| Tuesday 20 October 2020 | 17:50
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین شیرین مثل عشق پارت یازدهم

رمان آنلاین شیرین مثل عشق پارت یازدهم

_ای بابا قبلا یکی یکی میومدین بیدارم کنید الان جفت شدید. هوووووف…

تیام: وا وا خوب بود بیدارت نمیکردیم نمیتونستی بری ثبت نام کنی .

_یجوری میگه فکر میکنم بخاطر خودم بیدارم کردی. باید عشقتوو ثبت نام کنم چون میخواین برین ازمایش بدیداا..

لیانا: اووو خب خودتو داری ثبت نام میکنی کار منم انجام بده دیگه منم داخل عروسیت جبران میکنم😁

_برو بابا اه….

اونا رفتن و منم اماده شدم زنگ زدم به ارام که بیاد بریم دانشگاه
… فکر کنم دیگه باید با ارام باشم چون لیانا خانم سرش شلوغهه.

رفتیم دانشگاه و بعد از انجام کارامون رفتیم خونه هامون اما قرار شد بعد از ظهر با ارام بریم بیرون.

تا رسیدم خونه رفتم که بخوابم خیلی خسته بودم .

به صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم

_الو ها کیه؟

ارام با خنده: واییی تیارا صدات عالیه … پاشو لباس بموش میام دنبالت

_ اههه ول کن بابا هنوز ساعت شیش نشده که …

ارام جیغ زد و گفت،: تیارااااااا ساعت ۷ و نیمههههه پاشووو دیگه مثلا میخواستیم بریم بیروناااا

_ اااا راست میگی باش و بعد خندیدم که بیشتر حرسش گرفت

خب خب برم اماده بشم
شما چیکار دارید من چی میپوشم اخه
یه ارایش خیلی کمم کردم و رفتم پایین مامان خونه نبود اما خبر داشت که میرم بیرون با ارام.
تو حیاط منتظر بودم که صدای بوق پاشین ارام اومد …

_سلوووووم

ارام: سلااام ..خوبی

_مرسییی تو خوبی

ارام: مرسیی

،_خب خب کجا بریم؟.

ارام:‌نمیدونم تو بگو..

_ تووو گفتی بریم بیرون خودت بگو دیگههه..

ارام: بریم کافه؟

_همون همیشگی؟

ارام: اره بریم؟

_بریم….
تا رسیدن به اونجا هیچ حرفی نزدیم … رفتیم نشستیم که گارسون اومد و سفارشامونو گرفت دوتامون کیک شکلاتی سفارش دادیم…

نشسته بودیم و داشتیم حرف میزدیم که گوشی ارام زنگ خورد نگاه کرد به صفحه گوشی اما تا دید من میخوام نگاه کنم کیه هول شد و گوشی رو برداشت از کافه زد بیرون تا جواب بده.

تعجب کردم وااا چرا اینجور رفتاار کرد

یعنی کی بود
وقتی اومد نشست میخواستم بپرسم ولی با خودم گفتم اگه میخواست بدونم نمیرفت بیرون.

بیخیال شدم و مشغول خوردن کیکم شدم…

ارام: تیاا

_بلییی

ارام: بریم دور دور؟

_نههه میخوام برم خونه ..

ارام: اییش برو بابا..

_چیه خووو یه روز دیگه میریم عزیزمم..

ارام منو رسوند خونه و خودشم رفت…

وارد خونه شدم دیدم لیانا و مامان نشستن داخل اشپزخونه دارن باهم حرف میزنن و مامان هم هی قربون صدقش میره.

دروغ چرا حسودیم شد خیلیییم حسودیم شد
هیچی نگفتم از جلوشون رد شدم رفتم بالا….
اونا که منو دیده بودن صدام میزدن من جواب نمیدادم.
.
رسیدم به اتاق و خواستم درو محکم ببندم که تیام و لیانا رو پشت در دیدم درو گرفته بودن…
نمیدونم چرا اینطور شده بودم…
خودمو پرت کردم بغلشون و زدم زیر گریه…

تیام: فندقم چی شده؟ نبینم از چشمای خوشگلت اشک بیاد.
لیانا: خواهری چی شده چرا اشک میریزی عزیزم به ما بگو..!

_من تنها میشم اگه شما ازدواج کنید دیگه لیانا نمیاد پیشم تیام هم نمیاد.. دیگه تنها میشم😭😭

لیانا: تیاراااااا اجیی این چه حرفیه میزنی… اگه قرار بود ازدواج من و تیام باعث جدایی من و تو بشه من اصلاا ازدواج رو نمیخواستم که دیوونه مگه من بدون تو میتونم؟.
تیام: خواهری تو واقعا فکر کردی ما ازت دور میشیم؟؟ دیوونه تازه تو و احسان هررروز اونجاییید بیشتر نزدیکیم به هم:))

با حرفاشون اروم شدم :
_مرسی که پیشمین:))

لیانا:ما از تو ممنونیم که پیشمونی الانم برو استراحت کن خسته ای ما هم میریم پایین که من باید یکم دیگه برم خونه…

_باش منم لباس عوض کنم میام پایین پیشتون…

بعد از اینکه لباسامو عوض کردم رفتم پاایین…
احسان هم اومده بود که لیانا رو ببره ..

تیام هم ضد حال خورده بود مثلا میخواستن برن یکم دور بخورن.
.
خواستم یه کمکی کنم بهشون …
رفتم پیششون نشستم و به احسان سلام کردم..

چهارتامون نشسته بودیم
که گفتم:

_احساان

احسان: جونم اجی…

_میگممم میشه امشب لیانا بمونه خونه ما

اخماش رفت توهم که ادامه دادم

_نمیزارم از بغلم جم بخوره در رو
قفل میکنم کلیدشم قایم میکنم
اوکی؟
بعد یه لبخند دندون نما زدم که دیدم احسان با خنده و لیانا و تیام با خجالت و عصبانیت بهم خیره شدن….

_اییش به من چه…باید بمونه امشب تمام!

احسان: باش بمونه…

_ایولللل…
احسان که رفت
لیانا و تیام اماده شدن که برن بیرون به منم گفتن بیا ولی
تنها میرفتن بهتر بود….

رفتم داخل اتاقم که گوشیم زنگ خورد….
_الوو سلام اقا ابتین چه عجب ..
دستت اشتباهیی رفت رو اسمم

ابتین: نه دلم برات تنگ شده چه خبرا خوبیی

_سلامتیت مرسی تو خوبی

ابتین: مرسی….

یکم درباره درس و دانشگاه حرف زدیم که ابتین گفت:

راستی تیام راست میگه نامزدیش نزدیکه؟؟

_اره میبینمت دیگه؟؟
ابتین: اره حتمااا…

پارت یازدهم💙

  • اشتراک گذاری
  • 183 روز پيش
  • Fatemeh abbasipour
  • 2,449 بازدید
  • یک نظر
https://beautyvolve.ir/?p=11784
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • Fatemeh abbasipour
    شنبه 9 می 2020 | 10:04 ب.ظ

    ♥️♥️♥️♥️

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
  • Liu : مرسی کیوتم...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.