| Thursday 22 October 2020 | 03:36
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

رمان اتهام واهی (پ.13)

رمان اتهام واهی (پ.13)

رمان اتهام واهی (پ.13)

دیگه نمی دونم کی پشتمه کی مقابلمه! کی واقعا صلاحمو می خواد کی…
صدای برادرش از پشت سر حرفش را می برد و نگاه گریانش را سمت در می کشاند: خودت همیشه میگی خداوند از روح خودش بر وجود هر انسانی دمیده و بهش عقل و شور داده.
آرام با تمانینه برمی خیزم و برای سلام و عرض ادب به سمت در آشپزخانه بازمی گردم.
– سلام خوب هستین؟
قامت بلند و لاغر اندامش و سیبل های درآمده ی پشت لبانش از سنش بیشتر نشان می دهد.
تبسمی برعکس غم چشمانش روی لبانش می نشاند:
سلام خوش اومدین.
دستی روی بلوز یقه هفت خردلی رنگش می کشد و کاملا روی شلوار لی کم رنگش صاف می کند.
گویا از دیدنم تا حدودی معذب می شود.
کنار می کشم تا راحتتر وارد آشپزخانه شود و خواهرش را دلداری بدهد.
دست روی شانه های نگین می گذارد. آرام ماساژ می دهد و با لحن غمگینش می گوید: خودت این حرف ها رو بهم یاد دادی؟ حالا می خوای خودت جا بزنی!پای تصمیمت بمون و جا نزن.
کنار می ایستم و تماشاگر دستان حمایتگر برادری می شوم که با سن کمش، پشت بودنش را، حمایتش را اعلام می کند.
یاد و خاطره ی حمید برایم زنده می شود. گذشته ی تلخم باز خودی در ذهنم نشان می دهد.
– آبجی زهرا… دستتو بده. ببین واست چی گرفتم! میگن این پماد و بزنی فوری دردت و تسکین میده.
با گریه و ناله به چشم های سرخ برادری نگاه می دوزم که دلش فرسنگ ها با دل برادر بزرگترم تفاوت دارد.
با گریه دستم را جلو می برم: ببین داداش حمید؟ انگار شکسته… انگشتم ورم کرده.
بغلم می کند: آخه تو چرا جوابش و می دی! نمی بینی اعصاب درست درمونی نداره.
بینی ام را بالا می کشم: مگه من چی گفتم! فقط گفتم به زنت بگو کم دعوا بندازه تو خونمون.
تلخ خندی می زند و پماد را از قوطی اش بیرون می کشد و درش را باز می کند: خوب تو که می بینی بابا رو تحت سلطه ی خودشون گرفتن و حتی مامان هم حق اظهار نظر نداره، چرا پا رو دمشون می زاری آخه دختر خوب؟…
بدون آن که بفهمم و قصد و نیتی داشته باشم، خودم را محو نگاه برادر نگین می بینم.
خجالت زده سریع آشپزخانه را ترک می کنم.
از گونه هایم آتش بیرون می زند. دستم روی گونه ام می نشیند و از درون خودم را لعنت می فرستم.
آن قدر نگاه ساده و حرف های ساده ام، اصلا کل رفتارم، همه را مورد سوظن ها قرار داده است که در مورد برادر نگین هم، وهم به دلم می نشیند.
نورا را مشغول کشیدن نقاشی روی میز تحریرش. می بینم.
برای مهار حس درونم جلوتر می روم.
با کف زدن کسی کل نیم تنه ی بالایی آن سمت نوید با لب خندان برمی گردم و سارینا سر از نقاشی از می کَند و هیجان زده مداد رنگی اش را روی دفتر نقاشی اش پرت می کند و سمت من می دود.
نوید مکعب های ساختمان سازی اش را رها کرده از روی زمین بلند می شود.
هیجان را آنها با کف زدن و خندیدن نشان می دهد و دل هر کسی را به درد می آورد.
نورا را از بغلم پایین می گذارم و نوید را بغل می کشم.
مثل بزرگتر ها دستش را آرام پشتم می زند.
سلام عشق خاله خوبی…
کنار گوشم از سعیش برای سلام دادن روح از بدنم خارج می شود و شوکه از خودم جدایشم می کنم ناباور و خوشحال با چشم هایی که می رود دریایی بشود به صورت گرد و تپلش نگاه می کنم.
با دندان هایی که روی هم فشرده شده و می کوشد کلمه سلام را از. بین دندان های چفت شده اش خارج کند: سس….سسس.
دوباره محکم بغلش می کشم‌ سلام عمر خاله زهراست سلام عزیز دل.
هیجان زده دستانش را رو هوا مشت می کند و بالا پایین می پرد.
برای مهار و نریختن اشک هایم محکم چشمانم را می فشارم و برای دادن چنین خبر مبتهجی سمت هال باز می گردم.
نگین جان… نگین.
از لحن شادمانم، سر هر دو سمت من باز می گردد:
نوید سلام داد.
اشک نگین خشک می شود و دستش روی چشمش خشک می ماند!
حسام با دهانی باز و نگاه ناباور چشم بهم می دوزد
برای خاطر جمعی اش می گویم: بیا…
طول می کشد تا بتواند از روی صندلی اش بلند شود.
باز می گردم تا دنبالم بیاید.
نوید و نورا از دیدنم به اتاق باز می گردد.
دست نوید را درست جلوی در می گیرم.
– خاله قربونت بره یه سلام بده…
می خندد. بدون این که پشت سرم چشمان منتظر مادر و دایی اش را ببیند.
درست روبه رویش زانو می زنم و دستانش را می گیرم:
بگو س… لام…
باز هم بالا و پایین می پرد.
دوباره وادا ش می کنم تا لب بگشاید و دل مادر غمگینش را شاد کند:
سلام بدی می برمت پارک. چطوره؟
دندان هایش را محکم مثل دفعه ی قبل، روی هم می فشارد: سس… سس..
ا… م…
هر کلمه اش را می برد و زور می زند تا از گلویش خارج شود.
محکم بغلش می کشم و قطره اشکی از سر ذوق، روی گونه ام می چکد.
نگین با هق هقی که این بار از سر شوق می بارند و از هم سبقت می گیرند، نویدش را به آغوش می کشد: شکر…خدایا ممنونتم… خدایا شکرت… هزار مرتبه شکرت.
نامحسوس دستم بالا می برم و اشکم را پس می زنم. نگاهم چرخ می خورد تا عکس العمل دایی اش را ببینم.
صورت قرمز و چشم های پر شده اش را با عقب گرد کردن و سمت هال رفتن، از نگاهم می دزد.
نوید با لب و لوچه ی آویزان و ابروهای کم پشتِ درهمش، از آغوش نگین
بیرون می آید.
بغ کرده اشک های صورت نگین را با دستان تپلش پس می زند.
نگین از حرکت نوید تند تند با کف دستانش، اشک هایش را می زداید و بلند می خندد: عمر مامان… این اشک ها از خوشحالی ی ببین چه قدر خوشحالم.
خنده ها و گریه هایی که دل کباب می کند و جگر می سوزاند.
نورا تکیه به چهارچوب در، گاه می خندد، گاه ترش می کند!
از قلبم شکر می گویم و‌ لب برای سخن و عوض کردن جو پیش آمده؛ می گشایم: نگین بانو؟ می خوام با این شازده پسر گل و گلاب بریم پارک…
موهای لخت و خوش رنگ نوید را نرم به هم می ریزم و ادامه می دهم: آخه من به این گل پسر باهوش قول دادم.
نگین محکم گونه های نوید را می بوسد و کنار می کشد: پس عزیز دل مامان می خواد بره پارک؟
نوید خنده کنان تند تند سری به معنای بله تکان می دهد.
نورا جلو می آید: منم می خوام برم پارک.
نگین با صدایی که بر اثر گریه ی زیاد خشه دار شده، می گوید: پس برین لباس بپوشین که هوای دم عیدی سرما نخورین.
نگین لباس های نوید را می پوشاند و منم به نورا کمک می کنم تا کاپشنش را بپوشد.
– خودت نمی ری!
زیپ کاپشن نوید را می کشد و کمر راست می کند.
نگاهش به چشمان سوالی ام می گوید: کمی سر درد دارم به حسام میگم همراهیتون کنه.
سریع دست نوید را می گیرم: نه بابا… این چه حرفیه خودم می برنشون.
خوب درکم می کند و به اخلاقم واقف است.
دستم را می گیرد: زهرا حسام هم سن خودته…‌ بچست.
شرمگین و شرمنده سر پایین می اندازم و خجالت زده می گویم: فقط گفتم مزاحم نشیم شاید درس داشته باشن.
لبخندی تلخ می زند: قربونت برم این قدر معذب نباش. حسام برادر خودت هم هست.
شرمنده و شرمسار سر پایین می اندازم.
نگین جلوتر می رود و باند برادرش را صدا می زند: داداش بلند شو با زهرا جون یه نیم ساعتی بچه ها رو ببرین پارک، زود برگردین، نهار بخوریم.
حسام از روی مبل بلند می شود و دستی روی شلوارش می کشد: به روی چشم ما نوکر نخودچی های خواهر گلمون هم هستیم.
چه قدر در پشت پرده ی لحنش غم بیداد می کند اما سعی در پنهان کردنش دارد.
نوید حتی بدون کم کردن فشار دستش داخل دستم، کنارم قدم برمی دارد.
این دومین بار است نوید پارک نزدیک خانه یشان را می بیند و از ذوق قدم هایش را تند برمی دارد.
نورا دست حسام را رها می کند و سمت سرسره می دود.
صدای جیغ شادی اش در صدای جیغ هفت، هشت بچه ی قد و نیم قد قاطی می شود.
در این فصل تنها خانواده هایی را می بینم که به اجبار بچه هایشان به پارک آمده اند.
حسام دستش را سمت نوید می آورد: دستت و بده دایی بریم تاب بازی.
واکنشی که نوید در مقابل اظهار محبت حسام نشان می دهد، حسام را ناراحت و مرا متأثر می کند.
پشتم می پیچد و چنگی به مانتویم می زند.
حسام نگاه غمگینش را در نگاهم می دوزد و با تکان دادن سرش از ما فاصله می گیرد.
دست نوید را می گیرم و از خودم جدایش می کند.
ترس در نی نی چشمانش را درک می کنم.
چون چشیدم و مزه ی تلخی اش را بهتر می دانم.
چتری های لخت و مزاحم روی پیشانی اش را کنار می زنم و با لبخند امیدوارکننده ای سوار تاب اش می کنم.
محکم زنجیر تاب و بگیر نیفتی. باشه خاله!
با خنده سری تکان می دهد.
آرام پشت سرش می پیچم و تاب را به حرکت می اندازم.
خوشحالی وصف نشدنی اش دلم را شاد می کند.
حرفی که از بغل دستم و از زبان حسام می شنوم: ازم ترسید… فکر کرد از بهزیستی اومدم.
شوکه ام نمی کند. چون روز اولی که قدم به خانه ی نگین گذاشتم همین حس را در مورد خودم ازش دیده و شنیده بودم.
بار دیگر تاب را هول می دهم و کمی
عقب می کشم تا صاحب صورت این لحن غمین را بهتر ببینم.
دست داخل جیب کاپشن قهوه ای رنگش فرو می برد: اصلا فکر نمی کردم این قدر بزرگ شده باشه.
آهی که از سینه ام خارج می شود دست خودم نیست: بدون اینکه بفهمیم بزرگ میشیم. روزهامون می گذره، چه خوب چه بد. اما ای کاش خوبی ها تو دلمون هک بشه و همیشه هم به خوبی آزمون یاد کنن.
سمت نوید چرخیدم و نگاهم به خنده اش ادامه دادم: این طفل معصوم و می بینین؟ از من و شما بهتر می فهمه. بهتر درک می کنه. اما قدرت مقابله و قدرت نشان دادن حس درونش و نداره. می فهمه دوروبرش چی میگذره. اشک های نگین و پاک می کنه و اشک می ریزه. با خنده ی نگین میخنده، اما نمی تونه دفاعی از خود نشون بده… پس بی شک دل این پر شده از بدی ها… خوبی کم دیده تا قدرت مقابله با درونش و نشون بده. محبت کم دیده تا بتونه با دردهاش بجنگه و خوب بشه.
صدای ازش نمی شنوم و آرام نیم چرخی می زنم تا ببینم اصلا حرف هایم را گوش می کند!
از دیدن چشم های گرد شده اش تای ابرویم بالا می پرد!
لبخندی می زند و تنصعی گیج گاهش را می خاراند: شما روانشناسی خوندین؟
این بار منم که چشم هایم گرد می شود: چطور!
خنده اش می گیرد: آخه خیلی خوب حرف می زنین. مثل دکتر روانشناس ها.
می خندم. اما نمی توانم بگویم، نه روانشناسی خوندم، نه دکترم. فقط روزهایم پیش روانشناس گذشته و ثانیه به ثانیه ی زندگی ام با درد های دلم سپری شده است.
بیشتر نزدیکم می آید: به چی می خندی.
خنده ام را می خورم و به بهانه ی تاب دادن نوید کنار می کشم.
بیماری نامعلومی از نزدیک شدن جنس مخالف داشتم و به ثانیه نمی کشید که کل وجودم روی ویبره می رفت.
از زنجیر تاب می گیرم تا نوید پایین بیاید: عزیز خاله برو یه بار هم سرسره بازی کن این گل پسر هم سوار تاب بشه خیلی وقته منتظره.
با انگشت اشاره به پسر بچه ی هفت، هشت ساله ای که تکیه به میله ی تاب منتظر خالی شدن صندلی های تاب بود، اشاره می کنم.
با لبخندی پایین می پرد.
دستش را می گیرم و نورا را نشان می دهم: ببین نورا چطوری داره سر می خوره؟
خنده کنان سمت سرسره می دود. لحظه ای نزدیک پله های سرسره می ایستد و به دختر بچه ای نگاه می کند که مدام پدرش را صدا می زند: بابا… بابا؟ بابا؟
پدرش هم بی اعتنا به صدا زدن های دخترش با مرد دیگری مشغول گفتگو بود و هراز گاهی گردن می چرخاند و دستش را به علامت صبر کن به سمت دخترش بالا می برد و مشغول صحبت می شد.
اما دخترک شیطون بلا هم ول کن نبود. مثل بلند گو قورت داده ها فقط هوار می کشید.
همه بچه ها تند تند دختره را کنار می زدند و از پله ها بالا می رفتند الا نوید که خشکش زده بود!
به حسام نگاه می کنم تا واکنشش را ببینم. با نورا مشغول بود و سعی داشت سوار الاکنگش کند.
دست روی سرشانه ی نوید می گذارم: آقا نوید چی شده؟ چرا نمیری بالا.
خنده کنان انگشت اشاره اش را بالا می برد. لبانش را محکم چفت هم می کند و در نهایت موفق می شود از لای لبهای به هم فشرده اش کلمه ی(با) را بیرون بیاورد.
از خوشحالی نه می توانم جیغ بزنم، نه می توانم اشک بریزم.
محکم پیشانی اش را می بوسم و شکر می گویم.
اگر نگین بفهمد از خوشی پس می افتد.
نگین با دست کنارم می زند و به سمت همان مرد قدم برمی دارد: با… با…. با…
قلبم می ایستد!.
سریع دستش را می گیرم و مانعش می شوم: نوید! خاله فدات شه… این آقا بابای تو نیست که… بیا بریم خونه، باباتم میاد
می ایستد و لبخندش محو می شود. با اخم نگاهم می کند.
بوسه ای پشت دست تپلش می زنم: ببین یخ زدی؟ هوا خیلی سرده، بریم خونه؟
سری به معنای بله تکان می دهد و دوباره می گوید: با….با…
منظورش را می فهمم با دلی پر، مجبور به لبخند اطمینان بخشی می شوم.
سمت حسام و‌نورا که با فکری آزاد و به دور از این اتفاق های غم انگیز، خنده کنان بازی می کردند، می رویم.
– آقا حسام؟
دست از کف زدن و تشویق نورا برمی دارد و با همان لبخند جواب می دهد: بله.
کلاه نوید را بیشتر سمت پیشانی اش می کشم و می گویم: هوا خیلی سرده. بهتره تا بچه ها سرما نخوردن برگردیم.
موافقت می کند: بله راست میگین. بریم.
نورا را از روی الاکلنگ پایین می آورد.
نورا نق می زند: من هنوز تاب بازی نکردم که.. کجا؟… الان خیلی زوده… ما که تازه اومدیم!
حسام برای آرام کردنش نورا را روی دوشش بلند می کند: برو بالا ببینم وروجکم.
نورا موعظه اش سریع عوض می شود و دل کودکانه اش گاه گاه می خندد.
برای بار چندم فکر می کنم چرا من هیچ وقت فامیلی نداشتم؟ نه از حاج بابایم؟ نه از مادرم!. مگه اونا هویج بودند!
درست جلوی در اصلی آپارتمان از دیدن ماشین آرتین قدم هایم سست می شود.
میزان تپش قلبم اوج می گیرد! باز چه مصیبتی چشم انتظارم است خدایا!
باز می خواهد چه خاکی به سرم کند!
نوید دستم را می کشد اما من با جان سپردن به خالق هستی، چشم به در سمت راننده ای که باز می شود، می دوزم؟
هیکل رامین به جای آرتین از داخل ماشین بیرون می آید و ذره ای آرامش به وجودم تزریق می کند.
هر چه باشد آمدن و نیامدن رامین هیچ دردسری برایم نمی شود.
حسام بدون هیچ شناختی از رامین، از کنار ماشینش می گذرد و وارد محوطه می شود.
می دانم چون نمی شناسد برای همین بی تفاوت از کنارش می گذرد.
نزدیک می روم و آرام توام با نگرانی سلام می دهم: سلام اتفاقی افتاده؟
لبخندی تلخ می زند و تا جواب سلام و پاسخ سوالش را بدهد اما حرکت نوید لبانش را نیمه باز نگاهش را متعجب می کند.
نوید دستانش را به هم می کوبد: با…با…
دست نوید را می گیرم: نوید جان ایشون بابا نیست که… بابا رفته جایی، میاد. خوب؟
لب و لوچه اش آویزان می شود و بغ کرده دستانش را دور کمرم حلقه می زند و پشتم قایم می شود.
نگاه سوالی رامین سمت چشم هایم کشیده می شود!
لب باز نکرده و سوالی از زبانش خارج نشده خودم می گویم: پسر خانم فتاحه.
متاثر دستی روی صورتش می کشد: خدا خودش شفاش بده.
آمین قلبم را می خواهم تنها خدایم بشنود بدون این که بر زبانم برانم. چون خدا نزدیکتر از رگ گردن بر ماست.
این بار من سوال می کنم: شما چرا اینجایین؟ مشکلی پیش اومده!
غمگین دستش را از لبه ی در ماشین پایین می آورد و از در فاصله می گیرد: شرمنده. اومدم دنبالتون. می دونم نباید میومدم و حقم دارین اگه نیایین… اما مجبور بودم. سارینا باید امروز آزمایش بده، اما هر کاری می کنیم نمی تونیم ببریمش بیمارستان، جیغ میکشه و گریه میکنه.
نفسی می گیرد و پر از درد و غم ادامه می دهد: آرتین می خواست بیاد دنبالتون که نذاشتم.‌ گفتم خودم بیام تا یه وقت آرتین دوباره باعث دردسرتون نشه.
نمی دانم مقابل این همه احترام و تواضع ادب و اما خواهشش چه پاسخی دهم.
می مانم میان دوراهی.
صدای متعجب حسام اجازه ی زیاد فکر کردن را نمی دهد: زهرا خانم.
نگاه رامین حیران می شود و بین حسام و من به گردش در می آید!

