| Monday 19 October 2020 | 21:47
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان لب های سرخ از مهرداد ( قسمت چهارم)

رمان لب های سرخ از مهرداد ( قسمت چهارم)

پارت دوازدهم

_باشه داداش ،شبت بخیر.
_شب توم بخیر.
وارد اتاق شدم و در تراس را بستم.
به طرف تخت حرکت کردم و روی آن نشستم.
هنوز از شدت سرما مو های تنم سیخ مانده بود.
تلفنم را از روی پاتختی برداشتم و روی تخت دراز کشیدم.
با دیدن پیامی از ترانه وارد پیامرسانم شدم.
_نگفتی کدوم آرمانی؟
چند دقیقه روی پیامش خیره ماندم.
نمیدانستم که چه بگویم ، شاید بهتر بود جوابش رو نمیدادم.
همان لحظه علامت سوالی فرستاد به معنی این که بیدار و منتظر پاسخ است.
نیشخند پر از استرسی زدم و نوشتم:
_چه اهمیتی داره ، نشناختی دیگه.
چند لحظه بعد جوابم را فرستاد.
_راست میگی اهمیتی نداره ، خداحافظ.
‌پیامش را بارها و بارها خواندم ، و هربار اعصابم را خورد تر می کرد.
_به سلامت.
تلفنم را قفل کردم و روی پاتختی گذاشتمش ، شاید خواب خستگی هایم را درمان کند.
چشمانم را بستم اما با صدای در تراس نگاهم روی اسلام افتاد که آرام در حال ترک کردن اتاق بود.
***

با صدای زنگ ساعت چشمانم را باز کردم.
باز همان تراژدی بی معنی که نامه اش را زندگی گذاشتم.
با دیدن ساعت که هشت صبح را نشان می داد ابروهایم از لج درهم رفت.
یادم نمی آمد ک تنظیم اش کرده باشم .
با دیدن چک زیر ساعت با خوشحالی آن را برداشتم .
واقعا نمیدانستم این محبت های اسلام را چگونه جبران کنم.
با سرحالی و چهره ی بشاش رو به روی آینه ایستادم.
از شدت افتضاح بودنم خنده ام گرفت تمام لباس هایم بهم ریخته بود و موهایم دسته دسته به چند سمت پخش شده بودند.
اگر حالت الانم را در نظر نگیریم در کل چهره ام بد نبود.
نگاهم از تو آینه به پنجره افتاد.
چرخیدم و به سرعت سمت پنجره حرکت کردم.
با باز کردنش سوز بدی در جانم نشست و سفیدی برفی که روی زمین را پوشانده بود بدجوری در ذوقم خورد.
اصلا حوصله ی این را نداشتم که در این سرما و بارش برف جایی بروم.
بیچاره اسلام که الان سرکار رفته است ، آن هم برق کشی در ساختمان های نیمه کاره !
پنجره را بستم ، سوز هوا خواب را از سرم پراند .
باید امروز باشگاه را شروع میکردم تا برای آخر ماه آماده میشدم.
این میتوانست فرصت بزرگی برای من باشد و باید از آن درست استفاده می کردم.
به هیچ قیمتی نباید باخت می دادم.

پارت سیزدهم

با وارد شدنم به هال ، با سکوت پژمرده خانه رو به رو شدم.
صبح به این زودی چرا کسی در خانه نبود؟
نفسم را صدادار بیرون فرستادم و گام های خسته کننده ای را آرام تا آشپزخانه برداشتم.
لیوانی را از روی اپن برداشتم و با مادرم رو به رو شدم.
پشت میز نشسته بود و مشغول بافتن شال گردن سیاهی برای اسلام بود.
آخر این تازگی ها اسلام شب ها از درد پهلو شکایت می کرد و هر چه سفارش بستن شالی دور کمرش را به او میکردیم نادیده میگرفت.
سرمای هوا واقعا جان را از بدن می
گرفت.
_سلام مامان ، صبحت بخیر.
از پشت عینکش نگاهی بهم انداخت و لبخندی زد.
_آفتاب از کدوم ور در اومده تو صبح زود بیدار شدی؟
سماور هنوز جوش نیامده بود و بدون ریختن چای پشت میز نشستم.
_فعلا که من آفتابی نمیبینم مامان جان همه جا برفه.
با دیدن مربای هویج لبخندی زدم و لقمه ی بزرگی برای خودم گرفتم.
_اسلام کی رفت؟
چشم هایش را ریز کرد و به دست هایش خیره شد.
_نیم ساعت پیش.
سرم تکان دادم و مشغول خوردن شدم .
امروز باید با رها صحبت می کردم ، هرچه زودتر مسابقه را حتمی می کردم بهتر بود .
باید تکلیفم روشن می شد تا بتوانم برای آینده برنامه ریزی کنم .
_آرمان؟.
از فکر بیرون آمدم و به مادرم خیره شدم.
_جانم.
_امروز اول بهمنِ ، دوستت رسول رفت دانشگاه تو نمیخوای بری؟
ابروهایم را از تعجب بالا انداختم .
_رسول رفت دانشگاه؟
اما بعد از اتمام حرفم یادم افتاد قبلا بهم گفته بود که اول بهمن ماه کلاس های دانشگاهش شروع می شد.
احتمالا تا مدتی نتوانیم به خوبی همدیگر را ببینیم.
_آره ، میخوای تو هم بری با دوستت دانشگاه؟
از لحن مادرم نزدیک بود خنده ام بگیرد ، جوری صحبت می کرد که گویا میخواهد کودکی را با تکه ی شکلاتی گول بزند.
_الان نه مامان ، تو رشتم دارم به جاهای خوبی میرسم.
مادر اخم کرد و دوباره حواسش را به بافتنی اش داد.
_مشت و لگد هم شد زندگی؟
دیگر چیزی نگفتم تا بحث بالا بگیرد.
با تمام شدن صبحانه ام سماور هم جوش آمد.
تشکری کردم و از سر میز بلند شدم .
با ریختن چای چند عدد قند برداشتم و به طرف اتاق راه افتادم.
_مامان من تو اتاقم کارم داشتی صدام کن.
وارد اتاقم شدم و در را بستم.
خیلی فکرم با گرفتن پول آزاد شده بود ، مرهم تمام درد های زندگی تنها پول بود.
واقعا باید از قدرت این به اصطلاح چرک دست ترسید.

رمان لب های سرخ

#مهرداد

پارت چهاردهم

تلفنم را از روی پاتختی کنارم برداشتم و شماره ی رسول را گرفتم.
نبود حضور آزاردهنده اش واقعا حس می شد.
با شنیدن صدایش پشت تلفن ، از فکر بیرون آمدم و سلامی گفتم.
_به آقا آرمان چیشده زود بیدار شدی به ما زنگ زدی؟
_واقعا کجای این موضوع که من الان بیدارم تعجب داره که همه دارن بهم میگن؟
صدای خنده ی بلند رسول از پشت تلفن آمد و باعث شد که من هم خنده ام بگیرد.
_رفتی دانشگاه به سلامتی؟
_آره داداش الانم دارم میرم سرکلاس ، راستی آرمان این دختره هم اینجا درس میخونه ها ! .
یکی از ابروهایم را بالا بردم و به این فکر کردم که رسول کدوم دختر را میگفت ، آخر من زیاد اهل آشنایی با جنس مخالف نبودم !
رسول که سکوتم را دید با بی حوصگلی گفت :
_چقد خنگی ! ، حاج خانوم طلایی دیگه.
صدای خنده اش واقعا آزارم داد.
_چه آدم بی جنبه و بی ظرفیتی هستی رسول ، هست که هست به من چه ؟ حالا یک بار دربارش صحبت کردیم ببین چقدر گیر دادی.
_خب بابا جبهه نگیر شوخی کردم بی جنبه ، من برم سرکلاس کاری نداری؟
_نه مراقب احتیاط باش.
تلفن را با اعصاب خوردی روی شکمم پرت کردم و با کلافگی جرعه ای از چایی ام خوردم.
گرمای دلنشینش جانم را صفا داد ، این تضاد گرمای داخل و سرمای بیرون که از پشت پنجره ی قدیمی سمت راست اتاقم خودش را نشان می داد ، برایم حس خوشی را به ارمغان می آورد.
لیوان خالی چای را روی پاتختی گذاشتم و شلوارم را از روی دسته ی صندلی کامپیوتر برداشتم.
کارتی که شماره ی آن دختری که باید برایم مسابقه جور می کرد در جیب پشتی اش بود.
باز هم اسمش یادم نمی آمد ، کارت را برداشتم و رویش را خواندم.

《 رها عبادی 》
دوباره روی تخت نشستم و با تلفنم شماره اش را گرفتم .
با استرس لب هایم را به دندان گرفتم و در عمق سکوت اتاق به صدای بوق های تلفن گوش می کردم.
دیگر ناامید شدم از جواب دادنش که صدای نامفهومی در گوشم پیچید.
_هوممم؟
_الو ، سلام.
صدای بی حوصله ای از پشت تلفن در گوشم پیچید :
_کی هستی؟
عصبانیت از صدایش چکه می کرد گویا مزاحم اش شده بودم.
_آرمان صالح هستم رها خانوم.
تا چند ثانیه بعد از بردن اسمم جوابی از سمت او دریافت نکردم ، لابد نشناخته بود.
_داخل مغازه پیام کارتتون رو بهم دادین مثل اینکه الان بد موقع مزاحم شدم.
_آهان اون پسر هیکلیه ای؟
خنده ی آرومی کردم و جوابش را دادم.
_آره.
از صدایش متوجه شدم که کمی حواسش سر جایش برگشته و سعی می کرد که با لحن بهتری صحبت کند.
_خوبی؟
_ممنونم لطف دارین شما خوبین؟
_آره ماهم خوبیم.
ماهم خوبیم را با کمی طعنه و خنده گفت انگار قصد در اذیت کردن داشت.
_میتونم امروز ببینمتون؟
_الان داری بام قرار میزاری بچه؟
تپش قلبی که گرفته بودم نمیگذاشت به خوبی نفس بکشم و هول شده بودم.
_نه نه ، برای کار آخه شما برای مسابقه…. .
صحبت های بی هدف و درهمم با صدای خنده ی بلندش قطع شد.
_ای جانم هول نشو ، امروز ساعت چهار بیا کافی شاپی که آدرسش رو برات میفرستم.
خجالت میکشیدم که دیگر حرفی بزنم ، با همین مکالمه کوتاه این چنین وا داده بودم میترسیدم در معامله سرم کلاه بگذارد!
_الو؟
_الو ، من نمیتونم ساعت چهار بیام معذرت میخوام امکانش هست یکی دوساعت دیگه همدیگه رو ببینیم؟
_جهنم الضرر ! از خیر خواب گذشتیم ، ماشین داری؟
لب هایم را روی هم فشردم.
_نه.
_ای بابا ، یه آدرس برات میفرستم دو ساعت دیگه اونجا باش.
_باشه ممنونم خداحافظ.
_فعلا.
با قطع کردن تماس بی اهمیت از سوتی هایی که پشت تلفن دادم با خوشحالی مشتم را در هوا تکان دادم.
باورم نمیشد که فرصتی برایم ایجاد شده بود ، فرصتی که باید از آن به خوبی استفاده می کردم.

رمان لب های سرخ

#مهرداد

پارت پونزدهم

به طرف کمد سفید رنگ گوشه ی اتاق رفتم تا برای بیرون رفتن لباس انتخاب کنم.
کاش میتوانستم ماشین اسلام را بگیرم اما حیف که الان سرکار است.
با باز کردن در کمد نگاهم روی لباس ها دقیق شد.
جلیقه ی سیاه رنگی که مامان جدیدا برایم بافته بود را روی آستین کوتاه تنم پوشیدم.
با برداشتن پیراهن اندامی سیاه رنگم ، کت چرم قهوه ای رنگ اسپرت اسلام و شلوار لی خاکستری رنگی ، در کمد را بستم.
بعد از پوشیدن لباس هایم از اتاق بیرون آمدم.
مادرم روی مبل نشسته بود و سریالی که جدیدا از تلویزیون پخش میشد رو نگاه می کرد.
_مامان من دارم میرم بیرون.
نگاهی بهم انداخت و لب هایش با لبخندی باز شد.
_خوشتیپ کردی ، کجا؟
لب های کش آمده ام از تعریف مادرم را جمع و جور کردم و جوابش را دادم:
_باید کسی رو ببینم میرم بیرون و میام چیزی نمیخوای بگیرم؟
سرش را تکان داد و با همان لبخندی که روی صورت زیبایش نقش بسته بود به تلویزیون خیره شد.
وقتی پدرم زنده بود مادرم خیلی شاداب تر از الانش بود طی این چندسال خیلی شکسته بود و تنها دلیلش عشق پدرم بود.
آخر آن ها کسی را غیر از هم نداشتند.
خانواده ی پدر و مادرم با ازدواجشان مخالف بودن و آن ها با ازدواج کردنشان از خانواده طرد شدند.
شاید اگر خبری از خاله ها و دایی ام میشد مادرم انقدر تنها نمیشد ، اقوامی که تا حالا ندیده بودمشان !
تمام سعی من و اسلام این بود که هرگز نگذاریم که مادرمان احساس تنهایی کند ما در این جامعه تنها بودیم و نباید یکدیگر را تنها میگذاشتیم.
_نه مامان جان برو به سلامت.
از فکر بیرون آمدم و لبخندی به رویش زدم و دستم را به نشانه خداحافظی بالا آوردم.
در خانه را باز کردم و با مادر ترانه رو به رو شدم.
_سلام خانوم طلایی.
خانوم طلایی که به تازگی در خانه اش را باز کرده بود کیسه های خریدش را پایین گذاشت و با لبخندی چادرش را درست کرد.
_سلام آرمان جان خوبی ؟ مامان خوبه؟
در را بستم و جوابش را دادم.
_ممنونم ، مامانم خوبه سلام میرسونه.
_سلامت باشن ، بفرمایید داخل؟
سرم را پایین انداختم و لبخندی زدم.
_خواهش میکنم لطف دارین .
_پس با اجازه.
خم شدم تا پوتین های قهوه ای رنگم را بپوشم.
_خداحافظ.
داخل خانه رفت و در را بست.
مامان میگفت که او زن دوم پدر ترانه است برای همین از شوهرش جوان تر بود.
روز اولی که وارد ساختمان شدند همه متعجب بودند که او مادر دختری به این جوانی است از راه پله ها پایین اومدم و از در ورودی ساختمان بیرون رفتم.
سوز سرما باعث شد تا در خودم جمع شوم.
فکر پیاده روی اذیتم می کرد و شانس آوردم اندازه ای که آژانس بگیرم پول همراهم است.

رمان لب های سرخ

#مهرداد

لایک و نظر یادتون نره😎❤

  • اشتراک گذاری
https://beautyvolve.ir/?p=11442
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
  • Liu : مرسی کیوتم...
  • پرویز : سلام وقتتان بخیر داستان تلافی ، روایت همیشه آشنای این مرز و بوم است و شما با مها...
  • راز : رمان عالی...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.