| Saturday 24 October 2020 | 05:56
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان عشق رزفصل1تا3

رمان عشق رزفصل1تا3

رمان عشق رزفصل1تا3

https://beautyvolve.ir/

 

 

مقدمه

من سامیارم؛  سامیار سرابی و یک برادر دوقلو هم دارم که درهیچ چیزی با من البته به جز اخلاق و رفتار مو نمی زند. برادری که همیشه مثل یک روح متفاوت در بدنی درست شکل من ظاهر شده است و برای من همدمی است ابدی. ما یک خواهر هم داریم که اسمش صبا است. خانواده ی ما سال هاست که در کشور سوئیس زندگی می کند و البته هرسال با وجود مشکلات سفر رفت و برگشت به ایران بخاطر شرط ازدواج مادرم با پدرم یک ماه را در ایران می گذرانیم.

سال ها قبل از به دنیا آمدن ما پدرم تمام اعضای خانواده اش را در یک تصادف از دست می دهد و از آن زمان به بعد عمه فیروزه قیم پدرم می شود. او هم تمام ارثی که به پدرم رسیده بود را می فروشد و سرمایه ای برای زندگی خودش و پدرم در سوئیس می کند و پدرم را با خود به برن می برد . شهری که خودش در آن تنها زندگی می کرده است و پدرم سنگ صبور و پسر نداشته اش می شود و همینطور محرم رازهایش و هنگامی که جنگ درایران آغاز می شود پدرم با اینکه ۱۹ سال داشته باوجود مخالفت های عمه دوباره به ایران باز می گردد تا مانند برادران وطنی اش بجنگد و هنگامی که اولین تیر جنگی را در میدان جنگ می خورد و به بیمارستان منتقل می شود تیر عشقی هم بعد از آن در بیمارستان به دست مادرم به قلبش نشانه می رود و پدرم یک دل نه صد دل عاشق مادرم می شود.

مادرم نه پزشک و نه پرستار بود بلکه او یک دختر ۱۷ ساله بود که آن روز برای دیدن پدر پزشک اش به بیمارستان امده بود وآن دیدار پدرانه بر سر تخت پدرم باعث شلیک گلوله ی عشقی به قلب پدرم شد. و ده سال بعد پدرم بعد از تمام شدن آن جنگ سخت و نابرابر همراه عمه فیروزه و مادرم که حالا همدم ابدی و دیرنه اش شده بود به سوئیس بازمی گردد. دهه ی هفتاد بود که من و برادرم پا به این دنیا گذاشتیم و یکسال بعد هم خواهرم به جمع ما اضافه شد .امسال دومین سالگرد نبود عمه فیروزه و خوابیدن او در خوابگاه ابدی است. عمه فیروز تمام داشته ها و نداشته هایش را قبل از مرگش به نام ما کرد ، ما که تنها نوه های فرزنده

خوانده ی او بودیم. ماهم به یاد او خانه ی کوچک و با صفایش را در برن به یک رستوران ایرانی سنتی با غذا های ایرانی تبدیل کردیم تا یادش برای ما زنده بماند و در ذهن مردمی که از دیار دیگر اند ثبت شود و من سر آشپز این رستوران هستم و برادرم مدیر رستوران و خواهرم مسئول حساب رسی آن است ما به همراه سه سهام دار دیگر که دوستان صمیمی ما هستند و همراهان ما در دانشگاه و مدرسه هنر های اشپزی در وین اتریش بوده اند این رستوران کوچک ایرانی را اداره می کنیم واین داستان داستان تمام دل بستگی و سر گذشت شیرین و غمگین من است.

                                  چشم اهویی

 فصل اول : دیدار

-سامیار بیدارشو.

-ولم کن بابا. خوابم میاد.

-من که بابا نیستم. مامان گفته بیدار شو

بالشت را از زیرسرم بیرون کشیدم و بر روی گوشم گذاشتم و  به پهلو دراز کشیدم. حالا کنارم یک جایی برای خوابیدن یک نفر باز شده بود. دست هایی دور کمرم حلقه شد و گوشی کنار گوشم گذاشته شد. سامان بود، دوباره مسخره بازی هایش گل کرده بود. صدایش را نازک کرد و گفت:

-آقاییم پاشو

خنده ای کردم و گفتم :

 -سامان دوباره هم جنس گرايت گل کرده پاشو ببینم خرس گنده.

بعد صد و هشتاد درجه به سمتش برگشتم و لگدی نثارش کردم و از جایم بلند شدم.

صندلی را کنار کشیدم و روی آن نشستم و دستم را بردم به سمت نون تست روی میز تا اولین لقمه های صبحانه امروزم را بخورم هنوز هم خسته راه برگشت به سوئیس بودم. صبا و مامان تازه رفته بودند سرکار و سامان هم حمام بود. دلم می خواست تا می توانستم بخوابم اما چون  کارهای زیادی روی سرم ریخته بود و تلنبار شده بود؛ نمی شد. اولین لقمه نان و مربای آلبالو را در دهانم گذاشتم که زنگ در به صدا در آمد. از جایم بلند شدم و رفتم در را باز کردم. الیزابت بدون نگاه کردن به من خودش را در آغوشم انداخت و بوسه ای به لپم زد و گفت:

-سلام عشقم

از خودم جدایش کردم گفتم:

-دوباره اشتباه گرفتی الی عشقت بالاست. من سامیارم.

بعد دستم را به لپم کشیدم و جای بوسش را پاک کردم و به طرف میز صبحانه برگشتم تا به خوردن صبحانه ام ادامه بدهم . توی ذهنم هزاران فکر بود اخر فردا تولد صبا بود و من هنوز هیچ چیزی برایش نخریده بودم . سرمیز نشستم و دوباره با بی حوصلگی لقمه دیگری برای خودم گرفتم که تلفن خانه زنگ خورد. لقمه را روی میز رها کردم و با عصبانیت گفتم :

-اي بابا.

از شدت عصبانیت دوست داشتم زمین دهن بازکند و من داخل آن شوم دوباره از جایم بلند شدم و به طرف تلفن راه افتادم و تلفن را برداشتم گفتم:

 -الو سلام

-سلام خوبی پسرم

-سلام اقای الن ببخشید به جای نیوردم.

-اشکالی نداره پسرم حتما خسته ای. دعا دعا می کردم که برگشته باشین خونه. میگم فردا شب یک مهمونی داریم با خانواده تشریف بیارین، حتما بیان براتون سورپرایز داریم.

-چشم اقای الن ولی به چه مناسبته؟!

-خب رز برگشته و یک مهمونی کوچیک به مناسبت برگشتش قرار بگیریم

 -اهان چه خوب خوشحال شدم باشه حتما میام

 -دیگه سفارش نکنم بیانا. مهمونای اصلی شمایین

 -چشم حتما

-فعلا پسرم

تلفن را سرجایش گذاشتم. انگار به تن خسته ام شارژ وصل کرده بودند. رز برگشته بود و برای من خبرخوشی بود و دوباره می توانستم رز را ببینم ؛ نمی دانستم که چه شکلی شده بود و چهره اش چقدر تغییر کرده بود و یا مثل گذشته برایم جذاب بود یا نه اخر خیلی وقت بود که ندیده بودمش حداقل از زمانی که برای تحصیل در رشته موسیقی به یکی از آکادمی های معروف امریکا رفته بود. نمی دانستم که هنوز هم به ان دختر زیبا باهمون موهای طلایی علاقه ای دارم یا نه. دختری که روزگاری دوست و هم بازی من بود.

اقای الن یکی از بهترین و صمیمی ترین دوستان پدرم از زمان بچگی یعنی از زمانی که بابا به برن امده بود، بود و باهم دوست بودند او صاحب یک کارخانه شکلات سازی و نماینده ایالت برن در مجلس سنا بود مجلسی که مثل مجلس ایران است البته با کمی تفاوت. پدرم مهندس عمران و یک معمار ماهر است و من هم بی صبرانه منتظره دیدن رز بودم . زودتر از سامان به رستوران رفتم.  بچه ها همه مشغول کار خودشان بودند و هنوز رستوران را کامل باز نکرده بودیم. وارد آشپزخونه شدم. هنوزهم کمی خسته بودم اما خب حالا حس دیگری در بدنم زنده شده بود حسی که حرف از دیدار یک دوست قدیمی می زد کسی یک روز برای من جذاب ترین و دوست داشتنی دختر دنیا  بود و خودش هیچ خبری از علاقه ی من به خودش نداشت. حالا بعد از چندین سال دوباره می توانستم ببینمش و برای دیدنش ذوق داشتم، سر میزکار خودم ایستادم و زنگی که بالای سرم بود را به صدا درآوردم زنگی که همیشه وقتی می امدم به صدا در مي آوردم تا بچه ها بفهمانم که موقع درست کردن غذاهاست موزیک را روشن کردم و گفتم:

-خب شروع می کنیم.

 من به آشپزی کردن با موسیقی عادت داشتم. هیچ کاری نبود که بتوانم بدون آهنگ انجام بدهم. خب هر سرآشپزی در هر رستورانی یک غذا مخصوص به خودش را دارد و غذای مخصوص من هم فسنجون بود به دلیل اینکه غذایی بود که هم خیلی دوستش داشتم و هم خیلی خوب درستش می کردم.

شروع کردم به خرد کردن مرغ ها که مادرم درکنارم ظاهر شد و دست مادرانه اش را پشت کمرم قرار داد و گفت:

-کی اومدی که من متوجه نشدم؟!

-یک ده دقیقه ای میشه مامان جون

-اهوم سامان کجاست چرا باهم نیومدین؟!

-راستش اين دختره الیزابت اومده بود خونمون منم برای همین زودتر اومدم

-دختره ی پرو دوباره پیداش شده من نمی دونم چرا هیچ از این دوست دختر سامان خوشم نمیاد با اون مامان جون گفتنش نکبت

شروع کردم به خندیدن اخه مادرم مهارت خوبی در تقلید صدا ورفتار دیگران داشت وحالا خیلی بامزه و جالب داشت  کارهای الیزابت  را تقلید می‌کرد. به خنده ام پایان دادم وگفتم:

-راستی مامان اقای الن زنگ زد و برای فرداشب به مهمونی دعوتمون کرد و گفت حتما بیان

 -عه به چه مناسبت؟!

-انگاری رز برگشته

-خب به سلامتی درسش تموم شد

-اره تموم شد

-راستی به نظرت براي تولد صبا چیکار کنیم؟!

-نمی دونم خودم می خوام براش یک لباس بخرم.؟!

چند لحظه نگذشته بود که ضربه‌ای به سرم خورده شد .نگاهم را برگداندم به پشتم که دیدم سامانه.

 -خب چرا مي زني؟

 

– برای اینکه منتظره من نموندی که باهم بیام

 – اخه اليزابت اونجا بود

– اهوم…….

بعد از کلی کلنجار با خودم یک لباس شب لیمویی برای صبا خریدم و راه خونه را در پیش گرفتم تقریبا ساعت پنج بود و مهمانی خانواده ی الن ساعت هفت شروع می شد می دانستم که حال صبا در پی یک لباس مناسب برای امشب است و آرامش مادر را برهم میزند.

کلید انداختم در خانه را بازکردم، حدسم درست بود صبا داشت به مامان غر می زد و می گفت :

– چی بپوشم خب چرا نگذاشتی صبح اون لباس رو بخرم من که داشتم با حقوق و پول خودم می خریدمش .

– جنس پارچه اش خوب نبود بعدشم تو این همه لباس داری خب یکی از اونا رو بپوش.

-اخه همشون تکراری شدن.

 -کدوم تکراری شده؟!

در حالی که لباس را داخل کاورش پشت سرم گرفته بودم وارد حال شدم وگفتم: چي شده صداتون کل محله رو برداشته؟!

-معلوم نیست نمی دونم چی بپوشم؟!

خنده ای کردم و همزمان باخنده ام لباس را از پشت سرم بیرون اوردم وگفتم:

-اينکه غصه نداره خواهری این و بپوش

-وای ممنونم سامیار تو از کجا می دونستی که انتخاب من این بوده.

مامان تو بهش گفته بودی

مامانم سرش تکون دادو گفت:

– تولدت مبارک

لباس را جلوی چشمانش تکان دادم و گفتم :

– تولدت مبارک برو بپوش ببینم چه شکلی میشی خواهری.

صبا لباس را از دستم گرفت و از پله ها بالا رفت و وارد اتاقش شد تا لباسش را به تن کند در اتاق را که بست مامان خنده ای کرد و گفت:

-خوب بازی کردم اقای کارگردان؟

-بله کارت بیست مامانم

-سامان کجاست مامان ؟!

-توي اتاقتون نمی دونم چشه از وقتی اومده عصبی بود. نه سلامی و نه عليکی کرد و فقط رفت توی اتاقتون ودر رومحکم بهم زد. برو ببین چش شده مامان.

-چشم

از پله ها بالا رفتم و دراتاقمان را آرام باز کردم. سامان به پهلو روی تختش دراز کشیده بود و چشم هایش را بسته بود ولي از تکان هايي که می خورد معلوم بود که بیدار است. رفتم کنارش . به پهلو دراز کشیدم گفتم :

-چیشده همتای من داداشی خوشگلم هوم؟!

به سمتم برگشت گفت :

-چیزیم نیست فقط یکمی عصبیم

-فکرکنم از یکم بیشترها ببینم چیزی شده؟! هوم

-از دست خودم عصبیم فکر می کردم الیزابت دوستم داره و حداقل داشتم به بودنش عادت می کردم و تازه داشتم به این فکر می کردم که دوستش داشته باشم یا نه

-خب مگه چی شده ؟!

-هیچی امروز رفتم دم شرکتی که اونجا کار می کرد قبل از اینکه برم توی اتاقش از پنجره حیاط دیدمش که توي بغل ی مرد روی صندلی نشسته بود و لب هاش روی لباش گذشته بود و می بوسیدش وضعشم انقدر ناجور بود که نگو و دیگه نرفتم تو. گاهی وقت ها سامیار حس می کنم عاشق شدن منم طلسم شده.

-نه طلسم نشده هنوز فرد مناسبش پیدانشده داداش عزیزم . حالا پاشو حاضرشیم انقدرم چرت و پرت نگو

رفتم سمت دستگاه امی پلیر اتاق تا اهنگ بزارم که در اتاق را زدند:

– بیا تو

صبا در اتاق را باز کرد و با لباسش چرخی  زد. بسیار زیبا شده بود

صباگفت:چطور شدم خوشگل شدم یا نه؟!

-اره خیلی ناز شدی وایسامنم برات کادو دارم.

سامان از داخل جیب کتش یک گردبند خیلی زیبا که بر روی آن اسم صبا به انگلیسی حک شده بود بیرون آورد و به او داد. صبابعد از اینکه گردبند را گرفت بسیار خوشحال شد و ازاتاق بیرون رفت و ما شروع به حاضر شدن کردیم. قلبم به تپش افتاده بود.استرس داشتم نمی دانم چرا این حال را داشتم، تقریبا همه اماده رفتن بودیم سوارماشین شديم، نمی دانم چرا ولی برای دیدار دوباره ی رز استرس داشتم. فکر نمی کردم که هنوز هم مثل گذشته دوستش داشته باشم،اما انگار هنوز هم دوستش داشتم، هنوز ندیده بودمش قلبم داشت برایش می تپید شاید هم اصلا برای چیز دیگری بود اما هرچه بود، نوید خوشی به من می داد.

درست روبروی درب تالار پیاده شدیم.

 یکی از خدمتکارها جلو آمد و برای پارک کردن ماشین سویچ را از ما گرفت و رفت. وارد سالن که شدیم خانم الن درحالی که کوچک ترین قدم ها را باز ناز بر می داشت و لباس ماکسی اش را مرتب می کرد به سمت مان امد و گفت:

-خوش اومدین.

 و من چشم چشم می کردم که رز را ببینم واو را جستجو می کردم مامان و بابا و بقیه گرم صحبت با خانواده الن شدن و جایی برای نشستن پیدا کردن من هم بدون هیچ حرفی  به دنبالشان راه افتادم. اما درحین راه رفتن موشکافانه به اطرافم می نگریستم که شاید سرنخی از وجود رز پیداکنم دیدن دوباره ی آن دخترشاد برایم جذاب بود و دلم بيشتر از همه برای دیدنش در اون لحظه پر می کشید.

*************************************************

در همان لحظه بود که صدای موسیقی ویلون قطع شد و برق تمام سالن خاموش شد و سن روشن شد. دختری ناشناسی با گیسوانی طلایی رنگ و لباسی آبی رنگ در حالی که پشت به ما راه می رفت نمایان شد و پشت پیانو نشست قیافه اش رو ندیدم اما ضربان قلبم بیشتر شد انگار آن دخترناشناس خود رز بود، چشمانم را بستم تا گوشم را به صداي پیانو بسپارم. صدای دلنشین پیانو حالا گوش هایم را نوازش می داد و به من قطعیت می داد که او خود رز است .

او در حالی که دکمه ها پیانو را می‌فشرد  با زیبا ترین نغمه صدایش شروع به خواندن یک آهنگ عاشقانه انگلیسی به زبان سوئیسی کرد.

I found a love for me
من یک عشق برای خودم پیدا کردم

Darling, just dive right in and follow my lead
عزیزم، فقط عمیق تر غرق شو و راهنمایی من را دنبال کن

Well, I found a girl, beautiful and sweet
خیلی خوب، من دختری رو پیدا کردم ، زیبا و شیرین

Oh, I never knew you were the someone waiting for me
اوه، هرگز نفهمیدم تو کسی بودی که منتظر من باشه

‘ Cause we were just kids when we fell in love
چونکه وقتی ما عاشق شدیم فقط بچه بودیم

Not knowing what it was
نمی دونستیم که این چیه

I will not give you up this time
من این زمان دست از تو نمی کشم

But darling, your heart is all I own
اما عزیزم، قلبت چیزیه که من تصاحب کردم

And in your eyes, you’re holding mine
و در چشمانت تو قلب مرا نگه می داری

Baby, I’m dancing in the dark with you between my arms
عزیزم، من در سیاهی تاریکی با تو می رقصم در حالی که تو را دارم

Barefoot on the grass, listening to our favorite song
پای برهنه روی علف ها ، به موزیک مورد علاقه مون گوش می دیم

When you said you looked a mess, I whispered underneath my breath
وقتی که بهم گفتی به هم ریخته به نظر می رسم، من زیر لب چیزی رو زمزمه کردم

But you heard it, darling, you look perfect tonight
اما تو آن را شنیدی، عزیزم، تو امشب عالی به نظر می رسی

Well I found a woman, stronger than anyone I know
خوب، من زنی پیدا کرده ام که از هر کسی قوی تر است

She shares my dreams, I hope that someday I’ll share her home
او رویاهای مرا با خود دارد امیدوارم روزی برسد که من با او هم خانه شوم

I found a love, to carry more than just my secrets
عشقی پیدا کردم، برای اینکه رمز و راز بیشتری از خودم رو با خود ببرم

To carry love, to carry children of our own
برای حمل عشق و کودکانمان

We are still kids, but we’re so in love
ما هنوز بچه ایم، اما خیلی عاشق هم هستیم

Fighting against all odds
و با همه ای ناهمخوانی ها می جنگیم

I know we’ll be alright this time
می دونم که در این زمان ما بسیار عالی خواهیم بود

Darling, just hold my hand
عزیزم، فقط دستان مرا بگیر

Be my girl, I’ll be your man
بانوی من باش، مردت خواهم بود

I see my future in your eyes
من آینده ام رو در چشمان تو می بینم

Baby, I’m dancing in the dark, with you between my arms
من در سیاهی تاریکی باتو می رقصم در حالی که تو را دارم

Barefoot on the grass, listening to our favorite song
پا برهنه روی علف ها ، به موزیک مورد علاقه مان گوش می سپاریم

When I saw you in that dress, looking so beautiful
وقتی تو را در آن لباس زیبا دیدم خیلی زیبا به نظر می رسیدی

I don’t deserve this, darling, you look perfect tonight
من لایق این نیستم، عزیزم، تو امشب ایده آل به نظر می رسی

Baby, I’m dancing in the dark, with you between my arms
عزیزم، من در سیاهی تاریکی با تو می رقصم در حالی که تو را دارم

Barefoot on the grass, listening to our favorite song
پا برهنه روی علف ها ، به موزیک مورد علاقه مان گوش می سپاریم

I have faith in what I see
من به چیزی که می بینم باور دارم

Now I know I have met an angel in person
حالا می دانم که یک فرشته رو شخصا ملاقات کرده ام

And she looks perfect
و عالی به نظر می رسد

I don’t deserve this
من لایق این نیستم

You look perfect tonight
تو امشب عالی به نظر می رسی

************************

چشمانم را بسته بودم و با لذت تمام به صدای دلنشین آواز رزگوش می دادم. اخرین کلید پیانو زده شد و آهنگ به پایان رسید. دوباره چشمانم را بازکردم حالا اون دختر ناشناس به روبه روی ما برگشته بودو چهره اش نمایان شده بود. حدسم درست بود آن دختر خود رز بود با همان چهره دوست داشتنی با نگاه هایش سمت من دوباره داشتم عاشقش می شدم و دوباره قلبم داشت جان می گرفت و می دانستم که دوباره از این نگاهش از روی سن به من قرار است قصه ای تازه برای من اغازشود………….

*************************************************

رز از روی سن پایین امد و دست صبا راگرفت و او را با خود به بالای سن برد در همان لحظه ساموئل وارد سالن شد و روی سن امد و میکروفون را به دست گرفت و جلوی صبا زانو زد و گفت:

– درروز تولدت حاضری با من تا پایان عمرت شادی و غم هایت را تقسیم کنی و شاید تا زمانی که زمان با هم بودنمان را اجازه دهد؟!

صبا ‌با چشمانی که از شوق برق می زد  نگاهش کرد انگار ذوق زده شده بود یا شاید برایش سورپرایز باور نکردنی بود اما هرچه که بود حتما خاطره ای خوبی قرار بود برای خواهرم بسازد چشما نش را به مامان  و بابا دوخت و اجازه آن ها را برای این امر خواست انگار دل خودش راضی بود و منتظر رضایت ما بود. مادرم سرش را تکان داد و پدر هم همینطور و بعد به ما نگاه کرد خنده ای کردم گفتم : ما راضیم خواهرم

ساموئل از جیب کتش جعبه اي را بیرون اورد و جلوی صبا گرفت و بعد انگشتر درونش را به دست صبا کرد و بعد از جایش بلند شد وبه پیشونی اش بوسه ای زد وبعد موزیکي شاد نواخته شد. رز به طرف ما از روی سن پایین امد. درست داشت به سمت ما می امد و من به چهره‌اش چشم دوخته بودم. دختری با موهای طلایی رنگ، بینی و چشمانی نسبتا ریز و کوچک.

 او قیافه اي کاملا اروپایی داشت و پوست صورتش گندمی و کمی پرنگ تر از پوست بدنش بود و اندامش خوب بود . او یک جورایی یک نوازنده پیانو و یک خواننده بود که صداش از گذشته زیباتر و جاافتاده تر شده بود. به ما نزدیک تر شد به طرف مادرم آمد وبا او سلام و احوال پرسی گرمی کرد. هنوز هم مثل گذشته مهارت خوبی درصحبت کردن با دیگران داشت .

بعد به سمت ما آمد نگاهی به من کردوگفت:

-سامیاری درسته. هنوزم هیچ تغییری نکردین شما دوتا

هنوز هم باورم نمی شد که رزبرگشته وحالادرست جلوی چشم های من ایستاده. اصلا حواسم به سوالی که پرسیده بود،نبود و من غرق در رویای خودم و دیدن زیبایی های او بودم و او هزاران سوال از ماداشت. هنوز داشتم به او نگاه می کردم که دستی به پهلوم خورد و من را از آن رویا های شیرین که در نگاه های رز می دیدم بیرون کشید نگاهی به رز کرده و گفتم :

– ببخشید اصلا حواسم نبود عذر می خوام

رزخنده ای کرد و گفت :

رفته بودی تو عالم هپروت درسته؟

-اره

-بیاید بشینیم سر اون میز

چند دقیقه ای نگذشته بود که همه ی ما جوان ها سر یک میز بزرگ جدای از پدر مادرها جمع شدیم و شروع به صحبت کردن کردیم.

-راستش شنیدم رستوران ایرانی زدین و خوبم فروش می کنید بی صبرانه منتظرم بیام اونجا محیط ش رو ببینم و طعم غذاهاش رو بچشم.

سامان یقه لباسش را مرتب کرد و قیافه مغروری به خودش گرفت وگفت :

-اره. راستش بدک نیست البته آشپزی سامیاره تعریفی نداره اون دستپخته من بود که معروف بود.

رز خنده ای کرد گفت:

-خب چرا خودت سرآشپزش نشدی ؟!

– خب بالاخره کار مهم تری از آشپزی هم توی اون رستوران مثل مدیریت هست که اگه یکی مثل من نباشه رستوران از هم می پاشه .

توی همین لحظه بودکه همه ما خندمون گرفت.

سامان نه راست می گفت نه دورغ ولی راستش رو بخواین من برای آشپزی ساخته شده بودم و او برای مدیریت. به همه نگاه کردم و گفتم :

-یک جورایی راست میگه ولی می دونید چرا سرآشپز نشد چون اولین باری که غذا پخت و روی گاز گذاشتش یادش رفت زیرش رو خاموش کنه و غذاشم جزغاله شد.

بعد همه دوباره خندیدند سامان نگاهی به من کرد و گفت:

-آخه اگه تو مدیر رستوران می شدی ما برشکست می شدیم می دونی چرا چون هنوز با انگشت حساب و کتاب می کنی و با انگشتم که حساب می کنی همیشه یکی کم حساب می کنی.

دوباره خنده ای روی لب های همه نشست. رز درحالی که لیوان گیلاسی را به دهانش نزدیک می کرد تا مقداری دیگر از نوشابه بدون الکل داخل ان را بنوشد، گفت :

-خب حالا دعوا نکید من حس می کنم شما دوقلوها مهارتتون نزدیک به همه البته اگه بخوام بفهمم که اشپزی کدومتون بهتره خب باید دوتاتون برام اشپزی کنید البته من ترجیح میدم غذای بی نمک بخورم تا غذای سوخته.

 سامان کارت رستوران را از جیبش در آورد و گفت:

-به هرحال این کارت رستوران ماست اگه خواستین یک سری بزنید

 و یکی یکی به همه داد و گفت:

-حالا جدای از خنده دستپخت داداشم واقعا عالیه.

 و دستی پشت کمرم زد.

آن شب حرف ها و مزاح های زیادی میان ما رد و بدل شد و خنده و شوخی های که به یاد ماندنی ترین شب را بعد بازگشت رز برای ما ساخت.

هنوز خواب بودم که گوشیم در حال زنگ خوردن بود. شب قبل برایم شب خیلی خوبی بود. با کلی خنده به پایان رسیده بود. چشم هام را تا نیمه باز کردم و غلتی به پهلوزدم تا گوشیم را بردارم گمان می کردم که آلارم ساعتمه. دستم را بردم تا قطعش کنم و به خوابم ادامه دهم اما آلارام گوشیم نبود بلکه زنگ تماسش بود. به گوشی ام نگاه کردم.شماره برایم ناشناس بود.گوشی را با همان صدای گرفته و خواب آلود جواب دادم وگفتم :

-بله بفرمایید؟!

صدای بسیار نازکی از پشت گوشی گفت:

-ببخشید خواب بودی؟!

-بله.شما؟!

-نشناختی رزم

همین که گفت که رزهستم انگار برق ۱۰۰وات بهم وصل کرده بودند روی تخت نشستم و شروع کردم به درست کردن لباسم سامان جلوی آینه ایستاده بود و به حرکت های من می خندید. دستم را جلوی دهانم گذاشتم گفتم:

– هیس عه.

 -ببخشید نشناختم.شمارت ناآشنا بوددیگه .

هول شده بودم ودست و پایم را گم کرده بودم‌.

– راستش زنگ زدم بپرسم رستوران کی بازمیشه اخه امروز بیکارم می خوام ظهر برای ناهار بیام رستوران شما.

-خب چیز ساعت یازده باز میشه ولی شما دوازده بیاین.

-باشه ممنون. میام. فعلا ببخشید بیدارتم کردم.

-نه.دیگه باید بیدار می شدم

-اهوم فعلا. من باید برم

– بای.

 گوشی را قطع کردم و اب دهانم را فرو برده و از جام بلندشدم .

 سامان که هنوز خنده‌اش بند نیومده بود گفت :کی بود؟!

-رزبود گفت ظهر میاد رستورانمون

-خب بیاد.

-خب بیادو…

 -وای دارم از استرس می میرم سامان

-نکنه.اره. تو عاشقشی؟!

-خب. نه. چیزه. یعنی .

-چرا دست و پات گم کردی می دونم دوستش داری از خیلی وقت پیشم می دونستم بیا خودم کمکت می کنم که آماده بشی و غذات رو خوب درست کنی . من الان دارم میرم یک  سر انبار جنس جدید اومده.

-باشه

سامان ازاتاق بیرون رفت. رو به روی آینه ایستادم. خیلی استرس داشتم شانه را برداشتم و دستی به موهایم برده و چند تا نفس عمیق کشیدم. نمی دانستم چرا ولی خیلی نگران بودم.

دست پاچه شده بودم و دلهره داشتم. آن روز بود که فهمیدم مثل گذشته عاشق رز هستم.

زمان چندانی نگذشته بود ولی دلهره عجیبی تمام وجودم را فرا گرفته بود. ترس عجیبی وجودم را فرا گرفته بود و مثل دفعه ی قبل نبود که برای دیدنش سر از پا نمی شناختم وخوشحال بودم

نمی دانستم چرا استرس زیادی داشتم .

می ترسیدم از آن که  از تمام رفتارهایم بفهمد که دوستش دارم.

 نمی دا نم کجا خوانده بودم و یادیده بودم و یا شایدهم شنیده بودم که می‌گفتند) ترس نشانه خوبی است چرا که اگر ترس نباشد شجاعت هم نیست.) پس بایداین ترس رابه فال نیک می گرفتم.اماهمیشه همه دیوانگی‌ها و دست گل به آب دادن های من از استرسم سرچشمه می گرفت و آن روز سرآغاز تمام دیوانگی‌های من بود. گویا قرار بود همه راز دل من را کشف کنند و جویای حال دل من بشوند. از پله ها سراسیمه پایین آمدم و رفتم داخل اشپزخانه:

 مادرم هنوز خانه بود . نگاهی به من کرد و گفت:

 

-بیدارشدی بیا صبحونه بخور؟!

– باشه.

دوباره روبروی آینه داخل پذیرایی ایستادم و به خودم نگاه کردم . می دانستم که برای یک دیدار فوق العاده باید به خودم برسم اما باید جور دیگری برخورد می کردم جوری که  مشخص نشود که عاشق شده‌ام اما انگار همه چیز برعکس شده بود نگاهی به مادرم کردم و گفتم :

– موهام بلند شده برم آرایشگاه نه

-نه خوبه پسرم

-نه موهام بلند شده،ریش هام دراومده.

-حالا چه خبر شده هوم دیروز باید می رفتی آرایشگاه که مهمونی دعوت بودیم.

– نه خب ولی برم بهتره اول برم حموم بعد برم آرایشگاه نه اول برم آرایشگاه بعد بیام برم حموم نه دیرمیشه اون ۱۲ میاد.

مادرم خنده ای کرد و گفت:

-چی شده دوباره داری بلند، بلند فکر می کنی ها؟!

خنده ای کردم گفتم :هیچی.

اما می دانستم با این دیوانه ‌بازی‌هایی که از خودم  درآوردم و از دستم در رفته بود حس کنجکاوی مادرم را تحریک کرده بودم. بدون معطلی برای اینکه بیشتر از این حس کنجکاوی مادرم را فعال نکنم لقمه های بزرگ برای خودم گرفتم و چایم را تا ته سرکشیدم و باهمان لقمه رفتم بالا. غافل از اینکه بدانم بااین کارم بیشتر مادرم را کنجکاو کرده‌ام.

بیشتراز همه ی وقت ها گرسنه بودم. همیشه وقتی استرس داشتم می خواستم همه چیز را بخورم.دست خودم نبود. این ویژگی بدنم بودکه وقتی دلهره داشتم و یاعصبی  بودم دوست داشتم فقط بخورم لقمه ای را که گرفته بودم را مثل یک ادم از گور درآمده خوردم لقمه را با عجله تا قبل از اینکه به اتاقم برسم خوردم و وارد اتاق شدم ریش تراش و حوله ام را برداشتم . وقت آرایشگاه رفتن نداشتم وبرای همین خودم باید دست به کارمی‌شدم.استرسی که داشتم کار دستم داد جایی از صورتم را باژیلت زخم کردم. خونش هم که بند نمی آمد. زخمش کوچک بود ولی خونش خیلی زیاد بود و حمام را پرخون کرده بود. دوست داشتم سه تیغه کنم.اما استرسم خیلی زیاد بود.

فکر کنم اگه یکم دیگر می گذشت کل صورتم را پر از زخم می کردم. به خاطر زخمم دوشم نیمه کار ماند. حوله ام را دور خودم پیچیدم و به سرعت رفتم داخل اتاق. چسب زخمی پیدا کردم و رفتم جلوی اینه. در حالی که چسب زخم را روی زخمم می زدم به خودم فحش می دادم که هنوز بلد نیستم کاری را درست انجام بدم :

-خاک توسرت حالا وقت زخم کردنه صورتت بود.

نگاهم را به ساعت اتاق انداختم. ساعت ده بود و یک ساعت وقت داشتم تازه باید داخل رستوران هم غذا درست می کردم و کارهای دیگه‌ای هم بود به خودم نگاه کردم وگفتم:

-وای چی بپوشم؟

 بعد زدم توی سرم و گفتم: مرض چی بپوشم مگه دختری؟ مگه همیشه چی می پوشیدی تو که آخرش باید روپوش بپوشی؟!

به گمانم اگر آن روز از من فیلم می گرفتند  از انیمیشن پت و مت هم بیننده ی بیشتری داشتم . سریع لباس هایم را پوشیدم.  به نظرخودم سریع بود. اما خدا می داند که چند بار جلو اینه رفت و آمد کردم و لباسم را براندازه کردم و چندبار لباس هایم را عوض کردم و دکمه لباسم را جابه جا بستم .خب چیکار کنم اخه یک جورایی اولین قرارم بود بچه مثبت‌ها که دوست دختر ندارند.

مثلا من الان بچه مثبت هستم. وارد اشپزخانه شدم و درحالی که عجله بسیار زیادی داشتم به بچه ها سلام کردم و رفتم سرمیز مخصوص خودم موزیک را قبلا بچه ها پلی کرده بودند . مرغ هارا برداشتم که کارم را شروع کنم. سينديا آمد کنارم وگفت:

-بهترنیست قبل از کار کردن چسب زخمت رو عوض کنی با خون یکی شده .

-راست میگی؟!آخه نمی تونم عوضش کنم خونش بند نمیاد

-خوب اگه مشتري ها اینطوری ببینند برای رستوران بد میشه

صورتم را به سمت خودش چرخاند به زخم نگاهی انداخت و گفت : باچی بردی پسر ؟!

-باژیلت

 -اوه زخمش کوچیکه ولی انگاری عمیقه ببینم مهمونتون انگارخیلی خاصه

-توازکجا میدونی

-بابا ناسلامتی منم سرآشپز این رستورانم بعد تو کارها به من سپرده میشه من باید خبر داشته باشم سامان بهم گفته. حالا برو تو اتاق استراحت تا برم جعبه کمک های اولیه را بیارم.

اینجا بود که صحبت های بین ما قطع شد و سیندیا رفت دنبال جعبه کمک های اولیه و منم راه اتاق که داخل اشپزخانه بود را در پیش گرفتم وارداتاق که شدم روی تخت بلندی که مثل تخت بیمارستان بود و سمت چپ اتاق قرار داشت نشستم و منتظر سينديا شدم. سینديا سرآشپز دوم این رستوران بود و بعد از من همه کاره به حساب می‌آمد،که رگ و ریشه ی ایرانی وهمینطور مهارت خاصی در آشپزی داشت . که همین ها باعث این انتخاب شده بود. مادر سیندیا ایرانی وپدرش هندی بود و او چهره ی یک دختر شرقی را داشت و به خوبی به زبان فارسی و هندی مسلط بود. او برای من حکم خواهر دوم را داشت چون تقریبا از بچگی با صبادوست صمیمی بود و همیشه به خونه ی ما رفت و آمد داشت و همین سبب راحتی بیش از حد ما شده بود . سنیدیا باجعبه کمک های اولیه وارد اتاق شد و البته یک مقداری عسل در یک ظرف کوچیک به دست داشت. همه را روی میز توالت داخل اتاق گذاشت و برق را روشن کرد.

اتاق استراحت ما شامل یک مبل نشیمن با یک میز گرد درست روبروی آن  یک تخت و یک میز توالت به همراه یک صندلی و یک رخت آویز بود. در واقع یکی از اتاق های خانه بود که ما آن را به اتاق استراحت تبدیل کرده بودیم. البته بماند که ما تغییرات زیادی در این خانه ایجاد کرده بودیم وآن را به شکل یک خانه رستوران دراورده بودیم .

-بهتره لباست  رو دربیاری که خون و یا بتادین روی اون نریزه. از روی تخت بلند شدم و پیراهن سفیدی که روپوش کارم بود را به همراه پیشبندم از تنم دراوردم وزدم به گیره حالا بالا تنه‌ام لخت بود و زیر نورچراغ برق می زد . چون بیشتر عمرم همراه با کارم به ورزش کردنم اهمیت داده بودم بدنم نسبتا ورزشکاری بود. دوباره برگشتم سمت تخت و سنیدیا از من خواست که دراز بکشم ومن هم همین کار را کردم . سیندیا روی صورتم خم شد و با یک مورچین چسب را از روی زخمم برداشت. چسب ازخون زیاد کاملا خیس شده بود و دیگه به درد نمی خورد چسب را داخل سطل آشغال اتاق که حالا کنارش قرار داشت انداخت.  بعد بتادین برداشت. خون زخم بند آمده بود. بتادین را روی زخمم ریخت . با این کار صورتم شروع به سوختن و داغ شدن کرد که خیلی اذیتم می کرد  ولی بعد اروم با دستمال اطرافش را پاک کرد و ازمن خواست چند دقیقه ی صبر کنم. درهمان لحظه دراتاق بازشد و سامان وارد اتاق شد و گفت:

-چی شده که اینجا خوابیدی.؟!

-دارم زخمش رو می شورم الان میاد

-سامان زد زیرخنده وگفت :

– عه یعنی الان برای اینکه تفاوت نداشته باشیم من باید سه تیغ کنم و صورتم رو زخم کنم وای خدایا. اخه چرا ببین ما همینطوری چالش شباهت و تفاوت داشتیم دیگر لازم به این کار نبود سامیار.

سنیدیا خنده ای کرد و بعد کاسه عسل را برداشت و مقداری عسل بر روی چسب زخم ریخت و بعد چسب زخم را روی زخم گذاشت وگفت:

– تموم شد حالا می تونی لباست رو بپوشی برگردی سر کارت.

 بلند شدم و به طرف چوب لباسی رفتم و از سنیدیا تشکر کردم.

بعداز اینکه لباسم را پوشیدم هرسه به ترتیب از اتاق بیرون امدیم کمی به سامان نزدیک شدم و گفتم : کاری داشتی که اومدی توی اتاق .؟؟!

-آره راستش می خواستم بهت بگم رز اومده.

-رز اومد!! مگه ساعت چنده؟! فسنجونم روهنوز درست نکردم

-12همون ساعتی که گفتی .من فعلا راهنمایش کردم به قسمت کافی شاپ تا تو بری پیشش

-باشه ازت ممنونم

استرس تمام وجودم را فرا گرفته بود‌.باشه ای برای اینکه سامیار را از سرخودم باز کنم گفتم و رفتم سر میزم. نمی دانستم الان برم ببینمش یا نه؟ !نمی دانستم چرابه جای اینکه قند توی دلم آب بشه و شاد باشم استرس داشتم.‌ خدایا من چم شده بوداین حرفی بود که مدام با خودم تکرار می کردم نگاهم را به تخت گوشت روی میز انداختم. تصیمیم گرفته بودم برای اینکه از استرسم کم بشه کمی کار کنم با اینکه می دانستم رز منتظر من هست.

اما خبری از مرغ هایی که برای خرد کردنشان نقشه کشیده بودم، نبود ولی در عوض یک قابلمه روی گاز درکنارم قرارداشت و مرغ هاداشتن داخل آن  تکان  می خوردند. سیندیا به کنار دستم آمد و گفت:

-راستش قبل از اینکه بیام توی اتاق سراغت مرغ هارو تیکه تیکه کردم و برات ریختم توی قابلمه تا کارت سریع تر انجام بشه.

چون اون موقع دلم فقط یک چیز آرامش زا می خواست و بهش نیاز داشتم. یکم از دست سیندیا عصبانی شدم و نمی دانستم الان باید از او تشکر می کردم و یا براي اينکه، این کار را کرده با او دعوا کنم آخه او  زمان‌هایی که من نبودم به جای من فسنجون و غذا های دیگه را درست می کرد تشکر ساختگی کردم:

– ممنونم

و رفتم سرقابلمه ام می خواستم کارم را بکنم تا استرسم را از بین ببرم ولی انگار از استرس حتی مواد و چاشنی هایی که به فسنجونم می زدم را فراموش کرده بودم و تنها چیزی که به یاد داشتم، نمک بود. نمک را برادشتم که بریزم داخل قابلمه که سامیار جلوم سبز شد نگاهی بهم کرد و گفت:

– تو که هنوز اینجایی؟!!!

 به آن طرف هولم داد و ادامه داد:

-بیا برو اون دختره منتظره تو.

بعد از روی  میز آن طرف تر جایی که سفارشات کافی شاپ را سرو مي کردند لیوان بلند آب هویج بستی را از روی میز آدرین برداشت، داد دستم وگفت:

-برو دیگه

با تعجب به لیوان نگاه کردم و گفتم:

– این چیه ؟!

-سفارش دیگه براش ببر و برو پیشش.

باشه ای گفتم و در حالی که لیوان در دستم بود و بقیه بچه هاي رستوران بهم نگاه می کردند به طرف در رفتم و چون همه ی نگاه ها به سمت من بود . نمی توانستم مخالفت کنم و  آن موقع بود که همه شک می کردند و می فهمیدند که من  چیزيم شده است .تقریبا نزدیک در بودم که دوباره سامان صدایم کرد و گفت:

-صبر کن می خوای با این لباس بری حداقل پیش بند و کلاهت رو بردار.

 با این حرف سامان تازه به خودم آمدم و یاد نقشه هایم و کارها یم و صبحت های سر صبح هم با خودم و تیپ زدنم افتادم. سریع پیش بند و کلاه را  در آوردم و به گیره زدم و دوباره سینی را برداشتم که بروم از اینکه امروز، روز برعکس من شده بود و اتفاقات طبق سلیقه ام پیش نمی رفت عصبانی شده بودم. از آشپزخانه بيرون آمدم و به سمت قسمت کافه راهی شدم و به طرف کلبه ی چوبی کافی شاپ و محوطه ی جلویش ، جایی که حدود یک ماه پیش راهش انداخته بودیم، حرکت کردم.

رز داخل قسمت دونفره نشسته بود و به گوشیش نگاه می کرد. نفس عمیقی کشیده و به سمتش رفتم.

-سلام دیر که نکردم ببخشید که منتظرت گذاشتم.

رز سرش را بالا آورد و نگاهش را به من دوخت آن زمان بود که حس هایم جابه جا شد و حس آرامش جای آن استرس را گرفت. او ازجایش بلندشد و ظرف آب هویج بستنی را برداشت گفت:

-خشکت زده بیا بشین دیگه بستنیم آب شد.روی صندلی رو به  رویش نشستم و منتظر شدم که رز سر صحبت را بازکند

– سامیار اینجا خیلی قشنگه و طراحیش خیلی عالیه. کار پدرت بوده نه؟

– نه کار شاگرد های پدرمه تازه اينجا فقط کافی شاپه، خب بگو ببینم کجا بودی. چیکار می کردی؟!

-راستش من امروز برای خودم تور برن گردی راه انداخته بودم البته تنهایی چون همه کار داشتن راستی مزاحمت که نیستم.

– راستش نه ولی فکر کنم من بیکار ترین ادم روی این زمینم چون بعد ناهار دیگه کاری تا شب ندارم واگه بخوای می تونم همراهیت کنم.

-راست میگی؟ خیلی ممنونم

نمی دانم چرا این حرف را زدم و چرا خواستم که همراهیش کنم. آن زمان تنها چیزی که می خواستم این بود که آن حس آرامشی که او بهم داده بود ماندگار شود.

*************************************************

همان روز بعد ناهار من تمام رستوران را به رز نشان دادم و بعد باهم تمام برن را زیر پا گذاشتیم.

دیروقت بود و ساعت حدود یک و نیم بود که به خونه برگشتم. وارد اتاق که شدم شروع کردم به عوض کردن لباس هایم انگار سامان خواب بود. تکانی خورد و گفت:

-اومدی؟! خوش گذشت؟!

-اره خیلی. وای سامان.

-خب تعریف بمونه برای صبح من خسته‌ام.

با این حرفش ذوقم برای تعریف کردن تمام اتفاقات آن روز فرو نشست و در حالی که به سمت تخت می رفتم گفتم:

-چیزی شده.

– نه خستم

می دانستم که دورغ می گوید اخه او برایش خستگی هیچ معنایی نداشت. ولی خب پاپیچش نشدم.روی تخت دراز کشیدم و دست‌هایم را زیر سرم قلاب کردم و سعی کردم بخوابم.

نگاهی به سامان انداختم مطمئن بودم که ناراحته ونمی خواهد با داستان تلخ امروزش داستان شیرین من را برهم  زند. ولی او نمی دانست که الان با تمام بی توجهی‌اش من را به داستان امروزش جذب کرداست. سرم را از  طرف سامان برگرداندم  به سقف اتاق خیره شدم . باید فردا جبران کم کاری های امروزم را  می کردم و باید حتما استراحت می کردم و می خوابیدم . چشم هایم را بستم و به خوابی نه چندان عمیق فرورفتم.

*************************************************

حدود دوماه از آن دیدار به یاد ماندنی من و رز می گذشت . در طول این مدت رز را فقط در دورهمی های خانوادگی ملاقات کرده بودم. زیرا مشغله های کاری ایم خیلی بیش از قبل بود و حتی فرصتی برای فکر کردن به خودم هم نداشتم دیگر چه برسد به فکر کردن به رز و عشقی که به او داشتم اما هربار که می دیدمش دست و پایم را گم می کردم و قلبم به تپش می افتاد، تنم داغ می شد. استرس تمام وجودم را فرا می گرفت و خرابکاری هایم دو چندان می شد . آدم دست و پا چلفتی نبودم اما خب عاشق که باشی ناخود آگاه در مقابلش دست و پایت را گم می کنی.

آن روز بهترین روز ما بود. آن هم به دو دلیل اول اینکه منوی رستوران ما به عنوان یک منوی سبز و بهترین منوی غذایی انتخاب شده بود و من و سامان به عنوان شرکت کنندگان مسابقه جهان اشپزی انتخاب شده بودیم و جز گروه های پذیرفته شده بودیم. این مسابقه هرسال توسط یک شرکت تهیه ی غذاهای سرد و غذاهای فست فودی در سراسر جهان برگزار میشد و هر سال یک کشور میزبان آن بود. حالاهم سوئیس میزبان این مسابقه بود و مسابقه در ژنو برگزار می شد. شاید همین اتفاق تنها دلیل شرکت ما در این مسابقه شده بود. برای شرکت در این مسابقه باید با کمترین امکانات سریعترین غذا را می پختی و در عین سرو باید از خودت یک ویدیو تهیه می کردی و برای آن ها می فرستادی.

با وجود تمام خوشحالیم برای این اتفاق مشغول کار کردن در رستوران بودم . سامان به مناسبت این اتفاق یک تخفیف ۳۰ درصدی برای تمام غذاها گذاشته بود که باعث شده بود رستوران از روز های قبل خیلی شلوغ تر بشود. از کار خسته شده بودم از رستوران بیرون آمدم تا در محوطه‌ی باز رستوران کمی هوای تازه تنفس کنم و از شلوغی رستوران لذت ببرم. نگاهم را به اطرافم دوخته بودم و برای چند لحظه نگاهم به آن طرف خیابان متمرکز شد جایی که رز با چندتن از دوستانش در حالی که چندین ساز موسیقی به دست داشتند از داخل ون پیاده شدند. از دیدن دوباره ی رز خوشحال شدم و از اینکه در این روز رز هم برای خوردن ناهار با دوستانش به رستوران ما امده بود. اما میان این خوشحالی حالا دست پاچگی‌ام بیش از حد گل کرده بود و ضربان قلبم بالا رفته بود. رز هم انگار من را دیده بود و متوجه ی وجودم و نگاهایم به خودش شده بود.  برایم دستی تکان داد.

رز موهای طلایی رنگش را دم اسبی بسته بود و همین زیبایی چهره اش را دوچندان می کرد. او چهره‌ی ساده  یک دختر اروپایی را داشت. موهای طلایی بلند و چشم هایی آبی رنگ و بینی کوچک که به صورت بیضی شکل اش می آمد و لب های حجیم که گاهی دیگران گمان می کردند که پروتزی اند. اما این طور نبود. صورت رز سفید بود اما کمی کک ومک بر روی گونه هایش داشت که شاید برای من زیبایی چهره اش را دو چندان می کرد و قدی بلند و بدني متناسب با قد و وزنش که شاید افراد زیادی برای رسیدن به اندامی متناسب درست شبیه اندام او تلاش می کردند . او فارغ از زیبایی های ظاهریش صدایی داشت که من عاشق آن بودم صدایی فوق العاده که من به محض شنیدن آن از خود بی خود می شدم .صدایی که شاید تنها دلیل عشق من شده بود. همان صدا بود که برای اولین بار من را در دبیرستان شیفته خودش کرد. گاهی آدم نمی‌فهمد که چگونه عاشق می‌شود وگاهی عشق را با تمام ذرات وجودش درک می‌کند و من عشق رز را با تمام ذرات وجودم درک کرده بودم .رز هر لحظه نزدیک تر می شد و استرسم بیشتر

می شد. اما دیگه این حجم استرس برایم نا به هنجار نبود زیرا  می دانستم که وقتی او لب به سخن می گشاید آرامش جای آن را می گیرید . رز درست روبه رویم ایستاد .

اصلا حواس من به نزدیکی مان نبود و محو تماشایش شده بودم .دستش را جلوی صورتم تکان داد وگفت :

-خوابی؟!

-نه ببخشید. یک لحظه حواسم پرت شد.خوبین چه خبر از این طرف ها؟!

-راستش بهتره اول معرفی کنم و بعد دلیلش رو بگم.

دستش را به سمت دوستانش برد. گروهی متشکل از دختر و پسرهایی که هر کدام یک ساز کوچک و یا بزرگ قابل حمل به دست داشتند و گفت:

– راستش این‌ها دوستان من و اعضای گروه ما هستند. ما امروز برای خوردن یک ناهار اینجا اومدیم و راستش این پیشنهاد من بود.

– اهوم از دیدنتون خوشبختم. بچه ها من سرآشپز اینجا هستم و با کمال میل در خدمتتونم.

 به میز نسبتا بزرگی که تقریبا تمام دوستانش آن جا، جا می شدند راهنمایشون کردم و برای آوردن سفارش‌هایشان دوباره به آشپزخانه بازگشتم.

آن روز سامان از رز خواست که به همراه گروهش یک آهنگ برای ما بنوازند وآن‌ها هم یک قطعه فوق العاده از سلنا گومز به نام براي تو برای همه نواختند.