تبسمی می کنم و رو به رامین می گویم: برادر خانم فتاح هستند.

به چشمان سوالی و منتظر حسام پاسخ می دهم: آقای مهدوی عموی شاگردم هستن، نگین جان میشناسن.

لب های حسام برای لبخندی سمت بالا قوس می یابد و دستش را برای عرض ادب سمت رامین دراز می کند: سلام خوب هستین.

رامین دستش را می فشارد و تشکری می کند.

نوید را دست حسام می سپارم: آقا حسام؛ شما با بچه ها برین بالا، من زود برم و برگردم.

این بار برخلاف چند دقیقه ی قبل، نوید راحت دستش را به دست حسام می سپارد و کنار هم سمت محوطه حرکت می کنند.

سمت در عقبی ماشین راه می افتم که صدای رامین درمی آید: چرا عقب؟ بشین جلو.

ناخودآگاه ابرو درهم می کشم و در عقب را باز می کنم: اینجا راحتترم.

چیزی نمی گوید و پشت رول می نشیند.

تندی بوی سیگار، گویا با گوشه گوشه ی ماشین اجیر شده است.

ذره ای از شیشه را پایین می دهم و هوای آزاد و بوی عید و بهاری آشنا را استشمام می کنم.

باز هم تکرار می شود سالی جدید، بدون هیچ دلخوشی، بدون هیچ هیجانی، به بهاری که برایم نو شدنی ندارد و فقط گذر روزها و عمرم است.

رامین به قدری در افکار خودش غوطه ور است که نه نگاه گذرایی ام را می بیند، نه حرفی می زند.

آرنج دستش تکیه به لبه ی در، فکری که معلوم هست ذهنش را متغیر ساخته است، چانه اش را می مالد.

شاید علل مختل شدن ذهنیت مغشوشش را بدانم!

اما نمی توانم عقلم را به این باور برسانم که تنها برای یک برادرزاده این آشفتگی دلیل محکمی است.

هر روز که می گذرد، فکر می کنم رامین یک مشکل دیگری جز این مشکل، دارد. شاید اساسی و سخت تر از مریضی سارینا.

این افکار تازه و چند روزی می شود که مغزم را متحول ساخته و به خود مشغول می کند.

جلوی در، بدون این که داخل پارکینگ شود پارک می کند و از ماشین پیاده می شود.

بدون هیچ حرفی، یا این که منتظر حرفش باشم، پیاده می شوم.

وسط های حیاط، با به گوش خوردن جیغ و هوار سارینا مجبور به دویدن می شویم!

گام ها و سرعت دویدن رامین از من بیشتر است.

نفس نفس زنان خودم را داخل خانه می اندازم و از دیدن سارینا و مادربزرگ اش، آرتین و مهرداد دوست آرتین، دستم روی لبانم می نشیند.

مادر بزرگش گریه کنان سعی بر بغل کردنش می کند و آرتین قدم رو می رود و چنگی به موهایش می زند! مهرداد با صدای بلند سعی بر آرام کردنش دارد و رامین سر می رسد و نگاه همه را سمت خود می کشاند. ‌جیغ سارینا را قطع می کند: ببین کی اومد.

نگاه های آشفته و خصمانه ی یکی را متحمل می شوم و سمت سارینا می روم.

مادر بزرگش با صورتی گریان برمی خیزد و مهرداد عقب می رود.

لبه ی کاناپه می نشینم. سارینا مجال نمی دهد و با هق هق بغلم پناه می آورد: من دیگه… بیمارستان… نمیرم.

دستم را دور کمرش حلقه می کنم و با دست دیگرم دستی نوازش گونه برای آرام کردنش روی موهایش می کشم: هیشش آروم باش.

دستانش دور گردنم می پیچد و با لرز هق می زند.

صاحب صدای دور شدن گام های بلند و محکم را می شنوم.

گویا با کوبیدن پاهایش هم می خواهد سوهان روح و روانم باشد. یا نه هشداری برای رفتارم شود.

صدای رامین و گریه ی سارینا فکرم را متوجه خود می کنند.

– سارینا می خوای زهرا جونت و ناراحتی کنی؟ ببین داره گریش در میاد.

سارینا سرش را عقب می کشد و با چشمان گریان نگاهم می کند.

از هق هق شدید بدن نحیف و لاغرش بالا پایین می شود.

صورت قرمز شده و عرق کرده، چشمان به خون نشسته اش را می نگرم و راهی برای پایان دادن به این مصیبت می گردم.

اما حرفش تمام راه ها را برایم می بندد.

– اگه از پیشم… نری… دیگه گریه نمی کنم…

در دل می نالم: وا مصیبت ها… نیمه روز هم برایش کافی نیست و می خواهد هر دقیقه پیشش باشم! پس بهانه گیری هایش شروع شده است. شکر که آرتین رفت و نشنید در چه گردابی گیر افتاده و گیر افتاده ام.

