رمان آنلاین برایم ترانه ای از عشق بخوان پارت 5

من به وضوح می دیدم که بابا موقع توضیح دادن خجالت می کشه و عرق شرم روی پیشونیش نشسته. با شنیدن این حرف های بابا نمی دونستم چه عکس العملی نشون بدم. بابا با همه زندگیش قمار کرده بود.*

_  ولی بهار؛ من شده میرم زندان ولی همچین کاری در حقت نمی کنم

دیگه بیشتر از این موندن رو جایز ندونستم ، با پاهایی لرزون ایستادم. گویی وزنه صد کیلیویی به پاهام بسته بودند. با اون حال زار خودمو به اتاق رسوندم. جوری تنه خستمو رو تخت انداختم که اگه زبان داشت دو تا فحش بهم می داد. فکرم حسابی درگیر بود بابای من آدمی نبود که تا این حد ریسک کنه صد میلیون سرمایه گذاری اونم با پول قرض! نمی دونستم باید چیکار کنم. انگار این حجم اتفاق برای پردازشگر من زیادی بود. هنگ کردم. چرا من؟ چرا بابا؟ حتی با فکر اینکه بابام برای یک درصد بره زندان تا مرز سکته می رفتم. همه ی این فشار ها و اتفاق ها اشکام بی وقفه روی گونم سر بخورند و با سرعت از هم سبقت بگیرند. پیدا کردن صد میلیون توی چند روز حتی تو خوابم برامون اتفاق نمی افتاد. فکر ازدواج، اونم با کسی که نمیشناسمش دیوونم می کرد. بعد از شاهرخ قول دادم که به هیچ کس فکر نکنم ولی الان…………….بحث احساسات و قول من نبود. موضوع پدرم بود کوه استوار زندگیم. سعی کردم توی اون همه آشفتگی ذهنی یه تصمیم عاقلانه بگیرم و نکات مثبت و منفی رو از نظر بگذرونم. خب اگه می خواستیم نیمه پر لیوان رو ببینم این بود که پدرم زندان نمی رفت و این مسئله مهمی بود.  و اگر هم نکات  هم منفی رو میدیدیم حقایق رو سرم آوار میشد. اگه اون پسر درستی بود چرا پدرش دختری رو بدون شناخت قبلی براش می خره؟ نه نهار خورده بودم نه شام میلی هم نداشتم. دوباره با یاد شاهرخ دلتنگش شدم. گوشیمو باز کردم و رفتم تو پیجش بعد از اون اتفاق غرورم اجازه نمی داد با اسم و رسم خودم درگیرش باشم. با یک پیج فیک به عکساش با دوست دختر های رنگیش نگاه می کردم و دلم می سوخت و خاکستر میشد. حالا نمی دونستم به کدوم دردم فکر کنم. و آه و ناله کنم. آروم رفتم اتاق سوگل بیچاره بچه فهمیده بود حالم بده چون عادت نداشت بی من بخوابه. کنارش دراز کشیدم و تا خود صبح گریه کردم با اومدن سر و صدا بلندی از خواب پریدم. سوگل کنارم نبود به ساعت روی دیوار نگاه کردم ۹:۳۰ بود از تخت اومدم پایین تو راه پله بودم که دوباره صدای دعوا از حیاط اومد. چادرمو از آویز برداشتم و با هول پریدم بیرون بابا با اون مرد داشتند بلند بلند حرف میزدند با صدای لرزونی گفتم*

_ سلام

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *