| Tuesday 24 November 2020 | 08:57
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان غرقاب (پارت17)

رمان غرقاب (پارت17)

رمان غرقاب (پارت17)

ـ تبسم…

ـ دیگه نمیاد.

ـ میاد…

گنگ نگاهم کرد و من، با نفسی خسته باز به در تکیه زدم.

ـ باهاش قرارداد بسته بودم. برای این عکاسی قرارداد داره.

ـ تو هنوزم این اخلاقت و داری که توی کار، حتی از خودتم ضمانت بگیری؟

تلخ خندیدم، اشکم از گوشه ی پلکم ریخت و من با شست، پاکش کردم. سر روی شانه ام گذاشت و سر من، روی سرش نشست.

ـ من که می رم ژاپن، اما کامیاب مجبوره برگرده سر این عکاسی..نیستم اما، باقیش و خودت ببر جلو.

ـ می ترسم….

سکوت کردم و او، جمله ی تلخی را گفت که نه تنها من، بلکه خیلی از زن ها…محکوم حقیقتش بودیم.

ـ از خودم که می دونم شوهرم خطا کرده و بازم، دوسش دارم.

پاهایم را بی اهمیت به کثیف شدن شلوارم دراز کردم و او هم همین کار را کرد. برق کفش های سرمه ای اش، چشم کامیابم را زده بود. عمویم، چشمش برق داشت از دیدنش و نمی خواست به روی خودش بیاورد.

ـ غوغا؟

ـ هوم؟

ـ خوبه که محکمی….

یکی تیغ برداشت و بادکنک های گلویم را ترکاند، همه شان پشت چشمم نشستند و من پلک باز نکردم تا مبادا رسوا شوم.

ـ تو هم باش.

ـ غوغا.

ـ هوم؟

ـ شاهین؟

این اسم، اسم یک پرنده ی شکاری ساده نبود. اسم یک شکارچی ماهر بود که آمد، دلم را برد و بعد، در اوج آسمان، وقتی پروازش را می خواستم نگاه کنم یک تیر به بالش نشست. شاهین سقوط کرد. از چشم من و از زندگی خودش….

ـ وقتی مُرد، قلبش هنوز گرم بود تبسم. اما دیگه جای من نبود.

به جهنم که نمیتونم یک شب با فکر آسوده به خوابم
چشم بازار در آوردم با این انتخابم
به جهنم که تموم نمیشه بعد از تو عذابم
به جهنم…
***********************************************************************

حالم شبیه یک سرباز رزم بود، خسته، زخمی و با خونریزی های عمیق در جای جای بدنم. با این حال، پرچم هنوز میان دستانم بود و من قد راست کرده و راه می رفتم. روز خوبی نداشتم. هرچقدر هم که با جملات انگیزشی سعی می کردم تلخی روز را کم کنم اما تهش، بی تعارف با خودم…همه چیز مزخرف جلو رفته بود. من و کامیاب مقابل هم ایستاده بودیم و من، با یک گلوی پربغض…ساعت ها مرهم اشک های یک زن بودم. تنها چیزی که می خواستم تمام شدن امروز و رسیدن فردا بود. قبل از رفتن به خانه و آمادگی برای سفر…خودم را به آسایشگاه رساندم. می خواستم فرزندم را ببینم. فرزندی که مادری کردن برایش را نه بلد بودم و نه هیچ وقت بلد شده بودم.

برای پرستارها با لبخندی خسته و نخ نما سری تکان دادم و بعد از این که وارد اتاقش شدم، در را پشت سرم بستم. می خواستم تنها باشیم. بدون وانمود کردن به این که من خواهرش هستم. می خواستم مادرانه فرزندم را درآغوش بکشم و ببوسمش.

جلو رفتم، نگاه بازش می چرخید و به اطراف زل زده بود. با دیدنم کودکانه خندید و آب از گوشه ی دهانش شره کرد. قلبم ترک خورد اما لب هایم خندیدند. دستمالی از کنار تختش برداشتم و حین تمیز کردن دهانش لب زدم.

ـ سلام مامانی.

با همان خنده، دهانش کج شد و دست و پایش به شکل بدی تکان خوردند. ذوق کرده بود. کودک معصوم و بی گناه من…چشم هایش، شبیه پدرش بود. موهایش اما اگر می شد بلند شود، به من رفته بود. نرم بود و مجبور بودیم مرتب کوتاهشان کنیم تا نکشدشان.

خم شدم، دستان بدشکلش را بوسیدم، صورتش را هم، روی سرش که بوی معصومیت می داد را هم همین طور…بارها و بارها. او هم انگار محبت را می فهمید که مرتب لبخند زده و با درآوردن صداهای عجیب از خودش دست و پا می زد. طعم خون در حلقم پخش بود و من می دانستم این خون، حاصل زخم خارهای بغض گلویم است.

ـ جون دلم، جون دلم دخترم….خوبی مامان؟

باز هم دست و پا زد، چشمانش را چپ کرد و من کف دستم را روی صورتش کشیدم. غنچه زیبا بود. زیبا بود اگر نقص، رویش تأثیر نمی گذاشت. چشمان درشتی داشت و لب هایی قلوه ای شکل که کج بودند. اگر دخترکم سالم بود، شاید همه از زیبایی اش تعریف می کردند. دستش را گرفتم، استخوان هایش حس می شد. به لب هایم چسباندمش و اشک هایم از پشت پلک هایم شره کرد.

ـ عزیزم، غنچه ی من!

خنده اش کمرنگ شد. کودکم فهمیده بود حال مادرش بد است. دستش را از لبم فاصله دادم و سعی کردم بخندم.

ـ دورت بگردم. بخند برای مامان…بخند دخترم.

بازهم خندید، باز هم آب دهانش بیرون ریخت و من….لعنت کردم به هرچه که هوس، حاصلش بود. شاهین….آن دنیا چه می کرد وقتی باعث رنج این فرشته خودش بود و اعمالش؟

ـ می خوای بازی کنی مامانی؟

خنده اش شدت گرفت، لب هایش بیش تر کج شد و من دستانم را روی شکم لاغرش گذاشتم. قلقلکش دادم و او خنده اش صدا دار شد. دست و پا زدنش بیش تر و من میان برق نگاهش، زندگی ام را دوره کردم. همیشه می گفتند زن های باردار باید از هردردی دور شوند. من…اما وقت بارداری ام، با شب بیداری های نبودن همسرم گذشت. با عطرهای غریبه روی پیراهنش، با سرد شدنش و ناگه…دیدنش روی یک تخت با زنی که خوب می شناختمش.

از خنده که به نفس نفس افتاد دست از قلقلکش کشیدم. کودکم پوشکش خیس شده بود. مادر بودن را به شکل دردناکی تجربه کرده بودم. ان قدر که هیچ کس حتی نفهمید. اشکم شدت گرفت. از کمدش یک بسته پوشک برداشته و به طرفش رفتم. این کار را پرستارها انجام می دادند و حالا می خواستم خودم انجامش بدهم. با مصدوم بودن دستم سخت بود بغل کردنش اما انجامش دادم. خداراشکر می کردم که گچ فقط تا کمی بالاتر از مچم را درگیر کرده و در ناحیه ی مفاصلم پیش روی نکرده. وقتی بالاخره توانستم از تخت جدایش کنم تقریبا به نفس نفس افتاده بودم. دستان لاغر و استخوانی اش را مرتب در هوا تاب می داد و به سروصورتم ضربه می زد.

به خیال خودش داشت بازی می کرد. تا حمام اتاقش کشاندمش و بعد، در قسمتی که برایش درست کرده بودند تا راحت رویش قرار بگیرد، نشاندمش. پوشک را باز کردم. بوی بدی زیر بینی ام بالا زد و او، این بار بی سروصدا فقط نگاهم کرد. تا به حال با اشک لبخند زده اید؟ من این کار را کردم. من میان زارزدن هایم لبخند زدم و به سختی شستمش. پاهای باریکی که رشد درستی نکرده بودند را آب کشیدم. باز بغلش کردم و با یک حوله دورش به تخت منتقلش کردم. دستم…از سر درد به زق زق افتاده بود و من بی اهمیت، به سختی پوشک را زیرش گذاشتم. بستمش و با کشیدن ملافه روی پاهایش دستان سردم را روی موهایش کشیدم.

ـ راحت شدی مامان؟

خندید. دستمال را دور دهانش کشیدم و دستانش را گرفتم.

ـ مامان قصه بگه برات؟

دست و پایی زد و این یعنی بگو. زبان طفل بی زبانم را بلد بودم. صورتش را نوازش کردم و نگاه او به سقف گره خورد. برایش قصه گفتم، از شهر پریان…از شهری که همه چیز درونش زیبا و همه ی آدم ها درونش سالم بودند. از شهری که او می توانست درونش بدود. حرف بزند. اسب های تک شاخ داشت و پری ها با بال هایی طلایی…از جایی که میان هرکلبه، صدای رود می آمد و مردم با هم دوست بودند. همه لبخند می زنند و عمری جاویدان داشتند. نه مرگ داشت و نه نیستی. زمینش سبز بود و آسمانش آبی…شهری با جادوگرهایی مملو از اکسیر خوشبختی. با سیب های قرمز و تمشک هایی سیاه و شیرین. شهری بدون جنگ، خونریزی.، حسد، بخل، دروغ، فریب…

وقتی قصه ام تمام شد که او خوابش برده بود. در خودش جمع شده و انگار که کمی سردش باشد. پتویش را بالاتر کشیدم و روی صندلی کنار تختش نشستم. نشستم و نگاهش کردم، نگاهش کردم و فکر کردم. در حال بد غنچه، غوغای مادر مقصر بود یا شاهین پدر؟ موهای نرمش را لمس کردم و لب هایم لرزیدند.

ـ مامان خوبی نبودم برات، شش سال افتادی روی این تخت و ته همه ی مادر بودنم ختم شد به این که هفته ای سه چهاربار بیام دیدنت. هیچ وقت نشد یه بار باهم حموم کنیم، بریم گردش…که بدون خجالت سوار کالکسه کنمت و بگم، آهای مردم…این دختر منه. بد یا خوب، زشت یا خوشگل، سالم یا مریض…دختر منه! می دونی غنچه، من از همه دنیا طلب داشته باشم پیش تو بدهکارم. خیلی هم زیاد مامان جان. من حتی نتونستم به کسی بگم دخترمی. پشت بقیه پنهون شدم و شدم خواهر بزرگت.

سرم را جلو بردم. پیشانی ام را به پیشانی گرمش چسباندم و بغضم، گره خورد به صدایم.

ـ مامان برات بمیره که روی این تخت هرروز چشمت به در موند تا یکی بیاد سراغت. مامان برات بمیره.

هق زدم و لبم را گزیدم تا بیدارش نکنم. طفلکم خوابش سبک بود.

ـ خیلی مامان بدی هستم غنچه. خیلی مامان بدی هستم…چطوریه که هنوزم من و می بینی می خندی؟

سرم را عقب کشیدم، دستش را بلند کردم و به لب هایم چسباندم، بوسیدمش و بوسیدمش…

ـ بابات باهامون خیلی بد کرد غنچه. خیلی…

در اتاق که باز شد، سریع اشک هایم را پاک کردم و دستش را زیر پتو قرار دادم. با مکث چرخیدم و با دیدن مهدیار کنار در با نگاهی جدی ایستادم.

ـ سلام!

سری تکان داد. به چشم های بسته ی غنچه نگاهی انداخت و لب زد.

ـ حرف بزنیم.

سرم را تکانی دادم، خیسی مانده ی زیر چشمم را گرفتم و با نگاهی به صورت غرق خواب دخترکم، مجددا پیشانی اش را بوسیدم و از اتاق بیرون زدم. در را بست و کنار هم در راهروی آسایشگاه قدم زدیم.

ـامروز بیش تر از همیشه پیشش موندی.

سری تکان دادم. ترس داشتم لب بزنم و هنوز خش بغض روی صدایم نقش داشته باشد. گلویی صاف کردم.

ـ فردا می رم ژاپن. یه جشنواره ی مد قراره برگذار بشه که از صاحبین چندتا برند هم دعوت کردن.

ـ خیالت از غنچه راحت باشه.

ـ هست مهدیار، اولین چیزی که من و جذب این جا کرد حضور تو بود. وگرنه من غنچه رو با خیال راحت نمی سپردم برم.

ـسه روز پیش….

ایستادم و او هم ناچارا ایستاد، حرفش را قورت داده بود و من دلیلش را نمی دانستم. فقط با خیرگی نگاهش کردم و او نفس محکمی بیرون فرستاد.

ـ ترنم اومده بود این جا.

خون در رگ هایم برای لحظه ای ایستاد. پیشانی ام نبض گرفت و من، نفس ملتهبی کشیدم. هضم حرفش سخت نبود اما درکش…چرا.

ـ چرا؟

اخم کرده و جدی زمزمه کرد.

ـ می خواست غنچه رو ببینه…

ـ مهدیار!

لحن معترض صدایم، باعث شد دست از قطره چکانی حرف زدن برداشته و محکم شروع به توضیح بکند.

ـ فقط گفت می خوام ببینمش. خیلی خوب به نظر نمی اومد.

ـ اجازه دادی؟

چشم از نگاهم دزدید و من جوابم را با این کارش گرفتم. نمی دانستم عصبی باشم، متعجب باشم و یا گیج؟ با این حال مثل همیشه با چندنفس عمیق، آرامش را به وجودم برگرداندم. امروز نه فقط روزی خوبی نبود بلکه افتضاح هم بود.

ـ غوغا، ترنم با دیدن غنچه به وضوح نابود شد. تنها جمله ای که گفت این بود که یعنی مسبب درد این بچه منم؟ بعدشم رفت. بی هیچ حرف و حدیثی.

پوزخندم، جان دار نبود. خشمی عجیب را در خودم حس می کردم. خشمی که انگار نمی توانستم بروزش بدهم.

ـ اگه باز اومد، لطفا نذار ببینتش.

معلوم بود مسأله ی دیدن ترنم، با این میزان حال بد بهمش ریخته بود. مهدیار از دوستانمان بود. یکی از سال بالایی های دانشکده ی پزشکی، کسی که به واسطه ی من در جمع هایمان حضور پیدا کرد و همیشه ی خدا مدعی بود ترنم، یک نمونه ی مجسم از خودخواهیست. تنهایش گذاشتم و با سردرگمی ام، به سمت خروجی آسایشگاه قدم برداشتم که با یادآوری مسأله ای متوقف شدم. هنوز همان جا ایستاده بود.

ـ یه سوال.

نگاهم کرد، بی حرف!

ـ مادر شاهین، هنوز میاد دیدن غنچه؟

سرش را کوتاه تکان داد و دستانش را در جیب روپوشش فرستاد.

ـ پنجشنبه به پنجشنبه.

نفس عمیقی کشیدم، می دانستم می آید اما شک داشتم کارش را هنوز ادامه بدهد، لبخند تلخی زدم.

ـ مهدیار…

بله ی آرامی زمزمه کرد و من لب زدم.

ـ آدما، وقتی با نتیجه ی کاراشون روبرو می شن گاهی وحشت زده می شن. گاهی خوشحال، گاهی هم غمگین. ترنم وحشت زدست. خیلی زیاد. من نمی خوام غنچه دیگه ببینتش. نمی خوام دخترم وحشت چشم های اون زن و ببینه.

محکم سری تکان داد، با اخم هایی درهم.

ـ هرجور تو بخوای.

خداحافظم در حد لب زدن بود و به همان شکل جوابش را گرفتم. از ساختمان آسایشگاه که بیرون زدم آسمان مرز تاریکی و روشنی را رد کرده بود و من واقعا فرصتم برای آمادگی قبل پرواز کم بود. با این وجود هنوز دوجا مانده بود تا بروم. می ترسیدم با رسیدن به ژاپن دلتنگ شوم و دستم بسته از همه جا، به قلبم چنگ بیاندازد. دیدن میعاد به خاطر تمام شدن ساعات ملاقات، با اصرارهایم پنج دقیقه بیش تر طول نکشید. بیش تر از آن اجازه نداشتم ببینمش و من این پنج دقیقه نه در گوشش حرف زدم و نه موهایش را شانه کردم. من پنج دقیقه ی خالص نگاهش کردم. تنها کاری که می توانستم بکنم. بعد اما….راهم را کج کردم طرف هفت تیر و مفتج جنوبی.

وقتی رسیدم، دیگر ساعت اتمام کارش بود. تماس نگرفتم. همان جا در ماشین نشستم و با حالتی آسوده به در مدرسه زل زدم. مدرسه ی بدلکاری ای که گروه های سنی مختلف از آن خارج می شدند. بیست دقیقه بعد، بالاخره دیدمش. با خستگی و در حالی که جدی و اخم آلود چیزی برای یک نوجوان توضیح می داد از مدرسه خارج شد و من هم یک پایم را از اتوموبیل بیرون گذاشتم.

ـ آقای عابدینی؟

بین راه ایستاد و سرش را به طرف من چرخاند. اغراق نبود اگر بگویم چشمانش برق زدند و جدیتی که در صورتش بود، مثل موم آب شد و جایش محبت نشست. با گام هایی استوار به طرفم قدم برداشت و من لبخندم را عریض تر کردم. نزدیکم که رسید، صدایم را آرام کردم.

ـ خسته نباشی آقای مربی. همیشه به بچه های مردم با این قیافه ی اخم آلود ملق زدن و از دیوار راست بالا رفتن و از ارتفاع پریدن یاد می دی؟

ـ غوغا؟

اسمم را گفت و من، لبخندم از تشنگی صدایش کمرنگ شد. چشمانم حالا با دیدنش، خستگی هایش را تکانده بود کنج همین خیابان.

ـ جانم؟

پ ن: متن بعد پست و بخونین لطفا. حمایت کنین از خوش قلمای من.

جانم را از ته دلم گفته بودم. جانم را تقدیم مردی کرده بودم که نرم و آرام، بی هیچ عجله ای خودش را در دلم جا کرده بود. ابعاد دوست داشتن را نشانم داده و در تمام طول راه، اجازه داده بود از مسیر لذت ببرم. از مسیری که اولش، با گنگی و گیجی، سپس بهت، بعدش صمیمیت و پشت سرش وابستگی و در نهایت دلبستگی، پوشیده شده بود. گردنم را عقب راندم تا خوب ببینمش و بعد، نفس عمیقی کشیدم.

ـبشین پشت رل شما، وقت واسه این خیرگی زیاده حضرت آقا.

لبخند زد، لبخندی که مختص من بود. مردانه و سنگین و بعد، قبل از این که عقب بکشم با گرفتن در باز، من را بین در و بدنش، یک جورهایی حبس کرد.

ـاین جا چیکار می کنی عزیزدلم؟

از عزیزدلمش، قلبم نوازش شد.

ـ اومدم خداحافظی!

چهره اش درهم رفت و بعد از این که کنار کشید تا من ماشین را دور بزنم و خودش پشت رل بنشیند، زمزمه کرد.

ـ که خداحافظی!

از لحنش کمی تعجب کردم اما بی حرف، اتوموبیل را دور زدم و بعد از نشستن در قسمت کنار راننده، بالاخره کمی به دستم استراحت دادم. خودش هم نشست، ممنونش بودم که بی خیال ماشین خودش، قبول کرد تا رانندگی کند و من این فرصت را داشتم که کمی با دستم مدارا کنم. وقتی حرکت کرد، از روی عادت چراغ اتوموبیل را روشن کردم و با خستگی سرم را به پشتی صندلی ام چسباندم و نگاهش کردم. لحنم جان نداشت.

ـ خسته ای؟

ـ مثل تو!

عجیب بود اگر خستگی من را نمی فهمید، خستگی وحشتناک روز مزخرفی که گذرانده بودم میان چشمانم غوطه ور بود.

ـ اوهوم، مثل من.

کوتاه نگاهم کرد و بعد، همان طور که یک دستش روی فرمان بود دست دیگرش را به سمت صورتم آورد.

ـ چشماشو.

لبخند زدم. می دانستم وقتی خواب آلود می شوم چشمانم حالت مخمور جذابی پیدا می کنند. این را از زبان خیلی ها شنیده بودم.

ـ دلم می خواد بخوابم.

ـ بخواب عزیزم، می رسونمت خونه و وقتی رسیدیم بیدارت می کنم.

صدایم، براثر خستگی کمی کش دار شده بود.

ـ نمی شه که!

خندید، باز هم محو و مردانه.

ـ علی؟

ـ جانم؟

کمی صاف تر نشستم، اگر در همان حال می ماندم امکان به خواب رفتنم زیاد بود. وقتی روحم به مرز خستگی می رسید، انگار خواب را به عنوان یک سپر دفاعی برای آرامش انتخاب می کرد. صدای موسیقی را زیاد کردم و کمی شیشه را پایین فرستادم.

ـ به نظرت کافه هنوز بازه تا بریم؟

ـ داری از خستگی بیهوش می شی غوغا. می رسونمت خونه.

نالان، به سمتش چرخیدم و شال روی سرم را مرتب کردم.

ـ با وجود خستگی دلم رفتن به خونه رو نمی خواد.

اخم هایش درهم رفت و پشت مزدای نقره ای، پشت چراغ قرمز ایستاد. تایمر چراغ را نگاهی انداخت و به طرف من چرخید و تکیه اش را به در سپرد.

ـچته عزیزدلم؟

این سوال، مکانیزم اشکم را فعال کرد. به سختی جلوی خودم را گرفتم و سرم را به طرف شیشه چرخاندم. از بچگی همین بودم. کافی بودم یکی دست بگذارد روی نقطه ی ضعفم و وقتی لبریز بغضم بپرسد چه شده، کار تمام بود. مقاومتم به راحتی می شکست و یک من ماند و یک سیل جاری و البته یک حس جدید هم در این لحظه با من بود. حسی که میل به حرف زدن را درونم متبلور می کرد.

ـ امروز، به شکل بدی با کامیاب دعوام شد.

سکوت کرد و من، نفس عمیقی کشیدم و بغضم را بلعیدم. به نظرم تمام زن هایی که بلد شده بودند بغضشان را قورت بدهند، به شکل مردانه ای زمین خورده بودند.

ـاولین بار بود که این طور سرم داد زد.

چراغ سبز شد، ماشین حرکت کرد و او همچنان در سنگر سکوتش مانده بود. نفس سنگینی بیرون فرستادم و به محض رد کردن چراغ، ماشین را به حاشیه ی خیابان کشاند و ایستاد. خیسی کمرنگ چشمانم را با انگشت گرفته و به طرفش چرخیدم. باز هم به پوزیشین خودش برگشته بود. با اخم هایی درهم و تکیه زده به در.

ـمی خوام گوش کنم بهت.

کوتاه دلیل توقفش را بیان کرد و من، لبخند تلخی زدم. دستم روی چراغ نشست تا خیسی چشمم را انقدر واضح نبیند.

ـشما مردا، وقتی عصبانیت به آدمای غیرقابل کنترلی تبدیل می شین.

اشکم از گوشه ی پلکم راه گرفت و من، با خشم پاکش کردم. گلویم سوخت و بیش تر از آن، قلبم. کامیاب بیش تر از حرف هایش، حال بدش من را بهم ریخته بود.

ـ غوغا.

چرا انقدر زیبا صدایم می کرد؟ نگاهش کردم و با دیدن محبت میان چشمانش که با اخمش پارادوکس عجیبی به وجود آورده بود، پلک زدم. دستش را جلو آورد و روی ابرویم به حرکت درآورد.

ـ ازش ناراحتی؟

مسأله همین بود. همین که ناراحت نبودم تا خشمم را با طغیان نشان بدهم، فقط دلم برایش شور می زد و حس تلخ حرف هایش چسبیده بود به گلویم.

ـ نیستم.

ـ عصبی هستی؟

بودم…نه از کامیاب که از خودم. خودی که گذاشته بود قصه ی زندگی این دونفر، به این نقطه برسد. به این نقطه ی کوری که هرچه چنگ و دندان نشان می دادم، باز نمی شد و خودشان هم بیش تر کورش می کردند. چرا همان سالی که فهمیدم تبسم را راهی کرده، سراغش نرفتم و با التماس نخواستم خودش را درگیر زندگی من نکند؟ ان روزها در کجای کابوس هایم غرق بودم که ندیدم کامیاب از رفتن زنش می سوزد و خاکستر می شود؟

ـ هستم.

ـ ببینمت!

چشم در چشمش دوختم و او با لبخند زمزمه کرد.

ـ شاید ما مردا وقت عصبانیت غیرقابل کنترل و مزخرف بشیم، اما تو عزیزدلم، وقت عصبانیت هم دوست داشتنی هستی.

احساساتم عین یک مشت برف بود، یک مشت برف درست میان مشتم که وقتی این حرف از دهان او درآمد، سفت شد. برف های اضافی اش ریخت و باقی مانده اش هم با گرمای دستم آب شدند. نگاهش کردم. تهی شده و بی حرف. نوازش دستش از ابرویم به سمت گونه ام آمد و لب زد.

ـ تو چقدر دلت پر بود عزیزم.

سیب گلویم تکان خورد. خنکی انگشتش، پلک هایم را بهم چسباند و صدایش را به جان گوشم شبیه گوشواره ای وصل کرد.

ـ باید تورو برداشت و برد یه جای دور. یه جایی که این فکر و خیالات دستشون بهت نرسن، یه جایی که این چشمای خسته و غرق خوابت، برق بزنن از شوق. تورو کجا ببرم غوغا که فارغ بشی از این دنیا و درداش؟

پلک زدم. بوی باران زیر بینی ام پیچید و نم نم قطرات نشسته روی شیشه، آن قدر نرم بود که می دانستم اگر زیرش راه بروم، خیس نمی شوم. درست به نرمی حرف های او. به نرمی نگاه و لحن او!

ـ می خواستم نگم..می خواستم بذارم فردا بفهمی و شوکه شی، اما الان می گم..الان که حالت بده. شاید یه نقطه باشه برای پایان این روز بدی که گذروندی.

خیره نگاهش کردم، با برقی که این بار نه اشک غم بود و نه درد، من از شوق داشتن این مرد چشم هایم چلچراغ شده بود. دست سالمم را گرفت، فشرد و زمزمه کرد.

ـ به سختی تونستم مرخصی بگیرم، سخت تر از اون تونستم توی پرواز فردات یه جا رزرو کنم. خداحافظی غوغا؟ من مگه می تونم ده روز نبینمت؟

ناباور نگاهش کردم. لبخند مردانه اش، مهر اثبات زد به فکری که در سرم جرقه زده بود. حیرت زده چشم درشت کردم و او بعد نفس عمیقی، چرخید تا ماشین را راه بیاندازد.

ـ فردا باهات میام. میام چون دل تنها فرستادنت و با این چشم های درشت به سرزمین چشم بادومیا ندارم.

حرکت کردیم، هنوز میان نگاه من نم شوک و ناباوری بود و میان اخم های او، می شد محبت را به وضوح داد. عجیب بود. عجیب بود مردی با اخم بتواند دل تو را نوازش کند و عجیب تر از آن، آن قدر ضربتی غصه هایت را ضربه فنی کند.

ـ باید یه روز از مادرت تشکر کنم علی.

کوتاه اما متعجب نگاهم کرد و من خیره ی شانه های پهنی که حامی بودن را خوب بلد بودند، باز سر به پشتی صندلی چسباندم و در خود جمع شده، این بار از شوق داشتنش زمزمه کردم.

ـ پسرش رو درست مثل یه مرد واقعی تربیت کرده. ازش ممنونم.

به جای لبخند، حس کردم چهره اش گرفته تر شد. خستگی نگذاشت دلیلش را بفهمم، حالا که می دانستم لزومی به خداحافظی نیست و حرف هایم را زده بودم گذاشتم پلک هایم بسته شوند. بستمشان و نفهمیدم آهی که کشید، از سر چه بود.

خسته بودم، خواب کوتاه مدتم در ماشین هم جبرانش نکرده بود. زیپ چمدان را که بستم، تقریبا از شدت خستگی همه چیز را دوتا می دیدم. هنوز اما کارها مانده بودند…مهم ترینشان هم صحبت با کامیاب بود. کامیابی که برنگشته بود به خانه و می دانستم به آپارتمان خودش رفته تا به قول خودش ریختم را نبیند.

تلفن بی سیم خانه را به اتاقم آورده بودم، حوله ی حمام را روی موهایم به حرکت درآوردم و بعد از قرار دادن چمدان روی زمین و نزدیک به در…شماره اش را گرفتم. چهارمین بوق بود که با تن صدایی به شدت گرفته جوابم را داد. بعید می دانستم این صدا به خاطر خواب بوده باشد، بیش تر به نظر می رسید سال ها فریاد آزاد شده پشتش خانه کرده.

ـ بله؟

ـ آذربانو حالش خوب نیست.

اضطراب را در صدایش به وضوح تشخیص دادم. همین جمله کافی بود تا بی توجه به این که مخاطبش من هستم لب بزند.

ـ چش شده؟

ـ نمی دونم، شاید بهتر باشه ببریمش بیمارستان اما راضی نمی شه.

ـ الان میام.

همین را می خواستم، تماس را بی حرف قطع کردم و خیره ی رنگ مهتابی پوستم در آیینه، حوله را از روی موهایم برداشتم. حالت اندکی گرفته بودند و رها شده دورم، از من تصویر یک دختر کم سن و سال تر از چیزی که بودم نشان می دادند. حوله ی تن پوشم را با یک بلیز و شلوار رنگی تعویض کرده و بعد از کشیدن سشوار به موهایم، همان طور که کرم مرطوب کننده را پشت دست هایم پخش می کردم به سمت عمارت بانو قدم برداشتم. همه غرق خواب بودند. ساعت از دوازده گذشته بود و می دانستم قرص های خواب آورش، تأثیرشان را گذاشته و پرستارش هم، از خستگی کنارش بیهوش شده.

چراغ ورودی خانه و تک لامپ آشپزخانه را روشن گذاشتم. بوی شامپو و کرمم، با هم ترکیب شده و خودم را هم آرام می کرد. یخچال را باز کردم، بطری آب را برداشتم و با پر کردن یک لیوان، با شنیدن صدای اتوموبیلش تا نزدیکی پنجره قدم برداشتم. دیدمش…وقتی با عجله از ماشین پیاده می شد و لباس هایش، همان لباس هایی بود که صبح در شرکت تنش بود. عموی بیچاره ی من!

در را که باز کرد قبل از این که با سروصدایش، واقعا بانو را سکته بدهد جلو رفتم، نگاهش می لرزید وقتی به من نگاه می کرد.

ـ کجاست؟

ـ خوابیدش. بیا اتاقت.

ـ یعنی چی خوابیده؟ بهتر شده؟ لازم نیست ببریمش بیمارستان؟

بدون جواب دادن به سوال هایش از پله ها بالا رفتم، با عجله پشت سرم روان شد و همین که وارد اتاقش شدیم عصبی پرسید.

ـ با توام غوغا.

در را بستم، لیوان آب هنوز میان دستانم بود. آن را به طرفش گرفتم و لب زدم.

ـ دروغ گفتم تا بیای این جا.

چشمانش حیرت زده گشاد شدند، حس کردم هزار رگ خونی در چشمش ترکید.

ـ تف تو ذاتت دختر، سکته کردم.

به لیوان آب اشاره کردم، نگرفت اما فحش پدرمادر داری زیر لب زمزمه کرد و خودش را با آسودگی روی تخت انداخت. حس کردم نفسش، به سختی بالا آمد.

ـ امروز چوب خطت و پر کرده بودی، این دیگه چه غلطی بود؟ هزاربار مردم تا برسم.

لیوان را روی میزش گذاشتم و بعد، به آن تکیه زدم.

ـ باید حرف می زدیم.

ـ راجع به گندی که زدی؟

البته که نه، من از خودم و عملکردم راضی بودم. این دونفر باید باهم روبرو می شدند و من، تسریعش کرده بودم. جدی در چشمانش زل زدم. عصبانیتش، خیلی زیاد بود.

ـ راجع به قرارداد عکاسی!

حیرت کرد، نفس عمیقی کشیدم و در جلد غوغای مدیر فرو رفتم. این جدیت بخشی از شخصیت کاری من بود.

ـ فردا که هیچ، پس فردا اما تایم خالیت رو با مهران هماهنگ کن تا بری برای عکاسی. طبق قراردادمون اگر نری، من رسما می تونم اقدام قانونی کنم. می دونی که فسخ یک طرفه امکان نداره.

حس می کردم چشمانش حالا تمام مویرگ هایش ترکیده. وحشتناک نگاهم می کرد و سکوتش، هراس آور بود.

ـ کامیاب…

ـ چی تو سرته؟

صدایش هم به اندازه ی نگاهش ترسناک شده بود. در سر من، فقط فکر خوابیدن بود و برای لحظه ای پلک بستن.

ـ برو برای عکاسی لطفا!

ـ سوالم واضح نبود؟ چی می خوای از زندگی من؟ افتادی دنبال چی؟

چشم بستم. می سوختند…چشمانم، قلبم، ذهنم!

ـبرم با زنم عکاسی لباس های ست بگیرم؟ اونم وقتی کل ایران فکر می کنن من ازش جدا شدم؟ خل شدی؟ بس کن این ژست مزخرفت و غوغا….چی و داری هم می زنی؟

نگاهم را از زمین جدا کردم، به چشمانش دوختم و تلخ لبخند زدم.

ـکل ایران و ولش کن عمو، تو که واقعا ازش جدا نشدی…شدی؟

بلند شد، عصبی دستش را مشت کرد و روی کف دست دیگرش کوبید.

ـ لعنت بهت غوغا.

این بار دوم بود که در بیست و چهارساعت گذشته لعنتم می کرد. من که یک عمر هرثانیه خودم را لعنت کرده بودم این هم رویش.

ـ برو برای عکاسی.

از حرفم برنمی گشتم، خواستم به سمت در بروم برای خروج از اتاق که عصبی پرسید.

ـ خسته نشدی از این که نقش قهرمان هارو بازی بکنی؟

قهرمان بودن؟ واژه ی مضحکی بود. در این دنیا مگر قهرمانی هم بود؟ ایستادم و او جلو آمد.

ـ زندگی من، به من مربوطه غوغا…بکش خودت و کنار.

به چروک هایی دور چشمش زل زدم، سرش درد می کرد گمانم. دلم می خواست دست روی صورت قطع به یقین یخش بگذارم و بگویم کاش بلد بودی درستش کنی تا راحت کنار می کشیدم. رخ در رخم غرید.

ـ دوره ی قهرمان بودن گذشته غوغا.

ـ تو می دونی عذاب وجدان چیه؟

صورتش تیره شد و عقب کشید. نفس عمیقی کشیدم. من واقعا خسته بودم.

ـمی دونی وقتی همه بهت بگن نرو، بری و زمین بخوری و برگردی…حتی از نشون دادن زخمای پاتم شرم داشته باشی و تنهایی زخمات و پانسمان کنی یعنی چی؟

یک گام دیگر به عقب برداشت. لبخندم، تلخ تر شد. من این را حس می کردم.

ـ من نمی خوام قهرمان باشم، من می خوام فقط دیگه تنهایی زخمام و نبندم. من از عذاب وجدان خستم.

چشمانش را بست و من، دستم را روی قلبم گذاشتم. غیرعادی بود که انقدر آرام می زد.

ـ قهر باش باهام عمو اما برو سر عکاسی، این مدتم که نیستم لطفا حواست به دخترم باشه. قهر باش اما…با کناره گیریت دل زنت و نشکن.

پلک زد، رو گرفتم از صورتش و لحظه ای که از اتاق بیرون می رفتم دیدم که لیوان آب را بالاخره برداشت، سر کشید و من پله هارا که پایین می آمدم یادم بود باید برق آشپزخانه و ورودی را خاموش کنم. انجامشان دادم و از خانه خارج شدم. چراغ های ماشین کامیاب نورشان روی صورتم افتاد. حتی ماشین را خاموش هم نکرده بود. با خستگی به طرف اتوموبیلش گام برداشتم، در را باز کردم و بعد خاموش کردنش، در هارا بستم. سوییچ را روی درش گذاشتم تا هروقت خواست بیرون برود ببیند. بعد هم با لرزی که هوا به جانم نشانده بود به طرف خانه دویدم. باید می خوابیدم. لااقل سه ساعت قبل از پرواز را باید می خوابیدم.

بالاخره تمام شده بود. این روز مزخرفم، بالاخره تمام شده بود.

*******************************************************************
فرودگاه بین المللی ناریتا، در استان چیبا، محل فرودمان بود. وقتی چمدان هارا تحویل گرفتیم و با قطارهای تندرو خودمان را به ایستگاه توکیو رساندیم، بیش از یک ساعت زمان صرف شد. در تمام مدت پرواز و مسیر یک ساعته یمان در قطارهای تندرو….ما حرف زیادی با هم نزده بودیم. در واقع بیش ترین ارتباط ما، ارتباط چشمی بود. من کشف کرده بودم وقتی نگاهش می کنم، آن هم طولانی و با کم ترین میزان پلک زدن، حس آرامش عجیبی در درونم می نشیند.

شاید او هم مثل من بود. چون وقتی در طول پرواز خوابم برد و بیدار شدم، دیدم خیره نگاهم می کند و من از این خیرگی، به چنان ضعفی رسیده بودم که خودم هم باور نمی کردم.

ـ این جا شهریه که بارها به خاطر زمین لرزه، آتیش سوزی و جنگ به طول کامل نابود شده اما باز هم از نو، به زیبایی ساخته شده. بهش می گن شهر شکوفه های گیلاس.

نگاهم کرد، دلم می خواست سکوتمان شکسته شود و خب، جمله ام ربط مستقیمی به این شهر داشت. شهری مدرن و بسیار زیبا!

ـ شکوفه ی گیلاس؟ تعبیر قشنگیه…کمی هم شبیه تو.

این مرد باید شاعر می شد. وقتی انقدر ماهرانه از هرجمله ای به نفع خودش استفاده می کرد و قلب را میان کلماتش بازی می داد، قطعا توانایی سرودن منظومه ای از عشق را داشت.

ـ اصلا منصفانه نیست.

لبخند مردانه اش را دوست داشتم. نمی توانستم به زبان بیاورم که چقدر از این که همراهی ام می کند لذت می برم، لذتی که باعث شد سرم روی شانه اش بنشیند و خیره ی مناظری که به خاطر حرکت تند قطار قابل تشخیص نبودند لب بزنم.

ـ من همه ی حرف هام و یادم رفت.

دستش روی دستم قرار گرفت، انگشت هایم را با انگشت هایش پر کرد و زمزمه کرد.

ـ داشتی از توکیو حرف می زدی عزیزم.

ـ تو چطور انقدر سریع تونستی بلیط و ویزا بگیری علی؟

حین ادای این جمله، سرم را از روی شانه اش برداشتم. شالم هنوز روی سرم بود. البته که به بودنش خیلی هم معتقد نبودم اما، دوست هم نداشتم به محض رسیدن و از سالن فرودگاه کشف حجاب را آغاز کنم. خندید. کمی عمیق تر.

ـ داشتی از ژاپن می گفتی که.

نگاه مصمم باعث شد نفسی بیرون بفرستد. مسلما این سوال مثل آن انگشتر و دلیل داشتنش، چیزی نبود که با خواهشش از پرسیدنش عقب نشینی کنم.

ـهمون روزی که بلیط سفرت و نشونم دادی دنبالش افتادم.

شوکه بودم.

ـ بازم…خب…بازم به نظرم زود تونستی…

پرید میان حرفم، با یک چشمک و بعد سرم را دوباره روی شانه اش قرار داد.

ـ یکمم کمک دوستانم در سفارت. حالا می شه تا ایستادن قطار چشم ببندی؟ این مردی که هم ردیفمون نشسته خیلی خیلی نگاهت می کنه. فکر می کنم برای اینه که تو شبیه انیمه هاشون، نصف صورتت چشماته.

خندیدم، دلم ضعف رفت و سعی کردم چشم ببندم. شهر شکوفه های گیلاس را با او دیدن و همراهی اش را داشتن، اتفاق زیبایی بود. می خواستم در این سفر فقط آرامش داشته باشم. آرامش و کمی به رسم روزهای از دست رفته ی گذشته، عاشقی!

حوله را، به آویز وصل کردم تا نمش گرفته شود و با موهایی نم دار، جلوی آیینه ایستادم. سشوار مسافرتی ام، علاوه بر کم جا بودن همیشه در سفرها به دادم می رسید. شانه را بین موهایم حرکت داده و بدون این که توجه چندانی به خودم در آیینه داشته باشم مشغول خشک کردن موهایم شدم. هر بار در این مرحله، من به هوس کوتاه کردنشان می افتادم و همین که کارم تمام می شد از این هوس پشیمان می شدم. حقیقت این بود رسیدگی به موهایی بلند و بسیار لخت، سخت بود. شیشه ی روغن نارگیلم را از کیف چرم آرایشی بیرون کشیدم و با اسپری کردن چندقطره به کف دستم، پایین موهایم را به روغن آغشته کردم. بافتمشان و بعد….با بستن دکمه ی بالایی شومیز زیتونی رنگم، بک گام به عقب برداشتم.

بافت مویم روی شانه ام بود و از شانه تا کمرم را می پوشاند. جلوی موهای لختم را فرق کج باز کرده بودم و حالا که به خاطر دوش کوتاه مدتم، هیچ آرایشی روی صورت نداشتم رنگم پریده و لب هایم صورتی روشن به نظر می آمدند. تا ساعتی که قرارمان بود برای شام به لابی هتل برویم نیم ساعتی زمان داشتم. به سمت پنجره قدم برداشتم. پرده را کشیدم و با دیدن منظره ی کوه فوجی، لبخندم عمق گرفت.

هتل پارک حیات توکیو، در خیابان معروف Shinjuku یکی از بی نظیر ترین هتل های آسیای شرق بود. علت علاقه ام به این هتل، منظره ی بی نظیر و بی بدیع کوه فوجی بود و البته وجودش در نزدیکی مناطق تجاری. فقط کافی بود پرده هارا بکشی، بعد با چنان تصویری روبرو می شدی که قلبت آرام می شد و روحت پرواز می کرد. حتی می شد ساختمان معبد میجی را هم از این فضا دید. چشم اندازش در شب، خارق العاده بود.

چرخیدم و این بار با دیدن حرکت تند تر عقربه های ساعت از کنار مبلمان های کرم رنگ عبور کردم، ترکیب رنگی اشان با کاغذ دیواری های طوسی و نور ضعیف اتاق، کاملا باب سلیقه ی من بود. می خواستم امشب را با او بگذرانم. از روز بعد بیش تر تایم هایم در سمینار می گذشت و کم تر می شد از زیبایی بودن محکم مردانه اش، استفاده کرد.

در اتاق را که بستم برای خدمه ای که از کنارم رد شد لبخند زده و به طرف آسانسورها حرکت کردم. در رستوران هتل، خیلی طول نکشید که پیدایش کنم. پشتش به من بود و این اولین باری بود که قرار بود من را بدون حجاب ببیند. لبخندم، لرزان و مضطرب روی لب هایم نشست. شبیه دخترهای هجده ساله…غرق شده بودم در یک هیجان عجیب.

میز را که دور زدم، سر او هم بالا آمد. حیرت نگاهش و مات شدنش را رویم دوست داشتم. به من حس زیبا بودن لطیفی القا می کرد. صندلی را عقب کشیدم و با لمس رومیزی های بلند کرم روشن، پشت میز جاگیر شدم.

ـ استراحت کردی؟

سوال پرسیدم تا شاید کمی نگاه بسیار نرمش، کمرنگ شود. باید اعتراف می کردم به آن عادت نداشتم. محوم بود. با جدیتی غیر قابل توصیف.

ـ نگاش کن…موهاش و!

لبخندم عمیق شد و چشمانم پر از ستاره های ریز.

ـبهت گفته بودم بلندن.

ـ اما نگفته بودی انقدر قشنگن.

دستم را به بافت مویم رساندم، سرش دادم پشت سرم و گردنم را کج کردم.

ـ آقای عابدینی خطرناک نگاهم نکن.

دستش را روی صورتش کشید، نفس محکمی بیرون فرستاد و بعد به پشتی صندلی اش تکیه زد.

ـبارها تصورت کرده بودم.

ـ بدون روسری؟

سری کوتاه تکان داد، جالب شده بود. دستم را زیر چانه ام گذاشته و شبیه دانش آموزان یک کلاس درسی به صورتش زل زدم.

ـ تو تصورت چه شکلی بودم.

ـ زیبا…اما نه انقدر که الان هستی.

من معتقد بودم، زن و مرد برابرند. بگذریم که بحث زور بدنی و البته احساسات پررنگ زنان، تفاوت هایی ایجاد می کرد اما از لحاظ حق روح و حیات، هردو در یک نمودار قرار داشتند. هیچ کس جلوتر از دیگری نبود و هیچ کس هم عقب تر…من با این دیدگاه بزرگ شده بودم. میان دامن مادری با عقابد فمنیسم افراطی. با این همه اما، همیشه و در هرلحظه ی زندگی ام…می دانستم با تمام زن بودنم، روحم چقدر نیاز دارد شنیده شود. زیبا خوانده شود و اعتماد به نفسی که جامعه بارها از من گرفته بود میان یک بقچه کلمه ی ساده اما به شدت لطیف به آغوشم پرت شود. علی….نیازم بود از این زندگی پر درد! پیش خدمت که به طرفمان آمد توانستم نفس عمیقی بکشم. سوکیاکی سفارش من بود و علی هم متعاقبا با احترام به نظر من، همان را انتخاب کرد. دستانم را روی میز درهم گره زدم و خیره ی نگاه عمیقش زمزمه کردم.

ـ بعد از شام، دوست دارم کمی کنارت شهر و بگردم.

او هم مثل من دست گره کرد و روی میز به جلو خم شد.

ـ من اما دلم می خواد دور تویی بگردم که وقتی نگاهت می کنم منبع آرامش و می بینم.

نفسم گره خورد. صریح و مستقیم، توصیف خوبی برای لحنش بود.

ـ من دوست دارم علی، اما بارها با لحنت من و دچار یه تردید کردی. تردید این که من عاشق ترم یا تو…

لبخند زد، مردانه، ملایم و با کم ترین انحنا.

ـمن شش سال قبل عاشقت شدم غوغا. شش سال توی این حس ازت جلوترم، شش سال تصورت کردم…درست روبروم، همین طوری که الان نشستی! با همین لبخند.

لبخندم کمی کمرنگ شد اما مطمئن بودم از برق نگاهم چیزی کم نشده.

ـ سخت بود؟

ـ عاشقت بودن؟

با همان لبخند محو سری تکان دادم. البته که منظورم این نبود.

ـ یک طرفه عاشقی کردن.

مکثی کرد، لبخندش جمع شد و غمی کمرنگ روی نگاهش نشست. با این وجود، چهره ای همچنان مغرورانه، جدی و مردانه داشت. چهره ای شرقی که می توانست هرکسی را تحت تأثیر جذبه ی خودش قرار بدهد. لحنش آرام شده بود. شبیه یک موج که بعد از سال ها بالا و پایین شدن حالا به سطح آب چسبیده.

ـ به امروز می ارزید. امروز که جلومی…نگاهت می کنم و کیف می کنم از دیدنت.

جوابش را داده بود، در لفافه ی کلماتی حریر گونه، سخت بوده. سخت بوده که کتمانش نکرد و فقط گفت به امروزش می ارزیده. شاید اگر زودتر پیدایش می کردم، شاید اگر زودتر در زندگی ام می آمد، شاید….از شاید ها بدم می آمد. شاید هایی که نه قدرت داشتند زمان را برگردانند و نه توانی برای کمرنگ کردن زخم گذشته.

ـ من، هیچ وقت فکر نمی کردم ژاپن توی مد و لباس کشور پیشرفته ای باشه.

نفس عمیقی کشیدم، تغییر مسیر بحث انتخاب او بود و به نظرم، تصمیمی به جا. چنگالم را در ظرف سالادی که پر بود از جوانه های گندم فرو بردم و لب زدم.

ـ بر خلاف تصور مردم، ژاپن جزء پنج کشور مطرح توی زمینه ی مد و پوشاکه. حتی از ترکیه و اسپانیا هم مطرح تر. هم ردیف با ایالات متحده، فرانسه، بریتانیا و ایتالیا. لباس های آسیای شرق طرفدارای خودش و

داره، توکیو هم مرکز دوره های طراحی لباس و مده این کشوره…خب…می دونی، من واقعا از طراحی های ژاپن خوشم میاد، لباس هایی گشاد و شل، برش های خاص و راحت….سبک جسورانه ایه.

دست هایش را روی سینه جمع کرد و لب زد.

ـ برام بیش تر از حرفه ات بگو. دوست دارم باهاش بیش تر آشنا بشم. به خصوص که وقتی ازش می گی، چشم هات انقدر قاطع و محکم به نظر میان که من لذت می برم.

لبخندم عمیق شد، نفس عمیقی کشیدم. گوش شنوا بودن، گامی هوشمندانه برای جلب رضایت یک زن. دوستش داشتم چون هوشیارانه علاقه اش را نشان می داد. زن را می شناخت و این شناخت از لابه لای تفکراتش مشخص بود. اقرار می کردم که از آن لذت می بردم. این مرد…همان رویایی بود که میان ترانه هایم دنبالش گشته بودم.

ـ خب مد حرفه ی پیچیده ایه، برخلاف تصور عموم فقط پوشاک و پوشش نمی ده، کیف..کفش، جواهر و خیلی شاخه های دیگه. هرچند توی ایران کار ما کمی سخت تره چون به اندازه ی اروپا توش قوی نیستیم. اما همیشه آرزوی من ثبت یک برند موفق و رسمی بوده. البته قبل ترها به طراح شدن هم فکر کردم. منتهی به خاطر پدرم قیدش رو زدم. این، یکی دیگه از تصمیمات احمقانه ی من توی زندگی بود. کشورهایی مثل اندونزی، چین، بنگلادش و هند هم بعد از کشورهایی که گفتم توی این حرفه مطرح هستند. نیویورک یکی از بی نظیر ترین کشورها در باب مده، من هربار برای سمینار ها و جشنواره ها بهش سفر می کنم به این ایمان میارم، فرانسه بیش تر از لحاظ مواد آرایشی و بهداشتی پیشرفتست، انگلیس با ترکیبات مدرن و سنتی، لااقل توی کشور ما محبوب تره و در نهایت رم و میلانی که توی جواهرات درجه یک هستند. همین پراکندگی بومی این حرفه، باعث شده همیشه برام جذاب باشه.

ـ این عالیه که انقدر عاشقانه از حرفه ات حرف می زنی.

ـ من به عنوان سرمایه گذار توی این حرفه، راجع بهش مطالعه ی زیادی می کنم.

با رسیدن غذاها، دست از پرحرفی کشیده و آرنج هایم را از روی میز برداشتم. ظرف های غذا که چیده شدند، پیش خدمت دور شد و من خیره ی او که غرق فکر بود زمزمه کردم.

ـمخلوط گوشت و سیزیجاته، می تونی امیدوار باشی چیز عجیب و غریبی قرار نیست بخوری.

خندید و با برداشتن چنگال زمزمه کرد.

ـ نگرانی ای راجع به غذا نداشتم.

ـ اما توی فکر بودی.

ـ داشتم فکر می کردم اگر بافت موهات و باز کنی چه شکلی می شی.

قلبم سینوس وار موج گرفت، دستانم از زیر چانه ام سر خوردند و نگاه او، چرخید روی موهایم.

ـ غوغا، می شه بافتش و باز کنی؟

مو، عاشقانه ترین مصرع بیت های یک زن بود.

ـ فکر نمی کنم دلم بخواد الان این کار و انجام بدم.

لحنم را کمی شیطنت بخشیدم و انتهای جمله ام، یک چشمک نرم هم اضافه کردم. این رویم را تا به حال ندیده بود. عادت به دلبری کردن نداشتم و خب…گمانم این لحن و چشمک بعدش، کمی دلبری به حساب می آمدند. عاصی نفسش را بیرون فرستاد و با برداشتن چنگال ابرویی بالا فرستاد.

ـ خانم دکتر، ناز کردنت هم زیباست.

لبخندم عمق بیش تری گرفت، تکه ای از غذا را داخل دهانم گذاشتم و خیره به اویی که برعکس خیلی از مردها، آداب غذا خوردن را به خوبی بلد بود زمزمه کردم.

ـ من فردا، تقریبا تا عصر سمینارم. برنامه ای برای این تایمت داری؟

لبخند محوی زد، با دستمال، لب هایش را پاک کرد و چنگال را به لبه ی ظرفش تکیه داد.

ـ شنیدم هتل، خدمات ماساژ خوبی ارائه می ده.

طوری شوکه شدم که غذا به گلویم پرید و او آزادانه قهقهه زد. لیوان آب را برداشته و لاجرعه سر کشیدم.

ـ هرچی بیش تر فکر می کنم، بیش تر مطمئن می شم باز نکردن موهام و نرسوندن تو به خواستت، کار صحیحی بوده.

هردو دستش روی میز بود اما کاملا تکیه داده به صندلی و این حالتش، او را قدرتمند جلوه می داد.

ـحالا چرا انقدر سرخ شدی عزیزم؟

خنده ام گرفته بود. حق با او بود، خدمات ماساژ این هتل…بسیار حرفه ای و البته خاص بودند. فکر کردن به آن همزمان من را به خنده و شرم می رساند. بی توجه به سوالش برش دیگری از غذا به داخل دهان گذاشتم و او هم سرش را با نوشیدنی اش گرم کرد. بدون بلند کردن سرم و خیره به ظرف غذا زمزمه کردم.

ـ اگه از خدمات ماساژ و استخر هتل خسته شدی، می تونی تا میدون تاکاشیما قدم بزنی. عبادتگاه میجی جینگو و موزه ی نزو هم به هتل نزدیکن، می تونی حتی پیاده با استفاده از مپ بهشون سری بزنی. اوغات فراقتت رو به خوبی پر می کنن.

ـ نگران من نباش عزیزم. قرار نیست عین بچه ها حوصلم سر بره.

با لبخندی کوتاه نگاهش کردم و او با سوالش، باعث شد لیوان آبم را برداشته و باقیمانده اش را سر بکشم.

ـ قبلا هم ژاپن اومده بودی، مگه نه؟

ـ سال قبل هم همایشی این جا ترتیب دادند که توش شرکت کردم، دقیقا هم توی همین هتل مستقر شده بودم. بار اولش اما….

حرفم را قورت دادم و او، جدی نگاهم کرد. نفس عمیقی کشیدم و چنگال را رها کردم، این بار هردو دستم را روی میز درهم گره زدم.

ـ با شاهین اومده بودم.

سعی داشت اخم نکند اما، درهم رفتن چهره اش واضح بود. او هم دست از خوردن غذا کشید و جدی به من زل زد. رگ نبض گرفته ی گردنش را دوست داشتم.

ـ چندماه بعد ازدواجمون وقتی بابا بالاخره با شرایط کنار اومد، ازمون خواست یک کشور رو انتخاب کنیم تا با هزینه ی اون به ماه عسل بریم. شاهین براش فقط مهم بود از کشور خارج بشه و خب…فکر می کنم واضحه که انتخاب من یک کشور آسیایی بود. چون اواخر مارس بود من ژاپن رو انتخاب کردم.

ـ به خاطر جشنواره ی شکوفه ی گیلاس؟

سرم را تکان دادم. عجیب بود که به اندازه ی قبل صحبت کردن راجع به آن، اذیتم نمی کرد. لبخند تلخی زدم و تنها زمزمه کردم.

ـ این جا بهش می گن هانامی. فوق العاده بود.درخت هایی مملو از شکوفه های صورتی…

نفس عمیق دیگری کشید. تلاشش برای این که آرام بماند و بشنود، ستودنی به نظر می رسید. من با شاهین زیر درخت های گیلاس قدم زده بودم. زیر شکوفه های خوش عطر، زندگی ام اما به اندازه ی آن شکوفه ها زیبا نبود.

ـ قدم بزنیم؟

سری تکان داد. هردو باهم صندلی را عقب کشیدیم و در کنار هم، از هتل خارج شدیم. پیاده روی کنار مردی مثل او، بی نظیرترین اتفاق ممکن بود. دستانم را روی سینه ام گره زدم و نفس عمیقی کشیدم.

ـ یه سوال بپرسم؟

ـ نه لطفا.

با خنده نگاهش کردم و او، همان طور دست در جیب نگاهم کرد. با لبخندی محو و گردنی که برای دیدنم کمی به پایین انحنا گرفته بود. خنده اش صدا دار شد.

ـ می خوای از انگشتر بپرسی؟

خوب بود که می دانست. این انگشتر و دیدنش در دستانش، همیشه برای من سوال می ماند. قرار نبود رفعش کند؟

ـ نباید بدونم.

نفسش، این بار حالت دردمندتری گرفت.

ـ فعلا وقتش نیست غوغا.

ـ پس وقت چیه؟

ایستاد، من هم ایستادم و او مقابلم قرار گرفت. دستانش را از جیبش بیرون کشید و با لحنی نرم، خیره میان مردمک های لغزان چشمانم دستش را جلو اورد. شوکه بودم. دستش کش وصل شده به موهایم را کشید، مسخ نگاهی که انگار داشت خواهش می کرد تکان نخورم، همان طور وسط محل تردد عابرین ایستاده و او نرم، از پایین موها، شروع کرد به باز کردنشان. بدون این که ذره ای مویم کشیده بشود. با آرامشی که از دستان مردانه اش بعید بود. وقتی موهایم باز شد، چندبار با انگشت هایش بینشان شانه کشید و با رها کردنشان، یک گام به عقب برداشت.
رنگ نگاهش تغییر کرده بود، زیباتر به نظر می آمد. تماشایی تر و تحسین برانگیز تر. صدایش هم به تناسب نگاهش، مجنون وار بود.

ـ وقت اینه من بشینم و تماشات کنم، تویی رو که تماشایی ترین غوغای دنیای این مردی!

قرار بود اسمم مهتا شود، اسم مورد علاقه ی مامان. به دنیا که آمدم اما آن قدر در بیمارستان سروصدا به پا کرده و بچه ی ناآرامی بودم که وقتی پرستار من را به آغوش پدر سپرده بود با غرغر زمزمه کرد که دخترتان غوغا به پا کرده و کل بخش را برهم زده. همان لحظه به سر پدر زد که غوغا، اسم زیباییست. برایش مهم بود اسم من، اسمی غیرتکراری و جدید باشد. غوغا معنای خاصی جز آشوب و سروصدا نداشت اما به خاطر کمیاب بودن روی من گذاشته شد. هیچ وقت آن قدرها عاشقش نبودم. هیچ وقت بابت غیرتکراری بودنش خیلی ذوق نکرده بودم اما…درست همین امشب، وقتی او دستش بین موهایم شانه وار حرکت کرد و لب زد” تو تماشایی ترین غوغای جهانی.”

انگار باید اسمم غوغا می شد، باید شبی نیمه سرد در خیابان های شرق آسیا مقابلش می ایستادم، او با آن چشمان تیره اش نگاهم می کرد و بعد، این جمله را می گفت. بعد من می فهمیدم غوغا بودن و اسم غوغا را داشتن، چقدر زیباست.

ـ دوست دارم.

نگفتنش، ظلم در حق خودم بود. لبخندی روی لب هایش نشست. گرم، پر از مهر و بی نهایت آشنا.

ـ می دونی تنها چیزی که این لحظه آرزوش و دارم چیه؟

نمی دانستم، اما می توانستم حدس بزنم. لبخندم پر از شیرینی عمق گرفت و دست او، تار مویم را رها کرد.

ـ این که کاش محرمم بودی غوغا.

این دومین باری بود که این جمله را می گفت، واکنش من فقط خنده ای عمیق و برداشتن یک گام به عقب بود.

ـ الان باید می گفتی منم دوست دارم غوغا.

گام عقب برداشته شده ی من را با یک گام به جلو جبران کرد و با لحنی زیبا لب زد.

ـ من دیوونتم غوغا.

و خب من، برایش یک بار گفته بودم و امشب، به باورش رسیدم…به باور این که هرجا عشق باشد، دیوانگی هم هست.

ـ غوغا من حرفای تورو شنیدم، تو چی…شنیدی من چی گفتم.

از سالن سمینار خارج شدم، شانه هایم از خستگی تیر می کشیدند و میل عجیبی به خوابیدن و تکیه دادن به جایی حس می کردم.

ـ دم پرشون نباش. فقط همین.

ـ فقط همین؟ دارم بهت می گم عموت و این خانم توی یک ساعت تایم عکاسی، بیست بار صداشون بلند می شه توی روی هم. عکاس رسما کلافه شده.

ـ مهران، زنگ بزن پریزاد. ازش بخواه برای عکاسی این دوتا خودش بره. فقط هم سکوت کن در برابر عکس العمل هاشون..باشه؟

ـ خدای بزرگ، باشه باشه…اما واقعا غیرقابل تحملن.

لبخند کم جانی روی لب های خسته ام نشست. سرویسی که برای مهمان ها ترتیب داده بودند جلوی در سالن منتظرم بود. سوار شدم و لبخندم را این بار مهمان صورت همکار مراکشی ام کردم.

ـ مهران من واقعا شرمندتم، واقعا! می دونم زحمات افتاده روی دوشت.

ـ مزخرف نگو. سمینار چطور بود؟

با دست چپ، بالای ابرویم را خاراندم. دوست داشتم به هتل برسم و با تونر، تمام این آرایش آزاردهنده را پاک کنم. حس خفگی پوستم، حس غیر قابل تحملی بود.

ـ بی نظیر. کاش خودتم حضور داشتی مهران، ایده ها و طرح های فوق العاده ای رونمایی شده. برات یه سری عکس ازشون ایمیل می کنم. می شه امیدوار هم بود برندمون توی این دوره، کمی تونسته توجه هارو به خودش جلب کنه.

ـ خوشحالم خانم، امیدوارم سفر بهت خوش بگذره. تو هم برام دعا کن از دست عموت و این اخلاق مزخرف جدیدش خل نشم. باهاش تماس نداشتی؟
تصور درگیری های کامیاب و تبسم هم خنده دار بود. این دونفر، از نظر عقلی رشد چشمگیری نداشتند.

ـ نه باهام قهره.

این بار خندید و با یک خدانگهدار کوتاه تماس را خاتمه داد. سرم را به پشتی صندلی ونی که برایمان فرستاده بودند تکیه دادم و بعد از سوار شدن نماینده ی یکی از برندهای مطرح ایتالیا و انگیس، بالاخره ون به حرکت در آمد. از شیشه به خیابان خیره شدم. باید می رفتم هتل، آرایشم را می شستم. لباسم را عوض می کردم و بعد اورا اگر طبق حرفش در اتاق ماساژ بود بیرون می کشیدم. فکرش هم خنده دار بود. احتمالا

اگر به حرفش عمل می کرد، ترجیحش این بود باقی ساعات روز را بخوابد. این فکر باعث شد دستم، جلوی دهانم قرار بگیرد و لبخندم غلیظ تر شود.
کلید اتاق را که تحویل گرفتم، بلافاصله خودم را به آسانسور رساندم. به جای پاک کردن آرایش، مستقیم وارد حمام شدم و بدون نیم نگاهی به وان سرامیکی، با یک دوش شش دقیقه ای هم از شر آرایشم خلاص شدم و هم با گرمای آب خستگی هایم را شستم. روند آماده شدنم، خیلی هم طولانی نبود. نمی دانستم باید در اتاقش دنبالش بگردم یا در محوطه. در حال گرفتن موبایلش به طرف آسانسور حرکت کردم و با شنیدن صدای بمش، لبخند محوی زدم.
ـ من رسیدم و دنبالت می گردم.

ـ دنبالم نگرد خوشگله، توی لابی بودم.

ـ امیدوارم از اتاق ماساژ نیومده باشی.

صدای خنده اش در گوشم پیچید و قبل از این که جوابی بدهد، با قطع تماس خودم را در آیینه ی آسانسور تماشا کردم. لبم از هیجان زیر دندانم کشیده شد و با کف دست، پایین شومیز سفید آستین بلندم را صاف کردم.
پیدا کردنش در سالن، خیلی هم طول نکشید. با توجه به قد و قواره اش که از مردان آسیای شرق بسیار بلندتر بود به راحتی توانستم ببینمش و به طرفش قدم تند کنم، لبخند مهربانانه اش را کش داد و من به این فکر کردم، یک پلیور ساده ی مشکی رنگ و شلوار همرنگش مگر چه دارد که انقدر در تنش زیبا می نشست.
ـ خسته نباشی عزیزم.

ـ ممنونم. روز شما چطور بود.

کنارم قرار گرفت، با فاصله ی کمی از هم راه افتادیم و او جوابم را با آرامش داد.

ـ حقیقتش تمام روز توی هتل بودم.

ـ و ماساژ؟

باز هم خنده اش گرفت و من هم لبخندی زدم.

ـ نه ولی به استخر و سونای هتل سری زدم.

سرم را به معنای فهمیدن تکان دادم و همگام با هم از هتل خارج شدیم. خیابان هتل، یک خیابان تجاری بود که می شد از قدم زدن در مجموعه های خریدش لذت برد. هنوز اما خیلی از هتل دور نشده بودیم که با صای جیغ یک زن، سرهردونفرمان چرخید. شوکه شده به جمعیتی که لحظه به لحظه بیش تر می شد چشم دوختم و همین که کمی جلوتر رفتیم با دیدن صحنه ی مقابلم، حس کردم چیزی در مغزم ترکید. چیزی که باعش داغ شدن سرم و بالافاصله پشت لب هایم شد.

ـ غوغا؟

صدایش نگران شد، دستش بلافاصله زیر بازویم نشست و من یک گام به عقب برداشتم. تصاویر در ذهنم بالا و پایین شدند و او، با یک چرخش جلوی دیدم را گرفت.

ـ من و فقط ببین، غوغا…صورتت سرخ شده لطفا به من نگاه کن.

تصویر روبرو، تصویر کابوس هایم بود. تصویری که هربار با آن مواجه می شدم، یک طناب دار و یک صورت کبود را جلوی چشمم می آورد. تصویر یک مرگ دردناک. خون ریخته شده روی زمین، ردش تا نزدیکی کفش زنی که نزدیک به جمعیت توقف کرده ایستاده بود. من فقط برای چندثانیه آن تصویر را دیدم. فقط برای چندثانیه مغز متلاشی شده ی روی پیاده رو را دیدم، فقط برای چندثانیه، همان چندثانیه اما کافی بود که همه چیز جلوی چشمم بنشیند. دختر نوجوانی که خودش را از پنجره به پایین پرتاب کرده بود، سن و سالی نداشت، درست که خون تمام صورتش را گرفته بود اما جوانی اش مشخص بود. زنی هم که بالای سرش اشک می ریخت، بیش تر شبیه یک مادر تمام شده بود. این تصویر برای من هم سو با یادآوری بدنی تاب خورده و آویزان از یک سقف بود. خودکشی…

ـ غوغا؟

صداهای خاموش شده ی ذهنم روشن شدند، انگار برای چندثانیه ای به دنیایی دیگر سفر کرده بودم. نه چیزی می شنیدم و نه چیزی می دیدم. حالا اما صداها روشن شده بودند. مستقیم و واضح. پشت سرم حس سنگینی می کردم و تصویر علی لحظه به لحظه وضوح بیش تری پیدا می کرد.

ـ عزیزم، لطفا یه واکنشی نشون بده داری من و می ترسونی.

دستم را بالا آوردم، اگر بازویش را نمی گرفتم قطعا سقوط می کردم. متوجه حالم شد که کمک کرد نزدیک به پیاده رو، کمی دورتر از معرکه ای که به راه افتاده بود بنشینم و خودش هم جلویم زانو زد.

ـ تو خوبی؟

نبودم. فشارم بالا رفته بود. سال ها دست و پنجه نرم کردن با این بیماری خوب به من نشان داده بود چه علائمی را باید جدی بگیرم. کاش برای چندثانیه هم که شده تصویر شاهین از ذهنم خط می خورد. من نمی دانستم ادم ها به کجای دنیا باید برسند که تصمیم به حذف خودشان بگیرند. که زندگی برایشان چقدر غیرقابل تحمل می شد که به دردی عظیم و بعد، سیاهی تن می سپردند.

ـ غوغا محض رضای خدا حرفی بزن. من دارم از نگرانی سکته می کنم.

ـ خودش و کشته بود.

نفس عمیقی کشید. انگار لازم بود حتما حرفی بزنم تا او بتواند نفس بکشد. بعد هم دستش را بین موهایش بفرستد و کلافه نگاهم کند.

ـ می تونی راه بری عزیزم؟ بهتره برگردیم هتل.

نمی توانستم، اما چه اهمیتی داشت که بگویمش، همین که نگاهم را دید فهمید و من خیره به بیش تر شدن جمعیت و ماشین اورژانس و حتی پلیس لب زدم.

ـ خیلی جوون بود.

ـ غوغا لطفا!

پشت پلک هایم انگار چیزی ترکید، با دردی عظیم خم شدم و با حس لزج خون پشت لبم، دستم را بالا آورد. سریع متوجه حالم شد، نگرانی آشکار نگاهش سر به فلک کشید و با گذاشتن دستش زیر چانه ام، مانع از خم شدن سرم شد.

ـ لعنتی!

کف دست لرزانم را جلویش تکان دادم تا آرام باشد و چندثانیه ی بعد دست لرزانم میان دستان او بود. تکیه ام را به خودش داد و یک طورهایی وقتی در بغلش بودم، باعث شد بایستم.

ـ تا هتل می ریم. فقط یکم تحمل کن.

فاصله تا هتل زیاد نبود. درواقع راه زیادی را طی نکرده بودیم. خونریزی ام کم تر شده بود اما گرمای صورت و مغزم، نشان می داد نیاز شدیدی به مصرف قرص دارم. تا جلوی اتاق همراهی ام کرد و بعد با کشیدن کلیدکارت در جایگاه مخصوصش کمک کرد داخل شوم. من را روی تخت نشاند و بی اهمیت به قسمت خونی شده ی لباسش که به خاطر پنهان کردن سرم در آغوشش حاصل شده بود، کیفم را کنارم قرار داد و برای آوردن آب به سمت یخچال رفت.

با دست هایی لرزان قرص را به ته حلقم فرستادم و او، آب به دست به طرفم آمد. سر کشیدمش و بعد منزجر از خون های خشک شده ی پشت لبم، خواستم بلند شوم. بی حرف کنارم ایستاد. تا جلوی سرویس همراهی ام کرد و تمام لحظاتی که صورتم را می شستم از بین در نیمه باز سرویس، حواسش به من بود. حرف نمی زد. در یک سکوت آزاردهنده به سر می برد و فقط نگاه نگرانش را دنبالم می فرستاد. نگاهی که من می فهمیدم تا چه حد آشفته و پریشان است. وقتی به تخت برگشتم، بدنم از خنکای آب لرز گرفته بود. پتو را روی پاهام کشید و من، با صدایی بی نهایت افتضاح زمزمه کردم.

ـ خوبم!

ـ یکم دراز بکش.

پیشنهاد فوق العاده ای بود. از ترسم پلک هم نمی زدم تا مبادا دوباره آن تصویر و شاهین در پشت صحنه اش، به سراغم بیایند. به حالت دراز کش درآمدم و از آرام گرفتن رگ های مغزم، استقبال کردم.

ـ واقعا خوبم.

ـ واقعا نیستی!

کرخت بودم، دلم می خواست چشم ببندم. اما می ترسیدم.

ـ فقط ترسیدم.

ـ یه چیزی فراتر از ترس بود غوغا، من حس کردم یه لحظه کم مونده بود سکته کنی. چشمات درشت شده بود، صدام و نمی شنیدی، مردمکات ثابت شده بودند و صورتت، سرخ سرخ بود.

این بار چشمانم را بستم. تصویر شکل گرفته پشتش اما نه شاهین بود و نه آن دختر. تصویر، علی بود و نگرانی هایش با یک پیراهن که رد خون رویش داشت.

ـ تو می دونی یاد چی افتادم، مگه نه؟

پتو تا روی سینه ام بالا کشیده شد. پلک هایم را اما باز نکردم. انگار تمام رگ های ملتهبم داشتند آرام می گرفتند. نمی خواستم این آرامش را از دست بدهم.

ـبه نظرت آدمایی که خود کشی می کنن، لحظه ی آخر به چی فکر می کنن؟

باز هم سکوت، کاش می توانستیم مرزها را برداریم، کاش به قول خودش محرمم بود و می توانست کنارم دراز بکشد. بغلم کند و اجازه بدهد، اشک بریزم. چندوقت بود در آغوش کسی اشک نریخته بودم؟ عمر تنهایی هایم داشت دورقمی می شد.

ـ اون خیلی جوون بود علی.

ـ صحنه ی وحشتناکی بود، اما نه به اندازه ی دیدن اون وضعیت تو.

به پهلو چرخیدم، چشمانم را باز کردم و یک دستم را زیر گونه ام گذاشتم.

ـدلم می خواد یه روز، برم تمام کسایی که خودکشی کردن اما زنده موندن و پیدا کنم، برم ازشون بپرسم که اون لحظه به چی فکر می کردن، از جواباشون یه کتاب بنویسم و اسمشم بذارم” خودخواه ترین ها ” تهشم بنویسم، لطفا…نذارین کسی شاهد مرگتون باشه.

متأثر کمی خم شد، دستش روی موهایم نشست و پر از پریشانی لب زد.

ـ عزیزم.

ـ حال اون زنی که بالای سر اون دختر گریه می کرد و می فهمم، تا آخر عمر قرار نیست از ذهنش پاک بشه. مرگ و از دست دادن، اونم جلوی چشمت، هیچ وقت فراموش نمی شه.

دستم را بلند کرد، کف دستم را بارها و بارها بوسید و من اشک ریختم. در آغوشش که نه، اما در کنارش.

ـ من آخه تجربه ش کردم.

ـ عزیزدلم.

دستم را روی چشم هایش گذاشت و من میان دل دل زدن هایم چشم بستم.

ـ مرگ با حس انکار شروع می شه، اما از کسی که مرگت و با چشمای خودش دیده این حس و می گیری. می دونی…من حتی نتونستم توی ذهنم انکار کنم که اون مرده. چون دیدمش. موقع مرگ، دیدمش!

«وَلا تَقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ إنَّ اللّه َ کانَ بِکُمْ رَحیما، وَمَنْ یَفْعَلْ ذلک عُدْوانا وَظُلْما فَسَوْفَ نُصْلیهِ نارا» «و خودکشی نکنید! خداوند نسبت به شما مهربان است. و هر کس این عمل را از روی تجاوز و ستم انجام دهد، به زودی او را در آتشی وارد خواهیم کرد.»

ساعت ها به سقف زل زده بودم. ساعت هایی که شاید از نظر زمان دنیای واقعی، فقط سی دقیقه طول کشیده بود اما در زمان ذهن من، آن قدر طولانی که شب و ها و روزهای زیادی از آن می گذشت. دلم نمی خواست نگاهم را از سقف جدا کنم. از خودم، ترسم، وحشت هایم، تاریکی عمیق انتهای روحم و حال ضعیف و حقیرانه ی دیشبم بیزار بودم.

حقیقت همین قدر زشت بود. من یک زن عادی نبودم، یک زن با دغدغه ی رسیدگی به موها، ناخن ها و تنوع دادن در آرایش و میکاپ صورتش، یک زن که فکر کند آخر هفته در مهمانی چه بپوشد، چه غذایی بپزد و خانه تکانی عیدش را کی شروع کند. یک زن که لبخندش، رنگ داشته باشد و دستانش گرما، یک زن که حواسش به ترتیب کشوها و مرتب شدن کمد همسرش باشد.

من به جایش، یک زن شکست خورده ی عاصی بودم که در مقطعی از زندگی تمام شده و از نو شروع کرده بودم. من…مدت ها بود از یاد برده بودم چه رنگ لباسی به من می آید، چه غذایی دوست دارم، ناخن هایم را ژلیش کنم و بعد، برای یک مهمانی زنانه دنبال لباس بگردم. یادم رفته بود آشپزی کردن چه حس زیبایی دارد و مرتب کردن کمد لباس های مردانه، با آن عطرهای جامانده ی تلخ…چه کیفی! به جای لبخند، تلخ خند داشتم، دستانم به جای گرما سرما هدیه می داد و روحم به جای زیبایی و لطافت، پر شده بود از کابوس و درد و ترکش های یک زندگی کوتاه مدت مشترک.

به چه ی من دلخوش کرده بود؟

پاهایم را روی زمین گذاشتم، با انگشتان دست راستم، دکمه های شومیزم را باز کردم و بعد از درآوردنش، با همان لباس زیر برخواستم. بوی خون می دادم. بوی مرگ، بوی بدن یک مرد مرده!

در حمام، با آب داغ، پوستم را سه بار شستم. هربار محکم تر از قبل. سوختم و باز ادامه دادم. دست آخر هم با حالی بین گریه و درماندگی، لبه ی وان نشسته و با کف دست به پیشانی ام کوبیدم. چهاربار…بار چهارم از شدت ضربه سرم به درد افتاد و من، خیره ی آب روان، لب زدم” از ذهنم گمشو بیرون”

صدای جیغم اما بین دیوارهای حمام، انعکاس پیدا کرد، دوباره به سرم برگشت و انگار یکی در ذهنم فریاد زد” گمشو بیرون”

من یک خود بودم، یک خود از خود خسته. حوله پیچ که بیرون آمدم، رنگم از قبل پریده تر بود. موهایم را همان طور خیس بافتم، بعد بالای سرم به شکل یک گوجه جمعشان کردم. لباس هایم، رسمی بودند. چیزی تا سمینار نمانده بود و باید باز هم، دردهایم را میان بقچه می پیچیدم و به کار باز می گشتم. دیشب، حتی نفهمیده بودم کی از اتاق بیرون رفته بود. شب خوبمان را خراب کرده بودم.