رامین جور حرفم را می کشد: زهرا که هر روز پیشته! چرا بهانه میاری؟ می خوای معلمتو ناراحت کنی. ببین نهار نخورده رفتم دنبالش، حتی نتونسته استراحت کنه. آخه این طوری زشته. گناه داره. بیچاره خسته میشه.
بینی اش را بالا می کشد.
لحظه ای متوجه سکوت مطلق غیرمتعارف پشت سرم می شوم. گردن می چرخانم.
دیگر عادت کرده بودم به غیب شدن های مادر بزرگ سارینا. وقتی مرا می دید بدون این که نگاهم کند، می رفت. فکر می کرد من در صدد مخ زنی پسرش هستم.
مدتیست که یک موجود ترحم برانگیز مفلوک که می تواند ملعبه ی دست این و آن باشد، شده ام.
مادربزرگ سارینا که دیگر جای خود دارد.
این زندگی طبع نواز من نبود. اما طبیعت زندگی، برای گذر زندگی و عمر پر از تعب من، چنین اجازه ای صدور می کند.
سارینا آرام می شود. کنارش می نشینم و سرش را روی پایم می گذارد.
ولیکن این بارحضور من هم نمی تواند برای رفتنش به بیمارستان قانعش کند.
به روزی می اندیشم که اگر فرار نمی کردم چه اتفاقی می افتاد! شاید عاقبتم از این خوش تر بود! بی شک الان یک بچه تو بغلم بود. شاید هم به قول مادر بینوایم که تا به حال دق کرده، با گذر زمان و یک بچه، رشید سرعقل می آمد و عاشق من می شد. حتما زندگی ام از این فلاکت بهتر بود. احتمالأ رشید تا حالا با دختر خاله اش ازدواج کرده و بچه دار هم شدند.
سنگینی نگاهی وادارم می کند از اوهام ها بیرون بیایم.
انگشتانم در لابه لای تار موهای سارینا مکث می کند!
حسم منشع اصلی نگاه را تصدیق می کند. عقلم برای تکذیب حسم می کوشد.
گرمایی وجودم را فرا می گیرد می خواهم خودم را به این باور برسانم که اتاق خالی است و این احساس تنها یک توهمی بیش نیست.
بزاق دهانم را فرو می دهم و خودم به خودم اقرارمی کنم آرتین دیوانه ام کرده است.
لبخندی بر لب می نشانم و گردن می چرخانم.
اما نگاهم در دو تیله ی سیاه قفل می شود و لبخندم را پرمی دهد.
تکیه به چهارچوب در، دستانش قفل سینه و پای راستش روی پای چپ، حاضر نشد تغییری در نگاه قفل شده اش بدهد!
از درون به تلاطم می افتم تا من این اسارت نگاه عجیب و غریب را به پایان برسانم!
اما انحنای لبانش به بالا، چشمانم را گشادتر مردمک های لغزانم را روی لبانش دقیق تر می کند!
تا می خواهم تبسم و نگاه آرتین برای خودم تشریح علمی کنم آخ سارینا أین اجازه را ازم می گیرد!
سرم به شدت سمت سارینا باز می گردد: چی شدی!
دست سرد و یخ زده اش روی مچ دستم می نشیند: زهرا جون سرم درد گرفت! موهام کشیدی.
انگشتانم را از لابه لای موهایش بیرون می آورم و روی صورتش خم می شوم:
ببخشید حواسم پرت شد.
تازه علت حواس پرتی ام یادم می افتد سرم پرشتاب مسیر منبع پرت شدن حواسم برمی‌گردد.
از دیدن جای خالی آرتین این بار یخ می زنم!
سیستم عصبی مغزم کلا به هم می ریزد و در باورم نمی گنجد چنین توهمی زده باشم!
سر سارینا را از روی پایم بلند می کنم.
سارینا شاکی کی پرسد: زهرا جون کجا؟
دهانم خشک می شود و نمی توانم حرفی بزنم.
سرش را می چرخاند نگاهش رنگ ترس به خود می گیرد!
می دانم از رفتنم هراسیده است اما تا کی می توانستم کنارش بمانم، وقتی دقیقه ها می گذشت و آسمان به تاریکی و شب می رفت.
خم می شوم و بوسه ای روی سرش می زنم: دیگه دیرم شده باید برم.
بغ می کند اما اشک نمی ریزد. چون چند باری تذکر داده بودم وقتی می روم اگر گریه کند دیگر هیچ وقت پیشش نخواهم آمد. برای همین ترس درونش باعث می شود حرف گوش کن شود و لب باز نکند.
دلم به حالش می سوزد.
شالم را بیشتر زیر گردنم چفت می کنم و از اتاق خارج می شوم.
خوشی می آید تا زیر دلم جایگیر شود که آرتین عجلی معلق می شود و بر روی خوشی می افتد.
– صبر کن رامین بیاد پیش سارینا من برسونمت.
نرم سخن گفتنش چندان برایم خوشایند نمی شود. یک چیزی ته دلم لیز می خورد و آرامشی قبل طوفان تعبیرش می کنم.
سمت در اصلی حرکت می کنم: خودم میرم.
با هر قدمم کوبش قلبم یکی روی دیگری می افزاید.
در کمال ناباوری از در اصلی خارج می شوم و هیچ‌گونه ممانعت یا حرفی ازش نمی شنوم!
به عقلم شک می کنم و دوباره سمت در باز می گردم!
مدیون نگین، بدون هیچ دلهره ای سوار تاکسی می شوم.
روز اولی که مانتو را به تن کشیدم؛ از دیدن پول داخل جیبش، چشمانم پر شد.
نمی دانم عمرم کفاف می دهد بتوانم روزی محبت های نگین را جبران کنم یا نه.
مانتویم را در می آورم و پاسخ سوال؟ باز چی شده بود!
نگین را می دهم.
– سارینا نمی خواست بره بیمارستان برای عمل پاش، آزمایش بده.
ابرو در هم می کشد و دستکش های مخصوص آشپزخانه را از دستش خارج می کند: خوب تورو بردن تونستی کاری کنی؟
سری بالا می اندازم و دستی روی موهای پریشان شده ام می کشم: نرفت.
دویدن نورا به استقبالم، دهان نگین را برای سوال دیگری می بندد.
– سلام خاله زهرا. خسته نباشی
روبه رویش زانو می زنم و محکم بغلم می کشم: سلام. خاله قربون اون زبون شیرینت. ممنونم.
گونه اش را می بوسم و سراغ نوید را می گیرم: آقا نوید ما کجاست؟
صدای دویدن و خندیدن نوید، مجال لب باز کردن به نورا را نمی دهد.
نورا از بغلم کنار می رود: بیا خودش اومد.
دیگر بغلم نمی پرد روبه رویم می ایستد و دستش را سویم دراز می کند. آموزشی بود که خودم در این چند روز برایش داده بودم.
تمام حواسم پی مادری که دستانش مشغول خرد کردن خیار بود اما از گوشه ی چشم با حسرت و درد ما را می نگریست، دستم را داخل دست تپل نوید می گذارم: سلام نوید خان گل.
روی لبخند بی ریا و هیجانی اش بدون این که کنترلی داشته باشد سعی به سلام دادن می کند: سس…لل… ا… م.
خوشی زیر پوستم می دود. نه برای خودم، نه برای نوید، برای مادری که تمام ثانیه هایش با گریه و آه می گذرد. مادری که همچون مادر من، یک قدیسه ی پرستیدنی بود. می سوخت بدون این که دلی را بسوزاند. درد می کشید، بدون این که دردی دهد. رنج می کشید، بدون این که برنجاند.
نورا با ولع ماکارونی اش را می خورد. نوید بیشتر با ورجه وورجه ریخت و پاش می کرد تا ماکارونی داخل شکمش برود.
نگین غرقِ صورت پسر مریضش، ماکارونی ها را در چنگالش می پیچید.
مثل منی که دنبال چاره ای برای این طرز زندگی ام می گشتم، نگین هم برای ماندگار شدن زندگی اش کنار فرزند و همسرش که عاشقانه می پرستیدش، پازل های بهم ریخته ی زندگی اش را مثل جور چین بهم ریخته ی روزهای منی که برای چیدن درستشان قادر نبودم راهی درست را انتخاب کنم، تلاش می کند.
اما انگار او هم از هر طرف شروع می کند به بن‌بست می خورد و فقط با یک اشتباه کوچک، یک تصمیم آنی کل زندگی اش بهم می ریزد.
صدای چرخش کلید روی در، نگاه نگین را هراسان، چشمان مرا متعجب، نگاه نورا را ترسیده سمت در خروجی آشپزخانه می کشاند!
نوید در دنیا و عالم بازیگوشی اش، می خندید.
نگین با رنگی که رفته رفته زرد می شود دست روی لبه های میز می گذارد و آرام برمی خیزد.
نگاهش روی صورتم می چرخد و لبان خشک شده اش را با زبان تر می کند!.
نورا ترسیده لب می گشاید: مامان… باباست!
نگین برای آرام کردن دخترش، و مسلت به رفتارش و آرام جلوه دادن خودش، طره ای از زلف افتاده روی صورتش را پشت گوش می زند: بله دخترم باباته.
هیجان نوید به دور از انتظار، هرسه یمان را وحشت زده می کند: با… با… با… با…
بشقابش را هول می دهد و از روی صندلی اش بلند می شود. آرنجش با لیوان برخورد می کند و لیوان با صدای ناهنجاری روی سرامیک های کف آشپزخانه می افتد و می شکند!
نورا جیغ کوتاهی می کشد و بغ کرده گوشه ی اپن چمپاته می زند!
سریع شالم را از پشت صندلی چنگ می زنم و روی موهایم می اندازم.
نگین مات حرکت نوید می ماند!
آقا ناصر تو درگاه در آشپزخانه ظاهر می شود.
وضعیت نگاه ترسیده ی آقا ناصر، پای نوید را به جلو رفتن قطع می کند و چشم های نگین را روی عشقش ثابت نگاه می دارد!
تاب و تحمل نوید تنها یک ثانیه به طول می انجامد.
بی توجه به لیوان شکسته و صدای نگران «مواظب باش» نگین، خندان جلو می دود دست دور کمر آقا ناصر می پیچد: با… با…
با پریدن نوید بغلش آقا ناصر تکان شدیدی می خورد و حیرت زده دستانش کنارش می افتد!
صدای نوید دوباره بلند می شود: با… با…
صورت آقا ناصر رفته رفته به سرخی می زند، بدون آن که حرکتی کند یا چشم از نوید بردارد!
هیچ کس حواسش پی نورای ترسیده و کز کرده گوشه ی اپن نمی رود!
او هم بچه هست و دلش پر شده از نگرانی ها.
مثل یک فیلم کوتاه غم انگیز که کارکتر اصلی اش نوید است، چهار جفت نگاه حیران و ترسان را در خود محو می کند.