*************************************************

دوماه بعد: روی کاناپه داخل لاوی هتل نشسته بودم و نظاره گر خیابان های شلوغ ژنو بودم.شهری که برای من شهر سفر های کاری بود و شاید برای دیگران پایتخت صلح جهانی و شاید شهر تفریحی اما برای من همیشه خاطره ی یک سفر کاری را داشت. قهوه ام را از روی میز برداشتم هنوز کمی داغ بود و همین داغیش بود که خستگی سفر کوتاه من را از خونه ام برن به ژنو  و آماده شدن برای مسابقه در می آورد . قهوه ام را روی لب هایم گذاشتم و نوشیدنش را با نگاه کردن به منظره ی بیرون همراه کردم. چشمانم را به بیرون دوخته بودم و گویی به دنبال چیزی می گشتم . به دنبال يک نگاه آشنا و به دنبال یک شخص که تنهاییم را از بین ببرد. نگاهم به در ورودی هتل جایی که همه ی مهمانان از آن وارد می شدند کشیده شد و آن لحظه بود که شادی دوباره وجودم را لبریز کرد و شاید هم دوباره استرس به جانم افتاده بود. چیزی که چشمانم می دید، برایم باور نکردنی بود. رز در حالی که چمدان بزرگی در دست داشت وارد هتل شد، برایم سوال بودکه رز اینجا چه می کند؟ و چرا محل اقامتش این هتل بود هتلی که برای اعضای مسابقه و شرکت کنندگان انتخاب شده بود . حس عاشقانه‌ام حالا باحس کنجکاویم ترکیب شده بود. قهوه ام را روی میز در همان جا رها کردم و به قسمت ورودی هتل رفتم. باید می فهمیدم که چشمانم درست دیده و یاخیال بوده.رز داشت با مسئول پذیرش صحبت می کرد که به او نزدیک شدم و برای اینکه متوجه بشوم که این خیال نیست دستم را به پشت شانه اش زدم گفتم :رز

نگاهش را به طرفم برگرداند وگفت : اوه سامیار تویی.سلام خوبی . تو اینجا چیکار می کنی؟!

-خب منم می خواستم همین سوال رو از تو بکنم؟

-بهتره یک لحظه صبر کنی . فقط یک لحظه بعدش برات میگم.

نگاهش را از من گرفت و به سمت مسئول پذیرش برگشت.دست هایم را داخل جیبم فرو بردم وبه رز چشم دوختم.خوشحال بودم نه به خاطر دیدن رز و نه به خاطر تمام شدن تنهایی‌ام فقط به دلیل اینکه قرار بود این سفر چیزی جز یک سفر کاری برای من باشد….

*************************************************

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل دوم : فرصتی برای عاشقی

*************************************************

چشم‌هایم را به رز دوخته بودم.حالادیگه صحبت هایش تمام شده بود و داشت به سمت من می آمد. درنیمه راهش بودکه چمدان وسایلش را به یکی از خدمه ها سپرد و از او خواست ان را به اتاقش ببرد. و بعد به کنارم آمد  و گفت:

– خب بهتره بریم یک جا بنشینیم و صحبت کنیم.

-اهوم باشه.

به طرف جایی که قبل از آمدنش نشسته بودم راهنمایی اش کردم.  درست روبه رویش نشستم

-خب تعریف کن

-بهتر نیست تو اول تعریف کنی!

-خب من که مشخص چرا اینجام!

-آهان به خاطر مسابقه . یادم نبود که تو و سامان قبول شده بودین. راستش اون روز که با گروهمون به رستورانتون اومده بودیم تصادفا یکی از اعضای هیئت مدیره مسابقه جهان اشپزی اونجا بود اون از اجرای ما خوشش اومده بود و همین باعث شده بود که به اعضای دیگر هیئت مدیره اجرای مارا برای افتتاحیه واختتامیه و همچین درطول مسابقه برای چالش اشپزی با موسیقی زنده پیشنهاد بده اون ها هم قبول کرده بودند و از ما دعوت کردند که بیاییم اینجا

-وای خیلی هیجان انگیزه

-اره. اولش باورم نمی شد اما الآن خیلی استرس دارم چون قراره در حضور تعداد زیادی تماشاچی اجرا داشته باشیم. تازه قراره تمام مسابقه از تلویزیون پخش بشه .

-عالی رز باید بهم شیرینی بدی

-باشه چشم

گرم صحبت  بودیم که صدای آشنایی به گوش هردوی ما رسید

-سلام.اوه رز تو هم اینجایی

-سلام.سامان

-قرار بود فردا بیای  که ؟!

-خب اره. ولی امروز مامان اینا رفتن ایران  .مثل اینکه قراره پدر بزرگ رو عمل کنند و او خواسته که همه خانواده بیان ایران. راستش ما هم بعد از تموم شدن این مرحله باید بریم ایران.

-اوه چقدر بد.

سامان بعد از اینکه چمدانش را به خدمه سپرد کنار من نشست و مشغول صحبت با رزشد. بعد از کمی صحبت ازهم خداحافظی کردیم و من و سامان به اتاقمان امدیم تا استراحت کنیم.

روی تخت خوابیده بودم  و به رز فکر می کردم. به چهره اش، به دوست داشتنش به این که آیا واقعا

 می خواهم کنار او باشم یا نه ؟!

سامان که کنارم خوابیده بود به طرف من برگشت و گفت : نمی خوای بهش بگی ؟!

-چی بگم. به کی بگم؟!

-به رز. نمی خوای بهش بگی که دوستش داری ؟!

-نمی دونم. فهمیدی که دارم بهش فکر می کنم؟!

-خب اره. هرچی باشه من وتو دوقلویم. ولی به نظر من بهتره بهش بگی. اون الآن توشرایطی که خیلی از پسر ها خواهانش‌اند. می ترسم از دستش بدی

-اهوم.نمی دونم چطوری بهش بگم.

-می خوای من بهش بگم

-نمی دونم

-به نظر من الآن بهترین فرصته . چون کسی اطراف مون نیست و تو می تونی آزادانه بهش بگی و باهاش صحبت کنی.

سامان به خواب رفته بود و من روی تخت خوابیده بودم وداشتم فکر می کردم ومدام این حرف سامان که اگر دوستش داری باید به او  بگی و اگر نگی  از دستش می دی در ذهنم تکرار می شد. حرفی که سامان قبل از اینکه به خواب برود به من گفته بود. باید یک کاری می کردم و باید به او می گفتم. دیگرخواب از سرم پریده بود و ذهنم درگیر رز  شده بود. نفس عمیقی کشیدم و از جایم بلند شدم و در ذهنم به خود  گفتم:

– پاشو برو قدم بزن و بعد یک حوض آب سرد پیداکن . حوضی که آبش خیلی سرد باشه پاهایت را  بگذار داخلش و فکر کن که باید چه کنی ‌؟!.

شماها را نمی دانم که چطور تصمیمات خود را  می گیرید اما من همیشه بهترین تصمیمات زندگی ام را اینطور گرفته بودم و همیشه اتفاقات خوبی به دنبال داشت.

لباس هایم را با یک تیشرت طرح دار و کلاه دار و یک شلوارک عوض کردم و از اتاق  بیرون آمدم . آن لحظه چهره ام برایم مهم نبود و همینطور لباسی پوشیده بودم. برایم  فقط پیدا کردن یک حوض اب سرد برای فکرکردن مهم بود. وارد آسانسور شدم هم زمان با من دومرد دیگرهم وارد آسانسور شدن. چهره شان برایم  نا اشنا بود اما صحبت هایشان  در رابطه با رز بود. گوش هایم را تیز کردم تا متوجه شوم  که در مورد  رز چه می گویند  آنها به زبان آلمانی صحبت می کردند و من خوشبختانه زبان آلمانی را به خوبی بلد بودم

– رئیس  اگه بفهمه که تونستیم یک اتاق نزدیک اون دختر رز پیدا کنیم خیلی خوشحال میشه.

-آره دیگه فقط باید چهار چشمی مواظبش باشیم

-میگم این رز که یک موزیسین ساده است.چرا رئیس  دنبالشه؟!

-خودش آره ولی باباش یکی از نماینده های ایالات هاست آدم کل گنده ای

 -اهوم

هنوز داشتن درمورد رز صحبت می کردند و من مشتاق  بودم  کنارشان  بایستم و به حرف هایشان  گوش کنم و ببینم انتهای حرف‌هایشان چه میشود. اما نمی شد زیرا اسانسور به طبقه مورد نظر رسیده بود و من مجبور بودم که پیاده بشوم در حالی که حس کنجکاویم هنوز داخل آسانسور مانده بود به ناچار از آسانسور خارج شدم چهره های آن دو مرد را به خاطر نمی آورم اما حرف‌هایشان یادم است. تا به ان موقع اولین و اخرین باری بود که من آن دومرد را دیدم. نمی دانم چرا شاید آنها متوجه ی رابطه من با رز شده بودند و به همین دلیل از دید من مخفی شدند و شاید اتفاقاتی که بعد از آن حادثه افتاد باعث شده بود  که من آن ها را به کلی فراموش کنم و اصلا توجهی به دیدن دوباره آنها نکنم اتفاقی که درست در همان حوض اب سرد افتاد.

به ناچار از آسانسور خارج شدم ولی دلم می خواست هنوز داخل آسانسور باشم و به حرف های آن اشخاص ناشناس گوش بدهم. متوجه مسیری که می رفتم نبودم و فقط به آن دونفر فکر می کردم. در چند قدمی در بیرونی یک راه روی باریک مملو از تابلوهای نقاشی قرار داشت من عاشق نقاشی بودم البته بعد از عشقی که به آشپزی داشتم به نقاشی یک گل رز نگاه کردم به خودم گفتم : بهتره به رز فکر کنی درسته که آن دو مرد درباره ی رز صحبت می کردند اما تو می تونی با بودن در کنار رز از او در مقابل اونا محافظت کنی.

 وقتی تمام حرف های انرژی بخش وانگیزیشی را با خودم تکرار کردم از نگاه کردن و خیره شدن به آن نقاشی دست کشیدم و به راهم ادامه دادم حالا به یک در الکترونیکی چشمی رسیده بودم . کمی مقابلش ایستادم تا در برایم باز شد. بعدپایم را در محوطه ی بیرونی گذاشتم. خبری از سکوتی که می خواستم نبود اما فضای شادی از سر و صدای بچه ها محیا شده بود و شاید جای خوبی برای فکر کردن بود به سمت راست  نگاه کردم و یک حوض مستطیلی شکل بزرگ را دیدم حوضی که فواره هایی به شکل فرشته داشتند که اتفاقا موزیکال بودند و آب با رقص از قلب های دردست هایشان خارج می شد دور تا دور حوض صندلی ها ونیمکت هایی قرار داشت همینطور یک کافه نوشیدنی های سرد بدون ترس و با خوشحالی به سمت حوض رفتم و بعد از اینکه یک دور اطراف حوض چرخیدم یک جای دنج برای نشستن پیدا کردم جایی که آب حوض سردتر از قسمت های دیگر بود و آب فواره‌ها به سمت من  پاشیده نمیشد. نیازی به بالا زدن پاچه‌هایم نبود پاهایم را تا زانو در آب سرد حوض فروکردم و درفکر کردن به ماجرای گفتن به رز فرو رفتم.

چند لحظه ای نگذشته بود که صدای یک شخص را از پشت سر شنیدم گویا خود رز هم فهمیده بود که دارم به او فکر می کنم و آن جا حاضر شده بود به من نزدیک شد .از صبح زیباتر شده بود یک پیراهن سفید آستین کوتاه به تن داشت با یک دامن مشکی ساده که تا زانویش بود موهایش را بافته بود و روی شانه اش انداخته بود و کیف کوچک مشکی و سفیدی به شکل اریب روی دوشش انداخته بود .

کنارم نشست و مثل من پاهایش را داخل آب فرو برد.

من محو نگاه کردن به آن چشم های آبیش بودم . چشم هایی که در صورتش برق می زد و در آن چهره  خود نمایی می کرد. بدون هیچ ترسی ازم پرسید:

– اینجا چیکارمی کنی .؟! می خوای به چی فکر کنی.؟!

اوهم مانند تمام اعضای خانواده من می دانست که جای من برای فکر کردن اینجاست مکانی درست همانند همان مکان. اصلا حواسم به جملات و کلماتی که بر زبانم جاری می شد نبود بدون فکر دهانم را باز کردم وگفتم:

– اومدم به تو فکر کنم به این که چطوری بهت بگم دوستت دارم و می خوام بودن با تو رو برای یک عمر تجربه کنم. حرفم را زده بودم واصلا متوجه نشدم که چه گفتم فقط دیدم که رز حیران نگاه می کند و همان نگاه بهت زده بود که مرا بیدار کرد و آگاهم کرد که به رز چه گفته‌ام.

 هول کرده بودم دست و پایم را گم کرده بودم . نمی خواستم که اینگونه به او بگویم و یا اینجا با او صحبت کنم . داشتم به یک جای رویایی برای گفتن حرف هایم فکر می کردم.

 او درکمال تعجب به من  گفت:

– تو واقعا داشتی به این موضوع فکر می کردی و الان این در خواست دوستی و بعد در خواست ازدواج بود،؟!

زبانم قفل شده بود بریده بریده گفتم :

-اره قبول می کنی؟ بببین نمی خواستم بهت اینجوری بگم از دهنم دررفت.

خنده ای کرد وگفت:

– من پیشنهادت رو قبول می کنم چون من بی صبرانه منتظر این اتفاق بودم چون منم همون حسی که تو به من داری رو به تو دارم.

بعد هر دو از آن  اتفاق باهم خندیدم . آن روز اتفاق شیرین  زندگی من افتاد . آن هم به خوشایند ترین و دلنشین ترین شکل ممکن وهمین اتفاق بود که موجب  شده بود که من آن دومرد و موضوعشان را به طور کامل تامدتی فراموش کنم.

*************************************************

در جایم تکانی  خوردم و به طرف گوشی ام که روی میز کنار تخت بود رفتم. گوشی را از  روی میز برداشتم و رمزش را زدم اولین پیامی که داشتم از رز بود.

– سلام بعد از صبحونه بیا اتاقم تا آهنگی رو که برای مراسم نواختم برات بزنم دوست دارم نظرت رو بدونم. راستی صبح اولین روز باهم بودنمون بخیر.

لبخندی بر روی لب هایم نقش بست و ذوقی ته دلم شکل گرفت از روی تخت بلند شدم تا قبل از رفتن به پایین دوشی بگیرم  خبری از سامان نبود. او را از دیشب بعداز شام ندیده بودم‌. شب قبل من خیلی زودتر از شب های قبل به خواب فرو رفته بودم و شاید این  فقط دلیلش اتفاقی بود که  رخ داده بود .اتفاقی که گمان می کردم قرار باعث بشه که کمی خاطرم آسوده بشه . دست هایم را روی دستگیره حمام گذاشتم و حوله ام را روی دوشم انداختم تا برای دوش گرفتن  آماده شوم قبل ازاینکه در را باز کنم از طرفی دیگر در دستگیره تکانی خورد و در باز شد سامان. نگاهی به من کرد و‌گفت: به عزم حموم کردی. چی شده نیشت بازه.

-دیشب کجا رفتی

-نمی خوای بگی نگو؟! چرا بحثو  عوض می کنی ؟!

– بار بودم.

– آهان .صبحونه خوردی.

– نه گفتم باهم بریم. اوکی من یه ربع  دیگه بیرونم که بریم.

با سامان و رز هر سه  سر یک میز برای صرف صبحانه  نشستیم چیزی نگذشته بود که یک دختر با موهای خرمایی به میز ما نزدیک شد و رو به سامان گفت: : سلام عشقم. چقدر خوشحالم که اینجایی

شک من درست بود دیشب داخل  بار باز هم  با یک دختر شب رو به صبح رسانده بود

سامان خودش را متعجب نشان داد  و اظهار ناشناسی کرد و دختر را دست به سر کرد . بعداز  صبحانه بود که من برای شنیدن  آهنگ جدید رز به اتاق او رفتم. وقتی وارد اتاق رز شدم، نگاهم به اطراف چرخید.

اتاق رز  از اتاق ما کمی بزرگتر و بسیار مجلل تر بود  یک اتاق خواب و یک پذیرایی   بزرگ داشت در میان پذیرایی یک دست مبلمان طوسی رنگ به شکل نیم دایره چیده شده بود و جلوی آن میزی گرد قرار داشت  روبه روی میز یک تلويزیون بود و پشت آن پنجره های تماما شیشه ای بود که ویوی زیبایی از شهر ژنو به داخل می داد . در سمت دیگر اتاق در گوشه  دیوار پیانو ای تکیه داده شده بود زیاد بزرگ نبود اما می شد متوجه شد  که این پیانو را برای رز در این اتاق قرار داده اند . کمی آن طرف تر از مبل یک راه روی کوتاه قرار داشت که حمام و دستشویی آنجا بود و درانتهایش اتاق خواب کوچکی  با یک تخت و یک کمد و یک آینه. میز کوچکی که کمی  شبیه میز توالت بود و کشو نداشت قرار داشت همینطور یک صندلی کوچک برای نشستن.

روی مبل نشستم. رز با استفاده از آب جوشی که از پایین آورده بود و چای کیسه ای که داشت برایم  یک‌ چایی درست کرد و آن را در دستانم گذاشت و گفت:

– خب حاضری.؟

سری تکان دادم و او پشت پیانواش نشست و دست هایش  را به روی کلید های پیانو گذاشت و من دو مرتبه مثل دفعات قبل چشمهایم را بستم تا با تمام  جانم به نوای آن پیانو گوش دهم کمی  که از پیانو زدنش گذشت شروع به زمزمه کردن نغمه زیبایی کرد.

 نغمه ای با همان صدایی که برای من صدایی از جنس یک حنجره ماورایی بود . این اهنگ گر چه تکرار اهنگ زیبای سلنا به نام  like a champion بود.

اما او برای من این اهنگ را متفاوت تر از قبل زد . هنوز چشم هایم را بسته بودم دیگر صدای پیانو و نغمه های رز نمی آمد چشمانم را  باز کردم . رز در رو به روی چشم هایم و در چند قدمی ام نشسته بود و داشت هر لحظه خودش را به من نزدیک تر می کرد با باز شدن چشم هایم کمی ترسید اما بعد خنده ای سر داد و خودش را  در آغوشم انداخت  برای رز انگار انجام دادن این کار ها راحت بود. اما برای من این اتفاقات پراز استرس بود و پر از حس عشقی که تازه داشت می جوشید و در لیوان زندگی بالا و پایین می شد دست هایم را  دور تن رز  حلقه کردم لب هایم را  به صورتش نزدیک کردم و اولین بوسه را به لب هایش  زدم.

*************************************************

به همراه سامان هر دو داخل  تاکسی نشستیم و راننده به طرف محل برگزاری جشن راه افتاد. من و سامان تنها بودیم رز زودتر از ما رفته بود چون حدود یک ربع دیگر مراسم افتتاحیه شروع می شد و ما هم اکنون در راه بودیم  استرس  زیادی داشتم. دوست نداشتم زمانی  برسیم که اجرای رز تموم شده باشد دست هایم را روی پایم  گذاشته بودم و با استرس زیادی آنها  را تکون می دادم. به سامان نگاه کردم او مثل همیشه بیخیال بود و داشت با گوشی اش  یک بازی اشپزی می کرد. سامان بیشتر وقت های بیکاری اش را  با گوشی اش می گذراند گاهی آنقدر بازی می کرد که گوشی اش  چندین بار از کار می افتاد همیشه می گفت:

-اگه گوشیم نباشه، زندگی من نمی چرخه.

 و من بااین حرفش خنده ام می گرفت اما خب گاهی یک چیزی و یا وسیله ای می شود  مرهم آدم و شاید مرهم سامان هم گوشی اش  بود. نگاهم کردوگفت:

-انقدر نگران نباش می رسیم.

 باشه ای گفتم ونگاهم را به بیرون دوختم به خیابان  های شلوغ ژنو و ترافیکی که  خیلی شلوغ شده بود و من حس می کردم  عبور از آن غیر ممکن باشد در دلم شروع کردم به زمزمه کردن آیت الکرسی. مذهبی نبودم اما اعتقاد زیادی به ایت الکرسی داشتم همیشه آرامم می کرد آن موقع دلم آرامش می خواست آیت الکرسی که تمام شد ترافیک  هم تمام شد شکر خدا مانند همیشه کار ساز بود . خانواده ما خانواده  زیاد مذهبی نبودند.  اما من هم کمی  اعتقادات برای خودم داشتم. همیشه نمازم را  می خواندم. ولی روزه هایم  را به دلیل  معده دردی که داشتم نمی گرفتم . مادرم در واقع  مذهبی ترین شخص خانواده ی ما بود.

 اون همیشه با حجاب بود و موقع مهمانی ها همیشه شال سرش می کرد البته گرچه بیشتر وقت ها مقداری از موهایش  بیرون بود . اما خب می گفت اینطوری بیشتر دوست دارم او ماها را درچگونه رفتار کردن و یا چگونه  با مذهب و اعتقادات های خود کنار بیایم آزاد گذاشته بود .

  ماشین ایستاد و رانند گفت :

– بفرمایید.

 هر دو پیاده شدیم و تاکسی دوباره به هتل باز گشت .  آن  شب برای تمام شرکت کنندگان از طرف هتل تاکسی گرفته شده بود و فقط کافی بود که کارت شرکت در مسابقه را  به آنها نشان دهیم . وارد سالن شدیم یک سالن خیلی بزرگ بود . ظرفیتش شاید به اندازه ی سه هزار نفر بود . یکی از خدمه ها که لباس فرم کت و سارافن مشکی با پیراهن سفید به تن داشت  به ما نزدیک شد و ما را به سمت  صندلی های شرکت کننده گان راهنمایی کرد.

من و سامان در محل مشخص شده مان درست در اولین ردیف تماشا چیان در طرف راست سالن نشستیم.

هزاران نفر برای  مشاهده این مسابقه آمده بودند. اطراف  ما را شرکت کنندگان دیگر  مسابقه احاطه کرده بودند. آنها از هر اقلیتی واز هر کشوری باچهره و زبان های مختلف آمده بودند. جالب تراز همه این بود که گویی من و برادرم تنها دوقلوهای این جمع بودیم. کنارم یک پسرجوان که شاید سن او به ۲۰سال هم نمی رسید نشسته بود وکنار او مرد مسنی بود که گمان کنم پدر بزرگش بود . داشتم به قیافه آن دونگاه می کردم که صدای مجری من را به سمت خودش جلب کرد و نگاهم را به سن برگرداندم.

 مجری برنامه ملیسا ساتا یکی از مجریان معروف ایتالیایی بود . کت و دامن مشکی کوتاهی به تن داشت و همینطور موهایش را  باز و لخت رها کرده بود.

– سلام. خوشحالم که اینجا در حضورشما شرکت کنندگان و مردم این کشور قرارگرفتم. راستش این اولین تجربه کاری من در این مسابقه است. خب امروز ما پذیرای شرکت کنندگان عزیزی هستیم و همینطور چهره های جذاب و جدیدی که البته قراره با بعضی از انها مصاحبه و گفتگويي داشته باشیم البته بعد از دیدن کلیپ اماده شده برای مسابقه وهمینطور قسمت جذاب قرعه کشی اما می خواهم قبل از اینکه شما را به دیدن قسمت های جذاب این مسابقه دعوت کنم به شنیدن و لذت بردن اجرای یک خواننده ی جدید که به تازگی پا به این عرصه گذاشته است دعوت کنم البته او و گروهش تازه وارد های فوق العاده ای هستند که قرار است ما را مبهوت اجرای خودشان کنند .

این شما و رزیتا الن دختری که به رز معروف است و گروهش.

چراغ های خاموش سن روشن شد و چهره بچه های گروه و رز نمایان شد

مجری که حالا چهره اش دیگر  نمایان نبود از روی سن پایین آمد و روی یکی از صندلی ها نشست .

رز پشت پیانو قرار گرفت  و شروع کرد . اهنگ فوق العاده زیبایی بود که متناسب با موقیعت الان رز بود در واقع همان اهنگی بود که برایم داخل اتاق زده بود. رز  یک لباس مشکی یقه گرد به تن کرده بود که خیلی پوشیده بود و تقریبا بلندی اش به مچ پایش می رسید و ترکیبی از حریر و ساتن درآن کار شده بود. آرایش  ملایم با رژ قرمز زده بود. اجرایش فوق العاده شده بود. بعداز تمام شدن اجرای رز، ملیسا ساتا دوباره روی صحنه حاضر شد و از رز و گروه او تشکرکرد. سپس از رز درخواست کرد که مصاحبه کوچکی درانتهای برنامه داشته باشد . رز و افراد گروه از روی سن پایین آمدند و در قسمت چپ سالن در دومین ردیف نشستند . موبایلم را در دست گرفته واولین پیام را براي رز ارسال کردم .

-(رز عزیزم واقعا اجرایت فوق العاده بود امیدوارم مصاحبه خوبی داشته باشی.  رز در جوابم برایم یک استیکر بوسه کوچک ارسال کرد ونوشت قراره با شماهام مصاحبه کنن

وقتی برایم این پیام را ارسال کرد لحظه‌ای تعجب کردم نوشتم:

-چرا؟

– چون شما تنها دوقلوهای شرکت کننده توی این چند سال بودین

-اهوم.

-راستی براتون آرزوی پیروزی می کنم. بعد شکلکی به شکل پیروزی برایم ارسال کرد.

  در همان لحظه سامان به بازویم زد وگفت :

بهتره سنگین باشین دوتاتون .

من هم همین را برای رز فرستادم و در جای خود ساکت نشستم. کلیپ مسابقه پخش شد .  بعد مجری به روی صحنه امد .

– این مسابقه سه مرحله داشت در مرحله اول قرار بود که حدود پنجاه گروه باهم رقابت کنند او  طی ده روز برای مرحله بعد فقط بیست گروه باقی می ماندند که طی پنج روز باهم مسابقه می دادند. که از این بیست گروه تنها ده گروه باقی می ماند ند در اخر هم از میان انها پنج گروه به عنوان برندگان اصلی معرفی می شدند. جایزه نفرات اول تا پنجم این مسابقه از بیشترین به کمترین از پانصد هزار دلار به صد هزار دلار بود به علاوه ثبت غذای آن ها به عنوان غذایی برای تولید کارخانه آشپزی غذا های سریع و ثبت دستور پخت غذای آنها  با نام خودشان در کتاب آشپزی همین مسابقه.

