اتاق سارینا می کشاند.
نگران پشت سر رامین داخل اتاق سارینا می شوم.
آرتین سر سارینا را بغل می کشد: جانم… چی شده…

سارینا با جیغ و گریه پایش را نشان می دهد: پام… پاک درد می کنه.

رامین جلوتر می رود و سارینا را از بغل آرتین بیرون می کشد: بده ببینم چش شد! سارینا… عزیزم.

آرتین بدون هیچ واکنشی با تای ابروی بالا پریده، دستانش را برای دادن سارینا بغل رامین، شل تر می کند.
رامین لب تخت می نشیند و رامین بی اختیار از تخت برمی خیزد.
عمویی که بی آلایش سعی بر آرام کردن برادرزاده ی بیمارش را دارد و نمی داند نگاه بیدادگر و پر سوءزن آرتین، او را کنکاش می کند!
گریه ی سوزناک سارینا، نگاه سوالی و گیجم را از آرتینِ مجهول والهویه باز می گرداند و سمت سارینا سوق می دهد.
با دل کباب شده برای دخترک شش ساله ای که پدرش به جای چاره اندیشی و دوای درد دختر بیمارش، در عمق اجیر شده ی فکر شیطانی اش فرو رفته بود؛ جلوتر قدم برمی دارم.
سارینا ساق پایش را گرفته گریه سر می داد. گریه ای که نشانگر عمق درد کشیدنش بود.
رامین با دیدنم برای آرام کردن سارینا لب می گشاید: ببین… ببین کی اومده؟ زهراجونت… برو بغل زهرا، من برم دکترتو خبر کنم… خوب.

سارینا شتاب زده سرش را از بغل رامین
بیرون می کشد.
از دیدنم، چشمان بارانی اش به خنده ی دردآوری تبدیل می شود: زهرا… جون… پام…

رامین برمی خیزد و من جانشین به دوش کشیدن درد دخترک بی پناه می شوم.
دختری که از نعمت پدر محروم نبود، اما پدر داشت که پشت و پناه بودن را تکبرش از ذهنش شستشو داده بود. مادر داشت اما تا حالا برای دوای درد دخترش غرورش را فدایش نکرده بود. مادربزرگ داشت و فقط به خاطر به کرسی نشاندن حرفش نوه ی طفل معصوم اش را فدا کرده بود.
پی این دنیایی بود که برای گلستان شدن فقط فدا بودن لازم داشت، نه فدا کردن عزیزان، تنها برای غرور و منفعت بی جای خودمان.

دکتر می آید و سارینا با یک مسکن آرام می شود.
اما چنین مسکنی برای پدری که فقط با یک مکالمه ی ساده ی برادرش این گونه بهم ریخته، پیدا نمی شود. پریشان مثل مار در خود می پیچد و غلیان می کند.
بی آن که کسی حواسش پی درون آتش گرفته اش باشد.

رامین برای بدرقه ی دکتر پشت سرش از اتاق خارج می شود.
انگشتانم را آرام بین موهای سارینا به حرکت در می آورم و به صورت زرد شده اش نگاه می کنم.
صورت پژمرده و زرد شده ای که برای رنگ گرفتن و برای سرزندگی فقط نیاز به ترمیم دل داشت.
نیاز شدیدی به احساس امنیت و قوت گرفتن، امیدوار شدن، خواسته شدن توسط پدر و مادرش که همه ی امید و پناه هر کودکی بود؛ داشت.
حرکت آرتین نگاه کنجکاو ومتعجبم را از صورت سارینا برمی گرداند.
سمت پنجره می رود و کناره ی پرده را ذره ای بغل می کشد.
گویا کسی را دید بزند، سریع پرده را می اندازد و سمت عسلی پا تند می کند.
از دیدن حرکتش چشم هایم گشاد می شود!
گوشی موبایل رامین را برمی دارد چک می کند.
گمانم صفحه کلیدش رمز داشت که آرتین چند بار انگشت وسطی اش را روی صفحه ی لمسی موبایل می لغزاند و عصبی با چنگی که به موهایش می زند، موبایل را روی عسلی می کوبد.
از صدای برخورد موبایل سارینا تکان خفیفی می خورد، اما چشم باز نمی کند.
آرتین عصبی و با صورت برافروخته چرخی دور خود می زند و نگاه شوکه شده ام گیر می اندازد.
ناشیانه از ترس چشم می دزدم!
قلبم را داخل دهانم حس می کنم.
نفس های عصبی اش را مهمان گوش هایم می کند و با گام های بلندی اتاق را ترک می کند.
پلک برروی هم می فشارم و نفس حبس شده ام را با بازدمی لرزانی بیرون می فرستم.

این دیگر غیر قابل باور بود! شکش به رامینی که عمو نبود ویک فرشته بود… جای خفه کردن داشت!

رامین به اتاق برمی گردد: چطوره… بیدار نشده؟

تبسم روی لبانم بی اراده و تنها برای مهربانی یک عموی دلسوز بود که دیده نمی شد و فقط تهمت زده می شد، مثل من…
– بهتره. نگران نباشین.

با دو انگشت چشم های خسته اش را می مالد و می گوید: دکترش گفت باید هر چه زودتر عمل بشه… وگرنه نمی تونه این دردهای گاه و بی گاه، رو تحمل کنه. این درد ها به خاطر پس زده شدن عمل اولی هست.

غم عظیم، مهمان خانه ی دل همیشه غم دارم می شود.
نگاهی به صورت بی روح غرق در خواب سارینا می اندازم و بغض راه نفسم، باد می کند: انشالله خوب میشه… من می دونم.

رامین عقب گرد می کند و چشم های خیس شده و قرمز شده اش از نگاه منی که سریع نگاه از سارینا می گیرم و به رامین می دهم، دور نمی ماند.
موبایلش را از روی عسلی برمی دارد و با سری افتاده و پشتی خمیده از غم، اتاق را ترک می کند.
تنها می مانم و تنهایی تسکین درد یک دختر تنها مانده و بی ارزش شمرده شده از طرف خانواده اش، می شوم.

ساعت می گذرد و شب سیاهی اش را مهمان آسمان می کند.
ساعاتی که فقط با قانع کردن سارینا برای رفتن به بیمارستان سپری می شود.
شب جرقه ای را برای رفتن در مغزم می زند.
یاد نگین که قول گرفت، بعد به هوش آمدنم آرتین باخبرش کند، می افتم.
اصلا آرتین به نگین خبر داد! چرا نگین دیگر خبری از من نگرفت؟ یعنی چه اتفاقی تو خانه اش افتاده بود که تمام حواسش را از من دور کرد و ذره ای به من فکر نکرد.

در همین فکرها بودم که تقه ای به در اتاق سارینا می خورد و رامین سینی به دست داخل اتاق می شود:
– به به می بینم دو تا فرشته های خوشگل، حالشون بهتره.

لحن شاد و تعریفش منعطف و مچ گیرانه سمت سارینا بود که با دیدن رامین سعی بر پنهان کردن خنده اش، لب می گزید.
رامین با حالی بشاش بلعکس چند ساعتی پیش با سینی بزرگ شام که بوی خوش قرمه سبزی اش قبل داخل شدن در کل اتاق پیچیده بود، سمت میز وسط اتاق می رود:
ببینید براتون چی پختم… دست پخت خودمه ها.

سارینا می خندد: دروغ نگو… تو که یه چایی هم نمی تونی دم کنی.

رامین با اخمی تصنعی کمر راست می کند: وروجک آبرومو می بری.

سمت سارینا حمله می کند و آرام قلقلکش می دهد و پیشانی اش را می بوسد.
بلند می شوم تا راحتتر بتواند دل عزیزش را شاد کند.
فارغ از خنداندن، سارینا را بغل می کشد و سمت میز روانه می شود: حالا موقع شامه… زهرا جون شمام تشریف بیارین.

تخت را دور می زنم: من دیگه باید برم دیرم شده.

رامین فرصتی برای سارینا که گردنش به سرعت به عقب باز می گردد تا حرفی بزند، نمی دهد: خانم فتاح تماس گرفته بود گفتم شب و میمونین. اگرم نمونین خودم بعد شام آخر شب می رسونمتون. پس با خیال راحت بیایین شام که از دهن افتاد.

دهانم بسته می شود چون می دانم با این تومار دلیلی که می آورد نهی کردنم بی فایده ست.
رامین روی کاناپه می نشیند و سارینا را روی پایش می نشاند.
سارینا صدایم می زند: زهرا جون بیا دیگه…

به ناچار جلو می روم و دستانم را بالا می برم: دستام و کجا بشورم.

اگر می گفتم میل ندارم دروغ محض بود. چون نیاز شدیدی به غذا داشتم و داشتم از گشنگی پس می افتادم.

سارینا با خوشحالی سرویس داخل اتاقش را نشان می دهد: زهرا جون برو اونجا بشور.

لبخندی بر لب می نشانم و سمت سرویس می روم.
در آینه ی بیضی شکل با طرح گلدار صورتی رنگ، نگاهی به رنگ و روی رفته ی خودم می اندازم.
دست کمی از سارینا نداشتم. مثل ارواح تنها چشمان سیاهم دیده می شد.
پس نگین تماس گرفته بود؟ نیمچه لبخندی روی لبانم می نشیند. شکر فراموشم نکرده.
دلم قرص تر می شود: پس به خاطر نگین و وجودش نمی تونن کاری باهام کنن… اگه هم اتفاقی بیفته یکی هست که نجاتم بده.
با دلی آرام گرفته آبی به صورتم می زنم و بیرون می روم.
سارینا و رامین هنوز منتظر من دست به غذایشان نزده بودند.
رامین با دیدنم کاملا خودش را سمت تاج کاناپه می کشاند و با دست اشاره به گوشه ی پایینی کاناپه، می گوید: بیا بانو مُردیم از گشنگی.

گاهی در لفافه سخن گفتن های رامین و کاربرد کلمه هایی که دلم را بیشتر هوایی می کرد را دوست نداشتم.
می ترسیدم از عاقبت این بانو گفتن ها و این محبت های گاه و بی گاهش. بیشتر از آن، از دل خودم می ترسیدم که وا دهد و هوایی شود.
منی که محتاج محبت بودم و طعم محبت را نچشیده بودم.

معذب در گوشه ی کاناپه دست روی زانو هایم، می نشینم.
رامین سارینا بغلش، خودش را کمی جلوتر می کشد.
بشقاب غذای پر قرمه سبزی را سمتم می گیرد: بسم الله

مجبور به گرفتنش می شوم. این بار ضعف بیش از حد دلم، اجبارم می کند بی حرف باشم.
سینی را جلوتر می کشد و غذای سارینا را می دهد.
هر قاشق پری که داخل دهان سارینا می گذارد، لذت خواستن دخترکی که جانش به جانش بند بود، بیشتر در نی نی چشمانش پدیدار می شود.
با هر قاشقی که دهانم می گذارم، معده ی خالی ام بیشتر تحریک و حریص تر به خوردن تمام غذا می شود.
بی توجه به رامینی که با محبت نگاهم می کند، نصف بشقاب را در معده ی خالی ام؛ خالی می کنم.
دانه زیتونی روی نوک چنگال مقابل صورتم گرفته می شود.
نگاهم را از زیتون تا صورت رامین می کشانم.
با تبسمی مهربان و شیرین لب می زند: دهنتو باز کن… بی هسته ست..‌ ببین بااین چه قدر خوش مزه میشه.

سارینا با چشمان ناز عروسکی اش خیره خیره نگاهم می کند.
رامین بیشتر خودش را جلو می کشاند و زیتون را به لبانم می چسباند: آها باز کن…

سارینا دست می زند و با شادی بچه گانه می گوید: زهرا جون بخور… از دست عمو غذا خوردن خیلی می چسبه…

گونه هایم از نگاه خاص رامین گل می اندازد و بی درنگ برای خلاصی از این تنگنا، لبانم را از هم فاصله می دهم.

برای وارستگی از نگاه معنا دارش، گردن می چرخانم که گرفتار نگاه متعجب و پر غضب آرتین جلوی چهار چوب در می شوم!
رنگ از رخسارم می پرد!
تنها برای فکر های نامربوط آرتینی که مطمئنم تا حالا به برهوت کشیده شده است.
صدای رامین مرا از خفقان نجات می دهد: داداش ببین… دخملت ته بشقاب شم در آورد…

آرتین با فکی منقبض و خط و نشانی که برایم می کشد داخل می آید.
بارها تذکر داده بود از رامین دوری کنم.

بی پاسخ به حرف رامین، دستان سارینا را برای بغل کشیدن می گیرد.
سارینا با لب و لوچه ی آویزان، دستانش را پس می کشد.
آرتین با حالی گرفته شده از عکس العمل دخترش عقب گرد می کند: عموت و من می ریم… تو و معلمت شب و می مونه کنارت… همون طور که خواستی.

لحنش بغض دارد، بغض مردانه و ناپیدا. درد دارد، دری پدرانه و شکسته. غصه دارد به عمق دل بزرگ پدرانه اش.
اما زور زد تا از برخورد دخترش این حس ها در تک تک کلماتش، پوشیده بماند.

سارینا نگاهی از گوشه ی چشم به من می اندازد. شاید می خواهد راست بودن گفته های پدرش را من تصدیق کنم.
رامین برمی‌خیزد و سارینا را هم بغلش بلند می کند: آره بابات راست میگه… به خاطر زهرا جونت، من و بابات میریم خونه من که زهرا راحت بتونه بمون پیشت… چطوره؟

سارینا دستانش را دور گردن سارینا حلقه می کند و گونه اش را محکم می بوسد: مرسی عمو…

رامین سارینا را بیشتر به سینه اش می فشارد و می گوید: مگه میشه تو چیزی بخوای و نشه… وروجکم. حالا بریم مسواکت و بزن که ما زودتر رفع زحمت کنیم.

آرتین می سوزد و ویران می شود.
این را از برگرداندن نگاه حسرت بارش از روی دختر و برادرش می فهمم.

از نزدیک شدن آرتین بشقاب را روی میز می گذارم تا بلند شوم.
دستش روی سرشانه ام می نشیند و اجازه ی بلند شدن نمی دهد.
پنجه اش در صدد خرد کردن شانه ام، کنار گوشم سر خم می کند: می بینم خوب راه افتادی!

از درد سرشانه ام صورتم جمع می شود و نفسم می رود.
بیشتر دهانش را روی گوشم می چسباند و فشار انگشتانش را بیشتر می کند: فقط دلم می خواد زیر پای این پسره ی احمق بشینی… اون وقت می دونم چیکارت کنم.

داغی نفسش گوشم و پوست صورتم را می سوزاند و دستش سرشانه ام را خرد می کند. غذایی که خوردم از دماغم در می آید!
صدای سارینا و رامین، آرتین را از کنارم می رهاند.
رامین با گفتن: ببین زهرا جونش مسواکش و زد حالا….

نگاهش روی صورتم، ادامه ی حرفش را می خورد!
می دانم صورت سرخم از درد سرشانه ام که زور زدم تا اشک نشوند و بر روی گونه هایم راه نگیرند، این گونه متعجبش کرده است.
دست چپم از درد تکان نمی خورد. دست راستم را لبه ی کاناپه می گذارم و بلند می شوم.
به زور نفسم را بالا می آورم تا پاسخگوی نگاه پرسشگر رامین که نگاهش میان من و آرتین به گردش در می آید، نباشم.
آرتین به نگاه رامین مغرض می شود: چرا ایستادی زود باش.

رامین ابرو در هم می کشد اما چیزی نمی گوید.
سارینا را روی تختش می گذارد و سمت من می آید: زهرا خانم شما می تونی اینجا بخوابی اگه هم خوابت نبرد می تونی…

لحن خصمانه و بلند آرتین حرف رامین را نیمه تمام می گذارد: همون جا می خوابه… تو نمی خواد نگران شی.

رامین دندان روی هم می سابد و با دم عمیقی برای لبریز نشدن صبرش، می گوید: برات پتو و بالش می یارم.

بی اهمیت گماردن حرف آرتین، آرتین را خشمگین تر می کند.
مثل مجسمه فقط به دور شدن رامین و نفس های تند پر از خشم آرتین می نگرم.
رامین با پتوی گلبافت و بالشت برمی گردد: اینم پتو… اگه خواستین اتاق بغلی تخت هست برین اونجا.

نه لبانم از ترس آرتینی که میرغضبانه نگاهمان می کند، به تشکری باز می شود، نه می توانم نهی کنم و یادم باافتد که چگونه می توانم شب را تا صبح اینجا سپری کنم!
رامین پتو و بالش را روی کاناپه می گذارد و با جمع کردن بشقاب ها داخل سینی، سینی را برمی دارد و سمت در روانه می شود: خوش بگذره. شب بخیر…

سارینا با شادی بای بای می کند: شب بخیر عمو..

این گونه بی ارزش پنداشتن فرزندی پدرش را، یک درد بزرگی است. مخصوصاً برای پدری که به خاطر دخترش غرورش را هم زیر پا گذاشت از تصمیم خودش گذشت مرا به خانه اش راه داد.
پدری که غم نگاهش روی صورت تک فرزندش قلبم را پاره می کند. گرچه منفور و متکبر اما دلم می سوزد.

به زور چشمان ماتم زده اش را از دخترکش می گیرد و با سری افتاده و پرافسوس سمت در، گام برمی دارد.
آهی می کشم و در دل می نالم: خود کرده را تدبیر نیست. پدری نکردی محبت فرزندی ببینی.

تا صبح جلوی پنجره می ایستم و به آسمان مهتابی به ستاره های چشمک زن می نگرم.
در دل تاریکی آسمان بزرگ محو می شوم به سرگذشت پر فرازونشیبم می اندیشم.
ستاره ای چشمک می زند و نگاهم را سمت خود می کشاند.
صورت مادرم در دل آسمان پدیدار می شود.
بیشتر خودم را سمت پنجره می کشانم و محو صورت بی روح و زیبایش می شوم.
شاید توهم، اما زیبا…
اشک هایم یکی پس از دیگری بر گونه هایم روان می شود.
دلم پر می کشد برای آغوشش، برای داشتن دوباره اش.
تصویرش محو می شود و حسرت بار هق می زنم.

رامین لباس های سارینا را تنش می کرد و آرتین غرق در فکر فقط به دختر و برادرش خیره مانده بود!
منم جز صبر برای اتمام این یک هفته کاری از دستم برنمی آمد.
صبح وقتی نگین تماس گرفت و با من صحبت کرد، انرژی گرفتم و برای ماندن این چند روز زیاد خون دل نخوردم.
قانعم کرد هیچ گونه نگران نباشم و پیش سارینا بمانم.
قول رامین و آرتین که شب را تا صبح رفتند و خانه نماندند، برایش تعریف کردم و دلگرمی ام را برای ماندن بیشتر می کند که آدم های نادرستی نیستند و فقط به خاطر دخترشون این همه مصیبت را تحمل می کنند.

رامین سارینا را بغل می گیرد و رو به من می گوید: زهرا خانم شما می تونی خونه بمونیو استراحت کنی. دخمل عمو هم، یه آزمایش کوچولو میده وزود برمی گردیم.

از ترس تنها ماندن با آرتین سمت در می روم: خسته نیستم. منم میام.

آرتین با یک گام بلند سمت در می رود: تو بشین ما می ریمو زود برمی گردیم. خونه خالیه.

در مورد هر گونه حرف و حرکت استنباط بالایی داشت. می دانست حضورش برایم سنگین است؛ چه برسد خانه اش خلوتگاهی باشد و این وحشت را به جنون تبدیل کند.
مخالفت نمی کنم چون جایی برای مخالفت نمی بینم‌.
با صدای بسته شدن در اصلی نگاهی به اطرافم می اندازم.
خانه ای بزرگ و زیبا… مثل کاخ با هر گونه امکاناتی. تنها با نداشتن شادی محبت و دلگرمی مثل ویرانه ها سنگینی اش به روی آدم می آمد. خفگی که من غریبه هم با نگاه کردن به گوشه گوشه اش احساس می کردم.
از طبقه ی بالا صدایی می آید. ترسیده دستم را روی قلبم می گذارم و به سمت پله ها سرک می کشم.
صدای چیکی از آشپزخانه رنگ از رخم می پراند و به عقب پشت سرم باز می گردم.
سکوت مطلق خانه ای درندشت، صداهایی تیک تاک ثانیه های ساعت، خوف به دلم می اندازد. سمت در می دوم و خودم را داخل حیاط می اندازم!
با این که می دانم کسی داخل خانه نیست و صاحب خانه اش چند دقیقه هم نشده است که خانه یشان را ترک کرده اند؛ باز هم می ترسم و زانوهایم می لرزند.
نفس هایم یک در میان می شود و وسط حیاط به پشت سرم باز می گردم.
حتی خلوت بودن خانه، نمای بزرگ ساختمان را هم ترسناک کرده بود.
نشیمنگاهم را روی جدولی که باغچه اش را از راه رفت و آمدشان جدا کرده بود، می گذارم. دستانم را بین زانوهایم می فشارم تا از لرزش بی موردشان کاسته شود.
خودم، خودم را سرزنش می کنم: خاک عالم تو فرق سرت زهرا… با چشم خودت دیدی الان رفتن… دیدی کسی هم تو خونه نیست. بازم می ترسی… آخه دیونه تو هم آدمی… تو هم بشری… به جان خودت اون صورت رنگ پریدت جای توف انداختن داره..‌ اصلا خدا هم از آفریدن بشری مثل تو افسوس می خوره… آخه به تو هم می گن آدم…

با برخورد چیزی به سرشانه ام سکته می زنم و با جیغ بنفشی پا به فرار می گذارم!
درو باز می کنم و لرزان با کله تو شکم یکی می روم.
تا می خواهم با دومین جیغ هنجره ام را پاره کنم دستش روی دهانم می نشیند و به داخل هولم می دهد.
تا لای پلک هایم را باز کنم و آرتین را مقابل نگاه وحشت زده ام ببینم، روح از بدنم خارج می شود.
آرتین با چشم های قلمبه، می پرسد: چی شده! کسی تو خونست؟!

با رنگی پریده به عقب بر می گردم و انگشت اشاره ام بالا می رود تا حضور کسی را که روی سرشانه ام زد و ندیدم نشان دهم!
دیدن جایی که نشسته بودم و پشت سرم درخت آلبالویی که شاخه های پر پشتش تا روی جدول خم شده بودند؛ دهانم را باز می گذارد!
یعنی من کودن درخت به اون بزرگی را ندیده بودم!
آرتین تکانم می دهد: زهرا… کی بود! چطوری اومد تو خونه! کجا رفت؟

گردنم می چرخد و صورتم مماس با صورت قرمز شده و نگاه نافذ و گیرایش می ماند.
مردمک های رقصان و سوالی اش در نگاه آشفته و خجالت زده ام به گردش در می آید.

دهانم نیمه باز، غرق می شوم در سیاهی ذوب کننده چشمانی که نگرانی اش بیشتر مجذوبم می کرد.
انجذاب به سمت این مرد یک حرف دیگری بود.
می تکاند دلی را که ممنوعه ها داخلش پر بودو ورود این یک مورد را قدغن می کرد!

دستش روی بازویم شل تر می شود و تکان کوچکی به بدن لمس شده ام می دهد: از چی ترسیدی؟

لحنش به قدری آهسته و خاص از بین لبانش بیرون می آیدکه پلک هایم را به هم می رساند.
با نفسی رفته و خون دمیده در گونه هایم، خودم را عقب می کشم.

انگشتانش از دور بازویم باز می شود.
چشم باز می کنم، بلکه عقب تر بروم و از این بغرنج‌ گیر افتاده رهایی یابم.

آرتین راست می ایستد.
نگاهی به دور تا دور حیاط می اندازد.
شرم، عرق سردی بر روی پیشانی ام می شود.
رسوا شده لب به دندان می کشم و سرافکنده قصد بیرون رفتن می کنم.
دستش بالا می رود و در را روی هم می بندد و مانع رسیدن پایم تا چهار چوب در می شود: بیا… لازم نیست تو روز روشن از چیزی بترسی.

پس فهمیده بود. جای تعجب هم نداشت. گفتم درک بالایش قابل توصیف نیست.

خجالت زده لب می گشایم: من… من، یه جایی باید برم.

جان می کنم برای رفتن. چون بودن در کنار آرتین، آن هم تنها در این خانه، از تمام ترس های دنیا وحشتناک تر است!

موبایلش زنگ می خورد. با نگاه برداشتن نگاه ریزبینانه اش، نفس رفته ام به ریه هایم بازمی گردد.

گویا این بار تک تک حرکاتم من برایش مجهول شده بودو می خواست با نگاه تیزش کشفم کند! گاهی این نگاه هایش هراسانم می کرد.

از جواب تند و صریحش جا می خورم: کارت به کارت می کنم. تو برو داخل.

گوشی را قطع نکرده دستم را می گیرد و سمت داخل خانه می کشاند: کارت بانکیم یادم رفته بود. شکر کن که برگشتم! وگرنه سکته رو زده بودی.

با حرف پر تمسخرش خجل لب می گزم و پشت سرش کشیده می شوم.

دستم را جلوی پذیرایی رها می کند:
من می رم اتاق کارم طبقه ی بالا… خوب؟! پولو کارت به کارت می کنم. تو هم پایین با خیال راحت بشین… نیم ساعته برمی گردن. لازم نیست دیگه جایی بری.

تند تند پله ها را یکی به دو بالا می رود و با صدای بلند تر می گوید: تا وقتی حرف گوش کن باشی. منم ترسی ندارم بچه…

سر پایین افتاده ام به شدت بالا می رود!
پله ی آخری، در پیچ پاگرد طبقه دوم از دیدم محو می شود.
مجبور نگاه متعجب و صورت گر گرفته ام را از انتهای پله ها برمی گردانم و سمت پذیرایی می چرخم.
این چند مدت تضاد عجیبی بین عقل و دلم ایجاد شده بود!
اما امروز، تماثل ذهن و قلبم را نمی پسندیدم! دوست داشتم لااعقل مغزم منکر حس دلم شود.
سمت مبل می روم و لبه ی مبل سه نفره راحتی می نشینم.
قروپ قروپ قلبم را داخل گوش هایم دوست نداشتم. سعی می کردم با عقلم نهی اش کنم.
لیکن عقلم به کمک دلم در آماده بود و فقط نگاه نافذ و گیرایی را در خود تجسم می کرد که برایم ممنوعه بود و غیر قابل باور!
با صدای بلندش از روی مبل می پرم و سمت در چشم می دوزم.
– پاشو و بزاره اینجا، قلم پاش و خرد می کنم..‌.

با مکثی برای مخاطب پشت خطش، وارد پذیرایی می شود.
نگاه گذرایی به من می اندازد و با صورتی برافروخته به مخاطب پشت خط، پوزخند صدا داری می زند: من کی به تو قول دادم؟ کی همچین حرفی زدم! ببین رامین… تا اینجا هم من و تو بد شرایطی گذاشتی… دیگه کافیه.

پس فریادها برای رامین بود.
چنگی به موهایش می زند و دستش را پس گردنش نگه می دارد و می گوید: به گور باباش خندیده… وقتی برگشتین بیاد.

نمی فهمیدم بحثشان در مورد چه چیزی یا چه کسی است، اما فغان دل آرتین قابل جحد نبود!
پوفی می کشد از بین دندان های به هم فشرده می غرد: رامین فقط پنج دقیقه… زیاد بشه هر چی شد پای تو.

موبایل را بدون شنیدن حرف رامین قطع می کند و محکم به دیوار می کوبد و نعره می زند: لعنتی…

از صدای فریادش و برخورد موبایل و هزار تکه شدنش جیغ خفه ای می کشم و دستم را روی گوشه هایم می گذارم.
کل وجودم می لرزد به حس تازه جوانه زده در وجودم لعنت می فرستم. من کجا و این مردک دیوانه کجا!
از جیغ خفیفم به خودش می آید و دستانش را به علامت تسلیم بالا می برد.
نفس نفس زدن و چشم های به خون نشسته اش وحشتم را بیشتر می کند!
نگاه ترسیده ام روی صورتش خشک می شود.
دستانش را محکم روی صورتش می کشد و با صدای دورگه وخفه ای می گوید: مامان سارینا…. داره میاد… تو بشین.

میان حرف هایش موج نفرت و انزجار کاملا بیداد می کرد!
بیرون می رود و سریع داخل پذیرایی باز می گردد.
دستم را می کشد و روی مبل می نشاند: لب از لب باز نمی کنی… انگار کسی نیومده.

از رگ متورم شده ی گردن و شقیقه هایش می ترسم و سری به علامت دانستن، تکان می دهم.
آرام و با احتیاط دستم را پس می کشم که سریع با نیشخند پر دردی، رهایم می کند.
راست می نشیند و آرنج هایش را تکیه بر زانو هایش به جلو خم می شود و دستانش را روی لبان و چانه اش می گذارد و نفس های عمیق پر تلاطمی می کشد.
جا خورده و ترسان خودم را به گوشه ی مبل می کشانم!
استرس وار پایش را تکان می دهد. دم و بازدم لرزان و پر خشمش وحشتم را بیشتر می کند!
اما نمی توانم لب از لب بگشایم.
با صدای تیک در ورودی مثل فنر از جا می پرد!
پشیمان شده دوباره می نشیند و نگاه متعجب و هراسانم را پی خود می کشاند!
تا بفهمم دستش دور شانه هایم حلقه می شود و لبانش رو لبانم می نشیند.
چشم های از حدقه در آمده ام در نگاه رقصان و پر تمنایش قفل می شود!

بدون هیچ حرکتی، هیچ حالتی، فقط لبانش را روی لبانم گذاشته، به چشم هایم خیره مانده بود.
قلبم از تجربه ی اولم و گرمای لبانش، آن هم با چنین شکلی می ایستد!

صدای خنده ی بلند و ناگهانی زنی بمبی بر روی ساعت متوقف شده زمان می شود. ساعتی که شاید به دقیقه و ثانیه نکشید اما برایم عمری گذشت.
آرتین خیلی عادی سرش را عقب می کشد.
راه بسته شده ی نفسم با دیدن مادر سارینا درست مقابل در ورودی پذیرایی، بیشتر گرفته می شود!
از شددت خنده سرش به عقب پرت شده قهقهه می زند.
شال آجری رنگ گلدارش که باز روی موهای رنگ شده اش انداخته بود، روی شانه هایش می افتد و هیچ تلاشی برای کشیدن روی سرش نمی کند و فقط می خندد.
آرتین من حیران و منگ شده را بیشتر سمت خودش می کشاند. طوری که کاملا روی سینه اش می افتم.
رو به همسرش با نفرت و کنایه می گوید: اینجا فاحشه خونه نیست. عوضی اومدی.

میان خنده سری به طرفین تکان می دهد و می گوید: آرتین… برای نمایشت.. کیس مناسبی انتخاب نکردی.‌ خیلی بچست!

آرتین با خشم برمی خیزد و نعره می زند: گمشو بیرون…

از انگشت اشاره و فریادش من می ترسم؛ زنش تکانی نمی خورد و روی صورتش براق می شود: صدات و برام نبر بالا… دورَت دیگه تموم شده… اگه مرد بودی و مردونگی داشتی منی که زنت بودمو راضی می کردی…

آرتین عربده می کشد: تو چی بودی یه زنیکه ی هرجایی…

خشک شده فقط نگاهم بینشان رد و بدل می شود و هیچ حرکتی نمی توانم بکنم،
همسرش با تمسخر پوزخندی می زند: تو خودت اصلا مطمئنی مردی و حس مردانگی تو وجودت داری!… یا نکنه…

یورش آرتین به طرفش صدایش را خفه می کند.
از گردنش می گیرد و محکم به دیوار می کوبد.
با جیغی که همسرش از وحشت می زند، مرا به خود می آورد!
از مبل کنده می شوم، اما جرأت جلو رفتن نمی کنم.
آرتین با فکی منقبض و صورتی برافروخته، چون شیر زخمی می غرد: میکشمت… زنیکه ی عوضی..‌ حالا مردی بهت نشون بدم که تا دنیا دنیاست فراموش نکنی

بیش از بیش کبود شدن زن بیچاره و تقلایی که بین دستانش می کرد و به مچ دستش چنگ می انداخت و سعی بر نجات جانش داشت، آن روز منفور و آن جانی را جلوی چشمانم می آورد و پاهایم را به حرکت در می آورد.

ترس از یک فاجعه ی بزرگ… از این که ببیننده ی مرگ یکی دیگر، یکی از هم جنسانم باشم و دم نزنم و با عذاب زندگی کنم، روانی ام می کند.
خودم را بینشان می اندازم و با تمام توانم از روی جنون ذهنی که گذر زمان هم نتوانست از ذهن و روحم شست وشو بدهد، فریاد می زنم: ولش کن کشتیش. قاتل عوضی… قاتل… دیگه نمی زارم یکی دیگه رو بکشی… نمی زارم…
با سیلی که روی صورتم می خورد پخش زمین می شوم و به خودم می آیم.
به آرتینی که با صورت برافروخته نفس نفس زنان هنوز دستش معلق در هوا مانده بود نگاه می کنم!
به زنش که روی زمین افتاده و زیر گلوش را گرفته سرفه می کرد، می نگرم.
چطوری از هم جداشون کرده بودم!
شوری مزه خون داخل دهانم دستم را برای لمس لب و گونه به گزگز افتاده ام بالا می برد.
آرتین مقابلم زانو می زند.
بی اهمیت به زنی که مادر بچه اش بود و داشت از گریه و سرفه جان می داد، مرا به آغوش می کشد.
از قلب پر تپشش زیر گوشم گیج می زنم. از گرمای بیش از اندازه ی تنش دیوانه می شوم. تقلا می کنم خودم را بند دستانش آزاد می کنم!
خودم را روی زمین عقب عقب می کشانم و ازش فاصله می گیرم.
نگاه سرخ و هزار حرفش در صورت وحشت زده ام برمی خیزد.
صدای در حواسش از صورت ترسیده و نگاه پر نفرتم سمت در می کشاند.
صدای شاد رامین بی خبر اتفاق پیش آمده در کل خانه می پیچد: ما اومدیم…. آهای اهل خونه… ببین کی اومده! قلوچه با…

جلوی در پذیرایی وارد نشده از دیدن وضعیت ما حرف در دهانش می ماسد و دهانش باز می ماند.

سارینا بغلش گردن می چرخاند. چشمش اولین نفر سمت چپ مرا مشاهده می کند.
با تعجب و ترس سرش را بالا می گیرد و از دیدن مادر زمین افتاده و پدر عصیان گرش، جیغ خفه و کوتاهی می کشد گردن رامین را می چسبد و های های گریه سر می دهد!

رامین از واکنش سارینا از بهت خارج می شود و با لکنت می پرسد: اینج… ا… چه… خبره!

نگاه سرگشته و ناباوری سمت آرتین طوفان گرفته می چرخد.
آرتین با گامی بلند مقابلش قد علم می کند: گفتم تو دخالت نکن… گفتم این زنیکه حس مادری آدمیت حالیش نمیشه… تو…

ظاهر شدن مادربزرگ سارینا پشت سر رامین و هین بلندی که می کشد و دست روی گونه اش می کوبد صدای مواخذه گر آرتین را خفه می کند.

آرتین چنگی به موهایش می زند و غریو می نالد: بدبختم کردین… زندگیمو داغون کردین دست به دست دادین نابودم کنین

مادرش با چشمان گشاد دست چروکیده اش روی لبانش می نشیند: آرتین؟

این گونه با درد و تعجب صدا زدنش شرشر باران چشمانم را بیشتر می کند
مادری بود مثل مادرم گیر افتاده در میان خانواده ای که هیچ کدام زبان هم را نمی فهمیدند. حیف که مادر بود و دل پس زدن نداشت.

رامین نگاهش به زنداداش گریان و رنج کشیده اش، سمتش می رود: مریم!..

پس اسمش مریم بود!
مریم با چشمان گریان و التماس گونه رامین را می نگرد.
رامین سارینا بغلش روی پا می نشیند و دلداریش می دهد: من و ببخش.. همش تقصیر منه… من باعث شدم بیای.

مریم هق هق کنان سرش را بالا می گیرد و گردنش را نشان می دهد: ببین… جانی شده… می خواست خفم کنه…

رامین با دلسوزی آرام می گوید: می دونم… می دونم زده به سرش… بلند شو ببین دخترتو…

از ترس حرف رامین برمی گردم و به آرتین نگاه کنم!
دیدن جای خالی اش آسوده ام می کند.
اما دیدن مادر گریانش که جلوی در روی پارکت ها به زانو افتاده اشک می ریزد و ناله می کند، دلم را به درد می آورد: خدایا چی به سر زندگیم اومد…چرا این طوری از هم پاشید… نفرین کی من و گرفت!…

بارش اشک هایم سرعت می گیرند، برای مادری که مثل مادر من دستش به هیچ جا بند نبود و تلاشش برای آرام نگه داشتن اولادش بی فایده بود.

صدای جیغ کوتاه سارینا سر مادربزرگش را با شتاب بالا می برد و دست از ناله وگلایه به درگاه حق، بازمی دارد.
برمی گردم و از پشت تاری دید با دیدن حقیقت مقابلم، اشک هایم را پس می زنم.
دست مریم برای گرفتن فرزندش دور بازویش پیچیده و سارینا ست که از رفتن بغل مادرش امتناع می کند و جیغ می زند: ولم کن… تو مامان… من نیستی… من مامان ندارم…

مریم گریان، پر از حسرت و درد دستش از دور بازوی سارینا باز می شود.
دست بر زمین می گذاردو جسم زخمی، روح رنج دیده و خسته اش را از روی پارکت ها می کَندو سمت در خروجی می دود.
صدای بلند رامین را که نگران داد می زند: مریم… مریم! صبر کن…

پشت سرش نشنیده می گذارد و بیرون می رود.
رامین سارینا را روی مبل می خواباند و بیرون می دود.
مادربزرگ سارینا آه و ناله کنان دست روی زانویش می گذارد و بلند می شود: خدایا من و بکش راحتم کن… آخه این چه بلاییه!

مثل اکران یک فیلم کوتاه پر هیجان فقط نگاهم بین بازیگرانش چرخ می خورد.
گریه ی بلند سارینا مجبورم می کند چشم از این فیلم واقعی ی باور نکردنی بگیرم و از زمین کنده شوم!
کنارش لبه ی مبل می نشینم و بغلش می کشم.
دست دور گردنم می پیچد و با هق هق می گوید: ازش… بدم میاد… اون مامان من نیست… من نمیخوامش…

روی سینه ام می فشارم و به خاطر گریه نمی توانم لب باز کنم. چون دردم با دردش یکی بود. با یک تفاوت که منم وقتی همسنش بودم حاج بابایم را نمی خواستم.
گرچه بی مهر اما باز هم پدرم بود. دلم قرص وجودش؛ وجودی که حالا می فهمم نعمت داشته هایت گرچه خشن و خودخواه، باز هم نعمت بود.
صدای بلند جرو بحث آرتین و رامین حلقه ی دستان سارینا را دور گردنم بیشتر می کند.
رامین داد می زند: تو روانییی…. مریضی… دیونه ای… داشتی چه غلطی می کردی! می خواستی دختر مردم و بکشی…

نعره ی آرتین بلند می شود: آره می کشمش… اون از روی زمین محوش میکنم… نمیزارم راست راست بگرده…

فریاد رامین بالا می گیرد: تو زده به سرت… حیوان شدی

صدای شکستن چیزی و عربده ی آرتین جیغ سارینا را بلند می کند: آره من حیونم… زده به سرم… نمی زارم این زنیکه آب خوش از گلوش پایین بره..‌ می کشمش…

جیغ و نفرین خفه ی مادر بزرگ سارینا به خودش، صدای پسرهایش را قطع می کند: بس کنین… خدایا من و بکش و راحتم کن…

سارینا بیشتر به گردنم می چسبد و می لرزد.
برای آرام کردنش ترس ها و نگرانی هایت را مهار می کنم و لب می گشایم: هیششش… آروم باش فدات شم… طوری نیست.

رامین وارد پذیرایی می شود و پشت سرش مادرش می آید: صد بار گفتم نگو بیاد! گفتم این پسر زده به سرش… کار دستمون میده…

رامین عصبی با صورت قرمز، سمت مادرش می چرخد: بس کن مامان… نزار بی احترامی کنم! هر چی میکشیم از صدقه سریه شماست… خودت باعث این مصیبتی… منو بدبخت کردی به خاک سیاه نشوندی… بازم دست برنمی داری… مجبورم کردی کارهایی روکه دوست ندارم انجام بدم… خودت خواستی از هم بپاشیم…

مادرش روسری سیاه افتاده اش را روی موهایش می کشدو با گریه، گره اش را زیر گردنش سفت می کند: آره بگو…‌ بگو خودت و خلاص کن… بیا بزن تو گوشم… بگو مادری نکردی بگو…

رامین جلو می رود تا دل مادرش را به دست بیاورد: من غلط بکنم… آخه…

مادرش دستش را بالا می برد و اجازه ی بغل کردنش را نمی دهد. با گلایه می گوید: من صلاحتونو خواستم… گفتم جوونی از….

رامین شتاب زده دست روی بازوی مادرش می گذارد و مجال ادامه ی حرفش را نمی دهد: خیلی شنیدم… می دونم… می دونم

همان طور که سمت خروجی هدایتش می کند می گوید: شما بیا قرصهاتو بخور بعداً حرف می زنیم.

نگاهم را از این خانواده ی مجهول می گیرم‌ و حواسم را پی دختری بی دفاع و بی تقصیر که در آغوشم می لرزد، می دهم.
آرام دستانش را از گردنم باز می کنم و سویشرتش را از تنش بیرون می آورم: عرق کردی درش بیار…

اشک هایش قصد بند آمدن نداشتند.
میان گریه حرفی که می زند جگرم را می سوزاند. میشه… من و ببری… خونه خودت… دیگه نمی خوام… اینجا بمونم.

از سوز لحن بریده بریده اش آتش می گیرم.
سرش را روی سینه ام می فشارم و بی آن که اجازه دهم اشک های جگرسوزانه ام را ببیند، گریه سر می دهم.
به خاطر دل پردرد بچه گانه اش… به خاطر محبت و آرامشی که در خانه ی خود و کنار پدر و مادرش ندیده بود، به خاطر بی مهری. بی مهری که مجاب به رفتنش کرده بود، حتی رفتن به خانه ی منی که غریبه بودم و بی خانمان، می سوزم و آتش می گیرم.
زیرا درکش برایم زیاد سخت نیست. این طعم تلخ تر از زهر را چشیده و تجربه کرده بودم.
من با حسرت ها قد کشیده و ذره ذره از درون نابود شده بودم، شده بودم یک دختر ترسو، منزوی، افسرده و در نهایت مریض روانی و پر از حسرت…
اما در این سن، بعد هجده سال حسرت خوردن، از دکتر نجمه یاد گرفتم؛ صد بار شکست، بهتر است عمری حسرت خوردن است.
اگر تحمل می کردم، به قول دکتر و مادرم که هر روز برایم می گفت؛ شاید رشید دل به دلم می داد، شاید حاج بابام باورم می کرد شاید می فهمیدند حرف های حسین و زنش تنها یک اتهام واهی برای منفعت خودشان هست.

برای همین دلم نمی خواست با این حس ها سارینا قد بکشد و یک زهرای دیگر به وجود بیاید.
با صدای رامین از سارینا جدا می شوم: بلند شین ببرمتون بیرون یه هوایی بخورین.
اشک هایم را با برگرداندن صورتم با آستین مانتویم می زدایم.

سارینا سری به علامت نهی بالا می اندازد: من بیرون نمی رم… من می خوام برای همیشه برم خونه ی زهرا جون…

بازم حرفش را تکرار می کند و جگرم را خاکستر می کند و من جوابی برای قانع کردنش با این وضع آشفته ی درونم نمی یابم، مجابش کنم.
نمی داند من اگر سقفی برای خودم داشتم و امنیتی برایم مهیا بود، این گونه دربه در، لگد مال نمی شدم.
رامین برای بغل گرفتن سارینا کمر خم می کند که سریع تر از کنارش بلند می شوم تا تنم به تنش نخورد.
شاکی سارینا را توبیخ می کند: این چه حرفیه! دیگه نشنوم این طوری حرف بزنی ها… اینجا خونه خودته… گاهی بزرگترها باهم بگومگو میکنن، دلیل نمیشه بچه دخالت کنه و بگه از خونمون میرم.

رامین نمی داند با حرفش تکان شدیدی به منی که فراری بودم و بالا سرش ایستاده خیره اش مانده بودم، می دهد.
هر بار به گذشته می اندیشم به این نتیجه می رسم، شاید اگر می توانستم تحمل کنم تا حالا کنار رشید خوشبخت شده بودم.

سارینا بغ کرده خودش را در بغل عمویش جا می دهد: من دیگه این خونمونو دوست ندارم.

لبخند رامین هیچ تناسبی با حرف و وضع الانش ندارد: منم روزی دوست نداشتم اما فهمیدم رفتن زشت ترو خطرناکتر از خونمونه… پس بیا بغلم حرف بی ربط نزن که ناراحت میشم.

رامین مخاطب مرا قرار می دهد: زهرا جونش سارینا بره با مامان بزرگش یه دوش بگیره سرحال بشه برگرده… چطوره.

تلخ خندی بر لبانم می نشانم: خیلی خوبه…

رامین دور می شود و من زانوهای بی توانم را برای افتادن روی مبل، تا می زنم.

صورتم را بین دستانم می پوشانم و به دنیای پر از سختی فکر می کنم.
سختی و مصیبتی که برای همه هست اما با تفاوت های باور نکردنی!
تا حالا تجربه ام شهر به شهر، کوچه به کوچه این را برایم ثابت کرد؛ در این دنیای وانفسا همه به گونه ای زندگی شان را سپری می کنند اما با دشواری ها و فرازو نشیب های بزرگ وکوچک، می روند تا خودشان را به راهی که آخرش، یک وجب زمین در دل خاک است، برسانند.
تنها چیزی که همراهمان تا آخرت به دوش می کشیم و زیر خاک ها هم می بریم، نیکی و بدیست.
اعمال خوب و بد؛ پاکی و پلیدی که آخرتمان را مثل این دنیا تیره و تاریک کند یا سرسبز و گلستان.

با حس نشستن کسی کنارم، دستانم را از روی صورتم برمی دارم.
رامین با نگاهی غم گرفته، نگاهم می کند.
تلخ و نگران دستش را برای لمس صورتم بالا می برد: متاسفم.

سرم را عقب می کشم و تبسمی تلخ روی لبهایم می نشانم: اشکالی نداره.

دستش پایین می افتد و غمگین می گوید: اگه می دونستم آرتین این طوری میکنه نمی زاشتم مریم بیاد… فکر کردم آروم شده… دیشب کلی باهاش حرف زدم. نصیحتش کردم… گفتم مریم هم بلاخره مادره آهش دامنمون رو میگیره..‌ کمی آروم شد بود. نمی دونن چرا امروز این طوری کرد! اصلا باورم نمیشه داشت میکشتش…

چیزی نمی گویم چون حرفی برای گفتن نمی یابم.

سر می چرخاند و از گوشه چشم نگاهم می کند: لابد داشتی جداشون می کردی که این بلا سرت اومده.. نه!؟

سری تکان می دهم و نگاه از نگاهش می گیرم.
راست می نشیندو کاملا سمتم می چرخد: چرا بحثشون شد! اصلا آرتین چرا بهش حمله کرد؟

از سوالش از نزدیکی بیش از حدش متعجب سر بالا می گیرم: نفهمیدم چی شد.

واقعا هم نفهمیده بودم چی شد و اصلا چه اتفاقی افتاد! هنوز در شوک کار ناگهانی آرتین مانده بودم!
دست رامین بالا می آید و تا به خودم بجنبم روی گونه ام و انگشت شصتش گوشه ی لبم، می نشیند.
از سردی دستش منجمد می شوم! گویا این دو برادر خدا و پیغمبر حالیشان نمی شد چه برسد به محرم و نامحرم! نبودن فهم و شعورشان که جای انکار نداشت.
کار رامین برای اولین بار شوکه نه، لمسم می کند! چنین انتظاری که اصلا ازش نداشتم!

صدایش به خودم می آورد: اوخ اوخ… خدا بگم چیکارت نکنه آرتین….

گردنم به حرکت در می آید برای کشیدن سرم به عقب که حضور ناگهانی آرتین، دنیا را روی سرم ویران می کند.

چشمان دریده و فک زاویه گرفته اش نفسم را بند می آورد.
بعد تنشی که هنوز آرام نگرفته بود، دیدن این برخورد رامین، رنگ سرخ آرتین را تیره تر می کند.

قدمی که با لحن کینه توزانه به جلو می گذارد دست رامین را پس می کشاند: همتون یه جنسین..‌ کثیف و زالو سفت…

نگاه بدبینانه اش به من همیشه بداقبال است!
رامین عصبی برمی خیزد: آرتین حرف دهنتو بفهم…شروع نکن…

آرتین که آماده حمله پا به داخل پذیرایی گذاشته بود، گردن می کشد: نفهم چی میشه… اصلا مگه تو کارو زندگی نداری… چرا گم نمیشی سر کارت؟

آرتین واقعا به سرش زده بود. رامین پوفی می کشد و با پوزخندی عصبی سری می چرخاند: تو حالت خوش نیست.. بهتره…

آرتین صدایش بالا می رود: خودت چه مرگته… چرا سنگ مریم و به سینه می زدی… چرا داشتی دنبالش می دویدی!؟ هان…

رامین با خشم آرتین را که مقابلش قد علم کرده به عقب هول می دهد: اگه دیونه ای! برو تیمارستان…

آرتین بازویش را چنگ می زند! دهانش باز نشده مادرشان سر می رسد: آرتین!؟

نگاه متعجب ولحن وحشت زده ی مادرشان، دست آرتین را از دور بازوی رامین باز می کند.
رامین از دیدن مادرش قوت قلب می گیرد: خل شده… زده به سرش… میگه چرا رفتی دنبال مریم…

مقابل نگاه متحیر مادرش، پوزخند عصبی و صدا داری می زند: فکر کرده منم مثل خودش اون قدری بی رحم شدم که یه مادر و خفه کنم.

آرتین نعره می زند: کلمه مادر لفظ جلاله ست… به اون زنکیه فاجر نچسبون.

مادرش داد می زند: آرتین درست حرف بزن…

آرتین با دستانی که از خشم می لرزد سمت مادرش باز می گردد: شما دخالت نکن مادر من… شما از همه چی بی خبری…

رامین جری تر می شود: از چی بی خبره… هان… چی … بگو ما هم بدونیم..

مادرش دست چروکیده و لرزانش را دسته ی مبل تک نفره می گذارد و با آهی پر درد، رویش ویران می شود: خدایا دیگه بسمه… دیگه نمی کشم…

آرتین از بین دندان هایش روی صورت رامین که مقابلش ایستاده است، می غرد: تو مغز نداری… تو جای من نیستی… نمی فهمی این موجوداتی که بهشون دل سوزونی…تو و امسال تورو از ریشه می سوزونن.

انگشت اشاره اش به من بود و نصیحت و چشم های پر خشمش سمت رامین.

رامین پوزخندی می زند: شرو ور به هم نباف… تو به همه بدبین شدی..‌ ببین دختره بدبخت و به چه روزی انداختی… خوب طرف حسابت زنت بود. این بیچاره رو چرا زدی!؟

نیشخند آرتین، رامین را بهت زده می کند: چیه نتونست از راه به درت کنه…

رامین خشکش می زند! منم که جای خود دارم. روی مبل وا می روم و از اتفاقی که مسیرش سمت من باز می گردد، از درون خراب می شوم.

آرتین بدون نگاه های شوک زده ی مادر و برادرش، سمت من می آید و بازویم را چنگ می زند: نمی زارم پای یکی دیگه به کل زندگیمون باز بشه… سارینا این و نمی خواد!؟ خوب حرفی ندارم. تا موقع رفتنمون صیغش می کنم و نمی زارم زندگی تو هم به گند کشیده بشه…

رامین و مادرش با چشم های گشاد شده و دهانی نیمه باز نگاه می کنند و منم که مثل بدبخت ها با این حجم بزرگ ناباوری پشت سرش کشیده می شوم.

مثل یک کابوس، خواب و خیال، رویا، داستان، هر چیزی جز حقیقت که می توانم اسمش را بگذارم. حقیقتی که من با وجود مغز بیمارم که ازش رنج می بردم و نمی توانستم خوب شوم، به جلو کشیده می شوم.

وسط حیاط بازویم را برای روشن کردن سیگاری رها می کند.
مغز یخ بسته ام آب می شود از سرنوشتی که در انتظارم است به خود می آید!
برمی گردم و با تمام توانم می دوم.
صدای پایش را می شنوم اما جرأت برگشتن نمی کنم!
قلبم از ترس داخل دهانم می آید. دستم برای باز کردن قفل در می لرزد!
خدا را از اعماق وجودم صدا می زنم!
در را کامل باز نکرده کمرم اسیر دستان پر قدرتش می شود!
جیغ درد دارم از حنجره برنخواسته، دستش روی دهانم می نشیند: هیسس…

بغلش بلندم می کند و مرا تا ته حیاطی که حالا می دیدم یک باغ بزرگ پشتش پنهان شده است، می کشاند.
اشک هایم راهشان را می گیرند و روی دستش که جلوی دهانم را گرفته است، می ریزند.
تقلا می کنم و بیشتر در آغوشش فشرده می شوم!
می ایستد. صدای ضربان قلب خودش بیشتر از قلب پر تپنده ی من شنیده می شود.
صدایش پشت گردنم و کنار گوشم؛ هراسم را بیشتر می کند: دستمو می کشم… ولی قسم می خورم اگه جیکت در بیاد؛ همین جا دفنت کنم… خفه میشی و به حرفام گوش می کنی… فهمیدی!؟

مقاوم فقط برای رهایی سری به فهمیدن تکان می دهم.
جز گوش دادن کاری ازم ساخته نبود‌ می دانستم زیاد تقلا کردنم کار دستم می دهد.
آرام دستش را از روی لبانم کنار می کشد، اما رهایم نمی کند.
میان بازوهایش سمت خود می چرخاند.
نگاهش قفل نگاه لرزان و گریانم می گوید: چشمات سگ داره… بدذاتن… با این سن کمت می تونی شیطون و درس بدی… وای مشکل اینجاست که من نمی زارم.

نفسم از داغی نفسش می رود. حرف هایش اخگری بر دل شکسته ام می شود.
قفل نگاهم در نی نی چشم های که نفرت درش موج می زند، می ماند!

تصویر گریان خودم، در سیاهی چشم هایش بزرگتر می شود؟
حلقه ی دستانش را محکم تر می کند و بدن استخوانی ام را به تن ورزیده اش می چسباند. با تمسخر نوک بینی ام را می بوسد. عمیق و طولانی.
آرام سرش را عقب می کشد: میبینی… می بوسمت، بغلت می کنم. دستتو می گیرم بدون هیچ حس لذتی… هیچ گونه احساسی… چون ارزشی برام نداری. چون کنارم یک دختربچه ی لوس و بی عقلی… چون من جای پدرتم… اما برای رامین، رامین خطرناکه چون خیلی کم سنِ… بی عقله، مثل خودت. همه چیز و فقط در چشم می بینه.

فلج شده با مغزی مختل، دلی آشوب، به چشم های مصممش زل می زنم.
دستانش آهسته از دورم باز می شود: پس اگه عقدتم کنم، هیچ تهدیدو ترسی از جانب من برات نیست… چه برسه به یه صیغه ی یه ماهه. من صیغت میکنم تا رامین و ازت دور کنم.

مغزم به کار می افتد و با تقلا از دستانش جدا می شوم: لازم به آن کارا نیست. من خودم همین حالا از اینجا میرم… اصلا از این شهر میرم.

آرتین با ریشخندی بر لب، جلوتر می آید: دِ نشد… من از اولم گفتم تا ما نرفتیم تو حق نداری پاتو از این خونه بزاری بیرون… برای همین بعد از ما و روزهای تنهاییت وجبران حقوحقوقت، یه خونه با مقداری پول، پشت صیغه نامت می زنم که بعد رفتن ما زحمت پیدا کردن و آوار شدن میون یه خونواده برات نباشه، راحتتر بتونی فکر کنی.. شاید تونستی مثل آدم، مثل یک خانم باوقار و متین زندگی کنی… چطوره؟

خرد شدن و تکه تکه شدن قلبم را بارها و بارها شنیده بودم، اما فکر کنم این صدای ناهنجار قلبم طوری بود که صدایش را کل دنیا، حتی خود آرتین می شنود که قدمی جلوتر می گذارد. نگاهش رنگ می بازد و لحنش تغییر می کند: من به خاطر خودت می گم… دلم به حالت می سوزه…. احساس می کنم زیاد نمی تونی بد باشی، می تونی…

به اوج انفجار می رسم و با دو دست محکم و غافلگیرانه تخت سینه اش می کوبم. طوری که قدمی عقب می رود: عوضی خودتی… خودت کثافتی… خودت…

دستش با خشم برای سیلی زدن بالا می رود که از ترس خفه می شوم و با دو دست سرم را بغل می گیرم!
دیگر کل بدنم، علل خصوص سرم، از ضربه دیدن واهمه داشت.
فرود نیامدن دستش روی سرم انتظارم را به پایان می رساند. گریان دستم را برای دیدنش ذره ای کنار می کشم!

دستش در هوا معلق، بهت زده نگاهم می کرد!
از واکنشم خجالت نمی کشم. چون خودش و امسال خودش باعث این وضعیت و عکس العمل های من هستند.
راست می ایستم و دستانم را از حصار سروصورتم کنار می کشم.
میان گریه می خندم: چیه… خیلی ترحم برانگیزم… خیلی ترسوام…

خنده ای جنون آورم دستش را مشت محکمی کرده، پایین فرود می آورد.
با دست اشک های بیزار کننده ام را پس می زنم و ادامه می دهم: توو هم جنسات باعث این زندگی نکبتی من شدین… تو و امسال تو ازم چنین شخص نفرت انگیزی ساختین… تو هم میخوای دخترتو مثل من به بار بیاری. یک ترسو. بزدل. ناچیز. نفرت انگیز… اون قدر دل و شو آب کردی که از سایه ی خودش هم وحشت میکنه… من به خاطر دخترت اومدم تو این خراب شده، اومدم تا یکی مثل من نباشه… اما می بینم اشتباه کردم. تو هم جنسات عوضی و نفرت انگیزترین موجودات روی زمین هستین… حالم ازتون بهم می خوره…

فغان دلم، دیوانگی غلیان گرفته ی نیمه ی بیمار مغزم، مسرت بخش عمل می کند و دست و پای آرتین را از گاردی که گرفته بود، باز می دارد.
با گریه عقب عقب قدم برمی دارم.
تعجب و رنگ نگاه آرام گرفته اش دلگرمم می کند، برای برگشتن و دور شدن.
برمی گردم؛ قدم از قدم برنداشته، دستم کشیده می شود.
طوری که مستقیم به آغوشش پرتاب می شوم. محکم سرم را به سینه اش می فشارد و ملودی صدای رنگ باخته اش گریه ام را بند می آورد: برای همین میگم حیفی… بچه ای… پاکی… مثل سارینای خودم… دلم برات می سوزه. می خوام کمکت کنم… می خوام نزارم حیف بشی.

