| Thursday 22 October 2020 | 06:04
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان شیرین مثل عشق پارت دوم

رمان شیرین مثل عشق پارت دوم

ساعت ۱۰ صبح بود .گوشیم زنگ خورد لیانا بود.
_بنال عزیزم

+اول سلام بعد کلام

_باش بابا سلاااام بگو

+پاشو بیا دنبالمون بریم بیرون پوسیدیم تو خونه بابا اهههه.

_دنبالتون ؟؟مگه چند نفرید؟؟؟

+من و ارام جونممم

_بیشعووورااا چرا به من نگفتید بیام:((((((

+اووو دیگه گذشت الانم اگه نمیای خودمون میریم.

_نه نه میام اماده شید رسیدم زنگ میزنم

+اوکی کاری نداری؟

_از اولشم کاری نداشتم بای
+بای
……….
اماده شدم و به طرف خونه لیا اینا حرکت کردم بعد از حدود ۱۵ دقیقه رسیدم در خونشون و با یه تک بوق اعلام حضور کردم که لیانا و ارام مثل چی اومدن تو ماشین

ارام=واییی چقد دیر کردی

_نه که تو داشتی به علفات اب میدادی…کجا بریم؟؟

لیانا=کافه یا رستوران

_مهمون تو دیگه؟؟

+اره خسیس بروو.
کنار یه کافه پارک کردم و رفتیم داخل رو یه میز نشستیم.

یه پسری اومد سفارشارو بگیره

لیانا: بستنی میوه اییی
ارام: کافه گلاسه
من:شیک شکلات

بعد از چند مین سفارشامونو اورد و شروع به خوردن کردیم
بعد لیا حساب کرد و
سوار ماشین شدیم که بریم دور دور
وسط راه یهو لیانا گفت:راستیییی تیااااااارااا پسر عموت چی شد؟؟،؟
_ تموم شد
+واا چطوررر؟؟؟

جریانو براش تعریف کردم گفت ایول عجب خانواده ای.
شب شده بود.
بعد از کلی خوش گذروندن بچه هارو رسوندم خونه و خودمم گرفتم خوابیدم چون صبح کلاس داشتم.

با صدای الارم گوشیم بیدار شدم وبه طرف حموم رفتم و سریع خودمو گربه شور کردم.
یه مانتوی قهوه ای و شلوار کرم پوشیدم و مقنعه مشکیمو سر کردم رفتم پایین. وقت صبحانه خوردن نداشتم
سوار ماشین شدم و پیش به سوی دانشگاه
مثل همیشه اولین نفر لیانارو دیدم
رفتیم سر کلاس که استاد اومد و درس داد امروز فقط دوتا کلاس داشتم
بعد از کلاس اول با لیا رفتم یکم راه بریم که ابتین اومد جلوم

+سلام
_سلام بله؟
+ببخشید خانم تاجیک .یکاری باهاتون داشتم میشه بعد از کلاس دوم بمونید منتظرم باهم بریم؟؟

_اوکی
+ممنون .

رفتیم سمت کلاس چون ۵ مین دیگه کلاس بعدی شروع میشد
انقد خسته بودم اصلا به هیچی گوش ندادم فقط صدای خسته نباشید استاد رو شنیدم.
رفتم پیش ماشینم ایستادم تا بیاد که تیام رو دیدم
گفتم تو اینجا چیکار میکنی؟؟
+اول سلام
دوم این که باهات کار مهم داشتم
میخواستم قبل از اینکه ابتین بیاد از اینجا بریم
_اوکی اوکی بپر تو ماشین

+باش چته انقد عجله داری بریم

سوار شدیم و سریع حرکت کردم یکم تو راه بودیم که پرسیدم کجا بریم؟؟

+همینطور با ماشین دور بخوریم حرفامو بگم

_اوکی بگو دیگه

+تو چه روزایی دانشگاه داری؟

_شنبه،دوشنبه،چهارشنبه ساعت ۸ تا ۱۲

+اووممم خب خیلی خوبه .
_چرا؟چی شده؟

+من به کمکت نیاز دارم

_خب چع کمکی؟

+منشی لازم دارم …

پریدم وسط حرفش: از دوستا من کسی دنبال کار نی ولی خب میپرسم

+تو بزار من حرفمو کامل کنممم بعد بگو

_خب بگو

+من با دوستات کاری ندارم. منشی قبلیم یه مشکلی داشت میخوام یه مورد اعتماد باشه .

_خببب

+تو میتونی زمانی که دانشگاه نمیری بیای؟

_من؟؟؟
خواستم بر گردم سمتش و بگم اصلا که یهو یادم اومد اگه تیام نبود من باید با باربد ازدواج میکردم .
پس باید یه جوری جبران کنم .
چند وقت هم که گذشت یه منشی دیگه میگیره با صداش از فکر در اومدم

+میای؟

_اره اوکی

+وای دمت گرم فکر نمیکردم قبول کنی‌
مرسی زندگی داداش♡

رسیدیم خونه و جریان رو به مامان باباهم گفتیم.

نهارو خوردم و رفتم داخل اتاقم که یکم درس بخونم .

ساعت ۷ عصر بود انقد خسته بودم خوابم برد
+پاشو تیارا ..بلند شووو دختر چقد میخوابی تو اخه دیر شدا‌…

این دیگه کیه کله ی صبحی؟؟؟؟….

انگار فکرمو بلند گفتم چون یارو با یه صدای مسخره ای که میخواست دخترونش کنه گفت :
تیام هستم از اشناییتون خوشبختم و شمااا؟؟
منو نمیشناسی ورپریده پاشو تا این اب یخو نریختم روت

وایی یا خدا تیام خیلی زیاد اینکارو انجام داده تا الان
سریع فرار کردم و رفتم از اتاق بیرون
دیدم داره دنبالم میاد از نرده پله ها سر خوردم و رفتم پایین
رفتم پشت سر مامان

که تیام گفت: برو اماده شو دیرمون شد کاریت ندارم بدووو شیطون.

واییی قرار بود بریم شرکت سریع رفتم اماده شدم
یه تیپ مشکی زدم و یه رژ کالباسی و ریمل رفتم پایین
خب بریم
سوار ماشین شدیم و پیش به سوی یه جای جدید..
همینکه وارد شرکت شدیم
چند نفر اومدن برای سلام کردن و تیام به همون چند نفر معرفیم کرد.
نزدیک اتاق کار خودش یه میز بود که مال من بود

نشستم رو صندلی یه نیم ساعت بیکار بودم که تیام چند تا پرونده داد که تا فردا تایپ کنم.
داشتم تایپ میکردم که یه دختر و پسر از اتاق کارشون اومدن بیرون
اینارو ندیده بودم
سلام کردم و اونا هم با مهربونی جوابمو دادن و اومدن جلو
دختره:سلااااام اسمت چیه عزیزمم
_تیارا و شما دوتا اسمتون چیه؟:)
+من نیلا
-منم رهام هستم
_خوشحالم باهاتون اشنا شدم
نیلا:چه نسبتی با رییس داری شیطون؟

_خواهرشم

خندید و گفت عههه منو بگو داشتم ارایشگاه انتخاب میکردم واسه عروسی.
یکم حرف زدیم که گفتن میرن به کاراشون برسن

جوری که فهمیدم اینا همدیگروو دوست دارن و قراره رهام چند وقت دیگه بره خواستگاریش
خیلی اخلاقشون خوبه . و بهم میان.
ساعت ۷ شد و کارام یکمش مونده بود
کیفمو برداشتم رفتم پایین منتظر تیام.
رسیدیم خونه و من انقد خسته بودم بعد از شام رفتم که بخوابم.

خواستم بخوابم که گوشیم زنگ خورد…..
ابتین بود

_الو بله؟

+سلام خوبی

_سلام مرسی تو خوبی ؟کاری داشتی؟

+چرا رفتی؟مگه قرار نبود حرف بزنیم .

_ببخشید یهویی شد مجبور شدم

+باش .فردا میتونی؟

_اره بعد از کلاس منتظرتم
+اوکی خدانگهدارت
_خدافظ.
.
.
صبح با صدای جیغ جیغوی لیانا از خواب بیدار شدم.
دهه… یه امروزو میخواستم کلاسارو بپیچونم نرماااا….
این خانم اومده من بدبختو با خودش ببره.
چشمامو باز کردم و روی تخت نشستم و کلافه گفتم:

_اه..لیا من حوصله دانشگاه ندارم بیخیال شو.
+یعنی چی حوصله دانشگاه ندارییی؟؟؟؟!
_یعنی اینکه حسش نیست بیخیاللل دیگهههه.
+امروز با جعفری کلاس داریمااا!
_خب داشته باشیم به من چه!
+خب داشته باشیم؟؟؟….تو میفهمی چی میگی اح.مق؟
دلت میخواد سرمون رو برره بزاره رو سینمون؟
پتو رو کشیدم روی سرمو و گفتم:اون هیچ کاااری نمیتونه بکنهه.
و چشمامو بستم.
_تیاراااا اذیت نکن دیگه پاشوو.
+اهه ول کن دیگه دیروز خیلی خسته شدم بزار استراحت کنم

_چه غلطی کردی که خسته شدی،؟؟؟

با شیطنت گفتم:
داشتم با اقامـــون اس بازی میکـــردم.
خندید و سمتم اومد : پاشو دیگه خر خودتی خدا پس کله هیشکی نمیزنه بیاد بشه اقای تووووو!!
چشمامو باز کردم و گفتم دلشممم بخواددد دختر به این خوبیییی.

+تو از خودت تعریف نکنی کی تعریف کنههه؟؟
خندیدم که گفت: پاشو ببینم میدونی ساعت چنده ؟؟ 7:45 پاشو بریم که امروز دخلمون اومده
یه مانتوی قهوه ای پوشیدم با یه شلوار جین قهوه ای سوخته مقنعه کرم رنگمم سرم کردم و به لیانا گفتم بریم؟
+بریم که خیلی دیر شد
با هم از اتاق خارج شدیم و رفتیم پایین
مامانم و بابامو تیام در حال صبحانه خوردن بودن
مامان تا مارو دید گفت بیاین یه چیزی بخورین بعد برید
+نه خاله خیلی دیرمون شده.

تیام در حالی که داشت چاییشو میخورد گفت :
تیارا بیام دنبالت یا با لیانا میای؟
_نه با لیا میام….
مامان چشم غره توپی بهم رفت و گفت: لیا چیه دختر . لیانا اسم به این قشنگی:)
رو به مامان گفتم :مامان بیخی اول صبحی غلط تلفظی نگیر تروخدا
و بعد از گفتن این حرف سریع از خونه خارج شدم تا مامان مهلت جیغ و داد کردن پیدا نکنه .
وقتی رسیدیم دانشگاه یه ربع از کلاس گذشته بود‌.
سمت در کلاس رفتم و در زدم و با اجازه جعفری وارد شدیم ….
لیانا هم با ترس و استرس پشت سرم بود
استاد گفت میدونید ساعت چنده خانما؟؟؟
با پرروییی ساعتم رو نگاه کردم و گفتم :
بله استاد….. ۸ و ۱۶ دقیقه.
کلاس یهو رفت هوا و استاد با عصبانیت گفت دیر اومده زبونشم درازه….
انگار یادش رفته خودش سه جلسه نیم ساعت تاخیر داشته
نمیتواستم جواب بدم اما با لحن صحبتش از کوره در رفتم”
میبینین دانشجوهای اینجوری فقط بلدن مسخره بازی در بیارن ..
رو کردم به استاد و گفتم :اقای جعفری مثل اینکه یادتون رفته تاخیر های خودتون و فکر کنم نیم ساعت خیلی بیشتر از ۱۶ دقیقست .
+من برای تاخیرم دلیل داشتم.
_منم برای تاخیرم دلیل داشتم.

دیگه حوصله ادامه بحث نداشت پس گفت:

دیگه حوصله بحث نداشت پس گفت:
خانما میتونید بشینید
و روبه من کردو گفت اما شما خانم رستگار اخر ترم از من انتظار نمره نداشته باشین‌.

پوزخندی زدم و گفتم : از اولشم از شما انتظاری نمیرفت.
کلاس ترکید.
رفتیم نشستیم و جعفری هم بقیه درس رو داد .
سرم خیلی درد میکرد سرمو گذاشتم رو میز هرچی فحش بلد بودم تو دلم باره لیانا کردم . اخه احمق منو بیدار نمیکردی خببب.
بعد از تموم شدن کلاس و رفتن جعفری همونطور نشسته بودم سر جام خیلی خسته بودم که لیانا اومد دستمو کشید از کلاس بریم بیرون منم هیچ مقاومتی نکردم و دنبالش رفتم
_لیانا همش تقصیر توعه….اگه منو نمیاوردی الان من با حعفری دعوام نمیشد.
چیزی نگفت فهمید من حوصله ندارم فعلا‌.
حوصله خوردن چیزی هم نداشتم یکم راه رفتم تا کلاس دومم شروع شه و بعد از اون رفتم بیرون منتظر ابتین.

ابتین رو از درور دیدم و صداش زدم . اقای نیک خواه.
+اا سلام خوبی بریم؟

_سلام ممنون اره بریم.

سوار ماشین اون شدیم و رفتیم سمت یه کافه .

پایان پارت دوم✨

  • اشتراک گذاری
https://beautyvolve.ir/?p=11588
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.