سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان حامی نویسندگان عزیز و خواننده های محترم کلی رمان جذاب زیبا از نویسنده های جوان با ابدیت روزانه …
برنامه ی اندروید سایت

اپلیکیشن

دوستان عزیز اپلیکیشن اندروید  مارو دانلود کنید و  به راحتی رمان های مارو مطالعه کنید .

اینستاگرام ما

اینستاگراک ما

تلگرام ما

کانال تلگرام سرزمین رمان انلاین

رمان آنلاین دلباخته ی یک رویا (پارت 1)

رمان آنلاین دلباخته ی یک رویا (پارت 1)

“اشتباهات من هیچوقت تمومی نداشت. اولین اشتباهم اعتماد به اسمی بود که پیش روم گذاشتی. نقشه هات رو نادیده گرفتم و درگیر بازی کثیفت شدم. حالا من هم یکی شدم مثل تو. کاش هیچوقت دربارت کنجکاو نمیشدم و توی دامی نمی افتادم که سال ها پیش برام پهن کردی. درست از وقتی که پامو توی این دنیای بی رحم گذاشتم. باید زودتر میفهمیدم که تو هم یکی هستی مثل تموم اون آدمهایی که باهاشون تموم عمر میجنگیدی”

“فصل اول: رویای کودکی”

” دایانا”:

صداهای مختلف توی سرم میپیچید.

《مسافرین محترم…》

صدای صحبت های مسافرهای توی سالن انتظار…

به سختی جرات میکردم از جام تکون بخورم. قدمی به جلو برداشتم که دوباره همون دختر بچه ی موطلایی با موهای لخت و کوتاه، از جلوم رد شد. دوید و کنار پسربچه نشست. جلوتر رفتم. چرا دختر کوچولو گریه میکنه؟

رفتم جلو که موهاش رو نوازش کنم.

نگاه ترسیده ی دخترک روی خانم قد بلند و سیاه پوشی بود که تازه رسیده بود. عینک آفتابی مشکیش رو برداشت و رو به پسر گفت 《پاشو دنیل. پاریس منتظرمونه》

《خاله》

《من خاله ی تو نیستم. دیگه هم نمیخوام که ببینمت. مامانت منتظرته. پسرمو ول کن و برو》

چشمهامو باز کردم که نور خورشید مستقیم خورد تو چشمم. صدام بلند شد

《جولیانااا. چقدر بگم به پرده ی اتاقم دست نزن》

با چشمهای بسته رفتم دستشویی. سر درد و سر درد. کی میخواد بفهمه من مثل اون نیستم؟

بعد از دستشویی، دست و صورتم رو شستم، ربدوشامبر صورتی و کوتاهم رو روی لباس خوابم پوشیدم و رفتم طبقه ی پایین. همه دور میز صبحونه جمع شده بودن. حتی ادوارد هم بود

دویدم و قبل از رسیدن جولیانا رو صندلی کنار ادوارد نشستم

《صبح بخیر کوچولو》

روی موهام رو بوسید. با دیدن چشمهای پف کرده ام گفت 《دیگه واقعا باید ببرمت پیش روانشناس. همش تو خواب گریه میکنی عشق من》

سرم رو گذاشتم روی شونش و چشمم رو بستم. چه کار سختی بود تقسیم کردن داداشت با دوست دخترش. با اومدن لیزا دوست دختر ادوارد دوباره از حسادتم به این دختر مهربون خندم گرفت.

سلامی کرد و رفت توی اتاق ادوارد. ادوارد ساندویچم رو داد بهم

《من برم ببینم لیزا چرا اومده》

《واقعا نمیای اسب سواری؟》

صدای بلندش که نشونه ی دور شدنش از آشپزخونه بود رو شنیدم 《میدونی که الن ول کن ما نیست. بازم باید برم اداره》

الن. الن. چند بار این فامیلی رو توی ذهنم تکرار کردم و با هربار تکرارش ضربان قلبم تند تر شد.

