سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان حامی نویسندگان عزیز و خواننده های محترم کلی رمان جذاب زیبا از نویسنده های جوان با ابدیت روزانه …
برنامه ی اندروید سایت

اپلیکیشن

دوستان عزیز اپلیکیشن اندروید  مارو دانلود کنید و  به راحتی رمان های مارو مطالعه کنید .

اینستاگرام ما

اینستاگراک ما

تلگرام ما

کانال تلگرام سرزمین رمان انلاین

رمان آنلاین محکومه ی تنهایی پارت 3

رمان آنلاین محکومه ی تنهایی پارت 3

 

“کیارش”
همونطور که رو مبل نشسته بودم کلافه پام رو هم تکون می دادم.یعنی الآن اونجا چه خبره؟ نوید گفته بود که قبل از هر چیزی خواسته با نیاز حرف بزنه!بی شک این گفتمان تو آیندهء این ماموریت سرنوشت سازه.
با صدای زنگ موبایلم از جا پریدم و نفهمیدم چطور از روی میز چنگش زدم.
با دیدن اسم خسرو حسی به قلبم سرازیر شد.
انتظار داشتم تا گوشی رو برمیدارم پوزخندی بزنه و بگه: بازی احمقانه ای بود!رُلتو خوب بازی نکردی آقا پسر!
و این وسط نگرانیمو بابت اون فرشتهء سیاه سرتق نمیتونستم نادیده بگیرم.
قبل از اینکه قطع شه تماسو وصل کردم.نباید فکر میکرد منتظر تماسش بودم.
صدامو صاف کردم و رسا و محکم گفتم:بله؟
__ دیگه داشتم ناامید می شدم ازت پسر،چرا گوشی رو بر نمیداری؟
کوتاه گفتم:دم دستم نبود…چیزی شده؟
_خیلی بیشتر از چیزی!…پسر گل کاشتی!
با لحن مرموز ادامه داد:با این دختر چه کار کردی که اینقدر تغییر کرده ؟
و خندهء کریهی سر داد.بی شک ذهن مسمومش فقط به ناکجا آباد کشیده میشه!چطور به خودش اجازه میداد همچین تفکری داشته باشه؟
خشمم رو با فشردن پلک هام فرو خوردم و سعی کردم به نقش بازی کردنم ادامه بدم.با پوزخند گفتم:این تازه اولشه.یادت نرفته که چی گفتم؟من تنها کسی هستم که میتونه این دختر مغرور رو رام کنه!
دوباره خندید و گفت:راضیم ازت!اگه همینجوری پیش بری کارهای بزرگی با این دختره کرد و من هم به هدفم می رسم…
با کنجکاوی کنترل شده ای گفتم:چه هدفی؟
مغرور شد و گفت:تو دیگه به اونش کاری نداشته باش.تا همین جاش هم چون خودتو بهم ثابت کردی گذاشتم پیش بیای.
تو دلم بهش پوزخندی زدم.
_:فردا یه سر بیا اینجا.قراره یه عالمه اتفاق خوب تو این ویلا بیفته.
منظورشو نفهمیدم:چه اتفاقی؟
_:فقط همینقدر بدون که مهمونی بزرگیه.و سکوی پرتاب خواهد بود.سکویی که نیاز برامون خواهد ساخت!
با خداحافظی کوتاهی قطع کرد.
و من گوشی به دست به این فکر می کردم که آیندهء نیاز با ساختن این سکو چی میشه؟

“نیاز”

تو ویلا برو بیایی بود که نگو و نپرس! برای اولین بار قبل از مهمونی این بلبشو رو می دیدم.امروز خسرو بهم گفت که اگر می خوام شانس خودم رو امتحان کنم،امشب وقتشه.و با لحن مرموزی ادامه داد که اهورا هم تو این مهمونی هست…
فکر کردن نداشت؛ باید با سر قبول می کردم.ولی من نیاز بودم!برای خالی نبودن عریضه گفتم:خیلی خب!اما حوصله خاله خاله بازی و سلام تعارف های آبکی رو ندارم.وقتی گفتم کار،یعنی فقط کار!فلان الاغ درخواست رقص داده و بهمان الاغ میخواد بیشتر باهات آشنا بشه نداریم!
اونم با اخم گفت:خیلی خب!اما حق نداری آبرو ریزی کنی!مثل مهمونی قبل با اهورا!خبرش بهم رسیده.
دلم می خواست از ته دل بهش بخندم!چه طرفداری هم میکنه از اون افسر مغرور!
در جواب تمام حرف هاش تنها سری تکون دادم.
نگاهمو از اون شلوغی سرسام آور طبقه پایین گرفتم و رفتم سمت اتاقم.بادیگار هرکول با اون چشم های یخیش به روبه رو خیره بود و رفت و آمد های منو به اندازهء گردش چشم هم دنبال نمی کرد!البته قبلا یکی دیگه بود،فکر کنم این جدید اومده.
روبه روی کمدم زل زدم به انبوه لباس های داخل کمد.یکی یکی کنارشون زدم.یا کوتاه بودن،یا نازک،یا بدرنگ،اما دستم خورد به یه تاپ و دامن قشنگ.
تاپ نقره ای براق یقه انگلیسی بود اما آستیناش تا سر شونه و یقه اش هم کیپِ کیپ نبود!دامنش هم مشکی براق بود که یه کمربند مشکی _نقره ای روش میخورد.ولی دست ها و پاها مو چه کار میکردم؟
بعد از جست و جوی فراوان!بالاخره داخل یکی از کشو ها ساپورتی که می خواستم رو پیدا کردم.
توری و البته خیلی شیک بودن.روبه روی آینه ایستادم.نیاز درونم غمگین بود و نیاز بیرونم مغرور.راضی نبودم اما نیاز هکر باید ظاهری مغرور و سلطه طلب،متناسب با شخصیتش داشته باشه.حالا که رویه ی جدیدی رو پیش گرفتم،باید نمود بیرونی هم داشته باشه یا نه؟! این تنها راهیه که میتونم به هدفم برسم و البته به کیارش کمک کنم.میدونم که براشون کمک بزرگی به حساب میام. حتی اگه کیارش و بقیه شون هیچ وقت چنین چیزی بهم نگن.
با یادآوریش یه چیزی ته دلم کنده شد! یه دور،دور خودم چرخیدم و گفتم:اگه منو اینجوری ببینه یعنی چه فکری درموردم میکنه؟
اون پوزخند اعصاب خرد کنش اومد جلو چشمام،در حالی که با چشماش فریاد میزنه:دیدی همهء حرفات سیا کاری بود؟
_ نمایش قشنگی راه انداختی و البته مزحک!
_دیدی تو هم مثل اینایی؟
دستم رفت سمت یقه لباسم که یکی تو سرم فریاد زد:داری چه غلطی میکنی؟ اون کیه که بخواد تورو قضاوت کنه؟خودت رو جمع و جور کن! تو نیازی! نیاز!هر کاری رو هر جور و هر وقت بخواهی انجام میدی.به هیچ احدالناسی هم ربطی نداره…
دستم از یقه ام جدا شد.کاش میشد این حرف ها رو باورکرد!
اینبار صدای نجوا گونه ای تو گوشم پیچید و فقط گفت: اون درکت میکنه!
و همین کلمه موجی از آرامش خاطر رو به دلم سرازیر کرد.امیدوار بودم واقعا همین طور باشه.
با نگاهم یه دور همه مهمان ها رو از نظر گذروندم.خیلی ها مشغول خنده و صحبت بودن.خیلی ها هم با آهنگ ملایمی که در سالن پخش می شد می رقصیدند و خیل عظیمی از افراد باقی مانده هم منو می پاییدند!از جمله برادر زاده های خسرو که خیلی خیلی خصمانه نگاهم میکردن.که خب!قرار نبود نگاهی جدا از همون نگاه سرد و مغرور من نصیبشون بشه.و این نگاه تنها با ورود یه نفر تغییر حالت داد.خودم که نمی دونستم چه حسی توی چشمامه ولی قلبم پر بود از حس آشنایی!حسی که سالهاست نسبت به هیچ کس نداشتم! و یه حس شکافنده مثل خوشحالی از قلبم به آئورت و بعد تمام رگهام پمپاژ شد.وقتی نگاهش چرخید و منو دید،با دیدن چشم هایی که دیگر با وجود رنگی عسلی ای که به شدت اهورایی بود دیگر نفرتی درونشون غلت نمی خورد،اون احساس شادی دلچسب تر شد.
و طفلک مغز!که در کشمکش این احساسات نوظهور ساکت و متعجب تنها نظاره گر بود!وقتی به خودم اومدم که دست کیارش،یعنی اهورای فعلی مقابلم دراز شد.با طمانینه پا از روی پا برداشتم و ایستادم.دستشو به آرومی فشردم و سلام دادم.
چشماش با وجود لنز هنوز هم نفوذ گر بود!
دستمو رها کرد و با همون نگاه که گویای همه چیز بود گفت:اوضاع چطوره؟
نگاهمو به جایی پشت سرش دوختم و گفتم:فعلا که خوبه!خبری نیست!
تازه یاد سر و ضعم افتادم و با دقت بیشتری نگاهش کردم که خبری از سرزنش هم توشون نبود! و از این فقدان راضی راضی بودم!بازم اون صدای موذی فریاد کشید:اون اصلا براش پشیزی هم ارزش نداره!این تویی که با تفسیر نگاه و حرکاتش خودتو مسخره میکنی!
صدای کیارش مانع از فکر کردنم شد: اینکه خبری نیست که خوب معنا نمیشه!
راست میگفت! من هم ترجیح میدادم از این وضع راکد خارج شوم.
من:ــ ولی مطمئنا اینجا یه خبری هست!
بلافاصله نگاهشو سوق داد سمت گردبند و گفت: از اون ست جواهراتت استفاده نکردی؟


تعجب کردم!اینکه همون بود که نوید داد.پس؟متوجه منظورش شدم .موهامو که طبق معمول آزادنه روی شونه رستم رها کرده بودم با یه تکون ملایم سرعقب دادم از گوشواره هایی که شنود داشتن هم مشخص بشه که عطر شامپوشون تو هوا پیچید.نفس عمیقشو حس کردم اما به روی خودم نیاوردم و گفتم:چرا همونه نگران نباش.
برای اولین بار امشب لبخندی برای ظاهر سازی زد که من به وضوح پریشونی دختر هایی که از اول روش زوم بودن رو دیدم!
ــ من هم فکر نمیکنم یه مهمونی معمولی باشه!حتی صراحتا به من گفت که امشب یه خبراییه!از طرفی،فکر میکنم امشب واقعا به همه خوش بگذره!
به پشتی مبل تکیه زدم.با لبخند کجی به فاصله مون که نصف فاصلهء یه آدم بود نگاه کردم و گفتم:از چه بابت؟
تک خنده ای کرد این بار به وضوح قلب من هم ریخت!امشب یه چیزیش میشه ها!
_:از این بابت که ضیافت پر نعمتیه و به دستهء دختر ها اشاره کرد!
چند تا حسِ همزمان رو حس کردم.تعجب از اینکه واقعا میخواد از این کارا هم بکنه؟
ناراحتی بخاطر اینکه شاید اون هم مجبوره.
و عصبانیتی که برای این یکی دیگه دلیلی نداشتم!
شاید بخاطر این بود که من مدام کیارش طیب و طاهر! رو مجسم میکردم و پذیرش اهورای پست و خوش گذرون برام ممکن نبود!
با این همه،خندم هم گرفته بود!کیارش با اون پرستیژ و قیافه ای که تو لباس پلیس برای من می گرفت کجا،این آدم کجا!
در همون حال گفتم:مختارید!
اون رفت اما نگذاشتم نگاهم به دنبالش کشیده بشه!رفتارهای امشبم به اندازهء کافی برای همه شگفت آور بود،طوری که همه با شگفتی نگاهم میکردن!دیگه نباید زیاده روی میکردم!هرچند که کارهام ارادی نبود!
البته فقط اون ها نبودن که متحیر بودن،نیاز تنها و غمگین درونم هم متعجب بود!این حرکات نه از اون برمیومد نه حتی از نیاز مغرور و سرد!
صحبت کردن با یه مرد اونم این همه! بلند شدن به احترامش و دست دادن!از کارای هرگز نکردهء نیاز!
از گوشهءچشم بهش نگاهی انداختم که با غرور بین دختر ها که هر کدوم یه حرفی میزدن ایستاده بود و به نحوی مشغول دلبری بودن!
حق هم داشتن!بدون هیچ تلاشی برای مقایسه از تمام ذکور حاضر تو این مهمونی و البته تمام مذکرهایی که تا بحال دیدم!یه سر و گردن برتره!
قبل از اینکه نگاهمو ازش بگیرم غافلگیرم کرد.وباز قبل از هیچ حرکت و اشاره ای صدای خسرو گره نگاهمون رو از هم گسست و به سمت خودش کشوند:خب از تمام شما مهمونای عزیز خواهش میکنم که به احترام مهمون عزیز من بایستید…مهمانی که مطمئنم همه از دیدنش خوشحال میشید!
مهمون؟از چی حرف میزنه؟
ناخودآگاه نگاهمو سوق دادم جایی که کیارش چند دقیقه قبل ایستاده بود اما اونجا نبود.صداش رو درست کنارم حس کردم:موضوع چیه؟
اونقدر نزدیک ایستاده بود که یجورایی دم گوشم زمزمه می کرد…بدون اینکه باهاش برخورد داشته باشم کمی گردنمو سمتش مایل کردم و گفتم:امیدوار بودم تو بدونی!
اخماش درهم شد.با صدای خسرو هردوبه سمت در برگشتیم.بلا استثناء همه ایستاده بودن و ماهم جلوی جمعیت به حساب میومدیم.
خسرو:_این شما و این هم شاهین عزیز!
صدای دست و جیغ جمعیت بالا رفت و من به اندازهء چند دقیقه مُردم!
شاهین؟اون؟اینجا؟


شاهین؟اون؟اینجا؟
از در وارد شد…همون قدر سرحال!…همون قدر شیک و جذاب!و به اندازهء اشتیاق مزخرف این جمعیّت ،نفرت انگیز!
نگاهش دور تا دور سالن رو کاوید و به من رسید!لرزیدم!…باتمام استحکام…با تمام قدرت…با وجود نیاز بودنم! کاملا غیر ارادی آروم پشت کیارش خزیدم.اما نگاهم از نگاه همیشه خمار و مرموزش کنده نمیشد.حتی وقتی کیارش ناباورانه صدام زد:نیاز!!!!!
تنها با جون کندن این جمله از دهانم خارج شد:نـــــــه!دوباره نه!!
اینبار کیارش علاوه بر اینکه صدام زد طوری که خیلی تابلو هم نباشه بازومو تکون داد که اینبار نگاهمو از چشمای ستیزه جوی شاهین گرفتم و به کیارش دوختم.
اخم ریزی بین ابروهاش جا خوش کرده بود.کلافگیش از بی خبری از اتفاقات اخیر کاملا مشهود بود.
نفس عمیقی کشیدم و چند لحظه چشمامو بستم.باید به خودم مسلط باشم!
به کیارش که پشت به اونا برگشته بود سمت من گفتم:فعلا برگرد.بعدا همه چیزو برات میگم
برگشتن کیارش همزمان شد با قرار گرفتن شاهین روبه روی ما….سعی کردم از پناه کیارش بیرون بیام تا یه وقت گَزَک دست این حیوون ندم.
هنوز هم نگاهش همونقدر دریده و گستاخ بود.هنوزم همون حس برتری طلبی مسخرش نسبت من تو چشماش موج می زد.
بالاخره صداش که کابوس شبانه ام بود به گوش رسید:فکر نمیکردم به این زودی ها ببینمت نیاز!
اصلا تغییر نکردی!سرشو آورد پایین تر و گفت:هنوز هم تو نگات افسونگری موج میزنه!!
آروم گفت که فقط من بشنوم اما اخمای درهم کیارش میگفت که اونم شنیده!
ترس حاصل از بلاهایی که این آدم سرم آورده بود و رو پس زدم و حالا جاشو به خشم داده بود…دندون هامو روی هم فشردم و گفتم:ولی تو خیلی تغییر کردی،از قبل نفرت انگیز تر شدی!
بی توجه به خسرو و کیارش قهقههء بلندی زد و قدمی بهم نزدیک تر شد و گفت : چه استقبال گرمی! حیف شد که با مزاج شما سازگار نیستم نه؟ اما نمیتونی فرصت یه امتحان کوچولو رو از خودت دریغ کنی!
از این همه بی حیایی و گستاخی این حیوون مات موندم!بعد از لحظاتی که تو چشمام خیره نگاه کرد،چشمکی زد و رفت سمت کیارش…
دستش رو سمتش دراز کرد و همونطور که انتظار میرفت کیارش مودبانه و جنتلمن سلام و تعارفات معمول رو کرد.
شاهین:تعریف شما و کارتون رو زیاد از عمو خسرو شنیدم.امیدوارم بتونیم باهم بخوبی همکاری کنیم.
کیارش نگاهی به خسرو انداخت و گفت:ایشون لطف دارن.ببخشید ولی من نمیدونم افتخار آشنایی با کی رو دارم!
شاهین دستشو داخل جیب شلوارش فرو کرد و گفت:من برادر زادهء آقای نادری هستم.
همین!فقط برادر زادهء آقای نادری دیوسیرت تر از خودش بود؟ مطمئنا معرفی کردن من با او زمین تا آسمان توفیر داشت!!
کیارش هم سری به منظور خوشبختم تکان داد.
بعد از اینکه از دیدمون خارج شدن با خسرو به طبقهء بالا که سالن بار و کوفت و زهر مارشون بود رفتند.
کیارش دستمو گرفت و به سمت حیاط کشید اونقدر شکه بودم که نتونستم بپرسم داره چه کار میکنه!
داخل حیاط وسط درختای بلند چنارش ایستادیم!چقدر تند قدم برمیداره!نفسم رفت!
بدون اینکه لحظه ای مهلت بده گفت: اینجا چه خبره؟
نفسم که جا اومد با اخم گفتم:این چه طرز رفتار کردنه؟چرا اینجوری میکنی؟نمیتوستی مثل…
یه قدم که با عصبانیت جلو اومد حرفمو خوردم!چرا انقدر عصبیه؟
با صدایی که با تن پایین هم خشمگین بود گفت:شششش…ساکت!!جز چیزی که ازت میپرسم چرت و پرت تحویل من نده! این یارو کیه؟
بی ادب!حیف حال و حوصلتو ندارم وگرنه…با یادآوری اون ملک عذاب چشمامو بستم و دست راستمو به پیشونیم گرفتم…قطرات عرقی که رو تنم نشسته بود تو این نسیم شب سرد شده بودن.


یکم آروم شدم و گفتم:ماجراش طولانیه بذار بعدا …
پرید تو حرفم و گفتم:بعدا هیچ ازرشی برای من نداره!من باید همین الان بفهمم این آدم کیه و چه کارست!
نا چار به تنهء درخت تکیه زدم و گفتم:باشه اما فقط یه بخشیش رو…بهمون مشکوک میشن…
باید خودت فهمیده باشی…اسمش شاهینه.برادر زادهء خسروست و دست راستش
پوزخندی زد و گفت:مثل خودت نه؟
نتونستم دلخور نگاهش نکنم!چرا انقدر دلش میخواست بهم زخم بزنه؟
بی توجه به حرفش ادامه دادم:تو همه کاری هم دست داره…حدودا 29_30 سالشه.
ابروهاش درهم تنیده شد:پس چرا ما تا حالا چیزی ازش نفهمیدیم؟چرا تو تا حالا چیزی نگفتی؟اصلا این مدت کجا بوده؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:طبیعیه که ندونید!دو سه ساله ایران نیست.یه جورایی مسئول کارهای اونور آب خسروئه.خیلی تو کارای ریزش دخالت نمیکنه!
مشکوک و اخمو نگاهم کرد و گفت : و ارتباطش با تو چیه؟چرا انقدر از حضورش شکه شدی؟ چرا نگفتی امشب اینجا چه خبره؟
بمیری نیاز با این همه ادعا در اولین لحظهء حضور شاهین با آن دستپاچگی و ترس به همه چیز گند زدی!
نمیدونم چرا از سوء ظنی که دوباره تو چشماش خونه کرده بود دلم گرفت!اونقدر که برخلاف همیشه موضع نگرفتم.دستامو مقابلش به نشانهء صبر کن گرفتم و گفتم:ببین یه بار دیگه هم گفتم ماجراش طولانیه.اما در رابطه با امشب من روحم هم خبر نداشت.
چیزی نگفت،فقط نگاه کرد!
من:_فعلا بیا بریم داخل.بعدا همه چی رو برات توضیح میدم
توضیح میدادم؟به هیچ وجه! دیگه چی از من و شخصیتم در مقابل این آدم باقی مونده بود که بقیش رو هم خودم بشکنم؟ خدا لعنت کند تمام این خاندان را که هر کدام به نحوی سوهان روح من بودند.
وقتی دیدم هنوز به همون حالت متفکر نگاهم میکند کاری رو کردم که خودمم تعجب کردم!
مچ دستشو از روی کت گرفتم و کشیدم…از جاش تکون نخورد!طلبکار نگاهش کردم و گفتم:پس چرا نمیای؟حرفی نزد!چشماش تو صورتم دنبال صداقت بودند…این چیزی نبود که نفهمم…آروم دستشو رها کردم و گفتم:میدونم الآن یه عالمه سوال تو ذهنته…اما…قول میدم به همه شون جواب بدم…اما اون توچیزای مهمتری برای فهمیدن هست؛ فقط ،بگو…به من اعتماد داری؟
تو چشمام زل زد وبا خاص ترین لحن ممکن گفت:اگه اعتماد نداشتم،تو الآن اینجا نبودی!
لبخندی که زدم ناب ترین لبخند عمرم بود! داشت چه بلایی سرم می اومد؟ انگار اون زنجیر هایی که بی اعتمادیش دور قلبم تنیده بود از هم بازشد…اینبار اون بود که دست منو گرفت و به دنبال خودش کشید.

وارد سالن که شدند با فضای نیمه تاریک آن روبه رو شدند.نیاز که تازه متوجه دستان گره خورده شان شده بود آرام دستش را از دست مردانهء کیارش بیرون آورد.کیارش متوجه شد و نیم نگاهی به نیاز کرد اما زود نگاهش را به دنبال نگاه نیاز ، سمتی که حدس می زنند خسرو و مهمان ویژه ی جدیدش باشند رفتند.
خسرو با دیدن این دو نفر در دل پوزخند زد.برای رسیدن به اهداف پلیدش از هیچ کاری باک نداشت.لبخندی زد و با صدای شادی گفت:بیاید بچه ها که دیگه میخواستم صداتون کنم.
نیاز سعی کرد اصلا به نگاه خیرهء شاهین توجهی نکند و روی میز گردی که خسرو چیده بود تمرکز کند.
اما کیارش به طور نامحسوس درحال آنالیز این مهرهء جدید بود.نگاهش را از شاهین گرفت و به بقیهء حاضران دوخت.در گوشهء سالن نشسته بودند و کمی دور از هیاهوی جنون وار مهمان ها.
دو مرد غریبه کنار خسرو نشسته بودند و کنار آنها کیارش و شاهین و بعد هم نیاز.

خسرو رو به مردی که مسن تر و مغرور تر به نظر می رسید گفت:خیلی خوش اومدید جناب حقیقی.امشب ازتون دعوت کردم که بیاید هم دررابطه با پروژه صحبت کنیم هم با بهترین افرادم آشناتون کنم.
شاخک های نیاز و کیارش تیز شد.اما نگاه موذی شاهین تنها نیازی را نشانه گرفته بود که مانند ماده ببری مغرور،استوار روی مبل نشسته بود و پاروی پا گذاشته بود.
خسرو_شاهین برادر زادهء عزیزم که با افتخار میتونم بگم با وجود اون بعد از خودم،برای کارم هیچ نگرانی ندارم.
مهندس اهورا نامدار…تو حرفهء خودشون صاحب نام هستن و تو زمینهء تجارت دستی به کار دارن.
و اما
دخترم نیاز
که حتما میدونید تو زمینهء هک و نرم افزار چقدر تبحر داره!
نیازآنقدر از کلمهء “دخترم” تنفر پیدا کرد که عوقش گرفت! دلش میخواست بفهمد آخر میخواهد به کجا برسد؟کاش میتوانست چشمان دو شریک خسرو را کور کند تا آن برق تحسین مزحک را متوجه خود نبیند.
حقیقی دستی به سیبیل های کوتاه و قهوه ای رنگش کشید و گفت:خسرو جان خودت میدونی که چقدر کارتو قبول دارم،اما این یکی یخورده فرق داره،میدونی که…نباید بی گدار به آب بزنیم.
بی شک چشمان خسرو چون آتش میدرخشید.آتشی که شیطان در چشمان این مرد به پا کرده بود ویرانگر بود و خانمان سوز…
خسرو_کاملا درسته…مطمئن باش من بیخودی از کسی تعریف نمیکنم.خسرو همیشه بهترین ها را در اختیار داره.
نیاز و کیارش هر دو در دل پوزخندی به این سگ پیر و ادعا هایش زدند.
مرد کناری حقیقی که تا بحال در سکوت جام شرابش را مزه مزه میکرد گفت:پس با این اوصاف نباید از اینکه ما افرادتون رو یه محکی بزنیم ناراحت بشیم.
خسرو نگاهش را بین جمع چرخاند و پیپش را گوشهء لب گذاشت.فکر بدی به نظر نمی رسید..خودش هم مایل بود اینکار را انجام دهد.میخواست از این سه نفر یک تیم قوی بسازد.
_با اینکه اینطور کار کردن برای من سابقه نداشته،اما چون کار،کار بزرگیه مخالفتی ندارم.
کیارش دلش میخواست بگوید چطور جرات میکنی خودت ببری و بدوزی؟
اما در دل از وجود همچین موقعیتی خوشحال بود.بالاخره قرار بود از کارهای خسرو سر در بیاورد و چه بهتر که خسرو و شریک هایش اینهمه از بزرگی کارشان صحبت میکردند.
کمی بعد از رفتن دو مرد خسرویی که عمیقا در فکر بود رو به هرسه گفت:تا حدودی باید فهمیده باشید که کار بزرگی در جریانه.اونا و من روی توانایی های شما حساب کردیم.آماده باشید که یه وقت آتو دستشون ندید.
اول از همه کیارش با اخمی نمایشی بین ابروهایش گفت:فکرمیکنی سود این کار اونقدری زیاد هست که به کوچیک شدنمون بیارزه؟
نیاز دنبالهء حرفهایش را گرفت و با بیخیالی گفت:از کی تا حالا ما باید توانایی هامون رو به بقیه اثبات کنیم؟
خسرو بالاخره پیپش را کنار گذاشت و گفت: این کار اونقدر بزرگه که قبل از هر انتخابی اومدن سراغ من اما ممکنه هر کسی این وسط جا بزنه.شما ها هم باید تمام توانتونو به کار ببندید و هر کاری میگم بکنید.
مطمئن باشید ضرر نمی کنید.
نیاز پوزخند بلندی زد و گفت:من که اینطور فکر نمیکنم!
خسرو اخمی کرد و گفت:با من بیا!
نیاز نگاهی به کیارش و شاهین کرد و از جا برخاست.

شاهین با نگاه خیره اش آنقدر رفتن نیاز را نظاره کرد تا از نظر محو شد.کیارش هم که تمام حواسش را به او داده بود متوجه حرکت او شد و ناخواسته دستش را بر روی پا مشت کرد.این دختر این همه ناز و متانت را هنگام قدم برداشتن از کجا آورده بود.لازم بود قدری دربارهء پوشش به او تذکر دهد!
صدای فندک زدن شاهین و سوالش از کیارش همزمان شد: شنیدم تازه به عمو ملحق شدی پس باید این اولین کارت باشه
کیارش به پشتی مبل تکیه زد و با غرور گفت:درست فهمیدی اما امیدوارم عطاش به لقاش بی ارزه
شاهین دود غلیظ سیگارش را بیرون فرستاد و گفت : خسرو جایی نمیخوابه که آب زیرش بره از طرفی به نظر میرسه با نیاز هم سر و سرّی داری.
کیارش اخمی کرد و گفت:گیریم که اینطور باشه.چه ربطی به این مسئله داره؟
شاهین پوزخندی زد و گفت:این دختر هم خودش مهرهء مار داره هم کارش طرفدار از طرفی اون برگه برندهء خسروئه!باید خیلی بهت اطمینان داشته باشه که ورق آسش رو داده دستت.برام عجیبه که جلو شرکاش روش کرده.
بعد که انگار با خودش حرف بزند گفت:عاقبت این برگ بندهء گریز پا رو بدست بیارم!
کیارش که حرف هایش را شنیده بود کم کم داشت به این پی می برد که در پس پرده حقایقی نهفته است.چیز هایی که ترس نیاز و طفره رفتن او از حرف زدن از همین جا نشات می گرفت!
افکارش را پس زد و در جواب حرف های شاهین گفت: مطمئن باش برای خسرو معاملهء دوسر سوده!
خصوصا حالا که قراره نیاز هم کمکش کنه.
پوزخندی زد و گفت: این وسط کیه از منفعت بدش بیاد؟
شاهین ایستاد و قدمی به کیارش نزدیک شد.کیارش هم ایستاد.درست به اندازهء یک سرو گردن از شاهین بلند تر بود.
شاهین سیگارش را از لای لب بیرون آورد و با چشمانی تحقیر کننده رو به کیارش گفت:ببین مهندس!بذار همین اول کار سنگامون رو باهم وا بِکَنیم.اگه الان اینجام و کار و بارم و اون سر دنیا ول کردم بخاطر دو چیزه!اول خواست خسرو و بعدم نیاز!
اون رو همون سال ها پیش میتونستم به راحتی بدست بیارم اما نشد.این بار دیگه فرق داره! پس تمام اون سودی رو که میخوای از مغزش ببری تو همین مدت کوتاه ببر چون بعد ها دیگه نیازی وجود نخواهد داشت!
کیارش در لحظه از خشم سرخ شد.از لنز چشم هایش مطمئن بود که حداقل نفرت و عصبانیت غوطه ور چشم هایش را نشان نمی دهند!
این جوجهء تازه از راه رسیده چه داشت برای خود بلغور میکرد؟ حرف از مالکیت که میزد؟نیاز؟
لحظه ای از فکر اینکه شاید چیزی بین آن دو وجود داشته باشد خشم سرتاسر وجودش را گرفت.اما آنقدر تجربه داشت که با دو بازدم کوتاه و پی در پی کمی از التهاب چهره اش بکاهد!
با خونسردی مقطعی دستی به شانهء شاهین زد وگرد و خاک های مجازی روی کتش را تکاند. با سردی و غرور تمام گفت: ببین آقای برادر زاده!
من نیازو راحت بدست نیاوردم که راحت هم از دست بدم!بابتش بهای سنگینی دادم که خان عموتون در جریانه! تا وقتی که من اراده نکردم نیاز هیچ کاری نمیکنه!
دستش را کشید . پوزخندش را عمیق کرد و گفت:بهتره توهم پسر خوبی باشی و بذاری این ماموریت به خوبی و خوشی بگذره!
شاهین با نفرت به چشمان کیارش نگاه کرد و گفت:فکر میکردم تاجر خبره ای باشی اما گویا اشتباه میکردم! مطمئن باش در افتادن با من برات خوب تموم نمیشه!
کیارش هم با تمسخر خندید و گفت:طرف حساب من خسروئه نه تو!به همون اندازه که وقتمو نگیری کفایت میکنه! دلش نمیخواست همین اول کار باهم به بن بست برسند.اما ظاهرا شاهین شمشیر را از رو بسته بود و کیارش حدس میزد همه اینها بخاطر نیاز باشد!
شاهین دیگر تعلل نکرد و به سمت دفتر خسرو راه افتاد.باید می فهمید عموی شیطان صفتش چه در سر می پروراند!


مهمانی تمام شده بود و دختران و پسران بدبختی که به توهم آزادی پا به این جهنم گذاشته بودند درحال رفتن بودند.بعضی مست و بعضی بخاطر آثار مواد توهم زا منگ و بی حال.
نیاز با اینکه هر روز این تصاویر رقت انگیز را می دید باز هم نمیتوانست بی تفاوت باشد.کاش آدم ها قدری بیشتر به عاقبت کارهایشان می اندیشیدند…
خسرو کنار پنجرهء بلند اتاقش ایستاد و به حالت دستوری گفت:درو هم ببند.
نیاز آنقدر اعصابش از دیدن این مهمانی کثیف خرد بود که دلش میخواست دررا از پاشنه در آورد و بر سر خسرو بکوبد.اما خودش را کنترل کرد و در را به آرامی بست.
دست به سینه ایستاد و گفت:خب؟
خسرو رو به او برگشت و گفت:رک و پوست کنده،بگو چی میخوای؟
نیاز چشمهایش را در کاسه چرخاند و گفت:هه.چی میخوام؟جالبه! مگه زندگی کردن تو این دخمه انتخابی هم برام گذاشته؟
خسرو پوزخندی زد و گفت:حق داری به این قصر بگی دخمه!بله!دختری که با ناز و نعمت پدر و مادر بزرگ شده باشه و صبح به صبح از لای پر قو به دنیا سلام بگه بایدم به اینجا بگه دخمه!
انگار سطلی آب سرد بر سر نیاز رها کردند.تا بحال نشده بود این مسئله را به روی او بیاورد.
چشمان خسرو دو گوی آتش بود:
بدبخت من تورو از لای آشغالا پیدا کردم. اگه من نبودم تا الان هفت تا کفن پوسونده بودی!یا نه،اگرم نجات پیدا میکردی هرشب تو بغل یکی داشتی سرویس میرسوندی این زندگی ایه که تو میخوای اره؟
نیاز از درون به خود می پیچید.دلش میخواست به دنیا لعنت بفرستد.به پدر و مادری که اورا اینقدر بیچاره و مفلوک بدنیا آورده اند بد و بیراه بگوید.
اما در حال حاضر نباید در مقابل این سگ پیر از خود ضعف نشان میداد.اما نمیدانست خشم خسرو از کجا آب میخورد!روزنامه ها خبر موفقیت های پی در پی دشمن قدیمی اش را در بوق و کرنا کرده بودند.او هم ظاهرا جز این دختر دیوار کوتاه تری سراغ نداشت که خودش را تخلیه کند.
نیاز سعی کرد صدایش اصلا نلرزد یا اگر می لرزد حداقل از روی خشم بلرزد:من اگه تو خانوادهء فقیری زندگی میکردم،تو سگ دونی زندگی میکردم،اصلا اگه پدرو مادری هم در کار نبود خیلی بهتر از این خونه و دیدن هر روزیه توی شیطان صفت و اون برادر زادهء بدتر از خودت بود.
من دیگه یه لحظه هم نمیتونم این خونه و آدماشو تحمل کنم.گفتی باید برات کار کنم خیلی خب!اما نه دیگه مثل قبل!نه مثل یه برده!باید همه چیزو بدونم.از همه چیز سود ببرم. تو همه چیز شریک باشم.از همه چیز باخبر باشم.باید این همه سیم خارداری که دورم بستی رو باز کنی.من میخوام آزاد باشم!آزاد!
با شنیدن حرف های نیاز ناگهان آتش شعله ور کینهء درونش خاموش شد.اما جای آن را فکر پلیدی در ذهنش گرفت!چه بهتر از این که خود با پای خود به دام پا گذاشته است؟
لحظه ای پشت به نیاز به سمت میزش برگشت و به چهرهء دشمن دیرینش خیره شد زیر لب زمزمه کرد: تو فکر میکنی بازی رو بردی، اما همه چیز تازه شروع شده!
رو به نیاز با اخم گفت:خیلی خب،اگه این تمام چیزیه که تو میخوای حرفی ندارم.میخوای از همه چیز خبر داشته باشی، قبول!
اما آزادیت مشروطه!مشروط به اینکه تو این امتحان سربلند بیرون بیای!بعدش هم میتونی مثل بقیه آزاد باشی به شرطی که نخوای زیرو رو بکشی.
نیاز از فرط تعجب نمیتوانست نفس بکشد.چطور بود که او اینهمه فریادزده بود و خواسته هایی که موقع بیان با خود میگفت:« با شنیدن این ها کلا منو از ماموریت حذف میکنه» به زبان آورده بود،اما بی هیچ مقاومتی خسرو همه را پذیرفته بود؟با آزادی او هم مخالفتی نداشت؟
صدای خسرو اورا از گیجی بیرون آورد:در ضمن قراره هر سه شما باهم کار کنید،دلم نمیخواد مدام به اهورا و شاهین بپری.برای پیشبرد اهداف خودتم بهتره.
دوباره خشم سرتاسر وجود نیاز را پر کرد و گفت:من با اون حیوون نمیتونم تو این خونه زندگی کنم.می فهمی؟ اون مسبب تمام کابوس های شبانه منه.اگه میخوای دستم به خونش آلوده نشه بهتره چشمم تو چشمش نیوفته!
خودش به خودش پوزخند زد.حقیقت این بود که ترسش را از شاهین لابه لای فریاد های خشمگینش پنهان میکند.
_:نمیشه شاهین رو جای دیگه ای بفرستم.به وجودش نیاز دارم.مگر اینکه تو بری پیش اهورا.
نیاز دلش میخواست از خوشحالی فریاد بزند.چه بهتر از اینکه لحظه به لحظه آن هیولا را مقابل خود نبیند؟
وقتش بود کمی هم نشان دهد که به اهورا نزدیک شده است.
چشمان درشت آبی رنگش را گرد کرد و گفت: من برم پیش این یارو؟درسته باهاش یه سفر رفتم ولی هنوز کامل بهش اعتماد ندارم.
خسرو که از نفرت نیازباخبر بود، دقیق به چشمانش نگاه کرد و گفت: یعنی اونو به شاهین ترجیح نمیدی؟
نیاز که معنی نگاه خسرو را میدانست اخمی کرد و گفت: من هر کسی رو به اون حیوون ترجیح میدم.
و در دل افزود:مخصوصا اگه یه افسر مغرور بداخلاق باشه!

خسرو از این وضعیت راضی بود.ترجیح میداد با این همه مشغله ای که گریبانگیرش شده بود هیچ فرسایشی بین نیاز و شاهین ایجاد نشود: تا زمانیکه شاهین اینجاست میتونی رفت وآمدهاتو با اهورا هماهنگ کنی،شنیدم فعلا کاری جز با من دستش نیست.پس تمرکزتون رو بذارید رو ماموریت جدید.
نیاز هم خوشحال بود هم متعجب و هم ترسیده!
چطور بود که همه خواسته هایش را بی چون و چرا می پذیرفت؟یعنی خسرو به او اعتماد داشت؟
اگر اینطور باشد،او این اعتماد را مدیون کیارش و تدابیرش بود.کیارشی که به طرز شگفت انگیزی میان این همه درد و ترس…نام و یاد آشنایی در ذهن نیاز ایجاد کرده بود.

“نیاز”
سریع از اتاق زدم بیرون.اصلا باورم نمیشد همه چیز اینجوری جور شده!یه پروانهء کوچولو از شادی توی دلم بال بال می زد!
فقط نمی دانستم کیارش چه واکنشی نشون میده! اگر میدونستم اینجوری میشه حتما قبلش باهاش مشورت میکردم.
پامو که از اتاق بیرون گذاشتم با شاهین سینه به سینه شدم.هیع آرومی گفتم و خواستم عقب بکشم که نذاشت وبازوهامو محکم گرفت.
با عصبانیت گفتم:ولم کن روانی!
نگاه وحشی و تا حدودی عصبیش رو تو صورتم چرخوند وبا تمسخر گفت:چیه جات ناراحته؟
از خشم داغ شده بودم…تقلا کردموبا صدای بلندتری گفتم:دست کثیفتو بردار! معلومه! خیال کردی فراموش کردم تو چه وحشیِ جانی هستی؟
فشار بیشتری به دستام آورد و گفت:نه.راست میگی یه چیزایی رو نمیشه فراموش کرد.مثل همین چشمای چموش و مغرور! من هم اصلا تغییر نکردم!فقط یاد گرفتم تو این مدت چطور اسبای وحشی رو رام کنم!
چشماش…چشماش وحشتم رو هر لحظه بیشتر کرد!درخشش وحشتناکش تداعی کننده لحظه لحظهء کابوس ها و عذاب هام بود! این مرد مطمئنا برای عذاب دادن من آفریده شده بود!نمیتوستم واکنشی نشون بدم!
لرزشم هم داشت شروع میشد.چشمامو بستم و لرزون گفتم: دست از سرم بردار!همین حالا!
خندهء تحقیر کننده ای کرد و گفت: قبل تر ها باهوشتر بودی خانم هکر!فکر میکنی میتونی از چنگ من فرار کنی؟ وقتی میگی منو فراموش نکردی حتما یادتم نرفته که چه کارهایی ازم برمیاد؟
جون از تنم رفت!داشت قصاوت و جنایت های خودشو به یادم می آورد؟اگر لحظه ای دیگر اینجا میماند بالا می آوردم کم نیاوردم و گفتم:تو هیچ غلطی نمیتونی بکنی!
سرشو نزدیک کرد و گفت: اشتباه میکنی! درست مثل همون وقت هر کاری بخوام میکنم.
قبل از اینکه خودم واکنشی نشون بدم دستی به شدت بازوهامو از دستای اون شیطان نجات داد.کیارش بود.
با خشم به شاهین که شکه شده بود گفت:اشتباه میکنی!تا حالا هرکاری کردی،از این به بعدی وجود نداره!
شاهین به خودش اومد و گفت:و کی میخواد جلومو بگیره؟
کیارش با چشمای شعله ورش جلو رفت و محکم و بلند گفت:من!


لحظه ای مبهوت بهش خیره شدم…چرا ازم دفاع کرد؟ چرا از این حمایتش انقدر دلم گرم شد؟با صدای شاهین که مخاطبش کیارش بود، به خودم اومدم و نگاهمو از صورت برافروختهء کیارش به سمت اون چرخوندم:ببین مهندس،میدونم تازه کاری . دقیقا نمیدونی چه خبره اطرافت.ولی اینو از من داشته باش، اگه میخوای تو کار با ما هم مثل پروژه های اونور آبت موفق باشی بهتره دور این دخترو خط بکشی!
نگاهشو با اون برق ترسناکش داد سمت من و گفت:اون فقط یه بچه گربهء بی خانمانه که عموم پناهش داده!
حس کردم وجود سنگیم با تمام توان فروریخت!این بار دوم بود که در یک روز و ساعت این مسئله منو میشکست!
شاهین:_که البته الان فکر میکنه ببر شده اما کور خونده! یه روز با دستای خودم به زنجیر می کشمش!
و به سرعت از کنارمان رد شد و رفت.حس کردم بدنم یخ کرده! اونقدر از این همه فشار در عذاب بودم که حتی نتونستم جواب دندان شکنی بهش بدم!
کیارش مسیر رفته اشو دنبال کرد .همونطور که دندان هاشو روی هم فشار میداد غرِّید: مرد نیستم اگه کاری نکنم که هزار بار آرزوی مرگ کنی!
نگاهم که کرد لحظه ای ماتش برد و گفت:حالت خوبه؟
خوب بودم؟ فکر نکنم؟ سعی کردم کمی در برابر کیارش خوددارتر باشم.حس میکردم دیگه چیزی از غرورم باقی نمونده…
نفسم رو آه مانند بیرون دادم و به سختی گفتم:آره. بریم…فقط بریم.
فهمید که حالم اونقدر بده که نتونم به چشمای پرسشگر و تا حدی عصبیش جواب بدم.با مکث کنار کشید و من هم به سرعت نور لباس هامو عوض کردم و هر چی دستم رسید پوشیدم و راه ماشینشو پیش گرفتم.طبق معمول رانندش هم حضور داشت.
ماشین بوی عطر خوش بو و خنکش رو میداد. نشستم و سرم رو چسبوندم به شیشه اصلا کارهام دست خودم نبود.زمان میبرد تا نیاز بتونه دوباره سرشو با اقتدار بالا بگیره…زمان می برد!…
چند دقیقه تا اومدن کیارش طول کشید.حتما رفته پیش خسرو…
به محض نشستن دستور حرکت داد و با نوید تماس گرفت و گفت حتما باید شب همدیگر رو ببینن…
چیزی به طرز عجیبی روی سینم سنگینی میکرد…اونقدر که نمیتونستم عمیق دم بگیرم…ترجیح میدادم فعلا تو فضای بسته نباشم!
همونطور که تکیه به شیشه داشتم، چرخیدم سمت کیارش….
آرنجشو به شیشه زده بود و گوشی رو که دستش بود بالای لبش گذاشته بود.عمیقا در فکر بود! و طبق معمول با اخم!
صدای من سکوت عمیق ماشین رو شکست …راننده هم انگار اصلا وجود خارجی نداشت!
_: میشه یه چیزی ازت بخوام؟
به سرعت برگشت سمتم و با نگاهش یه دور صورت و حالت نشستنم رو کاوید و به آرومی گفت:چی؟
نگاهمو پایین کشیدم و گفتم: میشه فعلا نریم خونه؟
خودمم از این همه مظلومیت خودم تعجب کردم!
گاهی شدت حملات به روح اونقدر زیاد میشه که پوستهء نازکی که انسان به روی احساسات و درونیاتش میکشه رو شکستن که نه،خرد میکنه!
وقتی جواب دادنش طولانی شد دوباره نگاهش کردم که دیدم چشمای سرگردونش دنبال علته!
نمیدونم چی دید که انگار فهمید اوضاع از چه قراره.نگاهش آروم شد و جاشو به یه چیز دیگه داد.
امیدوار بودم اگه تمسخر بخاطر اینهمه ضعیف بودنم نبوده،حداقل ترحم هم نباشه!
صداشو شنیدم که گفت:برو سمت چپ!
مسیرش رو عوض کرد؟
به آسمان گرفته ای که حتی ابرهای درهم تنیده اش تو سیاهی شب هم معلوم بود نگاه کردم…از اینکه به حرفم توجه کرد خوشحال بودم!
لحظاتی بعد هر دو بالای پل بزرگی ایستاده بویم…کیارش چراغ های ماشین رو روشن گذاشته بود که کمی روشنایی بیشتر بشه…اون رو نمیدونم اما من به همه چیز فکر میکردم!
به پدرو مادری که شاید متهم ردیف اول نابودی زندگیم بودن…اون ها که منو بدون خواست خودم به دنیایی آورده بودن که حتی نتونستن امنیت و آسایش جزئی رو دراون برام فراهم کنن… به خدایی که انگار فراموش کرده اصلا یه روزی ، یه جایی،یه ساعتی دختری رو به این دنیا فرستاده…دنیایی که پر از تباهیه…پر از سیاهیه…پر از آدم هاییه که میخوان ابرهای سیاه باشن و هفت رنگ رنگین کمان رو بپوشونن…رنگین کمانی که شاید زیاد هم دور از تصور نباشه…شاید این رنگین کمان آغوش مادری باشه که هر روز خیلی ها با بی توجهی از خودشون دریغ میکنن…شاید حمایت های پر از غیرت برادری باشه که اکثرا قدرشو نمیدونن…شایدم تجربهء یه حس ناب دیگه باشه…عشق!…حسی که با ثروت قارون هم نمیشه طاقش زد…و این عشق چقدرگاهی دور به نظر میرسه…
به سرنوشت خودم فکر میکردم… به دختری که انگار از بالای پرتگاهی به بلندی این پل،شاید هم بیشتربه دریای بلا و بیچارگی پرت شده! کاش اون پدر و مادری که قصد نداشتن با دخترک پا تو همچین دریای پر از دردی بذارن، حداقل شنا رو بهش یاد میدادن…
کاش پدرو مادرم کمی پدرومادر بودن…

“سوم شخص”
نگاه کیارش به دور دست ها خیره بود اما تمام حواسش به نیازی بود که بغل دستش ایستاده بود…با یک نگاه به چشمان آبی تیرهء افسونگرش فهمیده بود که در درونش چه تلاطمی برپاست…
به دنبال آرامش خواسته بود به اینجا بیاید؛ اما می دید که صورتش هر لحظه درهم تر و از درد تیره تر میشود!
دوست داشت از این حال و هوا بیرون بیاوردش…نیاز مغرور و حاضرجواب را به این نیاز در خود فرو رفته ترجیح میداد…
تجربهء ، هم کوتاه و هم طولانی این مدت ثابت کرده بود حرف زدن تاثیر بسزایی در تغییر حال و هوای نیاز دارد.مثل بقیهء انسان ها…با این تفاوت که نیاز هیچ گاه مادری نداشته تا وقتی قدری حال و هوایش ابری میشود آنقدر پاپیچش شود تا سَر از اسرار درون فرزند در بیاورد…پدری نداشته تا گاهی مستقیم یا غیر مستقیم به او بگوید که هوایش را دارد…
نگاهش را لحظه ای به نیمرخ نیاز انداخت… تاریک و روشنی شب جلوهء زیبایی از این دو قهرمان خاکستری ساخته بود…خاکستری درست به رنگ خاکستر هایی که امثال خسرو به قلب هایشان پاشیده بودند…
نگاهش را به جای قبل برگرداند و بی هوا گفت:آرومت میکنه؟
نیاز که در اعماق اقیانوس فکر غوطه ور بود با صدای کیارش تکانی خورد.اصلا نشنیده بود چه گفته؟
با گیجی به کیارش نگاه کرد و گفت:چیزی گفتی؟
کیارش دوباره با آرامش دستانش را درون جیب شلوارش فرو کرد و پرسید:میگم حرف زدن آرومت میکنه؟
نیاز آهی کشید و گفت : نمی دونم!
کیارش سکوت کرد.فهمید این دختر سرتق همچنان ترجیح میدهد درون گرا باقی بماند تا اینکه غم هایش را با کسی تقسیم کند…
ولی کمی بعد نیاز جلو تر رفت…با نگاهش دنبالش کرد…به سرعت نور خودرا بالا کشید و لبهء پل نشست!رودخانهء خروشان و شهری در مسافتی نه چندان دور چشم انداز آن نقطه بود…
کیارش چشمانش گرد شد و گفت:چکار میکنی؟بیا پایین میفتی!
نیاز کمی به سمت او برگشت…لبخند کمرنگی به لب نشانده بود:مگه نمیگی حرف بزن تا آروم بشی…سرپا که نمیشه!
واقعا هم دلش میخواست در این لحظه با کسی صحبت کند…کسی که خوب بشنود…بشنود…بشنود و به آسانی قضاوتش نکند…کسی که اگر نصیحت هم میکند بدون غرض باشد…و کیارش امتحانش را پس داده بود…انگار نیاز هم فهمیده بود در اینچنین مواقعی از همیشه مهربان تر است…از همیشه “همدرد تر” است…
کیارش به طرز با مزه ای ابرویش را بالا انداخت و در کنار نیاز جا گرفت…
نیاز نفس عمیقی کشید و گفت:
خیلی چیزها هست که ممکنه خیلی وقت ها اذیتمون کنه…مثل خاطراتی که هرازگاهی از لابه لای گذشته ها به بیرون سرک میکشن و میشن عامل عذاب…عامل درد…غصه…
اما…یه وقت هایی با یه موضوع بارها کلنجار میری…تجزیه و تحلیل میکنی…واسهء یه اتفاق هزاران دلیل میاری اما باز وقتی باهاش روبه رو میشی میبینی هیچ چیز تغییر نکرده…هیچ چیز برات حل نشده…
ذره ای هم از دردات کم نمیشه….
غم حرف های نیاز عجیب در دل کیارش رسوخ کرد…انگار حرف های سرکوب شدهء دل اورا به زبان می آورد…
نیاز مکثی کرد و گفت:برای من از بعد از اون اتفاق لعنتی و از دست دادن حافظه ام،پدر و مادر دو موجود خیالی ان…همیشه وقتی میخوام توی ذهنم ترسیمشون کنم، اولین و آخرین تصور مرد وزنیه که گاهی با بی رحمی و گاهی با غم و اندوه در حال معامله کردن دخترشون هستن…گاهی با خودم میگم شاید واقعا براشون این تنها راه ممکن بود…اما…یه وقتایی هم فکر میکنم با این فکر دارم ارزش اسم پدر ومادر رو از بین می برم…
کیارش عمیقا از این موضوع ناراحت بود…نمی دانست باید چه تعبیری داشته باشد؟ اما اگر…!!!
اینبار برگشت سمت نیاز و گفت:هردوی فرضیه هات درستند…اما… خسرو یه روده راست تو شکمش نیست ،چطور میتونی همچنان به حرفش اعتماد کنی؟
نیاز با تعجب گفت:منظورت چیه؟
کیارش متفکراول به آسمان ابری و بعد نیازنگاه کرد و گفت:چرا فکر نمیکنی خسرو ممکنه دروغ گفته باشه؟
برق امیدی که در نگاه نیاز درخشید آن قدر عیان بود که کیارش را شکه کرد!…تازه به عمق اهمیت این مسئله برای نیاز پی برد…
لبخند مانند باز شدن شکوفه بر لب نیاز نشست و گفت:واقعا؟تو این طور فکر میکنی؟
کمتر کسی چنین لبخند شفاف و ساده و کودکانه ای را از نیاز دیده بود و البته چنین لبخندی را کیارش هم تابحال در صورت هیچ دختری ندیده بود…
از اینکه انقدر نظرش برای نیاز قابل اعتماد بود خوشش آمد!
او هم لبخندی بر لب نشاند و از در شیطنت وارد شد…شیطنتی که مدتی بود از یاد برده بود:چرا که نه؟
شاید دختر یه خانوادهء بی پول بودی و پدرت میخواسته به زور شوهرت بده تو هم از ترس ازدواج و بچه داری یه پیرمرد 70 ساله از خونه زدی بیرون و ….
نیاز هم که با هر حرف کیارش تعجب و حرصش در هم شده بود دستش را جلوی او گرفت و گفت : خیلی ممنون لطفا ادامه نده! این چه وضع دلداری دادنه؟

کیارش که انگار تازه خوشش آمده بود با لبخند گفت:مشکلش چیه؟ نکنه انتظار داری مثل این فیلم ها
والدینت دکتر مهندس بوده باشن و تو هم طعمهء یه گروگان گیری قدیمی؟
نیاز که از تا بحال این روی این بشر را ندیده بود با تعجب سرش را به نشانهء منفی به بالا انداخت…
این حرکت بچه گانه نیاز در عین گیجی آنقدر در نظرش با مزه آمد که تک خندهء بی صدایی کرد و گفت: البته یه احتمال دیگه هم هستااا
نیاز که حالا فهمیده بود کیارش روی دور شوخی و حرص در آوردن افتاده،چشمانش را ریز کرد و گفت: چی؟
کیارش به قیافهء آمادهء هجوم نیاز نگاه کرد و گفت:اینکه دختر یه مافیای بزرگ دیگه باشی!فکرشو بکن!از اینورهم که بری اونور پدرمافیای بزرگ همه چی رو فراهم میکنه…پس نونت تو روغنه!
نیاز که خنده اش هم گرفته بود همانطور که لبهء پل نشسته بودند، به سمت کیارش خم شد و گفت : گور خودتو کندی جناب سرگرد!
که در یک لحظه تعادلش را از دست داد…دستانش در هوا معلق شدند و زیرش خالی شد…
همهء اتفاقات در صدم ثانیه اتفاق افتاد و همزمان با جیغ بلند نیاز دستان کیارش به دور کمرش حلقه شد!
کیارش وحشت زده یک دستش را به لبهء داخلی پل چفت کرده بود و با دست دیگرش محکم نیاز را گرفته بود…اگرتکیه گاه دست راستش نبود نمیتوانست اورا نگه دارد و هر دو به پایین این پل بلند پرت میشدند!
نیاز چشمان گرد شده از ترسش را به صورت گچ گونهء کیارش دوخت…
کیارش با یک حرکت نیاز را بالا کشید و به روی زمین برگرداند…با دستان سرد و لرزانش بازوهای نیاز را محکم در بر گرفت…تن سرد نیاز مثل بید می لرزید!…
با صدای مرتعشی گفت:خوبی؟چیزیت نشد؟
نیاز که از ترس نای حرف زدن نداشت،آرام سر تکان داد…
نگاه نگران کیارش مدام دو دو میزد:مطمئنی؟جاییت به پل نخورد؟
نیاز که انگار هر چقدر از ماجرا فاصله میگرفتند بیشتر متوجه میشد نزدیک بوده چه اتفاقی بیفتد،سرمای بیشتری تنش را در برگرفت…
:_آره…فقط سردمه!
کیارش به سرعت کتش را از تن بیرون آورد و بر شانه های نحیف نیاز انداخت…
گرمای کت کیارش تمام تنش را احاطه کرد…عطر خوش بوی او هم مزید بر علت شده بود که کمی آرام تر شود…
توی ماشین که نشستند هنوز کت کیارش بر دوش نیاز بود…وقتی به پل رسیدند راننده را مرخص کرده بود…به یاد لحظه ای که کیارش نجاتش داد و چشمان نگرانش افتاد…مگر نگرانی در چشم هم میتواند این قدر دلچسب باشد؟
همانطور که نگاهش به داشبورد دوخته بود آرام صدایش زد: کیارش؟
اینهمه آرامش و ناز یکجا ، در صدای یک دختر؟
کیارش که انگار اصلا در این دنیا نبود…با شنیدن صدای آرام نیاز تکانی خورد.با گیجی نگاهش کرد و گفت :بله؟
نیاز با محبتی بی بدیل به چشمانش خیره شد و گفت:ممنون که نجاتم دادی!
اینبار قلب کیارش بود که در سینه تکان می خورد… اگر لحظه ای دیرتر نگاه از چشمان تیرهء نیاز نمی گرفت بی شک تصادف می کردند!!
نتوانست پاسخی در خور نگاه مهربان نیاز بدهد….نیاز هم که منتظر پاسخ نبود به سمت شیشه برگشت…
به یاد دقایقی پیش و لحظهء افتادن نیاز افتاد…اگر کمی دیر جنبیده بود چه؟ از چنین تصور تلخی دستانش محکم به دور فرمان قفل شد…
نفسی کشید و گفت:خیلی ترسیدی؟
نیاز از سوالش جا خورد.صاف نشست و با اخم ریزی گفت:نه اصلا!فقط یکم شکه شدم!
کیارش یک تای ابرویش را بالا برد و به نشانهء تمسخر آرام سرش را بالا و پایین کرد و گفت:بله کاملا مشخص بود!فقط چون دوز شک وارده یه نمه(و با انگشت اشاره و شصت خود اندازهء کوچکی را نشان داد)زیاد بود نزدیک بود منم با جیغ سرکار علیه پرت شم پایین!
قبل از شنیدن جملهء آخرش هم خنده اش گرفته بود هم از این همه اشتباهی که جلوی این مرد مغرور و گاها مهربان انجام میداد از خود عصبانی اما بعد از آن از تصور حرف کیارش و پرت شدنش لحظه ای شکه شد! در دل خدارا شکر کرد که اتفاقی برای کیارش نیفتاده بود!
دستی به پیشانی خیس از عرقش کشید و گفت : معذرت میخوام.بخاطر من بود که خواستم یه جایی باشم که در و دیوار نداشته باشه…
ابروهای کیارش درهم شد…امروز چه بلایی سر این دختر آمده بود؟خودش خبر داشت امروز چقدر کارهای عجیب و غریب کرده است؟معذرت خواهی؟آن هم از کیارش؟ انگار هنوز خیلی مانده بود اورا بشناسد!…

“سوم شخص”

به خانه که رسیدند کیارش در نگاه اول نوید را دید که در تاریک و روشنی باغ از یکی از شاخه های قطور درختی آویزان شده بود! خوب بود که زود رسیده بود…
هردو پیاده شدند…کیارش رو به نوید که با دقت لابه لای شاخه هارا میگشت گفت:چکار میکنی؟
نوید نگاهش کرد و گل از گلش شکفت:به سلام اخوی!هیچی دارم زردآلو میخورم!
کیارش خنده اش گرفت و گفت:اونوقت روی اون درخت؟
نوید:مگه چشه؟
نیاز هم مداخله کرد و با نگاه چپ رو به نوید که به زور از بین شاخ و برگ آویزان درخت پیدا بود گفت:شاید چون اون درخت بید مجنونه!
نوید نگاهش به نیازافتاد و در نگاه اول کت قهوه ای روی شانه هایش توجهش را جلب کرد…کت کیارش نبود؟لبخند مرموزش را خورد و به نمایشش ادامه داد و مایوس گفت:یعنی میگی این درخته زرد آلو نداره؟
و در یک تصمیم آنی پایش را این طرف شاخه کشاند و پایین پرید…ارتفاع شاخه زیاد نبود اما فریادش به هوا رفت!نیاز و کیارش شکه شده به سمتش پا تند کردند.
کیارش:نوید!نوید!چت شد؟با توام نوید!
نوید همچنان داد میزد و به خود میپیچید!
نیازکمی نگران شد!بلایی سرش نیامده باشد:آقا نوید؟خوبی؟جاییت شکسته؟
کیارش که با شناختی که از نوید داشت میدانست با این افتادن نمیتواند خیلی ضرب دیده باشد حواسش پرت نیاز شد!
نگران شده بود؟برای نوید؟از کی تا حالا برای نوید نگران میشد؟اصلا از کی تا حالا برای کسی نگران میشد؟آن هم نیاز تمام وقت خونسرد؟
نیاز ناگهان به سمت کیارش برگشت و بی توجه به تیزی چشمان جست و گرش پرسید:سرش ضربه ندیده باشه؟
حرصی نا آشنا به دل کیارش رسوخ کرد…بلند شد و با لگد به پای نوید کوبید!…چشمان نیاز گرد شد!
کیارش:بلند شو مرتیکه!خجالتم نمیکشه انگار نه انگار تو ماموریتیم!
نوید بلند شد و با اخم ظاهری گفت:آخ آخ پات نشکنه مرد!حالا خوبه دیدی خودم افتادم دیگه چرا میزنی؟
کیارش نگاهی به نیاز که با لبخندی نظاره گر خوش مزه بازی های نوید بود، کرد و بعد خشک رو به نوید گفت:یعنی واقعا نمی فهمی نباید اونجوری از درخت پرید پایین؟
نوید:آخه یه مستند دیدم توش گربه با سرعت صفر کیلومتر از بالای دیوار شصت متری هم پایین میپرید هیچیش نمیشد!گفتم ببینم میتونم منم یا نه!
امان از دست این رفیق چون برادر!کیارش پشت کرد که خنده اش را نبیند و همانطور که به سمت خانه میرفت گفت:پاشو جمع کن این بساط نمک ریختن وبیا ببینم چه کارا کردی!
نوید هم که خنده اش گرفته بود داد زد:حالا هی تو بزن تو ذوق من!آخرش اگه این استعداد منو کور نکردی!من بدبخت و بگو که از هالیوود برام دعوت نامه میاد واسه اینکه تو تنها نمونی قبول نمیکنم!نکنه یه وقت از غم دوری من دق کنی!
کیارش دستی به نشانهء برو بابا تکان داد و داخل شد!
نیاز با نگاه خندانش اورا بدرقه کرد و رو به نوید که زیر لب مشغول غر غر کردن بود کرد…دلش میخواست کمی سر به سرش بگذارد: یه سوال جناب سروان!همزاد پنداری با حیوانات چه حسی داره؟
نوید با چشمان شیطنت آمیزش نگاهش کرد و گفت : اون که توپه! حالا تو بگو،ادا لات هارو درآوردن چه حسی داره؟
چشمان نیاز گرد شد!
نوید دستش را به زیر چانه زد و متفکر گفت:هر چند این کت کیارش بزرگه برات ولی با یه کلاه پهلوی میشی خود خودِ جنس!
نیاز تازه به یاد کت روی دوشش افتاد!چطور از یاد برده بود؟ حالا نوید چه فکر هایی در مورد او میکرد؟
به سرعت کت را از تن در آورد و بدون نگاه به چشمان پر از خنده ء نوید به سمت ویلا پا تند کرد…
نوید بیخیال نشد و دوباره گفت:تازه به این پرستیژ خلافکاریتم خیلی میادها!
نگاهش میکرد…گونه های گلگون از خجالتش آشنا ترین صحنه پیش چشم هایش بود…انگار این دختر با همه فرق داشت!
********************************************************
هردو در سالن نشسته بودند و فنجان چایشان به دستشان بود…نوید نگاه از لپ تاپش گرفت و گفت:هر چی که نیاز گفته درسته!طبق تحقیقات ما چند ساله که تو آنتالیاس…البته اونجا هم ثابت نمیمونه…با اسم وفامیلی های جعلی جاهای مختلف سفر میکنه…به نظر میاد مهرهء مهمی تو دم ودستگاه خسروست و قابل اعتمادشه…البته همیشه و همه جا هم روش نمیکنه!ترجیح میده جا و مکان این مهره که پیوند خونی هم باهاش داره سکرت بمونه…
کیارش با اخم چای داغش را مزه کرد:پس باید این ماموریت براش خیلی مهم باشه که احضارش کرده!
نوید تکیه داد و گفت:یه چیزای دیگه ایم فهمیدیم…شاید خودت متوجه شده باشی…
کیارش با دقت به چشمان نوید زل زد:چی؟
_اینکه با نیاز به شدت کارد و پنیرند!
دستان کیارش مشت شد!
_: البته هنوز علتشو نمیدونم اما خدمتکارای قبلی رو که پیدا کردم همه از شاهین میترسیدن…صداش رو پایین آورد وبا احتیاط گفت:انگاری مرتیکه خیالاتی هم برای نیاز داشته و اذیتش میکرده…بعد از مدتی انگار کار مهمی تو ترکیه پیش میاد که بدو بدو میره…
چرا نوید توجهی به بند های سفید شده دست کیارش نمیکرد؟

دردل غرید:غلط کرده مرتیکهء بی همه چیز! پس به همین خاطره انقدر نیاز ازش میترسه!
از تصور لحظه ای که با وقاحت ایستاده بود و برای نیاز خط و نشان میکشید خونش به جوش آمد!
سعی کرد خشمش نمود بیرونی پیدا نکند:خب،به نظرت این یارو به چه کارمون میاد نظر سرهنگ چیه؟
نوید به پشتی مبل تکیه زد…متعجب بود!شاید از دندان هایی که دیده بود کیارش به هم میساید:
_فکر نمی کنی بشه ازش بجای نیاز استفاده کرد؟
صاف نشست…به جای نیاز؟منظورش چه بود؟
_:یعنی نیاز دیگه تو بازی نباشه؟
نوید:نه اینکه نباشه…اون تنها امید ما برای فهمیدن اهداف خسروئه…ولی اگه آتویی از شاهین گیر بیاریم…
حرف هایش را ادامه نداد…خوب میدانست کیارش باهوش تر از این حرف هاست…
لبخند غرور آمیزی لب های کیارش را پوشاند و به بخار چای در دستش خیره شد: اونوقته که برادر زاده،عمو رو از عرش به فرش میکشه!
درست همان کاری در ابتدا فکر میکردند قرار است نیاز برایشان بکند…ولی امان از سیبی که در دست روزگار،هزار چرخ میخورد تا به زمین برسد…

“نیاز”
روبه روی آینه روی صندلی نشستم و اول به اتاق مرموز قرمز و آبی و بعد هم تصویر خودم تو آیینه خیره شدم…باز هم این اتاق با پارادوکس های مخصوص خودش…حوله کوچک رو به ریشهء موهام کشیدم…شب سختی رو از سر گذرانده بودم…پر از هیجان…پر از عجز…پر از نفرت…و درآخر پر از ترس!
انگار قطرات آب و گرمای مطبوعشون ذره ذره فلزات سنگین قلبم رو میکند و با خود می برد…
سرمو به پایین آویزون کردم و حوله رو به پشت موهام کشیدم.
دلم میخواست سحر شه این شب تار…سحر شه و دیگه خسرویی وجود نداشته باشه…دیگه دیوی به نام شاهین نباشه…دیگه نیاز یه هکر حرفه ای نباشه…دیگه نبینم این همه سیاهی رو…
همزمان با آه خسته ای که کشیدم سرمو به بالا پرتاب کردم…موهای لختم روی هم سر خوردن و اطرافمو پوشوندن…
نگاهم که به آیینه افتاد هول شدم و از جا پریدم…
با چشمان گرد شده زمزمه کردم:کیارش؟
انگار حواسش اصلا اینجا نبود!با ژستی که در دل اعتراف کردم نفس گیر بود شانهء راستش رو به چهارچوب تکیه داده بود و دست به سینه ایستاده بود…قد و قامتش اینجوری بیشتر به دل مینشست…
با صدام به خودش اومد و نگاه از آبشار موهام گرفت…
با اخم به چشم هام خیره شد و گفت:باید باهم حرف بزنیم!
حدس میزدم درباره چی بخواد صحبت کنه…لب گزیدم و گفتم:هر چی که هست،میشه امشب نباشه؟
چرا چشمانش مچ گیر بود؟
دقیق نگاهم کرد و گفت:چرا؟ مگه میدونی درباره چی قراره حرف بزنیم؟
نگاهم را در صورتش چرخاندم و گفتم:میتونم حدس بزنم…
بی تعارف روی تختم نشست…دستانش را تکیه گاهش کرد و پاروی پا انداخت:خب پس شروع کن…
در دل بر بخت بد خودم لعنت فرستادم…
کلافه رو به او گفتم:باور کن وقت خوبی رو برای بحث کردن انتخاب نکردی سرگرد…
آنقدر ناگهانی از چا پرید که من هم در جا تکان خوردم!
چشمانش خشمگین بود و ستیزه جو…چرا یکدفعه صد و هشتاد درجه تغییر میکرد؟انگار نه انگار همین حالا خونسرد روی تخت نشسته بود! عقل میگفت از این کیارش باید ترسید!قدم به قدم نزدیک شد و با صدای خشمگینی که سعی در بالا نرفتنش داشت غرّید: که وقت خوبی رو انتخاب نکردم! بگو ببینم ،چقدر وقت دیگه لازمه تا اون چیزایی که تو مخته بریزی بیرون؟
باز هم جلو آمد…یک قدم عقب رفتم…
_: یک ماه؟دوماه؟یک سال؟ چقدر دیگه قراره منو احمق فرض کنی؟
چرا اینقدر عصبانی بود؟
_:باید چقدر دیگه میگذشت تا لب باز میکردی و از اون شاهین لعنتی میگفتی؟میفهمی امشب چه اتفاقی افتاد؟ من برای اولین بار از یه اتفاق شوکه شدم! از حضور یه مهرهء جدید و مهم یکه خوردم!
میدونی معنیش چیه؟ اصلا میفهمی جون تمام افراد گروهم،حیثیت پلیس،موفقیت این ماموریت همه و همه در گرو اینه که ما یه قدم از حریف جلوتر باشیم؟

چه شد؟ داشت همه چیز رو پای من مینوشت؟
اخم هایم را در هم کشیدم و گفتم:تند نرو آقا !..شاید من تو موقعیت درستش دربارش چیزی نگفتم،ولی این سهل انگاری خودتون رو میرسونه!شاهین که علف صحرا نبوده یه دفعه وسط این همه ماجرا سبزشه ! اون همش سه ساله که از ایران رفته…
چشمان طوسی اش را در صورتم کوباند و گفت : اشتباهت همینه که فکر میکنی ما چشم و گوشمون بسته است!حتی تو این دوسالی که ایران نبودم هم بچه ها جز یه ارتباط فامیلی چیزی ازش کشف نکردن…
باز قدمی او به جلو و من به عقب برداشتم: و اما…تو چرا تو باز جویی حرفی ازش نزدی؟
پشتم به دیوار خورد و متوقف شدم! متحیر درون چشمانی که بی هیچ لطافتی منتظر جواب بود غرق شدم…از تصور پاسخی که در ذهنم جولان میداد دستان سردم را مشت کردم…
باید چیزی میگفتم…اما چی؟…حقیقت را؟ اون هم به کیارش؟
نفس بریده زمزمه کردم:چون نمیتونستم!
دستش را کنار سرم به دیوار کوبید و فریاد زد: چرا؟
از فریاد خشمگینش تن بیچارهء من که هیچ،در و پنجره هم لرزید…اصلا نمیدانستم تعجب کنم یا بترسم؟چشمانم را باز و بسته کردم و مثل خودش با صدای بلند و تند تند کلماتی بر زبان آوردم:چون نشد!…نمیخواستم از اون حیوون حرف بزنم…اون موقع هنوز اندر خم این کوچه بودیم که قابل اعتماد هستم یانه! زندگی خودمو ریختم وسط…جنایت های خسرو رو هم همینطور! اون خیلی وقت بود از ایران رفته بود.فکر میکردم فعلا میشه با کله پا کردن خسرو به هدف رسید…
مکث کردم…وقتی دیدم واکنشی نشون نمیده فکر کردم متقاعد شده…خواستم از کنارش بگذارم که بازومومحکم گرفت و نگهم داشت…
اخم کردم:عه!چکار میکنی کیارش؟
صورتش،ابروهایش،چشمانش،انقباض فکش،همه و همه خشم را فریاد میزد:فقط یه کلمه بگو،اون پست فطرت اذیتت کرده؟
نفسم از حرفی که به زبان آورد بند رفت! ظهور دانه های عرق روی پیشونی و پشت لبم رو حس میکردم…
با لکنت زمزمه کردم:من…من راستش
تکانم داد و فریاد زد: یه کلام،آره یا نه؟
انگار با این تکان آتشفشان درونم را حرکت میداد که به جوش و خروش در آمدم !
بازویم را از دستش کشیدم و با خشم وعجز داد زدم:آره،آره،آرهههه!
چی میخوای بدونی؟ دلت میخواد بفهمی اون عوضی چه موجود پستیه؟ میخوای بدونی از هیچ جنایتی رویگردان نیست؟میخوای بگم نیمی از کابوس های شبانه ام مال اون و نگاه دریدشه؟
ناخواسته چشمام از اشک پر شده بود:
چرا میخوای همش اون روزای وحشتناکو مروز کنم؟روزایی که خسرو با جون آدما تهدیدم میکرد و برادر زادهء دیوسیرتش با پاکی روحم!
چقدر دلم پر بود و خودم خبر نداشتم!هق زدم:میخوای بفهمی چقدر مجبورم کردن به کارایی که نفرت داشتم ازشون؟ اصلا تا حالا از خودت پرسیدی فکر ساخت اون قفل برای اتاقم از کجا تو سرم افتاده؟ تو از غرور نیمه جون من چی میدونی کیارش؟ فکر کردی راحت بود،یا همین الآنش راحته بیام از این همه بدبختی برات بگم؟ فکر میکنی روح یه آدم چقدر کشش داره که هر لحظه یه سریال تراژدیهِ بی نهایت قسمتی رو از اول ببینه؟اون عوضی بدترین کاراکتر این داستانه…طوری که سایه نحسش همیشه تو زندگیم بوده و هست…مثل عموی پست فطرتش…
به چشمانش خیره شدم…این همه سرخی که از هجوم خون نمیتوانست باشد،میتوانست؟ یک جایی در گردنش به شدت نبض میزد!
سرم را انداختم و چند لحظه ای به حال خودم گریه کردم…
با همان سر پایین دستان مشت شده اش را دیدم…لحظه ای گریه ام بند آمد! چرا اینقدر عصبانی بود؟ حرف بدی زدم؟
صدایش از هرچه که بود خش داشت:به من نگاه کن!
نمیشد!
_: با توام نیاز به من نگاه کن!
نگاه پر از غمم را به کریستال های درخشانی که سرخی اطرافش را پوشانده بود دوختم…
طوری گره به ابرو زده بود که انگار هیچ وقت قرار نبود از هم بازشون کنه…به چشم هام خیره شد و انگشت اشاره اش را به سمت آسمان گرفت و غرید: به یگانگی اونی که بالای سره،به ولای علی قسم ، با اون پست فطرت عوضی کاری میکنم که روزی هزار بااار آرزوی مرگ کنه…کاری میکنم اسم تو رو که هیچ اسم خودشم از ذهنش پاک کنه…درعوض هرگز کیارشو فراموش نکنه…اون کثافت تقاص تمام کاراشو پس میده و درآخر طوری که من نشنوم زمزمه کرد:مخصوصا تاوان این اشکارو…
اما من شنیدم…شنیدم و حتی وقتی رفت و در اتاق را محکم بهم کوفت به خودم نیومدم…انگار فقط اومده بود که مطمئن بشه…حکمش آماده بود منتظر شهادتی بود که اثباتش کنه…
طنین صدایش گوشنوازترین موسیقی عالَم بود،هرچند زیرلب،هرچند پر از خشم،هر چند پر از مردانگی هایی که برای اولین بار بود کسی نثارمن میکرد…
از خوشی این که شاید این حجم از عصبانیت بخاطر من است، نسیم خنکی از قلبم عبور کرد…
دستم را به سینم رسوندم…جایی که یه تلمبه کوچیک به شدت میتپید!

“سوم شخص”

ماشین را با احتیاط کامل داخل برد…نمی خواست این وقت شب اهل خانه را از خواب بیدار کند…به آهستگی پله ها را بالا رفت و دستی به موهای بهم ریخته اش کشید…دستش را به سمت دستگیره برد اما قبل از آن که آن را پایین بکشد به رویش باز شد.
مادرش بود!چادر نماز گلدار زیبایش را روی مقنعه سفیدش به سر کشیده بود و با چشمانی که همیشهء خدا نگرانی از خود ساطع می کردند به نوید خیره شده بود…
نوید لبخندی به روی چون گل مادر زد و با محبت گفت:سلام حاج خانوم!
صدای فرزند از تارو پود قلب مادر گذشت و آرامش کرد:سلام قربونت برم…چرا انقدر دیر کردی پسرم؟نمی گی تا وقتی برنگردی دلم مثل سیر و سرکه میجوشه؟
گوشهء چادر نماز مادر را اول بویید و بعد بوسید…چه سرّی در این عطر بود که جان و تنش را جلا میداد؟
_: شرمنده روی مثل ماهت مامان خانوم.کار پیش اومد برام.ولی مادر من تو که تا حالا باید کنار اومده باشی با این قضیه…میدونی که شغل من یعنی همین!
چشمان مادر در لحظه از اشک پر شد و گفت:واسه همین هر وقت پاتو از این در بیرون میذاری تا وقتی که برگردی چشمم به دره…بخاطر همین شغلته که من آرامش ندارم…
نوید با غم و حسرت به چشمان مادر نگاه می کرد…مدت ها بود که این همه حساسیت وترس به دل مادر نشسته بود…
قبل از آنکه حرفی بزند صدای پدر راشنید که مادرش را خطاب قرار داده بود:
_همین شمایین که این بچه رو لوس بار آوردین ناهید خانم! بذار مرد بار بیاد.
به چشمان پدر نگاه کرد وخندید…چشمان محکم و پر از مهرش: چاکر حاج آقا نامجو! شما دیگه چرا این وقت شب بیدارید؟
پدر نگاهی به قد وبالای رشید فرزند انداخت…تنها کسی که از دارِ دنیا برایشان مانده بود…
همانطور که دستی به شانه های محکم فرزند میزد و به داخل هدایتش میکرد گفت:یکم کار عقب افتاده داشتم…بیا اینجا ببینم چه کردی؟
ناهید به دومرد زندگی اش نگاه عاشقانه ای کرد…قبل از آنکه نگاه دخترکش امشب هم باران به چشمانش سرازیر کند به سمت آشپزخانه قدم برداشت…

نوید با همان لباس ها خودش را روی مبل رها کرد و گفت:پیش کیارش بودم!
پدر دقیق تر نگاهش کرد و گفت:حالش خوب بود؟
نوید بلهء آرامی زمزمه کرد…
_: خوبه…بهش سفارش کن خیلی احتیاط کنه…مدت هاست ندیدیمش…از عضو تازه چه خبر؟ تونستید باهاش کنار بیاید؟
با یادآوری نیاز لبخندی زد و گفت:با اون بنده خدا از اولم مشکلی نداشتیم…
پدربا کنجکاوی گفت : مگه نگفتی با کیارش مثل کارد و پنیرند؟
یاد کت کیارش روی شانه های نیاز افتاد و با حرف پدر بیشتر خنده اش گرفت:من کی گفتم کارد و پنیر پدرمن؟گفتم سگ و گربه!ظاهرا که آتش بس اعلام کردن…
و باشیطنت بیشتری ادامه داد: خدا رو چه دیدید؟ شاید زد و به صلح تبدیل شد!
با صدای مادر که برای خوردن غذا صدایش میزد به سمت آشپزخانه رفت…
پدر متفکر به جای خالی نوید خیره شده بود…آنقدر تجربه داشت که مفهوم ادبیات متفاوت پسر را درک کند…
هم خوب نوید را میشناخت،هم کیارش را که فرقی با نوید برایش نداشت…نگاهی به آسمان کرد و گفت:خدایا خودت نگهدارشون باش…


“نیاز”
به حرکات حرفه ای دستش نگاه میکردم…اون سر سالن ایستاده بودم که سرو صدا اذیتم نکنه…
دونه دونه گلوله ها رو وارد اسلحش کرد…با ژست مخصوص خودش روبه روی سیبل ایستاد…دست چپش را بالا آورد…پس چپ دست بود!ماشه را فشار داد و لحظه ای بعد گلوله قلب سیبل را شکافته بود…با حیرت به این همه مهارت نگاه میکردم! وقتی که به سمتم برگشت حیرت جایش را به تحسین درخشانی در چشمانم داده بود.
اسلحه را پایین آورد و با سر اشاره کرد به سمتش بروم…با من چکار داشت؟با تعجب نزدیکش شدم…گوشی کاهنده صدا رو از گوشش در آورد و سمت من گرفت…با تعجب گفتم:چکارش کنم؟
پوزخند آشنایی زد و گفت: برو باش سوپ بپز!با این چکار میکنن؟بذار رو گوشت دیگه؟
اخم هایم را درهم کردم:هِه هِه هِه!اینو که خودم میدونم، چرا بذارم گوشم؟
سرش را کمی کج کرد و با ابرویی بالا پریده گفت:شاید چون قراره تیراندازی یاد بگیری!
چشمانم گرد شد! من؟ تیراندازی؟ از پیشنهادش خوشم نیومد!…
با اخم نگاهمو پایین کشیدم و گفتم:علاقه ای به این کار ندارم…
اسلحه را بدست گرفت و گفت:مگه آدم به هر کاری باید علاقه داشته باشه؟
کلافه گفتم : من اصلا خوشم نمیاد اسلحه دست بگیرم!
خشاب را جدا کرد و درونش نگاهی انداخت:من نیروی کارآمد میخوام!
دوباره سرجایش برگرداند…
_و کسی که نتونه حتی اسلحه دست بگیره،اون نیروی کارآمد نیست!نکنه بلدی و ما خبر نداریم خانم هکر؟
خندید:یا نکنه میترسی به جای سیبل گلوله به دیوار پشتیش بخوره؟
دیگه داشت بهم بر میخورد! ولی چرا نمی فهمید واقعا دوست ندارم اسلحه دست بگیرم؟ من از این وسیلهء سرد آهنی نفرت داشتم!
ناخن هایم را کف دستم فرو کردم…من نیازم…باید از پسش بر بیام…
روبه چشم های منتظرش گفتم : نمیخوام ازش استفاده کنم،ولی بهت ثابت میکنم از پسش برمیام!
راضی به نظر میرسید…انگار راه اینکه چطور مجبورم کند به حرف هایش گوش کنم را پیدا کرده بود!
او میگفت و من دقیقا کارهایی که میخواست انجام میدادم:اینجا وایسا…پاهات باید به اندازه عرض شونه یا کمتر باز باشن…باید زاویه ات با سیبل 45 درجه باشه……اسلحه رو بگیر دستت…خوبه…فکر کن قراره بجای انگشت اشارت با لولهء تفنگ سیبل رو نشون بدی…
حالا سه تا انگشتت رو محکم کن…لازم نیست خیلی شصتت رو فشار بدی بذار آزاد باشه…کمرتم صاف کن…حواستو بده به مگسک…
همهء کارهایی را که گفت انجام دادم ولی با هر حرکت یه نگاه چپکی هم حواله اش میکردم که البته توجهی نمیکرد!
_: تو تیراندازی تکیه گاه داشتن نکتهء مهمیه…اگر دست روی سطحی ثابت باشه یا اینکه کلا روی زمین و درحالت خوابیده تیراندازی بشه بهتره…خب…حالا دوتا نفس عمیق بکش…
برگشتم سمتش:چرا؟
کنارم ایستاد و روبه سیبل گفت:میگن بدن درحالت بازدم و استراحت در آرامش بیشتری قرار داره،پس تمرکز هم بیشتره
مثل یه استاد خبره داشت همهء فوت فن رو یادم میداد:
با دم سوم دستت رو بیار بالا و همزمان با بازدم باید تیر رو شلیک کنی…
نگاهم کرد:آماده ای؟
با این توضیح شمرده و حرفه ای مگه میشد آماده نباشم؟اما فقط از لحاظ جسمی…اما از لحاظ روانی اصلا!حس میکردم دستم که در تماس با اون جسم نفرین شده است گزگز میکنه…
فقط سرم را برای تایید تکان دادم…با دو نفس عمیق با زاویهء درست دستم را برای نشانه گیری بالا آوردم…به مگسک نگاه کردم و نشانه رفتم…دستم از عرق خیس بود…نگاه آخر ساحل و چشمان معصومش جلوی چشمم به حرکت اومد…لرزش دستم بیشتر شد…صدای تیری که تو قلب کوروش پدرش نشست تو گوشم پیچید…با تصور لحظه ای که گلولهء سرد،گرما رو برای همیشه از تن خورشید گرفت، چشمامو محکم بستم و با دست و صدای لرزون گفتم:نمیتونم!
صداش بهم نزدیک بود:تو تا اینجاشو اومدی نیاز،فقط کافیه شلیک کنی…
از تصور شلیک گلوله با عجز نالیدم : نمیشه،نمیتونم…
نه چشمانم را باز میکردم،نه دست لرزونم رو پایین میاوردم…با حس حضورش کنارم چشمام باز شد…به طور کامل اطرافم رو گرفته بود قبل از اینکه به نیتش پی ببرم دستاش جلو اومدن واز دو طرف روی دستم و روی اسلحه نشستن…به جز دستاش هیچ نقطه ای از بدنش باهام در تماس نبود…چقدر دستای مردونش گرم بود!گرمای اونها دستای سردمو قاب گرفته بود.انگار خون توی رگهام یخ بسته بود که با حرارت دستاش دوباره به جریان در اومد…اینبار هیجان دیگری به سراغم اومد!…
صداش درست از کنار گوشم شنیده میشد:میدونم چرا انقدر از این اسلحه وحشت داری…اما همین وسیله حیاتی ترین شیء برای ماست…بجای سیبل فکر کن داری خسرو رو نشونه میگیری یا حتی اون شاهین پست رو…نیاز! اصلا به این فکر کن که شاید یه روز یه نفر تو دردسر بیفته و تو با یه شلیک بتونی جونشو نجات بدی! با این وجود بازم نمیخوای یه بار امتحانش کنی؟

جون یه نفرو نجات بدم؟ نا خودآگاه تصور کردم که جون خودش در خطره…اگه یه تیراندازی ساده هم بلد نباشم چطور میتونم کمکش کنم؟ اونوقت باید بایستم و مثل بقیهء اطرافیانم مرگشو…
زبونمو محکم گاز گرفتم…راست میگفت…باید یک بار برای همیشه این ترس رو کنار بذارم و باهاش روبه رو بشم…حرف های عموداریوش تو گوشم پیچید که می گفت:آدم قوی و موفق اونیه که از ترس هاش فرصت بسازه…
سعی کردم فکرم را از حصار محکم دستان کیارش منحرف کنم و روی سیبل تمرکز کنم…انقباض دستم به دور کلت کیارش باعث شد او هم محکم تر دستم رابگیرد…فکر میکنم فهمیده بود دست هایش تکیه گاه دستان بی جانم شده…
نفس را فرو دادم و بازدم عمیقم را به آرامی بیرون…انگشتم را فشردم وماشه را کشیدم…آنقدر دستان و حرفهای کیارش بهم نیرو داده بود که حتی لگد های تفنگ هم تسلطم را از بین نمی برد…یک تیر،دوتیر،سه تا،چهارتا…خشاب خالی شد…
نفسم از هیجان تند شده بود…دستانم را آرام رها کرد و فاصله گرفت…بدون توجه به سیبل همونطور که عرق از سر و روم میریخت با لبخندی کودکانه و شاد برگشتم سمتش و گفتم :تونستم!
دست به سینه با چشمان براق و لبخند مردانه اش گفت : مطمئن بودم که میتونی!
شادی که از حرفش به زیر پوستم دوید قابل وصف نبود! این یعنی به من به توانایی هایم ایمان دارد…این یعنی منو باور دارد…چه لذتی بالا تر از اینکه فرد کامل و موفقی مثل کیارش ازم تعریف کنه؟
شیطنتم گل کرد:حالا چی میگی سرگرد؟ نیروی کارآمدی شدم یا برم جای دیگه دنبال کار؟
همانطور که گوشی رو از روی سرم بر می داشت گفت : باید دربارش فکر کنم ولی یه چیزی، نزدیک شد و در گوشم گفت:کسی که برای من کار میکنه،فقط برای من کار میکنه،راه برگشت هم نداره…تا آخرش با خودمه،شیر فهم شد؟
چشمام از شدت تعجب گرد شد! مگه با نهایت غرور از قوانین خودش حرف نمیزد؟پس چرا قلبم تپش گرفته بود؟ به مفهوم جملش کاری نداشتم،فقط به تیکهء “تا آخرش با خودمه” اش فکر میکردم…
با چشمای مغرور و شیطونش فاصله گرفت وبه سمت سیبل رفت…
نگاهی به آن انداخت و گفت:نه خوشم اومد!اگه یه روزی این کارمم ول کنم ، مربی خوبی میشم!
با تشویق هایی که با خودشیفتگی نثار خودش میکرد کنجکاو شدم سریع به سمت سیبل رفتم…اوه…نفسم بند اومد…4 تا خیلی خیلی نزدیک به مرکزخورده بود و دوتای دیگه با یکم فاصله…ترشی نخورم،یه چیزی میشما!
با لبخند مغروری برگشتم سمتش و گفتم:فقط تو مهارت داری دیگه؟میخوام ببینم اگه یه کارآموز خنگ هم داشتی میتونستی همچین چیزی ببینی یا نه! همونطور که به سمت راه پلهء متناهی به ساختمان میرفت گفت:کارآموز خنگو نمیدونم،ولی تا حالا که از پس یه ترسوش براومدم!
بیشعور!نمیشد به روم نمی آورد؟
_:اگه نگاهات به اون چارتا تیر که شانسی زدی تموم شد بیا که باید برای ظهر بریم دیدن گرگ بزرگ!
از کارهاش خنده ام میگرفت!فکر کنم از دستش در رفت که اون لحظه تشویقم کرد…یاد یه چیزی افتادم و دویدم سمتش:یه دقیقه وایسا!
ایستاد و به سمتم برگشت…
پلهء پایینیش ایستادمو گفتم: میشه یه تماس بگیرم؟
اخم هایش در لحظه به هم پیوست:با کی؟
_با دکترم…عمو داریوش…قبلا درموردش گفته بودم
کمی نگاهم کرد و گفت:بهش اعتماد داری؟
سرمو تکون دادم :کاملا
_باشه فقط تلفنی نمیشه
از پله ها بالا رفتیم…
_منم نمیخوام تلفنی صحبت کنم…شاید تلفنش شنود بشه…ممکنه خسرو بدونه باهاش ارتباط دارم…با اینکه دفعاتشو کم کردم اما بازم احتمالش هست…
درخونه رو نگه داشت تا اول من وارد بشم!..جدیدا چقدر جنتلمن شده!
_:بمون تو سالن تا لپ تاپو وسایلو بیارم…

“نیاز”
یه دستش را به شیشه پنجره تکیه داده بود و نقشه ای را با گوشیش به دقت بالا و پایین می کرد…سرم رو به سمت پنجره برگردوندم و یاد مکالمه ام با عمو داریوش افتادم:
عمو داریوش: ایندفعه دوسه روز تاخیر داشتی خانم!
لبخندی به چهرهء شاکی اش زدم و گفتم:امکانش نبود وگرنه میدونید که هیچ وقت از صحبت با شما نمیگذرم…
اخم بامزه ای کردو گفت:نمیخواد زبون بریزی! اوضاع و احوالت چطوره؟ بنظرم یکم سرحال تر میای!
تعجب نکردم از حرفش…حال و هوای این روزهایم مثل تابیدن ناگهان آفتاب وسط باران تند پاییزی بود…
زیر چشمی نگاهی به کیارش که آن طرف سالن از اُپن به سمت کمر خم شده بود و با قدرت دراز و نشست می رفت نگاهی کردم…
_:نمی دونم!شاید حق با شما باشه…مکثی کردم و با لبخند گفتم:این روز ها بیشتر از قبل خودمو به هدفم نزدیک میبینم…
با شیطنتی ناگهانی کمی صدایم را پایین تر آوردم و گفتم:آخه دیگه مثل گذشته تنها نیستم،کسایی هستن که بهم کمک میکنن!
عمو داریوش با شک نگاهم کرد و گفت: و از کجا سر و کلشون پیدا شده؟
نمیشد همه چیز را برایش بگویم…هرچه کمتر میدانست،امنیتش بیشتر بود:میدونید که بهتره نگم دکتر…
سرش را آرام تکان داد…میدانست اصرار در این مورد فایده ای ندارد…با نگرانی گفت:میدونم…نیاز میخوام خوب به حرفام گوش کنی! فرقی نمیکنه اینایی که بهت کمک میکنن زن هستن یا مرد…مطمئنم که اگه بهشون اعتماد نداشتی با هاشون کار نمیکردی…فقط…
کنجکاو گفتم:فقط چی؟
نگران اما جدی گفت:مواظب باش نیاز…مواظب خودت باش! تو یه بار تجربه تلخ از دست دادن چند نفر از اطرافیانت رو به عینه لمس کردی…حالا که به اینجا رسیدی سعی کن با خودت کنار بیای و نذاری یه ضربه هولناک تر بهت بخوره…با بهت و ترس به حرف هایش گوش میکردم…این پزشک حاذق در کلام و گفتار من چه دیده بود که اینهمه با نگرانی هشدار میداد؟
میترسید که نکند باز بلایی که سر دور و بری هایم بیفتد و من باشم و چاله ای پر از آتش؟
بعد از آن هرچه گفت که البته باید نیمه پر لیوان را دید…باید به آینده امیدوار بود…من توانایی مبارزه دارم و بقیه حرف ها…هیچکدام را نمی شنیدم…فقط سعی میکردم کمی دلم را آرام کنم…نفهمیدم چطور خداحافظی کردم…مدام این جمله را که کیارش یه پلیسه!یه گردان پشتشن!اون از پس همه چی برمیاد رو تو ذهنم مرور میکردم…
کیارش هم چند بار با نگاه کنجکاوش پاپیچم شد و پرسید:حالت خوبه؟
در جوابش فقط سر تکان دادم…
با تکان خوردن بازوم به خودم اومدم
برگشتم سمت کیارش که با اخم نگاهم میکرد:چرا هرچی صدات میکنم جواب نمیدی؟خوبی؟
دستم را به پیشانی دردناکم کشیدم و گفتم:آره…آره خوبم…چی شده؟


با همان نگاه گفت:امروز خسرو قراره ببرتمون خارج از شهر…امکان اینکه بخواد از همین جا امتحان کردناشو شروع کنه زیاده…سعی کن خودت باشی…اگه کاری رو ازت خواست،نه خیلی زود قبول کن،نه غیرعادی مقاومت کن…
در ضمن…
ماشین ایستاد…کمی دست دست کرد و آخر هم پیاده شد وچیزی نگفت…
با تعجب نگاهش کردم…چش بود؟
از ماشین پیاده شدم و دیدم خسرو و شاهین هم جلوی در هستن…جلو و رفتم و کنار کیارش روبه خسرو ایستادم و سرمو براش بالا پایین کردم…اون هم سرتا پامو نگاه کرد و همین حرکتو تکرار کرد…به شاهین و نگاه دریدش توجهی نکردم…
خسرو:قراره دو تیم بشیم…اهورا با من میاد…نیاز و شاهین هم با هم میرن
من؟من با این وحشی زنجیری هیچ جا نمیرم!
قبل از اینکه ناخود آگاه برگردم سمت کیارش با اخم و عصبانیت گفتم:من با این دیونه هیچ جا نمیرم!
شاهین پوزخند بلندی زد و گفت:گربه کوچولو میترسه؟
با خشم به قیافهء منفورش نگاه کردم…
خسرو اخم کرد و گفت:چیزی نیست که تو بخوای درموردش نظر بدی…این تصمیمیه که شرکامون گرفتن و شما هم باید انجامش بدید…به نحو احسنت…هیچ اشتباهی ازتون پذیرفته نیست…
اینارو گفت و برگشت سمت کیارش که نگاه تیزش روی شاهین بود:ما باید بایه ماشین دیگه بریم صبر کن تا راننده بیارتش بیرون
و خودش داخل شد…
ترس درونیمو هیچ جوره نمیتونستم منکر بشم…هیچ کس نمیدونست این وحشی چه کابوس های عذاب آوری برای من رقم زده…
کیارش یه قدم به شاهین که فاتحانه نگاهش میکرد نزدیک شد و در گوشش با صدای نسبتا آرومی زمزمه کرد:یه کلام…یه مو از سرش کم بشه،دودمانتو به باد میدم…
در دل زمزمه کردم:به جز تو…و دلم از این زمزمهء شیرین لرزید!
شاهین فقط با پوزخند اعصاب خورد کنی نگاهش کرد و گفت:این قصه سر دراز دارد رفیق…بهتره به فکر خودت باشی و از امتحان خسرو سربلند بیرون بیای…چون بعدش دیگه نیستی که بخوای براش سینه چاک بدی!
کیارش به سردی سمتم اومد ودر جوابش گفت :تو به فکر خودت باش…اونش دیگه به من مربوطه!
بازوموآروم کشید و کمی از شاهین دور شدیم…پشت به شاهین و رو به من ایستاد…تمام هیکلش رو تنم سایه انداخت…سرش رو پایین آورد و گفت:نگران نباش…چون داریت میرید ماموریت نمیتونه غلطی بکنه…
نگاهشو به شال آبی رنگم دوخت وغرید:که اگه بکنه خونش حلاله…
آرومتر گفت:به بچه ها سپردم تو هر شرایطی مراقبمون باشن…نمیذارن اتفاق ناخواسته ای بیفته…فقط حواستو جمع کن نیازکه از این مانع درست بگذریم…متوجه شدی؟
متوجه که آره…فقط نمی دونستم چرا از توجهش بغضم گرفته؟ اولین بار نبود که در تنگنا بودم…اولین بار نبود که میخواستم برم تو دهن شیر…اولین بار نبود که این همه ترس و غصه داشتم…ولی اولین بار بود کسی قبلش برام نگران میشد…اولین بار بود کسی ازم حمایت میکرد…اولین بار بود که قلبم گرم بود…
با یادآوری حرفای عمو داریوش بدون لبخند نگاهمو تو صورتش چرخوندم و گفتم:تو هم مواظب خودت باش! خسرو آدم ترسناکیه!
لبخند قشنگی زد…دستشو بالا اورد و شالمو کشید جلوتر و گفت:خیالت راحت خانم هکر!
به پشت سرش اشاره کرد و گفت:برو که یه قدم به هدف نزدیک شدیم…
از کلماتی که انقدر ماهرانه به زبان میاورد و اینهمه تاثیر گذار بودن شگفت زده بودم…کمی به خودم اومدم…سری براش تکون دادم و با قدم های محکم و دلی لرزون سمت شاهین رفتم…

