رمان آنلاین برایم ترانه ای از عشق بخوان پارت 8

 از ماشین پیاده شدمو خداحافظ آرومی گفتمودستی به رو سریم کشیدمو روی سرم مرتبش کردم. در و باز کردمو وارد شدم و به کافه نگاه کردم. دکوراسیون خوبی داشت پشت یکی از میز ها یه زوج جوان و پشت میز دیگه دوتا دختر که به نظر می اومد دانشجو باشند. پشت آخرین میز که کنج ترین جای کافی شاپ بود هم یه دختر تنها بود که حدس زدم کیمیا اون باشه. به طرفش رفتم*

_ ببخشید

سرشو از توی گوشی بالا آورد و به من نگاه کرد. بعد با حالت پرسشگرانه ای گفت:*

_بهار خانم؟

_ بله شما هم باید کیمیا خانم باشید!؟

لبخندی زد و گفت:*

_ اوهوم بشین لطفا

صندلی رو عقب کشیدمو نشستم. *

_ از آشناییت خوشبختم

_ منم همینطور

_ خب میخوام همین اول کار به طور رسمی دوستیمون رو اعلام کنم. البته اگه تو موافق باشی

_ البته؛ چرا که نه

به نظر دختر خوبی بود. لااقل مودب بود*

_ ما همه می دونیم چه اتفاقی افتاده. تو از خانوادت جدا شدی من درکت می کنم و بهت حق میدم که از دست ما ناراحت باشی. ولی ازت خواهش می کنم که پدرمو مقصر ندونی اون فقط خوبی ماکان رو می خواد

_ ممنونم که درک می کنی. بله دوری از خانوادم خیلی برام سخت بود ولی توی این قضیه من ذره ای هم پدرتو مقصر نمی دونم اون به نحوی با این کارش به ما لطف کرد

لبخند ملیحی زد و انگار چیزی یادش اومده باشه گفت:*

_ وای ببخشید من پرچونگی کردم. چی می خوری؟

_ یه اسپرسو

گارسون رو صدا زد و سفارشامو بهش گفت. یکم دیگه باهم آشنا شدیم و قهوه هامونو خوردیم*

_ بهار جان اگه قهوت تموم شد بریم. چون امروز کلی کار داریم حتی میشه گفت وقت سر خاروندن نداریم

_ البته بریم

حساب کردیمو از کافی شاپ بیرون اومدیم و سوار L90 کیمیا شدیم و راه افتادیم.  کجا؟ الله و اعلم!؟

_ کجا میریم کیمیا؟

_ مزون ……… امروز باید لباس و تم هاشو بخریم. نمی دونم امروز برسونیم یا نه نمی دونم اینهمه عجله برای چیه؟

خودمم نمی دونستم! راست میگفت مگه من می خواستم فرار کنم؟*

_ منم درک نمی کنم. ولی یه سوال کیمیا خانم….

_ فقط بگو کیمیا

_ باشه کیمیا. من نمی فهمم چرا من؟

_ خب چرا تو نه؟

_ چون ما هیچ چیزمون به هم نمی خوره. حتی سطح طبقاتیمون

_ این جور چیزا اصلا برای خانواده ما مهم نیست. مادر خود منم از خانواده های نیازمند بود. یکروز که رفته بود خیریه بابا تا دارو های مادر بزرگ رو تهیه کنه اونجا همو دیده بودند و خلاصه عشق تو نگاه اولو دیگه نگم برات!

_ چه عالی!

_ اوهوم

خلاصه بعد گذشت از خیابون های پر ترافیک تهران که اعصاب آدمو خش مینداخت رسیدیم به یه مزون بزرگ عروس کیمیا ماشینو پارک کرد و دوشادوش هم وارد شدیم. کلی لباس آوردند ولی مگه مشکل پسند تر از کیمیا هم بود پاهام دیگه جون نداشت! بلاخره یه لباس رو پسند کرد و گفت چطوره؟ مثلا من عروس بودمااااا! به لباس نگاه کردم و چشمام چهارتا شد! من عمرا تنها هم بودم خجالت می کشیدم اینو بپوشم چه برسه به جلوی مهمونا! کلا سر و ته لباس دو متر پارچه نداشت. یه دکلته باز و قدی تا روی زانو. *

_ کیمیا شوخی می کنی؟ من عمرا اینو نمی پوشم

_ چرا؟

_ این خیلی کوتاه نپوشیش سنگین تری!

_ خب هر مدلی که خودت دوست داری بردار

فروشنده رو صدا کردیم و مدل مورد نظرم رو بهش گفتم اونم دو سه تا لباس آورد و بین اون ها یکیش خیلی چشمم رو گرفت به طرف کیمیا گرفتمو گفتم:*

_ چطوره؟

_ عالیه!

دوباره به لباس نگاه کردم. یه لباس سفید ماکسی که بالا تنش با مروارید و کمرش با شکوفه های زیبای مزین شده بود. پایین تنش هم به طرز نفیسی با گیپور تزئین شده بود. لباس رو پرو کردم و بعد از اینکه از زیبا شدنش توی تنم هم مطمئن شدم لباسو برداشتیم. ولی هنوز یه چیزی کم بود.*

_ کیمیا دکلته اینم یه کوچولو بازه

_ خب چون پایبزه می تونی یه شنل هم برداری

راست می گفت بد فکری هم نبوداااا. یه شنل مویی انتخاب کردیم. کیف و کفش هم برداشتیم. کیمیا لباسشو از قبل سفارش داده بود اونو تحویل گرفت و از اونجا اومدیم بیرون از گشنگی رو به موت بودم ساعت پنج عصر بود . رفتیم یه رستوران نزدیک اونجا و پیتزا خوردیم. و دوباره به راه افتادیم*

_ این دفعه کجا داریم میریم کیمیا

_ خونه

چقدر دلم برای خونه خودمو تنگ شده بود! کاش میشد می تونستم یکبار دیگه به خونه بچگیام برگردم!

_ رسیدیم

به اونجا نگاه کردم. یه عمارت بزرگ با نمایی سفید. چقدر خوشگل بود! کیمیا یه بوق زد و در باز شد ماشین رو برد توی حیاط و پارک کرد و پیاده شد. پیر مردی داشت درو می بست*

_ سلام بر عمو رضای گلم

مرد لبخندی زد و با مهربانی گفت:*

_  سلام کیمیا خانم

_ معرفی می کنم این عمو رضای گلم باغبان زبده عمارت و ایشون هم بهار نامزد ماکان

لبخندی زدم و گفتم:*

_ خوشبختم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *