| Saturday 28 November 2020 | 10:44
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان شیرین،مثل عشق پارت دوازدهم

رمان شیرین،مثل عشق پارت دوازدهم

صدای یه دختر اومد که ابتین سریع قطع کرد…
صداش خیلییی اشنا بود ولی جون دور بود خوب متوجه نشدم… البته داخل تماس صدای همه عوض میشه..
گرفتم خوابیدم که صبح برم شرکت قرار بود فردا صبح تیام و لیانا برن دنبال لباسا و وسایل نامزدی بخاطر همین بجای تیام ارشام میومد…
اها راستی یه چیز دیگه هم متوجه شدم که ارشام اول دوست احسان بوده و بعد با تیام اشنا شده…

صبح با صدای الارم گوشیم از خواب بیدار شدم بعد از انجام عملیات لباس پوشیدم و ارایش کمی کردم و رفتم پایین…

مامان: سلام دخترم صبح تو هم بخیر مرسی منم خوبم …
_ با منی مامان؟؟

مامان: من کی اول صبحی به تو گفتم دخترم اخه؟
لیانا پشت خطه

_پوکر نگاش کردم و رفتم داخل اشپزخونه ای جوونم میز کامل چیده بود و هما چیزم بود شروع کردم به خوردن ماشالا مثل… میخورم ولی چاق نمیشم …

بزنم به تختههههه😂

رسیدم شرکت نشستم پشت مییزم و شروع کردم به انجام کار که ارشام وارد شد اروم سلام کرد منم همونطور جوابشو دادم
اییش پسره مغرور….
الان ۵ روز از اون روز میگذره و این مدت تیام درگیر بود و خیلی کم میومد شرکت و من و ارشام خیلی باهم راحت شده بودیم و الان فهمیدم اصلا مغرور نیست و واقعا پسر خوبیه…

نیلا و رهام هم خداروشکر رابطشون خوب شده و قراره چند ماه دیگه عروسی بگیرن
امروز صبح تیام رفت جواب ازمایششون رو گرفت و خداروشکر خوب بود و نامزدیشون چند روز دیگست..
منم دارم اماده میشه که با لیانا و تیام بریم خرید برای نامزدی و گرفتن وقت ارایشگاه قرار بود ارشام هم باهامون بیاد که یه ارایشگاه مردونه برای تیام معرفی کنه میگفت خیلی کارشون خوبه و ارایشگاه جفایش هم ارایشگاه خانومشه و من و لیانا هم بریم اونجا…
نمیدونم چرا چون فهمیدم ارشام میاد خیلی به خودم رسیدم…

سوار ماشین شدیم…

ارشام: سلام خانما..

لیانا: سلام اقا ارشام …

ارشام: تیارا زبونتو موش خورده؟ تو شرکت که من از دستت سردرد میگیرم…

_ نخیر دارم امادش میکنم یهو شروع کنم😑😁

ارشام: اوه یا خدا…

رسیدیم به ارایشگاه و پیاده شدیم … تیام و ارشام رفتن ارایشگاه مردانه.. من و لیانا هم رفتیم اون یکی..

از لحظه ای که وارد شدیم و لیانا داره کارارو انجام میده من همش دارم به چیزا دست میزنم😁 خیلی خوشملن واییی رنگ لاک هاشوون…. یادم باشه روز نامزدی بگم از اینا هم برام بزنه…
خواستم به گیره هاش دست بزنم که یکی محکم زد رو دستم برگشتم دیدم لیا با اخم و خنده نگام میکنه..

لیانا: مثل بچه ها باید بزنم رو دستت؟؟ بیا بریم کارم تموم شد…

_ ااااا خو قشنگن…

رفتیم پایین دیدیم یه نفر ماشین ارشام رو اورده اهااا پس ارشام قراره خودش برگرده…

صداشو از پشت سرم شنیدم:

ارشام: تیارا..

_جو..بلی

ارشام: بیا من تورو برسونمت تیام و لیانا خانم تنها باشن …

داشتم از خوشحالییی میمردم ولی یکم مثلا فکر کردم و گفتم اره بریم..

در ماشینو برام باز کرد تا سوار بشم و خودشم رفت سوار شد ..حرکت کرد و یه اهنگ هم گذاشت…
متنشو نمیزارم ولی حتما گوش کنید خیلی قشنگه:))
❤(:شهرزاد قصه گو:)❤
اهنگش خیلی ارامش بخش بود سرم پایین بود و گوشش میدادم چشمم خورد به صورت ارشام از این زاویه .چقد نیم رخش قشنگه،
اااا دختره… نکنه دوسش داری‌… واییی وجی جون باز اومدی نه بابا من و دوست داشتن؟ اصلا😐😂
همونطور با وجی جون درگیر بودم تفهمیدم خیلی وقته خیره شدم به ارشام و یهو با نگاهش غافلگیرم کرد و یجوری نگام کرد و مونده بود همونطور که
.
با صدای بوق به خودمون اومدیم و روبرومونو نگاه کردیم وااا اینجا که راه خونه ما نیست…
_ارشاااام

ارشام: چته جیغ جیغو کر شدم..
_اینجا کجاست؟

ارشام: دارم میدزدمت:/
_جدی میگم… کجا میریم؟

ارشام: گفتم که میریم یه بستنییی چیزی بخوریم ولی خب شما حواست نبود و خیره شده بودی به یه مرد خیلی قشنگ و بعد از این حرف خندید …

هم عصبی شدم هم خجالت کشیدم دیگه هیچی نگفتم و اونم رفت سمت یه بستنی فروشی..

ارشام: چی میخوری؟

_بستنی

ارشام: میدونم بستنییی چی؟

_نمیدوم یه چیزی که سریع اماده شه بیاریش بریم….

ارشام : هووف اوکی نمیدونستم انقد بد میگذره بهت…

تا خواستم بگم نه اینطور نیست در ماشینو بست و رفت…

منتظرش بودم که گوشیم زنگ خورد: شایلا بود

_الو شایلا جون خوبی

شایلا: سلاام عشقمم مرسی تو خوبی؟ چه خبرا

_مرسی سلامتیت..

شایلا: خوش میگذره شیطون؟

_چی؟؟

شایلا: با ارشام بیرونی هاااا

_ تو از کجا میدونی

شایلا: مگه میشه چیزی از ارشام باشه و من ندونم .. تازه خیلی چیزای دیگه هم هست من میدونم تو نمیدونی….

خواستم چیزی بگم که گفت خدافظ عزیزممم خوش بگذره و بعدش صدای بوق اومد….

ارشام سوار ماشین شد و بستنی من رو گرفت سمتم گفتم مرسی ولی خیلی اروم بود نمیدونم شنید یا ن
توی راه هیچ حرفی نزدیم تا رسیدیم در خونه ما خدافظی کردم و رفتم داخل …..
سلام کردم همه جواب سلاممو دادن دیدم مامان داره با خوشحالی یه چیزی رو برا بابا تعریف میکنه و بابا هم لبخند میزنه … تیام هم هنوز نیومده بود خونه فکر کنم شام بمونه خونه لیانا اینا..
مامان: تیارا جان عزیزم برو لباستو عوض کن بیا غذا بخور بعدش باهات کار دارم…

_ چشم مامان

رفتم داخل اتاقم و فقط دعا دعا میکردم بازم خواستگار نباشه:/

از پنجره پایینو نگاه کردم که دیدم ارشام هنوز نرفته و داخل ماشین نشسته سرش رو فرمونه …
لباسامو عوض کردم و دوباره یه نگاه به پنجره کردم رفته بود…

رفتم پایین غذا لازانیا بود

_ وایییی ریحان جونم از کجا فهمیدی هوس کردم مرسیییی….
‌مامان: نوش جونت دخترم..

_عجیب مهربون شدی هاا خبریه..؟؟؟

مامان هول شد و گفت: نه عزیزم من و بابات منتظرتیم …
انقد عجله داشتم بدونم چی شده سریع غذامو خوردم و خواستم برم که یه پیام اومد رو گوشیم و بازم همون شماره .
..

پیام: افرین عالیه … همینجور پیش برو….😈

یعنی چی چرا نمیفهمم منظورشو..
رفتم کنار مامان اینا نشستم

_ خب بفرمایید من منتظرم..

بابا: دخترم میدونی اهل مقدمه چینی نیستم و سریع بهت حرفمو میزنم … تو تا الان کلی خواستگار داشتی و هیچکدومو قبول نکردی ولی الان یه خواستگار داری از همه نظر عالیه و من و مامانت تاکید داریم حتمااا خوب روش فکر کنی قرار بود امروز که پنجشنبست بیان ولی چون شما کار داشتید گفتیم فردا بیان..‌
جواب الکی و با عجله نده و خوب فکر کن …

مامان: اصلا چرا فکر کنه؟ اصلا تو فقط جواب مثبت بده چون مطمئن باش خوشبخت میشی … پدرش چندین ساله دوست باباته و پسره هم میشناسیم واقعا پسر خوبیه و همه چیزتمومه….
با تعجب به مامان اینا نگاه میکردم..

_یعنی میگین من با کسی که دوسش ندارم ازدواج کنم؟

بابا: عشق و علاقه بعد از ازدواج هم هست…

مامان: کاوه اینو بار اخر باشه میگی ها… شاید تیارا پسره رو ببینه و عاشقش بشه اما تو دیگه این حرفو نزن چون…

بابا: گفت باش باش عزیزم متوجه شدم … تیارا توهم خودتو اماده کن برای فردا….
.

سریع از پله ها رفتم بالا و وارد اتاقم شدم و گوشیمو برداشتم
اولین شماره ای که اومد توذهنم رو گرفتم:

تیام:الو تیارا سلام

_سلام تیام خوبی
تیام: من که خوبم ولی تو فکر نکنم خوب باشی صدات..

_تیام کی میای خونه
تیام: من یه خیابون اونورترم

_ تا رسیدی بیا اتاق من

تیام : اوکی اوکی الان سریع میام
تا خواستم بگم نه تند نیا قطع کرد و چند دقیقه بعد صداش میومد که داشت میومد بالا …

وارد اتاقم شد: سلام تیا چی شده؟

_تیام میتونی کمکم کنی؟

از زبان تیام:

وارد اتاقش شدم: سلام تیا چی شده؟

تیارا: تیام میتونی بهم کمک کنی،

_اره عزیزم چی شده؟

نشستم کنارش ..

تیارا همه چیزو برام تعریف و کرد و گفت تیام من نمیتونم با کسی که دوسش ندارم ازدواج کنم که تو یه کاری بکن…

_ عزیزم من نمیزارم مطمئن باش
کی میان؟
تیارا: فردا شب

_ اوکی من یکاریش میکنم الانم برم لباس عوض کنم که سریع بخوابم .. صبح باید برم شرکت با ارشام و ابتین کارارو انجام بدیم..

تیارا: باش داداشی مرسیی که هستی …

_ شب خوش:)

تیارا: شب خوش:)

رفتم داخل اتاقم و بعد از عوض کردن لباساپ خودمو انداختم رو تخت…
.

رفتم داخل اتاقم و بعد از عوض کردن لباسام خودمو انداختم رو تخت…

پسره رو میشناختم … اسمش شایانه.. موقعیتش عالیه و چهره و وضع مالیش هم عالی بود.. ولی خب بازم تیارا راضی نبود نباید مجبور میشد…
با فکر به اینکه چطور لغوش کنم خوابم برد..
صبح کار داشتم میرفتم شرکت همه خواب بودن بخاطر همین خیلی یواااش کارامو انجام دادم و از خونه زدم بیرون و پیش به سوی شرکت…
.
داشتم رو نقشه ها کار میکردم ولی اصلا حواسم اینجا نبود که با صدلی ارشام به خودم اومدم:
ارشام: حواست کجاست،؟ این نقشست یا نقاشی اقدس ۳ ساله از شیراز؟؟؟
اخمام رو تو هم کردم و بعدش خندم گرفت: تو فکر بودم نفهمیدم چیکار میکنم.

ارشام: فکر چی؟

_پووففف برای تیارا خواستگار اومده راضی نیست … مامان و بابام هم خیلی تاکید دارن که باید قبول کنه چون پسره خوبیه..
واقعا هم پسره عالیه ولی تیارا قبول نمیکنه…

ارشام: چییی؟ خواستگار؟؟

_ واا چرا اینطور میگی تو چته؟؟؟

ارشام: چی ؟ چیزیم نیست من غلط بکنم چیزیم باشه و بعد سرشو برد سمت نقشه ها و پرونده ها..
ابتین که تا الان داشت به حرف های ما گوش میداد گفت:
تیام من نمیخوام دخالت کنم اما بنظرم بزارید تیارا خودش با عشق و علاقه همسرشو انتخاب کنه….

_ اره واقعا این درسته..

مشغول کار بودیم ولی معلوم بود ارشام حواسش نیست و کلافست

ابتین: من برم پایین به یه نفر باید زنگ بزنم…
_ اوکی داداش برو..

تا رفت بیرون گفتم: ارشام … ارشاااام

ارشام: ها… چیه … بله…؟

_خوبی تو پسر؟ میدونی رفتارتو دیدم یاد کِی افتادم؟

ارشام: نه.. کِی؟

_ روزی که من و تیارا میخواستسم به مامانم اینا بگیم که من عاشق شدم …. نکنه تو هم عاشق شدی؟؟؟؟

ارشام: بگم نمیدونم باور میکنی؟

_ یعنی چی؟… خب یا عاشقشی یا نه!

ارشام: نمیدونم بعضی اوقات حس میکنم عاشقشم ولی بعضی اوقات میگم نه… هنوز با خودم کنار نیومدم….

_نگاه کن .. سعی کن یا خیلی ازش دور شو تا ببینی دلت تنگ میشه یا ن یا خیلی ببینش تا بفهمی دوسش داری یا ن!

ارشام: سعی میکنم چند روز نبینمش تا شب نامزدی تو…

_ اولش که کیه که تو نامزدی منم هستش؟ دومش که هنر کردی یعنی تا پس فردا،؟؟

ارشام: نمیتونم بیشتر از پس فردا…. سخته دوریش اصلا… وابس…
حرفشو ادامه نداد که گفتم: پسر تو عاشقی تمامم…

ارشام خودشو مشغول برگه ها کرد ولی مطمئنم عاشق شده
چون خودمم اینطوری بودم…
بعد از کارا با بچه ها رفتیم نهار خوردیم و هرکدوممون رفتیم خونه هامون….
وارد خونه شدم بقیه داشتن نهار میخوردن منم سلام کردم و رفتم داخل اتاقم ولباس عوض کردم بعدشم رفتم داخل حموم ..

داخل حموم بودم صدای در اتاقمو شنیدم که باز و بسته شد
بعدش صدای تیارا اومد..

تیارا: تیامییی کجایی؟!

با خنده گفتم

_تو قلب لیانا!

اونم داشت میخندید و چرت و پرت میگفت که یهو ساکت شد…

_ تیاراا چرا ساکتی تیاراااا

تیارا: چتهههه یه دفتر خوشگل پیدا کردم……….

پارت دوازدهم💙

  • اشتراک گذاری
https://beautyvolve.ir/?p=11786
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • kimiya : عالیه😍😍...
  • مدیر سایت : چرا عزیز ؟دلیل خاصی داره ؟...
  • ایدا : یعنی از این چرت تر نمیشد...
  • مدیر سایت : سلامک عزیز هفته ای یک پارت قرار میگیره...
  • Aida : سلام خسته نباشید رمان خیلی عالی بود پارت های بعدیش رو میزارید ؟...
  • Samaneh najafi : مرسی مهربونم😍😍😍...
  • elnazz : مرصی ممنون😍🌷...
  • نازنین : رمان خیلی خوبی بود واقعا پر از صحنه های غمگین عاشقانه🥺...
  • مدیر سایت : ممنون عزیز بابت نظر زیباتون...
  • مدیر سایت : سلام عزیز اسم نویسنده ها زیر رمان خورده...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.