ملیسا ساتا که حالا روی سن بود.

گفت: مثل اینکه اول قراره مصاحبه ای با شرکت کنندگان انجام بشه و بعد در آخر قرعه کشی. خب بهتره معطل تون نکنم. اولین گروه رو معرفی می کنم. گروه عقاب طلایی بعد عکس من و سامان روی مانیتور نمایان شد. تنها گروه دوقلو شرکت کننده در این مسابقه . آنها  نماینده های ایران و همینطور سویئس هستن . من ازشون دعوت می کنم که به روی سن بیان

سامان واقعا شگفت زده شده بود از جایش بلند شد وبه سمت من برگشت . دستاهایش را مدام بالاو پایین می برد و می گفت :

– مسلط باش . مسلط باش. وای دارم ذوق مرگ میشم سامیار. وایی .

هردو باهم روی سن رفتیم و روی صندلی ها نشستیم.

ملیساساتا دوعدد میکروفون به دست ما داد . از ما خواست که آنها را روشن کنیم . خودمان را معرفی کنیم. من و سامان هردو به هم نگاه کردیم. خیلی استرس داشتیم انگار زبان هایمان  قفل شده بود.سامان درحالی که دهانش نیمه باز بود با در آوردن صدایی ضعیف مدام می گفت :

– اول تو شروع کن.

ومن می گفتم:

– نه.

 مجری و بقیه تماشاچیان خنده شان گرفته بود . صدایم را صاف کردم وگفتم: خب من سامیار سرابیم  راستش منو بردارم ایرانی هستیم اما متولد و بزرگ شده برنیم. راستش ما دونفر انقدر هیجان زده وسورپرایزشدیم که الآن نمی دونیم چی باید بگیم .

 -خب این طبیعیه راستش اونطور که شنیدم شما هردوتون تحصیلات آکادمی در رشته آشپزی دارید.

– بله البته برادرم  هم زمان علاوه بر تحصیلات آکادمی که در حوضه آشپزی و هتل داری و رشته مدیریت هم دنبال کرد.

در حالی که ملیسا برای پرسیدن سوال بعدی اش آماده می شد، من به سامان  ضربه ای وارد کردم و گفتم:

– تو صحبت کن.

-راستش من سامانم خب ما دوقلوییم. خیلی بهم شباهت داریم اما خب با این هم شباهت تفاوت هایی هم داریم.

-اهوم.خب می خوام بدونم شما در حال حاضر چیکار می کنید؟

– خب من و برادرم به کمک ۴نفر دیگه از دوستانمون که ساکن برن اند و یه جورایی مال کشور های شرقی و آسیایی هستند یک رستوران داریم که غذا های ایرانی وعربی و همینطور غذاهایی که با گوشت حلال و اسلامی ذبح می شوند سرو می کنیم.

– اوه چه چالب من رو مشتاق کردین که به این رستوران سر بزنم. خب شما اولین باره که توی این مسابقه شرکت کردید و انتخاب شدید . انگیزتون چیه؟اگه برنده بشین با پول مسابقه چیکار می کنید؟!

– راستش شرکت کردن توی این مسابقه. بیشتر به توصیه بچه ها و دوستان بود. خب ما اومدیم تا شانس و مهارتمون رو آزمایش کنیم. علاوه بر این من و برادرم همیشه اهل ریسک کردن هستیم. راستش اگه برنده بشیم و به یکی از مقام های اول تا پنجم دست پیدا کنیم. خیلی عالی میشه. ولی اگه این اتفاق نیفته خب ما شاید ناراحت بشیم ولی ناامید نمی شیم چون هردومون عاشق این حرفه ایم.

– خب . چه عالی. امیدوارم بتونم توی مرحله های بعد شما رو ببینم

چند دقیقه بعد من و سامان از روی سن پایان آمدیم. خوشبختانه در قرعه کشی ما جزء شرکت کنندگان روز اول انتخاب شدیم. آن شب بعد از مراسم افتتاحیه سامان برای فردا شب دوبلیط به مقصد ترکیه و بعد ایران گرفت.  من و سامان برخلاف شب قبل خیلی زود به خواب رفتیم

*************************************************

سفر به ایران به وقت ژنو:

سوار تاکسی شدیم از همان تاکسی هایی که یک پیرمرد پرحرف راننده اش بود و می خواست از هر موضوعی با ما صحبت کند. رز هم بعد از کلی اصرار سرانجام همراه ما آمده بود هر سه مان ساکت بودیم. رز مثل همیشه انگشتانش را  روی پاهایش مثل ضربه زدن روی پیانو حرکت می داد . همیشه وقتی بیکار بود اینکار را می کرد. گویی داشت در ذهنش آهنگ خاصی را تکرار می کرد. رز شاید توانایی خوبی برای ساخت آهنگ نداشت اما برای نواختن استعداد زیادی داشت و همینطور برای زمزمه کردن. هر دو ما گویا غمگین بودیم. اما سامان انگار گوش سپرده بود به حرف های اون پیرمرد وراج.

به فرودگاه رسیدم. هرسه از ماشین خارج شدیم و چمدان هایمان رااز پشت ماشین برداشته و حرکت کردیم. من و سامان ‌هر دویمان یک کیف کمری به کمر داشتیم که داخلش چیزهاییکه شاید داخل هواپیما نیازمان می شد قرار داده بودیم زمان وداع رسیده بود. رز خودش را در آغوشم رها کرد برایم هنوز اینکارش تعجب برانگیز بود هنوز نتوانسته بودم به این اتفاقات عادت کنم بی اختیار روی موهایش بوسه ای زدم.و گفتم:

– مواظب خودت باش.

 رزدختر قد بلندی بود اما من از او بلند تر بودم اون تا سینه ام می رسید. سرانجام سوار هواپیما شدیم خداحافظی ما خیلی طول کشید شاید همان باعث شد که ردیف وسط برایمان جا پیداشود. روی صندلیم نشسته و پاهایم را روی هم انداختم .کنارم یک مرد با صورت خاصی نشسته بود از همان افرادی که آدم فکر می کند که آدم چوبی اند. هواپیما داشت از جایش بلند می شد. خدا را شکر تاخیر چندانی نداشت.

*************************************************

عجیب بی خواب شده بودم .از داخل همان کیف کوچک کتابی را در آوردم که نامش مرکب مرگ بود از کتاب های اگاتا کریستی نویسنده ای که کتاب های پلیسی و جنایی می نوشت. کتاب را باز کرده تا شروع به خواندن کنم‌. داستانش برایم تازه بود و هنوز چیزی از داستانش نمی دانستم . سامان برخلاف من بیشر دوست دار بازی بود تا کتاب.  

 صدای سامان رشته ی افکارم را پاره کرد و گفت :

– بی خواب شدی دوبار‌ه؟

با انگشت هایم صفحه های کتاب را نگه داشتم و گفتم :

-آره به این جور خواب های بی قانون عادت ندارم . خواب هایی که قراره با هر تکون از دنیای خیال و رویا بیرون بیای. تو چرا نمی خوابی؟!

– دارم فکر می کنم به اینکه این دفعه به مامان بگم که برام دختری زیر نظر داشته باشه یا نه بعضی وقتا خسته می شم از اینکه  آدم بی سر و سامونیم البته به قول مامان . درسته الآن هیچ کس رو دوست ندارم اما  شاید برای من همون ازدواج به سبک سنتی مناسب باشه.

لبخندی زده و جواب دادم:

– اگر تصمیمش رو داری به مامان بگو اما حتما اون رو در جریان تموم تفکرات درباره اون دختر بگذار. این حرف مامان و برای مدتی شاد و سرحال می کنه

– می دونی باید دختری باشه که خارج رفته باشه که نیازی نباشه که مدتی رو ایران باشم تا کار اقامتش رو بکنه به علاوه زبان هم بلد باشه البته الآن همه  دختر ها حتما چند کلاسی زبان خوندن. البته خواسته دیگه هم اینه که حداقل با فرهنگ خارجی ها آشنا باشه.

با اين حرف ها که زده بود انگار قرار بود مامان به دنبال دختری از جنس دخترهای همه چی تمام و شاه وپریان باشد . همین جا بود که حرف های بین ما به پایان رسید و سامان برای به خواب رفتن  چشم هایش را بست. نگاهم را باری دیگر به کتاب انداختم حس کتاب خواندنم از بین رفته بود .

مشتاق بودم که به جای راه روی وسط هواپیما جایی کنار پنجره داشته باشم . جایی که شاید تماشای ابرهای متراکم  و آسمان نیمه تاریکی که ما  از آن عبور می کردیم و رشته تمام افکارم را پاره میکرد.

 حالا که سامان به فکر ازدواج افتاده بود من هم باید دیر یا زود ازدواج می کردم .  نمی دانستم که رز قبول می کند که مسلمان شود و با من ازدواج کند یا اینکه شاید برای همیشه خوانندگی را کنار بگذارد نمی توانستم برای ازدواج کردن برای در خواست ازدواج  مانند بیشتر جوان ها یک برنامه شگفت انگیز بچینم بیشتر باید با او صحبت می کردم و نظرش را می فهمیدم. رز برخلاف خانواده اش یک مسیحی نبود بلکه آدمی بود بدون هیچ مذهب و دینی بود و این بی دینی را درست از زمان مرگ مادر بزرگش پیش گرفته بود درست از همان زمان که دعاهایش  بر سر بالین مادر بزرگش بی اثر بود. شاید همان اتفاق بودکه باعث شد رز  برن را برای مدتی ترک کند و خودش را به خوانندگی و نوازندگی در کشور دیگری مشغول سازد. 

دیگر نزدیک ترکیه بودیم و هواپیما برای فرود آماده می شد. از پرواز های توقف دار متنفر بودم اما چاره ای جز نشستن در این هواپیما ها برای سفر نداشتم .

*************************************************

زمانی که رسیدیم سعید پسرخاله‌ام آمد دنبالمان، می گفت پدربزرگ حالش خوب نبوده و مجبور شدن قبل از آمدن من و سامان عملش کنند خدا را شکر عمل اش خوب انجام شده بود و به دلیل اینکه قبل از عمل سه هفته در بیمارستان بستری بوده الان که عملش انجام شده و حال او بهتر است و خواسته که اگر حالش خوب بود او را به خانه بیاورند. دایی و شوهر خاله هم رفتند بیمارستان که او را مرخص کنند. مادرم علاوه برخودش یک خواهر و برادر هم داشت. خاله سودابه و دایی سینا. دایی هم که دو دختر داشت؛ زهرا و زهره انها به همراه زن دایی در همان خانه ی پدر بزرگ زندگی می کردند . زهرا عشق دیرینه برادرم بود که دوسالی می شد که با فرزاد پسر یکی از هم کارای دایی ازدواج کرده بود وحالا دوقلو حامله بود . می گفتند بچه هایش دختراند همینطور هم شد. زهره مجرد بود . سعید تنها پسر خاله شر و شیطونی بود که نصیب ما شده بود و حدود سه ماه با ما تفاوت سنی داشت. اما خب بچه های دایی هردوشون به طبع از ما کوچیک تر بودند. زهره یک جورایی پشت کنکوری بود و عاشق مد و طراحی لباس بود. اما زهرا دختر کد بانو ی بود. او دانشگاه نرفته بود و به دنبال کلاس های مختلف رفته والآن هم مربی فنی حرفه ای میوه آرایی و گل آرایی بود واین چیز ها را یاد می داد. دایی هم که شاید یک جورایی  از کار پدر بزرگ پیروی کرده و آن را ادامه می داد.

او مهندسی پزشکی خوانده بود و در شرکت واردات و صادرات وسایل پزشکی ساله ها بود که کار می کرد و الان داشت باز نشست می شد. در خانواده خاله هم شوهرش نمایشگاه ماشین داشت  و خودش شغل خانه داری را انتخاب کرده بود.  و در این میان هم سعید به نوعی کمک دست پدرش بود و حسابداری خوانده بود.

وارد حیاط شدیم . خانه ویلایی که پدربزرگم داشت در واقعه ارثیه اجدادیمان بود. یک خانه ویلایی در یک منطقه ی نسبتا خوب  تهران.  همه اعضای خانواده به استقبالمون آمدن و درگیر احوال پرسی و سلام علیک بوديم که ماشین عمو رامین وارد حیاط شد.پدر بزرگ را آورده بودند. پدر بزرگ بر روی صندلی چرخ دار نشسته بود  و خودش چرخ هارا تاب می داد و جلو می آمد. یکم که جلو آمد من و سامان بدو بدو ،همانند دو کودک به سمتش دویده و خم شده و بغلش کردیم . آخر ما عاشق او بودیم .عاشق خنده هایش، حرف هایش و حتی عاشق تیکه هایش . بغلمان کرد و گفت:

-اومدین نوه های من خوش امدین، خوب وقتی اومدین.

 نگاهی به مادرم انداخت وگفت:

– سیما وقتشه که سور و سات عروسی راه بندازیم دست صبا رو بذاریم تو دست ساموئل

-اقاجون ساموئل نه محمد مسلمون که شدن تغییر اسم دادن.

 -خوب حالا. اگه نمی خوايد منو ببرید تو  خونه این بچه هارو ببرید دم در وایستادن بده

 

 

دقیقا فردای آن روز بود که از میان  صحبت های مادر و خاله موقع سبزی پاک کردنشان شنیدم که می گفتند سامان خواسته برایش دنبال دختر خوب بگردند. مادرم  می گفت :

-که بچه ام عاقل شده می خواد زن بگیره، گفته دختر باید ایرانی تبار باشه ولی حداقل خارج رفته باشه.

خاله ام که نگذاشت و نه برداشت گفت: ماشاالله چه سخت پسند هم هست اخه از کجا  پیدا کنیم همچین خانومی. فکر کنم باید تو عقد دخترت چشم بگردونی  ودنبال دختر باشی براش.

بعد هم که بحث را کشاند به مراسم عقد و چیز های دیگر اینطور که معلوم شده بود قرار بود پنجشنبه عقد باشد و خانواده الن روز سه شنبه می امدند ایران . رز هم با کلی سختی توانسته بود کاری کند که چهارشنبه یک روز قبل از مراسم ایران باشد اما باید روز جمعه بر می گشت. البته خودش می گفت اگر پای برادرم وسط نبود نمی آمدم. روز ها مثل برق و باد می گذشت و هر روز کارهای ما بیشتر می شد قرار شده بود که عقد در خانه ی پدر بزرگ برگزار شود.خانه آنقدری بزرگ بود که بشود در آن یک مراسم عقد برگزار کرد .طبق قرار هایشان هم قرارشد من و سامان بشویم آشپز شام عقد کنان. البته چندکارگرهم قرار شده بود بیارند که کار ها را انجام بدهند و به ما کمک کنند این عقد در واقع قرار بود جای عروسی را بگیرد که حدودا 200 نفری هم مهمان داشت. به نظر من هزینه همچین مراسمی با هزینه تالار یکی بود. اما خب وقتی پدر بزرگ و پدرم یک حرف می زدند و رویش پا فشاری می کردند دیگر ما هیچ کاره بودیم.

سر انجام روز موعود فرا رسید منظورم روز عروسی نیست. روزی که رز برای اولین بار پایش را به ایران می گذاشت . ‌او نزدیک ظهر می رسید به دلیل اینکه همه درگیر بودند و من بی کار ترین فرد آنها بودم قرار شد که من به استقبال رز بروم و او را به خانه بیاورم. در دلم برای این اتفاق احساس شیرینی را حس می کردم.  قند در دلم آب می شد و کلی نقشه کشیده بودم که از طریق آنها رز را در اولین سفر ش به ایران شگفت زده کنم . طبق معمول سرگرم موبایلم بودم و صبحانه می خوردم و درمیانه تماشای کلیپ های اینستاگرامی پاسخ چت های رز را می دادم و گاهی لبخند می زدم .

همه سرگرم بودند و من بیکار پدرم آمد کنارم و گفت:

-یه دقیقه اون گوشی رو بذار کنار گوش کن

چون می دانستم پدر کمی کلافه است سریع گوشی ام را به پشت روی میز گذاشتم وگفتم :

– بله پدر

-چون همه  ما درگیريم و کار داریم تو باید بری دنبال رز می تونی که؟

-بله .چشم

-ظهر می رسه البته فکرکنم خونه باشیم ولی خب بهش پیام بده بگو یه ساعت قبل فرود اومدن بهت پیام بده که تو آماده بشی بری دنبالش

-چشم

یک لحظه قند در دلم آب شد. سریع موبایلم را برداشتم و به رز پیام دادم و بعد ادامه صبحانه ام را خوردم بعداز صبحانه بلند شدم و به خاله و زندایی و زهره در تهیه ژله ها کمک کردم. البته بماند که در گروه خانومانه افتاده بودم ودر تعریف هایشان مشارکت می کردم. ساعت دوازده بود . چون همه کار داشتیم برای خوردن ناهار زودتر اقدام کردیم که رز پیام داد وگفت : من یک ساعت دیگر ایران هستم .  غذایم را به سرعت تمام کردم و از پله ها بالا رفتم میان پله ها بودم که خاله گفت: کجا میری. بیا غذاتو بخور.

– نه خاله جون. رز پیام داد تا یک ساعت دیگه میرسه ایران. بددختر مردم رو منتظر بزارم باید حاضر شم خانواده ی الن با شنیدن نام رز هرچند که زبان ما رو نمی فهمیدند لبخندی بر  لب هایشان خانه کرد و بماند که محمد سریع حرف های من را برایشان ترجمه کرد.در حال بالا رفتن از پله‌ها بودم که صبا گفت : من و محمد هم باهات میام کاري نداریم.

یک لحظه ناراحت شدم و خنده روی لبم از بین رفت .  بماند که تمام نقش هایم نقش بر آب شد .

*************************************************

رز یک لباس سفید رنگ با یک شلوار مشکی بلند به تن کرده بود و یک شال سفید روی سرش انداخته بود . البته فقط ان را روی سرش انداخته بود چون بیشتر موهایش پیدا بود. یک جا ایستاده بود و داشت بانگاهش وجود ما را جست وجو می کرد‌ . برایش دستی تکان دادم و چند نفری به سمت او رفتیم و دست دادیم  و سریع سوار ماشین شدیم. در راه رز و صبا گرم صحبت کردن شدند تا رسیدیم. وارد  حیاط که شدیم تمام خانواده به ردیف ایستاده بودند و داخل حیاط منتظر ما بودند از ماشین پیاده شدیم. من وصبا سریع خودمان را وارد صف خوشامد گویی کردیم تا به رز خوشامد بگوییم رز جلو امد و به زبان فارسی گفت: سلام ممنونم

 لحظه‌ای همه تعجب کردیم رز می‌توانست فارسی صحبت کند اما ما تا آن لحظه نمی دانستیم.جلو امد باهمه به نوبت دست داد وگفت : نیازی نیست با من انگلیسی. صحبت کنید من فارسی می فهمم و

می تونم فارسی صحبت کنم

البته بماند کمی بد لهجه بود البته لهجه ما هم تعریفی نداشت . اما بیشتر از همه بخاطر این اتفاق  متعجب شدم بعد در همان روز گفت که در دانشگاهی که درس می خوانده اجازه انتخاب یک زبان برای یادگیری داشتند و او هم به پیشنهاد ساموئل فارسی را انتخاب کرده بود. از اینکه رز به فارسی مسلط بود کمی شاد شدم البته کمی هم ناراحت زیرا او اکثر حرف های من و سامان را متوجه شده بود و حتی حرف هایی که درباره خودش بود.  آن روز بدلیل در گیری های زیاد فرصت تعریف نداشتیم و مشغول بودیم . باید خیلی از کارها را انجام می دادیم و فقط کمی از کار ها را برای روز عقد می گذاشتیم تقریبا همه مشغول بودیم و هرکس کاری را انجام داد وشب همه از خستگی زیاد بیهوش شدیم.

روز عقد  تقریبا از صبح همه در تکاپو ودرگیر کار های عقد بودند. رز هم به همراه خاله و زندایی برای شینیون موهایش به  ارایشگاه رفته بود، من و سامان در آشپزخانه مشغول درست کردن غذاها بودیم البته به کمک کارگر هایی که زندایی استخدام کرده بود. تقریبا دیگر کارمان تمام شده بود . با سامان دیگ غذا را بلند کرده و گذاشتیم روی گاز بعد یکی از خدمتکارها را صداکردم وگفتم :

-کارما تموم شده ساعت شش زیر اینا رو روشن کن برای پخت ساعت نه می برید سر میز شام فقط. حواستون به برنج باشه. یکم دیرتر باید روشنش کنید.

-چشم اقا موقع سرو قرار شد روی ظرف های سوفله ‌خوری سروبشه دیگه

-آره

همان موقع بودکه زندایی از راه رسید. سامان داشت دست هایش را می شست و من آماده بیرون رفتن از آشپزخانه بودم . زندایی نگاهی به ما کرد و گفت: خسته نباشید چه کردین. انشاالله عروسیتون جبران کنیم. دستتون درد نکنه

– خواهش می کنیم زندایی جان. با اجازه ما بریم حاضر بشیم

– زود باشین برید که تا مراسم دوساعت دیگه بیشتر نمونده . مادرت گفت: لباساتون رو براتون اتو کرده به چوب‌ لباسی آویزون کرده و داخل کمد گذاشته. راستی سامیار رز با من اومده کارت داشت.

-باشه زندایی

-میگم امشب چشم بگردونید برای خودتون یکی زیر سر کنید البته اگه زیر سر ندارید هردو لبخندی زدیم و باهم به طرف اتاق ها راه افتادیم. رفتم جلوی در اتاقی که رز داخل آن بود ودر زدم.

-بیا تو

در را باز کردم و وارد شدم رز روبروی آینه نشسته بود و گوشواره هایش را در گوشش می کرد . یک لباس قرمز بلند با آستین های سه‌ربع به تن داشت به طرفم برگشت و گفت : چطور شدم. ،!

رز خیلی زیبا شده بود و من نمی توانستم طاقت بیاورم به سمت او رفتم و او را به اغوش کشیدم بوسه ای روی لب هایش زدم وگفتم : خیلی خوشگل شدی. تو منو امشب دیوونه می کنی

لبخندی روی لب هایش نقش بست وگفت: ممنونم

-من دیگه باید برگردم اتاقم چون می خوام مثل تو خوشگل کنم. ببینم می تونم دل چندتا دختر روببرم

اخمی کرد گفت :

-تو مال منی. عه

– خنده ای کردم گفتم:

-ای جان

بعد از اتاق خارج شدم. لباس هایم را برداشته و برای دوش گرفتن آماده شدم.

صدای جیغ و شادی و کل کشیدن حیاط را پرکرده بود، صبا درحالی که دستش را در دست محمد گذاشته بود وارد حیاط شد پشت سرش خانواده ‌ای وارد حیاط شدند که شناختی روی آنها نداشتم فقط دیدم که مادرم به سمت آنها دوید وگرم صحبت با آن‌ها شد کمی ان طرف تر دکتر پدر بزرگ را دیدم. انگار آن خانم ها خانواده دکتر بودند. یک زن با بینی قلمی شکل وچشم های کشیده گرم صحبت بامادر بود. پیشانی بلندی داشت وهمینطور جثه‌ای لاغر و کشیده ‌.پشت سرش دو دختر جوان بودند که به نظر می رسید  بچه هایش باشند یکی از آنها درست هم سن صبا بود و ان یکی که قدکوتاه تری داشت به نظرمی رسید که هم سن زهره دختر زندایی باشد. برای سلام واحوال پرسی کردن به سمت آنها رفتم . حدسم درست بود اآنها خانواده دکتر بودند.گرم صحبت با آنها شدم. خانواده خوب و آداب دانی بودند .

 دودختر داشتند که نام آنها شقایق وشنبم بود. شقایق همانند مادرش بود اما کمی جوان تر و زیباتر بود . چشم های او برخلاف مادرش کمی رنگ آن تیره  بود. انگار رنگ چشم هایش را از پدرش به ارث برده بود . از میان حرف های مادرم و همسر دکتر حسنی فهمیدم که ساکن آلمان هستند و برای تعطیلات به ایران امده اند. شنبم شباهت زیادی به دکتر حسنی داشت وبرخلاف مادرش وخواهرش بینی گردی داشت که در صورت او خوب خودش را نشان می داد و به دلیل غرور جوانی هنوز کمی بزرگ بود و درصورتش جای نیفتاده بود و با فرم چشم هایش که کوچک نقش بودند هم خوانی نداشت . اما باز هم زیبابود. لب هایش کوچک بود و مانندلب های خواهرش شقایق زیاد برجسته نبود هردو آنها یک چهره معمولی اما زیبا داشتند. سرم را به سمت رز برگرداندم اوحالا میان جمعی از دختران جوان فامیل بود  و سرگرم صحبت با آنها بودکه شقایق و شبنم هم به جمع آنها پیوستند

محو تماشای خنده های از ته دل رز بودم . برایم شادی رز همه چیز بود. سامان بازویش رابه بازویم زد و گفت:

– بیا بریم پیششون فکرنکنم از بودنمون تو جمعشون ناراحت بشن.

-دیوونه شدی اون یه جمع دخترونست ورود ما پسرا شاید زشت باشه

-نمی دونم من فقط به دنبال یه راهی برای گرم گرفتن و صحبت کردن و نزدیک شدن به شقایقم به نظرم دختر خوبی می یاد

سعید به کنارما آمد وسامان پیشنهاد خو درا برای او بازگو کرد.خنده ای کرد وگفت:

-دلم می خواست اما فعلا که گاوم زاییده دوست دخترم داره میاد اینجا . از دهنم در اومد گفتم عروسی دختر خالمه اونم که خیال این رو داره که عروس ما بشه داره میاد اینجا. حالا برای چی می خوای بری تو جمعشون چشمت کسی روگرفته؟!

– اره اون دختره شقایق

– بدم نیستا. می خوای باهاش رفیق شوی؟!

– نه بابا می خوام بگیرمش. باهاش ازدواج کنم

– خدایا خل شدی. یا جاتون برعکس شده تو شدی پسر خوبه سامیار شده بد.

هردو اخمی کردیم وهمراه هم گفتیم:

– ما داریم می ریم پیششون میای بیا. نمیای نیا.

– خدا شفاتون بده یهو جبهه می گیرید من فعلا کار دارم.

ازما جدا شد هردو به فکر بهانه اي افتادیم که خودمان را وارد آن جمع کنیم من برای صحبت بیشتر با رز و سامان برای هم صحبتی با شقایق که اتفاقا موفق هم شدیم.

عقد به پایان رسیده بود. اتاقی را که ما این چندروز در آن مهمان شده بودیم رابه صبا ومحمد داده بودند که ان شب کنارهم باشند و رختخواب ما سه نفر که سعید وسامان ومن بودیم در پذیرایی انداخته بودند. خواب به چشمانم نمی آمد نمی دانم چرا  اما انگار چیزی خواب را از چشم هایم ربوده بود. در رختخوابم دراز کشیده بودم و خودم را به آغوش خیال سپرده بودم‌. شاید از فرط خستگی زیاد خواب به چشمانم نمی آمد اما هر چه که بود نمی گذاشت خواب به چشم هایم بیاید. سر وصدایی از آشپزخانه بلند شد انقدر خودم را درفکرو خیال غرق کرده بودم که اصلا متوجه این نشدم که کسی وارد اشپزخانه شده است .سایه ای را دیدم  اول فکر کردم که دزد است اما کمی که دقت کردم سایه دختری با موهای بلند را دیدم و صدا یش زد وگفتم: کی اونجاست؟!

سایه ای که درتاریکی قرار داشت گفت:

– نترس رزم اومدم آب بخورم

از جایم بلندشدم و به سمت آشپزخانه رفتم. به رز نگاه کردم ودرحالی که به دیوارکناراپن تکیه داده بودم بهش گفتم:

-خوابت نمی بره

– نه به این همه اختلاف ساعت عادت ندارم

– می خوای کمی باهم حرف بزنیم

– باشه

دست رز را در دستم گرفتم وکتم را از روی صندلی برداشتم وروی شانه های رز انداختم تا کمتر احساس سرما بکند باهم به سمت حیاط رفتیم . زمان مناسبی برای صحبت کردن با رز بود. به خصوص حالا که هردوی ما تنها بودیم و کسی کنار ما نبود. مکان دنجی را درگوشه حیاط کنار درخت ها برای نشستن انتخاب کردیم و روبه روی هم روی صندلی ها نشستیم.رز طبق معمول داشت با یکی از وسایل باقی مانده روی میز بازي مي کرد . سرم را بالا بردم و درحالی که چشمانم رابه چشم های رز دوخته بودم.گفتم:رز تو حاضری با من ازدواج کنی ؟!

رز نگاهی بهم انداخت وگفت:راستش فکر نمی کنی برای پرسیدن این سوال  کمی زود باشه من وتو فعلا فقط باهم دوستیم

– اخه وقتي هم ديگر رو دوست داريم بهتر نيست زودتر اقدام کنیم .

– ببين ساميار من تو رو دوستت دارم ولي دلم نمی خواد تا چشم باز کنم صدای گریه بچه بشنوم و یکی هم تو شکمم باشه

-ولی رز اینطوری نیست من فقط..

-ببین سامیاردلم نمی خواد فعلا هیچ حرفی درباره ی ازدواج با من بزنی چون واقعا هدفی که دارم برام مهم تره

با گفتن این حرف ازجایش بلندشد واز من جدا شد وبه ساختمان بازگشت. نگاهم را به رفتنش دوخته بودم. باید یک جوری دوباره با او حرف می زدم اما اعصابم داغون تر از آن بود که بتوانم یک نفر را راضی کنم. سرم را روی میز گذاشتم و چشم هایم را بستم..

 نمی دانم کی ولی خیلی زود به خواب رفتم.

*************************************************

نمی دانم ساعت چند بودکه با تکان های مادرم از خواب بیدارشدم و دوباره مامور رساندن رز به فرودگاه شدم اما این بارتنهابودیم. تمام راه  سخنی  جز يک عذر خواهی کوچک برای اتفاقات دیشب میان ما رد و بدل نشد . گویا هر دوی ما هنوز از هم دلخور بودیم. رز را به فرودگاه رساندم و تا زمانی که وارد هواپیما شد پیش او ماندم . اما تمام آن ساعت ها فقط سکوت همدم هردوی ما شده بود و حرفی میان ما گفته نشد. خداحافظی غمگینی بود اما شاید برعکس قرار بود خبر خوشی را برایم  بیاورد.

ساعت تقریبا چهار بود که به خانه برگشتم. وسایل عقد را از خانه و حیاط جمع کرده بودند.

وارد خانه که شدم دیدم که دعوایی میان مادر و سامان درگر گرفته است . البته یک بحث خیلی مختصر بود که پافشاری سامان برای ازدواج با شقایق وگذاشتن قرار خواستگاری برای فردا شب  را نشان می داد

سامان بیشتر از آن چیزی که فکر می کردم برای ازدواج مسر بود. فردای همان روز بود که برای رفتن به مجلس خواستگاری آماده شدیم .که خدارو شکر جواب بله هم از عروس خانم که گرفتیم و قرار شد که در سفر بعدی مراسم عقد و عروسي آن دو را در پیش داشته باشیم. دقیقا روز چهارشنبه بود . تقریبا یک هفته از ماندن ما در ایران گذشته بود که همه ما عزم باز گشتن کردیم . من وسامان به صحنه مسابقه بازگشتیم و خانواده ام به برن. خوشبختانه توانسته بودیم به مرحله بعدی راه پیدا کنیم اما از تماشای زنده ی  افتتاحیه این مرحله محروم شدیم چون که تمام مدت برگزاری افتتاحیه در راه بازگشتن به ژنو بودیم.

*************************************************

دو مرتبه بعد از چند روز  روی لبه حوض درست همان جایی که از رز درخواست دوستی کرده بودم نشسته بودم و داشتم به رز فکر می کردم . به بودنش، به دوست داشتنش ، در آن چهار روز من و رز اصلا هم دیگر را ندیده بودیم یا اگرهم دیده بودیم فقط در حد یک سلام بود. گویی هنوزهم از هم دلگیر بودیم. دلم برایش تنگ شده بود. برای کارهایش و همینطور حرف ها وشیطنت هایش. موبایلم به دست بودم  و هراز گاهی به عکس های پروفایل تلگرامش نگاه می کردم وروی ان دست می کشیدم؛ شايد همه از یک زمانی به بعد عاشق یک نفر می شوند . ولی من نمی دانم از چه زمانی عاشق رز شدم ؛ شایدهم بخاطر این است که از زمانی که فهمیده بودم عشق چیست . اولین دختری که دیدم رز بود. نمی دانم ولی من همیشه عاشق رز بودم. شاید این همیشگی بودن عشق من به رز باعث شده بود که حتی یک ساعتم نتوانم از او دل بکنم. در حال خودم نبودم بی توجه به زمان و مکان در افکارم غرق شده بودم . حس کردم کسی کنارم نشسته و در ابتدا  گمان بردم که سامان باشد.  البته حدسم يک حدس بعید و اشتباه بود چرا که سامان تازه با شقایق نامزد کرده بود و تقریبا همیشه سرگرم موبایلش بود و  با شقایق صحبت می کرد. سرم رابرگرداندم تا ببینم چه کسی کنارم نشسته است. 

یک لحظه فکر کردم به خوابم ولی اینطور نبود رز کنارم نشسته بود. نمی دانم از چه زمانی کنارم بود اماگویی او هم متوجه دل تنگی های من شده بود و معلوم بود که خیلی وقت  است که کنارم نشسته

من متوجه حضور او نشدم . نگاهی به او انداختم وگفتم:

-تو اینجایی.

او هم در جوابم لبخندی زد و گفت :

– اره. سامیار تو هنوزهم از دست من ناراحتی؟! اره.

هنوزهم گیج بودم در حالی که سعی می کردم به راحتی حرفم را بزنم بریده بریده گفتم:

– نـه

 خندید وگفت:

– چرا سامیار من واقعا اون روز تند رفتم. انتظار نداشتم که اینطوری برخورد کنم. اما واقعا تند رفتم. خیلی هم تند رفتم. سامیار منم نمی دونم از کی ولی خیلی وقته که تو رو دوست دارم و عاشقتم. هیچ فکر کردی چرا خیلی زود بهت اون جواب رو دادم؟! و پیشنهاد دوستی رو پذیرفتم .چون از خیلی وقت پیش براش لحظه شماری می کردم و هر روز تو رویاهام اون لحظه رو تصور می کردم. سامیار من جز تو عاشق خوانندگی هم هستم شایدم مثل تو که عاشق آشپزی هستی . تو توی  اشپزی به یک جایی رسیدی و تونستی توی اون موفق باشی حالایا با من یا بدون من اما من هنوز به اون چیزی که می خوام نرسیدم . من بیشتر از همه می خوام که توکنارم باشی. و توی هر لحظه باتو بودن روتجربه کنم‌ چون تو درست همون کسی هستی که من عاشقش هستم و دوستش دارم. ولی الآن شاید واقعا شرایط ازدواج نداشته باشم و شاید آمادگی این اتفاق رو نداشته باشم. من نمی خوام هیچ چیزی قبل از اینکه آمادگیش رو داشته باشم اتفاق بیفته سامیار از دست من دلخور نباش.

 در طول مدتی که داشت صحبت می کرد من به او چشم دوخته بودم و به حرف هایش گوش می دادم. انگار دلم داشت نرم می شد.برایم جالب بود که گاهی اوقات رز منطقی ترین دختر دنیا می شد انگار روی تک تک حرف هایش فکر کرده بود. دستش را روی دست هایم گذاشت و گفت :

– سامیار نمی خوای آشتی کنی. نمی خوای من  روببخشی ؟! دستم را به سمت صورتش بردم و گونه اش را نوازش کردم وگفتم:

-منو ببخش راستش من هروقت که تو بخوای حاضرم آمادگی زندگی کردن باتو رو پیدا کنم. چون چیزی که من همیشه انتظارش رو می کشمه بعد اروم بهش نزدیک تر شدم و زیر لبش را بوسه ای زدم. مشتاق نبودم لب هایش را ببوسم زیرا لب های او حس گرمی را به من می داد که شاید هنوز آن لحظه آمادگی پذیرشش را نداشتم. لبخندی زد و نگاهم کرد. در همان لحظه بود که صدای اهوم اهوم کسی را شنیدیم گویی فردی  پشت سرما اظهار وجود کرد . هردو به طرف صدا برگشتیم. در دلم همان لحظه گفتم : برخرمگس معرکه لعنت.

 سامان خنده ای کرد گفت : هی تو من خرمگس نیستم. خب بالاخره آشتی کردین

هر دو باهم گفتیم. : ما که قهر نبودیم . فقط

– خب حالا بلند شید کارتون دارم. زود. زود

می دانستم درسرش یک نقشه به ظاهر شومی دارد چون همیشه وقتی می خواست شیطنت کنه درست مثل اون موقعه ریز ریز وآروم می خندید .

خیلی جدی به ما نگاه کرد و گفت:

-گوشی هاتون بدین به من زود باشین.

 هردو در حالی که هنوز پاهایمان تا نصف درآب بود موبایل هایمان را به او داديم . معلوم بود که فکر هایی در سر دارد . دستش را روی بازوهایمان گذاشت و ما را به داخل اب پرت کرد . انقدر پرقدرت بود که هردوی ما در حوض افتادیم .

هر دوی ما در حالی که دادمی زدیم از داخل آب بلند شدیم و به یکدیگرنگاه کردیم. هیچ حرفی میان ما زده نشد ولی هر دو یک فکر در ذهنمان داشتیم. بدون معطلی به طرف سامان دويدیم  وباهم هر کدام یک طرف بدنش راگرفتیم و در یک حرکت بلندش کردیم. سامان خندیدو گفت : شما که نمی خواین؟!

– اره. می خوایم

 به حوض نزدیک شدیم و در حالی که موبایل هایمان را در دست دیگرمان بود باهم یک دوسه گفتیم وبا یک حرکت سامان را در اب انداختیم و شروع به خندیدن کردیم و سامان درتمام مدتي که ما می خندیدیم . آب به سر وصورت او می پاشیدیم غر می زد . تا شب هرزمان که یاد آن موقع می افتادیم خند ما ن می گرفت. نمی دانم از خنده بود  و یا از سرما که شب با صدای گرفته و دل درد خوابیدیم و آن صدای گرفته تا چند روز گریبان گیرمان بود. *************************************************

یک روز مانده به مسابقه مرحله دوم: .

هرسه ما سر یکی از میزهای رستوران هتل برای شام نشسته بودیم و به منو رستوران چشم دوخته بودیم. نام یکی ازغذاهای مخصوص و یکی ازسر آشپز ها نظر من و سامان را به خودش جلب کردبود . برای ما نام آن سر اشپز خیلی اشنا بود. نگاهی به گارسون کردم و با اشاره دستم صدایش کردم. گارسون هم به سمت ما آمد وگفت :

-خب انتخاب کردین چی میل دارید.

من وسامان لبخندی زدیم و گفتیم :

-هیچی فقط سرآشپز دیوید بل رو صدا بزنید که پیش ما بیايد اگرهم گفت که وقت ندارم فقط بهش بگید که سر آشپزان دوقلو منتظرش هستند .

گارسون لبخندی زد وگفت :

-چشم.

رز هنوز کمی بهت زده بود برای اینکه تعجبش پایان دهم  برایش توضیح دادم که یکی از دوستان دوران دانشکده ی ما اینجا سرآشپز است وقراره که ملاقاتش کنیم. توضیحاتم که تمام شد دیوید در حالی که چندین بشقاب از برش گوشت مخصوصش را در دست داشت سر میز ما حاضرشد‌. بشقاب ها را روی میز چید وکنار ما نشست و گفت : خب چطورید ؟! راستش دیگه می خواستم بیام در اتاقتون. چند روز که فهمیدم شما هم شرکت کننده ی این مسابقه اید. خیلی خوشحال شدم. نگاهی به من انداخت و گفت : بببینم خبریه ؟ خانوم رو معرفی نمی کنید. رز که متوجه حرف هاي دیوید شده بود نگاهی به او انداخت و گفت : خب من از دوستان خانوادگیشون هستم و البته خواننده برنامه مسابقه جهان اشپزی.

 -اوه خانم رزیتا الن دختری که به زودی قراره ستاره موسیقي بشه. درسته؟!

 رز لبخندی زد و بله آرامی گفت.

-راستش دختر من از افتتاحیه دوم عاشق صداتون شده حالا که محل اقامتون اینجاست باید یک شب باهاش ملاقات کنید .

من و سامان هردو با تعجب نگاهش کردیم وگفتیم : دخترت.!!

-اره . خب بعد از تموم شدن دانشگاه ازدواج کردم خب البته دختر خودم که نیست دخترهمسرمه. چهارسالشه. سه سالی هست که ازدواج کردم. مریا از اولش بهم گفت بابا. شاید اصلا همون بود که مهر سوفیا روتوی دلم انداخت.

من وسامان هر دومشتاق دیدن مریا و سوفی شده بودیم.

آخرین برش گوشت خوشمزه دیوید را در دهانم گذاشتم که متوجه روبه رویم شدم برای بار دوم بعد از چند وقت آن دومرد مشکوک را دیده بودم. همان افرادی که آن روز داشتند درباره ی رز داخل آسانسور صحبت می کردند . با دیدن دوباره آنها تمام ماجرا مانند یک صحنه از یک فیلم اسلوموشن مقابل چشم هایم مرور شد.  

معلوم بودکه گرم صحبت درباره ی ما هستند . این دفعه یک مرد دیگر هم کنار آنها بود که از قرار معلوم هم ایرانی بود. نگاهم را به آن فرد ایرانی دوختم که چشمک ریزی نثارم کرد وبهم اشاره کرد که بیرون منتظرم است وبا زبان اشاره دستانش بهم فهماندکه می خواهد تنها و در همان لحظه من را ببیند . از دیوید  وبقیه عذر خواهی کردم وبه بهانه ر فتن به سرویس بهداشتی محل نشستنم را ترک کردم .

نمی دانستم  که کدام طرفی بروم یا کجا برم اطرافم را نگاه کردم و حس کردم صدای موبایلم بلند شد تلفن همراهم را از جیبم بیرون اوردم وپیامکی  از یک شماره ناشناس را مشاهده کردم. بیا بیرون از هتل ودنبالم بیا.

اولین کاری که کردم یک کارد میوه خوری از روی یکی از میز ها برداشتم و از هتل بیرون رفتم.

 آن طرف ترکمی دور تر از من در حال قدم زدن بود سعی نکردم به او نزدیک بشوم  یا اینکه فاصله ام را کمتر کنم. پشت به پشت او حرکت کردم . زودتر از من  کوچه  ای وارد شد من هم به دنبال او وارد کوچه شدم . کوچه ی خلوتی بود. و انگار در پشتی رستوران به آن منتهی می شد. البته بن بست نبود اما کوچه ساکتی بود. کمی هم کثیف بود. کوچه را در جست وجوی آن فرد ناشناس متر کردم و دیدم که به صندوق یکی از ماشین ها تکیه داده است ازم خواست که جلو بیایم من هم به سمتش جلو رفتم و روبه رویش ایستادم و گفتم : چیکارم داشتی

-هیچی . نسبتت با رز چیه چکاره اشی؟!

– به تو ربطی داره.؟!

– هه حتما ربط داره که می پرسم. ببین گوش کن پسرآشپز لقمه بزرگتر از دهنت برداشتی. بهتره دور رز خط بکشی

_هه تو چیکاره رزی که داری اینوبهم میگی .

صدایش را صاف کرد و با زبان فارسی گفت : زبون حالیت نمیشه نه

بعد در حالی که یک چاقو ضامن دار در دست داشت به سمتم امد و بهم نزدیک شد چاقو رو نزدیک چشمم گرفت و گفت : ببین به تو ربطی نداره که من کی ام . دیگه دور  و بر رز نبینمت. ببینم دوست نداری که چیزیت بشه یا شاید اتفاقی برای خانواده ات بیفته . ترس تو وجودم رخنه کرده بود . نفس عمیقی کشیدم ودر یک حرکت دستم را بالا اوردم و مچ دست او راگرفتم و پیچاندم.

-نه باریکلا بلدی  ولی یادت باشه باید پات از زندگی رز بکشی بیرون

– تو کسی هستی ؟!

– فضولیش به تو نیومده

وبعد بدون هیچ حرف دیگری ازم فاصله گرفت وسوار همان ماشین شد که بهش تکیه داده بود.

خوب که دقت کردم یک آدم دیگر هم توی ماشین دیدم.

و ماشین با سرعت باورنکردنی دور شد

*************************************************

روی تخت دراز کشیده بودم ودست هایم را زیر سرم گذاشته بودم. خوابم نمی برد و ذهنم درگیر همان فرد ناشناس بود. در ذهنم . سوالات زیادی با جواب های محال بود سوال هایی که نمی شد ازصحبت های رز جواب هایش را پیدا کنم لپ هایم را باد کردم وپوفی کشیدم و باد انها را بیرون فرستادم وبه خودم گفتم:پسره گنده دماغ. اصلا رز مال منه به تو ام نمی دمش.

قیافه آن پسر از ذهنم خارج نمیشد. لحظه ای صورت کشیده و بیضی شکل آن پسر را با چشم های کشیده و دمآغ قلمی باریک تصور کردم و بعد دستانم را به شکل یک تفنگ در اوردم و خشاب آن را ‌پرکردم وتیری را به سمت خیالم پرتاب کردم وبعد دود خیالی تفنگم را فوت کردم.

 گویا سامان صدای کارهایم را شنیده بود. زیرا بالشت کوچکی به سمتم پرت کرد وگفت :

– می خوابی یانه. برای من تفنگ بازی هم می کنه. ببین اگه نخوابی خودم با تفنگ واقعی می کشمت.

 خندیدم و به روی پهلو خوابیدم و دستم را برحسب عادتم  زیر سرم گذاشتم و دست دیگرم را به سمت سامان بردم. (اوروی پهلو پشت  به من خوابیده بود). در حالی که اهسته می خندیدم گفتم :

– چشم عشقم . الان می خوابم تو فقط منو نکش

بالشت دیگری را باشتاب به طرفم پرتاب کرد که دقیقا روی سرم فرود امد انقدر محکم زد که من را روی تخت انداخت دوباره به پهلو دراز کشیدم. البته پشتم را به سامان کردم. چشم هایم را بستم و اماده به خواب رفتن شدم . خواب که چه عرض کنم تا صبح چندین بار از کابوس های مختلف جدایی میان من رز و با یاد آوری چهره آن فرد ناشناس از خواب بیدار شدم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل سوم: راز سر به مهر

*************************************************روز مسابقه مرحله دوم:

هنوز خواب در چشم هایم اسیر بود . درتخت در حال غلت زدن بودم که حس کردم صدای زنگ اتاق را شنیدم بدون توجه به زنگ چندین بار در جایم از این پهلو به آن پهلو شدم و تظاهربه نشنیدن صدای زنگ کردم. اما گویا کسی که پشت در بود پافشاری زیادی برای باز شدن در داشت. در حالی که چشم هایم هنوز بسته بود و با انگشت هایم  آنها را میمالیدم از روی تخت بلند شدم و به سمت در اتاق رفتم و در را باز کردم. رز در چارچوب در ایستاده بود و نظاره گر چهره خواب آلود من بود. در حالیکه داشت برای خواب آلوده  بودن من وسامان غر می زد وارد اتاق شد و روی مبل برای خودش جا باز کرد و نشست. تلویزیون را روشن کرد. من هم به سرعت برای صبحانه به پذیرش هتل زنگ زدم و خواستم که صبحانه را برای ما به اتاقمان بیاورند. حدود یک ساعت طول کشید تا صبحونه خوردیم و آماده رفتن به استدیو شدیم. آن طور که برای ما توضیح داده بودند قرار براین شده بود که به همراه گروه فیلم برداري از بعضی سوپر مارکت ها مواد لازم و اولیه را خریداری کنیم. ان روز قرار بود که ما و گروه مقابل برای مردم عادی در یک رستوران آشپزی کنیم و کسی پیروز میشدکه بیشترین سود از فروش غذاها رابه دست می اآورد منو غذایی آن رستوران در آن روز فقط غذای  گروه ما و غذای گروه مقابل را سرو می کرد و مسلما چون تبلیغات زیادی برایش انجام داده بودند مشتری های زیادی برای چشیدن طعم غذاها به انجا می امدند. هر سه وارد ماشین مخصوصی شدیم که به دنبال ما فرستاده بودند،از زمانی که در ماشین نشستم احساس کردم که یک ماشین دیگر در تعقیب ما است چند باری به پشت سرمان نگاه انداختم. تقریبا دیگر شک م به یقین تبدیل شده بود که ماشین مشکی رنگ که نمی دانستم  مدل آن چیست با شیشه های دودی دنبال ما است. چند باری هم سعی کردم که متوجه شوم که چه کسانی در آن ماشین هستند اما هرچه که سعی می کردم کمتر می دیدم  این کارم حس کنجکاوی رز و سامان راهم برانگیخته بود. رز نگاهی به ما انداخت و گفت:

 -چیزی شده؟!

– نه. فقط . حس مي کنم کسی داره ما روتعقیب می کنه

رز خندید وگفت :

-وا فکرنکنم که آن قدرا هم مهم باشیم که کسی دنبال ما باشه

سرم را با تلفن همراهم مشغول کردم و دیگر به پشت سرم توجهی نکردم. آن موقع به طور عجیبی حس کنجکاویم گل کرده بود. چند بار سعی کردم که دلم را به دریا بزنم ودر مورد آن پسر با رز صحبت کنم اما هر بار یک چیزی مانع این اتفاق می شد. به محل قرار رسیدیم و همه به سرعت ازماشین پیاده شدیم .به اطراف نگاهی انداختم ولی متوجه فردمشکوکی نشدم. وارد استودیو شدیم و سراغ ضبط رفتیم.

*************************************************

سه ماه بعداز تمام شدن مسابقه:

دفتر خاطراتم  رابعد از چند ماه بازکردم تا دوباره شروع به نوشتن خاطرات روزانه ام کنم در این مدت انقدر در گیر مسابقه و کار های دیگر بودم که حتی وقت این که بخواهم کاری غیر از شغل خودم انجام بدهم را نداشتم. نفر پنجم شدن ما در مسابقه باعث شده بود پول و شهرت خوبی نصیب ما و رستوران ما شود واینکه هر روز مشتری بیشتری به رستوران ما سر بزند. چند وقتی بود که سامان برای دیدن شقایق به ایران رفته بود و من را در رستوران تنها گذاشته بود. رز هم که توانسته بود جایگاه خوبی در حرفه‌اش پیدا کند. موبایلم چند باری زنگ خورد بی توجه به شماره وصلش کردم. آقای الن پشت خط بود صدایش کمی گرفته بود. شاید کمی ترس در صداش بود. از من خواست که برای گرفتن فاکتور کارتون شکلات ها به دفتر کارخانه بروم. به دلیل اینکه هیچ کاری نداشتم سریع لباسم پوشیدم وآماده رفتن به کارخانه شدم. خبری از ماشینم نبود به همین دلیل مجبور شدم تاکسی بگیرم. وارد دفتر کارخانه شدم و از منشی خواستم که به آقای الن اطلاع بدهد که من آمده ام.منشی هم از من خواست که کمی منتظر بمانم روی یکی از صندلی هانشستم و درحالی که پا روی پا می انداختم شروع کردم به بازی کردن با تلفن همراهم. چند دقیقه ای نگذشته بودکه رز باچهره ای آشفته وارد دفتر شد زیر چشمی نگاهش کردم وبرایش چشمکی زدم . اوهم به سمتم امد وکنارمن نشست. حالت نشستنم راتغییر دادم و کمی خم شدم وبه آرامی بهش گفتم :

– چیزی شده ؟!

– نه . یعنی اره. اصلا هیچی

– چیزی شده. بگو

– بابام می خواد برام محافظ بزاره

– برای چی؟!