برایان الن. اینطوری بهتره. پسر مرموز قصه ی من، کی میشه که ببینمت

برگشتم توی اتاقم و لباس اسب سواریم رو گذاشتم توی کیف، لباس خوابم رو با پیراهن کوتاه سفیدی عوض کردم و رفتم بیرون

جولیانا باز هم بدقولی کرده بود و رفته بود دنبال کارهاش. بابا و مامان تو ماشین منتظرم بودن. سوار شدم که قبل از بستن در بابا با سرعت راه افتاد. عجیب تر از امروز نداشتیم.

ماشین رو توی حیاط ویلا نگه داشت. از ماشین پیاده شدم و رفتم داخل ویلا

ویلای خاله. همون خاله ای که هممون رو ول کرد و رفت. توی بالکن اتاقم ایستادم

از اون روزها فقط کابوس دارم و چندتا عکس که کنار دنیل هستم و یک دستبند چرم با حرف “د”. میگن وقتی بچه بودیم برای هردو خریدن که وقتی بزرگتر شدیم همدیگه رو فراموش نکنیم

با صدای آناستازیا چرخیدم

《خانم. اسبتون آمادست》

《ممنون. مرسی که اومدی باهامون》

سری تکون داد و رفت. لباسم رو با بلوز آبی روشن، شلوار مخصوص کرم و چکمه های اسب سواری کرم رنگم عوض کردم. خیلی کم پیش میومد که بتونم بیام پیش اسبم

پله هارو دوتا یکی رفتم پایین و از خونه زدم بیرون. دوتایی نشسته بودن و چای میخوردن

اینم از روز تعطیل ما

اسب سفیدم رو دیدم که افسارش دست آناستازیا بود و داشتن میومدن سمتم

آروم نازش کردم

《سلام خوشگله. دلم برات تنگ شده بود. امروز همش باهمیم》

سوارش شدم و دوباره من بودم و ماریا و جاهایی که باید از این باغ کشف میکردیم

نزدیک های عصر بود و گرسنم شده بود. داشتیم نزدیک ویلا میشدیم که نگاهم خیره ی پسر جوانی شد که داشت نزدیک پله میشد. تاختم سمتش

از صدای پای ماریا چرخید

《هی کجا داری میری برای خودت؟ اینجا ملک شخصیه》

《میدونم ملک شخصیه. شما اینجا چیکار میکنی؟》

از ماریا پریدم پایین و رفتم سمتش. چند قدم رفت عقب

《اینجا ویلای خاله ی منه》

《نه نه اشتباه نکن این ملک مادر منه》

یک قدم دیگه بهش نزدیک شدم

《لهجه داری. اهل کجایی؟》

《من… من از طریق خونی انگلیسی ام ولی فرانسه زندگی میکنم》

سری تکون دادم و آناستازیا رو صدا زدم و اسبم رو سپردم بهش

راه افتادم سمت در ویلا

اون غریبه هم دنبالم میومد. دستم رو گذاشتم روی در و چرخیدم سمتش که خوردیم به هم. فاصلمون یک نفس بود

《من فقط اومدم اینجا که پیش خانواده ی مادریم باشم. تنها چیزی که دارم هم این ویلاست پس لطفا برو خونه ی خودتون.》

پوزخندی به چشمهاش که داشت خمار میشد زدم و جواب دادم 《تو هنوز غریبه ای. بذار نسبتت باهام روشن شه بعد بیا داخل. با…》

هنوز حرفم تموم نشده بود که شروع کرد به بوسیدنم. دستم از دور دستگیره ی در شل شد که یهو در از داخل باز شد و صدای جیغ مامان اومد

《دایانا دیگه شورشو درآوردی》

پسره رو هل دادم عقب و برای اینکه کم نیاورده باشم کشیده ای زدم زیر گوشش

《دیگا هیچوقت سعی نکن منو ببوسی》

برگشتم سمت مامان 《این آقا میگه ی پسر صاحب اینجاست. نمیخوام نسبتمون رو یادآور بشم》

بعدهم مامان رو هل دادم کنار و رفتم داخل

لعنتی چقدر سریع عمل کرد من فقط خواستم یکم اذیتش کنم

احساس سردرگمی داشتم. این پسر دقیقا همونی بود که صبح از نبودنش کابوس میدیدم. حالا اومده و بودنشم یک کابوسه

برگشتم توی اتاقم

《آناستازیا. آناستازیا کجایی؟》

هر زنگی که توی اتاق بود به صدا درآوردم. نمیدونستم چرا دارم اسم اون بیچاره رو فریاد میزنم

در اتاق باز شد و آنا از هول پرت شد تو اتاق. سریع ایستاد 《بله خانم》

اشکهام راهشون رو پیدا کردن.

《میخوام برم. زنگ بزن تاکسی بیاد》

《ماشین پدرتون…》

《مگه نشنیدی چی گفتم؟ کاری که گفتمو انجام بده》

دلیل صدای بلندم رو خودمم نمیفهمیدم. اون دستبند مسخره رو از دستم درآوردم. دوست نداشتم لحظه ی بوسیده شدنم رو یادآوری کنم. نمیدونم چرا اینقدر از این پسر ترسیده بودم

در کمد رو باز کردم و نگاهی به پیراهن هایی که آویزون بود انداختم. پیراهن کوتاه و سفیدم رو پوشیدم. موهام رو باز کردم و دستی بینشون کشیدم. رژ قرمزی زدم و بعد از پوشیدن کفش پاشنه بلند صدفی و برداشتن کیفش از اون ویلای نحس زدم بیرون.

در تاکسی رو باز کردم و خواستم سوار بشم که دستم رو پشت کشیده شد 《دایانا کجا میری؟》

سر قبر اون مامانت که خاله ی منه

《به تو چه که کجا میرم. ول کن دستمو》

《ولی پدرت گفت میخوای لندن رو بهم نشون بدی》

دوباره داشت نزدیکم میشد. تو گوشش زمزمه کردم 《بابام غلط کرد با تو. دفعه ی دیگه ای که میخوای یه دختر رو ببوسی مطمئن شو که تنهاست. چون اگه دوست پسرم بفهمه خیلی برات بد میشه》

این رو در حالی گفتم که نفس های لعنتیش داشت شونه امو قلقلک میداد. هلش دادم عقب و سوار ماشین شدم و در رو بستم.

《خانم کجا برم؟》

کجا میخواستم برم؟ کجا باید برم؟

《برو یه کلابی جایی. من جایی رو نمیشناسم》

《خب من یه کلوپ بزرگ میشناسم ولی خیلی گرونه》

《هزینه ها مهم نیست. برو》

چشمم رو بستم. کلوپ از کجا اومد دیگه؟ از دیوونگی خودم خندم گرفت. تازه پسره ی پررو رو با عصبانیت دوست پسر نداشتم هم تهدید میکنم.

تلفنم زنگ خورد. جواب دادم 《بله مامان》

صدای جیغش پیچید توی تلفن《کجا گذاشتی رفتی؟》

《فکر اینکه سر خواهرزادتو گرم کنم رو از سرت بیرون کن. من و اون دیگه هیچوقت کنار هم قرار نمیگیریم》

صدای مامان آروم شد 《تو از کی دوست پسر داری که من خبر ندارم؟》

《مگه تو باید از زندگی شخصی من با خبر باشی؟ الانم باید برم. برای یک روز هم که شده دست از سرم بردار》

قطع کردم و گوشیمو انداختم تو کیفم

با ایستادن ماشین سرم رو بلند کردم و نگاهم روی ساختمون بزرگ کنارم خیره موند. من چرا تاحالا اینجا نیومدم؟

کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم.

سخت بود ولی تونستم وارد شم. مستقیم رفتم سراغ بار و سفارش دادم.

یکی، دوتا… نمیدونم ساعت چند بود و چند وقت بود که اینجا بودم. حتی نمیدونم چندتا شات خورده بودم. فقط نگاهم چشمهای آبی و دلفریبش رو میدید. صداها گنگ بود. تو گوشم گفت 《باز که زیاده روی کردی. من حساب کردم میرسونمت خونه》

نمیتونستم بلند شم. بلند شدم ولی… خب تعادل نداشته باشی پرت میشی دیگه… افتادم توی آغوش گرم و خوش‌بوش. دستش رو انداخت زیر زانوم و بلندم کرد. اولین باری نبود که اینجوری بغلم میکرد و من رو تا ماشینش میبرد. ولی اولین بار بود که به هوش بودم. لعنتی کاش حداقل هوشیار تر بودم تا صورتش رو تشخیص میدادم

با سردرد شدیدی چشمم رو باز کردم. ادوارد رو تختم کنارم دراز کشیده بود. سریع نشستم

《سلام》

《صبحت بخیر》

نگاهم به خودم افتاد. پیراهن مردونه ی مشکی تنم بود. آب دهنم رو با ترس قورت دادم. مطمئنم آخرین بار این لباس تنم نبود

《ادوارد. تو اینجا چیکار میکنی؟》

《دستور رئیسه. باید تا وقتی زیبای خفته از خواب نازشون بیدار میشدن و مطمئن میشدم حالشون خوبه بالا سرت کشیک میدادم》

از لحن عصبیش و کلمه ی “رئیس” فهمیدم که خواب نبوده و اون چشمهای خیره کننده مال الن بوده. ولی اون چطوری پیدام کرد. چرا یبارم که شده نمیذاره توی دردسر بیفتم؟

《این لباس؟》

《وقتی رسیدید این تنت بود. مال برایانه》

دیگه داشت عصبانیم میکرد. پس چرا مثل آدم جواب منو نمیده؟ صدام بالا رفت

《آخه اون لعنتی چطوری منو پیدا کرده؟》

《من چه میدونم؟ فرشته ی نجات توه》

《جواب منو درست بده. اون لعنتی چطوری پیدام کرده. این بار دیگه کسی زنگ نزده بود. این بار کسی تهدیدش نکرده بود. بگو چطوری پیدام کرد》

《خب تقصیر خودته که میری تو پاتوق رئیس من. در ضمن من برادر بزرگترتم با من درست صحبت کن》

شروع کردم باز کردن دکمه های لباس. بیشعور لباسمم عوض کرده. با صدای ادوارد سرمو بلند کردم

《هی هی تو که نمیخوای لباستو جلوی من دربیاری؟》

اطرافم رو نگاه کردم، اسپری مو رو برداشتم و پرت کردم سمتش

《پس از اتاق من گمشو بیرون و به اون رئیس پرروت هم مثل همیشه گزارش بده》

با خنده اسپری رو گرفت و گذاشت رو میزتوالت و رفت بیرون

لباس رو گذاشتم رو تخت کنارم. لعنتی آخه چرا لباسمو عوض کرده؟ کاش حداقل قبول میکرد که یک بار باهام صحبت کنه. لباس رو بغل کردم و دوباره خوابیدم. بوی خوب میداد. همون بویی که هربار بلایی سرم میومد حسش میکردم، همون عطر همیشگی

“پاتریشیا الن” :

سال جدید شروع شد. بعضی ها خوشحال بودن و بعضی ها نه. ولی امسال برای من خیلی خاص بود. سالی که ممکنه هر اتفاقی بیفته. در کمدم رو باز کردم و وسایلم رو چیدم توش. دفتر و جامدادیم رو برداشتم و رفتم سر کلاس. معلم قبل از ما ایستاده بود و اسمش رو هم پای تخته نوشته بود. شروع کرد از ریاضی و دنیای ریاضیات صحبت کردن. من هم مشغول مرتب کردن میزم بودم که دیدم حرف نمیزنه. سرم رو که آوردم بالا دیدم همه به من زل زدن. نگاهم رو کشیدم تا آقای اسمیت. دست به سینه تکیه داده بود به تخته و زل زده بود بهم

《اتفاقی افتاده؟》

《نه فقط خوشحال میشم وقتی من هستم حواستون به من و کلاس باشه》

ابروهام پرید بالا. این دیگه چه وضعشه. دستم رو تکیه دادم به زیر چونم

《خب من حواسم با شماست شروع کنید》

سرش رو تکون داد و دوباره شروع به حرف زدن کرد. مرتیکه ی پررو

کلاس های خسته کننده ی اون روز تموم شد. از مدرسه زدم بیرون که ماشین برایان رو دیدم. دویدم و سوارش شدم

《سلام. اینجا چیکار میکنی؟ خودت پدر منو درآوردی که کسی نفهمه داداشمی بعد میای دنبالم؟》

با اون چشمهای آبی دلرباش نگاهم کرد و گفت 《کلاس گیتار ثبت نامت کردم》

《جدی میگی؟ حالا کجا هست؟》

《تازه تاسیسه. کلاس خانم ویلیامز》

《شوخیت گرفته؟ من کلاسهای اون دختره ی پررو نمیرم》

《درباره ی دایانا درست صحبت کن》

《نمیخوام. تو چی توی اون دختره میبینی که من نمیبینم؟ اصن واسه ی چی هی جونتو بخاطرش به خطر میندازی؟》

《به تو ربطی نداره. عشقمه از جون براش میذارم. مگه سه سال مخ منو نخوردی که منو بذار کلاس گیتار. بیا اینم کلاس گیتار برو دیگه》

《از ام (امیلی) شنیدم خیلی راجع بهت سوال میپرسه》

《خب بذار بپرسه. ما عکس سلفی داریم؟》

《نه》

《ویدیو ی خانوادگی؟》

《نه》

《عکس کریسمس یا هر مهمونی ای که دور هم باشیم؟》

《نه تو هیچ وقت نمیای عکس بگیریم》

《پس چیزی برای پنهان کردن نیست. تو فقط خودت باش. نیازی نیست بخاطر پیچوندن یه دختربچه خودتو اذیت کنی》

《دختر بچه؟》

《آره اون فقط یه بچه ی بیست سالس که روی من کراش داره》

خندم گرفت. پس من چیم؟ آره خب برایان تقریبا پدرمه. بعد از اون تصادف اون همه کس من شد و من هم همه ی خانواده ی اون.

جلوی یه آموزشگاه کوچیک نگه داشت

《میتونی بری》

《الان؟ یکم زود نیست؟》

《نه خیلی هم دیره. فقط اگه یروزی منو اون اطراف دیدی ما همو نمیشناسیم》

《باز چه نقشه ای توی سرته؟》

عینک آفتابیش رو زد و چشمهای آبی خوشگلش پشت اون شیشه ی آینه ای مخفی شد. نگاهم کرد و گفت 《من همیشه تو ماموریتم خانم کوچولو》

لپم رو کشید و کیف گیتار رو از صندلی عقب برداشت و گذاشت رو بغلم. بالاجبار خداحافظی کردم و رفتم. بی صبرانه منتظر دیدن دختری بودم که سالها چشم داداشم دنبالش بود و همیشه از دور مراقبشه. دایانا ویلیامز معروف

زنگ در رو زدم و دختری در رو باز کرد. نگاهم رو از پاش تا چشمهاش آوردم بالا

پوست سفید، کفشهای پاشنه بلند مشکی که البته پاشنه های کفشش میخی بود. پیراهن کوتاه سرمه ای و ژاکت جلو باز و بافتنی و سفیدی که بلندی پیراهنش بود.

《بفرمایید》

《الن هستم (چشم هاش رو ریز کرد و دقیق نگاهم کرد) پاتریشیا الن.》

سرش رو کج کرد و همچنان گنگ نگاهم میکرد.

《الن. یعنی خواهر رئیس برادرم؟ بیا تو منتظرت بودیم》

چه خوب به خودش مسلط شد. رفتم داخل و چندتا دختر و پسر جوان مثل خودش اونجا بودن. به کلاسی اشاره کرد و گفت 《برو اونجا تا بیام. کلاست خصوصی برگذار میشه》

رفتم داخل اتاق و منتظر شدم. واقعا دلم نمیخواست به این دختر پررو راجع به داداشم جواب پس بدم. گوشیمو خاموش کردم و نشستم تا بیاد

“دایانا” :

کلاس اون روز با بی توجهی به الن بودن اون دختر. از کلاس اومدم بیرون که نیلا پرید جلوم «دایانا یه لحظه» «چیه؟» «این دختره بود چهارسالش بود» «لایلا» «آره آره همون. باباش زنگ زد گفت بری خونشون برای تدریس» «من که گفته بودم خونه نمیرم. یکی دیگه رو بفرست» «همه این ساعت کلاس دارن» «پس کنسل کن» «ای بابا آخه واسه تدریس پیانو به یه دختر چهارساله هم ناز میکنی؟ برو و بعدشم برو خوش بگذرون»

راست میگفت. حالا یبار برم خونه ی اونا که مشکلی پیش نمیاد. آدرس رو گرفتم و رفتم.

زنگ خونه رو زدم و در باز شد. رفتم داخل حیاط. در خونه باز شد و مرد جوانی توی چهارچوب در ظاهر شد. مسافت رو طی کردم، از چهارتا پله رفتم بالا و از نزدیک دیدمش. اونقدرها هم جوان نبود. «سلام»

سری تکون داد و از جلوی در رفت کنار. رفتم داخل، خونه از تمیزی برق میزد. نه اینکه تاحالا خونه ی تمیز ندیده باشم ولی این یکی دیگه خیلی برق میزد «خب لایلا کجاست؟»

صدای قفل شدن در اومد «لایلا قرار نیست بیاد»

تاحالا خیلی توی تله افتاده بودم ولی این یکی واقعا نامردی بود. آخه این پسر چند بار باید بخاطر من تو دردسر بیفته «ببین آقای محترم، من با برایان الن هیچ نسبتی ندارم. اشتباه گرفتی» «اتفاقا این بار درست گرفتم. به اون رئیس ترسوش هم میرسیم ولی فعلا با داداش جونت کار دارم. اسمش چی بود؟ آها ادوارد»

“برایان” :

توی اتاقم نشسته بودم و داشتم اطلاعات جدیدی که ادوارد وارد پرونده کرده بود رو میخوندم که صدای تلفنش بلند شد. بدون اینکه سرم رو بیارم بالا پرسیدم «کیه؟» «دایانا» «بزن رو اسپیکر» «ببخشید؟» سرم رو آوردم بالا «دلم تنگ شده. خودشو نمیتونم ببینم. بذار صداشو بشنوم» «آخه هربار اینجوری میگی یه اتفاقی میفته»

قطع شد. چند ثانیه بعد دوباره صداش بلند شد. نه حتما یه اتفاقی افتاده. از جام بلند شدم و گوشیو از دستش کشیدم و جواب دادم. زدم رو اسپیکر. صدای مردونه و خشنی پیچید توی اتاق «ویلیامز کثافت تا یک ربع وقت داری بیای خواهرتو بگیری»

خیلی ریلکس رفت نشست رو صندلی «من هیچ جا نمیام»

با تعجب نگاهش کردم. عشق منو به کشتن میده که خودش بلایی سرش نیاد؟ «من میام. آدرس بده» «شما کی باشی؟» «الن» «این دختره که گفت ربطی باتو نداره. باشه تو هم بیا مشکلمونو حل کنیم»

مشکل؟ تلفن رو قطع کرد «بدون خبر من رفتی چه غلطی کردی؟» «کارهای زیادی انجام دادم» «بدترینش؟» «به یه زن حامله شلیک کردم»

این همه ی کاراش به دستور من برمیگرده آخه چرا سرخود کار میکنه؟ «چرا به یه زن حامله شلیک کردی؟ من از دست گندکاریای تو چیکار کنم اخه؟» «اون زن حامله جسی بود»

جسی، همون زنی که ادوارد رو شناخته بود و شبونه به خونش حمله کرده بود.

اس ام اس اومد. سریع باز کردم. آدرس بود، کتم رو برداشتم و دویدم سمت در، در همون حین هم گفتم «تو با من بیا. یه ماشین نیرو کافیه. بگو بیان دنبالم»

میدونستم باز دارم خلاف مقررات عمل میکنم. میدونستم نجات دادن دایانا وظیفه ی من نیست. اینقدر دختر بیچاره واسه گیر انداختن من تو دردسر افتاده که برای داداشش عادی شده. سوار ماشین شدم و با سوار شدن ادوارد ماشین از جا کنده شد

ماشین رو جلوی خونه ای که گفته بود نگه داشتم. توی بیسیم گفتم «تا من نگفتم هیچکی پیاده نشه»

اشاره کردم ادوارد بره. پیاده شد و رفت سمت در، در زد و در باز شد. منم پیاده شدم و با فاصله ازش رفتم داخل. در خونه باز بود، رفت داخل و منم از بیرون مراقب بودم. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که صدای شلیک گلوله اومد. دویدم داخل «احمق چیکار کردی؟» «خب ولش نمیکرد»

نگاهم چرخید روی دایانا، چشمهاش نیمه باز بود، دستهاش و پشت صندلی بسته بودن و از گلوش خون میومد. گوشم صوت کشید، چشمم تار شد. میخواستم برم دستاشو باز کنم، بغلش کنم بذارمش توی ماشینم و برسونمش به بیمارستان. ولی نمیدونم اون حس لعنتی چی بود که قدرت رو از تو پاهام برد، سر خوردم و نشستم زمین، نگاهم به نیروهای کمکی (اورژانس) بود که میبردنش.

با دستی که روی شونم قرار گرفت به خودم اومدم «برایان بلند شو. چندساعته اینجا نشستی. باید بریم برای بازجویی از دایانا» «ام، زنده اس؟» «آره زنده اس پاشو دیگه» «واسه چی بازجویی کنیم؟ اون مَرده که مُرده!» «نه نمرده. ادوارد رو دست کم گرفتی؟ زده بوده تو دستش. پاشو ببینم. مگه اولین باره دایانا میفته تو دردسر؟»

راست میگفت. لعنت به من که هیچکس منو نمیشناسه ولی همه بجز اونی که باید بدونه میدونن که دیوونه ی دایانام و بخاطرش با کله میرم تو لونه زنبور (دروغ میگه). دست ام رو گرفتم و بلند شدم. «تو که باز طوسی پوشیدی»

پوزخندی بهش زدم. «همیشه میپوشم»

  • اشتراک گذاری
https://beautyvolve.ir/?p=11564
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب پر لایک
  • مطلبی وجود ندارد !
ورود کاربران

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان حامی نویسندگان عزیز و خواننده های محترم کلی رمان جذاب زیبا از نویسنده های جوان با ابدیت روزانه …
آخرین نظرات
  • عباس علی میرزائی : سلام عزیز امشب یا فردا صبح حتمات قرار میدم عزیز ببخشید بخاطر تاخیر...
  • اسمابخشی : سلام خسته نباشید هنوز ازپارت جدید خبری نیست...
  • alimirzaye : عزیز چون من کارم کشاورزیه یکم کمتر میام نویسنده ها رو وقت نکردم برسی کنم امروز ب...
  • اسمابخشی : باشه ممنون پارت بعدی ماه دیگه هس؟ چرا از عشق اجباری من پارت جدید نمیذارید؟...
  • alimirzaye : سلام عزیز این نوشته ی نویسنده هست ولی چشم سعی میکنم ازشون پارت های بیشتری بگیرم...
  • اسمابخشی : سلام خسته نباشید ممنون ازتون فقط چرا اینقد کم نوشته شده پارت بعدیش ماه دیگه هس؟...
  • alimirzaye : بله حتما امروز تا اخر وقت قرار میدیم ی تعدادی از رمان هارو برسیم اینم قرار میدیم...
  • اسمابخشی : سلام یعنی امروز پارت 10دوست داشتنی ترین اجبار رو میذارین ساعت چند...
  • alimirzaye : حتما سعی میکنیم پارت هارو بیشتر کنیم چشم...
  • alimirzaye : عزیز نویسنده ها خودشون چون قرار میدن این جوریه...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.