رمان غرقاب

رمان غرقاب (پارت18)

 

این روزها زیاد شنیده بودمش!

اولین بار از زبان علی و بعدش، از زبان تمام آدم هایی که برای هم دردی خانواده مان می آمدند. “تسلیت می گم” تسلی بخش نبود. گمانم هیچ وقت هم نمی شد. با این وجود هربار که از زبان کسی می شنیدمش، چندثانیه در چشمانش زل می زدم، به معنای پشتش فکر می کردم و بعد سری تکان می دادم.

چشمان مامان، سرخ بود. هاله ای که دور تا دور چشمش را پر کرده بود و بینی ای که از بس با دستمال آن را گرفته بود خشک و پوسته پوسته به نظر می رسید، وقتی با کمک عمه از پای خاک برخاست، نگاهش هنوز روی من بود.

ـ چرا نمیای مامان جان؟

دستم را لمس کردم. از بعد از ترخیصم، گاهی بی حس می شد. چشم چرخاندم دنبال آذربانو که با کمک کامیاب داشت سوار اتوموبیل می شد. بعد هم با همان خیرگی جواب مامان را دادم.

ـ شما برو، بعدا میام.

اشکش دوباره راه گرفت.

ـ پاشو بیا مامان، پاشو بیا بریم.

مادر شاهین، مادربزرگ غنچه، بی اهمیت به جدل ما چادرش را روی سر کشیده بود و داشت قرآن می خواند. عمه هم مثل مامان، بانگ بلند شدنم را سر داد و من تنها توانستم نفس دردناکی بکشم.

ـ شما برو مادر من، نگران منم نباش. من زود میام.

با دلنگرانی از من جدا شد و من دیدم که کامیاب داشت از آن ها علت بلند نشدنم را می پرسید. بعد هم از همان فاصله اخم آلود نگاهم کرد و مامان و عمه را به سمت ماشین بابا سوق داد.

ـ چرا نرفتی؟

بالاخره من را مخاطب قرار داد. نگاهش اما هنوز روی قران بود.

ـ من و شما شبیه همیم!

سرش بالا آمد، چهره ی یک زن پر درد به سادگی در نگاهش به تصویر کشیده بود. آب دهانم را قورت دادم. صدایم می لرزید. امروز چهلم دخترم بود. در مقام خواهرش سر خاکش آمده بودم و بعد، حتی نتوانسته بودم با خیال راحت اشک بریزم. صدای من خود بغض و خونابه بود.

ـ هردو داغ فرزند دیدیم.

اشکی که به چشمش نشست، همانی بود که حالا در نگاه من هم بود. دستم را روی سنگ قبر شاهین قرار دادم. سنگی که کنار سنگ قبر دخترم قرار داشت و من محکوم شده بود به این که هربار به دیدن غنچه ام می آیم ببینمش. رعد و برقی که زد، رعد و برق بهار بود. رگباری و پرسرعت. سرهردونفرمان به سمت آسمان چرخید. عیدمان عزا شده بود، به تیرگی لباس های تنمان.

ـ هردو مزار بچه هامون کنار همه.

ـ بچه ی من، پدر بچه ی توا!

مگر می شد انکارش کرد؟ لب هایم لرزید و دستم روی سنگ خیس شده از باران شاهین، شکلی شبیه مشت پیدا کرد.

ـ از من بگذرین.

چشم های مادرانه ی سرخش درشت شدند، چادر سیاهش به خاطر شدت باران، براق به نظر می رسید و من، با تضرع نالیدم.

ـ خیلی دیر فهمیدم رسیدن بعضی آدما بهم، فاجعه به بار میاره. شاید اگر هیچ وقت بامن آشنا نمی شد، به اون روز و اون طناب دار نمی رسید. اگر تو تمام این سال ها، من و مسبب مرگ بچتون دیدین، ازم بگذرین!

ـ دختر!

دختر….عروس بودم و حالا، به غریبانه ترین شکل ممکن شده بودم دختر. با ریختن قطرات باران روی صورتم، چشم بستم.

ـ تمام این سال ها، یه روز خوش نبود که بی خیال و بی درد بگذره. نفرینم کردی حاج خانم؟

چادر را روی صورتش کشید، کشید و صدای گریه اش، از صدای باران غم انگیز تر شد. دستم را جلو بردم، دست لرزانم را…به چادرش رساندم و چنگش زدم.

ـ به چادری که سرته، به اعتقادی که همیشه داشتی…ازم بگذر حاج خانم.

زار زدم، هم پای او. دستم از قطرات باران رگباری خیس شده بود. بارانی که انگار داشت آرام می گرفت. فقط آمده بود بینمان، آبروداری کند. بوی خاک را نفس کشیدم و لب زدم.

ـ حالا منم یه مادر داغ دیدم. دردتون و می فهمم، اما حلالم کنین حاج خانم.

ایستادم، سخت! به سنگ قبر های چسبیده بهم زل زدم. به عکس شیرین دخترکم، بالای قبر. عکسی که این چندروز، هر شب با بغل کردنش به خواب می رفتم. من همیشه می دانستم غنچه رفتنیست، آماده شده بودم و حالم این بود. مادری که برای رفتن پسرش آمادگی نداشت و پسر سالمش را از دست می داد، به کجا می رسید. هنوز سه گام بیش تر دور نشده بودم که صدایم کرد.

ـ غوغا؟

ایستادم، چرخیدم. مادر بودن، یک درد بود و هزار درمان.

ـ بچم هرشب…توی خوابم، بین آتیش داره می سوزه.

قلب من هم مثل خوابش آتش گرفت، دستم روی دهانم نشست و او دوباره چادر روی سرش کشید، شبیه یک رعد با شیون زار زد‌.

ـ من نفرینت نکردم!

آب های ناشی از این باران انگار ریخت روی قلبم، آتش خاموش شد. صدایم قبل از چرخیدن، رمقی نداشت.

ـ من پسرت و خیلی وقته بخشیدم حاج خانم.

صدای گریه اش بلند تر شد. با گام هایی سست به سمت ماشین کامیاب حرکت کردم، ظاهرا کامیاب آذربانو، مامان و عمه را با ماشین بابا راهی کرده بود. خودش هم با میثاق مانده بودند برای این که برگردم. گفته بود هرشب خواب می بیند، غیرمستقیم طلب عفو کرده بود برای پسرش و من….خیلی وقت بود گذشته بودم. خیلی وقت پیش! غنچه رفته بود، با خودش دلخوری ها و کینه هارا هم خاک کرده بود.

ـ بالاخره اومدی؟

هردو تکیه از ماشین برداشتند. باران دیگر فقط چند قطره از بزرگی اش مانده بود. دستم روی دستگیره ی عقب ماشین نشست و بی جواب به نگاهشان، سوار شده و بی مکث، دراز کشیدم. سوار شدند، بی حرف….گرمای داخل ماشین را با دست هایم بغل گرفتم و روی تکان تکان خوردن هایش پلک بستم.

ـ خوبی غوغا؟

هومی آرام از بین لب هایم بیرون کشیده شد.

ـ بریم سرم بزنی؟

سرم را به چپ و راست تکان دادم. لحظاتی بعد، کتی روی بدنم قرار گرفت. چشمانم را باز نکردم. بوی عطر میثاق به کت چسبیده بود. کامیاب قطعا حین رانندگی نمی توانست بچرخد. خودش بود…با همه ی قهر و اداهایش دلش زیادی زود نرم می شد. امروز، چهره های زیادی را دیده بودم. حتی با همه ی بدحالی، حضور

علی و خانواده اش را هم تشخیص دادم و لحظه ای حس کردم در آغوش تبسم فرو رفتم. میان یک شلوغی منگ از آدم هایی که خیلی هارا نمی شناختم، به سنگ قبرش زل زده و برای بی مادر رفتنش مویه می کردم.

پدر وقتی بغلم کرده بود، فقط گفته بود مطمئن باشم جایش خوب است. مطمئن بودم. حالا آن جا می دوید. می توانست حرف بزند و استخوان هایش شکل درستی داشتند. آب دهانش هم راه نمی گرفت. قطره اشک از گوشه ی چشم من اما….راحت راهش را پیدا کرد.

ـ نوچ….غوغا، توروخدا عزیزم. دوباره حالت بد می شه. تازه روبراه شدی.

این گریه هم را هم که نمی کردم می مردم. کت را از روی تنم برداشته و به سختی نشستم، نگاه کامیاب از آیینه و نگاه میثاق با اخم چرخیده بود سمت من. کت را به دستش دادم. با تأخیر گرفت و من لب زدم.

ـ گفت نفرینم نکرده.

هردو نامفهوم خیره ام ماندند و من، نفس عمیقی کشیدم.

ـ همیشه فکر می کردم حال بدم برای نفرینای مامان شاهینه. گفت نفرینم نکرده…

اخم های جفتشان بیش تر درهم رفت و من، سوال تلخ ذهنم را جویده و نجویده به بیرون قی کردم.

ـ به نظرتون حال الانم، نفرین کدوم آدمیه؟

میثاق، با کف دست صورتش را پوشاند و کامیاب، سرعت بیش تری به اتوموبیلش داد. من هم تنها چشمانم را بستم و قو های دور گردنم را لمس کردم. میان یک نفرین ابدی گیر کرده بودم و کسی که آن قوهارا دور گردنم انداخته بود، معجزه ی فرارم بود. معجزه ای که امروز قدم به قدم من، با نگاهش همراهی ام کرده بود و من می توانستم جهت نگاهش را از زیر عینک آفتابی اش تشخیص بدهم.

مردی که با حال بدم، بد می شد و با حال خوشم…خوش!

نفرین شده بودم اما….ابدی نبود، قو ها نشانه اش بودند.

“دلم آواز کولی وار میخواد
دلم آغوش گندم زار میخواد
من از دلبستگیها زخم خوردم
دلم یک عشق بی آزار میخواد”

از وقتی وارد شرکت شده بودم، مرتب داشتم جواب تسلیت گفتن های اعضا را می دادم. مهران به وضوح از دیدنم جا خورده بود. شاید توقع نداشت انقدر زود به محیط کار برگردم اما…چهل روز، زمان کمی هم نبود. کیفم را روی میز قرار داده و همزمان با چرخیدن و نشستن پشت صندلی، رو به نگاه منتظرش زمزمه کردم.

ـ مشکلی هست؟

ـ خوبی؟

دستم از حرکت ایستاد. این سوال، این روزها زیاد پرسیده می شد. داشتم فکر می کردم وقتش رسیده بود که من به کسی بابتش پاسخ صادقانه بدهم؟ سکوتم، باعث شد جلوتر بیاید.

ـ غوغا جان، من می تونستم نبودنت رو کاور کنم، اگر فکر می کنی نیاز به استراحت…

پریدم میان حرفش، آن هم وقتی خودکاری را بدون هدف میان دستانم گرفته بودم.

ـ نیازی نبود.

ـ صرف نظر از مرگ غنچه، شرایط جسمی خودت هم…

ـ گفتم که نیازی نبود.

نگاه کدرم، باعث شد حرفش را ادامه ندهد، به جایش فقط یک لبخند محو زد.

ـ بسیار خب، خوش برگشتی. کاری داشتی صدام کن.

ـ پولاد شرکته؟

ـ تا یه ساعت پیش که بود، اگر الان نرفته باشه.

ـ ببین اگه هنوز هست بیاد اتاقم.

سرش را کوتاه تکان داد، خواست بچرخد و از اتاق خارج شود که انگار چیزی به ذهنش رسید. از صدای برخورد انتهای خودکار با میز، خودم هم داشتم عصبی می شدم. با این وجود تنها کاری بود که حواسم را پرت می کرد.

ـ راستی…

دقیق نگاهش کردم. جلوتر آمد و لب زد.

ـ عکسای کامیاب و تبسم آمادست.

هیچ یادشان نبودم. به کل فراموش کرده بودم که چه برنامه ای برای این دونفر ریخته بودم. با دو انگشت پلک هایم را فشردم و مالششان دادم. سردرد، رهایم نمی کرد.

ـدو سری از عکسا رو چاپ کنین و بفرستین برای هردو.

ـ و برای بقیه اش!

ـ بقیه ای وجود نداره.

حیرت زده با چشمانی گرد نگاهم کرد و من، دستم را به زیر گلویم رساندم. گره ی روسری ساتن مشکی رنگم را شل کرده و لب زدم.

ـ تو به نظرت من عکسی که این دونفر کنار همن، برای تبلیغات مجموعه بیرون می فرستم؟ اونم وقتی این همه حاشیه دنبالشونه؟

ـ پس چرا…

کشوی اول میزم را بیرون کشیدم. همیشه یک مسکن در آن جا پیدا می شد. با دیدن ورق قرص های سرخ، لبخند محوی زدم و بعد کشو را به داخل هول دادم.

ـبرای این که مجبور بشن کنار هم یه تایمی رو بگذرونین و یه سری چیزا براشون یادآوری بشه. این که من پریزاد و برای عکاسی انتخاب کردم یا مورداعتماد ترین اعضای تیمم رو برای گریم و نورپردازی کنارشون گذاشتم فقط برای این بود که خیالم راحت باشه این عکس ها از این مجموعه خارج نمی شه. دونسخه از عکس هارو چاپ کنین، بفرستین براشون. می خوام خودشونم ببینن، توی یه قاب کنار هم چقدر تماشایی می شن.

هنوز گیج بود، با تماس با بخش خدماتی، خواستم یک پارچ آب خنک برای روی میزم بیاورند و بعد، رو به اویی که متفکر نگاهم می کرد زمزمه کردم.

ـ هزینه ی این نمایشم، من از حساب شخصی خودم می دم. چک و می نویسم می فرستم حسابداری.

ـ باورم نمی شه.

ـ روزی که بهت گفتم این عکس ها تا زمانی که تأیید نکردم از مجموعه خارج نشن، انتظار داشتم متوجه برنامم بشی.

دستش را روی صورتش بالا و پایین کرد، نگاهم چرخید سمت ساعت.

ـ مهران، برو سراغ پولاد. امروز باید ببینمش. خیلی نمی تونم بمونم، باید برم مطب.

سرش را تکان داد.

ـ لازم بود انقدر خودت رو خسته کنی؟

ـ صدای بیمارام دراومده، این چهل روزم هفته ای یک بار رفتم مطب. فکر کنم چندوقت دیگه کسی پیشم نیاد با این همه خوش قولیم.

خندید، چرخید و با خروج از اتاق، نفسم را محکم آزاد کردم. قرص را از کشو بیرون کشیدم و با آمدن آب، قورتش دادم. امیدوار بودم نبض گرفتن اندک گیجگاهم، با این قرص از بین برود. لرزش موبایلم روی میز و نام صاحب قوهای گردنم، باعث شد برخلاف تمام تماس هایم، تعللی در جواب دادن انجام ندهم.

ـ بله؟

ـ خوبی عزیزم؟

صدای خسته اش، به خستگی صدای من شباهت داشت. با پایم صندلی را چرخاندم و خیره ی منظره ی شهر، چشمانم را بستم.

ـ بد نیستم، شما چطوری؟

جواب سوالم را نداد، تنها زمزمه کرد.

ـ حاج خانم اصرار داشت، شام و با ما باشی. حوصله اش و داری؟

چقدر خوب بود که به جای گفتن باید بیایی، می پرسید حوصله دارم یا نه. منی که این روزها حوصله ی خودم را هم نداشتم. با این وجود، حضور در خانه ی پرمهرشان، چیزی بود که حس می کردم…می تواند حالم را خوب کند. بعد یک بد بودن طولانی.

ـ من تا ساعت هشت مطبم.

ـ هشت میام دنبالت. ماشینت و بذار پارکینگ مطب بمونه.

صدای ضربه ای به در، باعث شد بچرخم. بفرماییدی بلند گفته و بعد لب بزنم.

ـ می بینمت.

ـ غوغا؟

پولاد داخل اتاق شده بود، با لبخندی محو اشاره کردم بنشیند و بعدش جواب غوغای خوش لحنش را دادم.

ـ جانم؟

ـدلم واسه صدای خندت، خیلی تنگ شده.

با بی قراری گفت، با دلنگرانی…با درد از حال بدم و بعد، تماس را قطع کرد. من ماندم و یک گوشی که میان دستانم محکم فشرده می شد و یک گوش که داشت خودش را به در و دیوار احساسم می کوبید. چشمانم را کوتاه بستم، بازشان که کردم نگاه پولاد جلوی رویم بود و من، چطور باید مدیریتش می کردم؟

ـ شما خوبی؟

موبایل را پایین آوردم، با مکث روی میز قرارش داده و بعد، ته مانده ی آب داخل لیوان را سرکشیدم.

ـ تو خوبی؟

سرش را کوتاه تکان داد، لبخندش کمی غمگین بود.

ـ بازم بهتون تسلیت می گم.

نفس خسته ای کشیدم. از کیفم پرینتی که از ایمیلم گرفته بودم بیرون کشیده و به سمتش روی میز هول دادم، از جایش بلند شد، پاکت را برداشت و دوباره نشست. چشمانش کنجکاو بودند، در پاکت کاغذی را باز کرد و من، با لبخندی محو عکس العملش را زیر نظر گرفتم. چشمانی که کم کم گشاد می شدند و نگاهی که ناباورانه، روی خطوط می چرخید.

ـ این….

ـ هجدم سالم بود پولاد، دیوونه ی طراحی لباس و حتی مد. وارد رشته ی دندونپزشکی شده بودم اما، شب ها تا صبح توی سایت ها درباره ی مد می خوندم. من یکی از آرزوهام این بود توی هفته ی مد میلان، روی استیج برم یا حتی برای شرکت ورساچه طراحی ای انجام بدم. همه ی این ها اما رویا موندند. من فقط شدم یه دندونپزشک و یه رییس بی لیاقت که با پولش، سعی داره تظاهر کنه توی راه رسیدن به آرزوهاشه، در واقع اما فقط داره بستری فراهم می کنه تا کسی دیگه مثل خودش حسرت به دل نمونه.

پرید میان حرفم.

ـ این طوری حرف نزنین.

کف دستم را بالا آوردم، به نشانه ی سکوت و او تبعیت کرد.

ـ اینارو گفتم بگم، برگه ای که دستته، آرزوی خیلیاست. حتی آرزوی من در یک مقطع زمانی…تصمیمت و بگیر، سه روز فرصت داری برای قبول یا رد این پذیرش. در صورت قبولش، می تونی بری میلان، توی شرکت آرمانی کار کنی، روی استیج بری و اسمت هم ردیف مدل های برتر دنیا قرار بگیره. مدت هاست

دارم روی این مورد کار می کنم. تا بتونم توجهشون رو به سمتت جلب کنم. فکر می کنم حالا متوجه شدی چرا من، هیچ وقت اجازه ندادم پیشنهاد ترک هارو قبول کنی.

چشمانش، برق عجیبی داشت. می دانستم چقدر تلاش کرده، چقدر تا به این نقطه برسد. به این نقطه ای که به عنوان یک افتخار مطرح شود و بعد، بتواند تمام حسرت های گذشته اش را با آن، نابود کند. لبخندش….لبخندم را عمق داد.

ـ بهت تبریک می گم پولاد. خیلی زود اسمت به عنوان یک مدل جهانی می درخشه. اون موقع من می تونم پا روی پا بندازم و بگم، به قولم بهت عمل کردم.

حس کردم چشمانش خیس شدند، محکم اما جلویشان را گرفت و سری تکان داد. نگاهش به آن برگه، نگاه شفافی بود. یک روز…وقتی برای بار اول توسط مهران به مجموعه معرفی شد، مقابل هم نشستیم. گفتم دلیل انتخاب این حرفه را بگو و او، چشمانش همین طور برق زده بود. گفته بود دوست دارد سختی های گذشته اش را با مایه ی افتخار شدن برای خانواده اش تقلیل دهد و من، چشم در چشمش زمزمه کرده بودم، قول می دهم کمکت کنم!

حالا به قولم وفا کرده بودم و بار شانه هایم، اندکی سبک تر شده بودند. پولاد با همان برق نگاه از اتاق خارج شد و من، سرم را نرم روی میز قرار دادم. حالا وقتش بود، وقتش بود فکر کنم” دلم واسه ی صدای خندت خیلی تنگ شده” در قاموس جمله های عاشقانه، دلبرانه محسوب می شد یا نوبرانه!

خودش آمده بود دنبالم، تمام طول مسیر، سعی داشت سر حرف را با منی که این روزها زیادی در یک دنیای دیگر سیر می کردم باز کند.
تلاشش را دوست داشتم. خیلی زیاد برایم ارزشمند بود. وقتی حواسم پرت می شد و دستم را می گرفت، فشار می داد و تا سر می چرخاندم، سعی می
کردم نگرانی اش را پشت لبخندش قایم کند، ارزشمندتر می شد. خانه یشان، همیشه احوال خاص خودش را داشت. در و دیوار منبعی از یک انرژی بی پایان بودند که مرتب بین سلول هایت می چرخیدند و شبیه یک رسوب گیر، غم ها، دردها، حسرت ها را به کام خودش می کشید. لیوان های شربتی که برای پذیرایی آورده بودند جمع کرده و وقتی دوبرادر، در حیاط در حال صحبت جدی باهم دیگر بودند به آشپزخانه بردم. مادرش پای گاز بود و الهام، در حال درست کردن سالاد. هردو با دیدنم لبخندی زدند.

ـ کمکی ازم برمیاد؟

مادرش، با همان لبخند به ظرف روی کابینت اشاره ای کرد.

ـ بلدی کتلت سرخ کنی؟

خنده ام گرفت، البته که بلد بودم. از این بی تعارف بودنشان، لذت می بردم. جلو رفته و محتویات کتلت داخل ظرف را نگاهی انداختم. تقریبا نصفشان را خودش سرخ کرده بود. اول دست هایم را شسته و بعد، با هیجان بعد از مدت ها دور از محیط آشپزخانه بودن، مقداری از مایع را کف دستم حالت دادم.

ـ دیگه کم کم داشت یادم می رفت آشپزی چطوریه.

الهام برشی از گوجه هایی که برای تزیین سالاد برش داده بود، داخل دهانش قرار داد.

ـ خوشبحالتون. والا من دیگه داره کم کم یادم می ره دنیای دور از آشپزخونه چطوره.

حاج خانم، با چپ چپ نگاهش کرد و من با زدن یک چشمک به رویش، لبخندم را قورت دادم. کتلت حالت داده شده را، به آرامی در ماهیتابه ی داغ انداخته و با صدای مردانه ای، سرم چرخید.

ـ نسوزونی دستت و.

الهام خندید، حاج خانم با حظی وافر به دردانه اش زل زد و من، بین نگاه حواس جمعش، یک لبخند از خودم جا گذاشتم.

ـ حواسم هست.

ـ داداش، تا حالا یادم نمیاد یه بار از این توصیه ها به من کرده باشیا.

علی بی جواب به الهام، کامل داخل آشپزخانه شد. از داخل یخچال پارچ آب را بیرون کشید و با برداشتن یک لیوان، خیره به منی که داشتم کتلت بعدی را شکل می دادم، زمزمه کرد.

ـ حواست به انگشتات باشه.

باز هم لبخند الهام، نگاه زیبای حاج خانم و منی که انگار، در نزدیکی گاز ایستادن باعث شده بود بیش از اندازه گرم شوم.

ـ عماد کو مامان جان؟

این سوال، نگاه علی را از من و دست هایم جدا و به صورت حاج خانم چسباند. موقع خیرگی به مادرش، یک برق زیبای اصیلی در چشمانش می نشست تماشایی!

ـ داشت با تلفنش حرف می زد الان میاد تو.

حاج خانم سری تکان داد، دستانش را زیر شیر آب شست و بعد، حین خشک کردنشان با دستمال کاغذی از آشپزخانه بیرون رفت. نگاهم را از در قابلمه ی برنجی که در یک شعله ی کوچک تر در حال دم کشیدن بود گرفته و به الهامی که با شیطنت علی را رصد می کرد دادم.

ـ الان منم سالادم تموم می شه می رم داداش.

علی، با دست پشت گردنش را گرفت و جیغ الهام بالا رفت.

ـ خیلی زبل شدیا، هی تیکه می ندازی.

غلط کردم های الهام، لبخندم را محو کرد. دلتنگ میعاد شده بودم. دلتنگ خواهر برادرانه هایم. خیلی زود، او هم از آشپزخانه بیرون رفت و علی با خیال راحت تری کنارم ایستاد.

ـ کتلتایی که با دستای شما درست بشه، چی بشه.

لبخند زدم، کتلت جدید را هم داخل ماهیتابه انداخته و با پر شدن حجمش، برای شستن دست هایم به سمت سینک ظرف شویی حرکت کردم. تکیه اش را به کابینت داده و نگاهم می کرد.

ـ چی برات توی صورت خسته ی من جذابه، که نگات ولش نمی کنه؟

دستانش را روی سینه جمع کرد. قد و قامت بلندش، موهای پرپرشت و خوش حالتش، همه و همه در من یک انقلاب بزرگ ایجاد می کردند.

ـ دارم فکر می کنم.

ـ توی صورت من.

با لبخند پرسیدم و جوابش، لبخندم را پراند.

ـ آره، دارم خیره ی خستگیای صورتت، به این فکر می کنم چیکار کنم این طوری نبینمت.

فقط نگاهش کردم. دست های خیسم کنارم رها شدند. شبیه قلبم که کنار قلب او رها شد.

ـ قرار بود قبل از اون اتفاق، برای خواستگاری اقدام کنم غوغا و حالا…می دونم وقتش نیست و در عین حال دست و بالم برای خوب کردن حالت، خیلی بسته است.

به سمتش رفتم، نزدیک به عطرش که حوالی بینی ام پرسه می زد.

ـ درگیر زندگیم و بد حالیم شدی علی.

دستش را به بازویم رساند. من را به خودش نزدیک تر کرد، صدای جلزولز کتلت ها در روغن داغ، با صدای او ادغام شده بود. کمی هم بوی زعفران می آمد و کمی دیگر بوی رب و سبزی های معطر.

ـ درگیری قشنگیه به شرط اینه که بتونم کاری کنم این لبخندت از ته دل بشه.

ـ من کنار تو حالم خیلی خوبه.

لبخند زد، محو، طوری که فقط چشمانش از آن تأثیر گرفتند.

ـ رشته ی کلام از دستم در رفت وقتی این طوری دلبری می کنی.

با حفظ لبخند محو روی صورتم، نفس عمیقی کشیدم. این جا چقدر خانواده مفهومش حس می شد.

ـ قصد دلبری ندارم، خیلی بلدش نیستم. من فقط سعی دارم بگم چقدر بودنت خوبه، که اگه نبودی بعد رفتن غنچه…

خش صدایم با آوردن اسمش، قابل لمس کردن بود. لبخند محوش حالا به اخمی محو بدل شده بود.

ـ دووم نمی آوردم، بدون بودنت…بدون این که هرلحظه حواست بهم باشه، برام غذا بخری، بیای دم خونه و مجبورم کنی بشینم توی ماشین کنارت و چندتا قاشق بخورم، به خواهرت بسپاری فشارم و مرتب توی مراسم چک کنه و هربار که سرم چرخید نگاهت روم نباشه دووم نمی آوردم. تو…اجازه دادی گریه کنم، یه دل سیر وسط آغوشت اشک بریزم، دوره ی این عزاداری رو بگذرونم و کارهایی بکنم که برای روح غنچه شادی به ارمغان میاره. تو بودی پیشنهاد کردی نصف خرج مراسم رو بدیم برای آسایشگاهی که بچه هایی مثل غنچه داخلش زندگی می کنن، تو بهم جسارت این و دادی من بعد غنچه باز بتونم برگردم به زندگی. هیچ وقت نگفتم اما، حواسم به این بودن پررنگت بود. شاید لبخندام عمیق نباشه اما از ته دله. وقتی کنارتم از ته دل

لبخند می زنم. نگرانم نباش. چون…دیگه فقط به خودم فکر نمی کنم، توی هرقدمم و هر تصمیمم، به اینم فکر می کنم زندگیم به یه آدم دیگه گره خورده.

جدی حرف زده بودم، جدی نگاهم کرده بود و ته تهش، بین بوی کتلت هایی که باید برگردانده می شدند و بوی پلوی زعفرانی و سبزی های خشک داخل مواد کتلت، کوتاه پیشانی ام بوسیده شده بود.

ـ تو خود اسمتی، بلدی چطور توی دل من غوغا به پا کنی.

با لبخند، قاشقی که باید کتلت هارا با آن برمی گرداندم برداشتم. لحنم، نازدارانه بود.

ـ غوغای علی؟

و صدای او زیر گوشم، بی قرارانه!

ـ غوغای قلب علی!

شام خورده بودیم. به شکلی سنتی، روی سفره ای گلدار و بشقاب های گل سرخ، میان لبخند زدن ها و شوخی های این خانواده و طعم خوش غذایی که حس می کردم، سال ها از آن محروم بودم. خیلی وقت بود غذاهایی که می خوردم این طعم بی نظیر را نمی دادند و حاج خانم می گفت همه اش بر می گردد به عاشقانه غذا درست کردن.

بعد از شام هم، با میل خودم در شستن ظرف ها کمک کردم و بعد، با یک سینی که رویش، هندوانه چشمک می زد و چند چنگال و پیش دستی، به حیاط رفتیم. روی تخت چوبی کنار حوض نشستیم. تختی که رویش یک قالی کهنه افتاده بود و چوبش صدا می داد. با این حال، هندوانه خوردن در هوای خنک بهار و کنارشان، شبیه یک دور به بچگی برگشتن و از نو بزرگ شدن بود. مروری شیرین و حسرتی تلخ در بطنش. اگر این خانواده بود، پس ما چه بودیم؟

شب بی نظیری بود. اصلا انگار هوای خانه، آدم را مست یک اتفاق زیبا می کرد. اتفاقی که شاید منشأش خنده های از ته دل این آدم های کنار دستم بود. عمادی که با وجود شهرت تازه بروز پیدا کرده اش، باز هم همه ی حواسش پیش خانواده اش بود، الهامی که با وجود کلاس صبح دانشگاه و امتحانی که برایش آماده نبود، حاضر نبود جمع را ترک کند و حاج خانمی که می گفت ای بابا مادر، حالا یک درس هم نمره ی خوب نگیری، مگر زمین به آسمان می رسد؟ حالا که بعد از مدت ها خانه یمان مهمان دارد، بنشین و لذت ببر. من از مادرانگی کردنش حظ می کردم. انگار هیچ اجباری برایش تعریف نشده بود. نه دخترش را مجبور می کرد از حال خوش لحظه ای دست بکشد به هوای درس، نه از عماد می خواست تلفن همراهی که مرتب زنگ می خورد را خاموش کند و نه به نگاه های خیره ی علی روی من، سخت نمی گرفت. تازه راز این همه رفاقت برادرها و الهام را با مادرشان می فهمیدم.

وقتی هندوانه ها خورده شد، الهام به بهانه ی جمع کردن پیش دستی ها و شستنشان داخل خانه رفت، حاج خانم ظرفی غذا پر کرد تا برای همسایه ی دیوار به دیوارشان که پیر زنی تنها بود ببرد و عماد، با گفتن تماس مهمی دارد، به سمت اتاقش قدم برداشت. ماندیم من و او و یک نگاه نرم، که دلمان را قلقلک می داد.

ـ همه تورو به عنوان عروس خونه به رسمیت می شناسن.

این را خودم هم فهمیده بودم، نفس عمیقی کشیدم. زانوهایم را روی تخت بالا کشیدم و نگاهش کردم.

ـ این جا خیلی راحتم.

با محبت صورتم را کاوید.

ـ خداروشکر عزیزدلم.

سرم را کج کردم، گوشم به شانه ام چسبید و می دانستم، کمی حالت لوسی پیدا کرده ام.

ـ دستپخت مامانتم خیلی خوشمزست.

خندید، دستش را جلو آورد و پتوی مسافرتی ای که الهام دور خودش پیچیده بود و موقع رفتن نبرده بود، دور شانه های من انداخت.

ـ چشمات خواب آلود شده بود.

بعد سال ها بی خوابی، درد، رنج…حالا که به آسمان نگاه می کردم انگار سبک بودم. حالا که می دانستم غنچه ام حالش خوب است. حالا که غنچه ام را به پدرش سپرده بودم. حالا که غنچه ام دردی نمی کشید. حالا که غنچه ام…

ـ غوغا؟

نگاهم را از آسمان نگرفتم، این نقطه از تهران انگار آسمانش زیباتر بود. پرستاره تر…رهاتر!

ـ شاید خیلی بی تجربه به نظر بیام، از نظر خیلیا من، یه دختر نازپرورده ی خوشبختم علی. آدمایی که زیر این آسمون زندگی می کنن، فکر می کنن دختر یه مرد متمول معروف، برادرزاده ی یک مرد جذاب مشهور، دختر دایی یک بازیگر درجه یک سینمایی، حتما خوشبخت ترین آدم روی زمینه. من همیشه توی زندگیم قضاوت شدم. همیشه فکر کردند چون پدرم معروفه، بی غم و دردم. هیچ کس نفهمید همین دختر نازپرورده، ازدواج کرد و از ترس رسانه ها پنهونش کرد، هیچ کس نفهمید این دختر مادر شد و از ترس حواشی، کتمانش کرد. هیچ کس نفهمید این دختر، داغ فرزندش و دید و مجبور بود وانمود کنه دل سوخته نیست.

ـ غوغا جان؟

سرم را چرخاندم، رو به نگاه غمگینش لب زدم.

ـ من همون مثال آواز دهل شنیدن از دور خوشه هستم. از دور زندگیم قشنگه و از نزدیک، یه گنداب عفونی.

غم نگاهش با یک اخم بی نظیر ترکیب شد و من، دستانم را جلو بردم. روی پیشانی اش قرار دادم و با کشیدن پوستش، وادارش کردم دست بکشد از اخم.

ـ دنیای خونه ی شما اما خیلی قشنگه، انقدر قشنگ که من حسرتش و دارم.

ـ من حسرت هات و بلدم چطور نابود کنم. غوغا یکم مهلت بده این روزا بگذره، به محض رفتن اسمت توی شناسنامم، حسرتات و خودم می شورم. یه طوری که هیچ طوری دیگه برنگرده. من با شنیدن این لحن مظلومت، بلایی سرم میاد که خیلی ترسناکه.

لبخند زدم، محو اما از ته ته وجودم.

ـ اگه ازدواج کردیم، یه خونه ی همین طوری بگیر علی! یه خونه که بشه شبا توی حیاطش نشست و گپ زد، یه آشپزخونه ی بزرگ داشته باشه. من از آشپزی کردن خیلی خوشم میاد. فرصتم کمه اما عاشقشم. همه چیز آشپزخونه رنگی باشه. شاد باشه. بعد بیا مهمونیامون محدود به خانواده هامون باشه، من از آدمای غریبه می ترسم. آدمایی که از خوشبختیت در ظاهر لذت می برن اما، در باطن برات آرزوی خوبی ندارن. آدما ترسناکن علی….بیا ازشون دور باشم. اصلا بیا، بریم یه شهر دیگه. یه جا که بتونیم یه باغچه درست کنیم. تو هم، یه کار کم خطر تر انتخاب کن. آشپزخونمون، یه پنجره ی بزرگ داشته باشه و بالکنمون، پر باشه از گلدون و یه تاب دونفره. یه دیوار خونمون و پر کنیم از عکسامون. از خاطراتمون. هروقتم شام کتلت داشتیم، یاد امشب و این قرارا بیفتیم.

انتهای صدایم، یک بغضی، نرم و نوبرانه داشت برای خودش سر می خورد. یک بغضی که شبیه بهار، پر بود از هوس های نارس!

ـ من همونی ام که عکسم توی شبکه های اجتماعی می چرخه و همه می گن خوش به حالش، حسرتام اما چقدر کوچیکن.

دستانش جلو کشیدند، شبیه ارتش نظامی، دو طرف لب هایم قرار گرفت و حالا نوبت او بود انگار، من اخم هایش را پاک کردم و او، لبخندم را برگرداند.

ـ عزیزدل من!

لحنش از ته دل بود. انگار عزیزترین زندگی اش را خطاب می کرد. با چشم هایی براق در نگاهش زل زدم و او، مشتش را بالا آورد.

ـ قسم می خورم، همین امشب، زیر همین سقف آسمون…همه ی این قشنگیایی که دلت خواست و برات برآورده کنم.

مشتم را به مشتش چسباندم، به عهدش ایمان داشتم.

ـ تو حالت خوب بشه فقط، این لحن و نگاهت خوب بشه، من آسمون رو برات به زمین میارم.

آسمان را نمی خواستم، او را می خواستم. برای همیشه، برای یک عمر!

ـ فردا با بابا صحبت می کنم.

نگاهش حیرت زده در نگاهم دودو زد و من، دلم می خواست شبیه یک بچه دست هایم را برایش باز کنم و بگویم لطفا کمی بغلم کن. آغوشت را هوس دارم. به جایش اما پتو را بیش تر دور خودم پیچیدم و شانه بالا انداختم.

ـ می گم دلم برای یه پسر رفته، یه پسری که عاشق کارای خطرناکه اما، قلبش برعکس شغل خشنش، پر از عشق و محبته. دلم یه خونه می خواد و یه عالمه بودنت. امشب به دلم قول می دم تا بابا حرف بزنم.

چشمان او هم حالا برق داشت، برقی شبیه یک لبخند! دستش، گونه ی سردم را لمس کرد.

ـ ز غوغای جهان؟

چشم های من هم خندیدند. شبیه ستاره های آسمان بالای سرمان.

ـ فارغ ترینم؟

سرش را به چپ و راست تکان داد، انگار از نوک انگشت هایش، داشت مهر به قلبم حواله می داد. لحنش هم، انگار تخت را قالی سلیمان کرد و به آسمان برد. آن هم وقتی ما دوتا رویش نشسته بودیم.

ـ ز غوغای جهان، عاشق تریییینم!

خندیدم، با نگاهم و صدای باز شدن در، سر هردویمان را چرخاند. حاج خانم برگشته بود، چادر از سر برداشت و با دیدن ما لبخند زنان جلو آمد.

ـ هنوز نشستین که، پاشین بریم تو یخ زدین.

باید کم کم می رفتم، می رفتم و به فردا و صحبتم با بابا فکر می کردم اما، وسوسه ی دوباره داخل شدن، به بخاری خانه اشان چسبیدن و نگاه هر چهارتایشان را داشتن، وسوسه ی بی نظیری بود. شاید می شد کمی دیگر ماند، کمی دیگر از بوی زندگی خانه یشان نفس کشید و کمی دیگر به جمله ی آخرش فکر کرد. این مرد باید شاعر می شد.

یک بدلکار شاعر…ترکیبی نقض اما به شدت هیجان انگیزی بود.

هوای بهار، هنوز از خنکی اسفند، فاصله نگرفته بود. یک بلیز آستین بلند کلاه دار پوشیده و کلاهش را، روی سر انداخته بودم. از معدود مواقعی بود که در خانه هم موهایم باز بود و اطرافم رها شده بودند، در تراس را که باز کردم، سر پدر آرام به سمتم چرخید. در حال صحبت با تلفن همراهش بود. لبخندی به هم زدیم و من، روی یکی از صندلی های فلزی نشسته و آستین هایم را تا وسط کف دستم کشیدم. انتظار برای خاتمه دادن تماسش که متوجه شده بودم با کارگردان پروژه ی جدیدش است، خیلی هم طولانی نشد.

ـ چه عجب؟

لبخند محوم، کمی پررنگ شد.

ـ شاید باید این و من می گفتم، متعجبم شما امروز خونه بودین.

با حفظ لبخندش، پا روی پا انداخت.

ـ مادرت امروز می خواست بره ملاقات میعاد، ترجیح دادم همراهیش کنم و بعدشم بمونم خونه
.
سرم را کوتاه تکان دادم، نگاه عمیق و پرنفوذش، باعث شد نفس عمیقی بکشم.

ـ می خواستم باهاتون راجع به مسأله ی مهمی حرف بزنم.

کمی جدی شده تر نگاهم کرد.

ـ راجع به اون پسر.

سرم مبهوت بالا آمد، نگاه جدی اش، مستقیم چشمانم را هدف گرفته بود. نتوانستم بپرسم از کجا…جا خورده بودم، به معنای واقعی کلمه.

ـ مراسم غنچه، متوجه توجهش بهت شده بودم. اگر اشتباه نکنم، عماد اون و برادرش معرفی کرده بود.

کف دستم را روی لب هایم گذاشتم، تمرکز کردن و حرف زدن راجع به این موضوع، با آن پیشینه ی مزخرف من، سخت بود.

ـ خب…بله، برادر عماده.

ـ و کجا آشنا شدین؟

بالای ابرویم را خاراندم، تمام واکنش هایم زیر نظرش بود و در واقع برای فکر کردن به کارشان می بردم. کجا آشنا شده بودیم؟ در یک کافه! گفته بود شما ریزش مو دارید و بعد یک تار مو از روی شالم برداشته بود.

ـ پدر…

پرید میان حرفم!

ـ قبول دارم سوال جالبی نبود، شاید باید بپرسم چقدر نسبت بهش جدی هستی؟

آب دهانم را قورت دادم، دستان یخم را باز و بسته کرده و یک بار پلک زدم، من این حرف ها و این سوال هارا، پیش بینی کرده بودم. برایشان جواب هم طراحی کرده بودم و حالا، هیچ چیزی برای گفتن نبود.

ـ فکر می کنم شما بهتر از همه بدونین من، چقدر این مدت دیدم نسبت به مردهای اطرافم پر از وحشت و ترس بود. ترس از خطای دوباره و دلبستگی دوباره. اما خب…یه چیزایی دست من نبود. از یه عشق دیوانه وار و بدون اصول حرف نمی زنم. از آرامش حرف می زنم. آرامشی که بعد از مدت ها کنار مردی دارم و یه راحتی خیال، که قرار نیست تجربه های منفی قبلی تکرار بشن. من خیلی نمی شناسمش ، به نظرم اسم و سن و شغل یکی رو دونستن یا خانوادش و شناختن، جزو مراحل شناخت محسوب نمی شن. لااقل بعد تجربه ی قبلیم به این واقفم، اما… شما همیشه می گین نگاه آدم ها صادقه. نگاه اون آدمم، نشون می ده من و دوست داره.

جدی تر از قبل، با یک اخم نرم نجوا کرد.

ـ غوغا دوست داشتن، همه چیز نیست دخترم. این و من فکر می کردم خوب یاد گرفتی.

یاد گرفته بودم. درس سختی هم بود. لبم را گزیدم و سعی کردم اشکی داخل چشمم ننشیند.

ـ آرامش داشتن چی؟

نفس عمیقی کشید، پلک بست و بعد، کف دستش را روی صورتش بالا و پایین برد.

ـ بهم اجازه بده راجع به این مسأله کمی بیش تر فکر کنم.

غوغای نابالغ آن روزها جلوی چشم هایم سر برآورد، غوغایی که مخالفت شنید و هیاهواش کل باغ را پر کرد، امروز اما…در نقطه ای ایستاده بودم که بعد از این جمله که خودش نوعی نارضایتی بود، تنها با یک لبخند سر تکان می دادم.

ـ البته!

از جایم بلند شدم، هنوز اما از تراس بیرون نرفته صدایم کرد.

ـ غوغا؟

چرخیدم، نگاهش کردم و او هم ایستاد.

ـ تو آماده ی یه شروع جدید هستی؟

فکر کردم، به این که آیا آماده بودم زیر یک سقف بروم و یاد زندگی قبلی ام نیفتم؟ آماده بودم باز مادر شوم و یاد غنچه و روزهای سخت بارداری ام نیفتم؟ آماده بودم با یک مرد دیگر هم بالین شوم و یاد عاشقانه های پوچالی مرد سابق زندگی ام نیفتم؟

ـ سوال سختیه.

جدی سر تکان داد.

ـ و جواب تو بهش؟

بغضم را قورت دادم، دلم می خواست جواب به این سوال را وقتی می دادم، که از آن مطمئن بودم! با لحنی تلخ و گرفته لب زدم.

ـ فکر می کنم آدم درستی و انتخاب کردم که می تونه برای یه شروع جدید بهم کمک کنه!

نگاه عمیقش، رویم سنگینی می کرد. آرام از تراس بیرون زدم و با نفس های پشت سر هم، بغضم را قورت دادم. نگاه مامان وقتی به سمت اتاقم می رفتم، پشت سرم جا ماند و من تکیه زده به در بسته شده ی اتاق، نفس هایم را شمردم.

گفته بود چقدر جدی هستی؟

بعد هم از آماده بودنم پرسید!

دست دلم را گرفتم، نشاندمش روی تخت و خیلی اخم آلود و جدی انگشتم را به نشانه ی تهدید برایش تکان دادم.

ـ این بار هم اشتباه کرده باشی، خودم از سینه م بیرون می کشمت. این و مطمئن باش ننگ داشتن یه قلب سر به هوا که همش مسیر اشتباه و انتخاب می کنه رو دیگه به جون نمی خرم.

قلبم با چشمانی مظلوم نگاهم کرد، چانه اش لرزید و من، آرام روی زمین نشستم. قلب بیچاره ام…چقدر می ترسید!

ـ به چی فکر می کنی؟

نگاهم را از گلدان بزرگ فردوس گرفته و به دستانم دادم. به جه فکر می کردم؟ میان این مبل های سبز رنگ، انگار گفتن از فکرها، راحت می شد.

ـ این روزا بیش تر از همیشه به بچگی هام فکر می کنم، به قدیم. به خونه باغ و آدماش، به لباسای توری که می پوشیدم، به برنامه های کارتونی مورد علاقم، به کتاب های مدرسم با اون جلد که به تعداد پایه ها، روش گل می کشیدن، به زخمای زانوهام، جوونی مامان و بابا، دعواهام با میعاد، آذربانویی که عصا نداشت و کنارمون می نشست و بچه های کوه آلپ می دید، آش رشته هایی که عصرا عمه درست می کرد و من، با کشک دوست داشتم، میثاق با ماست، کامیاب با سرکه و آبغوره! روزایی که پدربزرگ زنده بود، صدای بنان از تراس اتاقش تا حیاط می رسید.

چشمانم را بستم، خیس شده بودند. صدای بنان در گوشم تازه بود” تا بهار دلنشین آمده سوی چمن، ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن” پلک زدم، صدای بنان هم رفت.

ـ دلم برای بچگی هام تنگ شده، زمانی که نه می دونستم مرگ چیه، نه جز بازی و پاره شدن زانوی جوراب شلواریام، دغدغه ای داشتم.

ـ بچگی های زیبایی داشتی.

حق با او بود، به صورتش زل زدم. میان روسری فیروزه ای، مهربان به نظر می آمد. من کودکی خوبی داشتم. خاطرات خوبی هم از دلش، برایم به جا مانده بود.

ـ تو هیچ کدوم از خاطرات کودکیم، بابا پررنگ نبود. ازش یه سایه ی محو یادمه، سایه ای که موهاش مشکی بود و سبیلش، تابدار! هروقت سراغش و می گرفتیم، مامان می گفت سرکاره. هروقت جایی می رفتیم، کنارمون نبود. ساعتایی که خونه بود هم، تنها فیلم می دید. با علاقه و از ما می خواست کم تر سروصدا بکنیم.

ـ ازش دلخوری؟

سوال های ماهرخ، هوشمندانه بود. با هرسوالش، یک فشار به نقطه ی درد وارد می شد، زخم سرباز می کرد و من خیره ی خونابه اش، برون ریزی می کردم.

ـ اون موقع ها آره، همش می گفتم چرا پیش ما نیست، چرا همش سریال، فیلم…چرا کار؟ بعدش اما، کم کم همه چیز عادی شد. یه طوری که حس می کردم اگر خونه باشه عجیبه. بابا رو با شغلش قبول کرده بودیم. با نبودن هاش.

ـ الان چی؟

سرم را بالا آورد، برای این سوال…عمیقا نیاز داشتم به دوره کردن. دوره ای که هرشبانه روز، ذهنم اجبارا با آن همراه می شد. مثل این می ماند از کشیدن ناخن به دیوار بدت بیاید اما صدایش را ضبط کرده، مرتب گوش کنی.

ـ از جایی به بعد که به جای بابا شد پدر، پذیرفته بودم بین من و اون فاصله است. فاصله ای که هیچ کدوم نمی تونیم پرش کنیم.

ـ پدر با بابا فرق داره؟

فرق داشت؟ این سوال را لااقل در خلوتم، از خودم زیاد پرسیده بودم.

ـ دخترا، بابا که می گن دلشون قرص می شه. بقیه رو نمی دونم، من اما می گفتم بابا…پشتم گرم می شد. از وقتی پدر صداش کردم، پشتم خیلی بهش گرم نبود. می دونی، فرقشون شبیه اون دوتا دوستی هستند که با یکی راز هات و می گی و جلوی یکی دیگه، تظاهر می کنی به خوب بودن. من تا وقتی بابا بود، دردام و بهش می گفتم، وقتی پدر شد…جلوش تظاهر کردم خوبم.

از پشت میزش بلند شد، لیوانی آب برایم ریخت و به سمتم آمد.

ـ پدرت و مقصر می دونی؟

چشمانم را به نگاه زیبای ماهرخ پیوند زدم. قلبم…مدت ها بود سبک بال می زد. شبیه یک موسیقی بی کلام، با کلاویه های پیانو!

ـ نه اون قدری که اشتباهات خودم و یادم بره.

در سکوت نگاهم کرد، آب را از دستش گرفتم. میان دستانم لیوان را بازی دادم و به جای سرکشیدنش، خیره به حرکات آب داخلش پرسیدم.

ـ تو می دونی من چمه ماهرخ؟

ـ آخرین باری که به خودت فکر کردی کی بود غوغا؟

کی بود. یادم نمی آمد. شاید همان شب که به علی گفتم با پدرم حرف می زنم، شاید همان وقتی که علاقه ام را روی داریه ریختم. شاید همان وقتی که از خانه ی مشترکمان رویا بافتم و تنم کردم.

ـ پرسیدی این روزا به چی فکر می کنم، راستش به جز بچگی هام، به روزای دبیرستان و اون نگاه های یواشکی به شاهینم زیاد فکر می کنم. به این که هفته ای یه شیشه عطر می خریدم و گاهی توی راه خونه، با موتورش پشت ماشین سرویسم حرکت می کرد، به روزایی که مدرسه رو دور می زدم و باهاش خیابونا رو قدم می زنم. به اون شبی فکر می کنم که از لج مخالفتای بقیه باهاش به آپارتمان دوستش رفتیم. با ترس و لرز اما مصمم باهاش یکی شدم و صبحش، با همه ی حال بدم می دونستم دیگه کسی مخالفت نمی کنه. به روز عقدمون، به طرد شدن اما حال خوشم کنارش…به نوازشاش، به روزی که اسمم و خالکوبی کرد روی دستش، به شبی که هنوز خانواده ها قبولمون نکرده بودند و ما پولمون تموم شده بود. حقوق شاهین و صاحب کارش نداده بود و اون از شرم این که چیزی توی خونه نیست، شب انقدر دیر اومد که باهام چشم تو چشم نشه.

ـ شاهین اون روزا، مرد ایده ال تو بود؟

ماهرخ، اجازه می داد شیر حرف هایت باز شود، سرریز کند و بعد، با سوالات کوتاه، تکه تکه نقطه های مبهم را باز می کرد و با یک شفافیت جلوی نگاهم می نشاند. از بعد از طی شدن مراحل درمانم، هروقت دوباره به دیدارش می آمدم، قصه همین بود. حرف می زدیم. من سبک می شدم، حرف ها را قی می کردم و تهش، با لبخند از این اتاق بیرون می رفتم. ماهرخ می گفت آدم ها نیاز دارند کنار یکی شنیده شوند. راست می گفت! حرف ها، بلای جان می شدند اگر وسط گلو می ماندند. البته ماهرخ هربار این سوال را می پرسید. معتقد بود تاریک ترین نقطه ی ذهن من، متعلق به شاهین است و من هربار وقتی به این سوال جوابی غیرتکراری می دادم، به باورش ایمان می آوردم.

ـ شاهینی که دغدغه اش، رفاه من بود و از شرم نداشتن پول، شب که رسید خونه و منی که خودم و زده بودم به خواب و بوسید، شاهینی که نشست روی زمین، با دست سرش رو پوشوند و تا صبح نخوابید و روز بعد، فهمیدم با پول مسافرکشی با موتور یکم خرید کرده و اومده خونه، آره ایده آل بود. شاهین وقتی از ایده آل من فاصله گرفت که شهرت و، بیش تر از من خواست. که شهرت باعث شد، من و از یاد ببره، شهرت باعث شد، زنای دیگه به چشمش بیان، پول و شهرت بهش این اجازه رو داد، با کس دیگه ای…

نفسم یاری نکرد، نشد ادامه بدهد، لیوان آب را سر کشیدم و ماهرخ لبخند کمرنگی زد.

ـ ذهنت شلوغ شده غوغا.

نفس عمیقی کشیدم، لیوان را روی میز شیشه ای گذاشتم و صدا تق برخوردش با سطح میز، سکوتمان را شکست.

ـ یه طرف ذهنم این روزا میعاده، یه طرف دیگه اش کامیاب و تبسم، یه سرش غصه ی حال بد مامان، یه سر دیگه اش میثاق و نگاه هاش، به طرف یاد غنچه و خاطرات تلخ گذشته، یه بخشی هم کارایی که توی هم

گم شدن، من نمی تونم دیگه همزمان هم مدیر یه موسسه باشم، هم ترانه بنویسم و هم دندان پزشک خوبی باشم.ته این کلافم می رسه به علی و علاقه ای که شدتش، داره وحشت زدم می کنه.

به جلو خم شد، با همان نگاه شفاف خوشرنگ.

ـ کجای ذهنت پس خودتی؟ قبول، میعاد و حالش، برای یه خواهر دغدغه ی مهمیه، کامیاب و تبسم اما باید اجازه بدی تا مسیر و خودشون ادامه بدن، میثاق؟ خیلی محق نمی دونمش توی این دلخوری ای که از تو داره. بهتره، یه مدت بهش فکر نکنی، بالاخره پسرعمه ی تو باید بفهمه علاقه اش به دختری که با شوهرت هم بستر شده و شکست عشقیش، به تو ربطی نداشته. کارت رو هم من بارها بهت گفتم، باید از حجمش کم کنی و کمی وقت به خودت اختصاص بدی، همه ی هندونه هارو با یه دست نمی شه بلند کرد. در نهایت….می خوام فعلا مهم ترین دغدغه ی ذهنت، خودت باشی، علی باشه و علاقت. باور کن بیش تر از هرچیزی به این حس نیاز داری تا باور کنی دنیا دوباره می تونه برای تو، به اندازه ی بچگیت شیرین باشه.

لبخند زدم، محو…پر از حس آرامش حرف هایش.

ـ تو همیشه از من کارهای سخت می خوای.

با همان لبخند از جایش بلند شد. نگاهم به سمت ساعت چرخید، تایم مشاوره مان به اتمام رسیده بود و مثل هربار، من راحت تر از همیشه حرف زده بودم.

ـ چون می دونم از پسش برمیای. بهت گفتم و باز هم می گم، تو به شدت روحیه ی مدیر بودن بالایی داری. به همین دلیل هم تا الان تونستی توی زمینه ی شغلیت، موفق باشی و بتونی بین فعالیت هات تعادل برقرار کنی. پس قطعا می تونی چیزی که ازت خواستم و انجام بدی، چطوره از این جا که رفتی بیرون، بری غذا درست کنی، بساط یه پیک نیک و راه بندازی و مثل تمام آدم های شاد و امیدوار به زندگی، توی یه محیط سرسبز باهاش شام بخوری؟ اونم شامی که دست پخت خودته.

ابرویم از پیشنهادش بالا پرید، پیشنهادی که خیلی به موقعیت اجتماعی ام نزدیک نبود. تعللم، باعث شد دست هایش را به میز تکیه بدهد.

ـ چیه؟ نکنه براتون افت کلاس داره سرکار خانم؟

لبخند زده، کیفم را به دست گرفته و بلند شدم.

ـ کنایه نزن.

با همان لبخند جلو آمد تا دست بدهیم.

ـ یه سری کارهارو باید امتحان کرد تا بدونی، زندگی خیلی قشنگ تر از اونیه که به خاطر موقعیت اجتماعی، لذتش رو از دست بدی.

ابرویی بالا انداختم.

ـ مرسی از توصیه ات.

وقتی با لبخند از اتاق خارج شدم و صدای پاشنه ی کفش هایم روی کف پوش ها پخش بود، داشتم به پیشنهاد عجیبش فکر می کردم. کیف را با هردو دست جلوی بدنم گرفته و منتظر آسانسور ماندم. می توانستم همبرگرهای خانگی درست کنم، با قارچ فراوان. کنارش هم کمی سیب زمینی سوخاری. آسانسور که به طبقه رسید، داخلش شدم و با تکیه زدن به بدنه ی فلزی اش، به این فکر کردم واقعا یک پیک نیک دونفره، پیشنهاد عاقلانه ای هست؟

ماهرخ بیجا حرفی نمی زد، به امتحانش قطعا می ارزید.

مامان، پیش آذربانو بود. از نبودنش راضی نبودم. دلم نمی خواست وقتی با آن حال شیدا، میان آشپزخانه چرخ می خوردم، نگاهم کند. موسیقی ای قدیمی، از موبایلم پخش می شد، من گوشت هارا با پنیر، روی صفحه ی فلزی قرار داده بودم و منتظر پختشان بودم. نگاهم پی آن ها بود و دستم، با فرزی در حال خرد کردن گوجه ها و خیارشورها!

نان های باگت گرد را، سر راه خریده بودم. از سوپری ای که برای اولین بار، پا داخلش گذاشته و با یک ناشی گری، به دنبال نان ها قفساتش را گشتم. ساندویچ ها که آماده شدند، با وسواس داخل سبد سفید قرارشان دادم. دلسترهای خنک را کنارشان گذاشتم و بخشی از میوه های داخل یخچال را هم، خرد کرده و برش زده، داخل ظرفی ریختم. همه چیز حالا اماده بود برای یک پیک نیک به شکلی عادی!

سبد را کنار ورودی خانه گذاشتم و بعد، با یک دوش کوتاه، بویی که ممکن بود حین طبخ غذا به جانم چسبیده باشد، از بین بردم. خودم را دوست داشتم. این روزها، خودم را به شکل عجیبی دوست داشتم. با پوستم، لب هایم، فرم صورتم آشتی بودم. بنابراین بی آرایش، فقط لباس هایی اسپرت و رنگی تن زده و از خانه بیرون رفتم، سبد، روی صندلی های عقب ماشین نشسته بود. هربار که از آیینه، نگاهش می کردم، لبخندی عمیق روی لب هایم جا خوش می کرد.

آدرس پارک را علی داده بود. بعد شنیدن پیشنهادم و البته جا خوردنش از ایده ام! ورودی پارک، آن قدری شلوغ نبود که تشخیصش ندهم. او هم من را دید، تکیه از ماشینش جدا کرد و من، به جای پیاده شدن از اتوموبیلم، منتظر شدم تا نزدیکم شود. شیشه تا انتها پایین بود و تا زمانی که برسد، با دیدن قدم های محکم و جدیت دوست داشتنی اش، با لبخند نگاهش کردم.

ـ به جای دلبری پیاده شو سرکار خانم.

ـ من فقط خندیدم، دلبری کجا بود!

یک دستش را، روی سقف ماشین قرار داد. دست دیگرش را هم لبه ی شیشه ی پایین کشیده شده!

ـ قتل عام می کنی با همین خنده، بعد می گی فقط خنده!

لب هایم بیش تر کش آمدند. خیرگی او هم عمیق تر شد. با یک جدیت دوست داشتنی و نرم، زمزمه کرد.

ـ پیاده نمی شی؟

نفس عمیقی کشیدم. خودش در را باز کرد و من همزمان با پیاده شدنم، به سبدی که روی صندلی عقب قرار داشت اشاره کردم. خودش آن را دست گرفت و دوش به دوش هم، وارد پارک شدیم. بدنم، از سرمای این تجربه ی جدید، لرز برداشته بود. حقیقتا تجربه ای مشابهش نداشتم، بی اراده بازوی او را گرفتم.

ـ کجا باید بشینیم؟

ـ یه جایی که خلوت باشه.

با تعجب نگاهش کردم.

ـ چرا خلوت؟

چشمش برای پیدا کردن جایی مناسب گردش می کرد و زبانش، دل بی نوای من را با خودش به زیر می کشید.

ـ می خوام آخه با خیال راحت تماشات کنم.

غلو نکرده بود، وقتی زیرانداز حصیریمان، روی قسمتی خلوت از پارک پهن شد، او نشست و به منی که سعی داشتم مواد خوراکی را از سبد خارج کنم با جدیت خیره شد. به قول خودش، تماشایم کرد. من میوه بینمان گذاشتم، او تماشایم کرد، ساندویچ هارا چک کردم تا له نشده باشند، او تماشایم کرد، خنکی دمای دلسترها را با دست سنجیدم، او تماشایم کرد.

ـ فیلم سینمایی مگه نگاه می کنی علی؟

خندید، کمی نشستنش به آن شکل چهارزانو، روی زیلو با توجه به شلوار کتان جذبش، سخت بود. به شکل تخسی درآمده بود.

ـ کدوم کارگردانی می تونه فیلمی به جذابیت حرکات تو بسازه جز خدا؟

گره ی نفس هایم، با دستش باز شد. لبخند زنان، آرنج هردو دستم را روی زانوهایم گذاشته و اتصالشان را زیر چانه ام قراردادم.

ـ پس منم نگات کنم.

ـ پیشنهاد بی نظیریه، بیا امشب فقط هم و نگاه کنیم.

ـ حوصلمون سر می ره.

با لبخند دستانش را از پشت، تکیه گاه تنش کرد.

ـ خب بیا بازی.

ـ اسم فامیل؟

با شیطنت لب زد.

ـ از حرف غ!

ابرویم بالا پرید، صدای خنده ی بچه هایی که در محوطه ی بازی بودند و جیغ هایشان، تا نزدیکی ما می آمد. بوی نم چمن هارا نفس کشیدم و لب زدم.

ـ که اسم و بگی غوغا؟

ـ که اعضای بدن و بگم غوغا.

دستانم را از یر چانه ام برداشتم و صاف نشستم، نگاهم دلگیرانه بود.

ـ مگه من اعضای بدنم؟

جوابش اما، من را تبدیل کرد به همان عضوی که گفت! یک پارچه نبض شدم. امان از صدایی که خدا، به این مرد ودیعه داده بود.

ـ تو قلبمی، اسم قلبم و گذاشتم غوغا!

نگاهش کردم، راست می گفت. شاید بهتر بود همین طور هم را نگاه می کردیم. وقتی یک جفت چشم، انقدر زیبا می توانست با هر حرکتش، من را نوازش کند و صورتم را با پلک زدنی ببوسد، چه نیاز به زبان؟

ـ غوغا؟

ـ قلبت و صدا کردی؟

دستانش را جلو آورد، به دستان من رساند. لمسشان کرد و با یک نفس عمیق، خیره به انگشتان کوچکم لب زد.

ـ صاحب قلبم و صدا کردم. انگشت هاش و ببین خدا! من اندازه ی این دست به این کوچولویی، چطور حلقه برات پیدا کنم.

نگاه من هم به دست هایم رسید. به انگشت هایی که آن قدر ظریف بودند که در تجربه ی اولم نیز، مجبور شده بودیم تا حلقه را سفارش بدهیم بسازند. لبخندم را تلخ نکردم، حضورش، نگذاشت اسیر یک مشت خاطره ی تمام شده شوم.

ـ می سازیم.

ـ پدرت امروز باهام تماس گرفت.

چشمانم حیرت کرده درشت شدند، با لبخندی آرامبخش، خیره ی صورتم ادامه داد.

ـ پرسید چرا دخترش و انتخاب کردم.

ماهیچه ی قلبم، فشرده شد، دردی آنی در تنم پخش و بعد، رهایم کرد. چشمانم می رفت به سمت سرریز شدن که با فشار انگشتانم، مانعش شد. دستانم را بالا آورد، وقتی لب هایش را به پشت دستانم چسباند، حس کردم باید عصای سفید به دستم بگیرم، دلم…کور این عشق شده بود.

ـ چه جوابی بهش دادی؟

صدای جیغ بچه ها، بیش تر شد. نگاه ما اما، غرق یک حس مشترک درهم گره خورده بود. لحنش، نرم تر شد.

ـ گفتم چون قدرتمنده!

جواب عجیبش، باعث شد خیره تر نگاهش کنم و او، دستانم را که میان دستش بود، به قلبش بکوبد. قفسه ی سفت سینه اش، کاملا حس می شد.

ـ انقدر قدرتمند، که با یه نگاهش، این و از پا درآورد.

منظورش از این، قلبش بود؟ واقعا جواب پدر را همین قدر رک داده بود؟ اشتیاق چشمانم را با لبخندش جواب داد. دستم را آرام رها کرد و با خیالی راحت، کش و قوسی به دستانش داد.

ـ حالا شام چی داریم غوغا خانم؟

غوغا خانم؟ شبیه زن و شوهرهای عادی! شبیه خانواده های معمولی! به شیرینی حرکتش، لبخند زدم. ساندویچ های دست ساز را بیرون کشیده و بالا گرفتم. بخشی از حس هایم، هنوز درگیر قدرتمند بودنم بود. قدرتی که این مرد، با گفتنش به جانم ریخته بود. چقدر بلد بود زن بودنم را جلوه دهد.

ـ ساندویچ غوغا پز!

با محبتی مردانه، لبخند زد.

ـ باید از این تصویرت یه عکس بگیرم، بعد به پدرت نشون بدم و بگم، مگه می شه عاشق این خانم نشد.

قلبم از گرمای حرفش، یخ هایش را آب کرد و با لبخندی از ته دل، خیره ی جاذبه ی چهره اش، لبخند زد. ماهرخ راست می گفت. تجربه ی ارزشمندی بود!

تجربه ای که دوست داشتم بارها تکرارش کنم.

ـ بعد شام والیبال بازی کنیم؟

ابروی چپش بالا پرید. ساندویچ را از بین دست هایم بیرون کشید و پرسید:

ـ توپ؟

خجالت کشیده، دستانم را روی صورتم گذاشتم.

ـ آوردم!

صدای بلند خنده اش بالا زد و من، با دیدن لبخندش…خودم هم به خنده افتادم. شبیه زوج های جوان بودیم. زوج های بی غم جوان!

لقبی که شاید از ما دور بود، اما برای نزدیک شدنش به حالمان، تلاش می کردیم.

تلاشی قابل احترام! برای ساخت روزهای بهتر.

 

یک دیدگاه برای “رمان غرقاب (پارت18)”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *