| Saturday 8 August 2020 | 17:20
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
رمان لب های سرخ از مهرداد(قسمت پنجم)

پارت شانزدهم
***
با رسیدن تاکسی به آدرس مورد نظرم ، از آغوش دلنشین گرما دل کندم و تن به سرمای بیرون دادم.
با حرکت تاکسی نگاهم را در خیابان چرخ دادم ، این فروشگاه های شیک و مغازه هایی که از صد فرسخی فریاد میزدند که امثال من جایی در آن مغازه بعنوان مشتری نداشتند ، دلشوره ای که بر جانم نشسته بود را بیشتر می کرد.
به کافی شاپ زیبایی که رو به رویم بود نگاه کردم.
[کافی شاپ شهر ]
نگاهم را از روی بیلبورد بزرگی که بالای نمای چوبی ورودی کافی شاپ بود گرفتم و در شیشه ای رو به رویم را هل دادم.
با وارد شدنم به کافی شاپ ، پسری که پشت بار رو به رویم بود نگاهش را بهم دوخت.
نور مخفی های آبی رنگی که روی طرح کناف سقف کار شده بود بر زیبایی محیط می افزود.
_سلام آقا خوش اومدین.
لبخندی به چهره ی سبزه اش زدم ، لباس گارسونی واقعا به استایلش می آمد.
_سلام خسته نباشی ، میز خالی دارین؟
لبخندی زد و چال گونه اش در کنار ته ریشی که داشت چهره ی جذاب مردانه ای را به او هدیه داد.
_البته ، تازه اوایل روزه آقا ، بفرمایید بالا پایین شلوغه .
با تمام شدن حرف اش چشمکی بهم زد که باعث شد خنده ام بگیرد.
_باشه داداش ممنونم.
به طرف پله هایی که در کنار بار بود راه افتادم .
_فقط تا سفارش های پایین رو درست کنم ده دقیقه طول میکشه تا بیام .
_عیبی نداره .
از پله ها بالا رفتم ، طبقه ی دوم نمای تاریک و دوست داشتنی ای داشت.
زیر لب با آهنگی که در فضا پخش میشد همخوانی کردم.
_من آدمای رویای تو نیستم من فکر و ذهنم پرت این سازه.
تنها یک دختر و پسر جوان در گوشه ی سالن پشت میز نشسته بودند و با خنده هایی که هرزگاهی سر میدادند حواسم را از خواندن اهنگ پرت میکردند.
رو میزی در کنار دیوار نشستم و مشغول گوش دادن آهنگ شدم.
_من زخمی راهن همه پاهام از بس تو هرراهی زمین خوردم ، کنار من لبه یه پرتگاهی که آخرم سقوط میکنی.
با دیدن چهره ی رها که تازه داشت از پله ها بالا می آمد از سر جایم بلند شدم.
با دیدنم مکثی کرد و سپس با لبخندی به سمتم راه افتاد.
با رسیدنش به نزدیکی میز دستش را به طرفم دراز کرد.
_سلام چه آن تایم !.
با تردید به دستش خیره شدم و جنگ روانی ای در ذهنم برپا شد که آیا می توانم با او دست بدهم؟
برای اینکه بیشتر از این در پیش او کم نیاورم دستش را گرفتم و آرام فشردم.
_سلام ، منم تازه اومدم.
باهم سر میز نشستیم ، کیف زردش را کنارش روی صندلی سیاهی که رویش نشسته بود گذاشت.
و تلفنش را با لوندی روی میز قرار داد و نگاهش را به من دوخت.
شال سیاهی که آزاد روی سرش گذاشته بود هیچ فایده ای برای پوشاندن موهای فر اش نداشت.
_چیه خوشگل ندیدی؟
در دلم لعنتی به شانسم فرستادم بابت اینکه باز هم گند زده بودم.
خنده ای کردم تا بحث را عوض کنم.
_خوبی؟ اینجا چه جای قشنگیه!.
به دوروبرش نگاه کوتاهی انداخت و لبخند زیبایی زد ، واقعا نقش بازی میکرد یا شخصیتش انقدر جذاب بود؟ البته صرفا برای من !
_خوبم تو چطوری آقای صالح.
خنده ی کوتاهی کرد و ادامه داد :
_و اینکه ممنونم ، قابل نداره.
ابرویم از تعجب بالا رفت.
_یعنی اینجا مال توئه؟
لبخندش عریض تر شد و با احساس بیشتری شروع به صحبت کرد.
_آره سه سال پیش اینجارو ساختم.
با همان لبخندی که روی صورتش نقاشی شده بود به اطرافش دوباره نگاهی کرد ، گویا در خاطره ای سیر می کرد.
_اینجا بهم آرامش میده ، طرحش رو خودم دادم.
_انشاالله موفقیتای بیشتر.
دست از نگاه کردن کشید و بهم چشم دوخت.
خنده ی دخترانه اش حس خوبی را بهم منتقل کرد.
_چقدر خوبی تو ، نه جدی ممنونم.
سری تکان دادم و با لبخند سرم را کمی پایین آوردم.
تا اینجا که بد پیش نرفته بود خدا کند به خوبی تمام شود !
رمان لب های سرخ
#مهرداد
پارت هفدهم
_ به چی فکر می کنی؟
سَرم را بالا گرفتم و با لبخند دوستانه ای به او خیره شدم.
_ به این که چه جوری برم سر اصل مطلب.
لب هاش آرام حرکت کرد و به نیشخندی بدل شد.
_ نه خوشم اومد، برو سر اصل مطلب.
نگاهم را از روی چال گونه اش گرفتم و به چشمانش خیره شدم.
_ می خوام بیشتر درباره ی مسابقه هات بدونم.
دستانش را به هم گره زد، زبانش را آرام روی لب هایش کشید و به نگاه کنجکاو من خیره شد.
_ سلام، معذرت می خوام بابت اینکه دیر شد چی میل دارین؟
حرفای گارسونی که به یکباره کنار میز ظاهر شد رشته ی کلام را از دستمان پاره کرد.
به رها خیره شدم، انگار می خواست شروع به حرف زدن کند اما فرصتش را از دست داد.
_ من یه قهوه‌ی تلخ با کیک شکلاتی می خوام، تو چی آرمان؟
نگاهم را بین او و گارسون که مشغول نوشتن سفارش رها بود، چرخ دادم.
_ منم همین که سفارش دادی.
گارسون که همان پسر جوانی بود که پایین دیده بودمش سرش را تکان داد و زیر لب باشه ای گفت و چرخید از میز دور شد، با شناختی که از او داشتم فکر می کردم خیلی مودبانه حرف بزند و بعد از ما دور شود!
_ خب کجا بودم؟
حواسم را دوباره به او دادم، البته زیبایی چهره اش هرزگاهی من را در فکر فرو می برد.
_ آهان، گفتی مسابقه… دوازده تا شرکت کننده قرعه کشی میشه حریفت که پیدا شد وارد رینگ میشی.
سرش را خم کرد و با پوزخند ادامه داد:
_ سعی کن اونی که از رینگ زنده در میاد تو باشی!
ابرویم از تعجب بالا رفت و با چشمان گشاد شده ای نگاهش کردم.
_ مسابقه تا سر حد مرگه؟
کمی بهم خیره شد و سپس دوباره بلند زد زیر خنده، دیگر داشت کفرم را در می آورد!
_ وای چه زود باوری تو! نه سر مرگ نیست ولی بعضی از شرکت کننده ها خیلی وحشین.
آب دهانم را آرام قورت دادم و در ذهنم روی تصمیمی که گرفتم دو دل شدم.
ترس داشتم از این که در مسابقات پیش رو اتفاق بد و جبران ناپذیری برایم پیش بیاید، آن وقت دیگر کارم زار بود!
_ چیه منصرف شدی؟
نگاهم را دوباره به او دوختم که با نگاه نامفهومی بهم خیره شده بود.
_ دو دل شدم.
_ حق داری، منم مجبورت نمیکنم که حتما شرکت کنی؛ چندسالته؟
با دیدن گارسون که سینی نسبتاً بزرگی را در دست داشت از موقعیت استفاده کردم تا بحث را تغییر دهم.
_ سفارشمون رو آوردن.
رمان لب های سرخ
#مهرداد
پارت هجدهم
گارسون این بار پسر قد بلند و لاغری بود که با خوش رفتاری سلام کرد و بعد از چیدن میز با گذاشتن احترامی از ما دور شد.
رها تکه ای از کیکش کند و در شکلات داغی که کنار ظرفش بود چرخاند.
_خب داشتی می گفتی؟
سبابه ی انگشتم را روی فنجان رو به رویم چرخ دادم و با چشمان پرسشگری نگاهش کردم تا حرفش را ادامه دهد.
چنگال را در دهانش فرو برد و لذتی که از طعم شکلات نصیبش شد در چهره اش پیدا بود.
_این که چند سالته؟
_من بیست و چهار سالمه.
جرعه از قهوه ام خوردم، تلخی تا عمق وجودم رسوخ کرد اما عاشق همین تلخی اش بودم.
_به این توجه کردی که چه قدر سنت برای این کار کمه؟
فنجان قهوه اش را بالا آورد و جرعه ای از آن خورد.
_خب این حرفت چه معنی ای میده؟
به پسر و دختر جوانی که با لبخند مشغول صحبت با یکدیگر بودند خیره شدم.
پسر چیزی در گوش دختر گفت و با سرعت بیشتری گام های خود را به سمت راه پله ای که به طبقه ی پایین می رفت در پیش گرفت.
_من دارم میگم شاید بهتر باشه بیشتر راجب این تصمیمت فکر کنی، زندگی یه فیلم اکشن نیست که تو قهرمانش باشی.
_حتی جهنمم قهرمانای خودش رو داره، من رو از چی میترسونی؟
نگاهم را دوباره چرخاندم و با دختری که خیره نگاهم می کرد چشم تو چشم شدم.
رها با کنجکاوی مسیر نگاهم را دنبال کرد و به دختری که با تعجب به ما خیره شده بود نگاه کرد.
_چه دختر هیزی!
دوباره نگاهم را به او دادم.
_فکر نکنم به نیت چشم چرونی نگاه می کرد.
شانه اش را بالا انداخت، آخرین تکه ی کیکش را خورد.
_اهمیتی نداره، خب تصمیمت تغییر نکرد؟
چک را از جیب شلوارم بیرون کشیدم و روی میز گذاشتم.
_من پولم آمادست و ماه بعد نقد میشه پس منتظر زنگت میمونم تا وقتی که مسابقه شروع بشه.
چک را برداشت و با دقت به آن نگاه کرد.
_چون معرف درست حسابی ای داشتی چک رو قبول میکنم.
ابروهایم را از تعجب بالا انداختم، او درباره ی رسول صحبت می کرد؟
_منظورت رسوله؟
خنده ای کرد و با تا کردن چک آن را در کیفش گذاشت.
_نه اون پسره پیام.
رمان لب های سرخ
مهرداد
پارت نوزدهم
با یادآوری پیام، زیرلب آهانی گفتم و سرم را به نشانه ی تایید تکان دادم.
حس می کردم کارمان اینجا تمام است و باید برویم.
_ برنامت برای امروز چیه؟
رها سرش را از توی تلفنش که روی میز گذاشته بود بالا کشید.
_ چطور؟
_ همینطوری گفتم.
لب هایش را به معنی ندانستن پایین فرستاد و کمی فکر کرد.
_ تا شب برنامه ای ندارم کجا می خوای بریم؟
سعی کردم تعجبم را نشان ندهم، من قصدم از مطرح کردن آن حرف این بود که سریع تر از اینجا برویم نه اینکه با او جای دیگری بروم.
_ نمی دونم تو جایی رو سراغ نداری؟
اصلا دوست نداشتم همراه او جای دیگری بروم حس عذاب آور خجالت تمام وجودم را پر می کرد.
خنده ی آرامی کرد و سرش را پایین گرفت.
_ من چه می دونم آخه؟
_ میای بریم یه چیزی بخوریم؟
با تمام وجود امیدوار بودم که قبول نکند چون تنها اندازه ی برگشت تا خانه و حساب کردن میزمان پول همراهم بود! واقعاّ مایه‌ی خجالت است!
_ آره فکر خوبیه، منم گشنمه.
سعی کردم با لبخند و مهربانی به او خیره شوم.
_ خیلی هم خوب، جایی رو سراغ داری؟
اما اصلاّ خوب نبود، لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود!
_ آره نیم ساعت راهه، ماشین آوردی؟
لب هایم را روی هم فشردم، حرصم گرفته بود واقعاّ مدام این سوال را میپرسید نمیدانم چه مرگش بود!
_آهان یادم رفته بود، گفته بودی.
سرم را تکان دادم و از سر میز بلند شدم.
_بریم پایین ماشین میگیرم نگران نباش.
لبخندی زد و با برداشتن کیف اش از روی میز، از سر جایش بلند شد.
_من ماشین دارم در بند اینجور چیزا نباش.
ابرویی بالا انداختم و جوابش را ندادم.
همراه هم به طرف پله ها حرکت کردیم. با پایین رفتنمان، رو به روی بار ایستادم تا میز را حساب کنم اما رها بی توجه به سمت در حرکت کرد.
واقعاً چه بی معرفت است!
در را باز کرد، نگاهش را چرخاند و بهم خیره شد.
_ اونجا چیکار میکنی؟ بیا دیگه.
به بار که کسی پشتش نبود اشاره کردم.
_ میز رو حساب کنم.
لب های را به یکدیگر فشرد و لبخند محوی زد.
_ اینجا مال منه یادت رفته؟
سرم را تکان دادم و به طرفش راه افتادم.
_ آره یادم نبود.
خنده ای کرد و من هم خنده ای در دلم کردم که نیاز نبود میز را حساب کنم!
ماشین رها، پژو پارس سیاه رنگی بود که رو به روی در پارک شده بود.
_ من سرم درد میکنه تو رانندگی بلدی؟
با تعجب به چهره ی گرفته اش خیره شدم.
واقعاً می خواست ماشینش را دست من بسپرد؟
_ رانندگی بلدم ولی گواهینامه ندارم.
سویچ ماشینش را به طرفم پرتاب کرد.
_ چه اهمیتی داره؟
سویچ را روی هوا گرفتم و نگاهی به ماشین که بیش از حد تمیز بود، انداختم.
رها در ماشین را باز کرد و نشست، رو به روی در ایستادم و به بازتاب چهره ام در شیشه ماشین خیره شدم.
کم کم اوضاع داشت خوشایند می شد!
رمان لب های سرخ
#مهرداد

  • اشتراک گذاری
https://beautyvolve.ir/?p=11520
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • zahra : قربانت :) عید شماهم مبارک...
  • اسمابخشی : کی میزارین پارت12...
  • مینا دادرس : فداتشم 🌹🌹🌹 عیدتونم مبارک...
  • zahra : مرسی ازت...
  • مینا دادرس : سلام نازنین ممنون از تو که وقت میزاری؛ خوشحالم که راضی بودی گلم🙏🌹🌹...
  • سما : سلاام عزیزم واایی خیلی عالی می نویسی. من هم الکساندرا دنبال می کنم هم خانه ای رو...
  • fatiii : سارای عزیزم عالیییییییی همیشه موفق 💪🏻 🥰😘😘😘😘😘👏👏...
  • سارا جمشيديان : نازی باریک...
  • مینا دادرس : ممنون از تو که وقت گزاشتی برای خوندن... و خوشحالم راضی بودی نازنین♡♡♡...
  • سارا جمشيديان : نگار جان عالی 💝...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.