یه جایی خارج از شهر تو یه بیابون ایستاد…ترسم را در تمام راه با تصور چشمان حمایتگر کیارش و اینکه گفته بود بچه هایشان مراقبمون هستن…شاهین در تمام طول راه حرفی نزده بود…نمیدانستم این خوب است یا بد؟
قبل از اینکه پیاده بشیم گفت:حواستو جمع کن…اینا کسایی هستن که به خسرو خیانت کردن…خواستن که در قبال پول هنگفتی اسنادی که دارنو تحویل بدن…
پوزخندی زد و از شیشه جلو نگاهشون کرد: بی پدرها هوا برشون داشته که میتونن از ما چیزی بکنن…
نگاهمو اول به پشت سرم دوختم…افراد شاهین هم تو یه ماشین دیگه پشت سرمون بودن…
پرسیدم:حالا اینجا گذاشت؟باید چکار کنیم؟
_:باید بشونیمشون سرجاشون…
با ترس بهش نگاه کردم…چی انتظارمو میکشید؟دستامو مشت کردموبه سرعت از ماشین پیاده شدم…با ژست نفرت انگیز خودش رو به مرد چاق و قد کوتاه روبه روش نگاه میکرد:ها نصرت؟ دم دراوردی؟فکر میکنی خیانت به خسرو به همین راحتیه؟
نصرت خنده ای کرد: آقا شاهین میبینید که حالا شده…پولتون اگه حاضره بریم سر معامله اگرم نیست برم با پلیس معامله کنم…
مردک احمق فکر میکرد با کیف قاپ محله اشون طرفه؟
شاهین پوزخندی زد و گفت:خیلی خوب…موشای کثیفی مثل توکم ارزشتر از اونی هستن که خون کثیفشون و گردن بگیرم…فکر کن این پولو خسرو صدقه داده بهت…و به یکی از افرادش با سر اشاره کرد…
جلو رفت و کیف پول هارو با اسناد معاوضه کرد…شاهین نگاهی به کیف انداخت و دادش به من:چک کن اصل باشه…
کیف را باز کردم…پر از اسناد انبار و لیست اقلام واردتی خسرو بود!خدای من…این آدم یه فرد عادی نمیتونست باشه…
همه رو چک کردم…اصل بودن و با شماره های درست…
شاهین:خب؟
سرم و تکون دادم:درسته…
برگشت سمت نصرت و گفت:مطمئنم تا چند لحظهء دیگه مثل سگ پشیمون میشی!
نصرت خندید و بی توجه به سمت ماشینش رفت…با ترس حرکاتش را دنبال میکردم…همراهانش هم سوار شدند…شاهین دست به سینه ایستاد و با لذت به صحنهء روبه رویش نگاه کرد…به محض اینکه استارت زد با جرقه هولناکی ماشین آتیش گرفت…دستامو رو گوشام گذاشتم و از ته دل جیغ زدم…
صدای جیغ من و خندهء مستانهء شاهین و سوختن ماشین درهم شده بود…
با حیرت به حیوان روبه روم نگاه میکردم…به سمتم اومد و کشیدم تو ماشین…اونقدر مات و گنگ بودم که هیچ چیز نمی شنیدم!فقط میخ ماشینی بودم که تو شعله های آتیش می سوخت! اونایی که تو اون ماشین میسوختن آدم بودن!
اصلا نفهمیدم چطور جای دیگه ای توقف کرد!خودش پیاده شد و منِ بی جون رو هم پایین کشید…
اینبار یه منزل مسکونی بود…
با اخم و عجز گفتم:اینجا دیگه کجاست؟دوباره میخوای چه جور کثافت کاری کنی؟
برگشت سمت و گفت:خفه شو و حرف نزن…میدونی که باید کار تمیز انجام شه…شانس آوردی خسرو خواسته فقط نزدیک این صحنه هارو ببینی و عادت کنی وگرنه مجبورت میکردم خودت فندک بندازی روی اون ماشین…باید اینو بکنی تو اون کلت که ادما دو دسته ان یا با ما یا علیه ما…
نفس کشیدن برای اونایی که بر علیه مان حرومه…
بی شک این ادم خودِخودِ شیطان بود…حالم اونقدر بد بود که گفتن نداشت…سر گیجه امونمو بریده بود و صدای انفجار ماشین تو سرم کوبیده میشد…
یکی از زیر دستاش از دیوار اون طرف پرید و در و باز کرد…از خونه های یک طبقه و حیاط داربود…وارد شدن و منم کشیدن تو…
صدای یه زن از داخل خونه بلند شد:نصرت؟تویی؟چرا انقدر دیر اومدی؟
اینجا خونهء همون مرد بود؟
کم کم جلو رفتن اما من سرجام خشک شده بودم…
دوباره صدای زن بلند شد:اصلا نمیگی یه زن پا ماه و نباید تو خونه تنها گذاشت؟
دستم را به گلوم بند کردم …پا به ماه؟
صداش نزدیک تر شد:پس چرا نمیای تومَگ…
با دیدنش وحشتم بیشتر شد…شکم برآمده اش شاهد جملات قبلش بود با ترس گفت:ش…شما کی هستین؟تو خونهء من چی میخواین؟
شاهین روبه روش ایستاد…زن اونطرف حوض آبی رنگ قشنگش و ما اینطرف حوض…
شاهین:ما دوستای شوهرتیم!اومدیم تو رو ببریم پیشش
زن با رنگ و رویی پریده و بدنی لرزون گفت:مگه نصرت کجاست؟
شاهین اسلحشو بالا اورد و روبه زن نشانه رفت:اون دنیا…
صدای تیر با صدا خفه کن مسکوت ماند…اما صدای زانوهای من که محکم روی موزاییک های حیاط فرود اومدن نه…
صدای تیر نیومد اما صدای جیغ زن با افتادنش داخل حوض یکی شد…صدای تیر نیومد و در عوض آب حوض با خون زن رنگین شد…و چشمای منم با صدای لالایی مادر و گریه نوزاد خیالیم سیاهی رفت…

“سوم شخص”

طول و عرض حیاط بزرگ خسرو را قدم رو میرفت…دست مشت شده اش را بالا آورد و برای هزارمین بار به ساعت نگاه کرد…عقربه ها 5 عصر را نشان میدادند…طبق گفتهء خسرو باید دو ساعت قبل میرسیدند…
دستی به صورت سرخش کشید…اعصابش حسابی متشنج بود…یک تنه ده نفر قلدر را به خواست خسرو لت و پار کرده بود تا جای رییسشان را فاش کند…دست راست ضرب دیده و درناکش هم مزید بر علت که نا آرامتر شود…اما به خودش که نمی توانست دروغ بگوید بیشتر به این خاطر کلافه بود که نمی دانست آن دختر الآن کجاست؟ نکند شاهین پست اذیتش کند…نوید هم که هوش و حواسش را معطوف خود کیارش کرده بود ومسئولیت توجه به نیاز را به صالح سپرده بود…صالح هم تنها میگفت که خوب و در امان هستند…نمی دانست چرا گوشی اش را جواب نمی دهد؟
اخم های کیارش یک لحظه از هم باز نمیشد…دستش را تا روی گردنش سر داد و زمزمه کرد:وای بحالت اگه بلایی سرت بیاد!
در همین لحظه در حیاط باز شد و ماشین شاهین وارد شد و در چند قدمی کیارش ایستاد…شاهین پیاده شد و به سمت کیارش رفت…پوزخندی زد و گفت:شیر بودی یا روباه مهندس؟
نگاه کیارش به سمت نیاز رفت که پیاده شد و همانجا به ماشین تکیه زد.
پوزخندی زد و به شاهین خیره شد: یه چیزی رو تو کلت فرو کن…اهورا همیشه شیره!همیشه…تو فرهنگ لغت من چیزی به نام باخت معنا نداره…
شاهین دستی از روی تمسخر بر شانه کیارش زد و گفت: میبینیم آقای برنده!
و به سمت ویلا رفت…
نگاه کیارش بلافاصله به سمت نیاز چرخید و به سمتش رفت…ظاهرش کمی غیر عادی بود…گره شالش باز شده بود و موهایش کمی ژولیده بیرون از ان ریخته بود…لبه های شال اطراف صورتش خیس بود…چرا بی حال به نظر میرسید؟
مقابلش ایستاد و به پلک های بسته اش خیره شد:حالت خوبه؟
از شنیدن صدایش چند حس همزمان به سوی نیاز هجوم آورد…حس اینکه به آوای پر حمایت این صدا محتاج بوده است…به گرمی حضورش چقدر نیاز دارد…و اینکه چقدر از او دلخور است!
چشمانش را باز کرد و با نگاه عجیبی به کیارش نگاه کرد…نگاهش سوز سرمای بهمن را از خود ساطع میکرد:خودت چی فکر میکنی؟
کیارش یکه خورد!هم از لحن، و هم از نگاه سرد نیاز…با تعجب گفت:منظورت چیه؟
نیاز پوزخندی زد و گفت: تظاهر نکن چیزی نمی دونی…اینجا هم جای بحث کردن نیست…نشون دادی که جز هدفت چیزی برات مهم نیست.
تعجب کیارش به اخمی در بین ابروهاش بدل شد…ساعد نیازرا که سعی داشت از کنارش بگذرد محکم گرفت و نگه داشت و با خشم غرید:کجا؟
نیاز تکانی به دستش داد و گفت:ولم کن میخوام برم
کیارش محکم تر دستش را گرفت و گفت:تا وقتی نگی اینجا چه خبره هیچ جهنمی نمیری!
نیاز چشمان درشت و براقش را به چشمان خشمگین کیارش دوخت و با صدایی که سعی میکرد پایین ترین حد ممکن باشد گفت:چرا خودتو به ندونستن میزنی جناب سرگرد؟یعنی تو نمی دونستی قراره شاهین یکی از زیر دستای خیانت کردشونو بفرسته روهوا؟کسی که مخزن اسناد و مدارک علیه خسرو بود؟ نمی دونستی؟ نمی دونستی قراره زن و بچه ای که تو راه داشتنو بکشن؟ اون مرد و اتیش زدن!
بغض راه گلوی نیاز را بست:میفهمی؟جلوی چشمم اول چندتا آدمو آتیش زدن و بعدم یه زن پا به ماه رو تو خون خودش غرق کردن!
با دست آزادش حلقهء شل شدهء دست کیارش را باز کرد بغضش را قورت دادو با چشمان شیشه ایش گفت:گفتی هستی!گفتی بقیه مواظبن اتفاقی نیفته…ولی افتاد…یه زن و بچه بی گناه کشته شدن…
نیاز سرش را به چپ و راست تکان داد:تو هم هیچ کاری نکردی…نه تو…نه اون دستای پشت پردتون…
کیارش خیره به چشمان عجیب نیاز بود…این چشم ها با همیشه فرق داشتند…رنجش عظیم آنها انگار آتش داشت که تا عمق جان کیارش را می سوزاند…از حرف های شنیدنی نیاز مات مانده بود…امروز چه روز شومی بود و تمام نمیشد…قبل از اینکه نیاز برود صدایش کرد و گفت:بشین تو ماشین باهم حرف میزنیم…
آن قدر گیج بود که نمیدانست حالا باید درجواب نیاز چه بگوید؟آن هم در صورتی که روحش از این قضایا خبر نداشت؟
نیاز از اینکه کیارش انقدر با این قضیه ساده برخورد کرده بود متحیّر ماند!چرا فکر کرده بود او با بقیه فرق دارد؟چرا فکر کرده بود فشار های روحی که در چند ساعت تحمل کرده بود برای کیارش می تواند مهم باشد؟مگر او غیر از یک پلیس وظیفه شناس کس دیگری بود؟چرا باید احساسات یک دخترِ تا خرخره در گرفتاری فرو رفته برایش اهمیتی داشته باشد؟
فشار هایی که بر قلبش وارد میشد اخم بزرگی بین ابروهای کمانی اش ساخت…پوزخند درناکی زد وزمزمه کرد:من با تو هیچ جا نمیام جناب سرگرد…برای خودم متاسفم که بهت اعتماد کردم…
آرامتر گفت:که فکر میکردم با بقیه فرق داری…
و برگشت و به سمت ویلا پا تند کرد!
کیارش متحیر به مسیرش نگاه کرد و صدایش زد:نیاز!

نیاز حتی برنگشت…یکبار دیگر صدایش کرد و نتیجه ای نداشت…میدانست ناراحتی اش بیشتر ازچیزی است که نشان میدهد…با پایش سنگ های رو زمین را محکم لگد کرد و اَه بلندی گفت…
با خشم به طرف ماشینش رفت و در را بهم کوفت… صدای کشیده شدن لاستیک ها روی آسفالت آخرین صدایی بود که نیاز شنید و برای بار هزارم بغضش را فرو داد…حتی اصرار هم نکرد که در این خانه نماند آن هم با وجود شاهین…در دل به خودش لعنت فرستاد که چرا تا این حد ساده لوح و احمق است؟ چرا باید از کیارش انتظار داشته باشد مثل سوپر من همه جا و همیشه حواسش باشد که اتفاق بدی نیفتد؟اما…اما خودش گفته بود که هست…گوشی اش را از جیب مانتویش بیرون کشید و به صفحه آن نگاه کرد…با دیدن 200 تماس بی پاسخ از کیارش مات و مبهوت ماند…

********************************************
به محض ایستادن تاکسی ،کرایه رو به راننده داد و به سمت اداره پا تند کرد…ماشینش را گوشه ای از خیابان پارک کرده بود و با تاکسی آمده بود…آنقدر عصبی بود که حس میکرد از یقه اش حرارت بیرون میزند!
پشت در اتاق نوید که رسید لحظه ای مکث نکرد و داخل شد…نوید متحیر از دیدنش بلافاصله ایستاد و سربازش را مرخص کرد:اینجا چکار میکنی کیارش؟ مگه زده به سرت که بی هماهنگی اومدی؟
کیارش جلو رفت و مشتش را روی میز نوید کوبید:هیچ معلومه اینجا چه خبره؟معلومه شماها دارید چه غلطی میکنید؟ نوید متحیر به صورت سرخ کیارش خیره شد و گفت:آروم باش داداش بیا بشین ببینم چی شده؟
کیارش:چی چیو آروم باشم؟نوید،شماها دیروز چه کار میکردید؟مگه نگفتم حواستون به شاهین باشه؟مگه نگفتم یه لحظه هم ازش غافل نشید؟مگه نگفتم هر حرکتش میتونه یه مدرک برای ما باشه؟هیچ خبر داری دیروز چی شده؟ اون شاهین عوضی چهار نفر رو تو ماشین آتیش زده…زن و بچهء طرفو تو خونهء خودش کشته!
صورت نوید درهم شد…لیوانی آب برای کیارش ریخت و اورا روی مبل نشاند… بدن کیارش آنقدر داغ بود که حس میکرد واقعا به این آب نیاز دارد…
نوید روبه رویش نشست و دستی به صورتش کشید:حق با توئه…علت خشمتو میدونم…اما من مقصر نیستم…دستور سرهنگ بود که صالح حواسش به شاهین و نیاز باشه…تمام مدت مواظب بودم و حتی مقصدتو و خسرو رو زودتر از موعد فهمیدم…اما در مورد شاهین و نیاز…صالح میگفت انگار طرف خیلی حواسش جمعه یک ساعتی تو شهر و جاهای شلوغ پرسه زده و بعد رفته خارج شهر….تو بگو داداش چطوری میخواستی جلوشونو بگیریم؟تو بودی جون نیازو به خطر مینداختی؟یه ماموریت 5،4ساله رو به باد فنا میدادی؟در ضمن بی احتیاطی کردی که اومدی اینجا…لااقل میگفتی من میومدم…
کیارش کمی آرام شده بود…با شنیدن حرف نوید درباره نیاز دستش را به پیشانیش بند کرد و گفت: نمی تونستم منتظر بمونم تا تدابیر امنیتی رو انجام بدی…اون مرد مدارک مهمی علیه خسرو داشته…اونقدر اهمیت داشته که نذاشتن اثری ازش باقی بمونه…نه خودش نه خانوادش…
نوید با افسوس سر تکان داد و گفت:باور کن کاری از دستمون برنمیومد…میدونستیم اون خونه ،خونهء نصرته اما مدت ها بود که کسی توش ساکن نبود…انگار قصد داشته بعد از معامله بلافاصله از کشور خارج بشه…زنشم دوسه روزی بیشتر تو این خونه نبود…
کیارش کلافه بود…دنبال دلیل قانع کننده ای میگشت…بیشتر برای نیاز…برای اینکه در جواب چشمان خیسش چیزی بگوید وآن دلخوری آزار دهنده را از نگاهش بگیرد…حقیقت این بود که رسیدن به سرمنزل مقصود به این سادگی نبود…راهی که درآن قدم گذاشته بودند پر از پیچ و خم های ترسناک بود…این راه پر بود از دستان خون آلودی که قصد داشتند حریر آرامش مردمان این دیار را به هر طریقی بدرند…
تلفن نوید زنگ خورد و لحظه ای مشغول شد…دستش را پایین آورد و روبه کیارش گفت:امشب شاهین قراره مهمونی بده
ابروی کیارش بالا پرید:کجا؟
نوید:تو هتل شراکتیش با یکی از دوستانش که سوئیسه…
کیارش متفکر لیوان آبش را سر کشید…

“سوم شخص”
نگاهی به ظاهر هتل انداخت…دستش را مشت کرد و وارد شد…باید امشب سراز کار آن شاهین شیاد در میاورد..دوتا از اتاق های همان طبقه که شاهین و همراهان نزدیکش ساکن بودند را انتخاب کرده بودند…یک اتاق را کیارش وآن یکی را صالح و شاهد…نوید هم مشغول ویلای خسرو و اتفاقات احتمالی آن بود.
کیارش به آرامی و بدون جلب توجه وارد هتل و بعد هم اتاق خودش شد…با تلفن از صالح خبرها را گرفت و او گفت ظاهرا خبر خاصی نیست و این مهمانی را شاهین علاوه بر مهمانی خسروبه مناسبت برگشتش برای اطرافیان خود ترتیب داده است…که البته خسرو هم درآن حضور داشت…این اخبار به مذاق کیارش خوش نیامد…منتظر آن بود که آتویی از او و آن عموی بی شرفش بدست بیاورد تا دودمانشان را بر باد دهد…
کم کم سرو صداها می خوابید و مهمان ها در حال رفتن بودند.صالح و شاهد را فرستاده بود تا از داخل خیابان مهمانان را زیر نظر بگیرند.خسرو رفته بود اما چون هنوز شاهین درهتل بود کیارش مانده بود…
کیارش یک ساعت دیگر هم صبر کرد و تمام دوربین های هک شده را چک کرد…نا خودآگاه یاد نیاز افتاد…چطور خبری از او نبود؟
دست آخر از صبر به ستوه آمد و با اعصابی متشنج از ناکامی امشب به سمت در قدم برداشت که صدای کوبیده شدن در بر سر جایش خشکش کرد…دختری پشت در گریه میکرد و کمک میخواست….اما دیوارهای ضخیم و درب استاندارد اجازهء ورود واضح صدا را نمیداد…کیارش به خودش آمد و قبل از اینکه سر و صدای دختر بقیه را آنجا جمع کند دررا باز کرد و بدون درنگ و قبل از آنکه چهرهء دختر را بشناسد، اورا داخل کشید و پشت به خود نگاه داشت…سریع دست بر دهانش گذاشت و درب را آرام بست… متوجه قفسهء سینهء دختر که به شدت بالا و پایین میشد و درست هم نمیتوانست نفس بکشد، شد…تا مجال یافت بوی عطر آشنایی در مشامش پیچید…نه!امکان نداشت! با تحیّر دختر را برگرداند…
با تعجبی بی اندازه گفت:نیاز!
نیاز فکر کرد که حتما از شدت ترس و وحشت بیهوش شده و خواب میبیند…بی شک اگر دستان قدرتمند کیارش بازوهایش را محکم در بر نگرفته بود نقش بر زمین شده بود…با وحشت چشم گشود و با دیدن کیارش در مقابل خود
بهت و ناباوری تمام وجودش را در برگرفت…چشمانش تمام چهرهء مرد روبه رویش را کاوید و حاصلش بغض و لرزش وحشتناکی در گلویش شد…آنقدر وحشتناک که نفس درسینه اش گره خورد و توان نفس کشیدن را از او صلب کرد…کیارش با وحشت به چهرهء نیاز که لحظه به لحظه از کمبود اکسیژن تیره تر میشد نگاه کرد و آخر هم با دستپاچگی با دست به میان دو کتفش ضربه زد و با فریاد خواست نفس بکشد:
_نیااااز! یا خدا! نفس بکش با توام نیاز!
نیاز روی دستان کیارش خم شده بود…از شدت تنگی نفس چشمانش به شدت باز شده بود. دست آخر کیارش اورا برگرداند و سیلی محکمی به صورتش کوبید …ضرب دست کیارش انگار راه گلوی نیاز را باز کردو به هق هق افتاد و تند تند نفس می کشید…
صورت کیارش از عرق پیشانی اش خیس خیس بود…انگار در آن لحظات نفس کیارش هم با نیاز گره خورده بود که حالا او هم نفس نفس میزد…
کیارش نگاهی به سر و وضع آشفتهء نیاز انداخت یقهء لباس صورتی کمرنگش به کلی پاره شده بود و موهایش پریشان اطرافش ریخته بود…گوشهء پیشانی اش هم زخم و خون آلود بود… با نگرانی بیش اندازه فشار دستانش را دور بازوی نیاز بیشتر کرد و با چشمانی که دو دو میزد گفت:نیاز!تو اینجا چکار میکنی؟این چه قیافه ایه؟چه بلایی سرت اومده؟
نیاز بی طاقت فقط اشک میریخت…درست نمیدانست برای چه؟برای آنکه از چنگال قدرتمند مرگ گریخته؟یا اینکه فرشتهء نجاتش اینجا حضور دارد…
کیارش از فشار افکار ترسناکی که در ذهنش جولان میداد نمی توانست درست نفس بکشد با خشم تکانی به نیاز داد و گفت:گریه نکن با تو ام نیاز!دِ حرف بزن لامصب!
نیاز پلک هایش را روی هم فشرد و با هق هق خفه اش گفت:شاهین اون عوضی….
صدای کوبیده شدن مشت های محکمی به در نفس در سینهء هردو حبس کرد و نگاهشان را به در بسته دوخت:نیاااز…به نفعته که خودت همین الآن بیای بیرون…فکر نکن شانس اوردی یه اتاق خالی پیدا کردی…به صدم ثانیه میتونم در رو بشکنم!
نیاز یک دستش را به دهان گرفت و با دست دیگرش ،آستین کیارش را که هنوزم اورا در بر گرفته بود مشت کرد و فشرد…
کیارش که تازه فهمیده بود اوضاع از چه قرار است طوری از خشم به خود می لرزید که تا به حال در خود ندیده بود! صورتش به قرمزی میزد.نفس های داغ و منقطعش هم خبر از حال درونش میداد…نیاز بی وقفه میگریست…نمی خواست حتی لحظه ای با آن دیو از خدا بی خبر تنها باشد…آنقدر معصومانه اشک میریخت که خون چشمان کیارش را فرا گرفت…
با همان صدای غرش گونه و آرام که لرزش محسوسی هم داشت زمزمه کرد:آتیشت میزنم بی شرف! مادرتو به عزات میشونم…

دستان نیاز را که رها کرد، نیاز از بهت چیز هایی که از زبان کیارش شنیده بود بیرون آمد و به سمتش دوید و دستش را گرفت… با وحشت و به سختی زمزمه کرد:میخوای چکار کنی کیارش؟
کیارش سعی کرد دستش را از دست نیاز بیرون بکشد:میخوام زمین و از قدم های نحس این حیوون خلاص کنم…
وبه سمت در رفت. نیاز به سرعت جلویش قرار گرفت و دستانش را باز کرد…بغض لحظه ای امانش نمیداد حالش بد بود اما نه آنقدر که نتواند حامی اش را از خطر نجات دهد…بد بود و میدانست اگر کیارش حتی مشتی بر دهان شاهین بکوبد قلبش چه قدر آرام و قرار می یابد…اما کدام مهمتر بود؟ انتقام یا جان کیارش؟… با چشمانی لبریز از اشک گفت:نه کیارش توروخدا…نرو!
کیارش نمی فهمید نیاز چه میگوید:چرا؟هیچ معلوم هست چی میگی؟
صدای شاهین مثل ناقوس مرگ در گوش نیاز پیچید و به سمت در برگشت…شاهین خندهء کریهی سر داد و گفت:چی شد؟کم آوردی خانم هکر؟فکر میکردم شجاع تر از این حرفا باشی من که کاریت نداشتم اونطور جفتک می پروندی!تازه اولش بود…
ازحرف های وقیحانه ای که این شیطان بر زبان می آورد و تصاویری که از ذهنش میگذشت تیرهء کمرش را عرق سرد در برگرفت و لب های بی رنگش به لرزش درآمد…
کیارش را اگر کارد میزدی خونش درنمیاد…دهان باز کردتا نعره بزند که نیاز فهمید.با او نزدیکتر شد وکاملا به او چسبید تا صدایشان به بیرون نرود…دستان ظریفش بر دهان کیارش گذاشت و روبه در با لرزش بی حدی فریاد زد:خفه شو عوضــــــــــــــــی!این در هیچ وقت باز نمیشه!
تضاد دست های یخ زدهء نیاز با لب ها و نفس های داغ کیارش تماشایی بود…
زمان لحظه ای ایستاد ویک جفت چشم خیس به چشمانی که آتش از درونش زبانه میکشید دوخته شد…کیارش نمی توانست این نگاه آزار دیدهء خیس و نگران را تاب بیاورد و کاری نکند…رگ گردنش آنقدر نبض زده بود که داشت خفه اش میکرد!دست بالا آورد تا دست سرد نیاز را کنار بزند، که نیاز با آن یکی دستش دست کیارش را گرفت …از پشت پردهء اشک به چشمان سرخ کیارش نگاه کرد و گفت: نه کیارش نباید کاری کنی! نباید خودتو به اون عوضی نشون بدی…
کیارش بی توجه دستش را کشید که نیاز محکم تر نگهش داشت و با بغض بیشتری گفت:کیارش به ماموریت فکر کن…به نوید و بقیهء افرادت که چشم امیدشون تویی…تو تنهایی اما اون عوضی همه افرادشو داره …وسط گلهء گرگ ها ایستادیم نمیشه دست از پا خطا کرد…کیارش بالاخره نیاز را کنار زد…مزخرفات بی شرمانهء شاهین اجازهء شنیدن حرف های نیاز را نمیداد…
قبل از آنکه به در برسد نیاز هق زد و روی زمین نشست:اصلا من بدون تو چکار کنم؟
دستی که برای باز کردن در جلو رفته بود خشک شد و در هوا ماند…حرف نیاز نه فقط دل، بلکه تمام جان کیارش را لرزاند…
نیاز با اشک به کیارش نگاه کرد وادامه داد:میری و یه بلایی سرت میارن اونوقت من میمونم و اون شاهین عوضی که هرکاری دلش خواست…
با حرکت ناگهانی کیارش حرف در دهان نیاز ماند و از جا پرید!..
کیارش به سرعت به سمت نیاز برگشت و محکم پنجه در مو کشید…انگشت اشاره اش را مقابل صورت گرفت و با لحن جنون آمیزی گفت:هییییییششششش!حق نداری اسم اون عوضیو به زبون بیاری فهمیدی؟
ذهنش آنقدر از افکار سیاه پر بود که دیگر توان افزوده شدن بر آن را نداشت…
نیاز برای اینکه مبادا صدای کیارش بالاتر برود سریع با سر اطاعت کرد…
شاهین بار دیگر به در کوبید و گفت:نیاز فقط تا ده میشمرم…اون اتاق تا حالا باید از آثار وحشی بازیای تو پاک شده باشه…جز لگد و مشت کار دیگه ای هم بلدی؟
این حجم از هیجان واسترس فیل را از پا می انداخت،چطور بود که نیاز هنوز سرپا بود؟
کیارش از کشش تهوع آور کلماتش پی به حال شاهین برده بود…مردک پست آنقدر مست بود که نمی فهمید چه می گوید. شمارش معکوسش را شروع کرده بود:یــــــک…
کیارش به سمت نیاز هجوم برد…نیاز از ترس به دیوار چسبید.
با خشم و صدای کنترل شده ای گفت:می بینی؟اون عوضی داره برات زمان تعیین میکنه؟اگر من خونشو نریزم قراره چه غلطی بکنی؟
تکهء آخر کلام کیارش که بلند تر از معمول بود در غرش وحشتناک رعد و برق گم شد…
نیاز آنقدر از عصبانیت کیارش و مستی مرد پشت در ترسیده بود که نمیتوانست حرفی بزند…اما ترس از کیارشِ ناجی کجا و شاهین کجا!…
_دووووو
کیارش با مشت بالای سرنیاز کوبید و گفت:د لعنتی چرا ساکتی؟ میگی کاری نکن و خودتم از ترس تو خودت جمع میشی؟
نیاز چشمانی که از ترس بسته شده بودند را ناگهان باز کرد و به سرعت سرش را بالا پایین کرد و بریده بریده گفت :ف..همیدم…من باید برم بیرون!
چشمان سرخ کیارش ریز شد…نبض کنار شقیقه اش به تندی میزد…دستش را پایین آورد و مچ دست نیاز را محکم در بر گرفت و فشرد…نیازلحظه ای از حرفی که زده بود پشیمان شد…کیارش با لحن ترسناکی گفت:نشنیدم؟چکار کنی؟
شاهین_نیاز داره حوصلم میره اینجا ها!…ســــه

نیاز بی توجه به درد مچش گفت:کیارش این تنها راهه
کیارش صورتش را نزدیک تر برد و در صورتش غرّید:که برگردی تو همون جهنمی که اون کفتاربرات ساخته بود؟آره؟برگردی پیش یه سگ مست؟
نیاز چشمانش را بست تند تند و پشت سر هم گفت:به خدا نه!نه!من از اون حیوون مثل سگ میترسم اما این تنها راهشه…من میرم و با گفتن اینکه از تلفن اینجا بهت زنگ زدم تهدیدش میکنم که تو همین اطرافی…
_چـــــــهار
نگاه کیارش با همان فاصله و اخم بین چشمان تیره تر از همیشه ی نیاز نوسان میکرد…
نیاز با همان لرزش صدا ادامه داد:خواهش میکنم کیارش به حرفم گوش کن…کافیه تو از پله های اظطراری پایین بری و چند دقیقه بعد بیای دنبالم…
کیارش کلافه بود،عصبی بود،نه! نمی توانست اجازه دهد….از فشار دست و فاصلهء چند سانتی اش ذره ای نکاسته بود:اگه تو این رفت و برگشت اذیتت کرد چی؟ نه!نمیشه باید همین الان سرش رو بذارم رو سینش! بعدم با هم از این خراب شده میریم بیرون…
مشتی دیگر به در کوبیده شد:پــــــنج
نیاز وحشت زده نگاه از در گرفت و به کیارش دوخت .تنها به یک چیز فکر میکرد،دور کردن کیارش از خطر: وقت واسه اما و اگر نداریم کیارش…اگه وقتو هدر بدیم میاد تو و…
دیگر ادامه نداد و با سکوتش اجازه داد باقی حرف هارا کیارش از نگاهش بخواند…
کیارش راضی نبود…نگرانی در دلش جولان میداد… نگاهی به تراس کرد…باران بی وقفه می بارید…میدانست بردن و ناپدید شدن ناگهانی نیاز کاری به مراتب احمقانه تر از درگیری با شاهین است…دستش که از دور مچ نیاز شل شد،نیاز به سمت تلفن پا تند کرد وبا دستانی که می لرزید شمارهء کیارش را گرفت.همان شماره ای که امروز 200 بار با نیاز تماس گرفته بود و نیاز هم 200 بار شماره و ساعت هایش را نگاه کرده بود…
_شـــیــــش
دیگر وقتی نمانده بود برگشت سمت کیارش و گفت:کیارش برو!
کیارش از شدت عصبانیت کنترلی روی رفتارش نداشت و نفس نفس میزد… پنجه به مو کشید قدمی به سمت نیاز برداشت و دوباره از او دور شد…چشمان نیاز روی قد و بالای مرد روبه رویش میچرخید…از اینکه فهمیده بود این خشم بی حد و مرز بخاطر اوست در میان آن همه ترس و دلهره ،ته دلش از خوشی مالش می رفت…
_هـــفت
طی یک تصمیم آنی به سمت نیاز برگشت و با اخمی مردانه و به هم پیوسته ،درحالی که لب هایش را روی هم میفشرد با یک دست بازوی نیاز را گرفت و اورا به خود چسباند…نیاز نگاه خیسش را از پایین به صورت بی نقص و اخموی کیارش دوخت…کیارش انگشت اشاره ی دست دیگرش را با تحکم و حرص روبه روی صورت نیاز بالا و پایین کرد: وای بحالت اگر بلایی سرت بیاد…از هر فنی که بلدی استفاده کن تا من برسم…فهمیدی؟
اشک دیدهء نیاز را تار کرد و با لحن آرامی روبه چشمان خاکستری کیارش زمزمه کرد:میدونم که به موقع میرسی…که اگه نرسی…
بغضی کرد وقطره ای اشک از چشمانش چکید:دیگه نیازی وجود نداره!
_هـــــــشت
کیارش بازویش را بیشتر فشرد و به طور ناگهانی رهایش کرد و به سمت تراس دوید…اگر لحظه ای دیگر می ماند کنترل نداشته اش را از دست میداد و هتل را بر سر آن ابلیس خراب می کرد…
از نظر که محو شد نیاز تازه فهمید چه غلطی کرده است…راضی بود که کیارش را از مهلکه دور کرده اما نمیدانست با چه جراتی میخواهد با آن حیوان روبه رو شود؟
برای بار دهم یا نه، نمی دانست برای بار چندم در امشب خدا را در دل صدا کرد… از صمیم قلب و با عجز،با بغض:خدایا…میدونم که هستی،یعنی کیارش مطمئنه که هستی…پس وجودت رو به خودمم ثابت کن…
با قلب و دست و تنی لرزان دستش را به سمت دست گیره در برد و بازش کرد…

“نیاز”
در رو که با دستایی لرزون باز کردم انتظار هر چیزی رو داشتم…میدونستم اونقدر بهم فشار اومده که توانی برام باقی نمونده…
شاهین بی همه چیز به در چسبیده بود و به محض باز شدن در مچ دستمو کشید و به طرف خودش کشید…از وحشت تنم به یکباره یخ کردو رعشه گرفت…چشمان سرخ و خمارش وحشتم را چندین برابر کرد…
خندهء مستانه ای سر داد و گفت:دیدی گربه کوچولوی من؟ با اون همه تقلا و فرار آخرش هم اینجایی…لب هایش را به گوشم چسباند و گفت: بهت گفته بودم تمام راه ها به من ختم نمیشه نگفتم؟
دیگر جونی برام نمانده بود که با این حیوان بجنگم…اگر ثانیه ای از امشب را کس دیگری تجربه کرده بود بی شک دیگر در این دنیا نبود…دستم را کشید…چرا کیارش نمی رسید؟…هرچی مقاومت میکردم فایده ای نداشت…میدانستم بی شک امشب خودم را از شر این زندگی رها می کنم…قبل از آنکه دست شاهین به دستگیره برسد فریاد کیارش جون دوباره ای به زانوهام بخشید: میکشمت کثاااافت
به ثانیه ای نکشید که کیارش با مشتی شاهین مست و گیج را نقش زمین کرد و به جونش افتاد…با لگد با مشت با تمام توان به صورت و شکم شاهین می کوبید و اون هم از درد ناله میکرد…
آنقدر وحشت زده بودم که عقب عقب رفتم و به دیوار تکیه دادم زانوهام دیگه قدرت نگه داشتنم رو نداشت…همونطور روی دیوار سر خوردم و نشستم… به صحنهء روبه رویم نگاه میکردم…میترسیدم نکند افراد شاهین برسند و بلایی بر سر کیارش بیاورند…
_رئیس چی دستور میدید؟نفلش کنیم؟
سرم به سمت صدا چرخید صالح و یک نفر دیگه که نمیشناختم کنار ایستاده بودند و به هنرنمایی کیارش نگاه میکردند…یکم خیالم راحت شد که حداقل تنها نیست…
آن مرد ناشناس نگاهش به من افتاد و ابروهایش بهم پیوست…نزدیک شد…نگاهش با اخم روی تنم چرخید و آخر هم نگاه پایین انداخت… کتش را از تن درآورد و روی شانه های نیمه لختم انداخت…با تعجب به حرکات و چشمانش نگاه کردم…این صورت گریم کرده و چشمان آشنا، نوید بود! او اینجا چه میکرد؟یکبار از کیارش شنیده بودم که او را می شناسند…چشمان او هم سرخ بود:
_حالت خوبه؟
تنها سری تکان دادم و با نگرانی نگاهش کردم…نکند خطری اورا تهدید کند؟
بلافاصله به سمت کیارش پا تند کرد و اورا از روی جسم نیمه جان شاهین کنار کشید و گفت:به اندازه کافی زدیش رئیس دیگه باید بریم…
کیارش انگار آروم نمیشد با لگد محکم دیگه ای به شکمش کوبید و گفت:این؟ این حیوون رو باید کشت…زدنش که کافی نیست…فقط نباید بذاری خونش بریزه زمین که زمینم نجس کنه!
نوید چیزی در گوشش زمزمه کرد که نگاه کیارش به من افتاد و چشمانش از نگرانی پر شد.. به سمتم دوید و با یه حرکت هردو بازویم را گرفت و بلند کرد: حالت خوبه نیاز؟چیزیت نشد؟
به سختی زمزمه کردم:بریم فقط منو از اینجا ببر…
_میتونی راه بری؟
سرم را آرام تکان دادم…نمیشد داخل هتل جلب توجه کنیم .
پنجه اش را میان انگشتانم فرستاد و دستم را محکم گرفت…نگاهم را به صورت جدی و مصمّمش دوختم…دستانش به جسم بی جان و سردم گرما می بخشید…
قبل از اینکه از در هتل خلوت خارج شویم یکی از افراد شاهین جلویمان را گرفت و گفت:کجا؟خانم نمیتونه بره بیرون!
کیارش بی تحمل اسلحه اش را بیرون کشید و رو به مرد گرفت…رنگ از رخ مرد پرید!
کیارش_ببین نفله…برو به ارباب عوضیت بگو…اهورا نیاز و برد…شنیدی؟بگو اهورا بردش…اگه اسمی ازش بیاره…یا حتی بخواد دنبالش بگرده کاری میکنم که امشب در مقابلش هیچ باشه…
و به سرعت از در هتل بیرون رفت و مرا هم به دنبال خود کشید…
حالم لحظه به لحظه بدتر میشد…سرم به شدت تیر میکشید…نوید و صالح به دنبال ماشین که دو خیابان پایین تر بود رفتند و ما هم کنار خیابان…
آنقدر سرم از نجواهای شیطانی شاهین و گریه های خودم پر بودم که سرم درحال انفجار بود…طوری باران می بارید که چشم چشم را نمی دید…
صداها را نمی شنیدم…لب های کیارش تکان میخورد اما چشم من به جاده بود…جاده ای که ماشین ها به سرعت و بی توجه به لغزندگی جاده از آن میگذشتند…کیارش به سمت خودش برم گرداند و تکانم داد…انگار همین تکان کافی بود که مثل دیوانه ها دستانش را از بازوهای کنار بزنم وبا نگاهی خیره به جاده به سمت خیابان بدوم…
هیچ چیز را نمی شنیدم…نه صدای باران…نه صدای فریاد کیارش…اما چرا…در مغزم پر از صدا بود…پر از موسیقی بدبختی…بیچارگی…از خورشید و ساحل گرفته تا خودم و طعنه های بی خانواده بودنم…از تهدید هایی که شاهین آخر عملی شان کرد تا لقب فرشته ء سیاه…صدایی در سرم می پیچید:…برو جلو…برو طرف جاده فرشتهء سیاه…وسط خیابان ایستادم …دو چراغ پر نوربه سرعت به سمتم می اومد…چشمانم را بستم…همه چیز تمام شد…هم درد های جسم و هم روحم برای همیشه از بین میرفت…

