| Saturday 28 November 2020 | 10:15
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان شیرین،مثل عشق پارت پنجم

رمان شیرین،مثل عشق پارت پنجم

خواستم از اتاق بزنم بیرون که گفت:
وایسا من هنوز حرفمو کامل نکردم
من رییسم تو که رییس نیستی .فردا میری سر کار.

چنانن جدی گفته بود
چند ثانیه با تعجب
بهش خیره شدم
که یهو با یه صدای
بلند زد زیر خنده.
_مرضض… فک کردم جدی گفتی اههه .
صبح با صدای تیام از خواب پریدم که اماده ایستاده بود دم در اتاقمو میگفت بدوو دیر شد
ساعت ۷ و نیمه
تا اینو گفت پریدم داخل دستشویی و بعد از انجام عملیات ها
سریع رفتم لباس پوشیدم یه ارایش خیلی کم کردم .
خداروشکر وسایلم اماده بود
از پله ها رفتم پایین که مامان دوتا لقمه داد بهم گفت توراه بخورین
.
سوار ماشین شدم که تیام گفت:
به به سلااام چه عجب دلت خواست تشریف بیاری.

_تیام بیخیال خوابم میاد.

تیام: تروخدا نخواب تا اونجا حوصلم سر میره.

_نترس الان لیانا و احسان میان.

تیام: اهااا ایول .
یکم موندیم که اونا هم اومدن خونشون نزدیکه بخاطر همین پیاده اومدن ..
من رفتم عقب پیش لیا که بگیریم بخوابیم .
اون دوتا هم حرف میزدن‌.

.
فقط نیم ساعت خوابیدیم که اونا بیدارمون کردن .گفتن بیاین یکم حرف بزنیم .
_خو چی بگیم اههه بزارین بخوابیم.

احسان: بسه خوابالو ها..
تیام: راستی احسان بهت گفته بودم اون ویلاعه جن داره؟

با این حرفش لیانا جیغ خفیفی کشید:

لیانا: وایی نه..تروخدا حرف از جن و ارواح و این چیزا نزنید.

احسان خنده ای کرد و برگشت :
احسان : تا داداشتو داری غم نداری خودم مواظبتم..

تیام خندید و گفت:
یکی باید مواظب خودت باشه😂

احسان: باشه تیام خان جواب این حرفتو بعدا میدم .. الان بگو ببینم فیلم ترسناکارو اوردی یا نه؟؟

تیام،،: بلهههه .. مگه میشه نیارم .. به بچه ها هم گفتم بیارن ‌… بین همشدن یدونه خوبشو انتخاب کنیم ببینیم.

خندیدم: احساس میکنم شما پسرا قصد دارید امشب مارو سکته بدیدا.

احسان: خنده تیارا نشون میده خیلی مشتاقه این فیلمو ببینه ها…

_ساکت شو جای خنده من حرف نزن بچه پررو.

احسان: اوه ببخشید بانو .

تمام مسیر با شوخی و خنده طی شد تا به ویلا رسیدیم بقیه هم رسیده بودن
وقتی به اونجا رسیدیم پسرا با لبخند به ویلا نگا میکردن اما دخترا با ترس به ویلا که داخل سیاهی شب فرو رفته بود نگاه میکردن.
پسرا خندیدن و گفتن: وایی خدا اینا چقد میترسن.

یکی از دخترا: نخیر اصلا نمیترسیم نگران شماییم.

احسان: سلااام عرض میشه دوستان

همه سلام کردن و رفتیم داخل.
وقتی همه لباس عوض کردیم
نشستیم دور هم تا ببینیم چه کنیم.

که یهو کوروش(یکی از پسرا ) گفت:
بچه ها میدونستید اینجا جن داره؟؟

شیوا خنده ای کرد و گفت:
هاها ترسیدیم .. جن وجود نداره‌.

کوروش: دیگه من گفتم که بدونید

مهدی: اصلا حالا که وجود نداره . یه فیلم ترسناک ببینیم . چطوره؟

پسرا موافقت کردن دخترا هم محبور شدن با ترس قبول کنن …

نیم ساعت از فیلم گذشته بود داشت میرفت جای ترسناکش .
پسره وارد یه اتاق تاریک و خالی شد داشت حساس میشد و معلوم بود هر لحظه جن میاد تو صورتش ما با ترس نگاه میکردیم که یهو احسان گفت پخخخ
هممون جیغ میزدیم و فرار میکردیم .
که احسان فیلم رو قطع کرد و چراغ رو روشن کرد و فقط میخندید
ما که هنوز تو شوک بودیم از جامون تکون نخوردیم
واقعا صحنه باحالی بودی
یکی از پسرا رفته بود بغل تیام نا دخترا رو میز نهار خوری بودیم
چند تا ز پسرا رو مبلا بودن
یکیشونم تو حیاط بود الان برگشته بود داخل ..
تا فهمیدیم جی شد اولش کلی خندیدیم
بعدش هممون جیغ زنوون حمله کردیم به احسان…
بعد از کلی شوخی و خنده رفتیم که شام بخوریم.
با دخترا رفتیم داخل اشپزخونه و شروع کردیم به چیدن میز
تنها چیزی که پیدا میشد اینجا سوسیس و کالباس بود و ماکارونی
که ماکارونی برای فردا نهار بود.
همه یجوری سوسیس و کالباس میخوردیم انگار غذای شاهانه جلومونه….
بعد از شام انقد خسته بودیم رفتیم بخوابیم که واسه نهار فردا بریم جنگل…..

.

ساعت ۱۰ صبح بود از خواب بیدار شدم .
همه سر میز بودن داشتن صبحانه میخوردن.

_مرسی که منم صدا زدین. واقعااا مرسی

احسان با خنده،:

مگه تو هم غذا میخوری؟فک کردم فقط ادما غذا میخورن.

_اره من از فرشته هاییم که غذا میخورن بعدش زبونمو واسش در اوردم و نشستم بین تیام و ابتین .
ابتین کنار گوشم گفت :
اجی من چی میخوره

وا چه زود شروع کرد به اجی اجی کردن . خندم گرفته بود ولی گفتم:.
همینا که جلومن کافیه اگه چیزی خواستم میگم

ابتین:اوکی:)
بعد از صبحانه و جمع کردن میز
با دخترا رفتیم داخل اشپزخونه تا ماکارونی درست کنیم .ولی من لیانا رو کشیدم کنار و گفتم ما سالادو اماده میکنیم .
پسرا داخل پذیرایی داشتن فوتبال میدیدن و یهو داد میزدن.

هوووف بلاخره چند دقیقه ساکت شدن
همه با ارامش در حال انجام کار بودیم که یهو یکی از پسرا بلنددد داد زد گلللللللل.

هممون از ترس جیغ زدیم و وسایلی که دستمون بود رو پرت کردیم رو زمین
اونا با صدای جیغمون به اشپزخونه نگاه کردن و با دیدن ما تو اون حالت پکیده بودن از خنده.

ایییش………
.
.
رفتیم اماده شدیم و زدیم بیرون
خداروشکررر ویلا به جنگل نزدیک بود و سریع رسیدیم.
یجای خیلی خوب پیدا کردیم‌.
وسایلو که گذاشتیم
بچه ها گفتن بیاین وسطی بازی کنیم
…..
اینم از پارت پنجم💚

  • اشتراک گذاری
https://beautyvolve.ir/?p=11612
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • kimiya : عالیه😍😍...
  • مدیر سایت : چرا عزیز ؟دلیل خاصی داره ؟...
  • ایدا : یعنی از این چرت تر نمیشد...
  • مدیر سایت : سلامک عزیز هفته ای یک پارت قرار میگیره...
  • Aida : سلام خسته نباشید رمان خیلی عالی بود پارت های بعدیش رو میزارید ؟...
  • Samaneh najafi : مرسی مهربونم😍😍😍...
  • elnazz : مرصی ممنون😍🌷...
  • نازنین : رمان خیلی خوبی بود واقعا پر از صحنه های غمگین عاشقانه🥺...
  • مدیر سایت : ممنون عزیز بابت نظر زیباتون...
  • مدیر سایت : سلام عزیز اسم نویسنده ها زیر رمان خورده...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.