نوید از ندیدن حرکتی متقابل آن هم از سوی پدرش، مأیوس قفل دستانش را باز می کند و یک قدمی عقب می رود!
قرمزی نگاه آقا ناصر همزمان با حرکت نوید به گردش در می آید و روی صورت پسرکش که سعی بر سلام دادن دارد، خشک می ماند.
نوید آرام دستش را بالا می برد و تلاشش بر سلام دادن به نتیجه می رسد: سس… لا…م.
دقایقی نفس گیری دست نوید بالا می ماند و دوباره سلام را تکه تکه تکرار می کند.
احساس می کنم صدای ضربان قلبهایشان را به وضوح می شنوم. شاید هم نوای قلب خودم است، می خواهد سینه ام را شکاف دهد.
ترسم از دعواو مرافعه و حرف نیست. وحشتم از پس زده شدنِ دست یک بچه ی مریض، و شکسته شدن دل کوچکش است!
لبخند نوید محو شده، لبانش آویزان، دستش برای انتظار خسته پایین می افتد.
دستی نامرئ ناصر را خسته از کشمکش بین دل و ذهن به هم ریخته اش، سمت نوید هول می دهد و به خودش می آورد.
نوید را در آغوش پر مهر ومحبت پدرانه اش حل می کند.
نگین برای نشان ندادن اشک هایش به شوهری که رفت به خاطر غرور وتکذیب نشدن حرفش، پشت می کند و مقابل سینک ظرفشویی می ایستد.
از دیدن نم اشک نشسته داخل چشمان پدری که شیطان بر حس پدرانه اش غلبه کرده بود، گرمی اشک بر چشمانم هجوم می آورد و با پلک بر هم زدن مهارش می کنم!
به آنی نمی کشد که آتمسفر نورا تغییر می کند و مثل فشفشه از زمین می پرد و بغل پدرش پرواز می کند: باباجونم.
نگین ترسیده از فرو رفتن شیشه به پای دخترش برمی گردد و سمت نورا خیز برمی دارد: مواظب باش.
آقا ناصر دست راستش را باز می کند و بدون هیچ خطری نورا را هم به آغوش می کشد.
آخ خفه و جیغ مانند نگین، نگاه ترسیده بچه ها و من؛ چشمان نگران همسرش را معطوف خود می کند!
نگین با صورتی جمع شده و لبی که می گزد برای تسکین دردش، روی صندلی می نشیند!
آرام دامن گلدار سفید و زرد رنگش را بالا می زند و پای راستش را روی پای چپش می گذارد.
خونی که از کف پایش روی سرامیک های سفید چکه می کند، صدای مامان گفتن نورا و گریه ی نوید را درمی آورد!
تا به خودم بیایم و یخم باز شود و موقعیت را بسنجم، آقا ناصر بچه ها را رها می کند و سمت نگین می شتابد: چی شد! دمپایی هات کو… بازم که پا برهنه ای آخه!
عادت همسرش را خوب می دانست و از یاد نبرده بود. منم تو این یکی دو روز فهمیده بودم نگین وقتی می خواهد روی مبل یا صندلی بنشیند، دمپایی هایش را بدون استثنا در می آورد و پاشنه پاهایش را روی کفش هایش می گذارد.
مقابل پایش زانو می زند و برق نگاه پر عشق نگین را با تمام وجود می بلعد.
دلتنگی که از داخل چشمانش فوران می کند، پاهایم را برای رفتن به بیرون از آشپزخانه، به حرکت در می آورد.
مچ پای سفیدش را می گیرد و پای زخمی اش را جلوی دیدگان پر از ندامت و پشیمانی اش می گیرد.
چشم می گیرم تا خودم معذب نباشم. چون عشق آن قدر پرقدرت از که اجازه ندهد اطرافت را ببینی و بفهمی.
عشق را ندیدم و تجربه نکردم. اما دیدم در نگاه نامزدم رشید، کنارش من بودم و اما نگاه عاشق او روی دختر خاله اش خشک می ماند و جز او کسی را نمی دید.
دست نورا و نوید را می گیرم و از آشپزخانه بیرون می کشانم.
نوید گریه کنان به عقب باز می گردد و مادرش را نشان می دهد.
کنار گوشش خم می شوم: چیزی نیست یه خراش کوچیکه… الان میاد. ببین بابات….
میان حرفم باز می گردم تا با نگاهم حرفم را بهتر برایش القا کنم که از دیدن حرکت آقا ناصر خودم لال می شوم!
مچ پای نگین را بلند می کند و روی لبانش می چسباند.
تا به حال چنین حرکتی از جنس مونثی نه دیده بودم، نه تجربه کرده بودم!
گرمای شدید به صورت و گونه هایم هجوم می آورد و از روی خجالت سریع چشم می گیرم و قدم هایم را سمت اتاق بچه ها، تند تر برمی دارم!
بچه کنارم کشیده می شوند.
دست هردویشان را وسط اتاق رها می کنم و در اتاق را می بندم!
نورا شاکی می شود: خاله در رو چرا
بستی؟ من می خوام برم پیش مامانم.
تند تند با هر دو دستم صورتم را باد می زنم. بزاق دهانم را لرزان از خجلت فرو می دهم! خودم را لعنت می کنم که چرا برگشتم و آن صحنه ای را که نباید، بین یک زن و شوهر عاشق از هم دور افتاده می دیدم، را دیدم!
نورا سمت در باز می گردد: من میرم پیش مامانم.
دستش را می گیرم و سمت تختش می کشانم و آزرم کنارش می نشینم: نمی خوای بابا و مامان آشتی کنن؟
سرش را تندتند تکان می دهد: می خوام.
دستم را روی موهایش می کشم: پس بزار تنها باشن تا زود آشتی کنن. خوب؟
ابروهای کم پشت و نازک به هم پیوسته
اش، باز می شود و سری کج می کند: چشم.
پیشانی اش را می بوسم: بی بلا عزیز خاله.
نگاهم سمت نوید جلوی در می چرخد. از دیدن من و نورا و توضیحاتی که به نورا می داده ام، گریه اش بند آمده، با اخم تماشایمان می کرد.
با دست کنارم اشاره می زنم: بیا پیشم.
بدو خودش را کنارم می انداز و دستم را می گیرد.
بوسه ای برسرش می زنم. دم عمیقی می گیرم و دعا می کنم آقا ناصر با شیطان وجودش بجنگد و چنین زندگی را نابود نکند.
خالقم صدایم را می شنود، چون چنین زندگی بر صلاح نگین بود. گاهی دعاهایم مستجاب نشد، چون به مصلحتم نبود و باید چنین سرگذشتی را متحمل می شدم.
یاد سه روز پیش که به زور نگین پیش خانم دکتر نجمه رفتم، می افتم.
با غم و تردید به صورتش خیره شدم و گفتم: شما گفتین همه چی به صلاحمه! نمیگم صلاحم نیست. اما دیگه خسته شدم. هر چه قدر برای یه ذره آرامش یه جای خواب دعا میکنم به بنبستی سخت تر مییفتم. پس چرا هیچ چیز به صلاح من نیست، چرا توبه ام و قبول نمی کنه چرا نمی بخشه چرا…
قوطی دستمال کاغذی را سمتم می گیرد: استغفرالله زهرا…
چند برگ دستمال کاغذی بیرون می کشم و میان گریه ناامید لب می زنم: دیگه خسته شدم نمی بخشه. بخششی در کار نیست روز به روز بدترین بلا رو سرم میاره.
لبخندی تلخی می زند و از روی مبل درست روبه رویم برمی خیزد.
همان طور که به میزش نزدیک می شود می گوید: تو که خودت قرآن می خونی. نماز خونی. تو چرا أین طوری حرف میزنی…
وسط حرفش می پرم: دیگه نمی خونم.
روی پاشنه ی پا می چرخد و بهت زده می پرسد: لج کردی یا با خودت و خدات قهری.
اشک هایم سرعت می گیرد و با بغضی شکسته و سنگین زمزمه می کنم: هر دو
سری به تأسف تکان می دهد و روی صندلی پشت میزش می نشیند.
دستانش را روی میز گذاشته انگشتانش را در هم گره می زند.
امعان زیادش روی صورتم باعث می شود نگاه بدزدم و تنها شنوده باشم.
– تا به امروز نگفتی چی شده! چیکار کردی که این قدر ناامید شده میگی بخشیده نمی شی! چی آزارت میده که می خوای ببخشه…
با شتاب سرم را بالا می گیرم تا حرف هایم را تشریح کنم، دستش بالا می رود و مانع لب باز کردن و توضح و دروغم می شود.
– زهرا جان من اصراری برای گفتن حقیقت ندارم و مجبورت هم نمی کنم اون چیزی را که نمی خوای بگی. فقط با خودت رو راست باش.
مکثی می کند و عینک مطالعه اش را بر چشم می زند و ادامه می دهد: یادمه پارسال یه مریضی داشتم که یه اتفاقی براش افتاده بود مدام می گفت: خدا من و نمی بخشه و نمی تونم باور کنم خدا بخشنده است و توبه ام قبول می کنه.
ازش پرسیدم نماز می خونه قرآن می خونه؟ گفت: هیچ وقت نخوندنم.
پرسیدم: چطوری دعا می کنی و از خدا می خوای ببخشه؟
گفت: هر روز تو دلم دعا می کنم. واجب نیست نماز بخونم من خدا رو خوب میشناسم.
یادمه اون روز مضمون حدیثی از امام رضا (ع) را که می فرماید: ما ندیدیم که خداوند انجام کاری را حرام کند مگر که آن چیز مایه ی ذلت و خواری و فساد انسان شود و ندیدیم که خداوند انجام کاری را واجب بشمرد مگر آنکه آن چیز مایه ی سعادت و کمال انسان بشود.
اگر ما فکر کنیم که خداوند وظایفی را که بر عهده ما نهاده است برای سود خودش است و ما را به آنها امر نموده که خودش سودش را ببرد به هیچ وجه پی به مهربانی و بخشندگی خداوند نمیبریم ولی اگر تفکرمان این باشد که خداوند برای سعادت خودمان این برنامه ها را قرار داده که در اصل هم همین است، پی به صفات الرحمن و الرحیم خداوند میبریم و درمی یابیم که خداوند چه اندازه بندگانش را دوست دارد و به چه اندازه سعادت آنها را خواستار است که اینها همه نشانه های مهربانی و بخشندگی خداوند است.
خداوند متعال به حضرت داوود (ع) میفرمایند:
ای داوود اگر روی گردانان از من چگونگی انتظارم برای آنان و مدارایم با آنان و اشتیاق مرا در ترک معصیت هایشان می دانستند بدون شک از شوق آمدن به سوی من می مردند و بندبند وجودشان از محبت من از هم می گسست. برایش تعریف کردم.
بلند شد و دوباره روبه رویم آمد: اون روز به اون جوون چنین حرفی زدم. ولی امروز به تو که با نمازت در واقع با خودت و خالقت قهری میگم: «فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً، إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً؛(۳) پس حتماً با سختی آسانی است، حتماً با سختی آسانی و گشایشی است».
و روزی می رسد كه اكثر ما پی خواهیم برد كه عدم اجابت برخی از دعاهایمان خود یك نعمت بزرگ و با ارزش بوده و از خداوند بابت اصرار و بی قراری ها و گله گذاری هایمان عذر خواهی خواهیم كرد.
بند زبانم باز شد و گفتم ناگفته های قلبم را برای دکتری که باعث رو پا شدنم بود.
قلب و روح خسته ی من آرام شد و نگاه دکتر ناباور و حیران.
شاید بهم حق داد! شاید دلش به حال سرگذشتم سوخت! هر چه بود حرفی
نزد.
با صدای در، فکرم منعکس محیطی که هستم می شود.
خنده ی روی لبان نگین قرمزی و سرخی چشمانش را پشت شادی نگاهش محذوف می کند: نویدم، نورا… باباتون میگه حاضرشین بریم شیرینی بخریم.
نورا با جیغی به هوا می پرد: آخ جون.
نوید ادای نورا را درمی آورد و بالا پایین می پرد.
نگین سویشرت نورا را دستش می دهد و کاپشن نوید را تنش می کند: زود برین برگردین.
نورا اعتراض می کند: مامان با این شلوار!
نگین خنده کنان می گوید: از ماشین پیاده نمیشین. زود هم میایین. بدویین که باباتون منتظرِ.
بچه ها شاد و خوشحال بیرون می دوند.
نگین سمتم می آید و دستانم را می گیرد و ناگهانی به آغوشم می کشد.
در بهت کارش قرار می گیرم!
محکم تر بغلم می کند: ازت ممنونم. واقعا ممنونم.
نمی توانم حرکتی کنم. متعجب خشکم می زند!
مگه من چیکار کرده بودم که لایق چنین تشکری باشم!
تکانی می خورم و از بغلش بیرون می آیم: برای چی؟!
پاسخ لبخند گیج و نگاه حیرانم را با بوسه ای روی گونه هایم باز می گرداند: پا قدمت خوش بود. وجودت تو خونم پرازبرکت وشانس بود. بعد دوازده سال اومدی مانع خاموش شدن آن ته مونده ی سوسوی عشقمون شدی، اومدی و زندگیمونو روشن کردی. تو باعث شدی نوید حرف بزنه.
از این همه تعریف و تمجیدش، کاسه ی چشمم پر می شود.
یعنی منم توانسته بودم دل شاد کنم و بدشانسی و مصیبت روی زندگی نباشم.
یا نه اغراق می کرد. اما نگاه قدرشناسانه و پر محبتش حرف زبانش را تصدیق می کرد و نیازی به فکر نبود.
هر چه بود دلم را غرق لذت کرد و امیدم را به زندگی بیشتر ساخت‌.
از در شوخی وارد می شوم. دستانم را به حالت حلالی بالا می گیرم: وای هندونه ها رو ببین زیر بغلم.
لبخند غمینی می زند: نه تعریفه، نه اغراق، حرف دلمِ… کسی که دوازده سال حاضرنشه بچشو ببینه و درست همین شبی که برای برداشتن شناسنامه و سند ازدواجون بیاد، برای اقدام به طلاق، درست همین امشب کلی اشک بریزه و از خداش تلب عف و بخشش کنه و توبه کنه، تنها یک معنی داره، قدم تو. بچه ای که حرف نزنه تنها یه دلیل داره، بازم وجود تو.
اغماض نگین در مقابل تند روی ها و آزار و اذیت های شوهرش در این دوازده سال، تنها یک دلیل می تواند داشته باشد. عشق.
عشقی عمیقی که نمی تواند با این همه مصیبت، منکر خودش و دلش شود.
دستانم بغلم می افتد. اشکم پای قطره اشکی که دوباره راهی یه گونه اش می شود، از گوشه ی چشمم می چکد:
من مدیون توام که دستم و گرفتی و امیدم شدی و بهم سرپناه دادی.
بغلم می کشد و هق می زند و هق می زنم. گریه های متفاوت، برای دردهای متفاوت.
صدای در و شور هیجان بچه ها ما را از درد و دل ها بیرون می کشد.
نگین سرسری با دستی به صورتش می کشد: اومدن. برم یه آبی به صورتم بزنم.
لبخند تلخی می زنم و اشک گونه هایم را با دست می زدایم.
نگین بیرون می رود و من با درد، به در اتاقی خیره می مانم که از این به بعد چطور صعب جمعشان نباشم.
خوشحالم از خوشی اش. شکر می کنم از سروسامان گرفتن زندگی اش اما فکری می کنم برای رفتنم. ماندنی که جایز نبود.
تا صبح زجر می کشم و پلک بر هم نمی گذارم.
با این که آقا ناصر مردی متین و موقری است و با با هزار زبان خوش، تحویلم گرفت. اما باز هم باید فکری برای خودم می کردم. میان یک خانواده کوچک و خانه ای که دوتا اتاق بیشتر ندارد، ماندم اشتباه محض است.
نگاه دوباره ای به طرز خوابیدن نوید و نورا می اندازم.
نوید تا صبح چندیدن بار کلمه ی (با) را میان خواب تکرار کرد و لبخند زد.
آرام دستگیره را پایین می کشم و بی سر و صدا اتاق را ترک می کنم.
ساعت هشت صبح، خانه ی فرو رفته در غرق سکوت و خوابی بی دلهره و شیرین را ترک می کنم.
داخل آسانسور از دیدن چشمان پف کرده و بی خوابم، غم عالم بر سرم نازل می گردد. تا کی می توانم چنین زندگی را متحمل شوم. وه موقع مقاوتم می شکند و به دنیای واقعی ام به روستایی که بهش تعلق دارم، باز خواهم گشت! آیا را برگشتنی هم دارم‌!
غرق در دنیای خودم، در پیاده رو قدم برمی دارم.
نمی دانم از این پس چه می کنم و چه خواهم شد.
به املاکی نگاه می کنم. این ساعت دم صبحی، آن هم سه روز مانده به عید، املاکی چیکار می کرد.
افسرده و غمگین از روی جدول های کنار خیابان رد می شوم و به انتظار ماشینی می ایستم.
تا آرتین یا رامین پیدایش نشده زودتر بروم بهتر است.
با صدای بوق ماشین مسافر کشی، دستی تکان می دهم تا باایستد.
در عقبی پیکان زوار در رفته ی سفید رنگ را باز می کنم.
از خودم خنده ام می گیرد. با پولی که نگین برایم گذاشته است چه بی مسئولیت شده ام. تاکسی سوار می شوم و راحت می روم و می آیم، بدون آن که به مابقی زندگی از این به بعدم باشم.
انگشتم دکمه ی آیفون را لمس نکرده در باز می شود.
رامین از دیدن من، من از دیدن ناگهانی رامین خشکمان می زند!
رامین است که لبخندش جایگزین، حرکتش می شود: داشتم می اومدم دنبالتون.
در دلم به خوش خیالی اش پوزخندی می زنم. خودم فکرش را کردم که زود بیرون زدم که با آمدنشان مزاحم و خواب و آسایش نگین و خانواده اش نشوند.
سلام می دهم تا راه را برای داخل رفتنم باز کند.
لبخند زنان کنار می رود: نه این که تا حالا خودتون نیومدین، شوکه شدم!
تلخ خندی می زنم: فرصتی ندادین که ببینم خودم میام یا نه.
قهقه اش بالا می رود.
چیز خنده داری نگفته بودم! بیشتر حرفم کنایه بود تا خنده دار بودن؛ اما می خندد و سری تکان می دهد: حرف حق جوابی نداره.
خنده ام می گیرد. برای مهارش، سرم را بالا می گیرم که از دیدن آرتین پشت پنجره لبخندم انحنا نیافته، به هم دوخته می شود.
برای مخفی کردن عکس العمم سریع چشم می دزدم.
رامین در را می بندد و کنارم هم قدم می شود: آرتین می گفت دیروز خودت با آژانس رفتی. خوب می موندی می اومدم می رسوندمت.
از داخل لب می گزم تا از این خودمانی شدنه دوباره اش کفری نشوم: ممنون خودم می تونم برم و بیام، نیازی به همراهی شما نیست.
ناراحت می شود یا نمی شود را نمی توانم تشخیص دهم. چون ادامه ی حرفش پاسخ تلویح من نیست.
– دیروز مامان حالش بد شد. داروهای قلبش و نیاورده بود، مجبور شدم زود برسونمش خونش. وگرنه خودم بودم نمیذاشتم تنها برگردی.
جوابی نمی دهم، چون هر چه بگویم و هر رفتاری نشان دهم، باز هم متقاعد نمی شود که دلم نمی خواهد صمیمی شوم.
سلام می دهم چون اداب در فرهنگ ما حکم می کند مواقع ورود به جایی سلام دهیم.
آرتین جلوی پنجره تمام قد، دستانش پشت روی کمرش قفل شده، سلامم را نمی شنود یا اصلا می شنود و پاسخم را نمی دهد.
حتی باز نمی گردد تا حضورم را ببیند.
به جای آرتین صدای سلام پر نشاط سارینا داخل پذیرایی می پیچد: سلام زهرا جون.
رامین با شادی که دلیلش را نمی دانم جلوتر می آید: علیک سلام زهرا خانم.. بفرما، خیلی خیلی خوش اومدی.
یه حسی بهم دست می دهد. از ین واکنشش زیر چشمی به آرتین نگاه می کنم.
نمی دانم چرا! شاید به خاطر تهدیداش باشد!
هیچ تغییری در پوزیشن ایستادنش نمی بینم.
رفتار رامین مثل رفتار کسانی هست که می خواهد لج کسی را دربیاورد!
مبل تک نفره ای را سمت میز سارینا می کشاند: بفرما زهرا بانو… اینم صندلی شما. الان منم میرم وسایل صبحانه رو آماده می کنم که یه صبحانه ی مَشتی بزنیم به رگ.
دستم مشت، خلقم تلخ می شود.
می خواهم لب بگشایم و حرف هایی که لیاقتش را دارد بارش کنم که چشمک و اشاره اش به آرتین، مرا از گر گرفتگی باز می دارد.
از مفاد حرکاتش چیزی دستگیرم نمی شود جز این که سکوت اختیار کنم و در انتظار سرگذشتم بمانم.
از کنارم می گذرد و بیرون می رود.
سمت سارینا می روم و مقابل چشمان به انتظار مانده اش آن طرف میز تحریر کوچک، روی مبل می نشینم.
برای نگاه منتظر سارینا که امروز برعکس همیشه موهایش را از دو طرف خرگوشی بافته و روی شانه هایش انداخته بود، لبخندی می زنم.
انرژی مثبتی که از لبخندم می گیرد آستین های بلوز زرد رنگ خرسی اش را بالا می زند: زهرا جون اول نقاشی بکشیم؟
قبل این که پاسخ سوالش را بدهد زیر چشمی به آرتین نگاهی می اندازم.
مثل مجسمه بدون هیچ تغییری در حالتش ایستاده بود.
شانه ای برای خودم بالا می اندازم و کتابچه ی نقاشی را روی میز باز می کنم.
سعی بر حواس پرت نگاه داشتن خودم، شروع به کشیدن تصاویری نامعلوم روی ورقه ی سفید می کنم
سارینا هم با هیجان مشغول کشیدن نقاشی می شود.
جنبش دلم اجازه نمی دهد شش دنگ حواسم پی آرتین نرود.
برگشتنش را احساس می کنم و با چشم و دلم می بینم. اما قادر به سر بلند کردن نمی شوم.
امروز این دو برادر یه حالی داشتند یک حس غریبی در فضای این خانه رقصان شده بود.
افکار موذی مثل تار عنکبوتی می آیند تا فکر و دلم را در بربگیرند که صدای سارینا چنین اجازه ای برایشان نمی دهد: زهرا جون ببینم نقاشیم خوب شد؟
چشمانم افسار گسیخته از صورت سارینا سبقت می گیرد و در نگاه آرتین قفل می شود.
کشنده ترین نگاه را تجربه می کنم! نگاهی که از مردمک چشمانم عبور می کند و تا مغز و استخوان وجودم نفوذ کرده دلم را به کوبشی عجیب وا می دارد.
ترسیده و وحشت زده از سیاهی که سعی در بلعیدن نگاهم داشت، می گریزم.
لرزشی مخوف وجودم را می گیرد.
بدون این که حواسم باشد کتاب نقاشی را از دست سارینا می کشم و شروع به ورق زدن می کنم.
سارینا متعجب صدایش برمی خیزد: زهرا جون نقاشیم و ندیدی که!
صدای گام های بلند سایه ای که می گذرد تا پذیرایی را ترک کند دلم را آرام می کند و دستم را از ورق زدن متوقف می سازد.
پلک بر هم می زنم و دم عمیقم را از راه بینی ام به ریه هایم می فرستم.
بدون این که توجهی به نقاشی اش بکنم، کتاب را می بندم و به این فکر می کنم، آیا می توانم سارینا را قانع کنم به آزمایشگاه برود.
شاید هم نگاه ها و خواسته ی آرتین با زبان بی زبانی همین بوده است که هر طوری شده سارینا را برای رفتن و دادن آزمایش متقاعد کنم!
دست کوچکش را که همچنان مداد رنگی را بین انگشتانش گرفته است، می گیرم.
سوالی؟ اما با اخمی آشنا نگاهم می کند.
می داند دلیل خواهش چشمانم و حرکت ناگهانی ام چیست!
با تیزهوشی هر چه تمام تر، فرصتی برای لب باز کردن، برایم نمی دهد: من بیمارستان نمی رم. بمیرمم نمی رم.
سوالم بر زبانم جاری نشده با جوابی کوبنده دهانم را می بندد!
می مانم در بهت روزگار و بچه ای که به هیچ صراطی مستقیم نیست.
صدای رامین مغزم را از فکرهای کلیشه ای و مداوم باز می دارد.
– بلندشین، صبحونه حاضره.
سارینا دکمه ی ویلچرش را می زند و با خوشحالی سمت رامین می رود: عموجون… واسه من تخم مرغ گذاشتی؟
رامین دستانش را با لذت به هم می مالد: اونم چه تخم مرغی… عسلی…
رو به من می کند: زهرا خانم بلندشین دیگه.
تکانی نمی خورم: ممنون شما راحت باشین. من صبحونه خوردم.
سمتم می آید: خورده باشی هم، امروزو باید کنار ما بشینی و یه چایی بخوری.
این مردک کله شق واقعا می خواست دیوانه ام کند!
دست بردم برای جمع کردن مداد رنگی ها: گفتم که من میل ندارم. شما بفرمایین. من منتظر سارینا می مونم.
به دور از انتظار جعبه ی مداد رنگی ها را از دستم می کشد: بلند شو دیگه… چرا ناز می کنی.
این دیگر آخرش بود و مغزم آژیر می کشد! واقعا رو در آورده بود!
خصمانه از روی مبل بلند می شوم: آقای محترم انگار…
با چشمکی که می زند و خواهشی که در چشمانش می ریزد، بر آتش وجودم آب سردی می شود و لبانم را برای ادامه تهدیدم نیمه باز می گذارد.
لبان باز مانده ام کم کم به هم دوخته می شود و سرخی صورتم، تنها به ابروهای به هم پیوسته مبدل می گردد.
معنای حرف ها و حرکاتش را نمی فهمم!
با لبخند تلخی که روی لبانش نقش و نگار می اندازد، می فهمم که این حرف ها و حرکات یک رُلی بیش نیست، آن هم تنها به خاطر سارینا.
اما چرایش باز هم برایم مجهول می ماند!
لحنش قفل نگاهم را از نگاهش می بُرد: بفرمایید الان چایی سرد میشه.
بدون هیچ گونه دل بخواهی، کنار ویلچر سارینا، سمت آشپزخانه روانه می شوم.
از دیدن آرتین سر میز صبحانه، پاهایم برای قدم برداشتن بی جان می شود.
صدای رامین اجازه پیشروی استرس را به وجودم نمی دهد: بشینین زهرا خانم.
صندلی کنار سارینا را بیرون می کشد و بالاجبار روی صندلی جایگیر می شوم.
نمی دانم چه ضرورتی برای فیلم بازی کردن است!
رامین با پشت قاشق مرباخوری سر تخم مرغ را می شکند و پوستش را می کَند.
کمی نمک می پاشد و سمت سارینا می گیرد: بگیر دردونه ی خودم.
سارینا با ولع مشغول خوردن تخم مرغ عسلی اش می شود.
نمی توانم نگاهم را از محتویات روی میز بگیرم و سرم را بالا نگه دارم.
نه از روی ندیدبدید بودن، نه از روی گشنگی، بلکه می ترسم سرم را بالا بگیرم و نگاهم در نگاه رامین یا آرتین گره بخورد.
از آرتین و شخصیتش واهمه داشتم که حرکات رامین قوز بالا قوز می شود.
با گرفته شدن فنجان چایی جلوی صورتم، به ناچار سرم را بلند می کنم.
مستلزم است در این هنگام جلوی چشمان سارینا و آرتین، سنگین با متانت و ادب، فنجان چایی را از رامین بگیرم و تشکری کنم.
دستم بالا می رود و نگاهم از دستم سبقت می گیرد و روی صورت کاملا بی تفاوت آرتین، قفل می شود!
دستم نعلبکی زیر فنجان را لمس نکرده روی هوا معلق می ماند!
در باور نمی گنجد آرتینی که سایه ام را با تیر می زند، برایم چایی تعارف می کند!
رامین صندلی اش را با صدا عقب می راند و به بهانه ی برداشتن ظرف عسل از وسط میز، نیم خیز می شود و توجه مرا به خود جلب می کند: زهرا تعارف می کنی؟
گره نگاهم از نگاه سرخ مردی که امروز کاملا ناشناخته شده است، سوی ایما و اشاره ی رامین کشیده می شود.
باز هم سارینا و نگاه ترسیده و لرزانش روی دست دراز شده ی پدرش و صورت من به گردش در می آید!
بدون آن‌که گسترشی به فکرم بدهم، حساب کار دستم می آید و بی آنکه نگاهی به آرتین بیندازم، فنجان را از دستش می گیرم.
رضایت و لبخند سارینا، پاسخ ذهن بهم ریخته ام را می دهد.
رامین و آرتین به ظاهر مشغول صبحانه خوردن بودند و اما در باطن، فقط انتظار خوردن صبحانه مفصل سارینا را می کشیدند.
آرامشی که از وجود سارینا نشعت می گرفت در وجود هیچ کسی نبود.
حتی نشستن اجباری رامین پشت میز صبحانه کاملا مشهود بود.
صدای تلفن گویا آرتین را از برزخی تنگ نجات می دهد.
چنان با عجله صندلی اش را عقب می راند و برمی خیزد که صدای رامین را هم بلند می کند: یواش بابا… چاییم ریخت.
سارینا با شیطنت می خندد و دور لبانش را با دستمال پاک می کند.
رامین به شوخی شاکی می شود: به من می خندی پدرسوخته!
سارینا خنده اش اوج می گیرد. میان خنده اشاره به بلوز یقه هفت توسی رنگ رامین که سر فنجان چایی اش رویش خالی شده است، می کند و می گوید: حالا که عموم سوخته نه پدرم.
ورود دوباره ی آرتین به آشپزخانه خنده ی سارینا را قطع می کند.
فنجانش را از روی میز برمی دارد و سمت چای ساز می رود.
همان طور که برای خودش چایی می ریزد می گوید: مهرداد داره میاد. میگه منقل و وسایل آتیش شب و آماده کن.
مخاطبش خودش حرفش را می گیرد و از پشت میز بلند می شود: ای به چشم.
سارینا هیجان زده دستانش را به هم می کوبد: آخ جون عمو مهردادم میاد؟
رامین بینی کوچکش را می کشد: اره خوشگل خانم خودم.
از پشت میز بدون لب زدن به چیزی، حتی چایی که دستانم دور فنجان گرمش حلقه ماند و سرد شد، بلند می شوم: با اجازتون من برم.
سارینا معترض صدایش را بالا می برد: زهرا جون… هنوز نیم ساعت نشده اومدی.
رامین فرصت نمی دهد و مداخله می کند: زهرا شوخی میکنه فسقلی خودم. تو چرا زود گارد می گیری.
سر می چرخاند و با چشم و ابرویی که برایم می رود، سارینا را روی ویلچر همراهی می کند.
از پشت میز خارج می شوم و قدم اول را برنداشته، بازویم اسیر دست آرتین می شود.
طوری مرا سمت خودش بازمی گرداند که سینه به سینه اش درمی آیم!
نگاهم گیر عطوفت نگاهش می شود.
اما این نگاه با فشار پنجه اش روی بازویم تضاد عجیبی دارند!
رخ کشیدن زورش، متضاد نگاه گیراو مهربانش بود.
متضرع دستم روی مچ دستی که سعی بر خورد کردن استخوان بازویم داشت، می نشیند.
گمانم سردی دستم شوکی می شود برای شل کردن انگشتانش.
بدون این که رهایم کند نفس داغش را همراه لحن اغواگرش روی صورتم می رهاند: تا شب بمون. به زور قانعش کردیم آزمایش بده.
نه می توانم لب از لب باز کنم نه قدرتی برای چشم گرفتن از کشش سیاهی چشمانش در خودم می یابم.
دلم می لرزد و آشوبی در سینه ام به پا می کند.
نه می توانم الفاظ تجربه را به کار ببرم؛ نه می توانم کلمه ترس را برایش جایگزین خوبی کنم!
حس ناشناخته و حالی باورنکردنی.
انگشت اشاره اش نرم روی گونه ام می نشیند و تا کناره ی لبانم امتداد پیدا می کند!
لمس می شوم و نفسم می رود و خیره ی نگاه و حرکاتش می مانم!
چی به سرم می آمد را نمی دانستم و قادر به جداسازی حرکات و رفتار اخیرش و امروزش نبودم!
وجودم می رود برای واژگون شدن که رهایم می کند و مثل باد از آشپزخانه خارج می شود.
دستم را لبه ی کابینت می گیرم تا از ویران شدنم روی سرامیک های کف آشپزخانه، ممانعت کنم.
خودم را معلق میان هوا و زمین می بینم.
داشت چه برسرم می آمد را نمی دانستم!
صدای رامین مرا به خود می آورد: زهرا! چی شده! حالت خوبه؟
به کمک لبه ی کابینت راست می ایستم.
کل بندم را زلزله ی چندیدن ریشتری فرا گرفته بود و ول کن هم نبود.
دستی به شالم می کشم تا به خودم مسلط شوم.
سری برای نگاه منتظر و نگران رامین تکان می دهم و به زور لبان خشک شده ام را از هم باز می کنم: خوبم‌. یه لحظه سرم گیج رفت.
رنگ و روی رفته و حال آشفته ام اجازه نمی دهد باور کند و سرسری از کنارم بگذرد.
سمت چای ساز می رود و با لیوانی برمی دارد و کمی آب داغ داخل لیوان می ریزد.
از ست ظروف چینی سیاه و نقره ای مخصوص قند و شکر، نباتی برمی دارد و داخل لیوان می اندازد.
همان طور که با قاشق چایخوری که از روی میز برمی دارد و تند تند نبات را هم می زند، کنارم می آید: حتما فشارت افتاده… بگیر بشین. این بخوری حالت سرجاش میاد.
از تحکم لحنش و نگرانی نگاهش، بی چون و چرا روی صندلی می نشینم.
بیشترین دلیل حرف گوش کن شدنم و نشستم این بود که نتوانستم روی پا باایستم!
برخورد صدای قاشق چایخوری با دیواره های لیوان اعصام را متشنج می کند.
بدون این که بر اضطراب وجودم غلبه کنم، دستم را بلند می کنم و لیوان را از میان انگشتانش بیرون می کشم.
متعجب لب می زند: هنوز شیرین نشده!
حرفش را با جرعه ای که می نوشم و از نوک زبانم تا داخل معده ام می سوزد، بی پاسخ می گذارم!
این سوختن باعث باعث کاسته شدن استرس گل وجودم می گردد.
برای لحظه ای جگرم آتش می گیرد! اما با لب گزیدن و فریاد نکشیدن مهارش می کنم.
بدون این که بخواهم گریه کنم جوشش اشک بر چشمان هجوم می آورد.
صدای سارینا کل خانه را در برمی گیرد: عمو… زهرا جون؟ پس کجا موندین!
رامین لبخند تلخی بر لب می نشاند: می بینی تو چه گرفتاری گیر کردیم؟
سرم بالا می رود تا صورتش را ببینم و معنی حرفش را هجی کنم.
نگاهش غرق نگاه بارانی ام لبانش تکان می خورد: گریه می کنی؟!
پلک بر هم می زنم که داخل چشمان پرشده ام، قطره های درشتی می شوند و روی گونه هام می غلتند.
از طرز نگاهش خنده ام می گیرد. لبانم قوس پیدا می کند. نگاه می دزدم و صورتم را پاک می کنم: آب لیوان داغ بود زبونم سوخت.
شلیک خنده اش آشپزخانه را پر می کند.
سرم را بالا می گیرم و از دیدن پرت شدن سرش به عقب از شدت خنده، سریع از روی صندلی برمی خیزم!
صدای آرتین نگاه شتاب زده ام را سمت خود می کشاند و صدای بلند خنده ی رامین را قطع می کند: مگه نمیشنوین سارینا صداتون می کنه؟
از حالت میرغضبانه ی نگاهش لیوان را روی کابینت می گذارم و دستی روی شالم می کشم!
گویا هر وقت مضطرب می شدم این شال می توانست آرامم کند.
رامین صدایش بلند می شود: شنیدیم. تو چرا داغ می کنی، داریم میریم دیگه!
سرخی داخل چشمان آرتین بیرون می زند!
منقبض شدن فکش را به وضوح می بینم.
بدون این که لب از لب باز کند، کف دستش را محکم لبه ی دیوار می کوبد و آشپزخانه را ترک می کند.
رامین دیوانه ای زیر لب نثارش می کند و رو به من می گوید: محلش نده… قاطی داره بدبخت.
دیگه داشتم به حُسن برادری اش شک می کردم. یک بار این رو می شد و بار دیگر آن رو!
مثل یک سکه با هر چرخشش، نقشش فرق می کرد. یک بار شیر می شد و بار دیگر خط.
دستش جلوی چشمانم تکان می خورد و مرا از خیرگی باز می دارد: کجایی!
لب می گزم و خجالت زده با گونه هایی که می دانم الان رنگ لبو به خود گرفته اند، چشم می دزدم.
خنده ی ریزی می کند و می گوید: بخور بریم.
مثل منگل ها سرم شتاب زده بالا می رود با چشمانی گشاد شده زبانم می چرخد: هان…
خنده اش می گیرد و برای مهار کردن قهقهه اش با صورتی سرخ شده به لیوان روی کابینت اشاره می کند!
خجالت زده چشم می دزدم و سمت در روانه می شوم. احساس می کنم از گوش هایم دود بلند می شود.
از خنگ بودنم به خودم لعنت می فرستم و با قدم های تند آشپزخانه را ترک می کنم.
صدای قدم هایش درست پشت سرم، میان راه قطع می شود.
خرسند از نیامدنش، داخل اتاق کنار پله ها می شوم.
سارینا روی کاناپه دراز کشیده، آرنج دست راستش را تکیه به بالشتش داده، دستش را زیر سر گذاشته خیره به در، معلوم بود انتظارم را می کشد.
از دیدنم بلافاصله لب باز می کند: کجا موندی زهرا جون؟ یه ساعته صدات می زنم.
برای پاسخ سوالش، تنها می توانم تبسمی بر لب بنشانم و سراغ کتاب هایش را بگیرم: کتابات کو؟
شانه ای بالا می اندازد: مونده پذیرایی.
عقب گرد می کنم: پس صبر کن الان میارم.
از در اتاق بیرون می روم. داخل پذیرایی نشده، صدای رامین را می شنوم: آرتین ما باهم به توافق رسیدیم. تو به من قول دادی کمی مراعات کنی، اونم تا بعد تعطیلات، این چند روز و دندون رو جیگر بزار و مراعات کن.
صدای عصبی آرتین برمی خیزد: تو هم مراقب رفتارت باش، داری زیاده روی می کنی… ازش دوری کن.
صدای خنده ی هستیرک رامین، همراه لحن تندش بر می خیزد: شروع نکن که الان، اصلا وقت مناسبی برای نصیحت نیست.
پس تمام این رفتارها و این صمیمی شدن های بی حد و اندازه ی رامین به خاطر سارینا و دلخوش کردنش بود!
در دلم نیشخندی برای خودم می زنم: نه پس می خواستی برای تو باشه.
لحن مواخذه گر آرتین را، صدای آیفون قطع می کند: آرتین نزار…
با صدای زنگ آیفون به خودم می آیم و با نگاه کردن به این طرف و آن طرف بغل پله ها می پیچم.
دلم نمی خواهد فکر کنند فال گوش ایستاده ام. شنیدن حرف هایشان کاملا اتفاقی پیش آمد، اما اگر مرا می دیدند خیلی بد می شد.
آیفون کاملا در دیدم قرار می گیرد.
رامین با گام های بلند سمت آیفون می رود و بدون آن که گوشی را بردارد دکمه ی اف اف را می زند.
خدا خدا می کنم رامین برنگردد و مرا نبیند. دعایم مستجاب می شود و رامین سمت در ورودی حرکت می کند.
از بغل پله ها بیرون می آیم و اول پاورچین پاورچین، بعد قدم هایم را با صدا برمی دارم تا رامین را متوجه حضورم کنم.
رامین با شنیدن صدای پایم، دستش روی دستگیره ی در ورودی به عقب باز می گردد.
از دیدنم دستش را از روی دستگیره می کشد و کاملا سمتم می چرخد و می پرسد: چیزی می خواستین.
پکر شدن احوالش را می بینم و کاملا حس می کنم.
لب می جنبانم: وسایل درسی سارینا رو میرم از پذیرایی بردارم.
آهانی می گوید و سمت در روانه می شود.
جلوی در پذیرایی دم عمیقی می گیرم.
از روبه رو شدن با آرتین، با این که می دانستم تمام حرکات و رفتارش نمایشی بوده است، باز هم هول زده می شوم.
بزاق دهانم را فرو می دهم و وارد پذیرایی می شوم.
صدای چیک فندک آرتین در سکوت مطلق خانه، حکم یک بمب را دارد و برای لحظه ای مرا از جا می پراند.
شکر می کنم که نگاهش سمت پنجره هست و مرا نمی بیند.
سریع کتاب های سارینا را برمی دارم و عقب گرد می کنم.
لحن و صدای تندش غافلگیرم می کند: از رامین دوری کن. تا می تونی باهاش هم کلام نشو.
نگاهش از پنجره به بیرون ادامه می دهد: هشدارم و جدی بگیر وگرنه خودت ضرر می کنی.
مثل مجسمه خیره خیره به دود سیگاری که از دهانش خارج می شود و من فقط دود غلیظش را می بینم، نگاه می کنم.
پشتش به من بدون این که رفتن یا نرفتنم را ببیند محکم می گوید: گمشو…
این بار مطمئن می شوم همان آرتین سابق است و چیزی تغییر نکرده است.
قدم های بلندم را سمت اتاق سارینا برمی دارم و مقاومتم را برای این چند روز باقی مانده، به قول خودشان، بیشتر می کنم.

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان اتهام واهی
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=11253
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.