گوش هایم سوت می کشند! گویا آرتین هم مثل من اختلال شخصیتی داشت! یک بار می خواست سربه تنم نباشد به دقیقه هم نمی کشید، رنگ عوض می کرد و مرا دخترش می دید و برایم محبت می ورزید.
تا بفهمم از سینه اش جدایم می کند و صورتم را با دو دست قاب می گیرد.
کمی سمت صورتم خم می شود و آهسته می گوید: بزار کمکت کنم؟!

تأییدیه ی داخل چشمانش مهر می شود و بر گفته هایش فرود می آید.
ادامه می دهد و من باورش می کنم: ما دو هفته اینجاییم. فقط دو هفته… تو این دوهفته می خوام کمکی برات بکنم. یه خونه ای که حقته بابت زحماتت، به نامت کنم. من خوبی رو زیر پا نمی زارم؛ می دونم تو در حق دختر من خوبی کردی.. برای همین صیغت می کنم رامین بشینه سرجاش؛ اونم فقط به خاطر دلایل شخصی خودم… نمیخوام اینجا بمونه و پابند چیزی بشه. تو هم صاحب یه خونه میشی، بدون هیچ دردسری. آسوده معلمیت و ادامه میدی و سربار این و اون نمیشی… فقط بهم اعتماد داشته باش و بدون هیچ خطری برات ندارم.
.

با انگشت اشاره، روی گیج گاهش می کوبد و به تلخی می گوید:
فقط اینجا خرابه… گاهی افسارش از دستم در میره…‌ وگرنه من هیچ آسیبی بهت نمی رسونم.

تأثیر حرف هایش را روی صورت و نگاه مبهوتم می بیند و با تبسمی حامی بودنش را اعلام می کند.
می رود و بی چون چرا هم قدمش می شوم. عقلم را نمی دانم اما دلم گواه بد نمی دهد و امیدوار پشت سرش راه می افتد.
شاید هم زیادی گیج می زنم! نمی دانم؛ شرایطم را نمی توانم توصیف کنم!

مکالمه اش را می شنوم: هماهنگ کردی؟ الان اونجاست؟… نمی خوام مشکلی باشه کیوان!

گوش هایم می شنود، مغزم تجزیه و تحلیل نمی کند. چون حرفهای زیادی در داخل جمجمه ی سرم مثل گردباد در خود پیچ و تاب می خورد اما چیزی را نمی تواند بیرون بکشد و معنی مفهومش را هجی کند!

خودم را کنار آرتین، روبه روی آخوندی جوان می بینم. نگاه موشکافانه و ابروهای به هم پیوسته اش موقع تکرار آیه های عربی که برای اولین بار می شنیدم، نفس های آرتین را تندو عصبی می کند.
گفتن مهریه ای که آرتین برایم تعیین کرده بود و با مبلغی که آرتین می گوید، آخوند را بیشتر شوکه می کند!
عصبانیتی که نتوانست با اتمام کارش در دلش نگه دارد و چیزی بروز ندهد.
مقابل میز آخوند می ایستد و از بین دندان های کلید شده اش کلمه به کلمه می گوید: این دختر جای دخترمه… معلم دخترمه… برای این که برادر کوچیکمو ازش دور کنم این کار و می کنم… برای اینکه سقفی بعد رفتن من داشته باشه، این کارو می کنم. لازم نیست مثل قاتل ها بهم نگاه کنی…

آخوند بیچاره لام تا کام حرفی نمی زند. آرتین ورقه ی صیغه نامه ی روی میزش را چنگ می زند و پر از خشم، دستم را می گیردو از در بیرون می رود.
هاج وواج سوار ماشینش می شوم.
روز و شب زود گذر می کند تا مرا از سرگشتگی نجات دهد.
پشت میز هفت سین می نشینم و خیره به سفره ی پر برکت، دستانم را زیر میز در هم قلاب می کنم.
از دیروز لام تا کام حرفی نزده بودم. شوک عجیبی که هنوز نتوانسته بودم در مغزم هلاجی کنم. کاری که برای درست بودن و نبودنش قادر به هیچ گونه تصمیم گیری، نشده بود.
واکنش مادر آرتین از دیدن صیغه نامه و الم شنگه ای که به پا کردو حرف های بدی که بهم زد را نمی توانستم فراموش کنم، دقیقه به دقیقه اش مثل کابوس برایم گنگ می گذشت.
شب را تا صبح کنار سارینا، پلک هایم به هم نزدیک نشد.
آرتین از دیروز خانه اش بازنگشته بود.
از بوی عرق خودم حالم به هم می خورد. اولین روز سال و پشت میز هفت سین، بدون هیچ استحمامی در خود جمع شده بودم.
نگاه های بغ کرده و گاه گدار سارینا به صورتم، نتوانست بند قفل شده ی زبانم را باز کند.
خودم را در ورطه غوطه ور می دیدم!
صدای سینما خانگی روشن داخل پذیرایی که کل یک دیوار را گرفته بود و من برای اولین بار بعد این مدت می دیدمش، متحیرم نکرد. چون دنیا و اطرافش را نمی دیدم و فقط موج عظیم باورنکردنی ها را مشاهده می کردم.
صدای موزیک، فرا رسیدن سال جدید و به پایان رسیدن دقیقه های سال کهنه هم، ذره ای دلم را باز نکرد.
نگاهم به قرآن کریم جلوی آینه، حتی نمی توانم لب برای دعا بگشایم. یک حس غریبی داشتم. تهی بودن، پوچ، معلق میان زمین و هوا…
صدای در، نگاه سارینا را عقب می کشاند.
شاید در این کره ی خاکی تنها دختری نباشد که از دیدن پدرش به جای شادی و خندیدن غمگین می شود و اخم می کند.
موهای ژولیده و وضع آشفته ی آرتین دلگرمم می کند که من تنها کسی نیستم که بدون حمام و با وضع ژولیده پای سفره ی هفت سین نشستم.
بی آن که برای شستن دست و صورتش برود مستقیم پشت میز و روی صندلی جاگیر می شود.
تیک تاک ثانیه های آخر سال کهنه بلند می شود.
رامین است که دست به دعا می گشاید و دستان سارینا را برای دعا کردن بلند می کند: دعا کن.. منو هم یادت نره دعا کنی ها وروجک.

سارینا با خنده و محبت سری تکان می دهد.
آرتین پلک روی هم می بندد و دستاش لبه ی میز مشت می شود.
چشمم به قرآن منتظر ترکیدن بمب سال جدیدی هستم که نمی دانم داخل این بمب پرو پیمون چه چیزهایی انتظارم را می کشد.
شروع سال جدید لبخند را تنها مهمان خانه دل سارینا و رامین می کند.
همدیگر را بغل می کنند روی هم را می بوسند.
رامین سارینا را رها می کند و رو به من می گوید: زهرا خانم سال نو مبارک.

سارینا با شادی اجازه نمی دهد تلاشی برای جواب دادن رامین کنم:
زهرا جونم سال نو مبارک…

با صدای عقب کشیده شدن صندلی آرتین روی پارکت ها و برخاستن سریعش، پاسخ مهربانی سارینا را هم نمی توانم بدهم.
آرتین دست داخل جیب بغل کت سیاه رنگش می کند و سه پاکت بیرون می کشد.
از پشت میز بیرون می آید و پشت سر سارینا می رود.
خم می شود و بوسه ای بر روی سرش می زند: سال نوت مبارک دخترکم.

سارینا چشمانش می خندد و برای دیدن پدرش سرش را بالا می گیرد.

آرتین پاکت اولی را دست سارینا می دهد: اینم عیدیت.

سارینا با لبخندی تشکری می کند و پاکت را از پدرش می گیرد.
تشکری که کاملا غریبانه و رسمی است. نه احساس شیرین پدرو فرزندی. نه حس شادی و لذت. بدون احساس و کاملا بی تفاوت.

پاکت دومی را سمت رامین می گیرد.
رامین صندلی اش را عقب می راند و از پشت میز خارج می شود. دستانش را برای بغل گرفتن آرتین باز می کند.
آرتین مردانه رامین را بغل می گیرد: عیدت مبارک.

رامین گرفته و ناراحت لب می زند: من و ببخش داداش… حلالم کن

آرتین که نیم رخ صورتش کاملا در دید من قرار دارد، تلخ خند غمگینی می زند: تو باید ببخشی، نه من.

بی تفاوت نگاه می کنم به این احساس کاملا بیگانه ی دو برادر.

آرام پشت رامین می زند و رهایش می کند.
نوبت به من می رسد.
پاکتی سمتم می گیرد.
نگاهم را بالا می گیرم. بی حس و بی احساس.
بی تعامل پاکت را روی میز می گذارد: حقوقته.
از نفرت نگاهم حرف دلم را می فهمد.
می خواند از خودش و از عیدی که می خواهد بدهد متنفرم. به دادن پول و حقوقی می گوید خوب واقفم. خوب می دانم حقوقی در کار نیست و من حقوقی ندارم. از حقوقم بیشتر بابت صاحب خانه ام داده است و این تنها یک ترحم بیزار کننده است و به رخ کشیدن خودش و ثروتش.

از میز فاصله می گیرد: رامین من میرم دوش بگیرم خیلی خستم.

قبل این که زیاد دور شود رامین می گوید: داداش من و سارینا می ریم خونه ی مامان. منتظرت بمونیم؟

آرتین با غم محزون در لحنش یک کلمه می گوید: نه.

هفت سین با آن همه برکتش دست نخورده ماند و لبخندی که سال جدید هم لبان هیچ کدامشان را برای لبخندی، نگشود.
رامین و سارینا دیدن مادرشان می روند و منم با دلی پر سمت، امام زاده حرکت می کنم.
اصرار رامین را برای رساندن نهی می کنم.
می روم مثل همیشه فرج قفل دلم و چاره ی دربه دریم را از خودش بخواهم.
این طور هم می شود. قفل مغزم گشوده می شود و تکان شدیدی که خدا و انبیا اش به مغز یخ زده ام می دهند، پاهایم را سمت خانه ی آرتین می کشاند!
پاهایی که این بار برای جنگ آبرو و حیثیت؛ مردن برای اعتقادات پیش می برند.
من نامزد رشید بودم. با این که الان فکر می کنن من مُردم، باز هم هنوز در دل و روحم، خودم را شرعا و قانونن عقد کرده ی رشید می دانم. نباید اجازه می دادم آرتین چنین کاری با من بکند، نباید اجازه می دادم با ترساندنم بر روی اعتقاداتم آوار شود. هر طور شده باید مانع این کار می شدم.
حتی اگر نیتش خیر هم باشد، باز هم من باید مانع می شدم.
ترمز بی آرتی تکانی به مغزم می دهد: تو فقط شیرینی خورده ی رشید بودی… عقد رسمی در کار نبود زهرا… بی خودی خودت و تو دردسر ننداز… تو محرم دو ساله ی رشید بودی که اونم تو اون دو سال نفرتش و به هر نحوی برات نشون داد. الان هم صد درصد باطل شده رفته، پس بزار آرتین کمکت کنه، هر چند صیغه ای اما این یک شانس دوباره ست برات تا سر پناهی داشته باشی….
تا حالا هم یقین داشته باش بچه دار هم شدن. پس این طوری به خودت ضرر می رسونی.

با پس پس بی آرتی و باز شدن درهایش پایین می روم.
من نمی توانم این صیغه را بپذیرم! اگر اون محرمیت تا حالا باطل شده باشد باز هم من نباید چنین خطبی می کردم صیغه یعنی بدبختی… یعنی بیچارگی…

نمی دانم کی دستم روی زنگ آیفون نشست و قصد سوزاندنش را کرد.
در با تیکی باز شد.
قدم هایم مثل یک بوران خطرناک به جلو می رفت، بدون آنکه به عاقبت و اتفاقی بی اندیشد!

آتش درونم به قدری هست که اگر نتواند کس دیگری را بسوزاند خودم را خاکستر کند!
قدم هایم دویدن مضطربانه است! قلبم خشمگین می زند؛ پر درد و بیچاره مانند!
نتوانسته این شکل آمدنم را هجی کنم، فقط می رفتم نفت شوم و آرتین را نه؛ ریشه ی خودم را بخشکانم.
چون زورم به آرتین نمی چربید. رفتنم تنها خودم را نابود می کرد اما می رفتم نابود شوم به جای ماندن و بی آبرو شدن…
آرتین جلوی در ورودی نمایان می شود. موهای خیس نم دار و چشم های سرخ به خون نشسته اش، فرقی به حالم نمی کند.
لباس خانگی ساده و بی رنگ و روی سیاه رنگش، دلم را هم به وحشت تنها بودن در خانه اش، نمی اندازد.
رفته بودم فغان کنم. روبه رویش نرسیده فریاد می زنم: عوضی… کثافت… تو به چه حقی من و صیغه کردی… منی که نامزد دارم هنوز متعلق به یکی دیگه ام… چطور همچین غلطی کردی!

پلکش می پرد و دهانش باز می ماند: چی؟!

تعجب و لحن فریاد گونه اش، حرفی را که عقلم بی ملاحظه شده از دهانم بیرون پرانده است را نمی تواند جمع و جور کند: هر چی… من هیچ کوفت و زهرماری ازت نمی خوام… دست به خیری تو بخوره تو سرت… اون کاغذ لعنتی رو بده… می خوام جلوی چشمان آتیشش بزنم…

ابروهایش به هم می پیوندند و با یک حرکت بازویم را می چسبد و داخل خانه می کشاند: اولا صدات و ننداز رو سرت… ما اینجا ابرو داریم… دوماً چه زری زدی!

بیشتر فغان می کنم و بازویم را محکم از بین انگشتانش بیرون می کشم: تو آبرو داری… تو… ابروت بخوره تو سرت… ابرو داشتی من نفهم، من مریض و تو عمل انجام شده قرار نمیدادی..‌ زود باش اون کاغذ لعنتی رو بده…

جیغم گلوی خودم را می آزارد.
متعجب و بی حرف ماندن نگاهش، جری ترم می کند: مگه کری… میگم اون کاغذ لعنتی رو بده…

قدمی جلوتر می گذارد: چی داری میگی…آروم باش ببینم.

عقب می روم و با فریاد و لرزی که کل وجودم را در بر گرفته، داد می زنم: آروم نمی شم… تو آشغال چیکار کردی باهام… تو بی‌ناموس یه دونه دختر داری… به قول خودت سنی ازت گذشته… جای بابامی.. چرا ازم سواستفاده کردی…

صورتش سرخ می شود و فریاد می زند: حرف دهنتو و بفهم… رو دادم بهت… چه سوءاستفاده ای… مگه بهت دست زدم! مگه کاری باهات کردم؟

متقابلاً فریاد می زنم: نفهم… می خوای دیگه چه غلطی باهام بکنی… می خوای ذره ذره بکشیم… خوب بیا بکش…

جنون و دیوانگی ام این بار جای شکر دارد.
چنگی به موهایش می زند و دور خود می چرخد: لااله الله… بر شیطون لعنت…

بی گمان این بار تیمارستانی می شدم. سمتش حمله می کنم و محکم روی سینه اش می کوبم: لعنت به تو… لعنت به همتون… خودت شیطانی…

تکان شدیدی می خورد. مشت های بعدی ام که می رود روی سینه اش فرود بیاید را در هوا می گیرد: بس کن…

فریادش تنها یک ثانیه ای خفه ام می کند! خودم را آخر خط می دیدم و قادر به ترسیدن هم نبودم. گویا این بار مغزم بد جوری ضربه خورده بود و قفل شدیدی کرده بود.

تقلایم را برای بیرون کشیدن مچ دستانم که در حال خرد شدن بودند، دیوانه تر می کنم:
ولم کن… آشغال… نامرد کثافت…

یکی از دستانش را از دور مچم باز می کند و دست راستم را سمت پذیرایی می کشاند.
قدرتم برای پس کشیدن دستم ببیشتر می شود و جیغم بلندتر: ولم کن..‌. عوضی دستم و ول کن.

وسط پذیرایی پرتم می کند.
با باسن محکم روی پارکت ها می خورم و آخ و جیغم بالا می رود.

نعره می زند: مگه صیغه نامه رو نمی خواستی… صبر کن الان خودم پارش می کنم…. لیاقت نداری… همتون بی لیاقتین…

با انزجار از روی زمین کنده می شوم و
منتظر به دستش که کتش را از روی دسته ی مبل ها چنگ می زند، نگاه می کنم.
کاغذی از جیب کتش بیرون می کشد و با رنگی کبود و فریاد بلند مقابل صورتم برمی گردد: این می خواستی! آره؟… بیا زحمتش و هم خودم می کشم.

جلوی چشمانم پارش می کند و ریز ریز روی صورتم می کوبد: حالا گمشو… گمشو پی هرزگیت… شماها لیاقتتون همینه، باید بمون زیر پا له بشین… فقط به درد زیر خواب بودن می خوردین… همتون آشغالین…

کپ می کنم. حرف هایش تکانی شدیدی به دلم می دهد.
جوابش را نمی دهم و با نفرت از کنارش می گذارم.
به در نرسیده دستم گرفتارش دستش می شود.
از بین دندان هایش می غرد: این طوری بری زیاد خوش شانت نمیشه…

رنگم می پرد اما فغان درونم اجازه ی غلبه ی ترس به خشمم را نمی دهد. تقلا می کنم: ولم کن….

از بغل پله های منتهی به طبقه بالا می گذرد و دری را باز می کند: نه دیگه… اول باید عوضی بودنمو بهت ثابت کنم بعد بزارم بری…

قدرتم بهش نمی رسد و فقط می توانم جیغ بزنم: ولم کن کثافت عوضی چیکارت داری…‌ ولم کن…

چند پله ی رو به پایین را تند تند پایین می رود.

از دیدن استخری بزرگ سنگ کوپ می کنم.
دستم را محکم رها می کند که درست لبه ی استخر به زور متوقف می شوم.

بلند داد می زند: می خوام ببینم چطور شناگری هستی!…‌ فکر کنم خیلی ماهر باشی نه!

بهت و زده و سرگردان نگاهش می کنم! زده بود به سرش!
دستانش را پشت، روی کمر قفل می کند و سمتم می آید: می خوام بهت ثابت کنم اون صیغه فقط و فقط به خاطر کمک بود و هیچ گونه برام ارزشی نداری…
حتی اگه لخت هم باشی…

تا بفهم با دست محکم تخت سینه ام می کوبد!
تعادلم را از دست می دهم و داخل استخر پرت می شوم.
لعنتی… شنا بلد نبودم. تو عمرم استخر نرفته بودم. دست و پا می زنم و بیشتر ته استخر فرو می روم.
نمی دانم عمقش چقدر است! دستانم قدرتشان را از دست می دهند و بی حال پاهایم کف استخر را لمس می کنند. پلک هایم روی هم می افتد که پریدنش داخل استخر را می بینم.
دستش دور کمرم حلقه می شود و بدن شل شده ام را بالا می کشد. به سرفه می افتم و سینه ام می سوزد.
صدای بم و پر کنایه اش، دیوانه ام می کند: شنا هم که بلد نیستی… فقط یاد گرفتی خراب شی تو زندگی مردم… یا ذاتتون همینه.

روانی می شوم و خفه شدن از یادم می رود. با پا محکم به شکمش می کوبم و دست و پا می اندازم. کف دستم روی صورتش فرود می آید.
دستانش از دور کمرم باز می شود و دوباره زیر آب فرو می روم.
دست و پا زدنم بی فایده می شود. نامرد عوضی این بار از قصد نجاتم نمی دهد و فقط نگاهم می کند.
داخل چشم هایم می سوزد. ریه هایم پر آب می شود و نفسم می رود که برود که دستانش را دورم احساس می کنم.
بی حال گردنم روی شانه ام خم می شود!
دستانش دور کمرم می پیچد. فشاری که به شکمم و کمرم وارد می کند به سرفه می افتم و آب از دهان و دماغم بیرون می زند.
بیرونم نمی کشد منتظر نگاهم می کند تا نفسم سرجایش برگردد.
آرام زمزمه می کند: تبیه شدی یا بازم می ری زیر آب!…

ناخواسته از روی ضعف دستانم دور گردنش حلقه می شود!
می گویند جان شیرین است. با این همه بلا، اگر هم شیرین نبود باز هم از مردن می ترسیدم.
لحظه ای نگاهش در نگاه بی حالم قفل می شود.
دستانش از دور کمرم باز می شود!
از ترس خودم را بیشتر بالا می کشم و حلقه دستانم را دور گردنش صفت تر می کنم.
با تک سرفه هایی که کل ریه هایم را می سوزاند ترسیده لب می زنم: تو رو خدا… من شنا… بلد نیستم….

در کمال ناباوری دکمه های مانتویم را باز می کند!
حیران با چشم های گشاد شده یکی از دستانم را از دور گردنش بر می دارم و روی دستش می گذارم!

محکم دستم را پس می زند: گفتم می خوام بهت ثابت کنم اگه جلوی چشمام لختم باشی… برام فرقی نمی کنی.

وحشت زده جانم را رها می کنم و پی آبرویم می روم! دستانم را از دور گردنش باز می کنم و محکم پیش می زنم!

زیر آب فرو می روم‌ و پشت سرم زیر آب می آید.
زیر آب دست و پا می زنم و اما زورم بهش نمی رسد، مانتویم را از تنم بیرون می کشد.
گریه ام را زیر آب و آرزوی مرگم را کسی نمی شنود!
شرم وجودم را آتش می زند. تا حالا هیچ نامحرمی مچ دستم را هم ندیده بود، چه برسد….
دلم خون گریه می کند.
از کمرم می گیرد و روی آب می کشد.
تقلا می کنم برای ماندن زیر آب و خفه شدن.
دستم پایم را قفل می کند، خیلی راحت روی آب نگه ام می دارد.
قوت قلبی که برای نریختن اشک هایم جمع کرده بودم یک جا فوران می کند و به گریه می افتم.
حجب و حیا اجازه نمی دهد پلک از روی هم بردارم و نگاهش کنم.

بی رحم نجوا می کند: بهت ثابت شد… دیدی فقط بی خودی تقلا می کنی… اگه بخوام هر کاری می تونم بکنم…

بیرون استخر شنا می کند. بازهم تلاشم برای بیرون نرفتن، بی فایده می ماند.
بین بازوهای پرقدرتش واقعاً یک بچه بودم.
صدای عصبی اش، پشیمان می شود: خودت مجبورم کردی … خیلی نفهمی… دختری به احمقی تو، تو عمرم ندیده بودم.

با هولی که می دهد اگر چشم هایم را باز نمی کردم با کله به دیوار می خوردم.
گویا خودش از کارش شرم می کند. چشم می دزدد و فریاد می زند: لعنت به تو‌.. لعنت به همتون…

از دور شدنش و دیدن دوش مقابلم، چشمه ی اشکم جانسوس تر و بلند تر می شود.
با کوبیده شدن در از رفتنش مطمئن می شوم.
با دندان هایی که تلق تلق از ترس و سرما به هم می خورند، برای برداشتن لباس هایم سمت اسختر برمی گردم.
شالم را از کنار آب برمی دارم.
برای بیرون کشیدن مانتویم به اطراف استخر چشم می چرخانم.
از دیدن یک میله از پشت تاری دیدم، سمتش می روم و گریه کنان برش می دارم.
مانتویم را به زور بیرون می کشم و خوب می چلونم.
همان طور خیس تنم می کنم.
با صدای باز شدن در سریع شال خیسم را روی موهایم می اندازم.

ارتین با چشم های گشاد و لباس هایی که عوض کرده بود، سمتم می آید: چیکار می کنی!؟

بی توجه به بهتش، گریه کنان عقب عقب می روم: گشمو عقب… میخوام برم.

روی دست راستش لباس زنانه، دست چپش را برای متوقف کردنم بالا می برد: مواظب باش افتادی.

ترسیده می ایستم و به عقب باز می گردم: با دیدن دورغش برای متوقف کردنم، می خواهم برگردم که بازویم را می گیرد:
عجب زبون نفهمی هستی تو… با اون لباس های خیس که آب ازشون میچکه، می خوای کجا بری؟… بیا برو دوشت و بگیر اینا رو بپوش. لباس های مامانمه… الان رامین و سارینا پیداشون میشه.

دوباره زیر دوش حمام هولم می دهد و این بار در را می بندد: تا دوش نگرفتی بیرون نمیای…‌ زود باش تا آبروت نرفته… الان میان.

آبرو تنها چیز مانده برایم بود. ترس از بی آبرو شدن و تهمت شنیدن، دستانم را برای کندن لباس های خیسم و دوش گرفتن، پرسرعت می کند.
به زور اشک هایم را بند می آورم وگوشه ی در حمام مخصوص استخر را باز می کنم.
از گوشه ی در به بیرون نگاهی می اندازم. خالی بودن استخر حرکت دستانم را تندتر می کند.
با حوله ی سفید کوچک تند تند بدنم را خشک می کنم.
مجبور می شوم لباس های زیرم را خیس تنم کنم. شلوار سیاه که مجبور می شوم کمرش را گره بزنم تا از تنم نیفتد. مانتوی سیاه رنگ و روسری که تو تنم زار می زنند!
از جیب مانتوی خیسم مقدار پولی که داشتم و مچاله و خیس شده بودند را در می آورم.
همه جا را می گردم تا در دیگری برای رفتن وفرار پیدا کنم.
موفق هم می شوم.
در را آرام باز می کنم و از دیدن پشت ساختمان و حیاطشان خوشحال می دوم.
آرام از پشت دختر به در ورودی اصلی و سمت حیاط اصلی، سرک می کشم.
خالی بودن حیاط به قدم هایم انرژی می بخشد.
وقتی به ترمینال اتوبوس رانی می رسم تازه نفس آسوده ام را بیرون می فرستم.
نگاه های مردم و پوزخند و خنده های پر تمسخرشان را از دیدن لباس های گشاد و بزرگم به جان می خرم و از درون اشک می ریزم.
برای اولین مقصد به زور بلیطی تهیه می کنم. شانسم برای اولین بار یار می کند و قم محل زیارتی نصیبم می شود
می توانستم شب را حرم بگذرانم و روز را کار کنم.
همهمه ی مسافران، مردانی که بیشتر از خانواده بودند، کمی وحشت به دلم می اندازد.
خودم را دلداری می دهم.
تا اینجا آمده بودم و از این پس هم می توانم زندگی ام را سپری کنم.
داخل اتوبوس دو خانواده دلم را قرص می کند.
یک زن و مرد پیر و یک خانواده ی میانسال با سه پسر و یک دختر برای سپری این راه طولانی، آسوده خیالم می کند.
دختر دوازده ساله اش صندلی بغل دستی من جایگیر می شود.
پسر جوان کمک راننده از در اتوبوس بیرون آویزان می شود و با صدای بلند داد می زند: مسافرین جا نمونن… داریم راه می افتیم… مسافران اصفهان، قم…

بسته شدن در اتوبوس و راه افتادنش قلب پر تپشم را در جایش سکون می دهد.
پلک بر روی هم می فشارم نفس پر درد خسته ام را بیرون می رهانم.
بلاخره موفق شدم.

اتوبوس حرکت می کند و من هراسانِ زندگی جدیدی، در یک شهر غریب و جدید دیگر، پلک بر روی هم می بندم.
حرکت اتوبوس به دقیقه ای طول نمی انجامد که متوقف می شود.
به خیال این که را ناافتاده قصد پر کردن باک بنزینش را دارد، چشم باز نمی کنم.
دلم می خواهد دختر بغل دستی ام که به ورجه ورجه افتاده برای به حرف گرفتنم، ساکت شود.
صحبت ها و پچ پچ های بالا گرفته ی مسافران و راننده ای که بلند می پرسد: آقا چه خبرته! زده به سرت!؟…مجبور به فاصله دادن مژه های خسته وورم کرده ام از فرط گریه می شود.
از دیدن آرتین وسط اتوبوس کپ می کنم! پریدن رنگ و منقبض شدن عضلاتم را حس می کنم!
با همان اخم، بی اهمیت به حرف و نگاه‌های مسافرین، سمت صندلی ام می آید و دستم را برای بلند کردنم چنگ می زند.
دخترک بیچاره ترسیده سریع برمی خیزد و سمت مادرش می رود.
قبل این که فرصت تجزیه تحلیل شرایط را پیدا کنم، از صندلی کنده می شوم!
راننده با خشم و سماجت آرتین را مورد لحن توهین آمیزش قرار می دهد: انگار نمی فهمه… آقا مگه با تو نیستم!.

آرتین با خشم پسش می زند: گمشو عقب
دخترمه…

کمک راننده عقب می رود پچ پچ ها و حرف ها بالا می گیرد.
از حرف توپنده و قانع کننده ای که در دهانش همیشه آماده بود، شوکه نمی شوم. مدت هاست در شرایط سخت و به نفع خودش، دخترش نامیده می شوم.
آرتین با خشم از اتوبوس پیاده ام می کند.
از دیدن ماشینش جلوی اتوبوس قبض روح می شوم!
یعنی با ماشینش جلوی اتوبوس به این کندگی را گرفته بود!
شوک کارهایش به قدری هست که نتوانم به خودم بیایم.
قدرت تکلمم را از دست می دهم این بار آرتین مرز دیوانگی را رد کرده بود. این را از خرد شدن دستم میان انگشتانش می فهمم.
طوری مرا روی صندلی پرت می کند که گیج گاهم، به لبه ی در اثابت می کند.
این بار از کارش جریان الکتریسیته ی چند هزار ولتی عجیب از مغزم می گذرد تمام سیستم عقلانی بدنم را لمس می کندو مانع هر گونه واکنشم می شود.
این حجم سنگین به دور از کشش مغزم بود فکرش را هم نمی توانم در مغز نیم مثقالی ام بگنجانم، آرتین دنبالم آمده است فقط به خاطر برگرداندنم، آن هم به خاطر دخترش!
استارت می زند و با طوفان درونش که پره های بینی اش را به بازی گرفته است، راه را برای اتوبوس باز می کند.
وضع آشفته اش اجازه ی رانندگی نمی دهد. ماشین را کنار می کشدو خاموش می کند.
با چرخی که روی صندلی اش سمت من می زند خودکارا در خود جمع می شوم!
احساس می کنم این بار مراعات و ملایمتی درکار نیست و باید سکوت پیشه کنم.
می ترسم سرم را بالا بگیرم و از رگ های سرخ بیرون زده ی داخل چشمهای به خون نشسته اش و فک منقبض شده اش که فکر کنم تا حالا عضلاتش آسیب دیده باشند، بیشتر وحشت کنم.
با صدای خروشانش بالا رفتن گردنم و رگ به رگ شدنش را تحمل می کنم: چطوری آتیشت بزنم که زیاد زجر نکشی!…

نمی دانست تهدید با کلمه آتش برای من، خود مردن است و نیاز به کبریت زدن ندارد.
مکثی در صورتم می کند و سری به طرفین تکان می دهد!
فهمیدن حالت ترسم زیاد هم سخت نیست.
یادگاری هست که از بچگی بر دوشم می کشم.
لعنتی که زیر لب زمزمه می کند را می شنوم.
با پیش آمدن دستش ترس برگشته در وجودم باعث می شود در خودم جمع شوم و دست روی گوش هایم بگذارم و جیغ خفه ای بکشم.
لرزی که از یاد گذشته بر تنم می نشیند دست خودم نیست. یعنی من و هم مثل اون زن ها می سوزاند!
وقتی هیچ عکس العملی نمی بینم آرام چشمانم را باز می کنم.
از دیدن دست خشک شده اش روی داشبورد و نگاه گیج و متعجبش روی حرکتم، از خودم خجالت می کشم.
هیچ‌گونه نمی توانم خودم را جمع و جور کنم و کارم را توجیه، جز این که سعی بر پیاده شدن دستم را سمت دستگیره پیش ببرم.
بازویم را می گیرد: داری میری رو اعصابم… بتمرک سرجات.

آسوده از نشستنم داشبورد را باز می کند و برگه ای بیرون می کشد.
برگه را باز می کند و جلوی چشمانم می گیرد: می بینی این صیغه نامه ست… اونی که پاره کردم یک کاغذ باطله بود… تو الان به من تهد داری..‌ قدم از قدم برداری شکایت می کنم و میدم پدرت و در بیارن. یک ماه نمی تونی جم بخوری تا وقتی تاریخ این برگه تموم نشده حق نداری از این شهر دور بشی..‌

حرارتی که به یک باره از دیدن برگه ی مقابل چشمانم از بدنم بیرون می زند، ذوبم می کند.

امکان نداشت!
تکان خوردن برگه جلوی چشمانم و خوانا بودن کلماتش که نام خودم را به رخ می کشند، روح از تنم پرواز می دهد.
ناباور نگاهم همراه برگه تا زده میان کلمات داخلش محفوظ می ماند.
نمی توانم لام تا کام حرف بزنم. برگه ای که می رود در جیب بغل کت آرتین جایگیر شود.
دستم را وحشت زده بالا می برد.
محکم دستم را پس می زند و از داد می زند: نزار بشکنمش..‌

از چهره ی وحشتناکش می ترسم. از نگاه آتشینش سست می شوم.
با غیظ نگاه برمی کَند و دلم را به تکاپو می اندازد.
دلم می خواهد حرف بزنم. خواهش کنم و با زاری اون برگه را از دستش بگیرم. اما چهره ی جدی اش جایی برایم باقی نمی گذارد.
استارت می زند. فک زاویه گرفته اش هشدار خودار بودنش را می دهد: خجالت نکشیدی با این لباس ها، مثل گداهای سر چهارراه ها، راه افتادی بیرون…‌

من چه فکر می کردم و آرتین فکرش پی چه چیزی رفته بود!
فرمان را می پیچد و من به این فکر می کنم مسیر زندگی من چه قدر پیچیده شده است. مثل پلکانی مار پیچ و بدون انتها؛ خودم را به هر نحوی بالا می کشم اما تمام شدنی در کار نیست.

قاطعیت صحبت هایش تمام فکرهای مسیر را برایم می بندد: تا پایان این صیغه نامه حق نداری جم بخوری… فکر کنم درس خوندی و عقلت به این کارا قطع میده که می تونم چه بلایی سرت بیارم.

نیم نگاهی که با عضلات صورت صفت شده اش بهم می اندازد، حساب کار را دستم می آورد.
اگر هم نمی دانستم و بی سواد بودم این نگاهش همه را کلمه به کلمه برایم هجی می کرد.
زنگ خوردن گوشی همراهش مرا از این نگاه برزخی نجات می دهد.
هنوز نمی توانستم باور کنم آرتین توانایی پیاده کردنم از اتوبوس را هم داشته باشد.
پاسخ تند و نگرانش نگاهم را به نیم رخ عصبی اش می کشاند: دارم میام تو کارهاش و انجام بده… می دونم… میارمش.

از مکالمه ی خلاصه ای اش این طور می فهمم سارینا را بیمارستان بردند.
می دانستم وضعش وخیم است و باید هرچه سریعتر بستری می شد.

قبول اون صیغه نامه بدتر از زندگی نکبتی ام بهم دهن کجی می کند. زنگ خطری که نمی توانم از آرتین خلاصی یابم.
برمی گردم تا با ملایمت و خواهش کارم را پیش ببرم. تنها راه مانده برایم خواهش و تمنا بود.
خستگی که از سرو صورتش می بارد اجازه نمی دهد، دهان باز کنم.
بی آنکه حرفی بزنم به روبه رویم برمی‌گردم و به مسیر پیش رویم خیره می شوم.
خودم را به مسیر سرنوشتی می سپارم که این بار نمی توانم از زیرش در بروم.
جلوی بوتیک نگه می دارد و پیاده می شود.
حرکات عجله ای و عصبی اش مرا از هر گونه اعتراضی باز می دارد.
در سمت من که باز می شود و حتی فرصت تکان خوردن را بهم نمی دهد. دستم را می گیرد و از ماشین پیاده ام می کند.
از روی مانتو با دست آزادم کمر شلوارم را می چسبم تا از تنم نیفتد.

داخل بوتیک می شود و رو به دختر جوان با آرایش غلیظ که برای خوش آمد گویی جلوتر آمده بود می گوید: مانتو، شلوار. روسری. فقط عجله داریم، زودتر لطفاً.

دختره ی بیچاره لبخندش برای تحویل مشتری از روی لبانش محو می شود.
آرتین بی اعتنا به فروشنده بیچاره سمت اتاق پرو می رود.
داخل بوتیک به جز دوتا دختر و یک پسر جوان فروشنده کس دیگری نبود.
با آنکه بوتیک خالی بود اما باز هم خجالت را در این لحظه نمی توانم برای خودم تشریح کنم.
در پرو را بدون آن که ببندد برمی گردد. صدای بلند و عصبی اش را می شنوم: چی شد خانم!؟

جواب فروشنده را به تندی می شنوم: آقا شما که انتخابی نکردین؟ سایز هم نگفتین، من چی رو بیارم!؟

آرتین بیشتر عصبانی می شود: پس تو این جا چیکاره ای!… به چه دردری می خوری بیار انتخاب کنیم.

لبم را به دندان می گیرم و از راه افتادن دعوا دستانم را استرس وار به هم می پیچم.
صدای مردی بلند می شود: خانم زمانی شما بفرمایید به کارتون برسید من کار آقا رو راه می ندازم.

صدای قدم های پر اقتدار و محکمی که گویا روی دل و کاسه ی سرم برداشته می شوند را می شنوم و نگاه لرزانم را به در می دوزم.
آرتین در را می گشاید و مانتو و شلواری بغلم پرت می کند: یک دقیقه زیاد طول بکشه خودم میام تنت می کنم.

در که رویم بسته می شود دستانم سریع و بی وقفه به عمل می افتد، تحکم حرفش به قدری هست که برای عوض کردن لباسم درنگ نکنم.
شلوار سیاه راسته درست فیت تنم شد. به جز مانتو کاربنی با حاشیه های بغلش که یک سایز برایم گشاد شد.
شال را روی سرم ننداخته در باز می شود.
دستانم برای انداختن شال، روی سرم خشک می ماند. مگر یک دقیقه شد!
دستان آرتین جلو می آید.
از سرشانه هایم محکم می گیرد و به پشت برم می گرداند.
موهای پخش شده ام را داخل دستان بزرگش جمع می کند و محکم پیچ می دهد. با کشیده شدن موهایم پوست سرم درد می گیرد اما جیکم در نمی آید. نمی دانم چطوری پشت سرم گره شان می زند!
فقط از آینه مات و مبهوت به حرکات دستانش می نگرم.
سریع مرا سمت خود باز می گرداند و
شال را از دستم می کشد و روی موهایم می اندازد!
عجله دارد اما هر کاری که به نظرش باید شود را انجام می دهد، بدون هیچ کم و کاستی.
هر دو لبه شال را پشت سرم می برد و گره می زند.
نگاهم می کند‌ خودخواهانه و پراخم.

یک اخطاریه ی محکم برای لال ماندنم.
من هم با کمال میل این ابلاغیه را از طرفش می پذیرم و پشت سرش کشیده می شوم.
کل مسیر را تنها یک کلمه می گوید: مراقب رفتار باش. اینبار خیلی بد می بینی.

سارینا بعد یک ساعتی گریه کردن در آغوشم، به زور از بغلم بیرون می آید.
روی تخت با صورتی اشکی، راهرویی را که پاهایت را برای برداشتن قدم بعدی لرزانتر و کم توانتر می کند، سمت اتاق عمل کشیده می شود.
مادر بزرگش فقط با قرآن کوچک دستش اشک می ریزد و دعا می کند.
آرتین کلافه، رامین با رنگی پریده و دلشوره با دکتر حرف می زند!
موقعیتی که همه چیز را یادم می برد و دلهره ی عمل سارینا و خوب شدنش را به جانم می اندازد.
اتاق عملی که حتی در شیشه ای دودی رنگش با آن دایره بزرگ قرمز ورود ممنوعش، بیشتر نفست را می گیرد.
تنها دری است که پشتش می ایستی و به امید، ناامید شدن یا خوشحالی، چشم به باز شدنش می دوزی و ذره ذره آب می شوی.
رنگ کبود شده ی آرتین و قفسه ی سینه اش که پر شتاب بالا و پایین می پرد از احوال پریشان رامین که این وروآن ور می رود، نگران کننده تر است.
نفسی که بی شک اگر ثانیه ای بگذرد به ایست قلبی یا سکته ی کامل، منتهی می شود.
دلم برای پدرانگی و حال غریبش می سوزد.
مادربزرگ سارینا برای دعا، نمازخانه‌ ی بیمارستان را انتخاب کرده بود. شاید اگر این جا می ماند می توانست برای پسرش همدرد خوبی باشد.
دست لرزان آرتین روی قلبش چنگ می شود.
وحشت زده و نگران که نمی دانم این حس از کجای قلبم نشعت می گیرد، تکیه ام را از دیوار می گیرم!
با فشردن پلک هایش روی هم دلم را می لرزاند.
دلواپس این مرد مغرورو متکبر پایم ناخواسته به فرمان دلم به جلو حرکت می کند.
رسیدن مهرداد، برای اولین بار خوشحالم می کند.
می ایستم و نگاه دلم به رنگ صورت آرتین که رفته رفته تیره تر می شود، دم عمیق و لرزانی می کشم.
مهرداد سلام و احوال پرسی مختصری با رامین می کند و سمت آرتین می رود.
دستش روی دست راست آرتین که قلبش را میان پنجه اش گرفته بود، می نشیند: چته مرد!…

با لحن گرفته و نگران مهرداد، آرتین آرام چشم می گشاید. کج شدن لبان گوشتی اش به تلخی، دلم را ریش می کند.
مهرداد زیر بغلش را می گیرد: چیکار می کنی با خودت… می خوای نتونی از اون در که اومد بیرون پدری کنی واسش… مقاومتت تا همین حد بود؟

مهرداد مجبورش می کند از دیوار کنده شود و روی صندلی بیفتد.
پشتی که خمیده می شود و سری که پایین می افتد، دلم را به درد می آورد.
مهرداد آرام آرام شانه هایش را ماساژ می دهد.
ثانیه ها سخت و کشنده می گذرد. مخصوصاً برای آرتینی که تا مرز سکته رفته است.
درها باز می شود و رامین و آرتین سمت دکتر هجوم می برند.
لبخند دلگرم کننده ی دکتر دستان شکر رامین را بالا می برد و آرتین را از پریشان حالی نجات می دهد.

دومین روزی است که آرتین از کنار دخترش جم نخورده و اجازه نداده من هم تکانی بخورم.
بعد دو روز مداوم سرپا ایستادن و خون دل خوردن، رامین مادرش را خانه می برد.
مهرداد بعد به هوش آمدن سارینا، همان روز پیش خواهرش بیمارستان برمی گردد.
مهرداد و خانواده اش هم واقعا روزهای سختی را می گذراندند، سال نوعی که هنوز به امید، به هوش آمدن خواهرش در بیمارستان سپری می کردند.
با اشاره ی آرتین از روی مبل بلند می شوم.
اثرات داروها و مسکنی که به سرم سارینا می زدند، اجازه نمی داد زیاد بیدار بماند.
بعد این دو روز اولین بار است آرتین با من هم کلام می شود: دکترش میگه اون چیزهایی که بیشتر سرگرمش می کنه و دوسش داره رو بیارین که از فردا بهش مسکن نزنیم. باید حواسش پرت بشه و دردو زیاد حس نکنه. تو می دونی چیا رو دوست داره. تا بیدار نشده ببریم بیاریم زود برگردیم.

بی حرف کنارش راه می افتم. حال پریشان و صدای گرفته ودورگه اش ناراحتم می کند.
دل سوزی که برایش شاید احمقانه ترین کار باشد اما من دلم به حالش می سوزد.
حسی پنهان در درونم سعی بر آرام کردنش می کوشد، اما زبانم باز نمی شود حرفی بزنم.
داخل پارکینگ می شود و آرام کنارش سمت آسانسور راه می افتم.
یاد آن روز و استخر زانوهایم را بی قدرت می کند.
بزاق دهانم را فرو می دهم و با دلداری دادن خودم کنارش داخل آسانسور می شوم.
حتی نگاهم نمی کند. به قدری داغون است که چیزی به چشمش نیاید و حرفی یادش نیفتد.
با باز شدن در آسانسور صدای جروبحث رامین و مادرش ابروهایش را بالا می پراند.
چشمان گشاد شده اش در نگاهم قفل می شود.
از آسانسور خارج می شود و مرا زیر پله ها می کشاند.

من چیز زیادی واضح نمی شنوم جز داد رامین که می گوید: باید هر چه زودتر برم.
برای فاصله گرفتن و کنار کشیدن از نگاه برزخی آرتین تکانی می خورم که بین دیوار و بدن تنومندش محصور می شوم.

ترسیده سرم بالا می برم!
دست چپش روی دهانم می نشیند. انگشت اشاره ی دست راستش به علامت هیس، روی لبانش جا خشک می کند.
می شنود آن چیزهایی را که نباید می شنید! می شنود و نابود می شود!

صدای مادرش بالا می گیرد: رامین از تو بعیده می خوای دستی دستی برادرت و بکشی… می فهمی چی میگی!؟

رامین داد می زند. این بار صداهایشان واضح تر به گوش می رسد: میگی چیکار کنم… بشینم دست رو دست بزارم خودش بیاد با دستای خودش خفم کنه… می فهمی چی میگی مامان! بهم شک کرده… داداشم بهم شک کرده…

لحن کش دار و هشدارآمیز رامین، نگاهم را داخل چشمان سرخی که از ساعتی قبل سرخیشان را به رخ می کشیدندو با شنیدن این حرف ها در جایشان بی تمرکز شدند؛ می کشاند.
صدای مادرش هراس را مهمان مردمک های رقصانش می کند: اون طفل معصوم و با این وضعیت می خوای کجا ببری!… سارینا رو ببری آرتین نابود میشه!…

چشمانم از حدقه بیرون می زند!
اینجا چه خبر بود چی داشتن می گفتند!
ولوم صدای رامین بالاتر می رود: بس کن مامان… همش تقصیر توعه… این بلایی که تو به سرمون آوردی… بدبختم کردی.

فشار دست آرتین کم کم روی لبانم بیشتر و بیشتر می شود.
لبانم درد می گیرد اما وضعیت پیش آمده اجازه نمی دهد به درد خودم فکر بکنم.
صدای مادرش بغض دار و آرام به گوش می خورد: من چه میدونستم… فکر کردم از سرت افتاده. فکر کردم بری خدمت عاقل تر میشی! چه میدونستم شیطون نمی زاره آدم شی!

نفس آرتین مقطع و شمرده شمرده به صورتم می خورد. بالا و پایین شدن قفسه ی سینه اش نگرانم می کند!
دستم بالا می رود تا روی دستش بنشیند.
بیشتر بهم می چسبد و ابرو درهم می کشد.
تکانی نمی خورم. مثل خودش به حرف های که عاقبت فال گوش ایستادن است، می نگرم.

صدای پوزخند حرصی رامین فضای خانه را پر می کند: شیطون! کدوم شیطون؟ شیطون و خودمون پرورش میدیم… خودمون مجبورش می کنیم کارش و پیش ببره. من سه سال تموم عاشقش شده بودم، اون روزی که تو برای آرتین انتخابش کردی، گفتم مادر من؛ من عاشق مریمم! من می خوامش… من باهاش حرف می زنم، دوست دخترمه…گفتم یا نگفتم! تو چی جوابم و دادی!؟

خودش سوال می کند و خودش جواب خودش را می دهد: گفتی برو بچه… تو هنوز بچه ای. خامی، نمی فهمی عشق چیه… بری سربازی برگردی دخترا برات صف می کشن… مریم و تو فاصله سنی باهم ندارین، اون به درد تو نمی خوره. برادرت مریم و پسندیده..‌ به زور آرتین و قانع کردم… بزار آرتین سروسامان بگیره، تو هم به موقعش یکی رو انتخاب می کنی.

گوش هایم از شنیده هایش آژیر می کشند! لرزشی کل وجود آرتین را در بر می گیرد. دستش روی دهانم محکم تر می شود!
از رگ های برآمده ی روی پیشانی اش که در حال ترکیدن هستند، می ترسم!

مادرش گویا گریه سر می دهد: رفتی سربازی برگشتی گفتی مامان از سرم افتاده… نگران نباش. باور کردم. گفتم عاقل شدی!

فریاد رامین سوزش قلبش را نشان می دهد: نشونش کرده بودی…‌ رفته بودی خواستگاری برای پسر بزرگت با این که می دونستی؛ نشونش کردی مامان… می خواستی چی بگم! گفتم قسمتم نبوده، می رم و خودم و گم و گور می کنم از سرم میفته…‌ چند سال رفتم… وقتی برگشتم، دیدم نه، دارم دیونه میشم… مریمم من و می خواست. نتوانسته بود فراموشم کنه… همش تقصیر توعه مامان.. تو کردی. تو بابام و هم دق دادی.‌‌

مادرش گریه کنان حرف می زند و نمی داند پسر بزرگش پشت پله ها با شنیدن حرف هایشان نفس های آخرش را می کشد: بابات وقتی فهمید تو به زن برادرت نظر داری و باهاش بودی سکته کرد…

فریاد رامین با فرو ریختن آرتین آمیخته می شود: نظر نداشتم. مریم عشق من بود. از اولم مال من بود. مقصر مرگ بابا تویی… اولین روزی که من مانع این وصلت می شدم… تو باید به بابا می گفتی؛ نه وقتی که کار از کار گذشته بود!.

با شل شدن دست آرتین روی لبانم دستم بالا می رود و روی قلبش می نشیند.
تیر خلاص مادرش آن یک ضربه را زیر کف دستم، می برد!

– رامین تو بی دین و ایمون نبودی. تو خدا پیغمبر میشناختی… تو باید شرف داشتی و به زن برادرت دست نمی زدی…

لبان آرتین چفت هم می شود و نفسش می رود!
صورتش از کبودی گذشته به سیاهی می زند! اما مادر و برادرش گویا قصد تمام کردن بحث مرگ آورشان را نداشتند.

رامین فریاد می کشد: آره بگو… بگو هر چی دلت می خواد! چند بار قسم خوردم من اون روز حالم دست خودم نبود، نفهمیدم چی شد… به قرآن وقتی به خودم اومدم داشتم می مردم… از اون روز حتی یه بار هم دست مریم به دستم نخورد… ولی چیکار کنم اتفاقی بود که افتاد.

کل وزن آرتین روی تنم می افتد. قدرت وزن دستش را از دست می دهد و از روی دهانم سر می خوردو کنارش می افتد.

مادرش نالان می گوید: به چه قیمتی! شکستن غرور برادرت… از هم پاشیدن زندگیش!…

روی صدای رامین بغض می نشیند: آرتین از اولم به مریم بدبین شده بود. مقصر من نبودم… اونا دیگه باهم راه نمییومدن…

گریه ی مادرش بلندتر می شود: می خواستی چطوری بدبین نشه… طفلکی بچم… وقتی خودش مریض بود دید زنش حامله ست، می خواستی چیکار کنه!…‌

رامین آرام می گوید: من همه چیزو درست کرده بودم کارشون به طلاق نکشه. حتی دکترشون و قانع کردم بگه بچه خودتونه… ولی آرتین زیر بار نرفت. رفته رفته بدتر شد. این دیگه گناه من نیست مامان. من می خواستم قبل به دنیا اومدن سارینا برم که چشمم دختر خودم و نبینه… نبینه و وابستش نشه‌‌. اما آرتین با بیرون کردن مریم و اقدامش به طلاق، مانع رفتنم شد. مریم گفت اگه برم باز آرتین اون و قبول نمی کنه…خیلی بهش بدبین شده… تو اون شرایط می خواستی چیکار کنم… ولشون می کردم به تموم خدا…. بلاخره سارینا تیکه ای از وجودم بود.

مادرش گریان می گوید: ولی اون بچه تاوان داد. می بینی!؟ عاقبت کار تو رو سارینا داره پس میده… بچه خودت و با دست خودت نابود کردی… نتونستی جلوی نفس شیطانیتو بگیری..‌ تاوانش و از این بدتر هم میدی.. این اجازه رو نمی دم سارینا رو با خودت ببری و دربه درش کنی.

به احوال مرد شکست خورده ی روبه رویم، اشک هایم روی گونه هایم می ریزد.
حرف های توام با نیشخند رامین، جگر برادرش را می سوزاند این را از بی حس شدن زانوهایی که می روند برای تا شدن، می فهمم.

رامین نیشتری که به قلب برادرش می زند را من هم احساس می کنم: مادر من نکنه یادت رفته… سارینا دختر منه از گوشت و پوست و خون منه… پسر بزرگت نتونست بچه بیاره… پسرت عقیم بود عقییم…

دستانم با لرز بالا می روند تا روی گوش های مرد مغرور روبه رویم بنشیند.
لحن جیغ مانند مادرش را می شنود: بس کن رامین نزار نفرین خدا بگیرتمون…

دستان لرزانم محکم محافظ گوش های آرتین می شود.
اما مثل همیشه دیر عمل کرده بودم. شنیدنی ها را شنیده بود.

صدای قدم ها برمی خیزد: مامان مراقب خودت و آرتین باش… دیگه هیچ وقت هم و نمی بینیم بگو حلالم کنه.. بگو از بگذره… بگو فراموشم کنه.

کسی که ازش حلالیت می طلبید مقابل پایم فرو ریخته بود.
شیون مادرش را برای نگه داشتن پسر کوچکش را شاید شنید یا شاید هم نشنیده پلک هایش روی هم افتاد.
رامین نرو… نزار عاقت کنم اون طفل معصوم و ببری آرتین می می‌ره امیدش فقط اون بچست.

رامین بدون آن که بفهمد کسی که قبل این حرف ها مرده است و صدایش را کاملا می شنود، شاید از گفتن واقعیت و فرار منصرف می شد. شاید اصلا این حرف ها را نمی زد: اگه بفهمه و مقابلش باشه میمیره مامان… باید ببرمش تا چشمش بهش نیفته.

با کوبیده شدن در، از جا می پرم و سر آرتین را بغلم می کشم.
محکم به سینه ام می فشارم. اشک هایم بی صدا سرعت می گیرند.
نمی دانم برای درد خودم بسوزم یا برای درد این مرد مغرور که با چنین وضعیتی جلوی نگاهم شکسته است.
دردی که از درد خودم هم، بدتر و جگر سوز تر می دانم!

بی حرکت ماندن و نفس نکشیدنش وحشت زده ام می کند.
سرش را از سینه ام فاصله می دهم‌. هیچ حرکتی روی سینه اش احساس نمی کنم! زورم نمی رسد تکانش دهم.
لبانم را کنار گوشش نزدیک می کنم.
دلم نمی خواهد مادرش حضورمان را بفهمد. نمی خواهم آرتین بیش از این بشکند.
آهسته زمزمه می کنم: آرتین….

اولین بار است نامش را بر زبان می رانم. اولین بار است از تمام وجودم صدایش می زنم. اولین بار است قلبم به خاطرش از سینه ام کنده می شود.

لای چشمان نیمه بازش بسته می شود.
رو به رویش، روی زانو می نشینم. همان گونه که خودش بر زانو افتاد.
دلم می خواهد جیغ بکشم و کمک بخواهم.
اما به خاطر مرد مغرور روبه رویم، قلبم چنین اجازه ای برایم نمی دهد.
دست و پایم را گم می کنم.
دستم را نوازش گونه روی صورت ریش دار و پریشانش می کشم.
خدا خدا می کنم، مادرش هم برود تا بتوانم به اورژانس زنگ بزنم.

دعایم مستجاب می شود و گریه ی مادرش با بسته شدن در قطع می شود.
آرام آرام صدایم، برای کمک کردنش بالا می رود: آرتین … آرتین… خواهش می کنم نفس بکش… تورو خدا نفس بکش…

خم می شود تا دارز به دراز روی زمین بیفتد. سریع عکس‌العمل نشان می دهم و سرش را بغلم می کشم.
توان و قدرت حرکت دادن وزن سنگینش را نمی کنم. از سنگینی اش کاملا زمین می نشینم.
ترس مردنش تمرکزم را برهم می زند.
دست پاچه، آرام سیلی روی گونه اش می زنم و سرش را تکان می دهم.
آرتین… آرتین… تورو خدا نمیر…

گویا با قسم خوردن کار درست می شود و آرتین به حال قبل باز می گردد.
تکان نمی خورد.
تنها کاری که به عقل ناقصم می رسد لبانم را برای دادن نفس مصنوعی، روی لبانش می گذارم.
این کار را چندین با شنیده بودم.
بدون این که بلد باشم سرم جلو می رود!
با نشستن لب هایم روی لبانش، تازه یادم می افتد؛ بلد نیستم داخل دهانش باید فوت کنم یا چیکار!
به سرعت سرم را عقب می کشم. گر گرفته گونه هایم را می فهمم.
به حرکت در آمدن زیر کف دستم درست روی قلبش، حواسم را پرت می کند.
نگاه گریانم دستم و قفسه ی سینه اش را می نگرد!
سینه اش آرام بالا می آید. میان گریه، لبخند مهمان لبانم می شود.
خوشحال دستم را برای هوشیار کردن کاملش روی گونه اش می نشانم.
نوازش گونه تا رگ کردن ورم کرده اش می کشانم. گردنش را آرام ماساژ می دهم.
هیچ چیزی برایم مهم نیست، جز هوشیار کردن مردی که واقعا شکستنش را نمی خواهم؛ نمی دانم چرا! اما این گونه خرد شدن و از دست رفتنش را نمی توانم بپذیرم!
لب هایش از هم فاصله می گیرند. سینه اش آهسته بالا پایین می شود.
خوشحال صدایش می زنم: آرتین…

چه قدر نامش برایم شیرین می آید. حسی که در این بحبوحه احساس می کنم واقعا برای خودم هم خنده دار می شود!.
پلک هایش می لرزند. آهسته دستم از روی صورتش سر می خورد و روی قفسه ی سینه اش، درست جایی که قلبش کم کم ضربان می گیرد، می نشیند.
منتظر به فاصله گرفتن پلک هایش زل می زنم.
از این نزدیکی چه قدر پخته تر به نظر می رسد. مردی جذاب و خاص که خود به خود خیره ات می کند.
تکان شدید دلم را می فهمم. برای دور کردن شیطان نفسانی وجودم، لب می گزم. استغفار می کنم و لعنت می فرستم بر شیطانی که پاشید زندگی چنین مرد مغرور و خودداری را… و الان در صدد منحرف کردنم، سعی در دست گرفتن دلم می کوشد.
لای چشم های خمار به خون نشسته اش باز می شود و جلوی بی ثباتی نگاه و حرکت قلبم را می گیرد.
گویا شوکی بر قفسه ای سینه اش وارد کنی، سینه اش پر شتاب بالا می پرد.
رفتن نفسش را با دم عمیق و پر قدرتی به ریه هایش باز می گرداند.
دو گوی به خون نشسته اش از کاسه ی چشمانش بیرون می زند.
دستم هنوز روی سینه اش به امواج شددت گرفته ی قلبش به این که قصد شکافتن سینه اش را دارد، می نگرد!
گنگ مردمک های لرزانش صورتم را می کاود!
ثانیه، یک گذر زمان سریع، مثل نفس کشیدن. نفسی که وقتی رفت برگشتی وجود ندارد و ثانیه ای که گذشت تلاشت برای به عقب باز گرداندنش بی فایده و بی نتیجه می ماند. باید بجنگی تا این گذر لحظه ای دنیا به دقیقه مبدل نگردد. سعیت بر این باشد دنیا و آدم هایش را خوب و به یاد ماندنی بدرقه کنی، نه اینکه با گذشتنش، خودت را به آب و آتش بزنی و توانی برای برگرداندنشان نداشته باشی. ثانیه مدت زمانی است که حتی فرصت حرکت نمی کنی و چه زود از دست می دهی دنیایی را که شاید اگر می کوشیدی، پاک می گذشت.

«مولی امیرالمؤمنین علیه‌السلام»:
رُبَّ فائتٍ لایُدرَكُ اِلحاقُه!
چه‌بسا از دست رفته‌ای که دیگر قابل جبران نیست!

جستن سریع السیرش از بغل و روی پایم، اندکی به عقب پرتم می کند.
می نشیند! حیرت زده، خانه و صورتم را می کاود!
گویا حواسش سرجایش نیامده است! به طرز نشستن خودش و صورت اشک آلود من، ابرو در خود می کشد.
محتاطانه برای بلند شدن دست روی زمین می نهانم.
تکان نخورده مثل فشفشه از جا می پرد.
ترسیده برمی خیزم و پشت سرش می دوم.
داخل پذیرایی می دود و دور خودش می چرخد.
از فغان دلش و فریاد دلخراشش دست روی گوشهایم می گذارم: مامان…. رامین..

از قلب شکسته اش، جگر سوخته اش، غیرت به چالش کشیده شده اش، غرورله شده اش، خانواده ی از هم پاشیده اش کل پذیرایی را در هم می کوبد.
با فریاد لعنتی… عوضی..‌ بی ناموس. کل خانه را ویران می کند. اما آتش قلبش خاموش نمی شود!

میز بزرگ جلوی مبلمان سلطنتی را واژگون می کند.گلدان های کیریستالی را با تمام قدرت روی دیوار می کوبد و به آینه کنسول بزرگ طلایی رحم نمی کند!
فریاد جگر سوزش دلم را آتیش می زند و هق هقم را بیشتر می کند.
قدرت جلودری اش را در خودم نمی بینم.
مشتی که گره می شود تا روی شیشه ی بوفه سلطنتی فرود بیاید به خودم می آیم و جلویش می پرم.
نه از ترس خرد شدن و شکستن بوفه… از نابود شدن دستش که می رود تا به جانش رحم نکند.
دستانم را روی سینه اش می گذارم و میان هق هق التماسش می کنم: بس کن… تو رو خدا آروم باش.
نگاه خون آلودش داخل چشمان ملتمس و گریانم می نشیند.
بازم ثانیه تکرار می شود و خشم وجودش منتظر دقیقه نمی ماند تا مغزش موقعیت را هلاجی کند.
محکم هولم می دهد.
برخورد پیشانی ام با دسته ی مبل و جیغ خفیفم با صدای شکست بوفه در هم آمیخته می شود.

نفسم در سینه حبس می شود و سرم به دوران می افتد.
دستم را روی پیشانی ام می فشارم و آهسته می نشینم.
از درد چشمانم را محکم روی هم می فشارم. صدای مهیبی جیغ بلندم را بالا می برد.
پلک باز می کنم و اولین نفر که به چشمم می خورد مادر گریانش است که ترسیده از کنار چهارچوب در پذیرایی به جنون پسر بزرگش می نگرد. فریاد های دلخراش فرزندش را می شنود و جرأت جلو آمدن نمی کند.
دستم را روی پیشانی ام می گذارم و آهسته بلند می شوم.
دیدن دستان غرق در خون آرتین مضطربم می کند.
عسلیِ مبل بالا سرش می رود تا محکم روی شیشه ها فرود بیاد.
نگاهش به مادر لرزان پنهان شده کنج در ورودی، دستانش را همراه عسلی بالا سرش می خشکاند!
خونابه ای که از چشمانش می ریزد جانم را به رعشه در می آورد.
می سوزم از سوزش دل مردی که نمی دانم این خیسی چشمانش اشک است یا خیسی عرقی که از سر و صورتش راه افتاده!
میز از روی سرش پایین می افتد.
پاک بر هم می زند گویا دیدن مادرش را باور ندارد.
مادرش از کنج در هق هق کنان بیرون می آید و با کمی خمیده و سری افتاده دستش را ستون در می کند.
به شددت باز و بسته شدن پره های بینی آرتین نگرانم می کند.
مثل آماده شدن برای حمله ی ناگهانی‌، قدم که تکان می خورد؛ پای مرا هم به سمت مادرش می کشاند!
تا آرتین گام بلندش را بردارد دلم با گواه بد، خودش را مقابل مادری که دست پسرش برای سیلی شدن و کوبیده شدن بر روی صورت مادرش بالا رفته است، قد علم می کند.
قسمی که از اعماق وجودم برای جلو گیری یک پشیمانی بزرگ و درد آورد بر روی زبانم جاری می شود: تورو به حضرت عباس نه…

دست آرتین را متوقف می سازد.
سینه ای پرشتاب بالا پایین می شود و قلبش قصد شکافتن سینه اش را دارد!
گریه کنان برای عقب رفتن لب می زنم: مادرته… نزار خشمت باعث بشه بعداً پشیمون بشی و عذاب وجدان بگیری…

قدرت سیلی اش روی صورتم، حرفم را می برد.
محکم نقش زمین می شوم.
شتاب زده باز می گردم تا نتیجه ی کارم را ببینم. سرم گیج می رود و از پشت تاری دید گذشتن آرتین را از کنار مادرش می بیبینم. تلخ خندی روی لبانم می نشیند.

از حس گرمی خون جاری شده از گوشه ی لبم سرم پایین می افتد، بی مهابا گریه می کنم. نمی دانم چرا اما اشکم بند نمی آید.
قطره ای از خون لبم پارکت را رنگین می کند.
مادرش کنارم می نشیند و گریه کنان بغلم می کند: از این که نذاشتی… دست پسرم، جگر گوشم… روقلبم درد بشه ازت ممنونم.

دلم می خواست پسش بزنم و دنبال آرتین بدوم‌… دلم می خواست سرش فریاد بزنم و بگم پس چرا خودت، روی قلب فرزندت غده سرطانی گذاشتی! چرا بیچارش کردی! چرا سوزوندیش؟
اما ناله و نفرینش به خودش، مانعم می شود: خدا من نبخشه… من باعث شدم… همش تقصیر منه… نفهمی کردم… اشتباه کردم…. طفلکی بچم… خدایا خودت من از رو زمین بردار..‌ دیگه روی دیدن بچم و ندارم…

دلشوره رفتن آرتین مجبورم می کند مادری که خودش به اشتباهش پی برده را پس بزنم.
آرام کنارش می زنم و با گریه می گویم: رفت… بلایی سرش نیاد!؟

هق هق کنان برای بلند شدن دست به زانو می گیرد: به مهرداد زنگ زدم… با بیمارستان تماس گرفتم… مهرداد از پسش برمیاد…

اولین مبل راحتی می نشیند و خیره به خانه در هم ریخته، بیشتر هق می زند: من نفهمی کردم… فکر کردم این طوری خوش بخت میشن‌… مریم بهم نگفت دوسش داره… من نمی دونستم عشقشون این قدر عمیقه…

دست روی زمین می گذارم و آرام بلند می شوم.
آخ و ناله ی زن بیچاره به خاطر اشتباهش بود و فکر من پی آرتینی که با حالی داغون رفت.

بلااجبار نزدیکترین مبل کناری اش می نشینم. دیگر نمی توانستم دنبال آرتین بروم. باید با این دل نگرانی تا آمدنش منتظر می نشستم.

دستمال کاغذی سمتم می گیرد: بگیر تمیزه… لبت و پاک کن داره خون میاد.

گریه خودش از دل مادرانه اش بود نمی دانم گریه ی من از کجای دلم کدام احساسم قصد قطع شدن نداشت!
گوشه ی دستمال کاغذی را می گیرم. رهایش نمی کند! میان گریه، متعجب نگاهش می کنم!
تلخ خندی بر لب می گنجاند: چرا خودتو انداختی جلو… چرا نذاشتی اون سیلی که حقم بود و من بخورم!

سوز دلش به قدری بود که نتوانم لب از لب باز کنم.
دستمال را رها می کند. گریان ادامه می دهد: اون سیلی… گرچه مادر بودمو جگرم می سوخت…اما حق من بود… از اون بیشتر حقم بود… من در حق پسرم ظلم کردم… من با دست خودم بچمو نابود کردم…

کاغذ دستمالی را روی لبم می فشارم و چیزی برای گفتن نمی یابم.
تنها پای حرف های مادری می نشینم که فقط به ندای قلب مادرانه اش گوش سپرده و برای صلاح فرزندانش به جای راه منطقی و درست راه غلطی را انتخاب کرده است.
دستی به موهای مزاحمش که باعث عرق کردنش با آن همه گریه و فشار عصبی شده بود، می کشد. اما دل پرش اجازه نمی دهد کمی آرام بگیرد و بعد حرف هایش را ادامه دهد. می گوید و می گوید تا شاید فرجی برای دلی که می رود برای ترکیدن؛ باشد: میدونم حرفامو تو هم شنیدی… پیش آرتینم بودی… تو دیدی داغون شدنش و…‌ ولی به جون این دوتا بچم… من مقصر نبودم…. من چند بار از مریم پرسیدم… از مادرش پرسیدم! گفتم اگه واقعا آرتینم و دوست داره جواب مثبت بده…. اگه دلش با کس دیگست نه بیاره… ولی چیزی نگفت… حرفی نزد… من می دونستم رامین دوسش داره… همون روز اول تو محلشون به مریم گفتم… گفتم رامین بچست و سنش برای ازدواج خیلی کمه…. پرسیدم اگه واقعا عاشقشه… تا تموم شدن سربازیش صبر کنه… صبر کنه تا کمی عاقل تر بشه… چیزی بهم نگفت هیچی… نگفت آره دوسش دارم نگفت… منم فکر کردم رامین هم بره سربازی نسبت بهش سردتر میشه… وقتی مریم عاشقش نیست پس مریمم میتونه فراموشش کنه.. ولی این طوری نشد… اومدم به رامین گفتم… باور نکرد… حالا این مصیبت و کجای دلم بزارم… اگه رامین پیدا کنه…

گویا تازه از شوک رفتن آرتین را به دنبال رامین در آمده است. وای کنان هراسان برمی خیزد: وای خدا مرگم بده… الان می ره سروقتش… پیداش می کنه… خون جلو چشماشو گرفته… رامین می کشه…

دنبال تلفن می گردد! نمی دانم در این بازار شامی که آرتین راه انداخته بود با چه امیدی وی تلفن خانه می گشت.

سمت کیفش، افتاده جلوی در می رود.
بر اثر لرز بیش از حد دستانش، کیف دوباره روی زمین می افتد هق هق کنان برای برداشتنش خم می شود.

قدرت سرپا ایستادنش را از دست می دهد و همان جا روی زمین می نشیند.
هول زده برمی خیزم و سمتش می دوم: خانم…. خوبین..

دستش روی قلبش می نشیند و سری تکان می دهد.
روی زانو می نشینم تا صورتش را بهتر ببینم.
رنگش رفته رفته قرمزتر می شود! با خس خس گلویش به زور می گوید: قرص… قلبمو…

دنبال انگشت اشاره اش دکمه ی کیفش را باز می کنم.
قرص هایی که هیچ کدام را نمی شناختم، از داخل کیف بیرون می کشم.
کف دستم مشتی از ورق قرص ها را روبه رویش می گیرم: کدومشه؟

به زور قوطی کوچک را نشان می دهد.
سریع همه داروها را داخل کیفش رها می کنم و در قوطی را باز می کنم.
دانه ای از قرص را جلوی لبانش می گیرم.
آرام قرص را با زبان زیر زبانش هدایت می کند و پلک روی هم می بندد.
دست چنگ شده اش روی بلوز یقه مردانه ای یشمی رنگش، آرتین را به یادم می اندازد!
آرتین هم تا مرض سکته رفت، اما زیر زبانی و هیچ دارویی نداشت به دادش برسد، تنها خدایش بهش نظر کرد و نفسش را برگرداند.

آرام آرام قفسه ی سینه اش را ماساژ می دهد و رنگ به رخسارش باز می گردد.
با صدایی که به زور از گلویش بیرون می آید می گوید: موبایلمو… در بیار…

سریع از داخل کیفش گوشی موبایل گران قیمتش را بیرون می کشم.
کمی هوا می بلعد و به زور می گوید: به… مهرداد… زنگ بزن…

بی توجه به نگاهش، عصبی با آستین مانتویم خیسی چشمانم را می گیرم.
صفحه کلید را باز می کنم. انگشت روی مخاطبینش می لغزانم.
بی توجه به اسم های رنگارنگ مخاطبینش، نام مهرداد را پیدا می کنم.
اتصال را برقرار کرده مقابل صورتش می گیرم. دستش جلو می آید اما لغزش بیش از اندازه اش اجازه نمی دهد موبایل را به دست بگیرد. آرام زمزمه می کند: بزن رو اسپیکر…

اولین بوق، دومین و سومین بوق بی پاسخ وحشت را مهمان چشمان منتظرمان می کند!
پنجمین نه و ششمین بوق، بلاخره صدای بلند مهرداد در گوشی می پیچد: زن عمو می رم پاسگاه…. ما فکر می کردیم اول میره سراغ سارینا…. ولی متأسفانه مستقیم رفته سر وقت دکترشون…

زبان زن بیچاره بند می آید! حتی فرصت لب از لب باز کردن را نمی کند!
مهرداد گویا می دود!
نفس نفس زنان ادامه می دهد: زنمو فقط دعا کن… دعاکن اتفاقی برای دکتره پیش نیاد… اگه طوریش بشه بدبخت میشیم..

بوق اشکال و نفسی که می رود باایستد.
زن بیچاره دراز به دراز روی پارکت ها می افتد.
شتاب زده گوشی را روی زمین می اندازم و سرش را آرام بلند می کنم: خانوم… خانوم مهدوی‌!

ساعت ها می گذرد حال خانم مهدوی کمی بهتره می شود.
بیچاره چشمه اشکش خشکیده دیگه نای گریه کردن ندارد.
غروب؛ نشان پایان روزی است که دلهایمان پر از تشویش و نگران پی آرتین می ماند.
موبایل مهرداد خاموش و گوشی رامین دسترس می دهد. دل پر نگران من و مادری که با چند قرص قلب و فشار سرپا ایستاده است را مثل سیر و سرکه می جوشاند.
در نهایت صدای موبایل به آشوب دلمان پایان می دهد.
بدون آن که گوشی را از روی میز بردارد اتصال را برقرار کرده روی بلندگو می گذارد. زن بیچاره توانایی نگه داشتن موبایل را هم ندارد: مهرداد!

تنها یک کلمه لحن سوالی و نگرانش کافی می شود برای دهان باز کردن مهرداد: زنمو شرمنده پاسگاه بودم مجبور شدم خاموش کنم.

توضیح می دهد و هم دل مادر داغون را التیام می بخشد و هم زخم می شود و روی دل مادرانه اش: الان تو راهیم نگران نباش… دکتر به هوش اومد. خودش رضایت داد و کاری رو هم که کرده به گردن گرفت… سند گذاشتم و آرتین هم الان تو ماشینه… فقط یه خواهش… برین خونه خودتون… الان آرتین شما رو نبینه بهتره….الان حالش خیلی بده، نمی خوام خدایی ناکرده بی احترامی پیش بیاد.

زن بیچاره اشکی که به زور خشکیده بود دوباره از گوشه ی چشمش روی گونه اش می افتد و با صدای دردمند می پرسد: پس همه چی رو بهت گفته…

آه مهرداد حتی از داخل گوشی شنیده می شود: بله زنمو کم و بیش می دونم.

پلک بر هم می زند و اشک هایش روی صورتش می چکد: ولی من‌…

مهرداد وسط حرفش می پرد و اجازه نمی دهد ادامه بدهد: می دونم زنمو مادرین و خواستین خوشبخت شن تقصیر شما نیست سرنوشته… فقط من الان باید قطع کنم. لطفاً شما زودتر برین، خواهش می کنم. بزارین کمی آروم بشه بعد باهاش حرف می زنیم.

تماس را قطع می کند و بلند می شد: هیچ وقت من و نمی بخشه..‌ می دونم…

برمی خیزم تا همراهش خانه را ترک کنم.
دست روی بازویم می گذارد: تو دختر خوبی هستی… همون طور که مراقب سارینام بودی مراقب پسرم باش…

چشمانم گشاد می شود! من چگونه می توانستم مراقب مردی که به خونم تشنه است، باشم!
دست داخل کیفش می برد و کلیدی بیرون می کشد.
دستم را بالا می برد و کلیدی را کف دستم می گذارد: این کلید اینجاست. خواهش می کنم تنهایش نزار… قسمت می دم به اون بالایی مواظبش باش نزار به خودش آسیبی بزنه.

با این که خودمم برایش نگران بودم اما با این قسمی که می دهد مرا در منگنه ی بدی قرار می دهد.
مات مانده به کلید داخل دستم می نگرم.
پشت سرش را هم نگاه نمی کند و با شانه های افتاده خانه را ترک می کند.
لبم را زیر دندان می کشم و تند تند پوست لبم را می جوم.
استرس تمام وجودم را می گیرد. در این آشفته بازار چگونه می توانستم جلوی چشمش باشم.
با صدای درجایم میخکوب می شوم.
نزدن قلبم و پریدن رنگم دیگر جای گفتن ندارد.
مات مانده به در ورودی نگاه می کنم. اول آرتین پشت سرش مهرداد ظاهر می شود.

از دیدن وضعیت آرتین دلم رفت. نفسم برید.
بهم ریخته شکستن خستگی را در خودش دفن کرده بود.
پشتی خمیده رگ های سرخ که تمام سفیدی داخل چشمانش را احاطه کرده بود.
مردمک های ناباور و رقصانش روی نگاه ماتم قفل می شود. دلسوزی که از دیدن آشفتگی اش به قلبم نفوذ می کند اجازه ی فکر دیگری را بهم نمی دهد.
متوجه موقعیت نمی شوم و تنها به بلوز که یک طرفش آویزان روی شلوارش نامرتب افتاده دو دکمه ی پاره شده ی بالایی پیراهنش و دستانی که با باند سفید، باند پیچی شده، می نگرم و جگرم آتش می گیرم.
نمی فهمم حیران منی که مقابل چشمانش ایستاده ام می ماند و با دست مهرداد که روی سرشانه اش می نشیند به خود می آید و سمت مبل راحتی حرکت می کند.
پلک بر هم می فشارد و روی مبل آوار می شود.
دستانش سرش را در حصار خود می گیرد کمری که شکسته را به نمایش می گذارد.
بغض راه نفسم را می گیرد. تمام وجودم چشم می شود و به مرد شکسته ی روبه رویم خیره می ماند.
حضور مهرداد کنارم مرا به خود می آورد: تو اینجا چه غلطی می کنی..‌ گمشو بیرون.

بی تفاوت سر می چرخانم و به صورت پر غضب و نگاه خط و نشان دارش خیره می مانم.
صدای آرامش پر خروشانتر می شود: مگه کری…‌ گمشو بیرون…

کج خندی می زنم. مثل خودش آرام می گویم: به تو مربوط نیست.

دندان هایش را روی هم می سابد و نگاه گذرایی به آرتین می اندازد.

آرتین همان پوزیشن خود را حفظ کرده حواسش به ما نمی رود.
مهرداد باز می گردد و تهدید آمیز هشدار می دهد: انگار زبون حالیت نمیشه… میخوای….

صدای خفه و دورگه ی آرتین مهرداد را از تهدید باز می دارد: کاریت نباشه…

مهرداد لال می شود و من دلم پرواز می کند. به هرسویی بال می زند و آخر سر، سرخانه ی قلبم می نشیند. این مردجذاب و پرغرور رفته رفته قلبم را اسیر خودش می کند.

از ابروهای تنیده مهرداد، نگاه می گذرانم و به سرافتاده آرتین و گلویی که پر می شود از بغض های پر قدرت، سمت در روانه می شوم. دوست ندارم حالش را ببینم. دلم نمی خواهد شکستنش را مشاهده کنم و نتوانم برایش کاری کنم.
از در پذیرایی خارج می شوم اما دلم اجازه نمی دهد دور شوم.
کنج در جایی که در دیدشان نباشد، می ایستم. نمی دانم چرا! شاید می خواهم حسش کنم. یا شاید هم قسم مادرش قدرت دور شدن ازم می گیرد‌. می ترسم فاصله بگیرم و بلایی سرش بیاید.
صدای آرام محزونش دلم را شکاف می دهد: مهراد تو برو پیش خواهرت… من خوبم.

لحن مهرداد مملو از شوخ طبعی است اما اجباری بودنش کاملآ واضح و خواناست: کجا برم مرد حسابی… خوب می خواستی دکوراسیون عوض کنی زودتر خبرم می کردی… خوبه که خواهر من خوابیده، اگه مثل تو یه ساعته قصد خانه تکانی می کرد، باید سر به بیابون میزاشتم..

صدای جا به جا کردن مبل ها بلند می شود. گویا مهرداد برای منظم کردن پذیرایی دست به کار شده است.
کمی سکوت، تنها صدای وسایل ها در سکوت خانه می پیچد.
تکیه ام را برای نشست روی پله ها، از دیوار می گیرم که لحن مضطرب مهرداد متوقفم می کند: کجا!؟…

پس آرتین قصد رفتن کرده بود! دستم زیر گلویم روی شالم می نشیند. قلبم قروپ قروپ صدا می دهد.
مهرداد دوباره می پرسد: با توام آرتین… کجا می خوای بری!؟

صدای خش برداشته ی آرتین قلبم را می لرزاند: جایی کار دارم.

مهرداد پریشان پاسخ می دهد: دیگه شب شده هر کاری داشتی فردا!

صدای آرتین آرام است اما محکم و پر از تهدید: برو کنار مهرداد…

مهرداد ملتمس می شود: خواهش می کنم آرتین… برای امروز کافیه. فردا هر جا خواستی، خودم نوکرتم.

آرتین عصبی تر می گوید: حالم خوش نیست… برو عقب… نزار…

لب می گزم و دستم را روی لبانم می فشارم.
مهرداد سپر بلا می شود: نزارم چی..‌ می خوای توهین کنی! خوب بکن. می خوای بزنی! بیا بزن…. من همه جوره در خدمتم. اما به جون خواهرم که هنوز تو تخت بیمارستان داره با مرگ و زندگی دسته پنجه نرم می کنه، نمی زارم قدم از قدم برداری… نمی زارم بری بیرون.

لحظه ای سکوت و قسم مهرداد و خط و نشانش آرامم می کند. امیدوار می شوم کسی که کنارش است اجازه نمی دهد. آسیبی بهش برسد.

طغیان آرتین دستم را روی قلبم می برد: دِ لامصب چی از جونم می خوای… نمی فهمی… نمی بینی! حالم خوش نیست… باید برم.

گفت گویشان که بیشتر شبیه دعواست، بالا می گیرد: خوب حال منم ‌خوش نیست. منم داغونم… من دارم دیونه میشم… اون از خواهرم؛ اون از زندگی بهم ریختم؛ اون از پسره ی الدنگ! اینم از تو… ولی مثل تو نزده به سرم…

فریاد آرتین بالا می رود: تو خودت با من مقایسه می کنی! تو خودت جای من می زاری! انگار نمی فهمی… نابود شدم… نابود.

گریه زور می زند و بلاخره روی گونه هایم می چکد. این فریاد، این صدای بلند جگر سوزانه غیر قابل تحمل بود.

مهرداد می خواهد چیزی بگوید که صدای بلند آرتین اجازه نمی دهد: پونزده سال کنار کسی زندگی کنی که اصلا حسی بهت نداشته…. پونزده سال با دورغ و خیانت زندگیتو بگذرونی… بعد بفهمی بچه ای که بزرگ می کردی و شب و روز براش خون و دل می خوردی مال خودت نیست، چیکار می کنی!؟ وقتی برادرت هم خون و پوستت، راست راست جلوی چشمات با زنت بریزه رو هم و تو هم عینه کپک سرت و زیر برف کنی و زندگیت و بگذرونی چیکار می کردی… می دونی خیانت یعنی چی! اصلا می فهمی خیانت به چه معنیه!؟ اونم نه تنها زنت…. مادرت… برادرت… زنت…‌

صدای محکم افتادن چیزی مرا از جا می پرند. به قدری محو لحن شکسته و فریاد جگرسوزانه اش بودم که حال خودم را نمی فهمیدم.

صدای مهرداد قاطی صدایش می شود: میفهممت… بس کن…‌ الان خفه میشی…

داد می زند: کاش خفه می شدم. کاش تو بی خبری می میردم… کاش نمی شنیدم…

دست روی گوش هایش می گذارم و شنونده ی در هم کوبیدن شدن خانه اش، نعره های دلخراشش، کنج دیوار فرود می آیم.

نمی دانم چند ساعتی می گذرد و چه قدر زمان می برد تا آرام بگیرد. آهسته از گوشه‌ی در، داخل پذیرایی سرکی می کشم.
از پشت شیشه ی اشک فرود آمدنش روی دو زانو و لرزیدن شانه هایش را می بینم و بی صدا هق می زنم.

سرم را تکیه به دیوار می دهم. پلک روی هم می فشارم و بیشتر در خودم جمع می شوم.

دلم خودم نمی خواهد این گونه ببینمش.
می گذرد چنین شبی کشنده! شبی که اگر عزیزی رو از دست می دادی و داغ دیده و عزادار می بودی، بازهم از این شب نفرین شده، عذاب آورتر نمی شد.

دلم در تکاپوی رفتن عجله ای شان، در حیاط رژه می روم.
دم دم های صبح چنان آشفته خانه را ترک کردند که حتی مرا نشسته کنار در پذیرایی، ندیدند.
از دیروز خبری از نگین نشده است. در این موقعیت های نفس گیر نیاز شدیدم را به نگین، بیشتر احساس می کنم. گویا اولین روز های عید، خوب سرگرمش کرده بود که حتی احوال مرا جویا نمی شد.
سرم را رو به آسمان می گیرم و از اعماق وجودم شکر می گویم. کاش همیشه شاد باشد و اصلا مرا به کل فراموش کند. نگین لایق بهترین هاست و لیاقت شاد زندگی کردن را دارد.

با صدای در هول زده نگاه از آسمان می گیرم و سمت در روانه می شوم.
بدون سوال در را برای شخص پشت در می گشایم.
دیدن خانم مهدوی خوشحالم می کند.
جویای احوالم، نگران داخل می آید: خوبی؟
سری به علامت بله تکان می دهم. اما در کل خوب نبودم.
همان طور که در را پشت سرش می بندد می گوید: مهرداد تماس گرفته، رفته سراغ سارینا…‌ دیونه شده… به دکترش التماس کردم اتاق سارینا رو عوض کنه و چیزی به رامین و آرتین نگه… طفلکی بچم… آرتین اگه تواین حال پیداش کنه بدبخت میشیم.

شاخ در می آورم! یعنی آرتین تا این حد خطرناک شده بود که به بچه هم رحم نکند!
ایستادنم باعث می شود خانم مهدوی عقب باز گردد.
لبخند تلخی به طرز ایستادن و نگاه ناباورم می زند و می گوید: حالش دست خودش نیست… مهرداد هم نمیتونه آرومش کنه… از رامین بی خبرم… ولی می دونم آرتین تو این اوضاع هر کاری از دستش برمیاد. من بچم و میشناسم. ضربه ی بدی خورده.

دلم می خواهد سرش داد بزنم و بگویم: همین!… ضربه خورده؟ بچتو میشناسی! زن احمق تو می دونی چیکارش کردی؟ اگه با دستای خودت می کشتیش که دردش براش از این کمتر بود. حالا خیلی راحت یک کلمه میگی ضربه خورده!

ولی نمی توانم مداخله کنم و حرفی بزنم. بلاخره مادر بود و اونم بچه اش. هر کاری هم با هم می کردند باز هم دلشان برای هم بود.

صدای در نگاه هردویمان را سمت عقب باز می گرداند.
ورود آرتینی که امروزش از دیروزش ترسناک تر بود پایم را عقب تر می رهاند!
نگاه طوفان زده اش مادرش مورد اثابت قرار می دهد.
با گامی که سمت مادرش برمی دارد ترسیده به مهرداد که از عقبش می آید، می اندازم.
صورت هر دویشان رنگ سرخ انار گرفته، چشمانش از درد در حال ترکیدن بودند.
مقابل مادرش می ایستد و مشت هایش را گره می زند، طوری که باند دستانش برای پاره شدن می روند.
آرتین زبان باز نکرده برای طغیان مادرش اشک می ریزد: دورت بگردم…

سینه ی ستبرش بالا پایین می شود و قصد ترکیدن فغان می کند: رامین کجاست!…

مادرش سرش را بالاتر می گیرد و با چشمان اشکی می گوید: نمی دونم.

فریاد دلخراش آرتین و دستی که بلند می شود مهرداد را وحشت زده مقابل آرتین می اندازد: آرتین!…. زده به سرت…

کل بدن آرتین می لرزد و دست مشت شده اش را روی گیج گاه خودش فرود می آورد: آره دیونه شدم… زده به سرم.

می چرخد و نعره می زد: رامین کجاست! کجا قایمش کردی…

مادرش پشت سر مهرداد هق هق کنان لب می زند: به خدا نمی دونم رفته..‌ غیبش زده.

آرتین داد می زند: اسم خدا رو نیار… تو خدا میشناسی تو مادری… تو اصلا…

مهرداد میانجیگری می کند. برای نیامدن حرفی های زشتی که پشیمانی به باز می آورد: آرتین ..‌ آروم باش صدات می ره بیرون…

بیشتر حنجره اش را پاره می کند: بزار بره بزار همه بفهمه…. دیگه چیزی برام نموده…. آبروم رفته… می فهمی رفته…. دیگه هیچی برام مونده… همشم تقصیر این زنه… اسمشم گذاشته مادر….

مهرداد برای جلوگیری اش جلوتر می رود: بس کن آرتین…

آرتین محکم از تخت سینه اش می کوبد: برو کنار… بس نیست…

سمت مادرش یورش می برد: نزار کاری رو که دلم نمی خواد و بکنم…. بگو رامین کجاست…

دیگر مطمئنم حنجره اش خراش برداشت.

مادرش گریه کنان میان بغض سنگین ناله می کند: نمی دونم…

آرتین پر غضب انگشت اشاره اش را جلوی چشمانش تکان می دهد: پیداش می کنم… قسم می خورم داغش و به دلت بزارم… می کشمش….

دستان مادرش لرزان سمت صورتش می رود: پسرم…

گویا بر روی آتش هیزم می ریزد. آرتین مثل فشفشه بالا می پرد بر روی سرش می زند: استغفرالله…. دهنت و آب بکش… من پسر تو نیستم…‌ من پسرتو نیستم… من چنین مادری ندارم…

مادرش با درد صورتش را می پوشاند و می لرزد.
آرتین بیشتر فغان می کند: برو بیرون… دیگه هیچ وقت نمی خوام ببینمت… دیگه پات و اینجا نزار…. زود از اینجا برو بیرون….

مهرداد نمی تواند جلویش را بگیرد. مجبور می شود مادرش را سمت در هدایت کند: زنمو شما برین… خواهش می کنم… دیونه شده نمی فهمه چیکار می کنه.

آرتین به جنون می رسد: آره من دیونم… مریضم… غُدم… زبون نفهمم… چنین کسی بودم و شما ندیدن… مادرم، کسی که خودش بهم نفس داده برام نقشه کشیده… گفته چی می فهمه این که سرش تو لاک خودشه… بزار…

یهویی انگار چیزی یادش افتاده باشد بازوی مهرداد را می گیرد و محکم سمت خود می چرخاند: اصلا وایستین ببینم!…

از متوقف شدن مهرداد، مادرش هم می ایستد.
شوکه شده، خیره ی حرکت آرتین می مانیم!
روبه روی مادرش می ایستد. شاهرگ ورم کرده اش هرآن در حال ترکیدن است.
شقیقه های نبض گرفته اش کاملا به چشم می آید‌.
چشم ریز می کند و با پره های بینی گشاد شده از لای دندان های کلید شده اش می غرد: اصلا ببینم… من پدرم معلومه!… نکنه من پسر پدرم نبودم… شاید حروم….

سیلی مادری که این بار چنین وقاحت و توهینی را نمی پذیرد روی گونه ی پسر بی چاک و دهان شده اش می نشیند.
صورت آرتین سمت راست می چرخد و دستانش مشت می شود.
هین بلندی که از بین لبانم بیرون می آید را با کوبیدن دستم جلوی لبانم، مهار می کنم!
مهرداد نگران و شوکه قدمی نزدیک می رود! اما به جای مداخله کردن بین دعوای مادر و فرزندی فقط نظاره می کند.
دست مادرش لرزان جلوی صورتش تکان می خورد: تا این حد وقیح و یاغی شدی!… تا این حد دهنت بی چفت و بند شده که حتی نمی تونی حرف دهنتو بفهمی…

آرتین با قیافه ی ترنجیده می غرد: تو وقیحم کردی.. تو باعث یاغی بودنمی … مادری که برای بچه خودش نقشه بکشه مادری که دست پشت بچه ی کوچکش بزاره و خیانتش و نادیده بگیره و بگه تا می تونی بتازون خدا چیه… پیغمبر کیه. اصلا ناموس و برادر کدوم خریه… اون مادر لایق همین دهنه… بی قید و بند… من هیچ وقت نمی بخشمت.. هیچ وقت…

مادرش شرمگین با دلی پرپر شده از مقابلش می گذرد.
مهرداد پشت سر مادری با دلی پرپر و آکنده از درد می دود.

آرتین چنگی به موهای آشفته اش می زند. باند دستانش برای کشیدن موهایش عاجزش می کند. عصبی دستانش را تا پشت گردنش امتداد می دهد.

نگاه آرتین در همان لمحه مرا نشانه می گیرد و سمتم یورش می آورد.
محکم چنگی به بازویم می زندو با گام های بلند سمت در می کشاند: تو هم گورتو گم می کنی… اگه یه بار دیگه… فقط یه بار دیگه جلوی چشمم ببینمت با خاک یکسانت می کنم.

پشت سر مهرداد که از در تازه خارج شده بود با تمام توان بیرون هولم می دهد.
اگه به زور خودم را نگه نمی داشتم پخش زمین می شدم.
مهرداد شوک زده و با چشمانی گشاد می پرسد: چیکار می کنی.

لحن آهسته و هشداری اش به خاطر کوچه و همسایه ها با کوبیده شدن محکم در توسط آرتین روی هم، پشت در جا می ماند.
مهرداد نگاه تیزی به من می اندازد و سمت در می دود.
مقصر مرا می داند.
مادرش سوار ماشینش شده گاز می دهد و نمی بیند چه بلایی بر سر پسرش آورده است.
مهرداد محکم به در می کوبد. آیفون را می زند.
از عصبانیت کت چرمش را از تنش بیرون می کشد و داخل دستش مچاله می کند.

انگشت روی دکمه ی آیفون می فشارد.
اما بی فایده است. آرتین در را باز نمی کند.
عصبی سمت من می چرخد: دختره ی احمق… دیدی… دیدی چیکار کردی… دیروز گفتم برو جلوی چشم نباش… حالا اگه یه بلایی سر خودش بیاره، خودم از تیر چراغ برق آویزونت می کنم.

دلهره به جانم می افتد و سمت در نگاه می کند.
کنار گوشم تهدیدش را ادامه می دهد و نمی داند این حال پریشان شده و رنگ پریده ام به خاطر ترس از تهدید هایش نیست و تنها به خاطر مردی که پشت آن در است و خطر جانش را تهدید می کند، به این روز افتاده ام!
بی اعتنا به غلدری اش بدون این که دستم بهش بخورد پسش می زنم و سمت در روانه می شوم.
اوهوی… گفتن بلندش را برای تخویف ناشنیده می گیرم. سریع دستم را داخل جیبم فرو می برم و بی تعامل کلید را بیرون می کشم.
کلید را که روی قفل در می اندازم لال شدن و چشمان شوکه شده اش را حس می کنم.
اما تنها کسی که دلم را آکنده از ترس و وحشت، نگرانی و خواستن می کرد پشت این درها بود و مهرداد و هیچ کس دیگری برایم اهمیت نداشت.
داخل می روم، هراسان و مضطرب؛ نمی بینم کسی که پشت سرم مبهوت وارد شدن و کلید انداختم بود، چگونه داخل می آید.

می دوم با قلبی که محکم تخت سینه ام کوبیده می شود.
حیاط را از نظر می گذارنم و داخل خانه می دوم.
داخل پذیرایی سرک می کشم. خبری نبود!
صدای افتادن چیزی از آشپزخانه پاهای لرزانم را سمت آشپزخانه می کشاند.
از دیدن آرتین زبانم بند می آید.
بزرگترین چاقو را از ست چاقوهای روی کابینت بیرون می کشد.
برای جیغ کشیدن زبانم تکان نمی خورد!
لبانم مثل ماهی از آب بیرون مانده به هم می خورد و اما کلمه ای جیغی از حنجره ام بیرون نمی آید!

 

2 دیدگاه برای “رمان آنلاین اتهام واهی (پ.15)”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *