| Monday 26 October 2020 | 18:29
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین دلباخته ی یک رویا (پارت 2)

رمان آنلاین دلباخته ی یک رویا (پارت 2)

“دایانا” :

چشمم رو اروم باز کردم. گلوم میسوخت و احساس سنگینی عجیبی داشتم. دستم رو به سختی اوردم بالا و گلومو لمس کردم ولی فقط به یسری باند خورد دستم و این یعنی باز یه بلایی سرم اومده. سعی کردم بخاطر بیارم. سرم درد میکرد و بدتر از همه درد صورت و گلوم بود

در اتاق باز شد و ” ام” اومد داخل.

به سختی لبخند زدم: «حتی جراحت این سری هم کافی نیست تا ببینمش؟»

 «دایانا خودت قوانین رو میدونی. پس سخت ترش نکن»

 «آخه چه قانونی؟ خسته نشدید از دست به سر کردن من؟ بگو از زندگی من گورشو گم کنه. خسته شدم اینقدر قربانی پرونده های مسخرش بودم»

اشک هام صورتمو میسوزوند ولی بدتر از اونا حرفی بود که زد «متاسفانه این بار برایان هیچ نقشی نداشته. بخاطر گندکاری ادوارد گرفتنت»

  «میخوام برایان رو ببینم»

 «گفتم که نمیشه. حالا هم ساکت شو و فقط جواب سوال های منو بده»

 «چرا با من مثل مجرم ها رفتار میکنی؟ انگار نه انگار اونی که زخمی شده منم»

 «ولی حالت خوب به نظر میرسه»

با اخم نشست کنارم رو تخت و شروع به پرسیدن سوالاش کرد.

نیمه های شب از خواب پریدم. زمزمه های آرومی میشنیدم. به سختی بلند شدم. کل بدنم بعد از کابوسی که دیده بودم خیس عرق شده بود. پایه ی سرمم رو گرفتم دستم و راه افتادم سمت در. در اتاق نیمه باز بود و صداشون رو واضح میشنیدم.
«یعنی واقعا اینجوری گفت؟ گفت گورمو از زندگیش گم کنم؟»
صدای برایان بود. هرچند ندیده بودمش ولی صداشو زیاد شنیده بودم. مرد طوسی پوش من. اروم در رو باز کردم و رفتم بیرون. با فاصله از اتاقم پشت به من ایستاده بود. یهو ام دستش رو گرفت و با چشم به پشت سر برایان، یعنی من اشاره کرد
صدای آرومشو شنیدم «حواستو جمع کن»
دستش رو کشید عقب و راه افتاد سمت در خروجی بیمارستان. قدم تند کردم. بدنم درد میکرد، نفس کشیدن سخت بود. ولی باید میدیدمش. دستم رسید به کت طوسیش. یقه ی کتش رو گرفتم و کشیدم سمت خودم. یک لحظه ایستاد. دستم یخ زده بود
اروم گفتم «برایان»
سرش رو انداخت پایین.
دست گرم امیلی دستم رو از روی کتش برداشت. آروم بغلم کرد. بغل میخواستم ولی نه بغل ام رو.
تو گوشم گفت «از اینی که هست سخت ترش نکن. بذار بره. مگه نگفتی گورشو از زندگیت گم کنه»
بلند گفتم «بره. ولی بذاره حداقل یه بار ببینمش.»
رفت. قدم های محکمش انگار داشت جون منو میگرفت. آخرین کاری که تونستم بکنم تکیه کردن به ام بود. به سختی تا اتاق منو برد و کمک کرد دراز بکشم. ساعت روی دیوار ساعت سه صبح رو نشون میداد. تا این موقع مونده بود که منو ببینه؟
بالشتم رو یکم جابجا کردم و بغلش کردم. گلوم درد میکرد. ولی بدتر از اون درد قلبم بود. بهترین مرد زندگیم رو بدون اینکه حتی بشناسمش از زندگیم بیرون انداختم. به همین سادگی

