| Sunday 25 October 2020 | 04:46
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان شیرین،مثل عشق پارت هشتم

رمان شیرین،مثل عشق پارت هشتم

رمان شیرین،مثل عشق پارت هشتم

ماشین در سکوووت بود.

تیام: کجایی خواهری؟

_ غرق در سیاهی های شهر:))

تیام: اوه اوه چه غمگین و شاعرانه.

خندم گرفت هیچیو جدی نمیگیره.

متوجه شد و گفت به من میخندی شیطونک؟؟

با شیطنت گفتم: اره مثلا بخندم چیکار میکنیی؟

تیام حالا میبینی چیکار میکنم واستا و تماشا کن.

_نمیشه نشسته تماشا کنم،؟

تیام: نخیررر باید خسته بشی.

_ایییش نمیخوام پاهام درد میگیره اصلااا قهررر

تیام: قهر کردی عمویی؟ شوکولات بدم بهت ؟؟

تا رسیدن به خونه شوخی میکردیم و میخندیدیم.
وقتی وارد خونه شدم کسی نبود

_تیااام ساعت هفته مامان اینا کجان؟

تیام: رفتن دور همی خونه خاله ‌.منم گفتم ارشام و خواهرش بیان و احسان و لیانا.

_ اووو الکی مهمون دعوتتت نکن توهم. غذا از بیرون بگیر. همه چیزم خودت اماده کن.

تیام: باششش بی ادب.

رفتم لباس عوض کردم شال هم که لازم نیست بابا احسان خودیه ولی ارشام.. نمیدونم بیخیال نمیزنم

زنگ زدم به لیانا و گفتم با خودش لباس بیاره شب بمونه:)

وسایل پذیرایی رو چیدم که صدای ایفن اومد ‌.
رفتیم دم در ارشام اومد داخل و پشت سرش یه دختر خیلی خوشگل که فکر کنم خواهرشه اومد.
از همون اول خیلی ازش خوشم اومد اونم تا اومد داخل گفت:
تیارا جون شمایی؟؟

_اره چطور؟
شایلا: تو خونه ما همش حرف توعه خیلی دوست داشتم ببینمت.
مهربون بغلم کرد و رفتیم داخل . براشون شربت و شیرینی بردم و نشستم کنارشون.
یکم صحبت کردیم که احسان و لیانا هم پیداشون شد و نشستیم که شام بخوریم ..
احسان: تیام داداش این غذا رو کی درست کرده؟

تیام: از بیرون خریدم .

احسان: اهاااا خداروشکر فکر کردم تیارا درست کرده خواستم نخورم .

زدم تو سرش:
خاک تو سرت بی لیاقت.

بعد از غذا پسرا یه گوشه حرف میزدن ما دخترا هم یه گوشه.
یه لحظه سرمو اوردم بالا که چشم تو چشم ارشام شدم . این چرا خیره شده به مننن. نمیدونم چرا ازش بدم نمیاد با اینکه خیلی مغروره و من از ادمای انقد مغرور بدم میاد.

ولی ابتین بیچاره که انقد خوبی میکنه نمیتونم حس خوبی بهش داشته باشم . ولی بدمم نمیاد ازش .
اهه اصلا من چرا نشستم راجب این دوتا فکر میکنم .

گوشی لیانا زنگ خورد رفت که جواب بده.

شایلا: خب تیارا چند سالته؟؟؟

_۲۴ تو چند سالته؟؟

شایلا: ۲۲

یکم راجب درس و دانشگاه حرف زدیم که متوجه شدم رشتش حقوقه و میخواد وکیل بشه.
تیارا اومد و تا نشست رو به شایلا گفت:

شایلا جون یه سوال، این اقا ارشام شما چرا انقد مغروره؟
شایلا زد زیر خنده.

شایلا: ارشام؟؟…. مغرور؟؟…وقتی با کسی جور نباشه اینجوره یعنی باید ببینی چه شیطونیه . اصلااا انرژیش تموم نمیشه انگار مثل ملوان زبل اسفناج تو جیبشه همیشه انرژی داره برای شوخی و شیطنت..

اصلا باورم نمیشه ارشام اینطوره=/

کم کم بچه ها رفتن و فقط من موندم و تیام و لیانا که قرار بود بمونه پیشم. فردا کلاس جبرانی امروز رو باهم بریم.
با لیا رفتیم داخل اتاق که تیام صدام زد.

_لیا من برم ببینم باز چیکارم داره …

رفتم داخل اتاقش

تیام: درو ببند.

درو بستم و نشستم .

_بلی باز چی شدع.

تیام: تیارا ما خواهر و برادریم و باید حرفامونو بهم بزنیم اره؟؟

تعجب کرده بودم تیام انقد مظلوم شده.
_خبب اره چطور؟؟

تیام: منن..من.. میتونی یکاری برام انجام بدی؟

_خب بگووو دیگهه

تیام: اه چقد سخته ….. بابا من عاشق شدم‌‌…. خیلی وقته سه،چهار ساله.
۲۴ سالم بود اونموقع تو ۲۰ سالت بود .
خودت و دوست صمیمیت که از ۱۳ سالگی باهم دوست بودید
یه رشته قبول شده بودید دانشگاه و باهم
میرفتید و میومدید .
قبل از اونم
خیلی لیانارو میدیدم ولی اونموقع
فهمیدم یه حسی بهش دارم…

من از اونموقع عاشقشم ولی نمیدونستم
چطور باید بگم.
الان از تو میخوام بفهمی اونم منو دوست داره یا نه.

پریدم بغلشو گفتم:
_ وایییی تیااام باورم نمیشهههه خیلی خوشحالمم … خواهرتو که میشناسی همین امشب درستش میکنم .

رفتم داخل اتاقم و نشستم کنار لیانا….
یکم حرف زدیم راجب کلاس و درس و همه چی خیلی عجله داشتم راجب موضوع تیام حرف بزنم و سریع تر بهش بگم.
ولی اصلا حرفمون سمت عشق و عاشقی نمیرفت.
بعد از اینکه از صحبت کردن خسته شدیم
ساکت شدیم و
به اهنگ گوش دادیم.
اهنگش عاشقونه بود و
منم تصمیم گرفتم بپرسم.

_لیاااناا

لیانا: جانمم

_تو عاشق شدی؟

لیانا: اوممم چون خواهرمی
راستشو میگم اره…!

جا خوردم اخه چطور
به تیام بگم که
یکی دیگه رو دوست داره !!

_چرا به من نگفته بودی خب.

لیانا: چون نمیدونم اونم عاشقمه یا نه!

یکم امیدوار شدم…

_اسمششش؟؟

لیانا: نمیشههههه

_اسمشششششش؟؟؟

لیانا: نمیشههههه.

_لیانا جون من بگو اسمش چیه ..

لیانا: اه میدونی از قسم
بدم میادااا.. باش میگم…
(چشماشو بست و گفت)
تیام….!؛)
انقد خوشحالللل شدم
سریع رفتم به تیام خبر دادم
وقتی با تیام به اتاق من اومدیم فقط دلم میخواست بشینم بخندم…..

امیدوارم خوشتون بیاد✨
پارت هشتم:)

  • اشتراک گذاری
https://beautyvolve.ir/?p=11684
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.