| Tuesday 20 October 2020 | 17:08
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین برایم ترانه ای از عشق بخوان پارت 3

رمان آنلاین برایم ترانه ای از عشق بخوان پارت 3

_ بابا چیزی شده؟

_ نه بابا جان اتفاق خاصی نیافتاده

_ پس بیاین پایین؛ یاشار اومده می خوایم چایی بخوریم

_ باشه بابا برو اومدم

سری تکون دادمو از اتاقش اومدم بیرون. چرا حس می کردم چند وقته بابا آشفتست!؟

حتی امروز نکرد ازم سوال بپرسه که امروز چطور گذشت؟ چند وقتی هم بود دیگه از اون پدر خنده به لب خبری نبود تا یه جا می نشست به یک نقطه نا معلوم خیره میشد و می رفت تو فکر . خدا به خیر کنه! رفتم تو آشپز خونه چایی ریختم و کنارش بیسکوییت گذاشتم و بردم اتاق پذیرایی همه کنار هم بودند چایی خوردیم و حرف زدیم من رفتم اتاقم یکم درس بخوانم. نمی دونم ساعت چند بود که خسته از اتاق اومدم بیرون و رفتم اتاق سوگل یکم هم با اون مشغول شدم. توی خونه ی ما معمولا کمتر شما سرو میشد و فقط سوگل تمایل به خوردن شما داشت. بابا چربی خون داشت و فقط سالاد می خورد. منو یاشار هم معمولا گرسنه نمی شدیم. به ساعت نگاه کردم نه رو نشون می داد و این ساعت یعنی همه اعضای خانواده هر کاری هم که در حال انجامش بودند باید ول می کردند و به پذیرایی می رفتند و برای هم وقت می گذاشتند. من از این قانون خونه خیلی خوشم می اومد. پس دست سوگل رو گرفتم و با هم به طبقه پایین رفتیم. یاشار و بابا هم پایین بودند*

_ به به می بینم جمعتون جمعه گلتون کمه

از این حرف سوگل خندم گرفت. هیچ کس تو حرف زدن حریفش نبود*

_ موش موشک از صبح کجا بودی؟

_ موش موشک خودتی شتر. مگه تو از صبح سراغ منو گرفتی که بدونی کجام؟

_ اوه اوه ببخشید مادمازل

_ دخترم راست میگه دیگه روی همه یک اسمی گذاشتی

_ اوهو این باز خاله بازیش گل کرد!

_ ولی من آبجی بهارو مثل مادر خودم می دونم

یاشار قدری از این حرف سوگل احساساتی شد و سوگل رو به آغوش کشید. سوگل هیچ وقت نتونسته بود جایگاه مادرو تو زندگیش پیدا بکنه. می فهمید مادر کسی هست که از بچش مراقبت می کنه و من چون این کارو انجام میدادم گاهی اوقات بهم می گفت مامان تا حالا هم ازم نپرسیده بود مامانم کجاست؟. انگار من بودم که جاشو براش پر می کردم. خلاصه داشتیم با هم حرف میزدیم که دوباره بابا تو فکر بود. من باید می فهمیدم چی شده؟*

_ بابا چیزی شده؟

_ نه اتفاق خاصی نیافتاده

تا خواستم بیشتر اصرار کنم صدای اف اف اومد. با نارضایتی به سمت آیفون رفتم و گوشی رو برداشتم*

_ بله

_ آقای ملکی هستند؟

_ بله، چند لحظه……‌باباااا باتو کار دارند

بابا سری تکون داد کتشو از رخت آویز برداشت و رفت بیرون

  • اشتراک گذاری
https://beautyvolve.ir/?p=11694
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
  • Liu : مرسی کیوتم...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.