بعد یک هفته از بیمارستان مرخص شدم. چند هفته ای استراحت کردم تا کبودی ها و جراحت های صورتم بهتر بشه.
بعد از اینکه بخیه ی زخم گلوم رو کشیدن، چند روزی استراحت کردم.
صبح دوشنبه به سختی از جام بلند شدم. وقت دانشگاه رفتن بود. دوماه غیبت کرده بودم و حالا باید میرفتم دانشگاه. رفتم جلوی آینه. پوزخندی به قیافه ی جدیدی که برای خودم ساختم زدم. موهای کوتاه و مشکیم و لنز مشکی ای که توی چشمم گذاشتم، قیافمو خیلی متفاوت تر کرده بود. دستمال گردن خاکستریم رو هم بستم و بعد از برداشتن کیف گیتارم، راه افتادم.
ماشینم رو توی پارکینگ دانشگاه پارک کردم و رفتم داخل کلاس. بخاطر قرصها هنوز گیج بودم.
رو صندلی نشستم و اولین چیزی که نظرم رو جلب کرد پسری بود که وارد کلاس شد و روی صندلی جلوییم نشست. از قیافش مشخص بود که حداقل سه چهارسال از ما بزرگتر بود و تیپش اصلا شبیه بقیه ی بچه های کلاس نبود. ساده بود. خیلی ساده. بامزه تر از همه عینکی بود که جلوی چشمای آبیش رو گرفته بود.
کلاس که تموم شد همه ی دخترا و پسرا دورم جمع شدن که کجا بودی و چرا اینقدر تغییر کردی؟ چی میگفتم؟ میگفتم متنفرم خودمو توی آینه ببینم؟ میگفتم درد این زخم لعنتی و موندگار شدنش روی گلوم رو به جون خریدم و بازهم نتونستم ببینمش؟
بالاخره زبون باز کردم: «کسی هست جزوه ی این ترم رو کامل داشته باشه؟ من هیچی از درسها نفهمیدم»
لیزا دستم رو کشید و بلندم کرد
«اگه بیای باهام قهوه بخوری جزومو میدم عکس بگیری»
از اون شلوغی بیرون اومدیم و رفتیم سمت کافه ی دانشگاه. من نشستم و لیزا رفت دوتا قهوه بگیره

ده دقیقه ای از رفتن لیزا گذشته بود و تلفن منم شارژش تموم شده بود و تا اومدم عکس بگیرم اجازه نداد. جزوه هارو گرفتم تو دستم و رفتم ببینم کجا مونده این دختر. دیدم وایساده داره با یه پسر هم قد و قواره ی خودش حرف میزنه و از لبخند روی لباش هم معلوم بود که تازه تازه دل لیزا داره نرم میشه. رفتم سمتشون
«عزیزم من نتونستم عکس بگیرم. شارژ گوشیم تموم شده پاور بانکمم جا گذاشتم. میرم کپی کنم»
با لبخند قهوه رو داد دستم و دوباره زل زد به پسره. حالا این قهوه چی میگه این وسط؟
رفتم سمت در که یهو سوختم.
چند بار پلک زدم تا تونستم صورت پسره رو ببینم. صورتش زاویه دار بود، عینکش جلوی چشمای آبیش رو گرفته بود و موهای کوتاهش شلخته ریخته بود روی صورتش. آره این همون پسره بود که توی کلاس دیدمش. با شنیدن صداش به خودم اومدم «من خیلی متاسفم ولی این برگه ها دیگه به هیچ دردی نمیخورن. لباستون هم…دستتون رو بدید بهم کمکتون کنم»
دستم رو گذاشتم توی دستای بزرگ مردونش و بلند شدم. لباسم رو توی تنم مرتب کرد و سویی شرت مشکیش رو دراورد انداخت رو شونه هام
«ممنون توی ماشین دارم»
«فعلا این رو بپوش خیلی لباست بد دیده میشه»
راست میگفت. پیراهن کوتاه و سفیدم کاملا داغون شده بود. سویی شرتش رو پوشیدم و جلوش رو بستم
سرم درد میکرد. بخاطر قرص ها بود؟ آره دیگه حتما.
«من این جزوه هارو دارم ازش براتون کپی میگیرم میدم بهتون. واقعا معذرت میخوام»
«نه. تقصیر من بود. یکم امروز فکرم درگیر بود»
همراهم اومد تا رسیدم به ماشین.
«من چطور پیداتون کنم که جزوه رو بدم بهتون؟»
«من گوشیم خاموش شده نمیتونم شمارتونو بگیرم»
گوشیش رو دراورد، قفلش رو باز کرد و گرفت سمتم «مال من روشنه»
شمارم رو وارد کردم و ذخیره کردم به اسم ” دایانا ویلیامز”.
«شما آقای؟»
سرش رو برگردوند. داشت برای گفتن اسمش فکر می‌کرد؟
«امم…جیمز. جیمز اسمیت»
در ماشین رو باز کردم سوار بشم که یهو یادم افتاد بهش پیشنهاد ندادم. همونجوری چرخیدم و گفتم «راستی» که با حرکتش متعجبم کرد. یه دستش رو گذاشت رو سقف ماشین و دست دیگش رو روی در ماشین. خب قدش از من بلند تر بود ولی دلیل نمیشه یهو اینجوری خیمه بزنه.
از نگاهش چیزی ته دلم تکون خورد.
«خب؟»
«چرا اینجوری نگاهم میکنی؟»
«مدلمه. حرفتو بزن»
«من یه آموزشگاه موسیقی دارم. دانشجوها باهم کار میکنیم. اگه خواستی میتونی بیای شروع به کار کنی»
کیفم رو باز کردم و تند تند دنبال کارت آموزشگاه گشتم. دستام یخ کرده بودن و میلرزیدن. کارت رو آوردم بالا. بجای کارت دستم رو گرفت و بعد کارت رو گرفت. اب دهنم رو با صدا قورت دادم.
«من برم»
«هیف این چشما نیست؟ که اینجوری پشت لنز حبسشون کردی؟»
«منظورت چیه؟»
عینکش رو درآورد. «البته هرکی یه سلیقه ای داره. مثلا منم چشمام ضعیف نیست ولی دوست دارم عینک بزنم واسه همین شیشه ای گرفتم»
با اخم زل زده بودم به چشمهای آبی تابلوش. تو عمرم فقط یک نفر رو میشناختم که همچین چشمایی داره
«چشمای قشنگی داری. رنگ چشمای عشقمه»
سریع عینکش رو زد «خیلی ممنون دوشیزه ویلیامز. فردا زنگ میزنم برای هماهنگی»
این رو گفت و یک قدم فاصله گرفت. سوار ماشین شدم و در ماشین رو برام بست. لعنتی چه زود هم احساس صمیمیت کرد
با بدبختی به خودم مسلط شدم و ماشین رو به حرکت دراوردم. نزدیک های خونه بودم که یادم افتاد سویی شرتش تنمه.

ماشین رو جلوی در خونه نگه داشتم و دویدم داخل خونه. همه ی خدمتکارها با تعجب بهم نگاه میکردن ولی بی‌توجه بهشون رفتم تو اتاقم و گوشیم رو زدم به شارژ. بعد چند لحظه که روشن شد،تازه یادم افتاد شماره ی پسره رو سیو نکردم. رفتم جلوی آینه. لنز چشمم رو دراوردم

برایان جایی تو زندگی من نداشت فقط خودش من رو از دردسرهایی که خودش برام بوجود آورده نجاتم میداد. همونجوری بدون گوشیم رفتم بیرون.

 «مامان گوشی من تو اتاقه کاری داشتی زنگ بزن آموزشگاه»

یکی از خدمتکارا دوید جلوم «خانم مادرتون منزل نیستن. غذا چی دوست دارید؟ میز رو بچینم؟»

 «الان هیچی میرم آموزشگاه یچی میخورم»

 نمیدونم چی میخواست بگه که هی صدام میکرد ولی واقعا برام مهم نبود. باید برم آموزشگاه باید از فکر اون چشمای لعنتیش بیام بیرون

سوار ماشین شدم و با سرعت رفتم سمت آموزشگاه. حسی درونم بود که داشت دیوونم میکرد. اشکهام با سرعت میریخت روی سرعتم و کنترلی روی لرزش دستام نداشتم. من چیکار کردم؟ چرا هیچ کاری نکردم و دلم داره آتیش میگیره؟

ماشین رو توی پارکینگ آموزشگاه پارک کردم و پیاده شدم. رفتم طبقه ی بالا و کیفم رو باز کردم که دنبال کلید بگردم ولی در زودتر باز شد. پاتریشیا بود.

 «تو چرا در رو باز کردی؟»

 «من… من دارم… من دارم میرم یا میام؟ (یهو خندید) وای ببخشید قاطی کردم من تازه اومدم. صدا شنیدم باز کردم»

 «تو که امروز کلاس نداشتی. پاتریشیا تو اینجا چیکار میکنی؟»

 «دایانا چت شده؟»

چم شده بود؟ از کنارش رد شدم و پسره رو دیدم.

 «شما کی اومدید؟»

 «منم تازه اومدم با همکار ها آشنا شدم. شما گریه کردی؟»

 «به شما مربوط نیست. لباستون پیشم جا مونده بود ولی شمارتون رو نداشتم(سویی شرتش رو دراوردم و گرفتم سمتش) بفرمایید»

 «خب پیشتون میموند. مگه دفعه ی اوله؟»

 «بله دفعه ی اوله. من متوجه این رفتارهای شما نمیشم»

سویی شرت رو ازم گرفت. «یعنی تاحالا لباس کسی پیشتون نمونده؟»

 «به شما مربوط نمیشه. بفرمایید داخل اتاق قرارداد امضا کنید»

راه افتادم سمت اتاقم و اون پسرک مرموز هم دنبالم

قرارداد رو بستیم و برگشتم خونه. صبح ها دانشگاه بودم و ظهر ها تا شب آموزشگاه. جیمز کم کم داشت راه میفتاد. راستش خیلی از موسیقی سردرنمیاورد ولی از من… خیلی خوب بلد بود باهام چطور رفتار کنه. دروغ چرا احمق بود، دست و پا چلفتی بود. ولی وقتی یهو برمیگشتم میدیدم داشته نگاهم میکرده، وقتی برام آواز میخوند، خب از من خوشش میومد. منم بدم نمیومد ولی خیلی مقایسش میکردم. با برایان روز و شب مقایسش میکردم. جیمز حاضر نبود بخاطر من یه ماشین بهش بزنم اون وقت برایان برای من از جونش مایه میذاشت. توی افکارم غرق بودم و داشتم قهوه میریختم که دستم سوخت
«ااخ دستم»
جیمز اومد داخل «چیشد؟»
«دستم دستم سوخت»
«خب حالا چیزی نشده که»
دستم رو گرفت و نگاه کرد. دستم رو کشید برد سمت شیر اب و آب سرد گرفت روش
«وای وای میسوزه»
«چیزی نشده که عزیزم. یکم قرمز شده»
«یعنی ناراحت نشدی دستم سوخته؟»
«دست تو سوخته. من ناراحت شم؟ دردشو تو میکشی به من چه؟»
همونجا بود که فهمیدم هیچ حسی بهم نداره. بیخود بی دست و پا بودناش رو تحمل کردم. لبخند بی‌جونی زدم و گفتم «اره حق با توه»
لبخندی زد و گونم رو بوسید و رفت. گوشیم زنگ خورد، پاتریشیا بود
«من آخر هفته تولدمه. تو هم دعوتی. میای دیگه؟»
«کیا هستن؟»
«البته که داداشم»
«جور میکنی ببینمش؟»
«شاید. کسی نمیدونه»
«باشه میام»
تلفن رو قطع کردم و تو فکر فرو رفتم. اگه قراره برایان رو ببینم، حتما این تنها فرصتمه.

“جولیانا(خواهر دوقلوی دایانا)” :

نشسته بودم تو کافه و منتظر برایان بودم. زمان داشت میگذشت و خبری ازش نبود. فقط تماس گرفته بود که به دایانا چیزی نگو و بیا فلان کافه.

بالاخره در کافه باز شد و اومد داخل،همونجوری که حدس میزدم. یه مرد با قیافه ساده، شاید حتی دایانا ی بیچاره بارها دیده باشدش و حتی حدس نزده باشه که این همون مردیه که سالها تلاش میکرده ببیندش. صندلی روبروییم رو کشید و نشست و گارسون هم همون لحظه رسید

 «دوتا قهوه لطفا»

حتی نذاشت من حرف بزنم.

  «به دایانا که چیزی نگفتی؟»

 «آقای الن من وقتم رو از سر راه نیاوردم که خرج بچه بازی‌های شما بکنم. من یک ساعت دیگه دادگاه دارم و باید هرچه سریعتر بهش برسم. پس برو سراصل مطلب»

 «خب. باید وارد زندگی پاول بشی»

 «چی؟ پاول دیگه کیه؟ متوجه نمیشم!»

 «ولی برادرت خیلی خوب میشناسدش پس وقتم رو تلف نکن و از برادر عزیزت بپرس. یه موضوعی جور میکنی و میری میبینیش. بعد هم دوست‌دخترش میشی یا هرچقدر که خودت دوست داری»

 «ممنون ولی من دوست پسر دارم»

 «آخ آره. گرنت بیچاره، چقدر دوست‌داشتنیه. ولی چاره چیه؟ باید ازش جدا شی»

 «بایدی درکار نیست»

 «هست. وگرنه همه ی گندکاری های پدر عزیزت رو به مادرت میگم. نظرت چیه؟ هوم؟ مثلا اینکه مادرت بعد چندین سال زندگی مشترک بفهمه خدمتکار خونش دختر همسرشه. (یکم صورتشو نزدیکم آورد) یسری چیزها هست که حتی فکرشم نمیکنی من بدونم. چیزهایی که حتی برادرت هم نمیدونه. تنها دلیلی که دایانا نباید منو بشناسه و هیچ‌کس نمیدونه. به نظرت اگه دایانا بفهمه میتونه بازهم به تو و بقیه نگاه کنه؟ میتونه مثل قبل زندگی کنه؟ منکه اگه جاش بودم خودم رو میکشتم»

 «صبر کن ببینم چی داری میگی؟ چه دلیلی؟»

 «میدونی عزیزم، اگه تو جشن آخر هفته تو بغل پاول دیدمت که خیلی خوبه. اگه نه دنبال جنازه ی خواهر دوقلوت بگرد. چون من نمیتونم جلوش رو بگیرم که خودش رو نکشه»

پول قهوه ها رو گذاشت رو میز و بلند شد، عینک آفتابیش رو زد و بیرون رفت. باورم نمیشد، کل بدنم یخ زده بود و مطمئنم رنگم حسابی پریده بود. از این مرد هیچی نمیدونستم و فقط میدونستم اگه حرفی بزنه تا آخرش پاش میمونه. یعنی چه دلیلی وجود داره که هشت سال دایانا رو تو کف یه لحظه دیدنش نگه داشته و بارها تا پای مرگ کشوندتش. به خودم که اومدم یک ربع مونده بود تا دادگاه پس سریعبلند شدم و رفتم.

فردای اون روز با صدای زنگ تلفنم بیدار شدم
«بله»
«بیدار شو خانم وکیل وقت کمی تا آخر هفته مونده»
«برایان چی از زندگی من میخوای؟ اصلا به من چه برو هر غلطی میخوای بکن»
«یعنی برات مهم نیست؟ باشه عزیزم مشکلی نیست. ولی مطمئن باش دایانا خوشحال نمیشه که هیچ، ممکنه دست به خودکشی بزنه»
«مگه اون راز لعنتی چیه؟چیه؟»
در اتاقم باز شد و دایانا با قیافه آشفته اومد تو «چرا ساعت پنج صبح اینقدر داد میزنی؟»
برایان نفس عمیقی کشید «اگه قرار بود به تو بگم، دیگه اسمش راز نبود. تلفن رو بده بهش تا همین الان بهش بگم»
خیره مونده به دایانا که با موهای آشفته و چشمهای پف آلود از گریه های شبونش جلوم ایستاده بود «چیه چرا اینجوری نگاهم میکنی؟گفتم با کی حرف میزنی؟»
نفس عمیقی کشیدم. بغض داشت خفم میکرد. یه طرف مردی بود که عاشقش بودم و طرف دیگه خواهرم با روحیه ی تخریب شده و دوست پسرش که دوستش نداشت.
«باشه قبول میکنم. قهوه‌امو که بخورم میرم سراغش. آدرسش رو بفرست»
«خوبه پس انسانیت هنوز زنده‌اس»
تلفن رو قطع کردم و زل زدم به دایانا
«یدونه از موکلای سیریشم بود. انگار قضیه مواد و از این چیزاس»
«باشه مراقب باش.»
از اتاق رفت بیرون و من موندم و یک دنیا تنهایی و قلبی که از غم داشت میترکید

قهوه‌امو خوردم و زنگ زدم به گرنت
«سلام عزیزم. چی‌شده؟»
سعی کردم بغضم رو کنترل کنم «من… من میخوام برم به یه پرونده رسیدگی کنم»
«خب تو که همیشه این کار رو میکنی»
«میخوای باهام بیای؟»
«صبر میکنی دوش بگیرم؟»
«میام دنبالت»
رفتم لباس پوشیدم و از خونه رفتم بیرون. سوار ماشینم شدم و راه افتادم. جلوی خونش که رسیدم، ماشین رو پارک کردم و چند لحظه بعد اومد سوار شد
با سرعت راه افتادم سمت آدرسی که داده بود. از ماشین پیاده شدم. رفتم سمت در که نگهبان سریع اومد بیرون
«بفرمایید»
«سلام. من (کارتم رو آوردم بیرون) من جولیانا ویلیامز هستم. وکیلم و باید با آقای پاول میلر صحبت کنم.»
«متاسفم ولی به من خبر ندادن»
«خب باهاشون تماس بگیرید»
«بخاطر یه وکیل مزاحم آقای پاول بشم؟ بفرمایید خانم مزاحم نشید»
در رو بست. برگشتم و گرنت رو دیدم که داشت با ناامیدی نگاهم میکرد. برگشتم و تکیه دادم به ماشین. اینقدر منتظر میمونم تا بیای بیرون آقای پاول میلر.

بعد از یک روز کامل ایستادن جلوی خونشون، بالاخره نزدیکهای هفت صبح روز بعدش بود که از خونه اومده بیرون. سریع از ماشین پیاده شدم و رفتم جلوی ماشینش. سریع ترمز زد. رفتم سمت شیشه ی ماشینش، شیشه رو داد پایین
«آقای پاول میلر؟»
«بله خودم هستم»
«یسری مسائل هستش که باید با هم دربارشون حرف بزنیم»
«شما بودید که دیروز…»
«از دیروز اینجا منتظرتون بودم»
«وای چه جذاب. بیا سوار شو»
برگشتم و سوییچ ماشین رو برداشتم. گرنت همون دیروز ظهر رفته بود. ماشین رو قفل کردم و سوار ماشینش شدم.
«خب کجا بریم؟»
«هرجایی که به نظرتون برای صحبت کردن مناسبه»
«پس اول بریم صبحانه بخوریم»
عذاب وجدان داشت خفم میکرد. نگاهی بهم انداخت و با نیشخند گفت «دختر جذابی هستی»
خوبه خوش داره نخ میده. به برایان پیام دادم «تموم شد»
جواب داد «میدونستم از پسش برمیای»

  • اشتراک گذاری
https://beautyvolve.ir/?p=11569
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.