اعترافش، درد بیش تری داشت.

سوار سرویس که شدم، مثل تمام روزهایی که تمرینشان کرده بودم به همکاران ملیتی دیگرم لبخند زدم. چندکلامی هم باهم صحبت کردیم و همین که در سالن و پشت میز چوبی نشستم، عینک روی چشمانم قرار گرفت و موبایلم خاموش شد، همه ی دیشب از ذهنم رخت بست. همه ی چیزهایی که در گذشته مانده بود همین طور.

ساعت های سمینار، تماشای طرح های ارائه شده و سالنی که مدل ها، لباس هارا به نمایش گذاشتند همه و همه برای کمک به سرپایی ذهنم موثر بودند، وقت برگشت…به جای سوار شدن به سرویس کمپانی اسپانسر، یک تاکسی گرفته و برای علی پیامک فرستادم تا خودش را به پارک ملی شینجوکو گیوئن برساند و بعد، با یک نفس عمیق به خیابان ها زل زدم. شاید باید شب قبل را جبران می کردم، به نحوی که هرچه تلخی بود از بین برود. به کف دستم زل زدم. جای بوسه هایش، هنوز هم حس می شدند.

بوسه هایی که هربار روی دستم می نشستند، انگار با خودشان بخشی از حال بدم را به جان می خریدند. وروردی پارک منتظرش ایستادم.پانزده دقیقه بعد از من رسید و با دیدنم، بدون این که شب گذشته را به رویم بیاورد به طرفم گام برداشت.

ـ عزیزم، خسته نباشید.
لبخندی زدم. از او و صبوری هایش خجالت می کشیدم.

ـ ممنونم. گفتم به جای این که تا هتل بیام، یک سره خودم رو به پارک برسونم.

دست در جیب، نیم نگاهی به ورودی پارک انداخته و لب زد.

ـجای زیبایی رو انتخاب کردی.

فقط یک لبخند زده و کنار هم وارد شدیم. این پارک ملی، آرامش بخش ترین و یکی از زیباترین پارک های توکیو بود. نفس عمیقی کشیدم و دست هایم را درهم قلاب کردم.

ـ بابت دیشب عذر می خوام.

از گوشه ی چشم نگاهم کرد، جای اعتراف داشت در مجامع عمومی شخصیتی بسیار جدی پیدا می کرد.

ـ تو کار اشتباهی نکردی.

ـ اما شبمون بهم ریخت.

یک نفس عمیق کشید و جدی تر زمزمه کرد.

ـ اصلا تقصیر تو نبود. بیا راجع بهش حرف نزنیم.

سری تکان دادم. پیشنهاد خوبی بود. حرف نزدن راجع به این مشکل، اگر چه راهکار هوشمندانه نبود اما خب، تنش هارا کم می کرد.

ـ من فردا روز استراحتمه و عوضش، روز بعد کارمون بیش تر طول می کشه. گفتم شاید بد نباشه بریم دیزنی لند.

ـ این جا دیزنی لند داره.

با حیرت پرسید و من لبخند عمیقی زدم.

ـ یه چیزی شبیه مجموعه ی کالیفرنیا.

ـ با شخصیت های والت دیزنی؟

این را با حالتی خنده دار پرسید. خب، قبول داشتم برای او گشت و گذار در مجموعه ای که بیش تر رویاهای کودکی دخترهارا تشکیل می داد، جذاب نبود اما خب، حتم داشتم بعد از دیدن آن جا نظرش تغییر می کرد.

ـ پشیمون نمی شی.

با همان لبخند محو سری تکان داد و دستی بین موهایش فرو فرستاد. این یکی از آرزوهای من بود که دستان من، این حرکت را انجام بدهند. به نظر، فوق العاده می آمد.

ـتو خوبی مگه نه؟

این سوال را بدون نگاه کردنم پرسید، لبخندم کمی محو شد. با چشم هایی براق از دوست داشتن به نیم رخش زل زدم. یکی بیاید و حالت برایش مهم باشد، قشنگ نیست؟

ـ خوبم!

نفس عمیقی کشید. می دانستم خیالش راحت نشده. نشده که زمزمه کرد.

ـ از این به بعد، یه بسته از قرص های فشارت و می گیرم پیش خودم داشته باشم.

ـ دیشب ترسیدی؟

این که از یک مرد بپرسی ترسیدی، نتیجه ی معکوس می گذارد. مردها عادت به اقرار ترسشان ندارد اما او، چرخید، نگاهم کرد و لب زد.

ـ از حالت؟ خیلی.

سعی کردم کمی به لحنم شیطنت ببخشم، کمی هم لرزش صدایم را کنترل کنم. رسیده بودیم به پل زیبای پارک، جایی که انگار وسط سریال های قدیمی این کشور غرق می شدی. میان تردد رهگذران. پایمان را روی پل گذاشتیم و من زمزمه کردم.

ـ من یه دختر یکم لوسم، زود به زود ممکنه حالم بد بشه، گریه م بگیره….توی خودم برم. اما خب، نترس! چون در تمام این مواقع فقط دارم می گم می شه یکم نازم و بکشین تا خوب بشم؟

لحنم بچگانه و طنز بود، اما او ایستاد. میانه ی پل. زنی کوتاه قامت شرقی از کنارمان رد شد، هندزفیری های فانتزی اش از روی موهای کوتاه و گوش های کوچکش مشخص بودند. نگاهم را از او، به چهره ی مرد مقابلم دادم. چهره ای قاطع که عزیز شده بود. به تناسب روزهایی که عاشقم بود و من، نفهمیده بودم.

ـ غوغا؟

دلم ریخت. شاید میان آب که از زیر پل عبور می کرد. ژاپن، زیبا بود و این زیبایی، تأثیر وجود او بود یا نه را نمی دانستم.

ـ جانم؟

ـ حواسم بهت هست!

مات نگاهش کردم، قلبم لمس شد. یکی نرم دست روی سرش کشید. انگار خدا پایین آمد، ایستاد کنارمان و من وسط این پل، با چشم هایی براق نگاهش کردم.

ـ حواسم به این که نازت و بکشمم هست.

چشمم پر شد اما قبل از سرریز شدنش، آرام…آهسته…نرم…در آغوشی کشیده شدم که صاحبش، حواسش به من بود. وسط پل یک پارک ملی در شرق دور! میان دردی که از صبح با سلام و صلوات ساکتش کرده بودم و با این آغوش، انگار حرارت دید و آب شد. صدای مردانه ی محکمش، زیر گوشم حدیث گفت به عشق!

ـ حواسم به چشمای سرختم هست. من حواسم بهت هست غوغا.

دوستت دارم نگفت، عاشقتم و دیوانه ات هستم هم نگفت. یک جمله اما گفت که همه را در بغلم ریخت. خدا هم انگار، زیر آن یکی گوشم زمزمه کرد” دیدی؟ دیدی به جبران آن سال ها….من هم حواسم به تو بود؟”

دلم می خواست گریه کنم. این بار از سر شوق!

” حواسم بهت هست” عجب جمله ی عاشقانه ی زیبایی بود.

“تو دنیامو عوض کردی من اهلِ عشق نبودم
به خاطر تو و چشماته که اینقد حسودم
حسادت میکنم حتی به عطرِ رو لباست
دلم میخواد فقط یک عمر به من باشه حواست”

خواسته بودم بیاییم به معبد سنسوجی، هم به دلیل زیبا بودن بازارچه ی سنتی اطراف معبد و هم به خاطر نوع ساخت معبد که من را به فضای فیلم های قدیمی این کشور پرتاب می کرد. بعد هم با دیدن بخشی که لباس های کیمینو می فروختند، با برقی که کم در چشمانم هویدا می شد خواستار امتحان کردنش بودم. دلم می خواست وقتی در معبد، کنارش عکس می گیرم، بیش تر شبیه یک زن شرقی باشم.

از اتاق تعویض لباس که بیرون آمدم، خیلی زود نگاهش به من افتاد. با دیدنم، طوری چشمانش گرد و جالب خیره ام شدند که به سختی جلوی میلم به قهقهه زدن را گرفتم. با آن لباس راه رفتن کمی سخت بود و سرعتم را کم می کرد.

ـ وای نگاهش کن!

چرخیدم، لباسم با آن پارچه ی سفید و شکوفه های صورتی، بسیار زیبا به نظر می آمد.

ـ چطور شدم؟

ابرویش بالا پرید. عمیق نگاهم کرد و با همان مردمک های غرق خنده، به چشمانم زل زد.

ـ عزیزم، امیدوارم ناراحت نشی اما…خب، حس می کنم لباسای خودت قشنگ تر بودن.

ـ می خوای بگی بهم نمیاد؟

ـ می خوام بگم وقتی از گردن به پایین نگاهت می کنم، شبیه اوشین تصورت می کنم و وقتی از گردن به بالا به صورتت زل می زنم، شبیه یه انیمه ی ژاپنی که نصف صورتش چشمه و این تعارض یکم گیجم کرده.

دلم یک لبخند پرصدا می خواست. صدای قهقهه ام شاید کم پیش می آمد بلند شود و این محو شدن لبخند و خیرگی دلچسب او به خنده ی پرصدایم، به همین دلیل بود. به نظرم واقعیت را گفت. من بین یک اوشین و یک دختر انیمیشنی گیر کرده بودم.

ـ کاش می شد بلند داد بزنم همه ساکت بشن.

با نشاطی که خنده ی بلندم، هدیه ام داده بود نگاهش کرده و گیج و پرت از نفهمیدن جمله اش، سرم را تکان دادم. یک گام به طرفم برداشت و با بیرون کشیدن موبایل از جیب داخلی کت سرمه ای رنگ تنش، جواب سوال نگاهم را داد.

ـ که صدای خنده ات رو واضح تر بشنوم.

لبخندم به چشم هایم پرید، از روی لب هایم طوری پاک شد و طوری به مردمک هایم چسبید که حیرت کرده فقط به لنز دوربینش زل زدم. عکسش را که گرفت، با یک نفس عمیق، حین برگرداندن موبایل به جیبش زمزمه کرد.

ـ نمی ری عوضش کنی؟

گیج سری تکان دادم. لبخندی مهمانم کرد و من به این فکر کردم، این میزان بدعادت شدن به حرف های زیبای او، خوب بود یا بد. وقتی به اتاق پرو برگشتم و کیمینو را از تن درآوردم، مطمئن بودم می خرمش. هیچ وقت شاید قرار نبود بپوشمش اما، قطعا دیدنش می توانست یک صدا را در ذهنم تداعی کند” که صدای خنده ات رو واضح تر بشنوم”

از مغازه ی کوچک که بیرون امدیم، پاکت لباس دست او بود و در میان دستان من یک پاکت کوچک از هاندرد یون، زیور آلات مخصوص این کشور که برای تبسم و پریزاد به عنوان سوغاتی انتخاب کرده بودم. راه رفتن در یک بازارچه ی شرقی، با وجود او، یکی دیگر از تجربیات جالب این روزهایمان بود. فردا که برمی گشتیم می دانستم تا مدت ها دلتنگ این سفر و این کشور رویایی و خاطراتی که این مرد، با مهارت ساخته بودشان می ماندم.

ـ می خوام بعد از برگشت با پدرت حرف بزنم.

جدی گفته بود و خب، من با وجود جاخوردنم، دچار حس عجیبی هم شده بودم. این حرف، مسئولیت بزرگی پشتش بود.

ـ به نظرت وقت خوبیه؟

کوتاه نگاهم کرد و در همان چندثانیه هم، انگار یک دور به وسیله ی چشمانش نوازش شدم.

ـ دوری ازت سخت داره می شه غوغا.

به روبرویم زل زدم، با لبخندی محو و به شدت لااقل برای خودم، سفیر انرژی های خوب!

ـ ما خیلی هم از هم دور نیستم، شما همین چندشب پیش من و جلوی آدم های دیگه…

نگذاشت جمله ام تمام شود، با شیطنتی بی نظیر لب زد.

ـ خب شاید دلم بخواد فراتر از بغل جلو برم.

ـ اونم پیش رفتی، اون شب توی ماشین…

خنده اش این بار عیان شد. سرش کمی به عقب زاویه گرفت و من به فرم لب هایش حین خندیدن زل زدم. این مرد، آیینه ی تمام نمایی از جذابیت های فوتوژنیک لااقل در باب سلیقه ی جنس مونث بود.

ـ شایدم فراتر از بوسه..

چشم غره ام، آن قدری جان نداشت که او از رو برود. هردو نفس عمیقی کشیدیم. به راه رفتنمان ادامه دادیم و این بار، من بودم که سکوت ایجاد شده را شکستم.

ـ می شه قبل از این که اقدام کنی، یکم بهم فرصت بدی.

ـ غوغا؟

نگران صدایم کرد و من کوتاه ایستادم. حالا که کتونی های سفید را با جین رنگ مخالفش پوشیده بودم و به جای شومیز، از یک تیشرت آسیتن بلند اسپرت استفاده کرده بودم حس دخترکان دبیرستانی را داشتم. قطعا همان قدر کم سن به نظر می آمدم.

ـباید قبلش با یکی حرف بزنم.

چشم هایش تنگ شدند و انگار به قصد خواندنم، خیره ام شدند. لبخندم را عمق دادم و سرم را کج کردم.

ـ تا دیر نشده برگردیم هتل، خریدامون و بذاریم و بریم سمت جنگل های بامبو؟ حیفه قبل رفتن نبینیمش.

قبل از راه افتادنم بازویم را گرفت، کلاه تیشرت پاییزه ام را روی سرم قرار دادم و گنگ پرسید.

ـ چی تو ذهنته سرکار خانم؟

در ذهنم، بلوایی به پا بود که خودم هم از آن هراس داشتم. یک جنگ به تمام معنا، یک طرف منطق بود و طرف دیگر احساس زمین خورده ام. در ذهنم، من بودم و آدم هایی که برای اشتباهاتم سرزنشم می کردند و دیگر به تصمیماتم اطمینان نداشتند. در ذهنم، خودم بودم که با ترس هایم می جنگیدم. در ذهن من….

ـ هیچی، فقط یکم بهت فرصت بده، بعدش می گم کی بری پیش پدرم. ترجیحم اینه قبل از این که تو باهاش حرف بزنی، خودم یه پیش زمینه از اتفاقی که قراره بیفته بهش بدم. فکر می کنم اگر اول از خودم بشنوه، بهتر باشه.

دستش، موهای ریخته روی صورتم را لمس کرد. قانع شده به نظر نمی رسید. می دانستم سکوتش فقط از سر احترام به من و تصمیماتم بوده. همین ها عزیزش می کرد. همین که با این میزان قدرت در نگاهش، به احترام من عقب می کشید و از قوت مردانه اش برای پیش برد اهدافش بهره نمی برد.

ـ علی؟

ـ داشتم فکر می کردم!

ـ به چی؟

نفس عمیقی کشید. ذهنش درگیر شده بود اما، درگیری فکری او زیادی شیرین به نظر می رسید.

ـ این که یه روز اگر پدر بشم، دخترم بیاد بهم بگه به مردی علاقه داره…چه حسی پیدا می کنم! غوغا می شه اگر دختردار شدیم، هیچ وقت اجازه ندیم ازدواج کنه؟

چشمانم گرد شدند، خنده ام دوباره با بلندترین صدا آزاد شد و او، باز هم نگاهش از محبت سر رفت.

ـ این صدا…خود زندگیه!

نمی شد بیش تر از این در برابر وسوسه ی بغل کردنش مقاومت کرد. احساس می کردم به آغوشش شرطی شده ام. گام به عقبم را با لبخند تماشا کرد و سرش را پایین آورد تا هم قد من شود.

ـ عقب عقب؟

ـ می ترسم بپرم بغلت!

این بار او بود که خندید، بلند…گوش نواز و بسیار تماشایی! تازه فهمیده بودم وقتی لب هایش می خندد و با ترکیب برق چشمانش ادغام می شود، می شود ساعت ها تماشایش کرد. دستانش را که باز کرد، من باز هم دست روی لب گذاشتم تا خنده ام رسوایم نکند.

ـ باور کن استقبال می کنم.

با همان لبخند پشت به او کرده و با قدم هایی تند، به سمت خروجی بازارچه پاتند کردم و صدایش از پشت سرم، با تن خنده ای دلنشین بلند شد.

ـ خیلی خب عزیزم، حالا چرا انقدر تند می ری.

آخ از آن خنده ی سرخوش صدایش…آخ!
**************************************************************************
چمدان را که در صندوق عقب قرار داد، باخستگی صندوق را بست و به طرفم چرخید. ماشین او دست عماد بود و با احتساب زمانی که تماس گرفته و خبر رسیدنش را داده بود، باید تا پانزده دقیقه ی دیگر می رسید.

ـ من می تونستم برسونمت. کاش تماس نمی گرفتی.

لبخندش، مثل نگاهش خسته بود. تاریخ برگشتم را کسی نمی دانست، دلم می خواست خیلی کودکانه، غافلگیرشان کنم و شاید به این وسیله، می توانستم با کامیابی که این مدت در قهر به سر می برد هم آشتی کنم. او اما، به قول خودش حاج خانمی داشت که هرثانیه نگران دردانه اش بود و به محض رسیدن، اول اورا از دلنگرانی خارج کرده بود.رابطه اش را با مادرش دوست داشتم، در عین مردانگی احترام بی شماری برایش قائل بود و به شدت هم مقید به نگران نکردن مادرش!

ـ شما خودتم خسته ای عزیزم، به من بود نمی ذاشتم با ماشین بری برات آژانس می گرفتم. حالا بیام راهتم طولانی کنم.

ناراضی نگاهش کرده و در ماشین را باز کردم. دلم به نشستن راضی نبود. چطور باید بعد از این چندروز بی نظیر، از او جدا می شدم.

ـ سفر خیلی خوبی بود.

بدون هیچ لبخندی سری تکان داد. احتمالا اوهم، به فکر من دچار بود. دوری…عجیب سخت شده بود.

ـ مواظب خودت باش عزیزم.

ـ توهم!

اشاره کرد سوار شوم و من هم سری تکان دادم. از آیینه ی ماشین خیرگی اش را تماشا کردم و با یک قلب سنگین، بوقی زده و حرکت کردم. خستگی سفر، تا زمانی که در فرودگاه امام فرود نیامده بودیم، حس نمی شد اما همین که پایمان به تهران پردود رسید، انگار همه چیز تغییر کرد. هم خستگی ها رخ نشان دادند و هم شور و اشتیاق من کمرنگ شد. هوای بی نظیر ژاپن، شاید بدعاتمان کرده بود. مثلا بدعادت به این که هرشب شام را باهم باشیم، شهر را بگردیم، کنار هم چای محلی بنوشیم و روی نیمکت پارک های فوق العاده اش، در سکوت به یک نقطه خیره شویم و در آخر، او کوتاه روی موهایم بوسه بزند و تهش، زمزمه کند کاش محرمش بودم!

فکر به جمله ی تکراری هرشبش، باعث شد لبخند بزنم و با همان لبخند، کمی بیش تر پایم را روی گاز فشار بدم. یک ساعت بعد، من مقابل در خانه باغ بودم و دلم، برای تک تک اهالی طوری پر می زد که تا باز شدن درهای اتومات و وارد شدن به مسیر اتوموبیل رو، هزار بار لب هایم را گزیدم. امیدوار بودم به بودن کامیاب در خانه و رفع دلخوری هایی که می دانستم به خاطر این مدت نبودن و ندیدنم، کمرنگ تر شده بودند. درها کامل باز نشده بودند که به صدا درآمدن موبایلم، حواسم را از باغی که پیش چشمم نمایان می شد جدا کرد. دیدن شماره اش، آن هم وقتی تازه از هم خداحافظی کرده بودیم، کمی عجیب بود.

ـ جانم علی؟

صدایش خش داشت.

ـ کجایی غوغا؟

ـ جلوی خونه.

ـ نرو داخل، باشه غوغا؟ همین الان دور بزن و یه جا توقف کن تا من برسم بهت.

گیج از نفهمیدن جمله اش، سرم را آرام تکان دادم. حقیقتا متوجه منظورش نشده بودم.

ـ چی شده علی؟ چرا؟

صدایش بلند شد، هیچ وقت سرم داد نزده بود و حالا، با صدای بسیار بلند و آشفته ای داشت فریاد می کشید.

ـ چرا نداره، دور بزن یه جا توقف کن تا برسم بهت.

قلبم تند زد، ترسیده بود! دستم را روی قلبم گذاشتم و قبل از این که حرفی بزنم، در خانه باغ باز شد، پرستار آذربانو با لباس هایی یک دست سیاه در چهارچوبش قرار گرفت و همین که خواست خارج شود و در را ببندد، ماشین من را دید، علی می گفت برگرد و من خیره ی پوشش تیره ی او، آرام و کم رمق زمزمه کردم.

ـ پرستار آذر بانو این جاست، من بعدا بهت زنگ می زنم.

لحظه ی آخر، قبل از قطع کردن تماس فقط شنیدم که داشت فریاد می کشید.

ـ لعنتی….غوغا؟ تند برو عماد!

یک پایم را از ماشین پایین گذاشتم و نگاه ترسیده ی دختر، روی صورت من چسبیده بود. در ماشین را آرام بستم و سعی کردم با خودم تکرار کنم نیازی به وحشت نیست. نگاهم از بالا تا پایین اسکنش کرد. سیاه… همه چیزش سیاه بود! آب دهانم را قورت دادم و به سمتش گام برداشتم. از در نیمه باز عبور کردم و با دیدن حیاط خالی از ماشین و سکوتی که انگار، یک مشت کلاغ در دلش صدا می کردند، یک چیزی در دلم فرو ریخت.

ـ بقیه کجان؟

در نیمه باز را بست، راه رفته را برگشت و به روی خودش هم نیاورد که داشت از خانه بیرون می رفت.

ـ سفرتون به خیر خانم، آقا کامیاب گفتن فردا میاین. نمی دونستیم…

چرخیدم، در چشم هایش خیره شدم و میان لحن متزلزش، باز هم پرسیدم.

ـ بقیه کجان؟

حرفش نصفه ماند، سرش پایین افتاد و دستانش را محکم درهم گره زد.

ـ عفو کنین خانم، نمی خوام قاصد بدخبر باشم.

حس کردم پایم لرزید، قاصد کدام خبر؟ بازویش را گرفته، محکم فشرده و صدایم را بالا بردم.

– بهت می گم بقیه کجان؟ چی شده؟

صورتش از درد درهم رفت و دستش را روی دستم گذاشت، من اما رهایش نکردم. ترسیده بودم و چیزی در معده ام می جوشید، قل قل می کرد و تا پشت دهانم بالا می آمد.

ـ خانم…

ـ حرف بزن!

با عجز گفتم و او، با بغض و کمی ترسیده از واکنش من، زمزمه کرد.

ـ دیشب، خبر دادن خواهرتون فوت شده، بهتون تسلیت می گم خانم. به محض شنیدن خبر، فشار آذرجون بالا رفت، ایشون و بردن بیمارستان و بقیه هم دنبال کارای دیگه افتادن. حال مادرتونم خیلی خوب نبود، عمتون گفتن ایشونم می برن بیمارستان، مردها فکر کنم رفتن دنبال کارای مراسم. خانم به خدا دوست نداشتم کلاغ شوم باشم براتون، آقا کامیاب گفتن خودتون برمی گردین می فهمین، نذاشت کسی خبر بده… خانم… خانم… خدا مرگم بده… خانم…

خواهرتون! باید یکی محکم در سرم می کوبیدم، آن قدر محکم که کنار آن نسبت صوری، دفن می شدم. دستم که از بازویش سر خورد، همان طور حرف زدنش را در پی گرفت و من بدون شنیدن درست و حسابی حرف هایش، به حرکت لب هایش زل زدم. زیر پایم اما، انگار گودالی کندند که خالی شد، دختر جوان ترسیده جلویم زانو زد و من بدون شنیدن صدایش، به سنگ های زیر پایم خیره شدم. سنگ ها صورتک پیدا کردند، ریشخندم کردند و چندتاییشان، اشک ریختند. خودم را توی هرسنگ دیدم و بی اهمیت به آشفتگی پرستار جوان، زل زدم به باغ. صدای جیغ دختری کوچک می آمد، دختر می دوید… می خندید و برادر و عمویش، دنبالش می کردند. بلند بلند می خواند “دویدم و دویدم… سر کوهی رسیدم”

چشمانم پر شد، زیر بزرگ ترین درخت باغ، باز هم دیدمشان. موهای دوگوشی دختر و پیراهن توری اش، باعث شده بود او را در بازی دزد و پلیسشان راه ندهند، دختر هم بی خیال دور درخت می چرخید، بالا و پایین می پرید و شعر می خواند “حمومک مورچه داره، دور و برش کوچه داره، جون تو خنده داره، بشین و پاشو خنده داره”

کف دستم به زمین چسبید، خیالم آن بچه ها را دنبال کرد، میان چرخ چرخشان صدای زنی بلند شد، از داخل خانه ی مقابلم” میعاد، میثاق…کامیاب، غوغا، زیر گنبد کبود شروع شدا” بازی متوقف شد، بچه ها دویدند و دخترک با صدای بلند و خنده، حین رفتن به سمت خانه خواند “یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، روبروی بچه ها، قصه گو نشسته بود، قصه گو قصه می گفت، از کتاب قصه ها، قصه های پرنشاط، قصه های آشنا، قصه ی باغ بزرگ، قصه ی گل قشنگ، قصه ی شیر و پلنگ، قصه ی موش زرنگ، آقای حکایتی اسم قصه گوی ماست، زیر گنبد کبود شهر خوب قصه هاست، زیر گنبد کبود شهر خوب قصه هاست”

صورتم سوخت، با ناباوری به مقابلم زل زدم. دختر جوان با گریه و ترس نگاهم می کرد، سیلی اش انگار من را به خودم آورده بود، از میان تمام روزهای کودکی که تنها غصه ام، زمین خوردن و بازی ندادن پسرها بود. با دست هایی لرزان ببخشید زمزمه کرد و با لمس گونه ام، گریه اش شدت گرفت.

ـ توروخدا یه چیزی بگین خانم، الان آقا کامیاب می رسه، زنگ زدم بهشون. قرصتون توی کیفتونه؟

قرصم؟ گیج تر از قبل، روز زمین نشسته و نگاهش کردم.

ـ هیچ وقت بازی نکرد.

اشک چشمانش لحظه ای بند آمد و شوکه نگاهم کرد. سرم را چرخاندم، صدای بازی هایمان میان درخت های این باغ پر بود، بچه ی شش ساله ی من اما، بازی نکرده بود. انگار چیزی داشت به جمجعه ی سرم فشار می آورد، دست چپم و قفسه ی سینه ام سنگین شده بودند و صدا آقای حکایتی، شبیه یک نوار خراب شده در گوشم پخش می شد.

ـ خانم؟

با گریه صدایم کرد، هنوز خیال کودکی هایم دور درخت باغ می چرخید. خواهرم مرده بود یعنی غنچه مرده بود؟ فرزندم؟ همانی که قبل از سفر، به مهدیار سپردمش و حتی برای اولین بار، با دست شکسته جایش را تمیز کردم؟ مگر من چندوقت نبودم؟ چندوقت نبودم که بچه ام مادرش را نداشته باشد و بمیرد؟

ـ غوغا خانم… توروخدا یه حرفی بزنین.

ـ”این بچه برای حماقت تو به این روز افتاد. اصلا شرمندگی می دونی چیه شاهین؟ بچمون…دخترمون…معلوله…می دونی چرا؟ چون پدرش هوس باز بود. چون به حقش قانع نبود. ازت متنفرم شاهین. متنفرم.”

این بار به جای صدای آقای حکایتی، صدای خودم بود. صدای خودم با یک شکم برآمده و اشک هایی که روی گونه ام سوار بودند. دکتر گفته بود فلج مغزی، معلولیت شدید و من، ترسیده بودم. صدای ضربه های محکم به در، باعث شد دختر جوان سریع بلند شود و من، حتی سر هم نچرخاندم. گردنم درد می کرد، درست شبیه سمت چپ بدنم و مغزی که انگار در جمجمعه ام، داشت حجیم می شد.

ـ کجاست؟ وای… غوغا…

او که با من قهر بود، او که می گفت نمی خواهد دیگر صدایم کند، حالا داشت صدایم می کرد و این یعنی، پرستار بیراه هم نگفته، غنچه مان خشک شده بود. دستش زیرچانه ام نشست و سرم را بلند کرد، آشفتگی در نی نی چشمانش سوسو می زد. کجا بود که انقدر سریع خودش را رسانده بود؟ لباس سیاهش… چشمانم را مات خود کرد و او، باز هم پر درد اسمم را روی لب راند.

ـ غوغا؟

ـ”همه تقصیرا رو ننداز گردن من غوغا، بچمون اگر مریضه به خاطر بی احتیاطی های توهم هست، حساسیت های مزخرفت، رعایت نکردن و لج کردنت با من سر غذا نخوردن و استرس قورت دادن، شد نتیجش یه دختر معلول… فقط من و مقصر این زندگی نکبت بار ندون. من تنهایی به این زندگی گند نزدم.” صدایش توی گوشم بود، به جای تمام غوغا گفتن های ترسیده ی کامیاب، صدایش زنگ می زد. جلویم ایستاده بود و با وقاحت می گفت نباید نسبت به کارهایش حساس می شدم. شاهین آن روز، شناختنی نبود.

ـ عزیزم؟ یه حرفی بزن.

“بدنش عفونت کرده شدید و غیرقابل کنترل، نمی دونم چقدر قراره دووم بیاره” مهدیار این جمله را گفته بود و من، گفته بودم مدت هاست دیگر منتظر معجزه نیستم. اما بودم! من منتظر معجزه بودم تا یک بار هم شده، دخترکم صدایم کند. هرچقدر هم می گفتم نبودم، خودش که می دانست بودم.

ـ غوغا!

ـ دست چپم تکون نمی خوره.

ترسیده و با صورتی بی رنگ نگاهم کرد و من، تازه داشتم هوشیار می شدم. علی گفته بود نرو، حتما از عماد شنیده بود چه شده و نمی خواست حالم بد شود، پرستار می گفت نمی خواهد قاصد بدخبر شوم و کامیاب، لباس سیاه تنش بود. حمومک مورچه داره… آقای هدایتی و هرچه رویای خوب در دهه ی شصت در ذهنم بغل کرده بودم، ریخته بود روی سنگ ریزه های زمین. کامیاب وحشت کرده بود.

ـ یا خدا!

علائم را می فهمیدم، کاملا بهشان آگاه بودم. چشمانم را نرم بستم و با دست راست، قفسه ی سینه ام را فشردم. دستان کامیاب سریع دورم حلقه زدند و من، حس کردم دلم می خواد بخوابم، ساعت ها و سال ها! آن قدر که وقتی بلند شدم، نه غنچه یادم بیاید و نه خودم را. صدای فریاد کامیاب داشت کمرنگ می شد و من، از آن همه فشار در سینه ام رها تر می شدم. لحظه ی آخر فقط توانستم صدایی را از بیرون از خانه بشنوم، صدای یک ترمز محکم و شدید.
رسیده بود!

من اما دیگر، تمام شده بودم.

“حمومک مورچه داره
دور و ورش کوچه داره
جون تو خنده داره
بشین و پاشو خنده داره
حالا اون دختره سر زنده که بازنده شده
یه چشش اشک و یه چشم دیگرش خنده شده
حالا مثل گل پرپر می مونه
حالا دیگه با غم دل می خونه”

– غوغا صدام رو می شنوی؟

می شنیدم اما، نای پلک زدن و جواب دادنی نداشتم، اگر می توانستم حرف بزنم اولین اقدامم، برداشتن آن جسم روی صورتم بود. جسمی که حس می کردم ماسک اکسیژن باشد و نمی دانستم چقدر تصورم درست است.

ـ چرا چشماش و باز نمی کنه؟ مگه نگفتی بهوش اومده؟

ـ به هوش اومده که منتقلش کردیم بخش، وگرنه باید فعلا توی بخش مراقبت های ویژه می موند، یکم گیجه، تأثیر داروهاش. اینم در نظر بگیر چهار روز تموم بیهوش بوده. نمی تونه الان پاشه برات ملق بزنه.

ـ حوصله ی شوخی ندارم سینا!

صدایشان گنگ شد، نا مفهوم و بدون معنا! تلاش کردم برای پلک زدن. نه از زمان چیزی درک می کردم و نه از آن چهارروزی که صدای غریبه بازگو کرده بود. تلاشم ختم شد به یک باریکه ی نور که در مردمک چشمانم مستقیم فرو رفتند و یک سوزش عجیب.

ـ غوغا، یه بار دیگه تلاش کن.

گرمایی را روی دستم حس کردم، کسی داشت دستم را فشار می داد. باز هم تلاش کردم و بازهم هجوم نور و عقب نشینی ام.

ـ برو پرده هارو بکش کامیاب.

گرمای دست از بین رفت، لحظه ای بعد باز هم تلاش کردم و این بار، توانستم در حد کمی بین پلک هایم فاصله ایجاد کنم، آن قدر کم که همه چیز را مات می دیدم و همین که پلک هایم فاصله گرفتند، اشک از گوشه شان راه گرفت. چهره ی مات کامیاب، اشک هایم را پاک کرد و یک شخص دیگر، سرش را جلو آورد.

ـ خوبی خانم غوغا؟

خوب؟ دهانم تکان نمی خورد، آن ماسک داشت اذیتم می کرد و اطراف دهانم را می سوزاند، بدنم بی حس بود و چشمانم هم، از گوشه اشان مرتب اشک می ریخت. با این حال آرام پلک زدم و او، با لبخندی سر تکان داد.

ـ تا چندساعت دیگه بهتر می شی، اثر داروهات یکم کمرنگ بشه می تونی بیش تر از دستات کار بکشی.
باز هم فقط یک پلک زدن کوتاه و بعد، بستن دوباره ی چشم هایم.

ـ چی رو نگاه می کنی کامیاب؟ برو خبر بده به خانوادت تا دق نکردن، به اون مجنون توی حیاطم بگو اگر خواست بیاد ببینتش.

ـ باز خوابید؟

خواب نبودم، اما خب.. فقط می شنیدم و معنی کلمات را درست نمی فهمیدم. ذهنم، داشت دوباره خاموش می شد.

ـ بدنش به خواب نیاز داره. برو!

صدای دیگری نیامد، کاش قبل از این که به خواب می رفتم می گفتم چقدر آن ماسک، اذیتم می کند. صدای تق تق آرامی در گوشم نشست و بعد وقتی داشتم در سیاهی غرق می شدم، یک گرمای عجیب در مرکز پیشانی ام نشست، یک صدایی شبیه صدای دریا، آرام بخش اما غیر قابل فهم زیر گوشم و بعد، دوباره سیاهی بود! یک سیاهی غم انگیز که در بطنش، من عمیقا می دانستم چه اتفاقی افتاده و چه بلایی سرم آمده.

بار دیگر که پلک باز کردم، نوری برای آزاردادنم وجود نداشت. اتاق هنوز در تاریکی ای که مسببش پرده ها بودند قرار گرفته بود و من، با دیدن صورت ته ریش دار و درمانده ی مردی که خیره به زمین، روی مبل های چرم نشسته بود، دست هایی که حالا می توانستم آرام تکانشان بدم را بالا آوردم. به ماسک رساندم و با برداشتنش، حس کردم هوا، به جای ردهایش رسید و پوستم بیش تر آتش گرفت.

ـ کامیاب؟

اگر چه صدایم ضعیف بود، اگر چه جانی نداشت و رمقی برایش نمانده بود اما، او شنید. سرش را بالا اورد و با دیدن چشمان نیمه بازم، از جا بلند شد و به سمتم آمد، نگاهم به سیب گلویش بود که بی حرف، من را بغل کرد و چشمان من، از آشفتگی اش بسته شدند.

ـ نترس!

این را با صدایی بی نهایت گرفته عنوان کردم و او همچنان بی حرف، فقط نفس عمیقی کشید و آرام رهایم کرد. خیرگی اش در چشمانم، با سیاهی ته ریش و لباسش، منظره ی عجیبی بود. صدایم، تلخی قلبم را به رخ می کشید. انگار خروسک گرفته بود.

ـ خاکش کردین؟

بازهم سیب گلویش بالا و پایین شد، ماسکم را روی صورتم برگرداند و من، سه بار عمیق نفس کشیدم و دوباره برش داشتم.

ـ مامان خوبه؟ آذربانو؟ کجان؟

بالاخره صدایش درآمد، گرفته تر از من.

ـ حواست به خودت باشه.

ـ مامانم کو؟

موهایم را نوازش کرد، اصلا میلی به پاسخ نداشت و به خاطر من حرف می زد.

ـ فرستادمش استراحت کنه تا شب پیشت بمونه.

سرم را کوتاه تکان دادم، خوب بود که او حواسش جمع حال همه بود. ماسک را دوباره روی صورتم قرار دادم، نفس کشیدن بدون آن سخت بود. خاکش کرده بودند. اگرچه جواب نداد اما، من بوی خاک پیراهنش را حس می کردم. فرزندم بی مادر خاک شده بود. اشکی که از گوشه ی چشمم راه گرفت باعث شد بگوید.

ـ آروم باش غوغا!

این همه ترسش از حالم، نشان می داد لحظه ی آخر درست حس کرده بودم. نگاهش کردم و با همان صدای گرفته ی زمخت، لب زدم.

ـ سکته کرده بودم؟ مگه نه؟

چشمانش را بست، با دردی عجیب و نفسی عمیق بیرون فرستاد. نفسی که بویش، بوی باران بود. بعد هم دستش را روی سرم گذاشت و پیشانی اش را به دستش تکیه داد.

ـ کشتی مارو!

با بغض بدی نجوا کرد و خب، من به این فکر کردم یک مادر که فرزندش مرده، مگر زنده و مرده اش فرقی هم دارد؟

_اگه نبود، من از ترسم حتی نمی دونستم باید چیکار کنم!

نمی دانستم دارد راجع به چه کسی حرف می زند، از پنجره های بیمارستان به محوطه خیره بود. با اخم هایی درهم و لباس سیاهی که من هربار می دیدمش، دلم می خواست دستم را درون سینه ام فرو برده و قلبم را بیرون بکشم. سرم را چرخاندم به جهت مخالف و دستم، ملافه را چنگ زد. نفس عمیقی کشیدم و کاش می شد مثلا آن ماسک را برداشت. هق زد و به صورت چنگ کشید. هرکاری که همه ی آدم ها در این زمان ها انجام می دادند. از خودم که آن طور ضعیف و در خود مچاله شده، دراز کش شده بودم و حتی برای نفس کشیدنم، محتاج دستگاه بودم بدم می آمد.

ـ گفتی دست چپت تکون نمی خوره و بعد، چشمات بسته شد. رمق از بدنم رفت از ترس چیزی که داشت اتفاق می افتاد.
آب دهانم را محکم قورت دادم، چشمانم را بستم و باز هم صدایش بود. کاش می شد گوش هارا هم بست.

ـ بعد دیدم با عماد وارد خونه شدن، تورو توی دست من دید، انگار نفسش رفت غوغا!

چشمانم یک باره باز شدند، حالا می شد ربط حرف هایش را به خیرگی پشت پنجره ارتباط داد.

ـ نفسش رفت اما، وقتی دید من اون طور خشک شده فقط صدات می کنم جلو اومد، از بغلم بیرون کشید و دوید طرف ماشین روشن مونده ی عماد.

او من را به بیمارستان رسانده بود؟ قلبم تند تر تپید، کمی چرخیدم و کامیاب، هنوز به بیرون نگاه می کرد.

ـ دکتر گفت سکته، من زیر پام خالی شد، اما اون…حالش از زیر پا خالی شدن گذشته بود، انگار مرد!

من هم مرده بودم، وقتی پرستار در چشمانم زل زد و گفت خواهرتان مرده! آدم های مرده ای به پست هم خورده بودند و قرار بود، از جان عشق چه چیزی بیرون بکشند؟

ـ تمام این چندروز بیمارستان بود، توی محوطه، یه وقتایی قاچاقی اومد بالای سرت اما، حتی یک مترم از بیمارستان دور نشده. یه جور عجیبیه نگاهش، زل می زد بهت این و فهمیدم. انگار رمق و حس دیگه تو صورتش نیست. خیلی دوست داره مگه نه؟

به سختی کمی خودم را بالا کشیدم، ماسک را از روی صورت بی رنگ و رویم برداشتم و با همان صدای از ته چاه خارج شده ی پر درد مزمن، پرسیدم:

ـ هنوزم هست؟

بالاخره چشمانش را از محوطه کند و به من دوخت، من، خودم هم نمی دانستم مگر به چه وضعی رسیده بودم که او با دیدنم، این طور درد آورد پلک می زد. دهانم کج نشده بود، صورتم شبیه قبلش بود و فقط نگاهم…نگاهم بی غنچه شده بود.

ـ می خوای ببینیش؟

می خواستم؟ نمی دانستم. ماسک را برگرداندم سرجایش، دمی گرفتم و باز پایین آوردمش.

ـ کجا خاکش کردین؟

سیب گلویش محکم تکان خورد، دستش را پشت گردنش قرار داد و پرسید:

ـ چرا بهمون نگفته بودی زود میای؟

حس می کردم قلبم، دیگر نمی کشد. قلبم شبیه یک بغض بود، آن قدر نشکسته بود که حالا درونش، قطره های اشک دمل شده بودند.

ـ پیش شاهین خاکش کردین؟

ـ غوغا.

ـ مادر شاهین گفت؟

چشمانش را بست. خب، جوابم را گرفته بودم. پتو را روی سرم کشیده و دوباره زیرش مچاله شدم، خوب هم شده بود. حالا کنار پدرش بود. به جای یک عمر نداشتن پدر، حالا تا ابد کنارش می خوابید. پدر و دختری هم را بغل می گرفتند و غوغا دیگر که بود. پدر و دختر، زیر خروارها خاک، قطعا برای هم آغوش باز می کردند و لااقل، دخترم پدر داشت. دیگر پدر داشت!

دیگر یتیم نبود!

صدای بسته شدن در، باعث شد راحت تر ببارم، قلبم تیر می کشید. دلم برای غنچه ام، لحظه ای آتش می گرفت و لحظه ای یخ می بست. طفلکم، از این دنیا هیچ خیری ندیده بود. نه از پدرش و نه از مادرش…مادری که یادش رفته بود حتی برای دخترش مادری کند. دستم را روی دهانم گذاشتم، نمی خواستم صدای ناله هایم را کسی بشنود. باز هم صدای در آمد و من، چشمانم را زیر ملافه بستم. حس کردم دست هایی دورم قرار گرفت، قبل از بلند کردن ملافه با بوسه ای که از همان روی پارچه، به سرم زده شد و بعد، پیشانی ای که به پیشانی ام چسبید، مهمانم را شناختم.

ـ علی؟

با همان صدای گرفته، گرفته ای که با وجود ماسک خفه به نظر می رسید صدایش کردم و او، به جای جواب سرش را بیش تر روی سرم فشار داد. چقدر طول کشید را نمی دانستم اما، وقتی سرش را برداشت، لحظه ای برای کنار کشیدن ملافه تعلل نکردم، بعدش اما حس کردم…چقدر بیش تر قلبم میان یک آتش محصور شد. چشمانش خیس بودند! چشمان مردانه ی پر امیدش به زندگی، همانی که وصلم کرده بود به یک تار مو تا نفس بکشم و زندگی کنم، حالا خیس بودند!

وقتی صورتم را دید، پشت به من ایستاد و هردو دستش را، عقب گردنش قفل کرد. کامیاب گفته بود یک چیزی در نگاهش مرده و من، چیزی فراتر از گفته هایش می دیدم. ماسک را به سختی برداشته و صدایش کردم، برنگشت اما فشار دست هایش، به گردنش بیش تر شدند.

ـ ببینم من تورو.

باز هم برنگشت، دلم برای شانه های پهنش ضعف رفت، اشک هایم را با دست پاک کرده و ماسک را دوباره سرجایش برگرداندم. صدای نفس های عمیقم پشت ماسک، سرش را چرخاند، سرخی چشمش، بی نهایت را رد کرده بود.

ـ گفتم نرو غوغا.

اشک ریختم، با بیچارگی.

ـ بچم مرد علی!

جلوتر آمد، صدای او هم مرده بود.

ـ گفتم صبر کن. می خواستم بیام یه طوری بگم که این نشه و اون پرستار احمق…

ـ غنچه..

پرید بین حرفم، با دردی بی نهایت.

ـ غوغا تو اصلا می دونی سکته تو این سن یعنی چی؟

اشک هایم شدت گرفت، ماسک را دوباره پایین آوردم، به اشک هایم زل زد و من به سرخی نگاهش، سرخی اشک هایی که انگار، در خودش ریخته بود و حالا اثرش وسط چشم هایش بود.

ـ آروم باش!

خنده دار بود که وسط این همه درد، داشتم آرامش می کردم. پلک بست. پلک بست و لب زد.

ـ من از وقتی دکترت توی چشمم زل زد و گفت دختری که چندساعت قبل با لبخند ازش جدا شده بودم سکته کرده، دیگه آروم نمی شم.

بعد هم سرش را خم کرد، خم کرد و من بیش تر از قبل اشک ریختم. اشک هایی که نمی دانستم برای کدام دردم دارم خرجشان می کنم، برای درد های گذشته، برای رفتن غنچه ای که حسرت آغوش آخر را به دلم گذاشت و یا برای درد سر خم کردن این مرد، سعی کرد به خودش بیاید. با یک کلافگی که اگر شکل داشت، شکل او می شد. بعد هم، با دست کشیدن به چشمانش، ماسک من را روی صورتم برگرداند و دستانش را، دور تن من حلقه کرد.

آغوشش باعث شد بغضم گرم شده، آب شود، صدایش هم که دیگر، تیر خلاص بود برای یک عزاداری عظیم!

ـ تسلیت می گم عزیزم!

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان غرقاب
  • نویسنده: زهرا ارجمندنیا
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=11531
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • مدیر سایت : این رمان ادامش در فروشگاه عزیز...
  • مدیر سایت : عزیز این رمانو باید بخرید و اگر خرید کردین دانلود نشد پیام بدید تا پیگیری کنم...
  • maha : دان نمیشع ک...
  • هانیه : موفق باشی عزیزم خیلی خوبه 😘💋...
  • Samaneh najafi : چشم عزیزم و خوشحالم که خوشتون اومده...
  • هانیه : این رمان بسیار عاای هستش لطفا زود به زود پارتگذاری کنید...
  • elnazz : ممنون😍...
  • nvisanderaheleh : منتظر نظرهای خوب شما هستم🙇...
  • Novel_elnazz : 😍😍😍😍...
  • زهرا : بی صبرانه منتظر پارت بعدی هستم😍...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.