انگار تا به حال گوش هایم کر شده بود که یک دفعه بوق ممتد ماشینی در صدای فریاد کیارش گم شد و من از جا کنده شدم…
چند غلت خوردم و آخر هم از حرکت ایستادم…در آغوش کیارش بودم و مثل بید به خودم می لرزیدم…راننده فحشی داد و روانی ای نصیبم کرد…چشم باز کردم و به کیارش که کنارم به زمین افتاده بود و نفس نفس میزد نگاه کردم…مثل برق از جا پرید و من را هم بلند کرد…از کنار سرش خون تا کنارگوشش جریان پیدا کرده بود…فراموش کردم تا لحظه ای قبل چه کاری داشتم میکردم و تمام حواسم به خون صورت او جمع شد…اما کیارش فراموش نکرده بود چون برای بار دوم امشب به صورتم کوبید…اینبارمحکم تر از قبل…با حرص…
باران صورت هایمان را میشست و ترَق ترَق به زمین کوبیده می شد…اما از آن فاصله صدای نفس های سنگین کیارش برای من بلندترین صدای ممکن بود…با نگاهش تمام سر و هیکلم را نگاه کرد…میخواست مطمئن شود سالمم…
نگاهش ثابت شد و فریادش آنقدر بلند بود که به راحتی گوشم را کر کند:دختره ی احمــــــــــــــــــــــق…هیچ معلوم هست داری چه غلطی میکنی؟ می خواستی خودتو بکشی؟ آره؟
عقب عقب رفت…هر دو دستاش را بین موهایش کشید و نگه داشت و بعد هم پشت کرد…به خیابان خیره شدم…داشتم چکار میکردم؟
با برگشتن ناگهانی اش شکه شدم…طبق عادت بازوهایم را گرفت…از چشمانش آتش می بارید! از ترس چشم بستم…
طوری تکانم داد که چشمان بسته شده ام باز شد: می خواستی خودتو بکشی؟ آره؟
اشک هایم به پایین ریخت…داشتم می ترکیدم…از درد…از رنج…از سکوت:آره!آره…باید اینکارو میکردم…برای چی تو این دنیا بمونم؟جایی که جز زجر چیزی برام نداره؟ جایی که جز آتیش ریختن تو سرم برام چیزی وجود نداره؟ بمونم که اون شاهین عوضی بی آبروم کنه؟ بمونم که عموی بی وجودش از اینی که هستم بدبخت ترم کنه؟بمونم که هر روز بیشتر تو کثافت فرو بروم؟ اونم تو این دنیا؟تو دنیایی که هر لحظه با سلاح قوی تری به یه دختر بی دفاع حمله می کنه؟ بمونم که چی بشه کیارش؟
هق هق مظلومانه ام آسمان رو هم به رعد وا داشت…اشک های من و آسمون با هم صورتم رو میشست…لحظه ای گذشت و من خودمو محصور دیدم…بین آغوش و بازو های مردی که امشب سر بزنگاه رسیده بود…فرشتهء نجاتم بود…
دستش را روی سرم گذاشت و با خشم سرم رو به شونش تکیه داد وفشرد:آروم باش نیاز…همه چی تموم شد…ببین فقط من اینجام…من هستم…دیگه نمیذارم کسی اذیتت کنه…باشه؟
پیراهنش را در دست مشت کردم و فشردم…سرم را بیشتر به آغوشش فشردم و با عجز و هق هق نامش را صدا زدم…
بیشتر مرا به خودش فشرد و در گوشم زمزمه کرد: دیگه هر گز نمیذارم این روزا رو ببینی…دیگه نمیذارم دست هیچ عوضی ای بهت برسه…کاری میکنم خسرو و شاهین از شنیدن نام اهورا و نیاز وحشت کنن باشه؟
میدانستم که حرفش حرف است…آرام تر شدم…از حرف هایش بود یا گرمی آغوشش،نمیدانم فقط آرام آرام شدم…
دستش را زیر چانه ام برد وسرم را بالا گرفت… به چشمانم نگاه کرد…موهای خیسم اطراف صورتم را گرفته بود…کتش را از تن درآورد و بالای سرمان سایبان کرد…نگاهم به خونی که باران تا زیر چانه ی مردانه اش روان کرده بود افتاد…موهای خیسش تکه تکه روی پیشانی بلندش افتاده بود و خواستنی ترش کرد بود…کمی عقب رفتم…پایین پیراهن بلندم را گرفتم و تکه ای را پاره کردم…میترسیدم آب به زخمش بخورد و عفونت کند… دست لرزانم را بالا بردم و به گوشهء پیشانی اش کشیدم و رد خون را پاک کردم…به چشمانش نگاه نمیکردم…چون یک دنیا سرزنش و نگرانی در دریای خاکستری چشمانش غلت میخورد…حالم دست خودم نبود…به نگرانی اش محتاج و از سرزنشش شرمنده بودم…
با صدای بوق ماشین مچ دستم را گرفت…به چشمانش نگاه کردم…اخم هایش باز بهم پیوسته بود…با شصت دست دیگرش گوشهء پیشانی ام کشید…روی همان زخم گوشه پیشانی ام…سوزشش را حس کردم،اما باعث نشد بند نگاهم از چشمانش جدا شود…فشار خفیفی به دستم وارد کرد…نگاهش در صورتم چرخید و با تحکم گفت:دیگه هیچ وقت اینکارو نکن…
دستم را رها کرد و کت را تنها روی سر من انداخت…
به قامتش که سمت ماشین میرفت نگاه کردم…بغض گلویم را گرفت…دلم میخواست بگویم…اگه توهمیشه ناجی ام باشی…باشه…
نوید کنار نشسته بود و کیارش هم راننده بود…در عقب را برایم باز گذاشته بودند…آرام نشستم و در را بستم…کت را از روی سرم پایین کشیدم اما میان دستانم گرفتمش…نمیشد از عطر کیارش گذشت…
سرم پایین بود و فکرم در هزار دالان تو در تو…دالان های تاریک و ترسناکی که پر بود از خفاش…خفاش هایی که سردسته شان شاهین بود…چرخش نوید را به سمت خودم حس کردم:خوبی آبجی؟
با کلمه ای که برایم بکار برد سرم با تعجب به بالا کشیده شد…نگاهش از همیشه مهربان تر بود…کیارش هم لحظه ای برگشت و نگاهش کرد…

آنقدر کلمه”آبجی” که با محبت هرچه تمام تر گفته بود به دلم نشست که برای دلخوشی او هم شده لبخندی نیم بند به لب نشاندم و سرم را بالا پایین کردم…لحظه ای با نگاهی عجیب چشمانم را کاوید و نگاهش را زیر کشید …با آه زمزمه کرد:خوبه…
و بعد برگشت و دستی به پیشانی کشید و عاقبت هم ضبط را روشن کرد…
سرم را به شیشهء سرد تکیه دادم و به نوای غمگین آهنگ گوش کردم…سرمای شیشه خوب بود…با پیشانی داغم تضاد مطلوبی داشت…
ملودی اش انگار از بند بند وجودم عبور میکرد…
با اینکه توی تقویمِ من و تو جز زمستون نیست
با اینکه زندگی کردن تو این شرایط آسون نیست، تو این شرایط آسون نیست
با اینکه آرزوهامون به خواب و رویا محدوده
تا میتونی تحمل کن که تا بوده همین بوده که تا بوده همین بوده

چشمای پر از اشکم خود به خود بسته شد…

من و تو زنده موندیم و به سختی زندگی کردیم
گذشته، حال، آینده من و تو وارث دردیم
من و تو وارث دردیم
من و تو زنده موندیم و به سختی زندگی کردیم
واسه یه لحظه آرامش ما هر کاری بگی کردیم
ما هرکاری بگی کردیم

نگاه بی قرارم به آینهء جلو دوخته شد…یه جفت نگاه شیشه ای طوسی با همون اخم مردونه بهم زل زده بود…این نگاه پر از حرف بود…مطمئن بودم هیچ کی به اندازه ما…من،کیارش و نوید…معنا و مفهوم ادبیات این آهنگ رو نمیفهمه…

با اینکه بغضمون کهنه است،با اینکه سفره مون پر نیست
با اینکه خستگی های ما قابل تصور نیست
با اینکه تو شبامون،نشونی از چراغی نیست
تا میتونی تحمل کن که خورشید اتفاقی نیست…
من و تو زنده موندیم و به سختی زندگی کردیم
گذشته، حال، آینده من و تو وارث دردیم
من و تو وارث دردیم
من و تو زنده موندیم و به سختی زندگی کردیم
واسه یه لحظه آرامش ما هر کاری بگی کردیم
(وارث_شادمهرعقیلی)

امشب مدیون بودم…به کیارش…به مردی که دست دراز کرده بود و نیاز بی کس وتنها، نیاز خلافکار،نیازی که فرشتهء سیاه بود را از مرداب نجات داده بود…قبل از آنکه گل و لای خفه ام کند…قبل از آنکه از اینی که هستم، نیست تر بشوم…
امشب را…زنده بودنم را…پاک بودنم را مدیون بودم…به کیارش و…خدای کیارش…بارها مقابلش حرف از قهر زده بودم…حرف از دلخوری…به عدالتش خرده گرفته بودم…رنجیدم…گله کردم…اما..با تمام اینها…میان آتش که بودم…فقط او بود برای صدا کردن…برای نجوا…برای التماس…برای کمک خواستن…او بود…و شنید…بالاخره شنید…شنید و فرستاد کسی را که باید می فرستاد…
چشمان اشکی ام را به کیارش دوختم و برای هزارمین بار در امشب دلم برایش لرزید…برای خوب بودنش…مرد بودنش…عربده هایی که سر شاهین کشید…حتی فریاد هایی که سر خودم، برای نیاز می کشید…قلبم را لرزاند…میخواستم اعتراف کنم…به خودم…به خدا…خدایی که امشب آمد…میان غوغای باران آمد…میخواستم اعتراف کنم که برای اولین بار دلم لرزیده است برای یک جفت نگاه خشمگین…برای رگ گردن ورم کرده اش وقتی شاهین عوضی خزعبلات به هم می بافت…برای آن همه بی قراری و خشم که میدانستم علتش من و وضعیتم بود…
چشمان داغم آرام آرام بسته شد…نمیخواستم بخوابم وقتی این همه کابوس در ذهن داشتم…نمیخواستم بخوابم وقتی ترس های نیاز از همیشه مالیخولیایی تر بود…نباید چشم می بستم وقتی دنیایی درد پشت پلک های بسته و دنیایی دیگر از رنج و درد مقابل چشمانم وجود داشت…
اما دیگر دست من نبود…گرمای ماشین و عطر کیارش چشمان خسته ام را وادار کرد روی هم بیفتند و دیگر چیزی از نوای آهنگ نشنیدم…

“کیارش”
باران بی وقفه می بارید.برف پاک کن ثانیه ای یه بار شیشه رو پاک میکرد اما دوباره قطرات باران به سرعت جایگزین می شدند…ترافیک بدی بود…ترافیک بدی بود و تموم نمی شد…شب بدی بود و تموم نمیشد…زندگی بدی بود و تموم نمیشد…
نگاهم را از آیینهء جلو به صورت نیاز دوختم…مهتابی تر از همیشه…سرش رو به پشتی صندلی تکیه داده بود…
با صدای نوید حواسم از نیاز پرت شد:
_اتفاق بدی که نیوفتاده بود؟
متوجه منظورش شدم…فکش منقبض شده بود و صورتش جدی بود…ذهنم آشفته بود ولی نه آنقدر که متوجه تغییرات رفیق دیرینه ام نشوم…
سوالش باز برم گرداند به لحظات این شب نفرین شده…صورتم سخت شد و تنها گفتم:نه!
از انتظار و هر چیزی شبیه به آن متنفر بود…چرا راه باز نمیشد؟ دستم را روی بوق گذاشتم و فشردم…صدایش اعصاب نداشته ام را بیشتر بهم ریخت…نوید مکثی کرد و به سمت عقب برگشت:کیارش؟
با نگاهی که جاده را برای پیدا کردن مسیری خالی می کاوید گفتم:هوم؟
ترسیده نگاهم کرد و گفت:مطمئنی نیاز خوابه؟
سریع ازآیینه نگاهش کرد:چطور؟
:_آخه با صدای به این بلندی هم بیدار نشد…
لحظه ای روی صورت نوید مکث کردم و بعد بی درنگ پیاده شدم…در را باز کردم و روی صورتش خم شدم:نیاز؟نیاز صدامو میشنوی؟
قطرات درشت عرق روی پیشانی اش ترسم را دوچندان کرد…دست روی گونه اش گذاشتم…از حرارتش پوست دستم آتش گرفت…
_تب داره نه؟
بدون جواب سرم را از ماشین بیرون آوردم و به جاده نگاه کردم…نه این جاده باز شدنی نبود…بی درنگ کتم را که بین دستان بی جانش بود روی موهای ابریشمی اش کشیدم و اورا در آغوش کشیدم…قبل از آنکه نوید چیزی بپرسد گفتم:نوید این جاده باز شدنی نیست من میرم تو اون یکی خیابون…به صورتش خیره شدم…از شدت تب هذیان میگفت:باید زودتر برسونمش بیمارستان…
نوید چیزی نگفت و کیف پولم را به دستم داد…باران دیدم را تار کرده بود…برای اولین ماشین دست دراز کردم…

***********************************************************************
شیر آب داغ را باز کردم…تنم سرد و سرما زده بود…نه بخاطر باران امشب…تنم سرد بود تا مبادا آتش درونم بیش از حد گداخته شود…نکند این همه نفرت…این همه خشم…این همه کینه که در دلم جای گرفته مرا به آتشفشانی بدل کند که نشود گدازه هایش را کنترل کرد…قطرات آب بند بند تنم را میشست…دستم را مشت کردم و کنار آیینهء حمام تکیه زدم…چشمانم را بستم تا شاید از ذهنم شسته شوند این همه کلمات درد آور…صورت درد کشیدهء نیاز لحظه ای از جلوی چشمانم کنار نمی رفت…احمق نبودم که در لحظه اول نفهمم آن بی همه چیز چگونه آزارش داده…احمق نبودم که نفهمم چرا سعی دارد مرا از آنجا دور کند…احمق نبود که نفهمم چرا فکر خودکشی به سرش زده…اما احمق بودم که تنها در خانهء شیطان رهایش کردم…چشم باز کردم و به تصویر خودم خیره شدم…آب از نوک موهایم روی صورتم می چکید…اما ذره ای از انقباض پیشانی و اخم هایم کم نمیکرد…کلافه بودم…چون خودم را مقصر میدانستم اما همه اش این نبود…کلافگی ام فقط به امشب و امروز و هر زمان گذشته ای مثل این ها محدود نمیشد…کلافگی من بخاطر ترس از آینده بود…آن هم نه برای خودم،برای دختری که امشب در بیمارستان دوبار تشنج کرد…دختری که بارها در تب و درد ناله کرد و کمک خواست…دختری که زمزمه های وهم آلود “مامان نرو” اش در گوشم زنگ میزد…پشت سرم را به سنگ های سرد حمام تکیه زدم…تنم داغ بود…اما مغزم از آن داغتر بود…با خودم دست به یقه بودم…که چرا گردن شاهین هنوز سالم است؟ که چرا دربارهء نیاز بی احتیاطی کردم؟چرا او به من خبر نداد؟اصلا چرا باید برای من مهم باشد؟
مگردر شغل من ظالم و مظلوم کم بود؟مگر برای دادخواهی همین مظلوم ها سراغ اینکار نیامدم؟ پس این از حجم از عصبانیت،این نبض کنار شقیقه،این رگ گردن ورم کرده از چیست؟


“سوم شخص”

نوید دستی به موهایش کشید و آرام دو تقّه به در زد…نیاز کمی خودش را بالا کشید و به تاج تخت تکیه زد…شال فیروزه ایش را بر روی سر انداخت و بفرمایید ضعیفی گفت…
نوید سرش را از لای در داخل آورد و گفت:رخصت خاله سوسکه؟
نیاز لبخند خسته ای زد…دلش میخواست از این حال و هوا بیرون بیاید…لااقل چند دقیقه ای ذهنش را از اتفاقات امشب خلاص کند: فرصت آقا موشه!
نوید کامل داخل آمد و دست به سینه ایستاد:دست شما درد نکنه دیگه!
نیاز هم لبخندش گسترش یافت:چیزی که عوض داره گله نداره!
نوید روی صندلی جلوی آینه نشست و چپ چپ نگاهش کرد:بالاخره بزرگی گفتن،کوچیکی گفتن!
نیاز هم مغزش کار افتاد و نمایشی اخم کرد:بزرگی که به سن نیست به عقله آقا نوید!
نوید مثل دختر ها چشمانش را ریز کرد و گفت:بله دیگه!تو برکه ای که ماهی نیست،قورباغه ابوعطا میخونه!
نیاز ضعف داشت اما این کل کل با نوید بهش انرژی میداد با حرص گفت:خیلی خب من قورباغه!شما که ماهی هستی بخون ببینم چی تو چنته داری!
نوید بادی به غبغب انداخت و به خود اشاره کرد:مشک آن است که خود ببوید!
بعد به نیاز اشاره کرد:نه آنکه عطار بگوید!
نیاز از پرت و پلا های بی ربط نوید خنده اش گرفته بود اما کم نیاورد:هیچ کس نمیگه دوغ من ترشه که!
چشمان نوید گرد شد:کی گفته حالا من دوغ شمام؟
نیاز دهانش باز ماند:من کی گفتم دوغ منی؟ منظورم این بود مشک نیستی!
نوید هِه ای گفت:با دعای گربه سیاه که بارون نمیاد!
_باشه من بد!ولی از کی تا حالا پیازم رفته قاطی میوه ها؟
لحظه ای سکوت برقرار شد…به هم نگاهی کردند و صدای خنده شان سکوت را شکافت…
نوید:الحق که زبون درازی!
نیاز شیطنت آمیز نگاهش کرد:درس پس میدیم استاد!
دوباره سکوت!
نوید نزدیک آمد و به صورت رنگ پریده ی نیاز نگاه کرد…هنوز یک ساعت نبود که از بیمارستان برگشته بود…چقدر این دختر قوی بود؟چقدر از روزگار سیلی میخورد دم برنمیاورد؟ :حالت بهتره؟
نیاز به چشمان روشن و مهربان نوید نگاه کرد…چشمان نوید مهربان بود…مثل کیارش…حمایتگر بود…مثل کیارش…نگران بود…مثل کیارش…
نوید به خودش آمد…باز هم زیاده روی کرده بود…نباید این همه در سرمه ای چشمان نیاز غرق میشد! قلبش باز هم از غم به سوزش افتاده بود…دلش برای عطر چادر مادرش پر کشید…و آن اتاق مخصوصی که از جان هم برای مادر عزیز تر بود و مامن نوید و پدرش…
دست برد و جعبه ای را از جیب شلوارش بیرون کشید…به طرف نیاز گرفتش و گفت: اینو مخصوص تو ساختم…یه ردیاب فوق پیشرفته هم روشه که…
سرش را با اخم پایین انداخت: که دیگه اتفاقاتی مثل دیشب نیفته…
نیاز اعتراف کرد اخم روی پیشانیش به صورتش می آمد…هرچند نوید شاد و خندان را بیشتر می پسندید..
_اینو هیچ وقت نباید از خودت دورش کنی…بعد به صورت زیبای نیاز نگاه کرد و ناخودآگاه گفت:فهمیدی آبجی؟
با این که بار اول نبود اما نیاز از شنیدن این کلمه شکه شد و به نوید نگاه کرد…مردّد…
_ممنونم…اما…آقا نوید…
نوید میتوانست ذهن نیاز را بخواند…از جا برخاست و برای سرپوش گذاشتن بر درونیات و همان سوزش قلب لعنتی باز هم نقاب خنده و شوخی بر چهره زد و تند تند و پشت سر هم گفت:اولا خیلی دلت بخواد یه داداش با حالی مثل من داشته باشی…خوشتیپ نیستم که هستم! رشید نیستم که هستم!با نمک نیستم که هستم!تازشم فکر نکنی یه وقت بخاطر اخلاق گندته که بهت میگم آبجی ها!نه!میخوام دستمو بگیری ببری پیش خودت!جان تو این حقوقم کفاف شارژ گوشیمو نمیده!نه که من از اوناش باشم ها! استغفرالله! اصلا!ولی چه کنیم محبوبیته دیگه!هم نونم میفته وسط خمرهء روغن هم از دست غرغرهای این کیارش راحت میشم هم تو لطف میکنی یکی از اون دخترخوشگل ها رو که تو مهمونی های خسرو…
دست نیاز که به سمت بالشش رفت حرفش قطع کرد و با جستی بیرون از اتاق پرید…پشت در ایستاد و لبخندی زد…چهرهء متعجب و مبهوت نیاز که در برابر خندیدن هم مقاومت میکرد با مزه اش کرده بود…با انگشت ضربه ای به در زده و گفت:بیا ! اخلاق هم که ماشاءالله در حد شمر ابن ذالجوشن! اصلا من رفتم سراغ همون دیو دوسر!
نیاز از همان پشت در داد زد:خیر پیش!
بی شک نوید هم هدیه بود…هدیه ای آسمانی!…آمده بود که کمی بذر زندگی…شادی و خنده را در شوره زار بی حاصل چشمانم نیاز بکارد…شاید گل کرد و اشک هایش کمتر فرو ریخت…اورا آبجی خطاب کرده بود…قصد داشت از او بخاطر الطاف و محبت هایش تشکر کند ولی بگوید که درست نیست…او هم یکی از افسران این پرونده است و مطمئنا برای او بد میشود اگر این مسئله به گوش کسی برسد…اما نوید نگذاشت که بگوید…بگوید آرزویش این است برادری مثل نوید داشته باشد…اما لیاقت نوید بیشتر از خواهری مثل اوست…حتی اگربحث فقط سر یک عنوان باشد…

 

  • اشتراک گذاری
https://beautyvolve.ir/?p=11881
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب پر لایک
  • مطلبی وجود ندارد !
ورود کاربران

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان حامی نویسندگان عزیز و خواننده های محترم کلی رمان جذاب زیبا از نویسنده های جوان با ابدیت روزانه …
آخرین نظرات
  • عباس علی میرزائی : سلام عزیز امشب یا فردا صبح حتمات قرار میدم عزیز ببخشید بخاطر تاخیر...
  • اسمابخشی : سلام خسته نباشید هنوز ازپارت جدید خبری نیست...
  • alimirzaye : عزیز چون من کارم کشاورزیه یکم کمتر میام نویسنده ها رو وقت نکردم برسی کنم امروز ب...
  • اسمابخشی : باشه ممنون پارت بعدی ماه دیگه هس؟ چرا از عشق اجباری من پارت جدید نمیذارید؟...
  • alimirzaye : سلام عزیز این نوشته ی نویسنده هست ولی چشم سعی میکنم ازشون پارت های بیشتری بگیرم...
  • اسمابخشی : سلام خسته نباشید ممنون ازتون فقط چرا اینقد کم نوشته شده پارت بعدیش ماه دیگه هس؟...
  • alimirzaye : بله حتما امروز تا اخر وقت قرار میدیم ی تعدادی از رمان هارو برسیم اینم قرار میدیم...
  • اسمابخشی : سلام یعنی امروز پارت 10دوست داشتنی ترین اجبار رو میذارین ساعت چند...
  • alimirzaye : حتما سعی میکنیم پارت هارو بیشتر کنیم چشم...
  • alimirzaye : عزیز نویسنده ها خودشون چون قرار میدن این جوریه...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.