– خب معلومه انتخابات پارلمانی نزدیکه تو که میدونی بابا دوباره امسال کاندید شده .اونطور که معلومه این دفعه خیلی حساس تر شاید بابام رئیس  پارلمان بشه سامیار می ترسم

-از چی.

-بزار بعدا بهت میگم. بعد از دیدن محافظ ها .

در همان لحظه در اتاق اقای الن باز شد و پشت سر او دو مرد دیگر از اتاق بیرون امدند از جایم بلند شدم و سرم را بلند کردم که آن دونفر را ببینم . کنجکاو بودم که ببینم آقای الن چه جور افرادی رو  برای مراقبت از رز انتخاب کرد‌ه. نگاهم را دقیق ترکردم. انگار همه چیز دوباره برایم تکرار شده.من آن دونفر رامی شناختم. ان ها همان کسانی بودند که آن روز در اسانسوردیده بودم .همان کسانی که با همان مرد ناشناس درباره ي رز صحبت می کردند. تعجب کرده بودم. اما باید چیزی می گفتم باید حرفی می زدم نگاهم را به آن دو دوختم و صدایم را صاف کردم تا راز انها را فاش کنم اما یکی از همان مردها دستش را به نشانه سکوت جلوی دهانش برد و از من خواست سکوت کنم. سکوتی که انگار بوی تهدید را می داد، تهدیدی که یا برای من بود یا برای رز.

رز به پدرش گفت : خب باشه بابا کارشون از فردا شروع کنن امروز می خوام تنها باشم.خواهشا اصرار نکنید.

سریع راهش را گرفت و برگشت ازدفتر بیرون رفت . نمی دانستم چه شده بود و فقط معلوم بود که خیلی آشفته و ناراحت است. وقتی داشت می رفت برایم چشمکي زد. می دانستم این چشمک نشانه چیست ، {نشانه این که با تمام دل آشفتگی هایش منتظر من است }،لبخندی زدم وپشت سر اقای الن وارد اتاق شدم.اقای الن رفت وپشت صندلی‌اش نشست و از داخل کشو فاکتورها را به من داد وگفت: بیا پسرم اینم فاکتورها. خم شدم و فاکتور ها را از روی میز برداشتم وگفتم : بعد از اینکه بررسی کردمشون پولشون رو می ریزم به حساب شرکت.

-عجله ای نیست.

-باشه با اجازه.

راه در پیش گرفتم که بروم ،اما دلم با خودم جور نبود . باید به اقای الن می گفتم که من این دو مرد را می شناسم . دری که باز کرده بودم را بستم و به طرف اقای الن برگشتم. نگاهم کرد گفت : چی شده عزم رفتن کرده بودی که پسرم؟!

-اره. ولی خب میگم شما محافظ رز رو  که براش گذاشتین رو  می شناسید.؟!

-اره چند وقتی که دارند دور را دور از رز محافظت می کنند

یک لحظه خیالم راحت شد اما خب انگار حس کنجکاویم  هنوز از کار نیفتاده بود و بیدار بود اقای الن صدایش را صاف کرد وگفت: چیزی شده پسرم ؟1

– نه فقط ….هیچی.

با اینکه خیالم راحت شده بود .البته گویا خیالم راحت شده بود. ولی باز هم  نگران بودم.اصلا نمی دانم چه حسی داشتم نمی دانستم نگران بودم و یا…….

آرام از اتاق اقای الن خارج شدم و راه برگشتن پیش گرفتم. اصلا یادم نبود که رز منتظرم است.

از دفتر امدم بیرون. نزدیکی های دفتر کارخانه یک ایستگاه اتوبوس بود و تصمیم داشتم به آنجا برسانم . به هیچ چیزی توجهی نداشتم و در رویاهایم غرق بودم. اصلا از یاد برده بودم که رز را منتظرگذاشته‌ام، بی هدف تمام سنگ های سر راهم را روبه جلو با قدم هایم پرت می کردم و راه می رفتم افکارم انقدر پریشان  شده بود که حتی صداهای اطرافم را نمی شنیدم . گویا آشفتگی های رز در من اثر کرد بود و گویا در رویا عظیمی از آشفتگی وکنجکاوی غرق شده بودم .کنارم صدای بوق کش داری را شنیدم همین بوق برای بیرون کشیدن من از آن همه فکر وخیال کافی بود. نگاهی به ماشین انداختم. راننده شیشه طرف شاگرد را پایین داد. رز در حالی که از زمین و زمان عصبی بود گفت : حواست کجاست دفعه هزارم که برات بوق زدم . بیابشین ؟!

در ماشین را بازکرده وسوار شدم. او هم ماشین را راه انداخت. سرعتش خیلی زیاد بود ومن کمی ترسیده بودم ازاو خواستم کمی  سرعتش را کم کند که یک دفعه زد روی ترمز وبه من نگاه کرد وگفت :

-گوش کن سامیار می خواهم تا قبل از انتخابات پارلمانی باهم ازدواج کنیم. از من نپرس برای چی و چرا ؟! فقط اگردوستم داری تا قبل از انتخابات پارلمانی که نمی دونم تاریخش کی با من ازدواج کن ؟! فهمیدی. ؟!

 در کمال تعجب بهش خیره شدم وگفتم:

– مطمئنی که می خوای با من ازدواج کنی ؟آخه تو گفتی

 

دستش را به سمت دهانم برد و گفت :

-هرچی که قبلا بهت گفتم  رو فراموش کن. ببینم برای ازدواج با تو باید مسلمون بشم نه. خیل خوب فردا می رویم یک جا که من مسلمون بشم. فقط تا قبل از انتخابات پارلمانی وقت داریم.

-رز خوبی. چيزي شده.

– نه خوب نیستم. می ترسم . ببين دنیای پدر من با من متفاوته . سیاست چیزیه که اون رو اسیر و برده خودش کرده . می دونم به زودی قراره تسلیم یک خواسته دیگه سیاست بشه اما من نمی خوام منم وارد سیاستش بکنه می خوام دنیای خودم  رو رقم بزنم  نه دنیای سیاست های پدرم رو . اگه با تو ازدواج کنم فقط می تونم این کار رو بکنم . اگر تا قبل از انتخابات باهم ازدواج نکنیم ممکنه همه چیز تغییر بکنه نمی خوام به دنیایی وارد بشم که حتی گذشتم  رواز یاد ببرم. نمی خوام می فهمی سامیار.

او عصبانی بود می دانستم که به آغوشم احتیاج دارد

به آرامی او را در آغوش کشیده ودر حالی که روی موهایش  را می بوسیدم، گفتم:

– باشه. تو فقط اروم باش.

رز گریه می کرد و می دانستم دل او از  جای دیگری پر است.  از آغوشم جدایش کردم و لب هایش  را  بوسیدم دیگر کمی  آرام شده بود.  با دستم ضربه ای به پشت او وارد کردم وگفتم:

– بریم پارک خرس ها یادمه یک زمانی عاشق دیدن خرس ها بودی.

 لبخندی برروی لب هایش نقش بست وماشین را روشن کرد

روي یکی از صندلی های روبه روی گودال قدیمی خرس ها نشستیم. پارک خرس ها در واقع یکی از قدیمی ترین پارک های برن بوده است، پارکی که قدمت زیادی داشته والان تقریبا به خاطردرست کردن یک مکان کاملا حفاظت شده برای خرس ها. آن هم در نزدیکیه پارک. گودال خرس هایش خالی شده و بدون استفاده بود. اما خب باز هم سالانه گردشگرهای زیادی برای دیدن محل قدیمی زندگی خرس ها به این پارک می آمدند وبرای همین هم بیشتر وقت ها بیشتر از مکان های دیگر برن شلوغی های مردمی را تجربه می کند تعداد خرس هایی که در مناطق حفاظت شده زندگی می کنند سالانه کمتر می شود اما خب شهر برن برای محافظت از خرس ها جانداری که حتی نماد این شهر هم هست وحتی نام این شهر از آن ها گرفته شده کارهای زیادی کرده است وتقریبا سالیانه هزاران جشن و هزاران محصول را با نماد خرس تولید می کند تابرای محافظت از آن ها فرهنگ سازی کند.

*************************************************

برای خرید بستنی های نونی از یک بستنی فروشی سیار که نزديک ما بود از رز جدا شدم. تقریبا دیگر کار حساب کردن بستنی ها تمام شده بود که موبایلم  زنگ خورد. موبایلم  را زیر گوشم گذاشتم ودر حالی که با شانه وگوشم آن را نگه داشته بودم به طرف رز برگشتم. سامان بود.

-الو سلام خوبی

-سلام میگم نرفتی رستوران

-چرا تاظهر بودم اما خب بعد درست کردن غذا اومدم خونه الانم بارز بیرونم

-اهوم میگم من وشقایق تا چند ساعت دیگه می رسیم . به مامان اینا نگفتیم که میایم کلیدم  نداریم

-خب رسیدین میام دنبالتون

-باشه فعلا

تقریبا به رز رسیده بودم که سامان تماس را قطع کرد بستنی رز را بهش دادم و سریع  موبایلم را که نزدیک بود تا چند دقیقه دیگر لیز بخوره ومتلاشی شود از زیر گوشم بیرون آورده و داخل جیبم گذاشتم و روی لبه نیکمت نشستم جوری که پاهایم روی کف نیمکت بود وخودم روی قسمت تکیه نشسته بودم . رز نگاهی به من انداخت و گفت :

– بیا بشین پایین زشته. کی بود زنگ زد؟!

جایم را تغییر دادم وکنار او نشستم ودستم را دور گردنش انداخته وگفتم:

– سامان‌ بود گفت داره برمی گرده

– اهوم.می دونی گاهی وقت ها به وجود داداش دوقلوت حسودیم میشه وبه خودم میگم کاش خواهر دوقلوی منم زنده بود

– یک لحظه صبر کن تو گفتی خواهر دوقلوداشتی ؟!

نفس کوتاهی کشید و در حالی که انگار جانی در صدایش نبودگفت:

-آره یک خواهر داشتم شبیه خودم فقط موهاش مشکی بود نمی دونم چی شد چطوری مرد.آخه وقتی که اون مرد من خیلی کوچیک بودم بچه تر از اونی بودم که بفهمم مرگ چیه فقط یادمه که باهم مدرسه بودیم. اون حالش بد شد بردنش بیمارستان بعدش اون اتفاق و مرگش. نمی دونم چطورمرد و اصلا چی شد که رفت فقط گریه های مامانم و دعواهای بابام یادمه .من هیچی نمی فهمیدم تقصیری هم نداشتم چون یک دختر ۶ يا شايدم ۷ساله بودم. دقیقا بعد از مرگ رزا بود که برگشتیم برن؛ بابام از خواست فراموش کنم که اصلا خواهري داشتم، ولی مگه می شد هنوزم گاهی اوقات یادش می افتم. قطره ای کوچکی از اشک از چشم هایش جاری شد به سرعت اورا در آغوش کشیدم واشک را ازچشم هایش پاک کردم. نمی دانستم که چه بگویم وچگونه اورا دلداری بدهم فقط نوازش می کردم در حالی که اشک هایش را پاک می کرد نگاهم کرد وگفت:

-می دونی چیه سامیار خستم خیلی خستم از همه چی از بابام از کارهاش از اینکه از من خواست تا وجود خواهرم رو ازهمه مخفی کنم از اینکه من وقتی هنوز ۱۴ سالم بود فرستاد برم امریکا تا یک رشته سیاسی بخونم و من یواشکی موسیقی خوندم . خستم از پافشاری هاش . می دونم که می خواد کاري کند که با پسر آقای ژوبین ازدواج کنم چون اون یک سیاستمدار قدرتمنده. می دونم که دوباره می خواد تسلیم خواسته هاش بشم.

در حالی که حرف هایش را می شنیدم ،خندیدم و با شوخی پرسیدم :

 -ببينم خوشگله؟

-کی؟!

-خب پسر آقای ژوبین دیگه

-سامیار!!!!

-بله ‌.گفتم سوژه ای پیداکنم بلکه حواست رو پرت کنم. می دونی وقتی اینطور از دستم عصبی میشی دوست دارم چیکار کنم؟!

در حالی که سعی می کرد گریه اش را بند بیاوردگفت:

 -چیکار ؟!

آرام پیشانی اش را بوسیده وگفتم : این کار.

-می خوام یک چیز رو بدونی اگه تو بخواهی تا قبل از انتخابات کاری می کنم که باهم ازدواج کنیم. برام مهم نیست که چی بشه ولی اون پسر که نمی دونم کیه اصلا فکر نکنم بتونه تو رو از من بگیره دیگه به هیچی فکر نکن حالا پاشو من رو برسون خونتون که باید برم دنبال سامان.

لبخندی روی لب هایش نقش بست و باهم سوار ماشین شدیم .  من توانسته بودم آشوبی که در دل رز بود را بخوابانم  اما  وجود خودم پراز نگرانی و تشویش بود. نگرانی هایی که می دانستم خبر از یک تنش بزرگ می دهد و یا شایداین آرامش قبل ازطوفان بود.

آن شب تمام مدت فکرم درگیر خواسته وحرف های رز بود وخانواده اش پیچیده تر از انی بودند که  فکر می کردم و راز های سر به مهر زیادی داشتند که دوست نداشتند فاش بشوند.

دست هایم را زیر سرم گذاشته و روی تخت دراز کشیده بودم  و به سقف سفید اتاق خیره شدم . به رز فکر می کردم. به خواسته اش و راز سر به مهری که از آن برایم حرف زده بود. نمی دانم چند ساعت بود که در آن حالت بودم ولی گویا تمام اعضای بدنم خشک شده بود. دومرتبه نفس خسته ای کشیدم وسعی کردم که به پهلو بخوابم . اتفاق خواستی نیافتاده بود اما من عین بچه ها زانوی غم بغل گرفته بودم.

همه اعضای خانواده مشغول بگو وبخند پایین بودند  و من  درخلوت سکوت اختیار کرده بودم . کسی با دستش به در ضربه ای وارد کرد گریه نکرده بودم که صدایم گرفته باشد اما صدایم خسته بود همان گونه که درازکشیده بودم گفتم:

– بله

سامان وارد اتاق شد و خودش را کنارم روی تخت پرت کرد وگفت:

-چته هوم؟! از وقتی اومدی تو خودتی

-هیچی

به طرفش که برگشتم خندید وگفت:

– نبینم غمت رو عزیزم

دوباره شوخ طبعی هایش گل کرده بود. بیشتر وقت هاباهمین  شوخ طبعی هایش  من را می خنداند شروع به قلقلک دادنم کرد و گفت :

-میگی یا نه ؟! یالا

-باشه میگم تو فقط قلقکم نده . امروز رز ازم  خواست که تا چند روز دیگه ازش درخواست ازدواج کنم اون می خواد تا قبل انتخابات سر خونه زندگیمون باشیم

– چه زود هول دختره

– هول نیست نمی خواد اقای الن مجبورش کنه که با کس دیگه ای ازدواج کنه

-اهوم. حالا می خوای چیکار کنی

-مثلا اگه می دونستم به نظرت الان زانوی غم بغل می گرفتم

– راست میگی نگران نباش پاشو بریم پایین من حلش می کنم تا من رو داری غم نداری داداش کوچیکه

بعد لگدی نثارم کرد و گفت :

– حالا پاشو خودت رو جمع کن تا مامان نیومد ببینه پسر جونش چشه. پاشو برام غمبرک زده خب الان غمبرک زدی که چیکار کنم .

 در حالی که از حرف هایش می خندیدم  از جایم بلندشده و باهم از اتاق بیرون رفتیم.

*************************************************

مدام تمام اتاق را قدم می زدم و متر می کردم. هیچ وقت تا به حال انقدر استرس را یک جا  تجربه نکرده بودم. سامان از مادر خواسته بود که خانواده رز را به رستوران دعوت کند و امشب همان شبی بود که من باید از رز خواستگاری می کردم. برای هزارمین بار دوباره جلوی آینه ی اتاق رفتم و به خودم نگاهی انداختم . تمام بدنم از اضطراب لزرش خاصی گرفته بود . حتی پاهایم هم می لرزید. برای اخرین بار پاپیونم را چک کردم . جعبه انگشتر نامزدی که برای رز خرید بودم از داخل  جیبم در اوردم به حلقه نگاهی انداختم . نیم تاج قلبی شکلی که داشت با نگین هایی که روی آن قرار داشت خود نمایی خاصی می کرد . نفس عمیقی کشیدم و جعبه را توی جیبم گذاشتم و  برای خارج شدن از اتاق آماده شدم. سامان در چارچوب در اتاق ایستاده بود و درحالی که با چشم هایش سر تاپایم را برانداز می کرد دستش را مانند مادرم روی سینه اش گذاشت و صدایش را خانومانه و نازک کرد وگفت : الهی قربونت برم مادر یک پارچه آقا شدی.

با این کارش شروع به خندیدن کردم . کمی از حجم استرسم کم شد ودر همان لحظه که خودش را به جای مادرم گذاشته بود مادرم پشت سرش ظاهر شد ودر حالی که من سعی می کردم با اشاره بهش بگویم که مادر پشت سر اش ایستاده .  مادرم ضربه ای به سر سامان وارد کرد و بعد آمد جلوی در ایستاد  و شروع کرد به قربون صدقه رفتن . بیشتر کسانی که آنجا بودند خنده شان گرفته بود البته چون ما بیشتر وقت ها باهم فارسی صحبت می کردیم دست و پاشکسته حرف های ما را می فهمیدند . هرسه نفر از اتاق خارج شدیم و بعد از گذر از آشپزخانه ای که نمای شیشه ای داشت وکامل از بیرون پیدا بود وارد سالن شدیم . سالنی که مثل همیشه مملو از مشتری بود. خانواده الن از راه رسیده بودند ومادرم قدم هایش را برای خوش آمدگویی و راهنمایی آن ها به طبقه بالا تند تر کرد . پشت ما صبا و شقایق هم ایستاده بودند. بعد از اینکه سلام و احوال پرسی ها تمام شد همه باهم از پله های چوبی بالا رفتیم و وارد سالن بزرگتر شدیم . مکانی که می توانستیم رستوران را از آنجا تماشا کنیم. سامان یک میز مستطیلی شکل با ده صندلی برای ما تدارک دیده بود. همه روی صندلی که مشخص شده بود نشستیم وگرم صحبت باهم شدیم. در این طبقه فقط دومیز بزرگ طولی با چندین صندلی قرارداشت ویک میزگرد با دوصندلی در بالکنش که درواقع مکانی بود برای یک شام یا ناهار عاشقانه چرا که هم فضای خوبی داشت وهم نمای زیبایی در بیرون وجود داشت . رنگ صورتم از استرس زیاد سفید تر شده بود و پاهایم می لرزید و هربار که به صورت رز نگاه می کردم استرسم بیشتر می شد. مشتاق بودم که بعد از شام ماجرا و مسئله را برای همه بازگو کنم اما سامان اصرار زیادی به گفتن مسئله داشت لب برچیدم و نفس عمیقی کشیدم و بعد از اینکه چندین بار صدایم  را صاف کردم وهمه  متوجه من شدند . وقتی همه سکوت کردند نگاهم را به رز دوختم دختری که برای من همیشه مملو از آرامش بود وگفتم:

– راستش به درخواست من بود که اینجا جمع بشیم. در واقع من و رز چند وقتی هست که بهم علاقمندیم و باهم در ارتباطیم . امروز من می خواهم که‌ جلوی همه از رز .

با گفتن این حرف کمی مکث کرده و از جایم بلند شدم وبه طرف صندلی رز که درست کنار صندلی برادرش روبه روی من قرار داشت رفتم . رز هم هم زمان با قدم ها و نگاه های من به طرفم برگشت.  او را از روی صندلیش بلند کرده و جلویش در حالی که انگشتر را از داخل جیبم در می آوردم نشستم و انگشتر را با نیم نگاهی به خانواده رز، جلوی او گرفتم و ادامه دادم :

-می خوام ازش خواستگاری کنم البته با اجازه شما

 و بعد نگاهم را به سمت رز چرخانده و با نگاهی مملو از هیجان گفتم:

-نمی دونم چقدر دوستم داری ولی میدونم که تا پایان هستی می خوامت و دوست دارم که تا ابد در کنارت بمونم با من ازدواج می کنی؟!

منتظر جواب رز بودم . او آرام برای گفتن جواب بله سرتکان داد و لب برچید که جواب بله را بگوید اما پدرش مانعش شد و باعصبانیت از جایش بلند و دست رز را گرفت وکشید و باخودش برد.

در حالی که از پله ها رز را کشان کشان پایین می برد نگاهی بهم انداخت وگفت:

– نمی زارم باهم ازدواج کنید.

 گریه های از سرشوق رز به هق هق های تلخی تبدیل شده بود که صدایش سرتاسر رستوران پیچیده بود. به دنبال اقای الن راه افتادم . چند باری آنها را صدا کردم ولی هیچ توجهی به من نمی کردند. از رستوران خارج شدن.  رز را روی صندلی های عقب پرت کرد . با سرعت حرکت کردند آنقدر سریع رفتند که نتوانستم جلویشان را بگیرم و مجبور شدم رفتنشان را تماشا کنم. دست های سامان را روی شانه ام احساس کردم. در حالی که داشتم از عصبانیت و خستگی منفجر می شدم خودم را در آغوش او انداختم وبعد ازش جدا شدم. بعد از آن اتفاق خانواده ام را نمی دانم ولی من که حوصله کار کردن نداشتم و انگار یک موجود متحرک شده بودم. ساعت ها آنقدر دیر می گذشت که انگار برای تکان خوردن هر عقربه به گذر یک سال نیاز داشتم. هیچ کس هیچ حرفی بامن نمی زد انگار همه در تعجب و حیرت به سر می برند. چندباری با رز تماس گرفتم که شاید با صدایش حالم تغییرکند اما موبایلش خاموش بود. حالم اصلا خوب نبود بالاخره ساعت بستن رستوران رسید در را قفل کردم و روی صندلی عقب ماشین  پدر و مادرم جا خشک کردم .  تا خانه هیچ حرفی بین ما رد و بدل نشد اما تا رسیدیم مادرم مانند یک بمب ساعتی منفجر شد وشروع به غرغرکردن  کرد .کتم را روی مبل انداختم که صدای بلند و کنایه امیز مادرم را از توی آشپزخانه شنیدم.

-مثلا خانوادشیم نباید می گفتی که می خوای از رز خواستگاری کنی بیا همین رو کم داشتیم که تو بخوای با آن ها وصلت کنی . سکه یک پولمون کردی جلو اون همه مشتری

– مامان تو رو خدا تو بس کن دیگه می بینی که حالمو

– بله دیگه می بینم من نمی دونم شما چرا خارجی پسند شدین برای من. اون از صبا که برای من خودش برید و دوخت این از توگفتم پسر دارم، بیا این پسر برای من آبرو نذاشتین که

-پدرم گفت:

– زن بس کن دیگه

– چی رو بس کنم هوم برای من جلو ی همه زانو زده از دختر اقای الن خواستگاری می کنه. والا اونم حق داره بگه نه آخه تو رو چه به یه بچه سیاستمدار

با اعتراض صدایش زدم:

– مامان

– مامان و مرض بیا برو ببینم دهن به دهن منم می زاره

از پله های چوبی بالا رفته و وارد اتاق شدم نمی دانستم چطور باید شب  را به صبح می رساندم تنها تر از همیشه بودم صدای دعواهای مادر و پدرم از پایین شنیده می شد . میان حرف هایشان حرف های مشکوکی را شنیدیم

– بیا آخه من نمی دونم چرا این خانواده بخدا هرچی می کشی از دست ایناست

– نمی دونم فرزانه بیا بریم بخوابیم

– هه باید می فهمیدم که سامیار عاشق رز شده‌. اون عشق نباید حالا اتفاق می افتاد مخصوصا تو این موقیعت

– زن گفتم بهتره در موردش صحبت نکنیم می دونی که قرار شد که بچه ها چیزی از اون ماجرا نفهمند .

– چی؟! ما چه بخوایم و نخوایم اونا خودشون دارند می اندازند وسط اون ماجرا . باید بهشون بگیم

– اخه چی بگی . بگیم که؟

کنار در نشسته بودم و حرفای آنها را می شنیدم . اما انقدر صدایشان را پایین  اورده بودند که هیچ چیزی شنیده نمی شد. کلافه از جایم بلند شدم و لباس هایم را با بیشترین عصبانیت از تنم در اوردم با یک لباس راحتی عوض کردم خودم را روی تخت انداختم وبه جای خالی سامان نگاه کردم و به خودم گفتم: آخه. الان وقت رفتن به خونه دوستتون بود حالا که من بهت نیاز دارم داداش. ذهنم در گیر و خسته بود و برام سوال بود که مامان و بابا چی از ما مخفی می کنند  و اینکه آخه چرا این خانواده انقدر پیچیده اند موبایلم را روشن کرد و دوباره تلفن رز را گرفتم اما دوباره موبایلش خاموش بود. نمی دانم چه شده بود ولی انگار داشت دنیا روی سرم خراب می شد . غلتی زده وبه زور چشمانم را  بستم تا بلکه خواب کمی من را از این دنیا و از آن همه خیال جدا کند.

*************************************************

در جایم غلتی زدم و از پهلو به صاف متمایل شدم و با دست هایم چشمانم را مالش دادم. هنوز هم خوابم می آمد و برای بیدارشدن زود بود اما هرکاری می کردم که دوباره بخوابم نمی شد با هربار غلت زدن و بستن چشم هایم خاطرات دیشب بهم یاد اوری می شد از لحظه رفتن رز و هق هق هایی که در کل سالن رستوران پیچید.

آهسته از جایم بلند شدم و سمت آینه اتاق رفتم . زیر چشم هایم گود افتاده بود و معلوم بود که دیشب درست حسابی نخوابیدم چند باری آرام پلک هایم را تکان دادم ودست بی جانم را به سمت برس های روی میز حرکت دادم و برسی را برداشتم . انقدر چهره ام بدشده بود که دوست نداشتم خودم را نگاه کنم برگشتم سمت تخت و در حالی که موهایم  را شانه می کردم کل فضای اتاق را تماشا کردم تمام لباس هایم گوشه  به گوشه اتاق به شکل های مختلف پخش شده بود . دیشب آنقدر خسته و عصبی بودم که هر کدام از لباس هایم را به یک طرف پرت کرده بودم . اتاق برای خودش بازار شامی بود. ازشانه کردن موهای ژولیده وپولیده و چربم خسته شدم.حوصله مرتب کردن اتاق و حمام کردن را نداشتم . با پا شلواری  را که دیشب به پایم بود به طرف دیگری پرتاب کردم که جعبه انگشتر از داخل جیبم بیرون افتاد خم شدم و جعبه را برداشتم و بعد برگشتم سمت آينه و روی تخت خودم فرود امدم و در جعبه را باز کردم و دوباره به آن نگاه کردم یاد شوق وذوقی که برای خریدن آن داشتم افتادم یاد دیروز صبحی که با کلی التماس از شقایق و سامان خواستم که همراه من بیایند تا  زیباترین حلقه را برای رز بخرم دوباره نفس خسته ای که با آهی همراه بود کشیدم و به صفحه موبایلم چشم دوختم دلم برای شنیدن صدای رز لک زده بود و انگار نه انگار که همین دیروز بودکه با  او صحبت کرده بودم ناخوداگاه شماره اش را گرفتم ومنتظر شنیدن  صدایش شدم و بعد از چند  بوق در کمال ناباوری با صدایی گرفته گفت :

-الو

چند لحظه مکث کردم ودوباره نفس گرفتم وگفتم:

– سلام رز‌.

-سلام سامیار تویی

– آره منم خوبی خانومم

-آره. ولي

– مي دونم.

بدون فکر گفتم :

– می خوام ببینمت به بهانه دویدن بیا پارک محلتون خودم رو می رسونم  اونجا تا یک ربع دیگه منتظرم باش.

خداحافظی کردم وتماس را قطع کردم و از جایم بلند شدم وبه طرف کمد لباس‌هایم رفتم هراز گاهی هم یکی از لباس ها را از زیر پایم به این طرف وآن طرف پرتاب می کردم درکمدم را باز کردم کمد هم دسته کمی از اتاق نداشت حتی نامرتب تر از اتاق هم بود. تمام  لباس هایم از چوب لباسی افتاده بودند و روی هم جمع شده بودند. لباس ها را یکی یکی کنار زدم و از زیر آن همه لباس یک گرم کن ورزشی سرمه ای با شلوار آن بیرون کشیدم وبا لباس تنم عوض کردم و گوشی و هدفون بی سیم ام را از روی میز برداشتم و رفتم سمت در . برای بار آخر به اتاقی که حالا از کثیفی منفجر شده بود نگاهی انداختم و به خودم گفتم:(می رویم برای یک قرار عاشقانه اومدم به خدمتت می رسم اتاق کثیفم .)

از اتاق که بیرون رفتم در اتاق را قفل کردم و از پله ها پایین امدم . ساعت هنوز هفت ونیم بود کسی بیدار نشده بود سوئیچم  را از جا کلیدی برداشتم . به سمت پارکینگ راه افتادم وبعد از اینکه ماشینم را راه انداختم . راه پارکی که در نزدیکی خانه ی خانواده رز بود را در پیش گرفتم. از اینکه دوباره قرار بود رز را ببینم خوشحال بودم. حداقل الان می توانستم به آن همه کنجکاوی و آن همه سوالی که در ذهنم ایجاد شده بود پاسخ بدهم.

نزدیک پارک بودم که تصمیم گرفتم برای خریدن دو آبمیوه ماشین را نگه دارم ماشین را پارک کردم چیزی به پیاده شدنم نمانده بود که رز سریع نشست داخل ماشین وگفت: راه بیفت. فقط تند برو. به سرعت درعرض کمتر از یک دقیقه ماشین را راه انداختم وسرعتم را زیاد کردم . رز دستش را به سمت فرمان برد وگفت: به پیچ تو فرعی تا گممون کنند. گیج شده بودم درحالی که چشم هایم  را تا اتنهای پلک هایم از تعجب باز کرده بودم گفتم:

– کسی دنبالمونه برای چی آنقدر با سرعت برم؟

– محافظ هام.بابام اگه بفهمه که تو اومدی دنبالم اوضاع رو بدتر می کنه

باشه ای گفتم و سرعتم را بیشتر کردم و فقط از فرعی به فرعی پیچیدم. دیگر ما را گم کرده بودند واز ماشین آنها خبری نبود آنقدر تمام خیابان ها را دور زده بودم که اصلا نمی دانستم کجا هستیم به تابلو سر تقاطع نگاهی انداختم و فهمیدم که نزدیکي باغ رز هستیم برای این که ممکن بود آنها هنوزهم در تعقیب ما باشند از خیابان فرعی راه پارک را درپیش گرفتم و نزدیکي پارک ماشین را پارک کردم وبعد از گذر از نگهبانان پارک وارد پارک شديم. از بين نیکمت ها . نيمکتی را که نسبتا از دید عموم خارج بود انتخاب کردیم و روی آن نشستیم.چون تقریبا هنوز ساعت به نه نرسیده بود پارک خلوت بود و پرنده در آن پر نمی زد. روی نیمکت که نشستیم سکوت تلخی بین من و رز حاکم شد . رز خم شده بود وسرش را بین دودستانش گرفته بود. به او نزدیک شدم  و ران را با رانش مماس کردم .

رز یک دفعه سرش را بلند کرد و گفت: فرار تنها راه ما فراره. باید فرار کنیم واز اینجا بریم

از حرفش شوکه شده بودم نگاهی بهش انداختم وگفتم:

-چرا باید فرار کنیم. !!!!

– تنها راه ازدواج من وتو همینه بامن مخالفت نکن

– رز چیو داری از من مخفی می کنی؟!

– هیچی . خودمم نمی دونم اوضاع از چه خبره نمی دونم. من فقط می دونم که این تنها راه باهم بودن ماست

-گوش کن من تو رو می رسونم خونه وبعد می رم دوباره با بابات صحبت می کنم و ازش اجازه می گیرم و دوباره تو رو ازش خواستگاری می کنم

رز را به خونه شون رسوندم و بعد برای رفتن به کارخونه پیچیدم تو خیابون دیگه …

.خیلی کلافه وخسته بودم هنوزمطمئن بودم که رز داره چیزی رو از من پنهون می کنه رفتار های رز مشکوک ترشده بود. وارد دفتر اقای الن شدم و از منشی یک وقت خواستم چند لحظه ای معطلم کرد و به اقای الن زنگ زد. نگاهم به منشی بود وگوشم به حرف هایی بود که منشی و اقای الن می زد . انگار معلوم بود که قراره به پیچا ندم . قدم هام رو تند کردم و در اتاق اقای الن را باز کردم و وارد اتاق شدم پشت سرم منشی درحالی که از دویدن نفسش به شماره افتاده بود وارد اتاق شد. اقای الن دستش رو بلند کرد واز منشیش خواست که خارج شه روی صندلیش نشست و صندلی را طرف من چرخوند وگفت : خب برای چی اومدی اینجا؟!

– راستش اومدم که دوباره رز رو ازتون خواستگاری کنم

اقاي الن انگار از حرفم جا خورده بود چهره  عصبانی به خود گرفت و از جایش بلند شد و توی اتاق شروع به حرکت کرد . در حالی که سرش را پایین انداخته بود و به سرامیک های اتاق چشم دوخته بود تمام اتاق را دور  زد وگفت:

-خب بگو پسرم

نفس عمیقی کشیدم وگفتم:

– شاید از نظرشما من لایق رز نباشم ولی من اون رو دوست دارم و حاضرم براش هر کاری بکنم

دستش را به چانه اش برد و ریش های جو گندمی اش را نوازش کرد و دوباره اتاق را دور زد وگفت :

– باشه قبول می کنم که باهم ازدواج کنید اما یک شرط داره

تعجب کرده بودم که چرا آنقدر زود بهم جواب بله را داد. دوباره اتاق را دور زد و درست روبروی پنجره شیشه ای اتاق ایستاد و در حالی که پشتش به من بود و از پنجره بیرون را تماشا می کرد دست هایش را  به پشت اورد و در هم قفل کرد و شروع به تکان دادن  پاهایش کرد وگفت:

– به شرط اینکه بعد ازدواجتون از اینجا برید. از این شهر و حتی از این کشورم برید.

جاخورده بودم . به طرف اقای الن برگشتم . هنوزم هم پشتش به من بود دهانم را باز کردم تابه نشانه اعتراض چیزی بگویم که دستش را بالا برد وگفت:

-هیس. همین که گفتم

از شرکت اقای الن بیرون آمدم ماشین را روشن کردم به طرف خانه راه افتادم.دیگه مطمئن شده بودم که یک راز سر بسته وپنهانی وجود دارد که رز وخانواده اش قصد فاش کردن آن  ر اندارند اما باید می فهمیدم که قضیه چیه،

ساعت نه بود و شک داشتم که سامان به خانه برگشته باشد، او  تنها کسی بود که می توانستم باهاش مشورت کنم و ازش کمک بگیرم‌. سرعتم را بیشتر کردم و در کسری از ثانیه خودم را به خانه رساندم . از نرده های چوبی گذر کردم وبه پارکینگ نگاهی انداختم خبری از ماشین سامان نبود. وارد خانه که شدم در را بعد از بازکردن به حال خودش رها کردم که باصدای نسبتا مهیبی بهم خورد. صدایش در تمام خانه پیچید. حوصله صحبت کردن با مادرم و شنیدن حرف ها و نصحیت هایش را نداشتم وبرای اینکه خودم را از جلوی چشم های مادرم دورکنم به سرعت از پله ها بالا رفتم و وارد اتاقم شدم و بعد از بستن در اتاق خودم را روی تخت رها کردم و دوباره نفسم را با بیشترین سرعت بیرون دادم از جایم تا نیمه بلند شدم و تغییر حالت دادم و سرم راپایین بردم و شروع به تکان دادن پاهایم کردم گیج شده بودم . سر یک دو راهی مانده بودم با خودم زمزمه می کردم که چه کنم . به سرم زد که شاید تمیزکردن اتاق تنش روحی ام را کاهش بدهد و آرامم کند .

 بدنم را روبه عقب کش و قوسی دادم و ضبطی که گوشه اتاق روی میز بود را روشن کردم ویک اهنگ بی کلام که نه آرام و نه تند بود را playکردم . پرده ها را تا انتها از هردو طرف کنار زدم تا نور خورشید اتاق را روشن کند و خودم را بامرتب کردن لباس هایم سرگرم کردم . در کمتر از ده ثانیه کوهی از لباس های کثیف در گوشه ای از اتاق جمع شده بود . هم زمان با کار کردن سوت هم می زدم. در اتاق باز شد و سامان بدون در زدن وارد شد سریع به سمت او چرخیدم و گفتم :

-اوه چته مگه اینجا طویله است که اینجوری سرت رو می اندازی پایین و میای تو؟!

-اتاق خودمه ها چرت وپرتم نگو چت بود در خونه رو اونجوری زدی بهم کل خونه لرزید

-مگه خونه بودی ؟!

-آره تو اتاق صبا بودم پیش شقایق

-آهان هیچی میشه در رو ببندی و بیای بشینی باهات حرف دارم .

سامان در را بست و با پرشی روی تختش فرود امد. خودم را درکنار او جای دادم و شروع به گفتن تمام ماجرا کردم از جایم  بلند شدم و به سمت میز ارایش اتاق رفتم و به آن تکیه دادم. سامان نگاهی بهم انداخت وگفت:

– شاید ماجراها به تیر اندازی چند وقت پیش مربوط میشه

– تیراندازی !!!!!

– آره خبر نداشتی البته منم از بین حرف های مامان بابا شنیدم اون طور که می گفتن این تیراندازی نزدیکی خونه اقاي الن اتفاق افتاد و کسی که به اقای الن شلیک کرده یک دختر بود که با ضربه گلوله خود اقای الن کشته شده . مشکوک ترین چیز توی این تیر اندازی اینکه اقای الن نذاشته این خبر رسانه ای بشه یک چیزی پشت این ماجراها هست .

 نفس گرفتم قضیه برخوردم با آن پسر و محافظ های رز را برایش باز گو کردم . دستش را برد به سمت گوشیش که پرسشگرانه نگاهش کردم وگفت:

-دارم شماره رز رو می گیرم

– الو سلام رز می خواهم با سامیار ببینمت کجایی؟!

صداش خفیف بود اما می شد حرف های رز را تشخیص داد بعداز تمام شدن مکالمه سامان و رز ،هردوی ما به سرعت از خانه بیرون زدیم و به طرف محل کار رزکه یک دفتر موسیقی بود راه افتادیم .

سامان کنار پای رز روی ترمز زد و از او خواست سوار بشه.

به سرعت برق خیابان ها را طی کردیم و به سمت خانه ي سامان رفتیم  . آپارتمانی که چندی وقت پیش به کمک بابا و پس انداز وپول جايزه مسابقه خریده بود. البته من هم یک واحد درست روبه روي خانه سامان در همان ساختمان خریده بودم.

وارد آپارتمان شدیم هر سه روی مبل های نو خانه که هنوز پلاستیک روی آن ها بود نشستیم سامان زیر چشمی رز را زیر نظرداشت و در حالی که سعی می کرد با راه رفتن فشار عصبی اش را کنترل کند تمام ماجرا را با فاکتور گرفتن قضیه آن فرد ناشناس برای رز تعریف کرد‌. رز به من من افتاده بود

بعد شروع به صحبت کردن کرد :

-راستش همه چی بعد از اون تیراندازی تغییر کرد بابا رو این دفعه تهدید کردند و ازش خواستن که برای کاندید شدن برای این دور انتخاباتی کنار بکشه نمی دونم  طرف کیه برای چی . حتی نمی دونم قضیه تیر اندازی چیه اما بابا می ترسه که حادثه ۲۰سال پیش دوباره اتفاق بیفته چون شاید گروه تیراندازی همون گروه بیست سال پیش بوده باشند

-قضیه بیست سال پیش ؟! میشه وضع رو پیچیده تر از این نکنی

-یادته گفتم یک خواهر داشتم که دوقلو ام بود

-اره

سامان با چشمانی که از حدقه بیرون زده بود حیرت در آن موج می زد گفت

-رز تو خواهر دوقلو داشتی ؟

 بعد سعی کرد جلوی تعجبش را بگیرد که رز دوباره به حرف هایش ادامه بدهد

-خب اون مریض نشد بود. حدود بیست سال پیش درست توی سال ۱۹۹۹ يک تیر اندازی خیلی وسیع درست جلوی مقرر سازمان ملل متحد در ژنو رخ داد. نمی دونم خواهرم توی اون تیراندازی گم شد  یا کشته شد تعداد کشته ها زیاد بود و همه طوری کشته شده بودند که هیچی ازشون معلوم نبود اون روز رزا از طرف مدرسه برای اجرای یک سرود با یکسری دیگه از بچه ها رفته بود سازمان ملل . بابا سال هاست که داره روی اون ماجرا کار می کنه اما درست حالا که به حل کردنش نزدیک شده ودرمورد اون گروه یک سری سرنخ به دست آورده اون ها  به خودش تیراندازی کردند. نمی دونم چرا بابا حتی درباره کسی که به طرفش شلیک کرد حرف نزد و چرا رسانه ایش نکرده ولی اون می خواد از من و محمد محافظت کنه اون می خواد حداقل تا آروم شدن دوباره اوضاع ما اینجا نباشیم حتی از محمد خواسته که با خواهرتون از برن برند یک جای دیگه و یا کشور دیگه برند و می خواد من رو دوباره به امریکا بفرسته

کمی مکث کرده و بعد گفتم :

-باهم ازدواج می کنیم

– سامان وسط حرفم پرید و گفت:

– دیوونه شدی می خوای کجا بری هوم با کدوم پول و سرمایه می خوای با این وضعیت باهم ازدواج کنید؟!

– آره میریم ایران. میریم اصفهان زادگاه بابا اونجا محل خوبی برای زندگی من رز میشه

-دیوونه ای سامیار تو دیگه از من بدتری

رز فقط به ما نگاه می کرد.  خوشبختانه چون من و سامان به سرعت فارسی صحبت می کردیم  رز زیاد متوجه حرف های ما نمی شد. سامان کلافه دست برد به دست گیره در و از خانه  خارج شد من و رز بهم نگاه کردیم و به همراه هم به دنبال سامان  خارج شديم.

رسیدیم خانه امروزتقریبا روز تعطیلی ما بود همه خانه بودیم پدر روزنامه می خواند و مادرم به یک سریال تلویزیونی چشم دوخته بود . نگاهی به من انداخت و گفت:

-غذاتون تو یخچاله برین بخورین.

بدون اینکه به آنها نگاه کنم گفتم:

-من می خوام واقعا با رز ازدواج کنم و روی تصمیم مصمم

مادرم از جایش بلند شد و گفت :

-این پسر واقعا عقلش رواز دست داده آخه با اون می خوای وصلت کنی ؟! اونا ازخودشون نمی تونن محافظت کنن اخه به تو چی بگم هوم ببینم وقتی باهاش ازدواج کردی می خوای کدوم گورستونی بری ها کدوم کشور جاتون امنه ها؟!

یک لحظه شک کردم که مادرم از کجا می دانست که اقای الن این شرط را گذاشته ویک لحظه در ذهنم گفتم حتما باهم هماهنگ کردن

– خب می ریم ایران

– ایران! ببینم اصلا بلدی توخیابون وشهرهای ایران گشت بزنی

-زن انقدر زود جوش نیار چیزی نگفته که می خواد ازدواج کنه

– سعید چیزی نگفته خودش بریده و دوخته ببینم تو چی از اون خانواده می دونی ها . ببین گوش کن اگه از این در رفتی بیرون باهاشون وصلت کردی حق نداری پات توی این خونه بذاری

– مامان

– سامان تو یکی دیگه هیچی نگو که برای من شدی دایه ی عزیز تر از مادر

– سیما آنقدر زود جوش نیار تورو خدا آروم باش برات خوب نیست

– هرچی می کشیم ازدست این دوسته تو سعید پسرش قاپ دخترمون رو دزدید حالام پسرمون شده عاشق دخترشون آخه من به شما چی بگم هوم؟! اصلا می دونی کسی که به اقای الن شلیک کرده کی بود ؟!

بابا جهش کرد سمت مامان و مانعش شد که حرفی بزنه . خانه‌مان انگار میدان جنگ شده بود ومادرم از عصابنیت چشمانش سرخ شده بود . مامان نگاهی به باباکرد وبا صدای بلندی داد زد : چیه سعید بگذار بدونه که رزا می خواسته باباش بکشه بزار بدوند کسی که اقای الن کشته دخترش بوده.

من و سامان برای لحظه‌ای سر جای خودمان خشکمان زد یعنی چی؟! یعنی رزا زنده بود و جزء کسایی که به اقای الن تیر اندازی کرده بوده بود. روی مبل نشستم و سرم را بین دو دستم گرفتم ، حتما رز از این قضیه خبر نداشت. دیگه هیچی نمی شنیدم و هیچی از حرف های مادر و پدرم متوجه نمی شدم اصلا نمی دانم چقدر طول کشید که دوباره مادرم آرام شد  یا چطوری سامان آن‌ها را بیرون برد تا اوضاع را مرتب کنه. فکرم شده بود فقط رز باید یک کاری می کردم. اگه رز در آن خانواده می ماند حتما سرنوشتش مثل رزا می شد البته او اصلا در این خانه بزرگ نشده بود. سرم داشت گیج می رفت تقریبا از صبح هیچی نخورده بودم . عادت نداشتم که این همه مدت گرسنه بمانم از جایم بلندشدم که برم سمت اشپز خانه و سرم شروع به گیج رفتن کرد  و تلو تلو خوردم و افتادم و چون به محض ایستادن دوباره ممکن بود بیفتم به هرسختی که بود خودم را روی زمین کشاندم وخودم را به آشپزخانه رساندم  دستم را به سمت اپن بردم که بیهوش شدم ………..

حس کردم صورتم خیس شد. آرام آرام چشم هایم را باز کردم ودوباره بستم آنقدر ضعف کرده بودم که حتی نمی توانستم چشمانم را باز نگه دارم دوباره به هر زوری که بود چشمانم را بازکردم. سامان وشقایق بالای سرم ایستاده بودند. سامان کمک کرد که به اپن تکیه بدهم و بعد دستش را در موهایش فرو کرد و با صدای خسته ای گفت : خوبی

– آره

– هوف خدا  رو شکر

اب قند را ازدست شقایق گرفت و به من داد و گفت:

-بیا بخور.بعدش برو لباست روعوض کن که باید بریم خونه صبا برای خدا حافظی 

آرام دستش را زد به زانوهایش و بلند شد

 نگاهی به آنها انداختم وگفتم: خدافظی ؟!

– اره می خواند برن امریکا یعنی مجبور اند که برن

آرام از جایم بلند شدم و به سمت اتاقمان رفتم. کلافه شده بودم، در  رابستم و رفتم سمت آینه سرم را بالا آوردم.  چهره ام مانند زامبی گرسنه شده بود خب توصیفی بهتر از این برای چشمان باد کرده ام که زیر آنها گود رفته بود ندارم هوفی کردم و شلوارم را از روی تخت برداشتم و خودم را با تعویض لباس هایم مشغول کردم . سامان وارد اتاق شد و شروع به عوض کردن لباس هایش کرد . زیر چشمی نگاهش کردم وگفتم :

– ببینم

– آره

– اصلا می دونی چی می خوام بپرسم که میگی آره

-خب آره دیگه رز و خانوادش اونجان

نفس خسته ای کشیدم وبه دنبال سامان از اتاق بیرون آمدم…….

وارد خانه ی صبا شدیم . درکه باز شد صبا مثل بچه ها خودش را توی بغلم انداخت و زد زیرگریه آرام نوازشش کردم وگفتم:

-سفرقند هار که نمی خواین برین برمی گردین گربه کوچولو.

ازم جدا شد بهم نگاه کرد وگفت:

– من گربه نیستم

– چرا هستی آجی پیشی

خانه‌شان شلوغ نبود. فقط ما بودیم وخانواده ی محمد انگار جز ماها قرار نبود کسی متوجه شود که قرار است  به آمریکا سفر کنند، روی مبل جایی که همه نشسته بودند نشستم.

رز یک نگاه هم به من  نیانداخت حتما مادرم چیزی به او گفته بود. به صبا چشم دوختم یک برگه در دستش بود که داد به مادرم . مادرم به سرش کوبید و شروع کرد به گریه کردن با گیجی نگاه‌شان کردم. سامان برگه رو دید وگفت:

-مبارکه

کنجکاو بودم که قضیه چیست؟! برگه دست به دست شد و به دست من رسید، هیچ وقت از برگ های ازمایش هیچی سر در نمی آوردم کمی نگاهش کردم و بابی حوصلگی گفتم:

-این چیه ؟!

سامان یک پس گردنی نثارم کرد و گفت:

– داریم دایی می شیم یک ذوق چیزی

– هی مبارکه

گوشه چشمی به رز نگاه کردم که رویش را ازم برگرداند وخودش را مشغول صحبت کردن با مادرش کرد. تصمیمم راگرفته بودم وباید دوباره مسئله رامطرح می کردم. صدایم راصاف کردم ووقتی دیدم که همه سکوت کرده اند گفتم:

– من می خوام دوباره در خواست ازدواج با رز رو مطرح کنم و بعد به سمت رز رفتم، رز یک دفعه از جایش بلند شد وگفت :

-اما من دیگه نمی خوام. نمی خوام باهات ازدواج کنم. جوابم نه. نمی خوام .

و در حالی که گریه می کرد از خانه خارج شد . خواستم دنبال او بروم اما سامان بهم گفت:

– بهتره تنهاش بذاری.

رفتم پشت پنجره و رفتن رز  را تماشا کردم . معلوم بود که داشت اشک می ریخت و می رفت چون چندین باردیدم که دست هایش را به صورتش می کشد و با پشت دستش صورتش را پاک می کند روی دل من هم غم نداشتن آن سنگینی می کرد، و بغضی که در  گلویم گیرکرده بود هر لحظه ممکن بود که منفجر بشه اما هربار بیشتر سعی می کردم جلوی آن را بگیرم وخودم را با این جمله که (مرد هیچ وقت گریه نمی کنه ) آرام می کردم. رز سوار ماشین شد و با سرعت زیادی در کوچه گم شد دست فردی را روی شانه ام احساس کردم به پشت سرم  نگاهی انداختم صبا را دیدم که لبخندی زد وگفت:

– نگران نباش اونم تو رو دوست داره فقط نمی خواد باعث بشه که تو ام از خانوادت مثل من جدابشی و آواره یک جای دیگه بشی

 به سمت او برگشتم و گفتم:

– می دونم تو بري دلم برات تنگ میشه

اورا در آغوش کشیدم .اغوش صبا هم مانند اغوش رز آرامش خاصی داشت.

با رفتن صبا جای خالی او بیشتر در  رستوران حس می شد تا در خانه یک لحظه دلم به حال مادرم سوخت اگر صبا می رفت و بعد او هم من می رفتم فقط برایش سامان می ماند البته او هم به زودی باید می رفت خانه خودش و مادرم یک دفعه تنها می شد . برای مادری مانند او تحمل تنهایی سخت تر از همه چیز بود شاید این بهترین دلیل مقاومت هایش و مخالفت هایش بود . اما من تصمیم را گرفته بودم سامان هم به جمع ما پیوست و هرسه همدیگر را بغل کردیم . می دانستم که اگر ما برویم سامان باید تنهایی رویایی که داشتیم را بسازد. رویایی که یک روز برای ساختن آن همه ما به دانشگاه رفته بودیم و آشپزی خوانده بودیم بارفتن ما سامان هم حتما تنها می شد حتی تنها تر از مادر زیرا در تمام این سالها حتی یک بار هم از هم جدا نشده بودیم حتی موقع دانشگاه.

آن شب، شب سختی برای همه ما بود و می دانستیم که با رفتن صبا قرار است که خیلی چیز ها تغییر کند…

 از خواب با صداي زنگ ساعت اتاقم پریدم تکانی به خودم دادم و از جایم بلند شدم حوله را روی دوشم انداختم و به سمت حمام  روانه شدم از اتاق که بیرون آمدم دیدم که سکوت بدی در خانه  پیچیده است معلوم بود که کسی خانه نیست و همه به رستوران رفته اند نگاهم را انداختم به ساعتی که در راهرو بود ساعت از نه و نیم گذر کرده بود……..

خودم را انداختم در وان حموم و  وان را از شامپو پر کردم، هدفون ضد ابم را روی گوشم گذاشتم و یک اهنگ انرژی بخش بی کلام را play  کردم.دلم می خواست بعد از اتفاقات دیشب حداقل یک صبح آرام را شروع کنم اما مگراین دل لعنتی می گذاشت وقت و بی وقت رز را طلب می کرد.

دلم برایش تنگ شده بود اما هیچ توجهی به دلم نمی کردم و مانند بچه ها کف بازی می کردم، نمی دانم چقدر داخل حمام ماندم اما بازهم دلم آرام نشد حتی ریختن آب سرد روی پاها و بدنم هم آرامم نکرد . انگار فقط دلم برای آرامش به صدای رز نیاز داشت از حمام بیرون آمدم حوله را دوره کمرم پیچیدم و نیمه ای از تنم را لخت بیرون انداختم  . رفتم داخل اتاق و هدفون را به اسپکیر وصل کردم موبایلم را روشن کردم دلم را به دریا زدم و با رز تماس گرفتم اما جواب نداد انگار در حالت رد تماس بودم . دلم حتی برای دیدن او هم تنگ شده بود دوباره نفس خسته ای کشیدم و شلوارم را پوشیدم در باز شد و سامان وارد اتاق شد وگفت:

-صبح بخیر جون سیکس پک خوشگل کی هستی تو

-هه کجا بودی؟!:

-رستوران اومدم زعفرون ببرم مامان گفت به اداره پست آدرس خونه رو داده

-اهوم

-جایی می خوای بری ؟!!!

-آره می خوام برم دیدن رز

آمد سمتم وبهم نگاهی انداخت هم زمان با نگاه سامان سرم را بلند کردم. سپس سامان گفت: هنوزم

-آره

 کنارم  نشست و دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت:

-امروز جای صبا خیلی خالی بود. اگه تو هم بخوای بری بازم تنها می شم. من دلم می خواست که سه تایی به رویامون برسیم راستش فکر می کردم که رویای من همون رویای شماست اما با این همه هنوزم پشتتم چون می دونم هیچ کس نمی تونه جای خالی اون آدمی که دوست داشتی رو برات پر کنه حتی اگه عاشقت باشه می دونی چیه اگه امروز من به آرامش رسیدم فقط بخاطر وجود تو. تو همیشه کنارم بودی حالا من می خوام کنارت باشم می خوام کاری کنم که تو به عشقت برسی اینطوری شاید حق برادریم رو ادا کنم.

ببینم ۵ سال برای رفتن تو و رز از اینجا کافیه

– نمی دونم می خوای چیکاری کنی؟!

– جای شما توي ایران هم امن نیست توام باید مثل رز بری آمریکا و اونجا باهم ازدواج کنید

– منظورت چیه.؟!

 توگوش کن فقط: یک دور پنج سال اشپزی ملل توی نیوجرسی قراره برگزار بشه جایی که رز قرار بره تو ام با رز می ری من به همه میگم که اون دور تو کالیفرنیا برگزار میشه و تو می خوای برای اون بری کالیفرنیا. این طوری تو و رز می تونید اونجا ازدواج کنید و زندگیتون رو شروع کنید. توی اون دور حتی حقوق هم می گیری فقط باید جدا از هم برین اونجا با چند روز فاصله  یا حتی یک ماه فاصله.

به طرفش چرخیدم و گفتم :

-تو مطمئنی که اینطوری می تونیم با هم باشیم

– آره این تنها راه شماهاست

*************************************************

داستان از زبان سامان :

سامیار را در آغوشم گرفتم و کمی آرامش کرده و گفتم :

-من دیگه برمی گردم رستوران توام برو پیش رز پیداش کن و بهش بگو.

از خانه بیرون آمدم که صدای موبایلم بلند شد دوباره آن فرد ناشناس بود همان کسی  که داشت زندگی ما را نابود می کرد همانی که از من خواست که رز و سامیار را از خونواده دور کنم موبایلم را جواب دادم و درحالی که نفس هایم را از عصبانیت قورت می دادم گفتم: بهش گفتم اون تا چند وقت دیگه میره نیوجرسی تو ام می تونی با خیال راحت کاری که می خوای بکنی انجام بدی گوش کن حالا میشه شقایق و برادرم رو آزاد بزاری

– افرین کارت خوب بود نگران نباش من فقط رز رو می خوام بعد صدای خنده اش پخش شد و تماس قطع شد. سوار ماشین شدم ماشین را روشن کردم و به سمت خانه خودم که شقایق انجا بود راه افتادم باید خیالم از سلامتی شقایق راحت می شد.

*************************************************

از زبان سامیار :

از خانه کلافه بیرون آمدم و شماره رز را چندبارگرفتم اما جواب نمی داد. سوارماشینم شدم و ان را روشن کردم و به سمت دفتر موسیقی حرکت کردم که در آن کار می کرد. فکر می کردم که آنجا باشد آنقدر سرعتم را زیادکردم که تا می آمدم ترمز بگیرم چند دقیقه طول می کشید. چند بار از این ور  آن ور فحش شنیدم. سابقه نداشت که اینگونه رانندگی کنم اما لازم بود چون اعصاب نداشتم روبه روی دفتر نگهداشتم و پیاده شدم. یک ساختمان خیلی بزرگ بود. وارد که شدم فقط یک راهرو طولانی با هزار تا اتاق که شبیه استادیو آهنگ بودند را دیدم ،داخل هراتاق هم انگار چند نفری مشغول کاربودند راهرو را تا آخر ادامه دادم تا به یک میز رسیدم که پشت آن یک دختر با موهای دم اسبی مشکی مشغول حل کردن  چیزی شبیه جدول بود و من هم دست هایم را داخل جیبم فرو کرده بودم و داخل دو اتاق کنار او سرک می کشیدم. همان طوری که جدول حل می کرد وزیر چشمی من را نگاه می کرد گفت :

– با کسی کار دارین؟!

نگاهش کردم و دستم را به طرف خودم گرفتم و گفتم :

– با من بودین؟!

سرش را بلند کرد و عینکش را را روی سرش گذاشت و گفت:

-بله دیگه!!

-باخانم رزیتا الن کار دارم

-تشریف داشته باشین تا صداشون کنم

همان لحظه رز از داخل  یکی از اتاق ها بیرون آمد و روبه روی من ایستاد  اول چند لحظه ای سکوت کرد و سپس دوباره حالت عصبانی بودن را به خود  گرفت وگفت:

-چرا اومدی اینجا هوم مگه نگفتم که نمی خوام ببینمت؟؟

بعد به آن دختر نگاه کرد و گفت:

– بگو نگهبان بیاد این آقارو ببره

-چشم

-یک لحظه صبر کن رز باید باهات حرف بزنم

-من وتو دیگه هیچ حرفی باهم نداریم

– ولی رز من وتو

دستش را بالا آورد و کف دستش را بهم نشان داد وگفت :

-خیلی خب بریم تو ماشین اینجا نمیشه

دنبال اوبه سمت ماشینش که در  پارکینگ بود راه افتادم سوار ماشین شدیم و گفت:

-کارت رو بگو

-رز تو خوبی؟!

– نمی دونم ولی حرفت بزن و برو اگه درمورد ازدواجه از الان باید بگم که من منصرف شدم

– آخه چرا؟! تو که خودت می خواستی که الان اتفاق بیفته.

یک دفعه بغضش ترکید وگفت:

– نمی خوام توام از دست بدم . این سیاست لعنتی داره هم چیزم رو ازم میگیره اولش رزا بعدم ساموئل بعدم لابد تو نمی خوام

– چرا بابات استعفا نمی ده

در حالی که فکر می کرد و نفسش را قورت می داد و اشک هایش که حال به صورتش هجوم آورده بودند را با پشت دستش پاک می کرد گفت:

– نمی دونم چرا نمی دونم این سیاست چی داره جز نابودی ما. نمی دونم نمی خوامم بدونم کاش من مثل رزا تو بچگی مرده بودم ؟!

-رز این حرف نزن خواهش میکنم عزیزم

-رزا مرد راحت شد هیچ چیزی هم از این سیاست نفهمید. اونم به خاطر این سیاست گشته شد

– بابات اون  رو کشت . رز من می ترسم که برات اتفاقی بیفته

در حالی که اشک هایش را پاک می کرد شوک زده گفت :

– چی رزا رو بابام کشته وای خدای من .

 دوباره شروع کرد به هق هق کردن وگریه اش بیشتر شد.

– تو نمی دونستی اون زنده بود و کسی که به بابات شلیک کرده

رز دیگه گریه نمی کرد انگار تو شوک بود .به او نگاه کردم دستش را انداخت دور یقمه ام  و با صدای خیلی بلندی گفت:

-داری چی میگی خواهر من چهارسالش بود که مرد دیوونه شدی سامیار بابای من بد هست ولی قاتل نیست

و ودو مرتبه شروع به گریه کردن کرد

-رزمن و تو بايد فرار کنیم انگار این تنها راه باهم بودنمونه

-آخه چطور هوم

 آرام نفس گرفته و تمام حرف های سامان را برایش گفتم و آرامش کردم ……..

از دفتر رز که بیرون  آمدم راه رستوران را در پیش گرفتم با اینکه امروز روز کاری من نبود باید سامان را می دیدم و با او بیشتر حرف می زدم.

*************************************************

از زبان رز:

تقریبا ساعت دو بود که از دفتر آمدم خانه طبق معمول هیچ کس خانه نبود نه مادر و نه پدر حوصله خودم را هم نداشتم چه برسد به خدمتکارهای خانه خودم را  به اتاق  رساندم  داخل شدم و خودم را روی تخت رها کردم تا کمی بخوابم اما به دلیل افکار مخدوشم وحرف های سامیار خوابم نمی برد. از قول هایی که بهم داده بود و اینکه قرار بود که به زودی باهم ازدواج کنیم . ولی در دلم به جای  امید نا امیدی رخنه کرده بود. هربار که فکرم به این می رفت که رزا در  این سال ها زنده بوده و حالا به دست پدرم کشته شده بیشتر از آن  از سیاست و زندگی سیاسی که داشتیم حالم بهم می خورد. نمی دانم پدر چرا یکی از نماینده های ایالت های سویئس شد. نمی دانم چگونه یک شبه به مقامی رسید که همه جلوی او سر خم می کردند. با این همه حالم از ‌هر اتفاقی که باعث وبانی همه این اتفاقات بود بهم می خورد. از جایم بلند شده و سمت اتاق موسیقی رفتم. یک اتاق کوچک که از اتاق خودم به آن راه داشت و تمام اتاق با وسایلی که مانع خروج صدا می شد محصور شده بود و من شیفته تم رنگ زرشکی و مشکی آن اتاق بودم.

پشت پیانو  نشستم و  شروع به فشار دادن کلید ها کردم و یک قطعه قدیمی غمگین را با فشار آوردن به کلید های پیانو برای دلم خودم و دنیایی که در آن بودم زدم و اشک ریختم دلم به حال خودم و رزا می سوخت و توی دلم مدام دعا می کرد که حرف های سامیار درباره ی قتل رزا اشتباه  باشه و پدرم اینکار را انجام نداده باشد. در اتاقم یک دفعه باز شد. بابا وارد اتاق شد برق اتاقم را روشن کرد با روشن شدن برق اتاق برای یک لحظه چشمانم را بستم.

 نور انقدر زیاد بود که چشمانم  را  اذیت می کرد و من به تاریکی این اتاق عادت داشتم و زیاد برق آن را روشن نمی کردم صورتم  را از سمت پدر برگرداندم و پشت به پدر ایستادم وحالت قهر به خودم گرفتم وگفتم :

-کارم داشتین

-اره تا اخر این ماه کار برگشتت درست میشه باید بری به نیوجرسی

-اما بابا من تازه دارم اینجا جا می افتم نمی خوام برم بهم گفتی که به سامیار بگم نه اما نمی تونم از اینجا برم . چرا آخه وقتی همش چندماه که از اومدنم می گذره باید برگردم اون وقتی که داره همه چی خوب پیش میره.

گویا پدر عصبانی شده بود چون با صدای بلند فریاد زد و گفت:

-من فقط می خوام ازتون محافظت  کنم . اونا تهدیدم کردن و گفتن تو یا برادرت رو می کشند نمی خوام اتفاقی براتون بیفته من باید توی این دوره  انتخاباتی رای بیارم

 – چرا بابا

-چون این تنها راه انتقام گرفتن از قاتلای  رزا است تنها با رئیس  کل نمایندهای ایالت هاشدن می تونم پرونده رو دوباره به جریان بندازم چرا نمی فهمی من به مامانت قول دادم که انتقام رزا رو بگیرم.

-ولی بابا اینطوری آخه رزا که زنده بود خود شما..

بابا وسط حرفم پرید وگفت:

 تو ام می دونی تو ام بالاخره فهمیدی که اون رزا بوده اما من!! من !! به دستش شلیک کردم .  من به دستش شلیک کردم یکی از افراد خودشون کشتش. بزار به خوبی وخوشی این قضیه تموم بشه خودم براتون عروسی می گیرم

– بابا تو هرکاری هم بکنی من آخرش با سامیار ازدواج می کنم حتی اگه برم نیوجرسی بخدا حالم داره از این زندگی بهم می خوره اصلا می خوام بزارمو برم یا مثل رزا بمیرم

یک لحظه حس کردم بابا داره هق هق می کند به طرفش برگشتم و با شک گفتم:

-بابا چرا داری اشک می ریزی ؟!

نگاهم کرد وگفت :

-هرکاری می خوای بکن فقط روتو ازمن برنگردون . طاقت اینو ندارم که ببینم برای تو و ساموئل هم اتفاقی افتاده نمی خوام دوباره یک داغ دیگه رو تحمل کنم خواهش می کنم که به حرف هام گوش کنی دخترم

 -ولی بابا بزار اینجا بمونم اینطوری بهتره اینجوری راحت تر می تونی ازم محافظت کنی،بابا تو رو خدا بزار بمونم؛ بمونم تا برم بهتره بخدا

– باشه بابا ولی قول بده که به حرف هام گوش کنی اگه می خوای با سامیار نامزد کنی مشکلی ندارم.فقط سیما خانم رو راضی کنید.

-اون راضی میشه.این حساسیت های شما است که اون  رو به مخالفت واداشته

-خيلی خب باشه اگه با اینجا موندنت همه چی بهتر میشه بمون ولی اون ازدواج فقط با اجازه من و بارضایت اون خونواده اتفاق میفته

– باشه

بابا بهم نزدیک شد و من را در آغوش کشید وگفت:

– من نمی خوام ديگه تو رو از دست بدم.

و آرام نوازشم کرد وگفت:

-فکر کردی خودم دلم می خواست که یک سیاست مدار بشم و یک زندگی سیاسی داشته باشم در حالی که همه چی داشتیم من فقط بخاطر خواهرت اين كارو کردم باید انتقام اون و همه کسانی که اون روز توی سازمان ملل کشته شدن رو بگیرم. باید انتقام تموم رنج های خواهرت توی این سال ها رو بگیرم و تنها راهش همینه دخترم.

در حالی که پدرم نوازشم می کرد .من هم آرام گریه می کردم . دلم هر لحظه بیشتر برای پدرم می‌سوخت زیرا در تمام این سالها درد گم شدن دخترش را در سینه اش پنهان کرده بود و آن را مانند یک راز در سینه اش نگهداشته بود و حالا آن راز مثل یک زخم قدیمی سرباز کرده بود . آرام خودم را به او چسباندم و گفتم :

-میشه من رو ببری سر قبر رزا می خوام بدونم کجا خاکش کردین بابا

 آرام  نوازشم کرد و گفت:

– باشه آماده شو تا بریم.

بعد از آغوشش جدایم کرد و ازاتاق خارج شد.

به سرعت به سامیار پیام دادم که دیگر  لازم نیست که به نیوجرسی برویم گویا پدر به ماندنم راضی شد و برای ازدواجمان رضایت داده است . نمی دانستم از اینکه قراربود بعد از چندسال بالاخره به سرقبر رزا بروم خوشحال باشم یا ناراحت .

به سرعت لباس های تنم را تغییر دادم ویک شومیز وشلوار مشکی رنگ از داخل کمد بیرون اوردم  به تن کردم وموهایم را دم اسبی بستم . موبایلم  را ازروی میزتوالت برداشتم و از اتاقم بیرون آمدم وبه طرف درخروجی راه افتادم پدر هم پشت سرم بیرون آمد وسوار ماشین شدیم و پدرم به طرف قبرستان راه افتاد…

در راه هیچ حرفی بین ما زده نشد . پدرم ماشین را جلوی قبرستان  شهر برن پارک کرد‌.

درست نزدیکی پارکینگ قبرستان . یک راه خیلی باریک را که از میان چندتا قبرکه روی سنگ های آن ها چیزهای مختلفی نوشته شده و تقریبا روی همه آنها صلیب بود دنبال کرد من هم پشت سرش راه افتادم.

سر یک قبر که بالای آن  یک مجسمه فرشته دست به دعا بود ایستاده و گفت:

-اینجاست این قبرشه

نگاهی به پدر انداختم  و از او خواستم که برای چند لحظه تنهایم بگذارد . پدرم هم کمی از من فاصله گرفت و به یکی از درخت هایی که در همان نزدیکی ها بود تیکه داد. آرام  و زمزمه وار براش یک دعا خواندم و به فرشته بالای سنگ قبر رزا چشم دوختم . درحالی که اشک روی صورتم سرازیر شده بود گفتم: تو درست مثل فرشته ها اومدی و رفتی خواهری خیلی دوست داشتم که همیشه باهم باشیم اما نشد خواهری دلم برات تنگ شده من همیشه حس می کردم که تو زنده باشی اما چه فایده کسی حرف من رو باور نمی کرد تو تموم این سال ها مجبور بودم که مثل یک راز احساس بودنت و وجودت رو در دلم نگهدارم. خواهری حالا که پیش خدایی کمک کن تامن توی این دنیا به اون چیزی که می خوام برسم هرچند نمی دونم تو توی این مدت خوشبخت بودی یانه ولی امیدوارم که خوشبخت بوده باشی.

 وقتی که داشتم با روح رزا حرف می زدم حس کردم که یک نفر پشت بوته گلی که با فاصله نسبتا کمی اطراف قبر ها قرار داشت نشسته است .

حتی فکر کنم چشم های او را هم دیدم .صدای تکان  ها وخش خش های زیادی را شنیدم.تکان هایی که شک من را برای اینکه پشت بوته یک آدم است به یقین تبدیل می کرد به سرعت به سمت پدر برگشتم و از او خواستم که پشت بوته را نگاه کند . اما آن فرد در طول آن مدت غیب شد زیرا پدر زمانی که آنجا را نگاه کرد.گفت که یک گربه خیلی کوچک پشت بوته بوده که همان لحظه از پشت بوته بیرون پریده است .

بعد از اینکه با قبر رزا خداحافظی کردیم با پدرم راه قبر مادر بزرگ را در پیش گرفتیم زیرا پدر تصمیم داشت که به قبر او هم سری بزند وقتی دور شدیم به پشت سر نگاهی انداختم  که یک نفر را دیدم که با فاصله کمی از قبر رزا سر یک قبر دیگر نشسته . برایم عجیب بود چون حتی تا چند لحظه پیش حس می کردم که جز ما کسی در  آن قبرستان نباشد . گویا منتظر بود که ما برویم چشم هایم  را  ریز کردم که کمی از قیافه اش را ببینم اما انقدر سرش را پایین برد که شناسایی چهره اش برایم  سخت شد.

بی خیال حس کنجکاویم شده  و دوباره دنبال پدر راه افتادم.

*************************************************

داستان اززبان رهام:

وقتی که رسیدند قبرستان  هنوز سرقبر رزا بودم با دیدن آن  ماشین که کاملا می شناختمش خودم را به سرعت پشت بوته ی گل رساندم و پشت آن ها پنهان شدم و از لای برگ ها او راتماشا کردم

یک دختر که درست شبیه رزای من بود . می دانستم که خواهر رزا است. همراه آن قاتل کثیف کنار قبر رزا نشست . رزای من ، عشق من، اگر فوت شد همش تقصیر آن مرد بود

با حرص به آن مرد چشم دوخته بودم که پایم روی یکی از شاخه ها رفت و شکست

یک دفعه آن دختر که تا حالا فهمیده بودم اسمش رزیتا  است و رز صدایش می کنند متوجه وجود من شد سریع با چند کله ملق خودم را  به یک بوته دیگر رساندم یک بچه گربه که از شانسم درآن نزدیکی بود را پشت بوته انداختم.

بعد از اینکه آن قاتل کثیف و خواهر رزای من دور شدند . خیلی آرام رفتم سر یکی دیگر از قبر ها نشستم و منتظر شدم تا آنها  دور بشوند و بعد آمدم سر قبر رزا .

 آرام روی سنگ قبر دست کشیده و گفتم :

– رزا انتقام کشته شدنت رو از رئیس  و اون دار دستش گرفتم. فردا است که خبرش بشه سر تیرتموم خبر ها. آخه همشون رو کشتم همه ی اون۴۰  نفر آدم کش رو. دیروز بایک بتری کامل از یک شراب انگور مسموم شون کردم همشون  رو به قتل رسوندم. اون ها به سزای اعمالش رسیدن . باید می دیدی که چطوری توی خون غلت می زدند و از توی دهنش خون بیرون می اومد . من رونگاه می کردند. وقتی رئیس داشت جون می داد  . یک تیر وسط پیشونیش زدم . درست همون جایی که به تو تیر زده بود. رزا مجبورم انتقام تو رو از اون مرد هم بگیرم ازهمونی که میگه پدرته چون اگه تیره تو خطا نرفته بود اگه اون مرد به دست تو تیر نزده بود اگه تو اون رو نشناخته بودی الان زنده بودی الان کنارم بودی.

می دونی چیه خواهرت درست همون جور که تو می گفتی خیلی شبیه تو ولی اون آرومه مثل تو شیطون نیست مثل تویک تیر انداز ماهر نیست . اما شاید اگه بخوام پدرت رو بکشم بهش نیاز پیدا کنم. می دونی چیه اخرش یک روزی می رسه که تموم اون کسایی که باعث مرگ تو ودخترمون که توی شکمت بود شدن رو می کشم . یکی یکی همه رو از بین می برم همون جوری که انتقام خون های ریخته شده خونواده ام رو گرفتم . همون جوری که همه کسایی که بابا ومامانم و خواهر هام رو کشتن همه رو می کشم اون هم به روش معروف خودم با یک شراب مسموم انگور و بعدتماشا کردن جون دادن اونا یک تیر درست وسط پیشونیشون. البته قصد ندارم که پدرت رو بکشم قصد دارم که زجرش بدم درست مثل زجر هایی که رئیس  توی این سال ها به تو و من داد. می دونم چطوری زجرش بدم با گرفتن خواهرت از اون و خونوادت پایان زندگی خونوادت باید درست مثل پایان زندگی تو تلخ باشه.

دوباره روی قبر رزای عزیزم  دست کشیدم و برایش فاتحه خواندم با حرص و عصبانیتی که داشتم از جایم بلند شدم و به قصد خروج از قبرستان راه افتادم. نمی دانم که هنوز خونواده الن آنجا بودند یانه اما این را می دانستم که قرار  است از همین دقیقه کار اصلی من که انتقام گرفتن است شروع بشه و آماده شکار بشوم. به سمت ماشین رفتم در را باز کردم  و روی صندلی عقب نشستم و قبل از اینکه دستور راه افتادن را به آن دو لندهور بدهم دست بردم به کمرم وتفنگم را برداشتم وخیلی آرام و ظریف آن را پاک کردم. طبق معمول هنوز حواس آنها به من و پشتشان نبود و حواسشان  به اطرافشان بود وداشتند به این  ور و ان ور نگاه می کردند. صدا خفه کن را روی تفنگم نصب کردم با فشار دستم جای آن را تنظیم کردم. دوباره صدایم راصاف کردم وسرم را بلند کردم سمت آن دو وگفتم: جیمز و جیکوب کارتون تا امروز خوب بود اما از الان به بعد این منم که باید از اون خونواده محافظت کنم وکار شما دوتاتموم شد. هردوی آنها معنی تمام شدن کارشان را می فهمیدن و به سمتم برگشتند .

بعد یک تیر وسط پیشانی هر کدومشان خالی کردم وخنده بلندی سر دادم و به سمت ماشین خودم راه افتادم سوار ماشین شدم روی صندلی شاگرد نشستم و

سمت شاهین گفتم : راه بیفت بریم داداش کارشون رو تموم کردم. از الان به بعد کارمن و تو و شایان شروع میشه؟!

شاهین ماشین راه انداخت و حرکت کردیم

داستان تازه از پایان این فصل جنایی می شود :

نسخه ی پی  دف اثر را دانلود کنید .

نویسنده ی رمان مجموعه  جهان ماوراِئی سرزمین گلوریا اولین رمان تخیلی واسطوری در باره ی خدایان والهه های پارسی بهترین رمان سال در اینستاگرام (جلد اول این رمان با کمترین قیمت در فروشگاه بخوانیدو منتظر جلد دوم آن هم به زودی به صورت رایگان با نام ارتمیس بانوی مبارز باشید (اولین رمان اسطورهی ای تخیلی دربارهی دریا سالار پارسی ) وهمچین رمان رویای آرامش من وانگشتر زمرد نشان 

منتظر نگارش اثار من از مهرماه باشید با رویای آرامش من 

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان عشق رز
  • ژانر: عاشقانه ، جنایی ، پلیسی
  • نویسنده: ناهید کاویانی
  • ویراستار: زهرا اسماعیلی ، صحرا راد
  • طراح کاور: ناهید کاویانی
  • تعداد صفحات: 325
https://beautyvolve.ir/?p=11842
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.