| Wednesday 21 October 2020 | 12:39
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان شیرین،مثل عشق پارت هفتم

رمان شیرین،مثل عشق پارت هفتم

رمان شیرین،مثل عشق پارت هفتم

لیا و احسان رو رسوندیم من رفتم جلو پیش تیام.

تیام: فندقم
_بلی

تیام: چته چرا تو خودتی.

بگم یا نگم خدا . ول کن نمیگم اگه یه چیز دیگه اومد بعد میگم‌

_چیزی نیست خستم خوابم میاد

تیام: باشش الان میریم خونه میخوابی ببینم حالت خوب میشه یا نه‌.
.
رفتیم داخل خونه همه خواب بودن
خب راحت میتونم بخوابم .

داخل اتاقم نشسته بودم .
دوساعت از اون لحظه ای که رسیده بودیم میگذره و من هنوز خوابم نبرده .
مامان اینا بیدار شدن .چون جمعست همشون خونن . فکر میکنن من خوابم و نمیان سراغم .
خودمم حوصله ندارم
گوشیمو برداشتم رفتم داخل اینستا یه چرخی زدم . چیز خاصی ندیدم
یه اهنگ گذاشتم و چشمام و بستم.
.
جوره وسط یه شب خوب شب با ستاره بارونم💫
پاییزه با اونی که هوای همه‌ رو دوباره داره بارونم💫
چه حالی‌ میده شب زنده داری زندگیه وارونه💫
همه شاد و سرحال و مست💫
یه شب خوب بی‌ کمو کسر💫
دور بر و یه نگاه کنی‌ میبینی💫
خوشی‌ تو چشایه همه هست💫
همچی‌ سر جاشه و نیست هیچ مشکلی‌ دم دست💫
خوشی‌‌های جورواجوره که می‌تونه غما رو بشوره💫
ما از اوناشیم که شبامونم مثل روز غرق نوره💫
خوشی‌‌های جورواجوره که می‌تونه غما رو بشوره💫

اهنگای انیتا رو خیلی دوست دارم عالین:))))

چند تا اهنگ دیگه هم گوش دادم و رفتم پایین.
با انرژی خیلی زیادی از پشت مامانمو بغل کردم .
_ سلام ریحان جونممم

مامان: سلام شیطون خونه…
.

_اااا… اقا کاوه چطوری، خوش گذشت بدون ما؟؟

بابا خواست حرف بزنه که تیام گفت:

+وا این چه سوالیه، خب پنجشنبه بود تنها بودن . بنظرت خوش نمیگذره؟؟؟
هممون خندیدیم و مامان سرخ شده بود😂
نشستم صبحانمو خوردم و بعدش میز رو کمک مامان جمع کردم‌.
بابا و تیام رفتن داخل پذیرایی تی وی میدیدن و درباره کار حرف میزدن.

منم موندم داخل اشپزخونه کمک مامان برای نهار

_مامانیی

مامان:جونم عزیزم

_میشه نهارو من عدس پلو درست کنم؟؟

مامان: اره . خیلیم خوبه منم میشینم سالاد درست میکنم.

دوتامون مشغول کار شدیم که مامان گفت:
تیارا تو ۲۴ سالته اره؟
_اره چطور؟

مامان: پسره معصومه خانم چند سالشه؟

_کی؟ابتین؟؟

مامان : اره اره چند سالشه؟
_همسن خودمه .

مامان:ااااا چه خوب

_چی چه خوب؟

مامان:هیچی هیچی

_حالا چرا اینارو پرسیدی؟

مامان : ای بابا ادم یه سوال نپرسه از تو… کنجکاو بودم خب..

_اهاا.

چه مامان مشکوکه .
اوو بیخیال

نهار اماده شده بود .
بابا و تیام رو صدا زدیم برای نهار
و با شوخی و خنده غذا رو خوردیم

بدجور تیام حرصم میداد
هی میگفت من از غذای این نمیخورم وگرنه باید برم بیمارستان. -_-

بعد از نهار کمک مامان سفره رو جمع کردم و ظرفارو شستم ‌.
بعدش رفتم داخل اتاقم که رمان بخونم .
گوشیم زنگ خورد . ناشناس بود
جواب دادم:
_الو
+……
_الووو الووو چرا حرف نمیزنی؟

+…
عصبی شدم و قطع کردم ولی بعدش یادم اومد ممکنه همونا باشن‌….
به ساعت نگاه کردم ساعت ۶ بود

نمیدونم چرا وقتی رمان میخونم انقد زود میگذره:))))
لباس پوشیدم و رفتم پایین .
مامان. بابااا
من برم تا پارک بعد میام .
بابا: باش عزیزم ولی اگه خلوت بود زیاد نمون.

_چشممم بابایی.

داخل پارک نشسته بودم و به درختا نگاه میکردم.
که گوشیم زنگ خورد ارام بود

_سلااام ارام خانم چه خبراا چه عجب به من زنگ زدی. یادت اومد یه رفیقی داری. باز چی شده.اهااا حتما کارت گیره پیشم.

ارام: وای دخترر بزار حرف بزنم.خبر خوب دارم براتتت بزار سریع بگم باید برم‌.

