| Tuesday 27 October 2020 | 03:59
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین نابغه‌ی خنگ(پارت 3)

رمان آنلاین نابغه‌ی خنگ(پارت 3)

#شیدا
ماشین رو پارک کرد وپیاده شدیم.عینک ام رو زدم به چشمام و راه افتادیم کلم پرستا!(مخفف کلم بروکلی و آفتاب پرست!!!!!)
با نزدیک شدن بهشون به وضوح میدیدم که اخم مهرسام غلیظ تر میشد!
رسیدیم کنارشون.
مطمئنم الان ترانه اینجا بود این دختره رو با خاک یکسان میکرد!
یه مانتوی سفید که تا رانش بود پوشیده بود با شلوار مشکی و آرایش غلیظ.موهاشم شرابی رنگ کرده بود!
دستش رو سمتم دراز کردو گفت:-خوبی شیدا جوووونم؟!
با اکراه دستشو فشردم وگفتم:-آره..مگه اون هفته موهاتو طلایی نکرده بودی؟
با دستاش شال سفیدش رو مرتب کردو گفت:-چرا عشقم..تنوع دیگه!
زیرلب گفتم:-اره جون عمت..آفتاب پرست!
ایندفعه سپهر با نیش باز گفت:-چطوری شیدا خانوم!
خیلی خشک گفتم:-خوبم!
مهرسام ام خیلی سرسنگین باهاشون احوال پرسی کرد‌.اصلا انگار اون پسر توی ماشین نبود!
روبه من با اخم گفت:-شیدا یه ذره بیا کارت دارم.
وجلوتر راه افتاد.
از جلوی چشمای گشاد سپهر گذشتم وخودم رو به مهرسام رسوندم.
یکم که دوترشدیم گفتم:-چیه؟!
دستش رو کشید توی موهاش وگفت:-شیدا من فقط بخاطر خودت میگم..با این پسره سپهر اصلا گرم نگیر!
دست به سینه شدم وگفتم:-چرا؟!..چشه مگه؟!..اتفاقا خیلی پسـ..
پرید وسط حرفم وگفت:-مگه تو میشناسی؟!..به این قیافه ی مظلومش نگاه نکن‌..یه آدم لجنیه که مثلش نیست..کلی زندگی رو بخاطر هوس بازیاش ریخته بهم!
خیلی سرتق زل زدم بهش وگفتم:-اونوقت تو از کجا میدونی؟!
دستشو کشید توی موهاش وگفت:-از طریق یکی از دوستام چند سال پیش باهاش آشنا شدم..حالا اینارو ولکن! شیدا دست رویکی بذاره امکان نداره ولش کنه!
با فکر اینکه چند وقت پیش به من پیشنهاد داده رنگم پرید‌.
قیافه ی خونسردی به خودم گرفتم وگفتم:-باشه!
کلافه گفت:-بخدا چیزی به من نمیرسه‌‌..تو جای خواهری دختر خوش برو رویی هستی..فقط بخاطر خودت میگم‌‌..حواست باشه!
سرم روتکون دادم وگفتم:-باشه..حواسم هست!
گفت:-خودمم حواسم بهت هست.
با این حرفش یه چیز شیرینی توی دلم هُری ریخت پایین و از شیرینیش لبخندی روی لبم نشست.
آب دهنم رو قورت دادم و بانیش باز گفتم:-بریم دیگه..دوتا چلغوز منتظرن!
خندیدو باهم به راه افتادیم‌.

جای خیلی قشنگی بود.یه دیوار خیلی خوشگل که پشتش با کاشی های خیلی قشنگ رنگارنگ تزیین شده بود.
چند تا ژست خوشگل گرفتیم ودوربین رو دادم که بهاره عکس بندازه.
چون استادی که این کار رو بهمون داده بود خیلی جدی و اهل گیردادن بود‌.
واسه این کارمونم تاکید کرده بود که با حجاب خوب و طرز لباس تو دل برو با ژست جالب و کمیاب وایسیم و حتما باید دونفر از سه نفرِ توی گروه توی عکس بیفتن و یکی عکس بنداره‌.
بالاخره بعد از کلی کلکل کردن به خاطر عکس گرفتن بهاره چند تا خوشگلش رو گرفت و ساعت سه بعد از ظهر راه افتادیم‌طرف خونه.وبماند که چقدر مهرسام و سپهر بهمدیگه میپریدن وانگارکه دشمن همدیگه بودن.
رسیدیم دم درمون.
رو بهش گفتم:-مرسی مهی خیلی زحمتت دادم.
خندیدوگفت:-بابا برای یه بارم که شده اسم کاملمو بگو!
بعد از مکثی ادامه داد:-شیدا من فردا نمیتونم بیام یه قرارداد خیلی مهم دارم که باید خودم باشم..فردا ببرشون به یکی از همون مکانایی که خودت پیدا کردی..شیدا مواظب باش بازم میگم این آدم خیلی کثیفه..ینی دقیقا دوتا رو داره.حتما بایکی برو تنها نرو..این دختره ام از قیافه اش معلومه چیه!
گفتم:-باشه مواظبم..با ترانه میرم فردا یا بانگار!
کوله ام رو انداختم و پیاده شدم.
لبخند زدم و دستم رو تکون دادم..متقابلا اونم دستش رو تکون داد ورفت.

درو باز کردم و وارد خونه شدم.خسته بودم.آویزون راه افتادم طرف کاناپه و کوله ام رو انداختم روش و مغنعه ام روهم درآوردم وگذاشتم کنارش!
شهرام داشت از پله ها پایین میومد.با دیدنم گفت:-بــه جیگرطلا..تشریف آوردی بالاخره؟!
همونطور که کش رو از موهام باز میکردم گفتم:-آره..خیلی خستم..مامان کجاست؟!
شونه هاش رو بالا انداخت و گفت:-رفته خونه ی خاله!
فنجون توی دستش رو گذاشت روی اپن و روبهم گفت:-دوربینتو بده ببینم چه عکسایی انداختین حالا.
سرم روتکون دادم.دوربین رو از کیفم درآوردم و دادم دستش.نشست روی کاناپه و مشغول دیدن شد.
راه افتادم سمت آشپزخونه و دریخچال رو باز کردم.قیمه ای که توی قابلمه بود رو درآوردم وگذاشتم روی اجاق گاز تا گرم شه!
صدای بلند شهرام اومدکه گفت:-شیداا این دختره چرا اینجوریه؟
متقابلا با صدای بلند گفتم:-مدلشه..من بهش میگم آفتاب پرست!
گفت:-شبیه سحر تبرِ.وبعدهم خندید.
منم خندیدم.

بعد از خوردن ناهار رفتم تو حال.کسی نبود.کوله ام رو برداشتم و راه افتادم طرف اتاقم.لباسام رو عوض کردم و خودم و انداختم روی تخت و به سه نکشیده خوابم برد…

  • اشتراک گذاری
https://beautyvolve.ir/?p=11741
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.