| Tuesday 27 October 2020 | 09:21
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین مریم پارت 1

رمان آنلاین مریم پارت 1

بسم تعالی

مریم

• چشمام شاید از حدقه دراومد وقتی حرف عموحاجی رو شنیدم که چی چون پدرنداشتم چون بالاسر مادر نداشتم چون یه برادر داشتم که مثل یه مادر باید بزرگش میکردم چون تنها بودم به خودش جرات داده که بیاد و بهم این پیشنهاد بده.. نفهمیدم کی نفهمیدم چجوری درو باز کردم به معنای واقعی گفتم از خونه من گم شید بیرون جوری صدامو بالا بردم از ترس آبروش فوری رفت و من موندم یه عالمه فکر ناجور که نمیدونم از کجا از هرطرف میومد ب سرم

• با صدای ناز خاتون به خودم اومدم که محمد رو بغلش گرفته و با قیافه نگران زل زده ب من ناز خاتون بااینکه بعد پدر مادرم میتونست بره ولی اون و پسرش موندن و نازه منو محمدم رو خریدن نازخاتون مثل مادر برام عزیز بود کاش بتونم جبران کنم محبتاشو..

• خودمو بغل نازخاتون انداختم و های های گریه کردم گریه از تنهایی از ترس بهش گفتم و گفتم از پیشنهاد حاجی عمویی که یه روزی میخواست عروسش بشم و الان گفته بشم صیغش از حاجی عمویی که رفیق شفیق بابام بود از کسی که پسرش تا فهمید من بی کس و کارم راهشو کشید و رفت حق داشت کی میتونس دختری رو بخواد که پدرومادرنداره و حتی به قولی یه بچه هم داشت من ب گردن برادرم حق مادری داشتم و نمیتونستم ی روزی فکر نبودن اون کنارم رو داشته باشم

• پدرم اونقد برام گذاشته بود که محتاج کسی نباشم و من باید در اولین فرصت با وکیل پدرم ملاقات میکردم و قدم اول رو برمی‌داشتم

• من دیگه دختری نبودم که با ناز مادر از خواب بیدار بشم و با بوسه پدرانه پدرم بخوابم

• من دختری بودم که باید تا نصفه شب بیدار باشم

• تا محمدم بخوابه صبح زود بیدار بشم تا بهش برسم

• باید خودم رو وقف زندگی کنم و تو این راه کمکی نداشتم… .

• من دختر 22 ساله ای که در اوج خوشبختی وقتی انگشتر به دستم شد فرداش زندگی رو باختم زندگی جوری به من خودش رو نشان داد که بعد چند ماه هنوز نتونستم خودم رو جمع کنم امیدم به تکیه گاهی بود که حداقل محرمش که نبودم اما می‌توانست پشتم باشد اما امیر حتی خودش به من نگفت ک نمی‌خواد صدای مادرش که با طعنه میگفت پسرم فقط بخاطر حرمت ب پدرت ترو خواست وگرنه الان کدام پسری دختر بی کس و کاری رو میتونه قبول کنه آنهم با یک سر بار براش دخترایی در نظر دارم که از همه کس سرترن در سرم می‌پیچد انگار من مقصر بودم که پدر و مادرم در آن تصادف کذایی مردند و من شدم بی کس و کار اصلا خوب شد که شناختم من باتمام بی رحمی به مرگ پدرو مادرم می‌گویم چه خوب شد که من آنها را شناختم

• حال شوهره خودش آن دختر بی کس و کار را با تمام بی رحمی میخواست صیغه کنه
• من در دنیا یه محمد داشتم و یه نازخاتون و یه رفیق که با تمام مهربانیش انرژیش را صرف منو محمد می‌کرد تا من از گوشه گیری دربیام..

• ساناز مثل خواهر نداشتم کنارم بود کسی بود که تا 40 روز وقتی از حال و هوای عزاداری در نیومده بودم محمد رو از من بهتر نگه داشته بود محمدی که بعد از بیست و دو سال خدا به پدر و مادرم داده بود …. چشمامو میبندم تا چند ماه پیش رو که آخرین خوشبختی های من در آن روزها رقم خورده بود رو از نظر بگذرونم با امیر که دم از عشق و عاشقی میزد قرار گذاشتیم جشن نامزدی رو تو ویلای شمال برگزار کنیم وقتی انگشتر تو دستم می‌کرد برق تو چشماش بود پس کو اون برق چشماش که نه از اونا خبریه نه از صاحبش وقت برگشتن بابا و مامان گفتن ی روز دیر میان میخوان کمی شمال بمونن به یاد دورانی جوانی به شوخی گفتم محمد رو میبرم که تنها بمونین اما مامان محمدو گذاشت بغلم و گفت ببر مجبوری محمدرو همراهم آوردم چون من هم کلاس داشتم هم درس اما نخواستم دل مهربون مامانمو بشکنم
• نمیدونم کی بهم خبر دادن موقع برگشت تصادف کردن نمیدونم کی اجازه دادم روشون خاک سرد بریزن فقط اینو میدونم ک من موندم با آینده ای که معلوم نیس چی میشه

  • اشتراک گذاری
  • 177 روز پيش
  • نعیمه لاله خامنه
  • 5,880 بازدید
  • ارسال نظر
https://beautyvolve.ir/?p=11972
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.