_بنال ببینم.

ارام: فردا کلاسامون برگزار نمیشن مثل اینکه استادا جلسه دارن.

_وایییییی خبر از این بهتر نبوددد مرسیییی.

ارام: خواهششش خدافظ
_بای بای.
خیلی خوشحال بودم.
خواستم بلند شم برم که یه دختر بچه رو دیدم که تنها نشسته و داره گریه میکنه.
رفتم کنارش
_ عزیزم چی شده چرا گریه میکنی؟
مامانت کجاست؟
+مامانم گمشده …
خندم گرفته بود
_اسمت چیه ؟

+هلیا

_چه اسم قشنگی عزیزم .
بیا بریم دنبال مامانت بگردیم.

هلیا:باش

_مامانت چی تنش بود؟

هلیا: لباس

_میدونم لباس عزیزم منظورم اینه چه رنگی بود،؟

هلیا:سرخ و سفید و ابی.
_وااا چرا شعر میخونی…
یهو صدای یه خانمی اومد :
هلیااا مامان بیا عزیزم
هلیا بدو بدو رفت سمت مامانش
حق داشت بدبخت . مامانش یه مانتو ابی با شال قرمز و شلوار سفید پوشیده بود ..
بعد از تشکر و خدافظی رفتم سمت خونه ‌.
شب زودتر خوابیدم چون صبح باید میرفتم سر کار .
بدجور دلم برا نیلا و رهام تنگ شده با اینکه فقط یبار دیدمشونااا عاشقشون شدم خیلی خوبننن.
صبح که رسیدم به شرکت.
نیلا تا منو دید پرید بغلم و گفت:
نیلا:واییی دختر کجا بودی دلم برات تنگ شده.
یکم بهش نگاه کردم اصلاا قیافش سرحال نبود برعکس روز اول

_نیلا خوبی؟

انگار همین کلمه کافی بود تا بزنه زیر گریه

_اااا نیلااا بیا بریم داخل اتاق کارت ببینم چته!!
نیلا: نه نه اونجا نه . تنها حرف بزنیم

_واا رهام که دیگه غریبه نیست

اینو که گفتم بیشتر گریه کرد

فهمیدم هرچی هست درباره رهامه.

_تو و رهام دعواتون شده ؟

نیلا: اره..

_چرا خب؟

نیلا همع چیزو برام تعریف کرد و متوجه شدم رهام بهش گفته که رابطمون رو تموم کنیم.
دلیلشم اینه که میگه من خیلی طول میکشه بتونم به سطح خانواده شما برسم و نمیخوام از خانوادم پولی بگیرم و دوست دار خودم زندگیمو بسازم…. و فکر نکنم تو زیاد بتونی منتظرم بمونی و مطمئنم خانوادت دلشون میخواد زودتر ازدواج کنی……

خیلی ناراحت شدم ولی به نیلا دل داری دادم و گفتم حتما درست میشه

بعد از یکم حرف زدن رفتم سر میز دور کارام .
پرونده هارو بلند کردم که یه برگه ازش افتاد پایین:
چرا کنجکاوی نمیکنی خانم کوچولو…ترسیدی یا همه چیزو شوخی گرفتی؟

خواستم برم دیگه به تیام نشونش بدم که یه نفر وارد شرکت شد

نگاه کردم ببینم کیه ..
اصلا فکر نمیکردم بیاد اینجا ولی خب دوست تیامه ممکنه بیاد.
سلام کرد و منم جوابشو دادم .
اصلا چیز دیگه ای نگفت سریع رفت سمت اتاق تیام و درو باز کرد وارد شد.
واااا این چرا اجازه ورود نگرفت.
بعدا باید از تیام اینم بپرسم .
دوباره حواسم رفت پیش اون نامه…
ای خدا.اخه این چیه چرا من هیچی متوجه نمیشم .

یاد شمارش افتادم
رفتم پیام دادم:

سلام‌. من شمارو نمیشناسم این نامه ها جریانشون چیه،؟ چه مشکلی با من دارید؟؟
منتظر جواب بودم ولی دیدم جواب نمیده خودمو مشغول کردم با پرونده ها.

تایم کاری تموم شده بود ولی هنوز تیام نیومده بود بیرون..

ااااا ارشام هم نیومده . خیلی وقت پیش بود رفت داخل بدون اجازهههه

اصلا این ارشامه اینجا چیکار داره؟

اینا چرا نمیان بیرون؟ نکنه همدیگرو کشتن:/
یکم بعد دوتاشون با خنده اومدن بیرون .

ارشام تا چشمش به من خورد یه لبخند قشنگی زد ولی من نگاهمو دادم به تیام و گفتم نمیریم؟؟

تیام : اخی فندقم خسته شد. برو تو ماشین تا بیام.
داشتم وسایلمو جمع میکردم
شنیدم تیام به ارشام گفت:
اوکی پس شب با شایلا بیا منتظرتونیم به احسان و لیانا هم میگیم.
رفتم سوار ماشین شدم چند دقیقه بعد تیام هم اومد..

پارت هفتم🌙😍💙

  • اشتراک گذاری
https://beautyvolve.ir/?p=11651
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.