رمان آنلاین برایم ترانه ای از عشق بخوان پارت 6

هر دو به طرفم برگشتند؛بعد چهره بابا سرخ شد و گفت:*

_ برو تو همین الان

وقتی دید حرکتی نکردم با داد جوری که حس کردم الان شیشه های خونه هم میشکنه گفت:*

_ د میگم برو تو، وایساده داره نگاه می کنه

با صداش لرز به تنم افتاد. نه بهار الان وقت پا پس کشیدن نیست یادت نره دیروز به خودت قول دادی که بخاطر پدرت از خودت بگذری. یادت نره تو مادرتو از دست دادی اما نباید پدرتو از دست بدی*

_ نه بابا نمیرم. من…….‌.من یه تصمیمی گرفتم

_ بهار منو دیوونه نکن برو تو

_ بابا من دلم نمی خواد تو بری زندان. تو توی همه ی این سال ها کم کم آبرو جمع کردی فکر کردی فقط یه زندون رفتم سادست؟ همه عزت و آبروت میره. فکر کردی اون موقع حال من بهتره؟! جام امنه؟ نه پدر من، من بدون تو داغون میشم.

_ بسه. بس کن برو تو

آقای رادمنش هم انگار می دونست در آخر چی می خوام بگم و با لبخندی داشت نگاهمون می کرد بلافاصه بعد از بابا گفت:*

_ فکر کنم اونقدری بالغ و عاقل هست تا بتونه خودش تصمیم بگیره بذار حرفشو بزنه

_ آقای رادمنش دختر من فروشی نیست شده پولتون رو از زیر سنگ هم در میارم ولی منو با دخترم امتحان نکنید

_ مرد حسابی مگه می خوام دخترتو بکشم؟ استغفرالله. خیلیا آرزوشونه با پسر من ازدواج کنند اما من دختر تورو براش مناسب دیدم. خودتو قول نزن پیدا کردن صد میلیون کار راحتی نیست تو به اندازه کافی وقت داشتی اگه می تونستی تا الان پیدا کرده بودی

اون داشت بابامو با حرفاش تحقیر می کرد .خم شدن کمر یک مرد جلوی بچش اصلا چیز قابل قبولی نبود*

_ یه لحظه آقای رادمنش؛ من قبول می کنم که با پسرتون ازدواج کنم. پس دیگه حرف اضافه ای باقی نمی مونه

با این حرف یه طرف صورتم سوخت آروم سرمو آوردم بالا و به چهره عصبانی یاشار نگاه کردم.

_ دختره چشم سفید کی داد کی گرفت که تورو جو گرفته. بدبخت خوب خودتو پشت چهره مظلومت قائم کرده بودی. بوی پول به مشامت خورد عوض شدی

خواست دوباره سیلی بزنه که آقای رادمنش دستشو تو هوا گرفت*

_ آروم باش پسر، اون تصمیمش رو گرفته

_ جمع کن بینیم بابا. از آب گل آلود ماهی می گیری

آقای رادمنش سری به نشونه تاسف برای یاشار تکون داد و رو به من گفت:*

_ دخترم برو فقط لوازم شخصیت رو بردار و بیا

_ از زیر نگاه های برزخی بابا و یاشار گذاشتم و رفتم اتاقم اشکام یکی پس از دیگری می چکید. اولین سیلی از برادرم و حرف هایی که مثل خنجر تو قلبم فرو می رفتند. ساک کوچیکم رو از بالای کمد آوردم. یه چند دست لباس با کتابام توش چپوندم .دلم از این می سوخت که نتونستم برای آخرین بار پاره تنمو ببینم. آروم دستگیره در اتاق سوگل رو به طرف پایین کشیدم و در رو باز کردم.اتاق بوی سوگلم رو میداد. با حسرت به اتاق نگاه کردم. کاش میشد برای آخرین بار صدای آبجی گفتنش رو میشنیدم.یکی از عروسک هاشو برداشتم و به جاش جاکلیدیمو که خیلی دوست داشت براش گذاشتم رو میزش. بهار قوی باش جا نزن بخاطر پدرت! با قدم های سست دوباره به حیاط برگشتم صداشون داشت دیوونم می کرد. آقای رادمنش به طرفم برگشت و گفت:*

_ بریم دخترم

_ کجا بریم بریم راه انداختی بهار پاشو از این خونه بیرون نمی گذاره

_ برو بچه تو هنوز دهنت بوی شیر میده. برو بگو بزرگترت بیاد

یاشار خواست به طرفش حمله کنه که بابا جلوش رو گرفت:*

_ لااقل مثل تو بی شرف نیستم. که ناموس یه خانواده رو هدف بگیرم

آقای رادمنش هم که انگار این حرفا براش مهم نبود گفت:*

_ به هر حال بهار تصمیمش رو گرفته. فردا مراسم عقد. توی خونه برگزار می کنیم اگه تشریف بیارید هم خوشحال میشم…………..‌‌بریم بهار

برای آخرین بار به بابا نگاه کردم. مسلما بعد از این اتفاق خودشون رو ازم دریغ می کردند با چشمای اشکی به طرف بابا رفتمو خودمو تو آغوشش انداختم . محکم تو بغلش فشارم داد و توی گوشم گفت*

_ نکن دخترم. نرو تو بری من داغون میشم

توی بغلش زار میزدم و اون همچنان داشت برای نرفتنم ممانعت می کرد. می دونستم اگه یکم دیگه تو آغوش گرم پدرانش بمونم قلبم به مغزم غلبه می کرد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *