| Tuesday 20 October 2020 | 19:32
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین نابغه ی خنگ (پارت 1)

به نام خدا
«نابغه ی خنگ»
عاشقانه ای از جنس قهقهه و هق هق!
ژانر:طنز،عاشقانه،غمگین.
مقدمه:
اصلا این شعر ها بروند به جهنم!من فقط دیوانه ی آن لحظه ام که قلبت بی کلک،زیر سرم دست و پا میزند…
خلاصه:
شیدا صالحی!دختری شرو شیطون که در نیم صدم ثانیه دل همه رو از خنده به درد میاره!
اما دل خودش..یه روزی از درد دل به درد میاد!
آیا زندگی همینطور میمونه؟ زندگی هیچکی بی غصه نیست!؟
اما….
نویسنده:
Mahsa_A13
#شیدا
شونه رو محکم به موهام کشیدم و هم زمان باهاش جیغ کشیدم!چند بار تکرار کردم و باهربار جیغام بلند تر شد!کلافه از جلوی صورتم کنارشون زدم!از گوشیم که آهنگ“مسخره بازی-تتلو“ پخش میشدو برداشتم و باحرص قطعش کردم و انداختم روی تخت.دوباره وایسادم جلوی آینه و شروع کردم به شونه زدن و فحش دادن تتلو!
-مرتیکه ی نفله نمیبینه من اینجا دارم تلف میشم میگه بیا مسخره بازی!خودت برو مسخره بازی!مگه من مثل تو مسخره ام!
نگامو به گوشی کردم و با صدای بلندتری گفتم:-فهمیدی؟!
با حرص رفتم و چند بار کوبیدمش به تخت و بعد که یکم آروم شدم اومدم جلوی آینه!یه شونه ی دیگه به موهام زدم و بیخیالشون شدم!محکم بالای سرم بستمشون و کمدو باز کردم!دوتیکه سفید-سرمه ای پوشیدم با شلوار لی و جلوی آینه یکم آرایش کردم!شال سرمه ای-سفیدو انداختم روی سرم و کوله ام و برداشتم و گوشیمو چپوندم توش!چرخیدم سمت آینه و عینک آفتابی بزرگمو زدم به چشمام که نصف صورتم و گرفت!لبام غنچه کردم!نیشم به خودی خود بازشد!
زیر لب گفتم:-چی بود چی شدی توو!
بلندتر گفتم:-بم بگو محصول کی بودی توو!
یه قر اومدم وتقریبا با داد گفتم:-قبلنا خوب الان توپ شدی توو!
یهو درباز شدومامان منو با همون حالت که کمرم و کج و کوله کرده بودم دید!سری از روی تاسف برام تکون دادو گفت:-خاک توسرت!واقعا خاک توسرت!
صاف وایسادم و لب ولوچه ام و آویزون کردم! یه نگاه به سرتا پام کردوگفت:-خبرمرگت کجا؟!
رفتم کنارش و با نیش باز گفتم:-با بچا(بچه ها)میریم بیرون!
چشم غره ای رفت و گفت:-بی صاحابی دیگه:\
با خنده گفتم:-نه میخواستم بگم!
دوباره چشم غره رفت و درو بست!پوکر نگاه کردم به در!چرخیدم تا یه بار دیگه خودم و تو آینه نگاه کنم که دیدم کیف پولم کنار کمد افتاده.برداشتمش وچپوندمش تو کوله!رفتم سمت در که محکم خوردم بهش!پام و بالا آوردم ویکی زدم ازش که درد تا استخونای گوشم رفت!همونطور که بالا و پایین میپریدم چند تا فحش ناجور به در دادم و خلاصه بازش کردم تا برم بیرون…
رفتم پارکینگ و سوار ماشین قراضه ای که برای دوسال پیش بابا بود و مثلا هدیه گواهینامه ی من بود شدم!یه 206سفید! ضبطو تا آخر بازش کردم که آهنگ سرسری سینا درخشنده پخش شد!روندم به سمت خونه ی ترانه اینا که علاوه بر دوست صمیمیم دختر عمومم حساب میشه.
رسیدم دم درشون.یه پالتوی بادمجونی پوشیده بود و یه شال همرنگش و موهای طلایی رنگ کرده اشم یه وری ریخته بود توی صورتش.تا منو دید اومد سمتم!صورت سفید داره با مژه های بلند و چشم های مایل به آبی!درو باز کردو بلافاصله زد از پس کلم.
متعجب نگاهش کردم که خندیدوگفت:-اینشکلی نگام نکن!تا بیام بشینم تو ماشین خوردی تموم شدم.
نگاهمو به روبه رو دوختم و جدی گفتم:-من الاغ خوار نیستم!
حرصی یکی دیگه کوبید از پس کلم!دستم وگذاشتم جایی که زده بودو گفتم:-هووش!
شروع کرد با ضبط ور رفتن وگفت:-برو دیگه…دیرشد!
ماشین و روشن کردم و ایندفعه به سمت خونه ی گندم اینا حرکت کردم!رسیدم دم درشون و دیدیم نیست!گوشیمو برداشتم و زنگ زدم بهش.
بعد از چند تا بوق برداشت وباصدای با عشوه ای گفت:-الوو؟
گفتم:-عمت ولو،بدو دیگه،کم بمال.
با عشوه تر گفت:-الان میاام دیگه!
کلافه گفتم:-من دوست پسرت نیستم اینطوری عشوه میایا.
با حالت همیشگیش گفت:-میدونم خرم!
گفتم:-خوبه گاوم!
گفت:-معلومه که خوبه اسکل!
گفتم:-خوب تر از این نمیشه الاغ!
گفت:-قبول نیس قبول نیس،خرو الاغ یکیه یه چیزه دیگه بگو!
متفکر گفتم:-اومممـ..
یهو پشت گردنم به طرز فجیعی سوخت!برگشتم و طبق معمول ترانه رو دیدم!
گوشیو از دستم کشیدو عصبی گفت:-بدو دیرر شد! هی هیچی نمیگم.
بعدم قطع کردو گوشیرو پرت کرد توی صورتم…
گوشیرو پرت کرد توی صورتم!بهش نگاه کردم و خندیدم!برگشت و جوری نگاهم کرد که رسما لال شدم!بعد از چند دقیقه گندم ام اومد!صورت سفید داره با چشمای تیله ای سبز و مژه های پر و مشکی.اومد وسوار شد!داشتیم میرفتیم سمت خونه نگاراینا.میخواستم بپیچم توی کوچشون که از اونطرف یه ماشین میومد که حدس زدم توش پره پسره!دستم و از پنجره بیرون بردم و به نشونه ی (برو اونور)تکون دادم ولی انگار نه انگار!پیاده شدم و درماشین و کوبیدم که خود به خود بوق زد!رفتم طرفشون…جلوی دروایسادم وگفتم:-مریضی مگه؟
یکیش از پشت گفت:-اووف داف کی بودی توو!؟
چشم غره ای بهش رفتم و روبه راننده گفتم:-برو کنار عجله داریم!
ابروهاش رو بالا انداخت و نوچی کرد!
باصدای یکی که گفت:-شیداا الان کارشونو میسازم!برگشتم و ترانه رو با یه فرمون قفلی دیدم!تو هوا تکونش دادو با صدای بلند گفت:-الان شیشه تونو میشکونم ناکسا…زبون آدم هیزاد حالیتون نیس شماها!
اونی که روی صندلی شاگرد نشسته بودگفت:-دادا اون یکیوو!یکی از یکی داف ترر!
هرچهارتاشون برگشتن سمت ترانه و زل زدن بهش!اوخ اوخ یکی بیاد رگ غیرت منو بگیره الان میترکه!جلوی پام یه سنگ تقریبا بزرگ بود،برداشتم و رو به راننده گفتم:-یا گم میشی یا بزنم!
ترانه درست رسید جلوی ماشین و عربده زد:-بشکووونمم؟؟ هم زمانم فرمون قفلی رو بالا آورد!یه نگاه بهمون کردن.ماشین و روشن کردن و حرکت کردن به عقب!
با ترانه زدیم از دستای همدیگه.یه لحظه جوگیر شدم وبغلش کردم!اول خندید که سفت تر گرفتمش!آروم زد از پشتم و گفت:-خب،بسه بی نزاکت.
نیشم و باز کردم و حلقه ی دستام و تنگ تر کردم!نفسای عصبانی کشیدو جوری فشارم داد که جیغم بلند شد!ولم کردو خندید!صدای گندم اومد که باجیغ میگفت:-اه بیاین دیر شـد!
حرکت کردیم سمت ماشین وبعد از اینکه نشستیم ترانه با حالت حق به جانبی گفت:-کیف کردین جذبه رو؟
خندیدم و حرکت کردم…
رسیدم دم درشون.انگار خیلی وقته که منتظر بود!سرش پایین بودوداشت با سنگ جلوی پاش بازی میکرد!بوق زدم که سرش و بالا آورد و با لبخند اومد سمتمون!چشمای مشکی با مژه های بلندو گونه های برجسته!قد بلندوموهای مشکی!نشست پیش گندم وگفت:-چرا دیر کردین؟ خیلی وقته منتظرم!
ترانه شروع کرد به تعریف کردن ومنم بی حرف ماشین و روشن کردم!بعد از تموم شدن حرفای تران دنده رو جابه جا کردم وگفتم:-خب حالا کجا بریم؟!
طبق معمول ترانه گفت:-به نظرم بریم خرید!
گندم از بینِ دوتا صندلی سرش وآورد جلو گفت:-میشه تو کلا نظر ندی؟
ترانه ام شیطون ابروهاش و بالا انداخت وگفت:-نووچ! گندم ام برگشت و تکیه داد به صندلی!
نگار با همون لبخند همیشگیش گفت:-چطوره بریم کافه ای چیزی؟!
ایندفعه من گفتم:-نه نگار اصلا حسش نیست!
ترانه چپ چپ نگاهم کردو گفت:-تو بگو نابغه ی کسخوول!
دستم و بالا بردم و زدم از سرش!
زیر لب گفت:-حیف پشت فرمونی.و بعدم نفس عمیقی کشیدوروش و برگردوند طرفِ شیشه!
گفتم:-بریم پارک؟!
ترانه برگشت طرفم و چشمای ریز شده اش گفت:-تو یکی دیگه اینو نگو!بریم که کوفتمون کنی آره!؟ هی درد میخوام…کوفت میخوام…زهرمار میخوام!
خندیدم و گفتم:-نه نمیگم!
دوباره روشو ازم گرفت وگفت:-آره از اون قیافتم معلومه!
نگار خم شد جلو وگفت:-همون پارک خوبه!اصلا پاییز به همین پارکاشه دیگه!
زد از شونه ی تران و گفت :-مگه نه؟!
که جوابی نشنید!
یه ماچ از لپش کردو گفت:-آره دیگه.لبم آویزون کردم گفتم:-منم مااچ!
نگار خندیدو ترانه ام با خنده گفت:-حسود بیشور!
از آینه به رها نگاه کردم که تا کمر تو گوشی رفته بود!
گفتم:-نظر تو چیه عنترالدوله ی مو طلایی؟!(آخه موهاش طلاییه!)
هیچ عکس العملی نشون نداد.با ابروهام به نگار اشاره کردم.گوشی رو از دستش کشید که گندم هاج و واج موند!
دوباره گفتم:-نظر تو چیه عنترالدوله ی موطلایی؟
همونطور گیج گفت:-درباره ی چی؟
نگار پوفی کشیدوروبهش گفت:-بریم پارک گندم بانو؟
نگاهی به نگار کردو گفت:-بریم!
رسیدیم به یه پارک و نگه داشتم!پریدیم پایین وروی یه نیمکت نشستیم!البته اینکه من وگندم که همیشه ی خداچتریم نشستیم و اون دوتا ام وایسادن بالا ی سرمون!چند دقیقه ای به سکوت گذشت.سرم و بلند کردم و روبه نگار گفتم:-نگار جوونمم؟!
با لبخند گفت:-جونم!
دوبار گفتم:-نگار عیشقمم؟!
گفت:-بله!
گفتم:-نگار دوستی!
گفت:-بله!
گفتم:-نگار خله!
اخم کردو گفت:-هاا!
شکلمو تا جایی که تونستم مظلوم کردم وگفتم:-پوفک موخاام!
ترانه چپ چپ نگاهم کردوگفت:-باز این شروع کرد!
روم و ازش برگردوندم وگفتم:-کی از تو خواست عین گاو خودتو میندازی وسط!
عصبی گفت:-چی گفتی؟؟
بهش نگاه کردم و خونسرد گفتم:-عجیجم وقتی دوتا مهندس باهم حرف میزنن یه کارگر عوضی خودس و نمیندازه وسط که!
همونطور که خودشو انداخت پیش گندم زیرلب گفت:-حیف حسش نیست وگرنه بیچارت میکردم!
بهش زبون انداختم وروبه نگار گفتم:-میخلی برام؟
همونجور نگاهم کرد.
دستم وگذاشتم روی شکمم وباحالت بچگونه گفتم:-شیلا خانوم دلش میخواد!(شیلا=دختر آیندم:\)
گندم با آرنجش زد ازم وگفت:-به بابای گور به گوریش بگو بخره!
بی توجه به نگار گفتم:-نمیخلی خالش؟
سری تکون دادوگفت:-برم بخرم.وکیفشو برداشت! چند قدم نرفته بود که صداش زدم.برگشت که گفتم:-چیپس سرکه ایم دلش خواست!خندیدو سرش رو تکون دادوبه راهش ادامه داد!برگشتم ودم گوش گندم با صدای آرومی گفتم:-خرکردنو حال کردی عجقمم؟
کیفشو برداشت و زد ازسرم!دستم رو گذاشتم جایی که زده بود وگفتم:-الاغ مرض داری؟
یکی دیگه زدو گفت:-الاغ عمته!
گفتم:-به عمه ی من توهین نکنا!
یکی دیگه زدوگفت:-بکنم چی میشه!؟
خیز برداشتم که زودتر از من بلند شدو شروع کرد به دویدن.
بعد از حدود پنج دقیقه چشمم خورد به نیمکتمون.ترانه ونگار داشتن پفک میخوردن!وایسادم خواستم برم طرفشون که دیدم گندم نیست!به دور و اطرافم نگاه کردم که دیدم احمق مثل این مشنگا هنوز داره میدوه!خندیدم و دوتا انگشتامو چپوندم دهنم وسوت زدم!وایسادو برگشت طرفم!بافریادگفتم:-بیا اینجا!
بعد از اینکه رسید بلافاصله یه پس گردنی بهش زدم وگفتم:-ینی تو یه نگاه به پشتت نمیکنی ببینی کسی دنبالت میاد یا نه؟!
با نفس نفس زدن گفت:-فکرکردم میای هنوز خب!
خندیدم که خندیدو باهم راه افتادیم سمت نیمکتمون!خلاصه که بعد از اینکه پفکامونو خوردیم یکم گشتیم و ساعت تقریبا 6بود که رسیدم خونه!درو با کلید بازش کردم،کوله ام و پرت کردم یه طرف و عربده کشیدم:-آهاااای اهل خوونه دلیل زنده بودنتون اومدد!گل بریزین زیر پاش..یه حرکت رقص اومدم وادامه دادم:-دختر بارون پری چهره ی زیباا!یه قر دادم تا بقیشو بخونم که پام به طرز فجیعی درد کرد!آخ محکمی گفتم و برگشتم به عقب و با قیافه ی خوفناک مامان روبه رو شدم! به پشت سرش نگاه کردم که یه دختر کوچیکتر از خودم با یه مردو زن و بابا و شیوا نشسته بودن!کوله امم رو پاهای مرده افتاده بود!به پام بلند شدن!با نیش باز لنگون لنگون رفتم طرفشون!با تصور اینکه کوله ی به اون سنگینی خورده تو صورت مرده هر لحظه ممکن بود از خنده بپاچم!خوبه کسی به روم نیاورد وگرنه من که معذرت خواهی نمیکنم!مرتیکه کور که نیس وقتی کیف میومد طرفش باید جاخالی میداد!!
مرده دستش ودراز کرد به طرفم وگفت:-امیر اشتیاق هستم!با لب و دهن جمع شده دستشو فشردم وگفتم:-منم شیدام.خوشبختم!
دوباره با پاهای لنگون رفتم به طرف زنه که گفت:-وااا دخترم چرا لنگ لنگ راه میری؟
دهنم و باز کردم که بگم مامان زد ولی با فکر کردن به عواقبش ترجیح دادم چیزی نگم!با اونم دست دادم که گفت اسم خودش آساست و اسم دخترشم مهرسا معرفی کرد!کوله ام رو از مرده گرفتم و با یه ببخشید به سمت پله ها راه افتادم!رسیدم به اتاقم وخودم و انداختم روی تخت!مطمئنم الان شیوا میاد دنبالم!یهو در باز شدو شیوا عین خر پرید توی اتاق!چپ چپ بهش نگاه کردم وگفتم:-طویله نیستاا!
جلوتر اومد که پاش رفت روی شالم که روی زمین بود!با پا هلش داد یه طرف گفت:-طویله نبود که تو توش نبودی!
چشم غره رفتم بهش که گفت:-قیافتو شبیه سوسک نکناا…مامان گفت‌بگم زود بیا پایین!
کلافه گفتم:-برو الان میام.بلند شدم!لباسام رو عوض کردم و رفتم پایین!داشتن شام میخوردن…
بعد از خوردن شام همینطور نشسته بودیم و منم از خستگی هرآن ممکن بود ولو بشم روی زمین!تلفن خونه زنگ زدومامان برداشت!از طرز حرف زدن وقربون صدقه رفتنش فهمیدم شهرامه!مثل فنر از جام پریدم ودویدم سمت مامان وگوشی رو از دستش کشیدم!انگار حواسش پرت شد که مهمون داریم چون یکی زد از سرم وگفت:-ینی خاک تو سر الاغت کنم!بی توجه به مامان،با خنده وپرانرژی گفتم:-بــــه!داش شهیی!چه عجـــب!
گفت:-گمشو بابا مزاحم.گوشی رو بده به مادر عزیزتر از جانت!
نگاهم و به مامان کردم که رفت نشست!
گفتم:-غلط نکن!بگو ببینم چخبرا؟
گفت:-هیچ سلامتی تاج سرت..بعد از مکثی ادامه داد..حال زنداداش آیندت چطوره؟ الهی قربونش بری!
جدی گفتم:-زر نزنااا!دلت میاد به خاطر اون سیاه سوخته ی عنتر برقی منو قربونش کنی؟
خندید و گفت:-چرا نیاد عزیزدلم!
خواستم یه جواب دندون شکن بدم که گوشی از دستم کشیده شد!بــــله!طبق معمول قاشق نشسته ی هر طویله!
با چشمای درشت و صدای بلند گفتم:-وات َدِفاااک؟
بی توجه به من با نیش باز داشت یه چیزایی میگفت!
گرفتم از یک طرف گوشی و همونطور که میکشیدم گفتم:-کوری مگه داشتم حرف میزدم؟
اونم همونطور که میکشید‌گفت:-نگو حرررف بگو زرر!
هر‌چی زور داشتن جمع کردم توی دستام و با همه ی توانم کشیدم و زدم از سرش!
تلفن و کوبید سرجاش و بالگد‌زد از پام!
برزخی نگاهش کردم که پا به فرار گذاشت!صندل و از پام درآوردم وپرت کردم که…..
نــــــــه!گلدون روی کتابخونه افتاد و شکست!سریع با قیافه ای که نشون میداد چقدر ریدم به خودم به مامان نگاه کردم!بی توجه به میمونا عه نه ینی مهمونا بلند شدو اومد طرفم!منم دوتا پا داشتم سه تا دیگه قرضیدم و فراار!همونطور که میدوید میگفت:-ذلیل مردههه!علیل شی ایشالله!چشم سفید اون یادگار اقدس خانوم بود!
یهو صداش قطع شد!برگشتم به عقب که دیدم مامان پهن زمین شده!فکر کنم زمین لیز بوده!نشستم زمین و از ته دلم قهقهه زدم!به دنبال من بقیه ام خندیدن! مامان با دندونا‌ی چفت شده اش بلند شدو خیلی محترمانه رفت نشست روی مبل و با نیش باز نگاهشون کرد!!
نشست روی مبل و با نیش باز نگاهشون کرد!معلوم شد که من از پرویی به کی رفتم!منم بیخیال شیوا شدم و نشستم روی مبل کنار مامان! بعد از چند دقیقه مهرسا از جاش بلند شدو روبه من گفت:-شیداجان میشه سرویس رو نشونم بدی؟!
اهوووع ادب خانوادگیت توی لوزالمعده ی چپه انتهای سمت راسته شهرام!خاک توسرت شهرام دختر به این مودبی رو ول کرده چسبیده به اون یلدای سیا سوخته!
(یلدا:دختر داییمه که نشون کرده ی شهرام هستش).
با احساس درد از پهلوم آخی گفتم و دیدم مامانه!به بالای سرم نگاه کردم که مهرسا وایساده بود!بلند شدم و جلوتر ازش به راه افتادم.گوشیشو داد دستم ورفت!نشستم روی پله ها تا بیاد!یهو گوشیش توی دستم زنگ خورد!بالا آوردم و بادیدن تصویری که خاموش و روشن میشد نیشم باز شد!یه پسر مو مشکی بود با چشمای سیاهش که برق میزد! درکل خوشگل و جذاب بود!حتما دوس پسر این بچه اس دیگه!آهی کشیدم وگفتم:-خاک تو سر مشنگت کنم شیدا یه دوس پسر کرو چلاغم نداری!
به خودم اومدم دیدم گوشی داره خودشو میکشه!ناچارا(اره جون عمت)وصلش کردم وگفتم:-الو.
صدای پشت گوشی:-مهرسا بخدا هرچقدر گشتم اون سایز و مدلی که مد نظرته پیدا نکردم!پاهام دیگه داره از پاچه ام درمیاد!!همون ساده اش و بگیرم برات؟؟
جوابی ندادم که گفت:-الوو!مهرسا رفتین خونه ی صالحی یا نه؟
بی اختیار گفتم:-آره خونه مائن!
با تعجب گفت:-جاان؟شما؟
با نیش باز و بی اختیار گفتم:-همســر آیندت!
صدای قهقهه بلندی از پشت گوشی اومد..با دستم کوبیدم از سرم و قطعش کردم!مشنگ.مشنگ.مشنگ باز که من بلند فکر کردم آخه چراا؟
اومد بیرون..لبخند ملیحی تحویلم دادوگفت:-ببخشید معطلت کردم!
گیج گفتم:-اشکال نداره.وگوشیرو دادم بهش…
خلاصه که بعد از یکی دوساعت بلند شدن رفتن!بماند که فکر کنم پسره ی چلمنگ به این خواهر چلمنگ ترش گفته بود که هی با نیش باز نگاهم میکرد!مگه چی گفتم اصلا!فقط گفتم همسر آیندت!گوه خوردن اصلا کثافطا لیاقت من خیلی بهتر از این چیزاش! با همین فکرا به خواب رفتم!…
باصدای آلارم گوشی بالش و محکم روی سرم فشار دادم ولی انگار نه انگار!کلافه از روی عسلی برداشتم و وصلش کردم!
صدای گندم اومد که گفت:-بدبخت بدو دیر شد!
با صدایی که از ته چاه درمیومدگفتم:-کجا؟!
با جیغ گفت:-ساعت نه شد.بدو حاضر شو اومدم دنبالت..وبعدم قطع کرد!دیگه صفت مشنگم براش کار ساز نیست! باید فکر کنم یه چیز دیگه بگم بهش!گیج القدوسه ی عنتر بانو خوب باشه به نظر!کجا دیر شده ینی؟!عروسی؟نــه..تولد؟!نــه!..واای حتما ختم!یه چشمم و باز کردم یکی زدم از سرم که کم چرند پرند ببافم!جام و درست کردم و پتورو تا سرم کشیدم.چشمام داشت گرم میشد که یهو یادم اومد امروز دانشگاه دارم!پریدم وسط اتاق و شروع کردم با صدای بلند جیغ زدن!در باز شدو صدای مامان و بین جیغام میشنیدم که میگفت:-چته باز روی خریت زده بیرون..چرا مثل خر عر میزنی آخهه..خبر مرگت عمت مرده مگه!!!
ساکت نشدم!درکمال خونسردی اومد وسطم و با اون دست سنگینش کوبید از سرم!مثل چی ساکت شدم!چند دقیقه ای به دیوار زل زدم که مامان با گفتن:-خدا شفات بده ایشالله رفت بیرون!
پریدم سمت کمدو اولین چیزی که دستم اومدو پوشیدم وپریدم بیرون!همون موقع صدای اف اف اومد!کتونیای سفیدمم پوشیدم و با بندای بازش به طرف در رفتم…
از حیاط گذشتم و پریدم بیرون!گندم توی ماشینش نشسته بود و منتظر بود!درو باز کردم وخودم و پرت کردم روی صندلی شاگرد!باتعجب نگاهم کردو گفت:-این چه قیافه ایه؟!
آینه جلو رو چرخوندم و بادیدن خودم هنگ کردم!هرچی ریمل زده بودم کلا ریخته بود زیرچشمم و نصف صورتم سیاه بود!مغنعه ام کج وکوله بود وموهام به صورت خیلی شلخته زده بودن بیرون!با اعتماد به نفس به گندم گفتم:-تو برون من خودم تمیز میکنم.
باخنده سری تکون دادوبه راه افتاد…
هرچی تف توی دهنم داشتم خشک شد از بس که زدم به مغنعه ام وباهاش صورتم وتمیز کردم!خلاصه که رسیدیم وپیاده شدیم!کلاس اولمون گذشته بودبرای همین نشستیم روی نیمکت توی حیاط!حتما میپرسین پس نگارو ترانه چی!من و گندم که خدادای نابغه ایم رشتمون گرافیکه واون دوتا خنگ ام رشتشون پرستاریه!
وجی-کاملا معلوم شد کی خنگه!
نه ترو خدا گفتمم معلوم نباشه!!!
صدای گندم اومد که گفت:-شیداا!
زیرلب گفتم:-هممم.
باذوق و لحنی که معلوم بود نیشش تا مغزش بازه گفت:-فردا عقد پسر عمومه!
بهش نگاه کردم و با حالت زاری گفتم:-بازم لباس؟
خندیدوگفت:-ای عمت قربونت برم نابغه ی خنگم..زدی تو خال!
شونه ای بالا انداختم وگفتم:-به من ربطی نداره!
با کف دستش زد از پشتم که یه لحظه نفسم رفت!!
دستم ودراز کردم سمت پشتم وگفتم:-چته باز رم کردی؟
با خنده گفت:-میای میریم میخریماا!
بهش چشم غره ای رفتم وگفتم:-باشه ولی منو الاف نکنیاا!
با لحن بامزه ای گفت:-بابادکتررر..مهندس….
پریدم وسط حرفش و گفتم:-اصلا نمیاام!
دستشو دور گردنم حلقه کرد..یه ماچ از لپم کردوگفت:-میای مشنگ الدوله ی عنتر برقی جان خودممم!
دستش و از دور گردنم پرت کردم وگفتم:-زرنزنااا!
خلاصه رفتیم کلاس دوممون..یکی از پسرای دانشگاه که اسمش سپهر بود عجیب روی مخم بود!دوباره با نیش باز زل زده بهم!چشمام ولوچ کردم و زبونم و براش درآوردم که خندیدو سرش و پایین انداخت!کلا بچه ی ساکت و مثبتیه ولی یکم زیادی رو مخه!
با صدای یکی که گفت:-شیدا صالحی!
سرم و بلند کردم و با استاد با هنر روبه رو شدم!اسمش با هنره ولی ماشالله دریغ از یه هنر درست و حسابی توی وجود بی وجودش!!!!
گفتم:-بله!
همونطور که با ورقه های توی دستش مشغول بود گفت:-بیا طرز کار این دوربین رو توضیح بده!
بخاطر علاقه ی زیادم به دوربین و عکاسی قبلا از نت آمارشو درآورده بودم!با غرور بلند شدم و مغنعه ام رو مرتب کردم!با قدم های محکم داشتم میرفتم جلوکه شااااتاارااااق پهن زمین شدم!!
صدای خنده از هرطرف بلند شد!به هرزور و زحمتی که بود بلند شدم و بدون حتی زره ای توجه به اطراف شروع کردم به تکوندن لباسام!نگاهم که به بند باز کفشم افتاد پام و بالا آوردم و گذاشتم روی کتابی که روی میز یکی از بچه ها بود!نگاهمو پایین آوردم که دیدم درست پام تو حلق سپهره!پامو یکم دیگه جلو بردم و کوبیدم از دماغش!با نیش باز بنداشونو بستم!بعد ازاینکه کارم تموم شد دوباره نگاهش کردم!یا پشمک و نوشمک و اوجولات فندقی!این چرا اینجور محو شده پس!دستم و جلوی صورتش تکون دادم وگفتم:-مستررر!
دقیق توی چشمام نگاه کردو چیزی نگفت!بی توجه بهش راه افتادم سمت دوربینه!ینی استاد به شوتی و مشنگیه این باهنر عمرا دیگه کسی بتونه پیدا کنه!فارغ از پچ پچای توی کلاس غرق توی ورقه هاش بود!
رسیدم کنارش وگفتم:-اهم اهم..استاد شروع کنم؟
از روی عینک مستطیل شکلش بهم نگاهی کردو گفت:-بگو دخترم!
یکی کوبیدم از روی میز که بیچاره پرید هوا!عربده کشیدم:-کسی حرف بزنه نفله اس..بعد از درس میپرسم!
یکی از پسرای خود شیرین کلاس گفت:-بلدیم اوچولوووو!
چشم غره رفتم و شروع کردم با دقت توضیح دادن.خلاصه که فکم ترکید و بالاخره کلاس تموم شد..
همونجور داشتم آهنگ شلش کن شایع رو گوش میدادم وسرم و با ریتم آهنگش تکون میدادم!یکی از هنذفریا از گوشم کشیده شد!برگشتم و دیدم گندمه!آدامس توی دهنم رو باد کردم وسرم و به معنی چیه تکون دادم!به لباس های توی دستش اشاره کردو گفت:-کودوم خوبه؟!
دکمه هنذفری رو زدم که آهنگ قطع شد! به لباس ها نگا کردم!یکیش یه لباس بلندودکلته ی آبی نفتی بود اون یکی ام مدل چتری و کوتاه داشت به رنگ صورتی پررنگ!اونی که آبی نفتی بودرواز دستش کشیدم وجلوی بدنش گرفتم!چشمام رو بستم تا بتونم درست تصورش کنم توی اون لباس!درحال تصوراتم بودم که یکی کوبید از پسِ سرم!آخی گفتم وهم زمان که چشمام رو باز کردم برگشتم که ترانه رو دیدم!
چپ چپ بهمون نگاه کردوگفت:-تنهایی دیگه؟؟
گندم انگار که اعصابش خوردباشه کلافه گفت:-بابا فردا عقد پسرعمومه..یه خاکی بریزین توی سرم!
ترانه جدی بهش نگاه کردوگفت:-بیار!
گندم گیج گفت:-چی رو؟؟
با همون حالت گفت:-خاکُ!
با این حرفش با ترانه بلند زدیم زیرخنده!گندم عصبی لباس رو از دستم کشیده و راه افتاد سمت فروشنده!ترانه با صدای بلندی عربده کشید:-همون آبی نفتی خوشگلههه!
یکی از کارکنای مغازه که دختر بود و داشت لباسارو تا میکرد..چشم غره ای به ترانه رفت وگفت:-خانوم محترم آروم ترر!
ترانه ام با همون حالت حالتش با صدای آرومی گفت:-خواستم ببینم گوه خورم کیه!
ریز خندیدم وگفتم:-چرا اومدی اینجا؟
همونجور که با گوشه ی روسریش بازی میکرد گفت:-حوصلم سر رفته بود گفتم بیام یه چیزی بخرم!!!
ابروهام پرید بالا وگفتم:-از کی تاحالا هرکی حوصله اش سر میره میاد خرید؟
نفس عمیقی کشیدوهمونطورکه از دستم میکشید گفت:-این روزا گوه خور چقد زیاد شده!
چیزی نگفتم که رسیدیم پیش گندم!خلاصه که همون آبی نفتی روخرید! چون ترانه ماشین نیاورده بود قرار بود اونم برسونیم!چون من نزدیک تر اول منو رسوندن!درو باز کردم وخواستم پیاده شم که ترانه گفت:-شب خونه عمه شام هست!
همونجورکه پیاده میشدم یه قر ریز دادم و با ذوق گفتم:-آج جاان!وپیاده شدم!…
درو باز کردم وطبق معمول عربده کشیدم:-آهاااااای بیایت که جیگرتون اومد!
انگار کسی نبود!دروبستم..کوله ام وپرت کردم روی کاناپه و دوباره عربده کشیدم:-نفستون اومده هااا!
صدایی نیومد.مطمئن شدم خونه نیستن!به ساعت نگاهی کردم که ساعت سه رو نشون میداد!رفتم آشپزخونه ویخچال وباز کردم!بادیدن ماکارونی توی قابلمه که بهم چشمک میزد آب از لب ولوچه ام آویزون شد!با نیش باز کشیدمش بیرون وگذاشتم روی اجاق گاز تا گرم بشه!مغنعه ام رو درآوردم وپرت کردم روی یخچال!!!
کشمو از موهام کشیدم وموهام دورم ریخت!مانتمو درآوردم وانداختمش یه ور!رفتم حال وگوشیمو از کوله ام درآوردم!آهنگ«سلبریتی-اپیکور»و پلی کردم وشروع کردم باهاش بلند بلند خوندن!ماکارونیم گرم شده بود!با همون قابلمه برداشتمش و نشستم روی اپن وشروع کردم به خوردن!صدای آهنگ قطع شدو یکی داشت زنگ میزد!یه قاشق پرکردم وچپوندم دهنم وبعدم گوشیم که کنارم بود رو برداشتم!وصلش کردم که…
وصلش کردم وبادهن پرام گفتم:-ایوو(الو)!
مامان بود که یه نفس عمیق کشیدوگفت:-خبر مرگت کجا بودی چشم سفید؟..معلوم نیس به بهانه ی دانشگاه بی صاحابی با اون دوستای شرخرش کجا میذاره میره!
گوشیرو زدم روی بلندگو..گذاشتمش کنارم و مشغول خوردن شدم!
همونطور با حرس میگفت:-دربه در شده خونه عمتیم شباا..روی الاغیت نزنه بیرون خونه رو بریزی تازه با بچم(شیوا رو میگه!)جمعش کردیم!دوباره مغنعه تو نندازی رو یخچالا..شیدا نشینی رو اپن غذا کوفت کنی ذلیل مرده تازه دستمال کشیدم!
غذای توی دهنم وقورت دادم و گوشیرو برداشتم..وسط حرفای مامان گفتم:-ناموسا دوربین موربین که نصب نکردی؟
انگار آتیشش و تندتر کردم!چند ثانیه ساکت شدو یهو با صدای بلندی گفت:-د آخه من اگه توی چشم سفیدو نشناسم که باید برم بمیرم دیگه!شیدا یه بار دیگه میگم خونه رو بریزی اومدم خونه نفله ای!…بعد مکثی گفت:-زیرگازم خاموش کن روشن گذاشتی!
سرم رو چرخوندم سمت گازو در کمال تعجب دیدم روشنه!
گفتم:-دیگه واقعا دوربین گذاشتی.
تند گفت:-زرنزن من تورو میشناسم مثل بعضیا گاو تشریف داری!
فهمیدم که عمم اونجاست وگرنه میگف عمت تا بعضیا!!!
ادامه داد:-فدام شی اسکل بی شرف…ساعت پنج راه بیفت تنه لش..تف تو روت خدافظ! وبعدم قطع کرد!چند ثانیه ای پوکر به گوشی زل زدم!ازروی اپن پریدم پایین که موهام ریخت جلوی صورتم!با دستم پسشون زدم وظرفای کثیف وانداختم توی سینک!یکی از کابینتارو باز کردم!یه سطل آبی رنگ کوچیک ته کابینت بود!کشیدمش بیرون ودیدم که روش یه ضربدر قرمز زده وبعدم نوشته قرص موش!ابروهام پرید بالا!مگه موشم قرص میخوره؟بازش کردم و با دیدن پسته و آجیل توش چشمام برق زد!نشستم کف آشپزخونه وبا ولع شروع کردم به خوردن!بعد اینکه خوب سیر شدم درشو بستم وگذاشتمش سر جاش!یعنی لعنت به کسی که میگه رفیق بی کلک مادر!والا مادر ما که دست هرچی کلک واز پشت بسته!آخه قرص مووش؟؟معلوم شد من از شیرین عقلیم به کی رفتم!!!
به ساعت نگاه کردم!تقریبا داشت چهار میشد!گوشیم و برداشتم و مغنعه ام رو از روی یخچال کشیدم وبه سمت اتاقم راه افتادم!گوشیم و زدم به شارژ و رفتم حموم!جلوی دز روی اسپیکرم آهنگ گذاشتم وصداشم تا ته باز کردم!عشق آهنگ فقط خودم بقیه گوه میخورن!!!!بعد از اینکه آهنگ«دلبر شیرین-سینا درخشنده»تموم شد ایندفعه ریمیکس آهنگ انگار نه انگار از علی یاسینی پخش شد!نتونستم خودم و نگه دارم و آخر خواستم قر بدم که چون زمین لیز بود پهن زمین شدم!با کلی زور زدن بلند شدم!
بعد از اینکه از حموم اومدم بیرون موهام وخشک کردم ویه آرایش محو ام کردم!یه هودی ساده ی بنفش با شلوار یخی پوشیدم ویه شال بنفش با کتونی سفید!کلاه هودی رو انداختم روی سرم و ساعت مچی سفیدمم بستم!بعد از برداشتن کوله ی سفید ودوربین وگوشیم از اتاق زدم بیرون!درارو قفل کردم..نگاهی به ساعت مچیم کردم که پنج وده دقیقه بود!سوار ماشین شدم وبعد از پیدا کردن آهنگ«بچه بالاس-اپیکور»پام و روی پدال گذاشتم و با سرعت روندم سمت خونه ی عمه ی عجقولیم!!اره جونه عمم!!!..
رسیدم و ماشین و روبه روی در طوسی رنگشون پارک کردم!پیاده شدم و زنگ خونه رو زدم!بعد از چند دقیقه در باز شدوبا قیافه ی ترانه روبه رو شدم!ابروهاش رو بالا انداخت..سوتی کشیدوگفت:-تیپوووو!
بانیش باز وارد شدم!یه حیاطه تقریبا بزرگ داشتن!عرفان که میشه پسر بزرگه عمه با زنش پونه و دخترش پارمیدا کنار درختای توی باغچه وایساده بودن وداشتن با برگای زرد درختا عکس مینداختن!پارمیدا تا منو دید تلو تلو دوید طرفم!تازه راه رفتن و یاد گرفته بودو میتونست راه بره!دستام رو از هم باز کردم که پرید بغلم!دوتاماچ گنده مهمون لپاش کردم که صدای پونه رو شنیدم که گفت:-هووی یابو بچمو نخور!
بهش نگاه کردم وبا پارمیدا که بغلم بود رفتم طرفشون!یه تای ابروم و بالا انداختم وگفتم:-علیک سلام!
خم شدم پارمیدارو گذاشتم زمین و بعد گفتم:-گوشیتونو بدین ببینم چجور عکس انداختین گوهر بارها!
عرفان چپ چپ نگاهم کردو با لحن با مزه ای گفت:-بچه پرو انتظار سلامم داره!
بلند زدم زیر خنده که پونه گفت:-اه..ببند بچم به صدای عرعر عادت نداره!
بعدم پارمیدارو گرفت بغلش وگفت:-فیداش شم دخملموو!
با لحنی که آثار خنده توش بود گفتم:-برین کنار اون درخته خوشگل وایسین با دوربینم بندازم!
پونه گفت:-نمیخواد برینی بهمون!
عرفان پوکر فیس رو به پونه گفت:-عزیزمم عکاسه مملکته مثلا!
همونطور که دوربینم و از کوله ام درمیاوردم گفتم:-کم زر بزنین!برین وایسین یه عکس بندازم حض کنین!
عرفان همونجور که پشتشو بهم کرده بود گفت:-احترامم حالیش نیس..زر نزنین!ینی زنداییم حق داره اینجوری حرس بخوره!
خندیدم و پشت سرشون راه افتادم!
خلاصه که چند تا عکس خوشگل ازشون انداختم که رضایت دادن!
راه افتادم سمت خونه که بین راه عمه منو دید!
بغلم کردوگفت:-واای عشق عمه..دلم برات تنگ شده بود نفسمم!!!
با لبخند دندون نمایی ازش جداشدم وگفتم:-منممم!
همون موقع شوهرش رسید!عمه به من اشارع کردو روبه‌شوهرش گفت:-مرتضی ببین ترو خدا..مثل جوونیای خودمه!کپیِ کپی!
یه دفعه با ذوق گفت:-قربونت برم من آخهه!
شونه ای بالا انداختم و خندیدم!
شوهرش رو بهش گفت:-سحرجان بریم بیاریم دیگه..سردمه آخه!
منم خیلی سردم بود!عمه با کف دستش زد از پشتم وگفت:-برو عمه جون!سرده دماغت قرمز شده!بروخونه فداتشم!
سری تکون دادم و با نیش باز سمت خونه راه افتادم!تنها کسی که همیشه ازم تعریف میکنه همین تک عممه!من نمیدونم چرا همیشه میگه که شبیهشم!اون چشماش آبی و کشیده اس مثل چشمای ترانه ولی من چشمام قهوه ایه!بجز این شاید چند تا شباهت جزئی پیدا شه تو وجودمون!شونه ای بالا انداختم که یکی زد از پشتم و همزمان ترانه و عسل(دخترعمم)کنارم ظاهرشدن!
روبه ترانه گفتم:-باز که رم کردی تو!
چشم غره رفت‌وگفت:-یه کار نکن بزنم بپاشیا!
چیزی نگفتم که عسل توی دستاش«ها» کردو بعدم گفت:-اوخ اوخ خیلی سرده بچه ها بیاین بریم بالا!
یه نگاه به مسیر جایی که وایساده بودیم تا خونه کردم!زیاد نبود!یه نیم نیم نگاه بهشون کردم وگفتم:-بیاین مسابقه!
عسل همون اول گفت:-به جدت ولکن!
باترانه به نگاه خبیث به همدیگه انداختیم وشروع کردیم به دویدن….
با سرو صدا وارد خونه شدیم!پشت بند ما عسل وارد شدو با نفس نفس و صدای بلند گفت:-بترکین دوتاتونم..پاهام ترکید!
بی توجه بهش رفتم پیش شوفاژ که ترانه با جدیت روبهش گفت:-حالا خوبه اصلا تکونم نخورداا!
صدای مامان و شنیدم که داشت صدام میکرد!صداش از توی آشپزخونه می اومد!از بخاری جدا شدم و راه افتادم طرف آشپزخونه!
بین راه خوردم به یکی!دستم و روی دماغم گذاشتم وسرم وبلند کردم که باقیافه ی احسان(پسرعموم..داداش بزرگ ترانه)روبه روشدم!
یه نگاه به سرتا پام انداخت و ازکنارم رد شد!مغرور بی خاصیت!مثلا لال میشد یا میمرد یه کم زر بزنه!!
با اخمای درهم وارد آشپزخونه شدم وگفتم:-چی میگفتی مامان!
پشتش به من بودو داشت سالاد درست میکردبرگشت و بلافاصله گفت:-خبرت بیاد این چه سرو وضعیه تو این هوا!!
با صدای بلندش پریدم بالا وگفتم:-خب..با ماشین اومدم دیگه..سرد نبود که!
چپ چپ نگام کردو گفت:-سرما بگیر بمیر اصلا کره خر!
بعدم برگشت و مشغول کارش شد!
نزدیک تر رقتم و یه گوجه کوچولو برداشتم وچپوندم دهنم!با چاقو زد از روی دستم وگفت:-دستای چستو نزن دارم سالاد درست میکنم!
با خنده یکی دیگه برداشتم که مانند یک قاتل زنجیره ای بهم زُلید(زل زد)!!!
نیشم و بستم وگفتم:-همین یکی!
نگاهشو گرفت وگفت…
گفتم:-همین یکی!
نگاهشو ازم گرفت و مشغول کارش شد!
همونطور که خیار خورد میکرد زیرلب پرسید:-گازو خاموش کردی؟
سر تکون دادم!
گفت:-ظرفارو شستی؟کابینتارو که نریختی بهم؟ماکارونیارو از رو اپن تمیز کردی؟ لباساتو جمع کردی تو اتاق وامونده ات یا ولشون کردی تو خونه؟!…
هنوز داشت به سوالاش ادامه میداد!آروم پشتمو بهش کردم و پاورچین پاورچین از آشپزخونه زدم بیرون!یه نفس عمیق کشیدم و پریدم توی اولین اتاق!شیوا وترمه(خواهر کوچیک تران..!)نشسته بود!
شیوا دستپاچه سرتا پام ونگاه کردوگفت:-نمیتونی در بزنی؟
دهنم وبراش کج کردم که ایندفعه ترمه گفت:-راس میگه..اگه لازم نبود درنمیذاشتن که!
پوکر بهش نگاه کردم وگفتم:-تویکی دیگه زر نزن!
جلوتر رفتم وبا چشمای ریز گفتم:-چیکار میکردین؟!
شیوا آب دهنشو قورت دادو گفت:-هیچی!!
خودم وانداختم وسطشون!دستم و از پشت شیوا رد کردم تا به یه گوشی رسیدم!برداشتمش و دیدم گوشی ترمه است!صفحه اش قفل نبود!گرفتم جلوی چشمم وبا چت روم روبه رو شدم!
با نیش باز گفتم:-چند تا تور کردین؟!
ترمه با ابروهای بالا رفته و تعجب بهم نگاه میکرد!یهواز لپم ماچ کردو با ذوق گفت:-پایه جونِ خودمی دیگه!
قیافه ی جدی به خودم گرفتم!اول به ترمه و بعد شیوا نگاه کردم وگفتم:-هنوز زوده برا این گوه خوریا..15سالتونه فقط!
دوباره با ذوق روبه شیواگفتم:-چقد تور کردین!!
اونم با نیش باز با انگشتش زد پی ویا!پی وی تلگرامشون پربود از پسرهای جورواجور!
خلاصه که حدود یه ساعت چپیدیم توی اتاق و مشغول دری وری نوشتن بودیم که در باز شدو عرفان خودش وانداخت وسط اتاق!
اشاره ای بهمون کردوگفت:-بلندشین..میخوایم بریم فوتبال!
پریدم و بالا عربده کشیدم:-پایتممم!
پوکرگفت:-عر ام نمیزدی میشد!وجلوتر راه افتاد!
دویدیم سمت حیاط!همشون دور هم جمع شده بودن!
من.شیوا.ترمه.ترانه. احسان.عسل.عرفان.پونه
قرار بر این شدکه شیوا وترمه با احسان وعرفان یکی باشن! ما چهار تا ام باهم!یه فوتبال هشت نفری!!

یه فوتبال هشت نفری!معلوم بود که اونا میبرن چون دونفر فوق زرنگ داشتن!
با گروه خودمون دورهم حلقه زدیم.
ترانه گفت:-کی وایمیسته دروازه؟!
صدایی از کسی نیومد..یهو عسل کوبید از پسِ سرِ پونه وگفت:-این میشه!
پونه دستاش رو زد به کمرش و باحالت حق به جانبی گفت:-نه بابا!گوه خوری گوه خودتو بخوراا!!…بعدم برگشت سمت جایی که عرفان وایساده بودوبا لحن لوسی گفت:-آقاییم این گورخر منو اذیت میتونه!
عسل با حرص از دستش کشیدو چرخوند طرف خودمون وبعدگفت:-اه..کم زربزن ببینما!!
خلاصه که هرجور بود پونه رو چپوندیم تو دروازه!من وایسادم برای دفاع وعسل و ترانه ام رفتن وسط!از طرز چیدمان اونام معلوم بود که ترمه دروازه بان وشیوا دفاع وایساده!عرفان واحسانم وسط بودن.
هوا سرد بود..ولی برای آدم سرمایی مثل من این سردی مثل یه باد خنک بود!شالم رو از سرم کشیدم وکلاه هودی رو کشیدم روی سرم!با موهامو تکون میداد!!
پونه همونجور که اینطرف واونطرف میپریدگفت:-بچه سرما میخوری!
زبونی بهش انداختم وهنذفری رو چپوندم توی گوشم!آهنگ«هرکی یه جوره داستانش-شایع»رو پلی کردم ونگاهم به بازی بچه ها بود!
تقریبا داشتن نزدیک دروازه میشدن!توپ دست احسان بود که عسل دوید طرفش..بلافاصله پاس داد به عرفان!عرفان از ترانه رد کردو دوباره توپ و فرستاد برای احسان!حالا احسان بود که درست روبه روی من با فاصله ی کمی وایساده بود ومیخواست شوت کنه!پونه دستشو گذاشت روی صورتش و از جلوی دروازه فرارکرد!!با تعجب نگاهش میکردم و غرق آهنگ بودم که درد بدی توی یه طرف صورتم افتادچشمام رو بستم…گوشی از دستم افتادو هنذفریا از گوشم کشیده شدن!بی اختیار دو زانو نشستم روی زمین و دستمو گذاشتم روی صورتم!
پونه بالای سرم بود..بانگرانی گفت:-شیدا چی شد!!
بعد از اون صدای بقیه ام اومد که با نگرانی اسمم رو صدا میزدن!
چشمامو باز کردم و خبیث رو به پونه گفتم:-کی زد؟!
صدای جسورانه ی احسان اومد که گفت:-من!
بهش نگاه کردم!توی یه حرکت ناگهانی بلند شدم و روبه روش وایسادم!قد ام در مقابل احسان خیلی کوتاه بود!اول خیره شدم توی چشماش..بعد دستم وبالا بردم ویه سیلی از صورتش زدم!
دست به سینه پوزخند زدوگفت:-عرضه نداری بازی نکن!
بی حرف دوباره دستم وبالا بردم ویکی دیگه زدم!
دوباره پوزخند زدو گفت:-خیلی بچه ای!
چشمام و بستم و باز کردم تا آروم شم!از پوزخند متنفرم وهمین پوزخندش روی مخم بود!
باهمون حالت نگاهم میکرد!کنترلم و از دست دادم ودومرتبه دستم وبالا بردم!
مچ دستم وگرفت وگفت:-نوچ نوچ..نه دیگه زیادی پرو شدی!
دستم واز دستش کشیدم و آروم گفتم:-من بچه نیستم..تو بچه ای که هنوز سرِ یه کینه ی قدیمیِ بیخود اینجور میکنی!بعد از مکثی ادامه دادم:-فک نکن نفهمیدم از عمد زدی!
همونجور نگاهم میکرد!گوشیم و از دست عرفان گرفتم و بدون حرف راه افتادم طرف خونه!
خیلی مغروره و همون حرکتش کاملا معلوم بود که از سرِ عمده!امروزم درست مثل دوسال پیش دوتا سیلی زدم بهش..اونموقع 16سالم بود!یه روز درست توی همین حیاط..به بهونه ی قایم شدن رفتیم توی باغچه!اولش با‌شوخی فقط درباره ی چطور بیرون رفتنمون بود!یهو با جدیت روبهم گفت:-شیدا یه چیز مهم میخوام بهت بگم!تو دیگه بچه نیستی و خودت عاقلی و هرچیزیو که من میگم حتما بهتر از من میفهمی و درک میکنی!
حالتاش کاملا یادمه!دستی توی موهاش کشیدو گفت:-خودت میدونی که پدربزرگ قبل از مرگش گفته که من و تو…
پریدم وسط حرفش و گفتم:-ولی بابای من گفت که به این جور چیزا هیچ اعتقادی نداره!
هوفی کشیدو گفت:-وسط حرفم نپر!
ادامه داد:-الان جریان فرق میکنه!من دوستدارم و توام باید بامن باشی تا یکی دوسال بعد!
محکم گفتم:-نه!
عصبانی گفت:-کاری نکن با زور بهت بگم!الان اینجا خلوته و مطمئنم توام خوب منظورم و میفهمی!
ترس اونموقع خوب یادمه..ترس از پسرعموم!کسی که مثل شهرام دوستش داشتم و خودش و الان درمقابلم خراب کرد!
اونموقع ام دوتا سیلی زدم و سومی رو نذاشت!!
از سرِ رفتار بچگونه ام همه ی حرفاش رو کفِ دستِ بابام گذاشتم!یادمه خورد شدنِ غرورش توسط عمو توی جمع!هنوزم که یادش میفتم پشیمون میشم!ولی کاریه که شده!پوفی کشیدم که یکی زد از پس کلم!طبق معمول ترانه بود!دستم رو گذاشتم جایی که زده بودوگفتم:-ینی تو روزی دو سه بار منو نزنی روزت شب نمیشه!
دستاش و گذاشت توی جیبش و همونطورکه سرش پایین بود گفت:-دوتا چک زده به داداشم..زر ام میزنه!
مثل خودش سرم و پایین انداختم وراه افتادم…اونم کنارم داشت راه میرفت!
یهو بی هوا گفت:-دوستت داره!
گفتم:-کی؟!
گفت:-احسان..بعد از مکثی ادامه داد:-خیلی دوست داره!
وایسادم..برگشتم طرفش وگفتم:-ترانه من ندارم!
هوفی کشیدو تندتر راه رفت و این نشون از کلافه بودنش میداد!حتما الان کلی تو دلش فحشم میده ومیگه انگار چه تحفه ایم!
خندیدم و سرعتمو بیشتر کردم تا رسیدم بهش!
خندیدم و سرعتمو بیشتر کردم تا رسیدم بهش!
گفتم:-ترانه من هیچ تحفه ای نیستما…ولی خب نمیشه!
میدونمی گفت و از پله ها بالا رفت تاواردخونه بشه!منم بالا رفتم!برگشتم و دیدم که عرفان و پونه دارن والیبال بازی میکنن..احسان نبود.‌.با چشمم کل حیاط و از نظر گذروندم..کنار باغچه داشت سیگار میکشید!حاجی این نمیره با این همه عاشقیت!!دوربینم و درآوزدم وچند تا عکس انداختم ازش!یه لحظه سوز بدی اومد که لرزیدم و دویدم سمت خونه…!
خلاصه بعد از شام بودکه رفتیم بالا خونه ی عرفان خان! تلوزیون باز کردیم..قرار بود بازی استقلال-پرسپولیس نشون بده!خودم و انداختم روی کاناپه ی جلوی تلوزیون..ترانه ام کنارم نشست وروسریش رو از سرش درآوردوانداخت زمین!پونه وعرفان ام نشستن روی زمین جلوی ما!یواشکی داشتن پچ پچ میکردن!آروم از بالا خودم وخم کردم وسطشون!
پونه آروم با اخم گفت:-حالیت نیستا..میگم خونیه یعنی خونیه!!
عرفان ام همونجور آروم گفت:-من میخوااام!!
انگار قضیه زن و شوهری بود!
تک خنده ای کردم و گفتم:-پونه چی خونیه؟؟!
دوتاشون همزمان برگشتن و من و دیدن!
یهو پونه با تته پته گفت:-اممم..چیزه..
عرفان گفت:-پرتقال خونی منظورش بود:\
قهقهه زدم وبا خنده تکیه ام و دادم به کاناپه!
عسل خودشو انداخت کنارم..کوبیداز پس کلم که ساکت شدم!
گفت:-باز چه آتیشی سوزوندی!
شونه ای بالا انداختم و خندیدم!
ترانه بلند شدو لامپ رو خاموش کرد!
بازی شروع شد..تا کمر وفراتر از آن رفته بودیم توی تلوزیون!احساس کردم یکی کنارم نشست!خواستم بچرخم که مستقیم رفتم تو حلق احسان!
خودم وجمع جور کردم وگفتم:-میخوام برم پایین!
حلقه ی دستاش و محکم کردو بی حرف زل زد به تلوزیون!بیشتر خودم و کشیدم عقب که با حالت خونسردی خم شد تو صورتم وگفت:-اه دختر یکم آروم بگیر دیگه!!
دست از تلاش برنداشتم و گفتم:-نمیخوام!
با اخم دستاش رو از دورم برداشت وگفت:-هرجور راحتی!
میخواست مثل اونموقع ها باهام رفتار کنه!شاید واقعا فراموش کرده و میخواد مثل قبل بشه!ولی باز من نذاشتم!!
پوفی کشیدم وبلند شدم..یه بالش برداشتم وگذاشتم زیر سرم و جلوی تلوزیون دراز کشیدم..چشمام کم کم داشت گرم میشد….
– شیدا پاشوووو!
غلطی زدم که گفت:-پاشو خودتو‌نزن به خواب‌..خبرت فردا دانشگاه داری بی صاحاب شده!!
ترانه بهم گفته بود که شب شاید بمونه اینجا!منم میخواستم بمونم و بهترین راه زدن خودم به خواب بود!
لگدی بهم زد..بعد از یک دقیقه گفت:-اگه خوابی دستتو بلند کن!
بلندش کردم که یه لگد دیگه البته محکم تر بهم زدو گفت:-ذلیل مردههه پاشو میگمم..فک کردی من نفهمیدم خودتو زدی به خواب؟..به من میگن سمی نابغه!!
یه چشمم و باز کردم و گفتم:-خوابم میاااد!
ایندفعه عربده کشید:-پاشووو میگممم!!
بلند شدم و شل و ول کوله ام و از روی کاناپه کشیدم!کی فوتبال تموم شد آخه!اینا کجا رفتن!به ساعت نگاه کردم که دوازده ونیم شب رو نشون میداد!خمیازه ای کشیدم وراه افتادم سمت درکه خوردم به یکی!با چشم های خمار خوابم به سرتا پای احسان نگاه کردم و همونطور که خمیازه میکشیدم گفتم:-ایو اِنا!
با ابروهای بالارفته گفت:-ها؟!؟
دوباره گفتم:-بروکناار!
بی حرف کشیدکنارو رد شدم!
رفتم پایین که عمه جلوی پله ها وایساده بود!
رسیدم پایین که شالم و گرفت جلوم وگفت:-بگیرعمه جون سرما میخوری..الهی قربون اون چشمای شبیه خودم برم من!
روبه عسل که کنارش وایساده بودکردوگفت:-نگاه عسل جفت منه بچم..عکس جوونیمو دیدی دیگه؟!..تو آلبوم!
عسل سری تکون دادوباخنده گفت:-شبیهته اینجور قربون صدقه اش میری دیگه!
عمه ام گفت:-نه پس عاشق چشم ابروی این بزغاله ام!
ابروهام پرید بالا و پوکر شال و از دستش کشیدم…
جیغی کشیدم و فرار کردم سمت ماشین..سوارشدم و ماشین رو از داخل قفل کردم!
پسره جلوتر اومد وبا انگشتش اشاره کرد شیشه رو پایین بکشم!کاری که گفت رو کردم..عینکشو از صورتش برداشت وگفت:-خانوم مشکلت چیه؟!
اییی ادبتو که..ننت فدات شه..عمت تیکه تیکه ات شه..
صداش مانع از قتل عام خانواده اش شد!
گفت:-خانوم با شمام ها..پنچر کردی یا بنزین نداری؟!
مظلوم گفتم:-بنزینم تموم شده!
هوفی کشیدو همونطور که از ماشین فاصله میگرفت گفت:-بیا پایین ببینم!
آروم در ماشین و باز کردم و پیاده شدم..همون نور کم اطراف جذابیت صورتش رو نشون میداد!قیافه اش به شدت برا آشنا بود!
با ژست خاصی به ماشین تکیه دادوگفت:-حالا چیکار کنیم؟!
شونه ای بالا انداختم وگفتم:-بنزین بده دیگه!!
ابروهاش و بالا انداخت..از ماشین فاصله گرفت وگفت:-واااای تو چقدر نابغه ای..بنزین ماشینم کمه نمیرسه بدم به تو!!
اخمی کردم و روم و ازش برگردوندم وگفتم:-پس بسلامت..گمشو!!!
با گفتن این حرفم با لحن با مزه ای گفت:-نه دیگه..از اونجایی که مردونگیم اجازه نمیده ماشینتو قفل کن بیا سوار شو میرسونمت!!
از خدا خواسته با نیش باز ماشین رو قفل کردم و سمت ماشین روونه شدم!!
زودتر از من نشسته بود توی ماشین!!دودل بودم که جلو بشینم یا عقب! بالاخره در عقب و باز کردم که گفت:-خانوم نابغه ببخشیدا..من و با راننده تون اشتباه گرفتید!
پروتر از همیشه خنده ای کردم و ایندفعه جلونشستم!
نیم نگاهی بهم انداخت وگفت:-تا حالا کسی بهت گفته خیلی پررویی؟!
با خنده گفتم:-اووو تا دلت بخواد!
کمی چرخید طرفم وگفت:-خیلی ام زود با ادم صمیمی میشی.‌.مثل خودمی!
با نیش بازشونه ای بالا انداختم وگفتم:-ما اینیم دیگه!!
دوباره گفت:-خنگ ام هستی یکم..ولی از نوع نابغه اش!
با تعجب بهش نگاه کردم وگفتم:-ها؟؟
تک خنده ای کردو گفت:-دیدی گفتم!و بعد هم راه افتاد!!
با انگشتام شمردم وگفتم:-خب من تو این چند دقیقه پرو هستم..انگشت اشاره ام رو پایین بردم.
ادامه دادم:-زودن که صمیمی میشم..نابغه ام هستم ولی ازنوع خنگیش..بهش نگاه کردم وگفتم:-چیزی از قلم نیفتاده؟!
نیم نگاهی بهم کردو گفت:-چرا وراج ،یکم با نمک،اسکل،دیوانه…
پریدم وسط حرفش وگفتم:-نه دیگه بذار منم بگم..روان پریش..خود درگیر..پرحرف..ولی مردونگی داری خوشم میاد!
یه تای ابروش و بالا انداخت وگفت:-صحیح!
واین یعنی همه ی این گوهایی که خوردی به کونمم نیست!
دنده رو جابه جا کردوگفت:-ادرس نمیدی برسونمت؟!
گفتم:-چرا!
چیزی نگفت!بعد از چند دقیقه گفت:-خب!
گفتم:-خب!
ما دستش اروم کوبید از پیشونیش و گفت:-آدرس و نمیدی؟!
آهانی گفتم وشروع کردم به گفتن.
بعد از اون خم شدم طرف ضبط ماشینش و آهنگاش رو یکی یکی زدم رفت!
بهم نگاه کردو گفت:-تو دیگه کی هستی!!
خلاصه بعد از چند دقیقه رسیدیم به سر کوچمون!
روکردم سمتش وگفتم:-نه دیگه مرسی..بقیه اشو خودم میرم..یکم همسایه هامون ردی ان!
با ابروهای بالا رفته گفت:-واقعا تو انتظار داری من کولت کنم ببرم؟!
خندیدم و پیاده شدم! بعد از پیاده شدنم از شیشه سرم و داخل بردم وگفتم:-واقعا ممنون به این همه مردونگی..شاید تا صبح میموندم وسط خیابون!!
چیزی نگفت!پرو پرو همینجور زل زده بودم به پسره مردم..اونم چی با نیش باز!
بهم نگاه کردو گفت:-نمیخوای بری؟!
گیج ومنگ گفتم:-چرا نباید برم؟!؟
هوفی کشیدو گفت:-چون بری منم برم!
اهانی گفتم و از ماشین جدا شدم وحرکت کردم سمت خونه….
از ماشین جدا شدم و حرکت کردم سمت خونه!چند قدم نرفته بودم که صداش اومد و گفت:-خانوم وایسا!
و باز هم ادبت توی لوزالمعده ام!!
چرخیدم به عقب..کنار ماشینش وایساده بود!شروع به حرکت کردو رسید روبه روم!با چشمای خسته به گوشی توی دستش و سرتا پاش نگاه کردم!با فکر اینکه حتما میخواد شماره ای چیزی بده پیچ نیشم میخواست شل بشه که هرجوری بود سفتش کردم!!! قیافه ی جدی به خودم گرفتم!دهنشو باز کرد چیزی بگه که با دادو فریاد گفتم:-مرتیکهه تو خجالت نمیکشی نه؟!..وسط خیابون از من شماره میخوااای؟؟ فکر کردی من از اوناشم اره؟!..نخییر خیلی خیلی بیخود فکر کردی..مردونگیتم بخوره توی سررت..از اولم نقشه داشتی..هیچی دیگه دیدی دختر خوشگل کمه و تور پهن کردی دیگه بیچاره!!..من از اون ماهیا نیستم دم به تور بدم مرتیکه ی یالغووز!
(وجی-نه که از خدات نیس!!)
قندارو جمع کن کم بزر(زر بزن)!
با چشم های گرد داشت بهم نگاه میکرد!
حق به جانب گفتم:-هااا انتظار نداشتی نه!؟
همونجور که روم رو ازش برمیگردوندم زیر لب گفتم:-یالغوز چلمنگ!
صدای ریز خندیدنش اومد!بی توجه بهش راهمو ادامه دادم!آهنگ پلنگ صورتی با صدای ضعیفی پخش شد واین نشون از زنگ زدن گوشیم بود!
وایسادم..کوله ام‌روپایین آوردم و تاته با صورت رفتم توش تا گوشی رو پیدا کنم!انگار صدا از اینجا نمیومد!دقت که کردم صدا از پشت سرم میومد!با فکر اینکه اون گوشی من بوده دست اون روان پریش چشمام و روهم فشار دادم و هوفی کشیدم!با قیافه ی مظلومی برگشتم طرفش!دست به سینه و با نیش باز داشت نگاهم میکرد..گوشی ام توی دستش بود!با قدم های آرومی راه رفته رو برگشتم
مظلوم نگاهش کردم!اونم همونجور با ابروهای بالا رفته و لبخند دندون نما زل زده بود بهم!
گفتم:-گوشیمو نمیدین؟!
ریز خندید..دستاشو از هم باز کرد(دست به سینه بود!)..گوشی رو گرفت طرفم!
از دستش گرفتم!مامان بود..وصلش کردم گذاشتم دم گوشم!
مامان با عربده گفت:-کجایی گور به گووور شدههه..خبرمرگت کدوم گوری موندی..علیل شی ایشالله باز تو چشم منو دور دیدی اره؟! ذلیل…
پریدم وسط حرفش وگفتم:-مامان جان پنچر کردم..نگاهی به پسره کردم وگفتم:-یه اوس..یه آقایی رسوندم!
ایندفعه گفت:-خاک تو سرت..کجایی الان؟!
پوفی کردم وگفتم:-سرکوچه ام میام الان!
اجازه ی حرف دیگه ای رو بهش ندادم وگوشی رو قطع کردم!
دوباره رفتم تو جلد پروم وروبه پسره گفتم:-ها چیه زل زدی..خوشگل ندیدی؟؟
با خنده سرشو به نشونه تاسف تکون دادو همونطور که میرفت سمت ماشین گفت:-شب خوبی بود خانومِ.. وایساد..مکثی کردو ادامه داد:-اسمت چیه؟!؟
گفتم:-شیدا صالحی ام!
چشماشو تو کاسه چرخوندو گفت:-صالحی!آشناس برام..به هرحال خوشبختم شیدا خانوم منم مهرسامم!
سری تکون دادم وگفتم:-منم!
در ماشین و باز کردو گفت:-خدافظ نابغه ی خنگ!
و بعد هم سوار ماشین شد‌! بوقی زدو حرکت کرد!
مثل دیوونه ها لبخندی گوشه ی لبم نشست!چه جذاب بود این پسره!مودب بود!چشماش چقد تو تاریکی برق میزد!مشکی موهاش چقدر لخت بودن!لبخندشم خیلی قشنگ بود!
هوفی کشیدم و به راهم ادامه دادم!
اروم در خونه رو باز کردم..اول سرم و بردم تو..از خاموشی چراغا معلوم بود خوابیدن!نفس راحتی کشیدم ورفتم داخل!پاورچین پاورچین از پله ها بالا رفتم!خواستم دراتاقمو باز کنم که یکی از لباسم کشید!هینی گفتم و برگشتم و با چشمای ننه ام روبه رو شدم!
با چشم های ریز شده گفت:-توضیح بده کجا بودی!
هوفی کشیدم وگفتم:-گفتم ک..
پرید وسط حرفم وهل ام داد توی اتاق!لامپ اتاق و روشن کرد!نشست روی تخت وگفت:-خب خب تعریف کن!
کلافه گفتم:-قبلا گفتم که پنچر شد یه آقایی رسوندم!
با نیش باز گفت:-مجرد بود؟!
با همون کلافگی گفتم:-فک کنم!
نیشش باز تر شد..یهو عصبی بلند شدوگفت:-خاک تو سرررت!!
با چشم های گشاد گفتم:-چراا!!
باهمون حالت گفت:-یه پسر ام نتونست تور کنه!
با حالت بامزه ای ادامه داد:-خوشگل بود؟!
باخنده گفتم:-چه جوورم!
یکی کوبید از پشتم که نفسم رفت!
بعدم گفت:-خب بکپ دیگه پرو شدی!
وبعدم از اتاق بیرون رفت و درو بست!
با صدای نسبتا بلندی گفتم:-تو عشقی خود خود عشقی یعنی!
لباسامو با تاب شلوار بنفشم عوض کردم و پریدم روی تخت!
گوشیم و روشن کردم ورفتم تلگرام!توی گروه چهار نفرمون که مختص من و ترانه و گندم و نگار بود داشتن چت میکردن!!
یه سلام دادم که گندم داد:اوهووع‌چه عجب!
دادم:مش رجب!
نگار داد:مگه فردا شماها دانشگاه ندارین؟!
دادم:چرا..گندم فردا فقط یه چیزی برات تعریف کنم..یه پسره دیدم هلوووو!
انگار خوابش میومد چون داد:باشه منتظرم..فردا زود بیدار میشیا نیام معطل شم..شبخوش!
منم خدافظی کردم و از تل اومدم بیرون!نگاهی به ساعت گوشی انداختم که تقریبا سه رو نشون میداد!خدایاا عظمتت و شکر مارو چرا جغد نیافریدی!!
گوشیمو گذاشتم کنارم و زل زدم به سقف..پسره ی روان پریش..خوددرگیر..پرحرف..ولی مردونگیش بیست بودا!!
با همین فکرا کم کم چشمام گرم شدو به خواب عمیقی فرو رفتم!
گندم پوفی کشیدو همونطور که یه دستش زیر چونه اش بود گفت:-خب خب جذاب بوده..خوشگل بوده..ناناز بوده..به من چه آخهه!!!
پوکر بهش نگاه کردم وگفتم:-درک نداری کههه!!
چشمکی زد..اشاره ای به گلوش کردوگفت:-بد گیر کرده هاا!
با دستم کوبیدم از سرش و گفتم:-زررر نزن!!
کلاس دوم ام شروع شدو با گندم به سمت کلاس به راه افتادیم…
میخواستیم از در کلاس وارد بشیم که یکی با گندم برخورد کردو همه ی ورقه های تحقیقش پخش زمین شد! هردومون(من و گندم)اول به ورقه های روی زمین و بعدش به پسره نگاه کردیم!پسری بور با چشمای عسلی!درکل خوشگل و خوشتیپ بود!خم شد سمت ورقه ها گفت:-ببخشید..امم نفهمیدم!
گندم ام همونطور که خم میشد تاکمکش کنه گفت:-نه بابا..خب اتفاقه!!
بی توجه بهشون وارد کلاس شدم!بچه ها کلاس و گذاشته بودن روی سرشون!نشستم روی یکی از صندلیا و گوشیم و از کیفم درآوردم و مشغول خوندم نوع کیفیت عکسی که امروز قرار بود درس بده شدم!!
چند دقیقه بعد احساس کردم کسی روی صندلی کناری من نشست!!سرم و بلند کردم و منگل خان(سپهرو میگه!!)روبه رو شدم!مثل همیشه با نیش باز بهم نگاه میکرد!!ازطرفی دلم میخواست خفه اش کنم..از طرف دیگه انقدر که پسر مودب وخوش برخوردی بود خجالت میکشیدم چیزی بگم بهش!نگاهم و ازش گرفتم و پوفی زیر لب کشیدم!!
صدام زد!
-خانوم صالحی؟!
دوباره بهش نگاه کردم وگفتم:-بله!
نگاهشو تو کل اجزای صورتم چرخوندو گفت:-اممم..میخوام یه چیزی بگم..و..ولی خب!
اه چقدر لفتش میده!خب معلوم چی میخواد بگه دیگه!!
طی یک حرکت ناگهانی گفتم:-از من خوشت اومده؟!
سرش و پایین انداخت وگفت:-بله..خیلی!!
آخیی کوچوولوو!!سربه زیر!!
گفتم:-اشتباه کردی دیگه!!
سرش و بالا آوردوگفت:-چرا؟!
با قیافه ی جدی گفتم:-مستر..گارداش..برادر..آقای محترم یه نگاه به من و خودت بنداز!شما که کلا سرت تو یقه اته ولی من اگه یه روز آتیش نسوزونم روزم شب نمـ..
پرید وسط حرفم وگفت:-خب درستش میکنیم!
بهش نگاه کردم وگفتم:-مشکل من درست کردن یا نکردن نیست..ببخشیدا ولی من اصلا از شما خوشم نمیاد چه برسه به ازدواج و اینا!
همونجور زل زده بهم!کیفم و برداشتم وگفتم:-موفق باشید! و از جام بلند شدم!
از در کلاس زدم بیرون!به ساعتم نگاهی کردم!تقریبا نصف وقت کلاس گذشته بودو این نشان از نیومدن استاد بود!این گندمه کجا رفت یعنی!گوشیم و درآوردم و شمارش رو گرفتم!بعد از چند تا بوق صداش اومد که گفت:-جانم شیدا!!
ابروهام از این همه محبت به بالا پرید!خدایا اگه میخواستی آدم کنی خب زودتر شفاش میدادی که انقدر منه بیچاره رو عذاب نده!!حتما بخاطر من این یالغوزوآدم کرده!!هیچی دیگه دیده که فرشته زمینیش که اشتباهی دستش خورده افتاده روی زمین از دست این مارمولک انسان نماش خسته شده و عذاب میکشه!!
صداش رید به زرای درونیم!!
گفت:-خوابیدی؟!
گفتم:-نخیرر..معلوم هست کجا گم شدی؟!
صداش و نازک کردو گفت:-با آقا کیان تو حیاطم!!
چشمام دیگع از این گشاد تر نمیشد!! کیان خر کیه که آقاش کی باشه!!
با صدای بلند گفتم:-کیان دیگه خر کیه هاا؟؟ دو دقیقه فقط ازت غافل بودماا ببین رفتی سرم هوو آوردی..خاک توسرت..گل تو سرمن که این همه احساسات و حروم تو کردم!!لیاقت نداری بدبخت!!اصلا آی ام سینگل!آی ام رل ندااار!!آی ام بیچااره!!آی ام تنهااا!!
یه دختر با موهای صورتی همونطور که با چشمای گشاد بهم نگاه میکرد چشم غره رفت!
متقابلا چشمام و براش چپ کردم ..گوشیم رو پایین آوردم وبا صداس بلند گفتم:-هااا چیه پلنگ صورتیی!!بدبخت خاک تو گور معلوم نیست اومده عروسی یا دانشگاه!!اصلا از اول میدونستن یه گاوی مثل تو میاد اینجا درس بخونه به جای دانشگاه اسمشو میذاشتن گاوشگاه!!
چپ چپ بهم نگاه کردو با صدای تو دماغیش گفت:-ایییش..برو بابا دنبال شری..عنترررر!!
و به راهش ادامه داد!گوشیم و گذاشتم دم گوشم!بیشعور قطع کرده بود!راه افتادم سمت حیاط!!وایسا گندم خانوم مگه من به ترانه نگم گورتو بکنه!
نگاهمو به کل حیاط چرخوندم و آخرش گندم و با همون پسری که صبح بهش برخوردیم روی یکی از نیمکتا پیدا کردم!!ابروهام از فرط تعجب توی موهام گم شد!! ن..نکنه این همون کیانه!!
راه افتادم طرفشون!تا رسیدم گندم گفت:-بفرما اینه شیدا خانوم!!
با دندونای چفت شده گفتم:-معرفی نمیکنین؟؟
چشمکی زدو گفت:-میگم بعدا!!
و این یعنی دوست پسر پیدا کرد!!خدایااااا آخه این انصافه دختر گلی مثل من بترشه بعد این زشتولک عوضی برله؟!(رل بزنه!!!!!)!
دوباره با وقاری که ازش بعید بود گفت:-پس کلاس شروع نشد؟!
گفتم:-نخییر..استادنیومد!!وبعدش چشم غره ای بهش رفتم!!
رو به پسره کردو گفت:-خب دیگه آقا کیان..ما بریم!وبعد هم از روی صندلی بلند شد!!
اجازه ی حرف دیگه ای رو نه از جانب کیان آقاشون و نه از گندم دادم و از دستش گرفتم وکشیدم!
از در دانشگاه که زدیم بیرون دستش و از دستم کشیدو همونطور که مچ دستش و مالش میداد گفت:-اصلا وحشی بودن تو ذاتتونه..هم تو هم ترانه!…
همونطورکه مچ دستش و مالش میداد گفت:-اصلا وحشی بودن تو ذاتتونه..هم تو هم ترانه!
دست به سینه و با اخم های درهم گفتم:-بناال!
چشم غره ای رفت وگفت:-یخمک گاومیش!
با جدیت بدون زره ای خنده یا لبخند کوچیک گفتم:-بگوو!
مغنعه اش و روی سرش صاف کردو گفت:-خب میدونی که کیان همونیه که صبح بهش خوردم!
دست به سینه و حق به جانب گفتم:-خب!!
گفت:-هیچی دیگه تو که رفتی ورقه هارو جمع کردیم..بعدش بهم گفت که میخواد باهام حرف بزنه!راستش..
نگاهشو از صورتم گرفت!سرش و پایین انداخت واروم گفت:-منم خیلی وقته روش کراش زده بودم!!
نیشم باز شد!فکر نکنید بخاطر خوشبختی ایناها!!بیشتر برای اینکه از این به بعد یه سوژه واسه مسخره کردن دارم!
(وجی-دیوث کی بودی توو)
عمه جوونت!!!
باهمون نیش بازم گفتم:-خب خب تعریف کن ببینم چی گفت وقتی گفت کارت داره؟؟
سرش و بالا آوردو چشم غره ای بهم رفت وگفت:-زهرماار ببخشیدا اونا خصوصی ان!!
اصلا جذبه ام تو گلوتون..ابهت و حال کردین چجور ترسید گفت!!
گفتم:-نه دیگهه تو با من که خصوصی مصوصی نداری که!!
شیطون ابروهامو بالا بردم وگفتم:-بگو!
دوباره شروع کرد به گفتن:-هیچی دیگه رفتیم روی همون نیمکته نشستیم!
با ذوق ادامه داد:-نمیدونی که چه حرفایی میزد!
پوکر گفتم:-چه حرفایی میزد!!
با چشمای خمار شده اش زل زد توی صورتم!
گفتم:-اوکی اوکی فهمیدم!
خندیدم..خندیدوگفت:-آفرین الاغ جونم!!
بعداز مکثی گفت:-ولی از حد نگذریم جیگریه واسه خودش!!
دوباره رفتم تو فکر مهرسام(همون پسر شبیه!)!
گفتم:-ولی گندمی اونی که من شب دیدم جیگرتر بودااا!
سلقمه ای بهم زدو گفت:-زر نزن بابا!
گفتم:-توبزن.‌.هیچی نشده طرفدارشم هس!
زبونشو برام درآورد!
خبیث گفتم:-مگه به تران نگم!
کوبید از پیشونیشو گفت:-نه تروخدا!
با همون قیافه ی خبیث وارم گفتم:-میگممم!
گفت:-به درررک!!
خندیدم و به ساعتم نگاه کردم!!
روبه گندم گفتم:-حالا بیخیال بیا بریم دیر شد!وبا هم راه افتادیم سمت ماشین!
بین راه هوفی کشیدم!!
گندم گفت:-شیدا بخدا من..خب دوستش داشتم دیگه..ایشالله خودتم اینجور بشی!
نیم نگاهی بهش انداختم وگفتم:-زر نزن بابا..حوصلم سر میره اینروزا!!
خونسرد گفت:-زیرشو کم کن نره!!
سنگ ریز جلوی پام و هل و پوکر بهش نگاه کردم!سرش پایین بود!بالا آورد..شونه ای بالا انداخت وگفت:-مگه دروغ میگم خب!!
مانند یک گوسفند درنده که کرم خاکی درش رفته بوده باشه کوبیدم از پشتش!
اول دستشو گذاشت پشتش و آخ و اوخ کرد!یهو عصبانی بهم نگاه کرد!گارد گرفت وگفت:-امروز کتک نخوردی!و شروع کرد به دنیال کردنم..
بعد از کمی دویدن رسیدیم کنار ماشین!همونطور که داشت نفس نفس میزد خم شد روی زانوهاش و بریده بریده گفت:-ب..بسه..بی..بیا..سوارشو بریم!!
بعدم ماشین و باز کردو خودشو انداخت توی ماشین!!
منم سوار شدم و راه افتاد به طرف خونه!!
دستم و بردم سمت ضبط ولی با یادآوری اینکه عنتر خانوم تو سکوت باید رانندگی کنه دستم و پس کشیدم!!
نگاهی بهش کردم و گفتم:-هعیی!
نیم نگاهی بهم انداخت و همونطور که فرمون ومیچرخوند گفت:-چته!!
سرم و پایین انداختم وگفتم:-هیچی!!
گفت:-خدایا تمام اسکلان را خوب بنما!پشت بندشم خندید!من نمیدونم کجای این جمله دقیقا خنده داشت؟!
گفتم:-مسخره..گندم میخوام برم گیتار یاد بگیرم!!
خیره به روبه روش گفت:-خب برو!!
روم و ازش برگردوندم و اروم گفتم:-عوضی..نظر خواستم ازت!
گفت:-اگه علاقه داری خب برو !
با ذوق و جیغ دادودر عین حال پوکر گفتم:-وااااای چه خووب که اجازه دادی!مرسی مرسی مرسی!
با خنده گفت:-خواهشمندم!!
از بازوش بیشگونی گرفتم که جیغی کشیدو چند تا فحش ناجور داد!
(وجی-چه فحشایی)
گمشو زر نزن!بچه نشسته..بده..زشته!!
بالاخره رسیدیم و پیاده شدم!
داشتم در حیاط و باز میکردم که گوشیم زنگ خورد!
از کیفم بیرونش کشیدم و با دیدن اسم شهرام نیشم تا مغزم در رفت!
وصلش کردم و گفتم:-سلاااام!!
گفت:-علیک سلام بی بی خاتون خودمم..خوبی فداتشم؟!
وارد حیاط شدم و همونطور که داشتم از پله ها بالا میرفتم گفتم:-خوبم..چی شد یه یادی از خواهر جیگرت کردی!!
خندیدوگفت:-واقعا جیگری!
گفتم:-معلومه!
گفت:-ولی جیگر گوسفند!وشروع کرد به قهقهه زدن!
در خونه رو باز کردم و گفتم:-هرهرهر!رو لجن بخندی!!
خنده اش و قطع کردو گفت:-هعی خدا..قدیمی کجایی..دقیقا کجایی..کجایی تو بی مننن..تو بی منن کجایی!
انگار که جو گرفتش چون بلند تر جوری که انگار آواز میخوند ادامه داد:-رفییییقم کجاااااییی..دقیقا کجاااییی!
گفتم:-عه کم عر بزن گوشم رفت!
بی توجه بهم گفت:-کجاااااییی تو بی منننن!!تو بی من کجااییی!!آییییییییییییییی اوووووووو اوهو اوهو اوهووو
به طور غیر مستقیم رید تو اعصابم!!قطعش کردم و طبق معمول شروع کردم به عربده زدن!
با صدای بلند گفتم:-آهااااای جون دلتووون اومدههه..نفستووون اومده…اکسیژنتون رسیدا !
چیزی خورد توی سرم!چرخیدم و طبق معمول با مامان و یه ملاقه توی دستش روبه رو شدم!با قیافه ی زاری گفتم:-اخه این انصافه آدم عشق زندگیشو با ملاقه بزنه؟!
ملاقه روتوی دستش تکون دادو گفت:-علیل شی ایشالله..گمشو برولباساتو دربیار بندازم ماشین!و بعدم رفت.
دادزدم:-تو عشقی..خودخود عشقی!
رسید به آشپزخونه و متقابلاگفت:-معلومه که عشقمم..همسن تو بودم بهم میگفتن سمی عشقی!!
خندیدم و راه افتادم طرف اتاقم!!
لباسامو عوض کردم!کش موهامو باز کردم!آهنگ«فاطما گلی-اپیکور»وپلی کردم و بعد از برداشتن لباسام رفتم بیرون!
لباسام و انداختم توی ماشین و همونجورکه با آهنگ سروگردنم و‌تکون میدادم گفتم:-ننه ناهار چی داریم!!
یخچال و باز کردم و دومرتبه بستمش!
دوباره گفتم:-مامان ناهار چیه!!
چون از کلمه ی‌ننه متنفره جوابمو نداد!!
گفت:-اولن اون بی صاحابو خاموش کن‌معلوم نیست چی زرت و پرت میکنه..
پریدم وسط حرفش و گفتم:-عشق است اپیکور!
یه تای ابروش و بالا انداخت و کنجکاو گفت:-چی‌چی‌کور؟!
گفتم:-اپیکور!
گفت:-چی؟
گفتم:-تکرارکن!اپی..
گفت:-اپی
گفتم:کوررر
گفت:-کوور
گفتم:-خب بگو..اپیکور!
گفت:-اپیک..خاک تو سر من که نشستم باتوی الاغ گاو میچرونم!!!
و بعدهم رفت سر اجاق گازش!!
خندیدم و آهنگ وقطع کردم!انگار فعلا ناهار حاضر نبود!از آشپزخونه اومدم بیرون که گوشیم زنگ‌خورد!شهرام بود!
وصلش کردم وگفتم:-دادو هوارت تموم شد؟!
خندیدوگفت:-بده برات آواز میخوندم؟!(بعد از مکثی)فقط این آخرشو با لگدی که این نره غول(رفیقش)زد خراب شد!
خندیدم..خندیدوگفت:-راستی شیدا مشتلق بده!
نشستم روی کاناپه و گفتم:-واسه چی؟!
گفت:-هفته ی بعد میام!
با ذوق پریدم و بالا همونجور مثل شتر میدویدم طرف آشپزخونه داد زدم:-ماااامااان شهی این هفته میااد!!
مامان ام مثل من با ذوق گفت:-اون بی صاحابتو بده ببینم..دلم برای بچم یه ذره شده!!
خندیدم و گوشی رو دادم بهش!!
گذاشت دم گوشش!منم چسبیدم به گوشی و هر طرف مامان میرفت منم میرفتم!
با ذوق گفت:-مامان فدات شه پسر گلم..کی میای مامان جان!!
صدای شهرام و باصدای ضعیفی شنیدم که میگفت:-فداتشم شنبه میام!!
پوکر روبه مامان گفتم:-یه ذره ام با ما لاو بترکونی بد نیستا ننه!!
کوبید از سرم و همونطور که قربون صدقه ی پسرش میرفت دور شد ازم!!
پریدم روی اپن و عربده کشیدم:-تووو عشقیی خودخود عشقیییی!
روی کاناپه نشسته بود!بهم نگاه کردو با عربده ی متقابل گفت:-کمم عر بزن ذلیل مردههه!!
از فرصت استفاده کردم و رفتم بالا سر قابلمه های روی اجاق گاز!!
قرمه گذاشته بود!با قاشق کمی خورشت برداشتم و ریختم روی برنج!خواستم بذارم دهنم که دستی از پس کلم کوبید و بعدم صدای مامان اومد که گفت:-کم مثل خر ناخونک بزن!بذار شیوا ام بیاد میلنبونی!!
قورتش دادم و گفتم:-بالاخره شهرام کی میاد؟!
گفت:-بچم شنبه میاد..بعد از مکثی گفت:-اتاقتم جمع کن زقنبوت گرفته شب میخوام دایی اینات و شام دعوت کنم!!
قری دادم وگفتم:-جوووون زنداداشم میخواد بیاد!!
با لحنی که خنده توش شنا میکرد گفت:-تو آدم نمیشی!!
تند تند پلک زدم وگفتم:-فرشته ها که آدم نمیشن!!
گفت:-مثل خودم دیگه! و باهم زدیم زیر خنده!مسخره ام عمتونه!
درهمین موقع در باز شدو شیوا پرید خونه! خلاصه ناهارمونو وخوردیم!!
توی اتاقم نشسته بودم که گوشیم زنگ خورد!
ترانه بود..وصلش کردم وگفتم:-ژاانم!!
گفت:-زهرمااااار!شنیدم عشق جانم شب خونه شماس!!
(یاشارو میگه!یاشار که میشه پسرداییم و برادر یلدا دوس پسره تران بانوعه)!
گفتم:-اووق نکشی مارو با این عشق جانت!!
جدی گفت:-اذیتش نکنیاا!!همین خواستم ببینم راس میگه یا نه..خدافظ!
بعدم قطع کرد!آخه خدایا من چه غلطی کردم باچند تا موجی انداختیم یه جا!!لامصبا یکی از یکی دیوونه تر!
روی تختم دراز کشیدم وکم کم خوابم برد…
روی کاناپه نشسته بودم و تا کمر توی گوشی بودم!کم کم دایی اینا سرو کله اشون پیدا میشد!درهمین موقع اف اف و زدن!شیوا بدو بدو رفت تا بازش کنه!ازجام بلند شدم و پیرهنم و صاف کردم و به طرف در رفتم!
اول زندایی اومد و بعد از اینکه با همه سلام علیک کرد رفت خونه..بعدش دایی اومد و بعد از اینکه مامان و چلوند رفت داخل!ولی خودمونیما مامانم مثل دختر بچه ها خودش و برای داییم لوس میکنه!بعدش یلدا اومد!تا دیدمش معلوم شد که چقدر دلم براش تنگ شده بود!جیغ خفیفی کشیدم وبغلش کردم!
زیرگوشم گفت:-میدونستم انقد برام دلتنگی زودتر میومدم!!
از خودم جداش کردم وگفتم:-کم زر بزن!!
مثلا پیش مامانم میخواست خانومانه رفتار کنه واسه همین لبخند کوچیکی زدو زیرلب گفت:-حساب من و تو بمونه برای بعد!
ایندفعه با مامان مراسم ماچ وبغل گذاشتن حالا مکالمه اشون!!!!!!
مامان گفت:-قربونت برم من عروس گلم چقدر با شال سفید ناز شدی!
یلدا گفت:-خدانکنه عمه جون..لطف داری!!
مامان گفت:-فداتشم من!برو خونه عزیزدلم بیام برات اسپند دود کنم عروس گلم و چشم نزنن!
یلدا ام خجول چشمی گفت و گمشد خونه!!
پوکر زل زده بودم بهشون!
مامان با قیافه ی میرغضبی گفت:-چته ذلیل مرده !یه چشم نداری محبت عروسم و ببینی؟!
چیزی نگفتم!
ایندفعه گفت:-درم ببند خبر مرگت!وبا چشم غره ای ازم دورشد!
شونه ای بالا انداختم و خواستم درو ببندم که صدای آخ یه نفر اومد!
درو باز کردم و با قیافه ی یاشار روبه رو شدم!
همونطورکه دستش روی دماغش بود گفت:-یعنی تو نگاه نمیکنی ببینی من میام یانه؟!
بی تفاوت گفتم:-مهم نیستی!!
چپ چپ نگاهم کردو با لحن بامزه ای گفت:-اگه به تران نگفتم جونتو بگیره!!
بیا!اینم به وحشی بودنِ ترانه پی برده!!
دستم و سمتش دراز کردم وگفتم:-چطوری!؟
دستم وفشردوگفت:-مثل چیتوز موتوری!!
گفتم:-هَــه هَـه هَـه چقدر تو نمکی آخه!!
با خودشیفتگیه ذاتیش گفت:-علاوه بر نمک قندو عسلم هستم!!
خونسردگفتم:-نکشیمون عسلل!!
خندید که صدای بابا اومد که تازه داشت از شرکتش میومد!
گفت:-دخترم چرا پسرداییتو اینجا نگه داشتی…بریم تو!
گفتم:-پسرداییم کیه!!
بابا باتعجب گفت:-یاشار دیگه!!
با قیافه ی عاقل اندر نجیبی گفتم:-آها عسل و میگی؟!
بابا با ابروهای بالا رفته همونجور که وسط من و یاشار میگذشت زیر لب گفت:-خدا شفاتون بده!! بعدم رفت!
ما ام رفتیم!من پیش زندایی نشستم!مامان هی با ابروهاش اشاره میکرد که برو آشپزخونه..منم خودم و میزدم به کوچه ی علی چپ!
آخرش با حرس صدام زد!
-شیدا؟!
با نیش باز برگشتم طرفش وگفتم:-ژووونم!!
چشم غره ای بهم رفت وگفت:-برو آشپزخونه..کمک یلدا!
برگشتم طرف زندایی وگفتم:-فردا پس فردا عروسمون شد باید کار بلد باشه یا نه!!
پشت بندشم خندیدم و به زندایی گفتم:-مگه نه زندایی جووون!
گره ی روسریش رو محکم تر کردو چشم غره رفت بهم!!
کلا با اخلاقش حال نمیکنم!! خوبه یلدا و یاشار به ماها کشیدن!!این چشم غره اش یعنی گوه نخور برو کمک بچم تا صندلی رو نکردم توی حلقومت!باهمون نیش بازم بلند شدم و روبه زندایی گفتم:-برم به یلدا کمک کنم!یه عروس بیشتر نداریم که! بعدم شالم و مرتب کردم!
دوباره چشم غره رفت و نگاهشو ازم گرفت!
یلدا داشت چای میریخت!
اروم رفتم پشتش و یهو!
پخخخخخخخ!!
استکان توی دستش افتاد زمینو شکست!!
برگشت و باچشمای به خون نشسته زل زد بهم!!
صدای مامان اومد که طبق معمول با دادو فریاد بود!!
می گفت:-شیدااااااا ذلیل شی ایشاللههه!! باز چی رو انداختیی!
با لبخند دندون نمایی اول به یلدا زل زدم!!
یهو با عربده گفتم:-من ننداختم یلدا انداخت!
صدای اروم مامان به گوشم رسید که گفت:-خب فدای سرش!!
به قیافه ی یلدا نگاه کردم!قرمز قرمز شده بود!
توی یه حرکت ناگهانی یه دستش و گذاشت جلوی دهنم و با اون یکی شروع کرد به بیشکون گرفتن از بازوم!
با دستام صورتش و پس میزدم ولی فایده نداشت!
فقط یه راه مونده بود!
دهنم و باز کردم و کف دستش و به دندون گرفتم!
صورتش جمع شدو دستشو کشید و کوبید از سرم!
صدای اومد که گفت:-هیچی نشده دعواشون شروع شده!بعدشم خندید!
با یلدا به طور همزمان برگشتیم طرفش و همزمان گفتیم:-زر نزن!
دوباره خندیدو گفت:-ولی خدایی خیلی بهم میاین!
یلدا گارد گرفت و گفت:-میری یا بیام توی صورتت!
یاشار ام گفت:-عمه خوشحاله که عروس گرفته..اونم چه عروسی!
خندیدم!
یلدا چپ چپ نگاهم کرد که جمعش کردم!!
یاشار گفت:-خوش باشین!بعدم رفت!!
یلدا همونطور میرغضب بهم زل زده بود!
گفتم:-چایی رو ببر دیر شدا!
نگاهشو ازم گرفت وگفت:-خیلی پرویی!
نگاهم به روی اپن افتاد که گوشی یاشار روش چشمک میزد!جلدی پریدم طرفش و برداشتمش!روشن بود و روی صفحه چت ترانه!با نیش باز شروع کردم به خوندن!چیا که ننوشته بود!به تران خله ی ما میگه زندگیم اووق!چقدرر زن زلیله این بشر همه چیو حتی رنگ لباس مامانمم برای تران توضیح داده بود!
یه پی ام اومد با این مضمون:یاشارم کجا رفتی پس!!
ابروهام از تعجب پرید بالا..یعنی این همون ترانه وحشی است که نمیشه باهاش حرف زد؟!
شیطنم گل که چه عرض کنم درخت کرد!!
نوشتم:ترانه!
نوشت:جانم!
نوشتم:یه چیزو میخوام بگم بهت..سعی کن باهاش منطقی باشی..خیلی وقتع میخواستم بگم ولی خب شرایطش پیش نمیومد!
نوشت:جانم بگو!
نوشتم:اون همه عشق و علاقه به تو همه اش کشک بود!!
توقع داشتم بنویسه به چپم ولی با چیزی که داد تعجبم بیشتر شد!!
-چی میگی یاشار شوخیت گرفته؟!
نوشتم:نه ترانه تموم شد..دیگه به من زنگ نزن..من و فراموش کن!
صدای یلدا اومد که گفت:-چیه باز شکلت و مثل سوسک کردی..خم شد طرف گو شی که کشیدمش سمت خودم!
بهم نگاه کردو گفت:-باز داری کدوم خریو اسکل میکنی!!
ابروهام و بالا انداختم و با شیطنت گفتم:-خصوصیه!
چپ چپ نگاهم کردو رفت سمت پذیرایی!چون گوشیه من و یاشار تقریبا یه رنگه باید خیلی دقت کنی تا بدونی ماله کیه!
یاشار داشت میومد اینطرف!فوری گوشی روانداختم توی کشو!
رسیدو همونطور که با حالت کاوشگرانه ای به روی اپن نگاه میکرد گفت:-شیدا گوشیه من و ندیدی؟!
گفتم:-چرا باید گوشی تورو ببینم عسل؟!
دستش رو روی اپن کشید وگفت:-مطمئنم همینجا گذاشتمش!!
خونسرد بهش زل زدم وگفتم:-اشتباه مطمئنی!!
برو بابایی گفت و ازم دور شد!!
خبیثانه خندیدم و گوشی رو برداشتم..رفتم اتاق خودم و گذاشتمش روی تختم و اومدم بیرون..
شام و خوردیم نشسته بودیم توی پذیرایی و هرکی یه زری میزد!!!
یاشارو زیر نظر داشتم..خیلی کلافه بود!اینو از اینکه مدام دستش رو توی موهاش میکشیدو با پاهاش ضرب میگرفت فهمیدم!!
گوشی بابا زنگ خورد!
برداشت وشروع کرد به حرف زدن!
-سلااام آقای راد!
ابروهام پرید بالا!راد که همون پسر اونشبیه بود!
ادامه داد:-بله بله معلومه….درما همیشه به روی شما بازع جناب…بله تشریف بیارید..نه بردار خانوممه…پس منتظریم…خدانگهدار!!
بعد از اینکه قطع کرد فوری گفتم:-کی بود!
مامام بهم چشم غره رفت!
بابا رو به مامان کردو گفت:-آقای راد بود..گفت برای یه سری کار لازمه بیان خونمون!
مامان سری تکون دادو چیزی نگفت!
تازه یادم اومد راد کیه!!
همونی اومده بودن خونمون کوله رو زدم از صورتش..همونی که اسم دخترش مهرسا بود!
چشمام دیگه بازتر از این نمیشد!!یعنی من به همون پسره که اونشب دیدم گفتم زن آیندت؟!
(وجی-چرا شرو ور میبافی برای خودت..دنیا پراز راده..از کجا معلومه که این راد همون راد باشه؟!)
بد ام نمیگه ها حالا منتظر میمونیم!
بلند شدم و رفتم اتاقم!جلوی آینه شالم و مرتب میکردم که چشمم به تخت افتاد!گوشیش داشت زنگ میخورد!پریدم روی تخت و برداشتمش!
ترانه بود..وصلش کردم !
صدای گرفته اش پیچید توی گوشم:-الو..یاشار!
دلم گرفت..از طرفی ام خوشحال شدم برای این عشق پاکشون!وقتی ترانه صداش اینجور میگیره یعنی گریه کرده!!
بدم اومد از خودم که ترانه ی مغرور وغدو که تابه حال پیش من گریه نکرده و به گریه انداختم..روی لبم لبخندی نشست از این عشق قشنگشون که همون ترانه ی غد بخاطر یاشار گریه کرده!!
دوباره صداش اومد!!
گرفته ترو پر بغض تر گفت:-یاشار..جوابمو نمیدی که عذابم بد؟! م…
پریدم وسط حرفش و گفتم:-اسکلت کردممممم!!
چند ثانیه صدایی نیومد و فقط صدای نفسای بلندش بود!
یهو با فریاد گفت:-تو چیکار کردی هااااا من فقط تورو ببینم…شیدا دعا کن گیرت نیارم..میکشمتتت عوضی…خیلی کثافطی!!
چیزی نگفتم!
صدای خنده اش اومد وبعد هم گفت:-من با تو بعدا خیلی کار دارم..گوشی رو ببر بده به عشقم!!
منم خندیدم وگفتم:-ولی خدایی لیلی و مجنون و گذاشتین پشت دستتون گفتین ایشه!!
گفت:-زرنزن..من تورو بیچاره ات میکنم..نف…
وسط حرفش قطع کردم و رفتم بیرون!
گوشی رو دادم به یاشارو گفتم:-تو اتاقه من مونده بود!
مشکوک گفت:-مطمئنی؟!
گفتم:-از تران بپرس!
بعدشم نشستم پیش یلدا منتظر مهمونای جدید!!
یاشار با چشم های قرزمش هرچنددقیقه یکبار بهم زل میزدو بعد بایه چشم غره نگاهشو ازم میگرف!
منم با نیش باز ابروهام و براش بالا مینداختم!
یلدا زیر گوشم گفت:-باز چه غلطی کردی یاشار اونجوری نگاهت میکنه!
نگاهم و از یاشار گرفتم و به یلدا زل زدم! باهمون نیش بازم گفتم:-هیچی!
سلقمه ای بهم زدوگفت:-اره اون قیافته ام میگه!
زنگ و زدن!یه لحظه استرس گرفتم ولی زود تموم شد!!
بابا و مامان رفتن سمت در و بازش کردن!
همه بلند شدیم از جامون!نگاهم به دربودو کنجکاوانه نگاه میکردم!
اول همون زنه اومد که اسمش آسا بود..بعدش باباهه اومد..بعدش همون دختره که هنوزم ادبش توی حلقم گیر کرده و نمیره پایین وارد شد..پشت بندشون همون پسره..همون پسر اونشبیه اومد!
بی اختیار ذوق کردم!لبخندی گوشه لبم نشست!راه افتادم طرف در!
پسره سر به زیرو به طور متشخص داشت با بابا احوال پرسی میکرد!!
یه لحظه نگاهش به من افتاد ولی فوری نگاهشو گرفت! دوباره سرش و چرخوند طرفم و با چشمای درشت و ابروهای بالا رفته نگاهم کرد!!
مثل همیشه پرو و بیخیال..با لبخندی که تا مغزم کش اومده بود بهش زل زدم!
با صدای همون دختره مهرسا نگاهم و ازش گرفتم!
با ذوق گفت:-واای چطوری توو!
و بغلم کرد!
گیج و منگ از این همه صمیمیتش به روبه روم زل زده بودم!
اینکه اوندفعه اونجوری بود که!!
همونجور که دستاش دور کمرم حلقه بود کوبید از پشتم!
ازش جدا شدم و گفتم:-خوبم تو چطوری!!
و به حالت شوخی با پام کوبیدم از پاش که اون باشه اونجوری از پای شیدا بانو نزنه!
(وجی-بعد به اون ترانه ی مظلوم میگه وحشی)
ارره اون خیلی مظلومه!!
خم و شدو همونجور که پاش رو میمالید گفت:-خوب بودم چلاغم کردی!!
پوکر بهش زل زدم!سرش و بالا آورد!خندیدوگفت:-میدونم حقم بود!خندیدم!
مهرسام اومد طرفم!
گفت:-خوبین شیدا خانوم!
زل زده بودم به اجزای صورتش!خدایا این چرا اینجوری نازه آخه! دختر بود حتما برای شهرام میگرفتمش!!
همونجورکه زل زل نگاهش میکردم گفتم:-مرسی شما خوبی!
گفت:-خیلی ممنون..واقعا تعجب کردم..فکر نمیکردم شما این صالحی باشین!
خندید..خندیدم وگفتم:-منم فکر نمیکردم این راد باشین!
مامان بهش اشاره کردو گفت:-بیا پسرم..بیا برو بشین!
مهرسامم مودبانه سری تکون دادو راه افتاد طرف مبل!!
بعد از رفتنش بلافاصله یلدا و مامان ریختن سرم!
مامان خم شد توی صورتم و گفت:-از کجا میشناستت؟!
یلدا ام همونطور مثل مامان گفت:-از کجا میشناسیش!
خندیدم!
مامان گفت:-درد حلاحل!
یلدا بیشگون گرفت وگفت:-بنال دیگه!
پیش مامان ادب مدب و بوسیده گذاشته کناراا!
بین خنده هام بخاطر بیشگون یلدا آخی گفتم و با همون خنده ادامه دادم:-یعنی بخدا راسته دختر به عمه اش میره!
مامان از سرم و گفت:-بگوووو!
خنده ام و قطع کردم وگفتم:-باشه..مامان یادته اونروز گفتم بنزین ماشینم تموم شده بود؟!
مامان چشماش و تو کاسه چرخوندو یهو کوبید از سرم و‌گفت:-توی ذلیل شده که همیشه اون بی صاحابت بنزینش تموم شده اس! کدوم روز!
یلدا خندید!
بهش چشم غره رفتم و روبه مامان گفتم:-بابا همون روز که از خونه عمه اینا میومدیم!
رفت تو فکر!
صدای بابا اومد!
-سمیه خانوم دخترارو کجا بردی..مهمون داریما!
مامان رو بهم کردو تند گفت:-تورش میکنیااااااا…خیلی پسر گلیه!..داماد گلمه دیگه!
و بعدهم رفت!!
با یلدا پوکر به مسیر رفتنش نگاه میکردیم!
یلدا آروم زد از پشتم و زیرلب گفت:-اینم از عمه ما..نه از عمه شانس آوردیم نه از مادر شوهر!
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:-شنیدما!
بیشگون گرفت و گفت:-گفتم که بشنوی نفله!!
بعدشم رفت!!
باز تو از یکیش شانس نیاوردی!
منه بدبخت نه از مامان..نن زنداداش..نه اون شهرامه مشنگ!هیچکدوم شانس نیاوردم!
ریدم تو این زندگی!
اصلا بی حسی مطلق به جهنمی به نام زندگی!!
(وجی-گیر کرد..از کجا کپی کردی)
قشنگ بووود؟!
(وجی-بدنبود)
تو تل بود..لینکشو میفرستم!!
به خودم اومدم!یکی زدم از سرم و با حرس بلند شدم…
به خودم اومدم!یکی زدم از سرم و با حرس بلند شدم! چقدر مشنگ شدم من..واقعا لینک تلگرام و میخوام بفرستم به وجدانم؟؟
کنار یلدا نشستم..مهرسا ام اومدو نشست کنار من و شروع کردیم به زر زدن!!
خلاصه که بعد از یک ساعت خانواده ی راد گم..رفتن!
بماند که همه اش زل زل به مهرسام نگاه میکردم و وقتی اون نگاهش به من می افتاد فوری نگاهمو میدزدیدم!!
از حرف زدناشون با بابا فهمیدم که یه شرکت وارداتی اجزای دوربین داره!!
بعد از رفتنشون دایی اینام رفتن و منم به سمت اتاقم رفتم!شالم و از سرم کشیدم وخودم و انداختم روی تخت!گوشیم و برداشتم و بعد از یکم نت گردی بالاخره خوابم برد..
*ترانه*
با اعصاب بسیار شخمی از اتفاقای دیشب یکی از صندلی های دور میز رو عقب کشیدم و خودم و انداختم روش!کوله ام و انداختم و کنارم و شروع کردم لقمه های بزرگ گرفتن و پشت هم چپوندن دهنم!!
سرم و بالا آوردم! احسان روی صندلی روبه روم نشسته بود و با چشمای گشاد بهم نگاه میکرد!
با دهن پر گفتم:-هاا هیه اودل نلیلی(چیه خوشگل ندیدی!!!!)
لقمه اش رو قورت دادو گفت:-خواهر من یواش..هنوز یه ربع وقت داری!!
لقمه هارو توی دهنم قورت دادم و همونطور که به ساعتم نگاه میکردم گفتم:-زر نزن..به تو ربطی نداره!!
بلند شدم وکوله ام و برداشتم و به طور وحشیانه ای انداختم روی دوشم که قبا از اومدن روی دوشم مستقیم خورد به صورت احسان!
دستشو گذاشت روی صورتش وگفت:-آاخ..وحشی!
بدون حرفی از آشپزخونه اومدم بیرون!
مامان و ترمه داشتن از اتاق بیرون میومدن!
مامان همونطور که کیف ترمه رو روی دوشش مرتب میکرد رو بهم گفت:-ترانه مامان جان سر راه ترمه رم میرسونی؟!
بدون هیچ حسی برگشتم طرف آینه و گفتم:-کفشاتو بپوش اومدم!!
مغنعه ام و یکم مرتب کردم..چند تار از موهام و انداختم توی صورتم و فقط یه خط چشم و رژ قهوه ای خیلی کم رنگ زده بودم!
صدای مامان اومد که گفت:-دخترم چیزی شده!؟..چرا انقدر اعصابت خورده!!
چرخیدم طرفش و با یه لبخند که بیشتر به نیشخند میخورد گفتم:-چیزی نیس والا..کوله ام و مرتب کردم و ادامه دادم:-یکم بی اعصابم!
خندیدوگفت:-من آرزو به دل موندم تو یه روز با اعصاب باشی.
موهام و کرد توی مغنعه ام وگفت:-کم اعصاب خودتو خورد کن دختر قشنگم!!
لبخند زدم!ایندفعه واقعی! تنها کسی که میتونه من و توی اوج عصبانیت آروم کنه مامانه!!
باصدای ترمه هردو به طرف در برگشتیم!!
توی‌چهارچوب دروایساده بود!
باصدای بلند گفت:-ترانهههه بیا دیررشد!
پوکر به سمت مامان چرخیدم و گفتم:-مامان این تو شکمت بود چی خوردی اینقد مشنگ شده!
مامان خندید!
به طرف در رفتم و همونطور که کتونیم و پام میکردم زدم از پس کله اش و گفتم:-بار آخرت باشه به من ترانه میگیاا!!
از شیدا پرو تر شونه بالا انداخت و گفت:-خب اسمته دیگه! بعدشم از در خونه رفت بیرون!!
روبه مامان کردم و گفتم:-هی بگو عصبی نشوو!!
خندیدو گفت:-مامان جان برو دیرش شد بچه ام..خودت ام دیرت میشه دورت بگردم!
سری تکون دادم و بعد از خداحافظی از مامان رفتم حیاط!حیاطمون نسبتا بزرگ بود و ماشینا خوب توی حیاط جا میشدن!
ترمه کنار ماشین وایساده بود! ماشین و باز کردم و بعد از نشستنم ترمه ام نشست!!
بهش نیم نگاهی انداختم و گفتم:-اول کمربندتو ببند..بعدم ضبط و بزن!!
باشه ای گفت و بعد از کاری که گفتم ضبط و زد!!
آهنگ«یه نفر-سینا درخشنده»پخش شدو راه افتادم!!
بعد از رسوندن ترمه خودمم رسیدم به دانشگاه! خیالم راحت بود که کلاس اول و نداریم!! به ساعتم نگاه کردم و وارد محوطه دانشگاه شدم!!
با اینکه شاخه های رشته امون با نگار متفاوت بود و اون پرستاری میخونه و من داندان پزشکی با این توی یه دانشگاهیم!
انگار هنوز کلاسش تموم نشده بود!!
روی نیمکت نشستم!گوشیم و درآوردم و رفتم تلگرام!هیچ دوست صمیمی بجز نگار توی دانشگاه ندارم!گوشیم زنگ خورد! شیدا بود! هنوزم از دستش عصبانی بودم!پوف صدا داری کشیدم و ریجکت کردم!دوباره زنگ زد! باز قطعش کردم!
توی تلگرام پیام داد(هنوز ناراحتی؟!) چند تا ام استیکر گریه گذاشته بود!!
جوابش رو ندادم تا یکم ادب بشه!یاد بگیره کرماش و برای کسای خلی مثل خودش بریزه!!
ازدستش ناراحت نبودم ولی به شدت عصبانی بودم! جوری که مطمئنم اگه الان بیاد جلوم احتمال خفه کردنش صد درصده!!
یاشار بهم صبح بخیر گفته بود جوابش و دادم و گوشیم و قفل کردم و گذاشتم توی کوله ام!
با یاشار ام هم رشته ای هستیم!ولی خب اون الان دوساله که مدرکش رو گرفته و یه مطب دندون پزشکی زده و توی کارش موفقه!!
با احساس اینکه کسی نشست کنارم سرم و بلند کردم! باز این دختره ی ایکبیری بود!!متنفر بودم ازش!!فقط برای جلب نظر پسرا میومد دانشگاه و من از این بیزار بودم!!صورتم و ازش گرفتم!!
با اخم از گوشه ی چشمم براندازش کردم!! یه مانتوی فوق العاده کوتاه صورتی با شلوار تنگ سفیدو کتونی و مغنعه ی مشکی پوشیده بود! یه گوشش ام بیرون بود و لاک صورتی روی دستای سفیدش برق میزد!
شاید به نظرتون دیوونه باشم ولی من از صورتی متنفرررم!!جوری که انگار سادیسم دارم بهش!!
کم مونده بود بلند بشم و خفه اش کنم!! اصلا چرا حراست به این گیر نمیده؟!
با یادآوری اینکه رییس دانشگاه عموی ایشون تشریف دارن پوف کلافه ای کشیدم..خواستم بلند بشم که از مچ دستم گرفت!!
چرخیدم طرفش و چشم تو چشم شدیم!!
دستم و ول کردو گفت:-نازنینم!!
خودم و عقب کشیدم.. صاف وایسادم..یه تای ابروم و دادم بالا و گفتم:-خب که چی؟!
بلند شدو روبه روم وایساد!!
گفت:-خیلی مغرور و خشکی!
دستشو سمتم دراز کردو گفت:-دوستی نداری..خب منم تنهام..میتونیم دوستای خوبی برای همدیگه باشیم!!
دستش و پس زدم! دختره ی ایکبیری انگار من از کثافط بازی هاش بیخبرم!!
پوزخند زدم و گفتم:-ظاهرا که اینطور نیست!!
به سرتا پاش نگاه کردم وگفتم:-این تیپ..اون همه پسر..اووف که تو چقدرر تنهایی!!
بی توجه به کنایه هام با ذوق گفت:-ولی من خیلی ازت خوشم اومده!!
جدی گفتم:-بیخود!!
صورتش و نزدیک‌آوردو گفت:-ببین چی میگم..من اگه اراده کنم سه سوته اخراجی..پس به تفعته که باهم یه دوستی خوب و شروع کنیم!
جلو تر اومدوآروم تر ادامه داد:-امم فک نکن که همچین مالی هستی..برادر من بدجور دلباخته ات شده!!
و صورتش و چرخوندو به جایی نگاه کرد! مسیر نگاهشو دنبال کردم و با یه پسر که با فاصله ازمون وایساده بود رسیدم!!اونم داشت نگاهمون میکرد!!
کم مونده بود همونجا عوق بزنم!!یه تیشرت سفید با شلوار مشکی پوشیده بود!! هیکل داغونی داشت و خالکوبی روی بازوش خودنمایی میکرد!!
با برخورد دستی به خودم اومدم!!
ایکبیری(دختره!!) بود!دستش و به صورتم کشیدو گفت:-صورت سفیدت..لبات..چشماات!!
با چشمای گشاد بهش نگاه میکردم!اینکه از هیز بودنش دست هرچی پسرو از پشت بسته!! این اینجوریه برادرش که دیگه….!
به خودم اومدم و با صدای بلند و جدی گفتم:-برادرت خیلی گوه خورده با توعه پلنگ صورتی!!
بدون توجه خواست انگشتش و بزنه به گونه ام!!
حتما الان شیدا اینجا بود یه قضیه ی تجاوزی چیزی درست میکرد!! نکنه این دختره دو جنسه است اینجوری میکنه!!!
دوباره خواست انگشتش و جلو بیاره که به خودم اومدم!!
همنشینی با شیدا بدجور توی من اثر کرده ها! چرا دارم شرو ور میبافم آخه!!
عصبانی شدم و یه مشت کوبیدم از صورتش!!
با تعجب بهم نگاه میکرد!!
ابروهاش و بالا انداخت و گفت:-پس که اینطوری!!
با صدای بلند گفت:-برو بچ!!
و بلافاصله دوتا پسرو ویه دختر سوسول تر از خودش ظاهر شدن!
ابروهام بالا پرید!!
یعنی میخوان بیان بزنن مثلا؟
من کاراته کارم اسکلا!!
کوله ام وپرت کردم روی نیمکت و رفتم جلو!!
خلاصه انقدر بزن بزن کردیم که آخر نگار و چند تا از بچه ها اومدن و جدامون کردن!!
بعدشم مستقیم حراست!!
یکیش با مشت زده بود از گونه ام بدجور میسوخت!! کنار لبمم یکم زخم شده بود!!
دستمال گذاشتم روش و به نصیحت های استادا گوش دادم!!
بعد از پنح دقیقه سخنرانی بالاخره اجازه خارج شدن دادن!!
به طرف ماشین میرفتیم!!
نگار خندیدو همونجورکه کوله ام و به طرفم دراز کرده بود گفت:-چرا اینجوری شدی تران..بدبختارو لت و پار کردی که!!
تف توی دهنم و تف کردم..کوله رو ازش گرفتم و گفتم:-حقشونه!!
دوباره خندیدو سرش و تکون داد!!
بیا! بخاطر چند تا میمون از کلاس امروز کلا عقب موندم!!
با این مانتوی پاره پوره و این صورت نمیشه که برم کلاس!!
همین موقع گوشیم زنگ‌خورد!!شیدا بود!! قطعش کردم!!
نگار با تعجب گفت:-واا..چرا جواب ندادی!!
راه افتادم طرف ماشین و گفتم:-یکم ادب بشه..سوار شو میگم!!
راه افتادم و بین راه همه ی دیشب و تعریف کردم!!
نگار گفت:-خب کار اشتباهی کرده! ولی شوخی بودع دیگه!! اینقدر بی جنبه نباش!!
چیزی نگفتم و فقط سر تکون دادم!!
بعد از خوردن ناهار اومدم اتاقم و روی تخت نشستم!! از صبح چند بار به ترانه زنگ زدم و‌جواب نداده!! دیگه بیخیالش شدم!!
حوصله ام خیلی سر رفته بود!!
گوشیم و برداشتم و یکم باهاش ور رفتم ولی چیزی پیدا نکردم!!
خیلی وقت بود نگارو ندیده بودم!!
تصمیم گرفتم زنگ بزنم بیان خونمون!!هر سه تاشون!!
شماره ی نگارو گرفتم!!بعد از چند تا بوق جواب داد!
-الو..جونم!!
گفتم:-اومم..نگار میتونی بیای خونه ی ما؟!
متعجب گفت:-چرا..واسه چی؟
همونطور که موهام و دور انگشتام میپیچیدم گفتم:-حوصلم سر رفته!!
گفت:-باشه عزیزم..ترانه ام میاد؟!
وخندید!!
گفتم:-بیارش دیگه..یه جور راضیش کن!!
با همون خنده گفت:-از دست شماها..ببینم چی میشه..فعلا!
گفتم:-فعلا!
به گندم ام اس دادم و آهنگ«هرکی یه جور داستانش-شایع» رو پلی کردم!!
نگاهی به کف اتاق انداختم!پوست شکلاتایی که یواشکی خورده بودم کف اتاق پخش بود! شال بنفشم روی زمین ولو بود! کفش پاشنه دارم هر لنگه اش یه طرف افتاده بود!وسائل آرایشیا جلوی آینه پخش و پلا بود!! خیلی شلخته بود اتاق! با این حال مهمون ام دعوت میکنم!!
بلند شدم!موهام و محکم بستم!شروع کردم به جمع کردن آشغالا..بعد از اون لباسام و چپوندم توی کمد..وسائل آرایشی هارو مرتب کردم! یه دستمال برداشتم و روی چند تا عکس قاب شده ام رو دستمال کشیدم..روی میزو لپ تاب رو هم دستمال کشیدم!!
جاروبرقی ام کشیدم!!
یکی خاموشش کرد!! بسم الله گویان برگشتم و با مامان روبه رو شدم! پوکر بهش نگاه کردم و گفتم:-چرا خاموش کردی!!
با چشمای ریز شده گفت:- خودتی یا همزادی..جنی..روحی..چیزی هستی!!
خندیدم و گفتم:-خودممم!!
با همون حالتش گفت:-فکر کنم شفا پیدا کردی!!تو که دستت اومده تو کار اون جعبه ی دوربیناتم مرتب کن یکم!!
گفتم:- به من چه!!
گفت:-خب پس..آدم که نشدی خبر مرگت..ببینم! مهمون دعوت کردی؟!
بشکن زدم و گفتم:-یــــَس!
دستاش و همزمان به نشونه ی خاک تو سرت پرت توی صورتم و گفت:-آه..میگم تو آدم نمیشی…حالا مهمونات کیان همون سه تا میمون؟!
همونجور زل زدم بهش!!
مثل مشنگا خندیدو گفت:-کیف کردی چجور تشبیه کردم..همون میمون بیشتر میاد به سه تاشون..من ترشی نمیخوردم معلم ادبیات شدنم حتمی بود!!
زیر لب گفتم:-نمودی مارا!
با دستش زد از سرم و گفت:-چیه عین مگس زل زدی به من..خوشگل ندیدی؟!..کارتو بکن دیگه ذلیل و علیل بشی!!!
با لبخند دندون نمایی گفتم:-مامان!
گفت:-بناال!!
با همون حالتم گفتم:-اگه فهمیدی مگسا به چی زل میزنن!!
اول با بیخیالی گفت:-گوه دیگه!!
یهو چپ چپ نگاهم کرد! دسته ی جاروبرقی رو گرفت!!
همونطور که میزد میگفت:-گوه اون عمه ی لوسته..خبرم مردمم بچه بزرگ میکنن دکتر مهندس میدن جامعه..منه بدبخت یه اسکلِ بی تربیت تحویل دادم!!
چند جور فحش ام دادو رفت بیرون! بعد از تموم شدن کارم تاب و شلوار سفیدم و پوشیدم و موهام و محکم تر بستم!!
صدای اف اف بلند شد!از اتاق بیرون اومدم توی چهارچوپ در وایسادم!
هر سه شون وارد شدن..با مامان به طور مودبانه احوال پرسی کردن و اومدن بالا!!
از جلوی در کنار رفتم! اول نگار..بعد گندم و آخرش ترانه وارد شد!!
با چشمای به خون نشسته اش چپ چپ بهم نگاه کرد!!
یکم ترسیدم ولی رفتم تو جلو پروم! با نیش باز زل زدم بهش!!
بیشگونی ازم گرفت که دادم رفت هوا!!
مطمئنم کبود میشه!!
ایندفعه اون با نیش باز نگاهم کردو رفت و خودش و انداخت روی تخت و دراز کشید!!!
گندم ام طبق معمول اسپیکرم و برداشت و شروع کرد ور رفتنِ باهاش!!
نگار ام نشست روی زمین!
ترانه دستاش و گذاشت زیر سرش و رو بهم گفت:-خب..چرا گفتی بیایم اینجا!
گفتم:-حوصله ام سر رفته بود!
بالش و چنگ زد و انداخت طرفم!
جای خالی دادم و گفتم:-وحشیی!!
چپ چپ نگاهم کردو گفت:-شانس آوردی نگار گفت کارت نداشته باشم..وگرنه بیچارت میکردم!!
زبونم و براش درآوردم!
زبونم و براش درآوردم! همین موقع گندم یه آهنگ شاد پلی کرد!! رفتم کنارش و شروع کردیم قر دادن و مسخره بازی!!
نگار و ترانه میخندیدن و ترانه هرچند لحظه یه بار میگفت:-بسهه..ریدین!!
رفتم جلوی ترانه و از دستش کشیدم و گفتم:- بیا..بیا تو ام برقصییم!!
دستم و پرت کردو گفت:-گمشو کن زر بزن!!
به پشت سرم نگاه کرد که گندم داشت همچنان مسخره بازی در می آورد!!
با عربده گفت:-یابووو..تو ام بیا بتمرگ ..خونه خودتونم میشد این گوهارو بخوری!!
گندم اسپیکرو خاموش کرد! اومد طرف ترانه و با دستش هلش داد کنار که ترانه شاتارااق پهن زمین شد!!
بالافاصله بلند شدو متقابلا گندم و پرت کرد روی زمین!!
گندم ام بیخیال شدو دراز کشید و سرش و گذاشت روی پای نگار!!
چرا وجود نگار اصلا حس نمیشه پس!! بچه ام یکم آرومه!!!
گندم همونطور که کش موش رو باز میکرد رو بهم گفت:- گمشو برو یه شربتی..آبی..چایی..کوفتی..زهرماری..چیزی بیار!! هلاک شدیم!!
بلند شدم و گفتم:-والا مهمون سزاوار اینایی که گفتیه! نه شماهایی که همیشه اینجا چترین!!
ترانه ساعدشو گذاشته بود روی پیشونیش!!
برداشت و گفت:-گم شووو بیار که بیچاره ات میکنم..ناکس خودش گفته بیاین خودشم میگه چترین!خندیدم و از اتاق زدم بیرون!!
همونطور که از پله ها پایین میومدم با صدای بلند گفتم:-مااااا مااااااان!!
صداش از نمای نزدیکی اومد که گفت:-زهرماااار..چته!!
از نرده ی سمت چپ ام آویزون شدم و گفتم:-چهار تا شربت درست کن بده شیوا بیاره!!
داشت ناخون هاش و سوهان میکشید!!
فوت کردو سرش و بلند کردو گفت:-خبر مرگت خودت چلاقی؟! نوکر باباتم اون عمه ی سیاه سوختته!! بچه ام شیوا رفته کتابخونه!!
پوفی کشیدم و آروم گفتم:-نخواستیم!!
راه افتادم سمت آشپزخونه…
بعد از درست کردن شربتا رفتم اتاق!!
دروبازش کردم و جلوی هر چهار تاشون گذاشتم!!
نگار بیشتر اوقات آرومه ولی الان..!!
زل زده بود به یه جای نامعلوم و عجیب توی فکر بود!!
به ترانه نگاه کردم و سرم و به معنی چشه تکون دادم!!
شونه اش و بالا انداخت!!
نگار کردو گفت:-میگم نگار..
نگار اصلا عکس العملی نشون نداد!!
دوباره گفت:-نگااار!!
با گیجی برگشت طرف تران و گفت:-ب..بله!!
ترانه با چشم های ریزشده اش گفت:-چیزی شده؟!
گفت:-نه بابا..و لبخندی زد!!
گندم گفت:-چرا نگار..یه چیزیت هست..از وقتی اومدی تو لاکی!
پشت بندش منم گفتم:-نگاریی بگو دیگه!!
لبخندشو تجدید کردو گفت:-چیزی نیست مشکلات خانوادگی!!
بعدم جرعه ای از شربتش و خورد!!
گندم گفت:-باز مادرت؟!
ترانه نیم خیز شدو گفت:-نکنه باز اون رضوانه اذیتت کرده!
به سه تامون نگاه کرد!
بعد از مکثی گفت:-امروز با نفس رفتیم خونه اشون!!
آهی کشیدو گفت:-اصلا محلمون نداد میفهمین؟!..انگار نه انگار بچه هاشیم!!
اشک روی گونه اش و پاک کردو گفت:-تازه اون پسر ناتنیشم بهمون خیلی بی احترامی کرد..ولی بدون توجه به ما ازش طرفداری کرد!
گندم بهش تکیه دادو گفت:-درک میکنم!!
به صورت گندم زل زدو گفت:-نه گندم..درک نمیکنی..خیلی سخته..هرچی باشه مادرمونه..دوستش داریم!! نفس رشته ی تجربی قبول شده!! توی مدرسه اشون شده نفر اول!!نمیدونی با چه ذوق و شوقی اومد به بابا گفت! ولی اونم اصلا تحویلش نگرفت!! بعدم که رفتیم پیش مامان..بدجور زد توی پرش..میگه هر خری میتونه قبول شه اینکه خوشحالی نداره.. بعضی وقتا فکر میکنم مادر ما نیست!!
بعدم گندم و بغل کردو توی بغلش گریه کرد!!
دلم گرفت و برای اولین بار بخاطر خونواده ی خوبم از خدا تشکر کردم!!
به ترانه نگاه کردم! اونم ناراحت شده بود و داشت با اخم به گندم و نگار نگاه میکرد!!
رفتم کنار نگارو دستام و دورش حلقه کردم!!
کمی بعد ازمون جدا شد! اشکاش و پاک کردو با لبخند گفت:-ببخشید ناراحتتون کردم..من شماهارو نداشتم چیکار میکردم!!
خندیدم و گفتم:-حالا که داری قدرمون و بدون!!
خلاصه که یکم بهش دلداری دادیم و نصیحتش کردیم و بعد از حدود یک ساعت رفتن!!
مامان و بابای نگار وقتی نگارو خواهرش نفس که 16سالشه خیلی کوچیک بودن از هم جدا شدن!!
مامانش رفته با مرد خیلی پولداری ازدواج کرده که چند تا پسر داره و باباشم یه زن دیگه به اسم رضوان گرفته!! البته که رضوان نفس و نگارو خیلی اذیت میکنه و باهاشون خوب نیست!!
و یه برادر کوچیک ناتنی 6ساله به اسم امیر محمد داره!!
(پنج روز بعد….)
روی کاناپه نشسته بودم!نگاهم به تلوزیون بود و پام رو تکون میدادم! امروز روزی بود که قراره شهرام بیاد!!مدام به ساعت نگاه میکردم..دلم براش خیلی تنگ شده بود! چون تقریبا دوساله که ندیدمش!!
زنگ و زدن! مثل فنر از جام پریدم و دویدم سمت حیاط و درو باز کردم!!
اومدتو و درو بست!!
با اخم گفت:-خجالت نمیکشی؟!..میخواستی تا دم در بیای!!
محکم بغلش کردم که خندیدو روی موهام و ماچ کرد!!
بوی عطرش خیلی قشنگ و تلخ بود!!
زدم از شونه اش و همونطور که از فشار بغلش صدام ضعیف بود گفتم:-عطرتو کهه!!
ازخودش جدام کرد و با خنده و لحن با مزه ای گفت:-من و باش فکر میکردم برای من دلت تنگ شده!!نگو واسه عطرام نقشه چیدی!
خندیدم..محکم تربغلش کردم و دستام و دور کمرش حلقه کردم و گفتم:-نه دلم برات یه ذره شده بود!!
خندیدو گفت:-مشخصه!!
همون موقع مامان اومد توی حیاط!
طبق معمول با عربده و صدای بلند همونطور که می اومد طرفمون گفت:-ور بپری شیداا..چرا نگفتی پسرم اومده!!
اومد جلوترو من و از بغل شهرام پرت کرد کنار!!
بغلش کردو گفت:-مامان فدات بشه گل پسرم..اومدی بالاخره..نمیدونی که چقدر دلم برات تنگ شده بود!!
شهرام ام شروع کرد به جواب دادن و مشغول لاو ترکوندن شدن!!!!
به شهرام زل زدم!! نسبت به آخرین باری که دیدمش خیلی مرد تر شده بود!!
مامان ازش جدا شدو گفت:-دورت بگردم مامان..برم برات اسفند دود کنم!! و رفت!!
شهرام بهم نگاه کردو گفت:-هاا چیه نگاه میکنی…یه ذره ام برای اون یلدا ی فلک زده بزار!!
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:-حالا انگار چه تحفه ایه!!
سرش و تکون داد و خندید!! جلوتر اومدو یه دستشو دور گردنم حلقه کردو همونطور که با خودش به طرف خونه میکشیدم گفت:-تو این سرما تو نمیگی سرما میخوری؟..آخه تو این هوا آدم با تاپ وایمیسته بیرون؟!
خندیدم..نگاهش کردم و گفتم:-شوق دیدن یاار مرا به بیرون کشدو هر…..
پرید وسط حرفم و پوکر گفت:-بسه بسه..کم گوه بخور!!
خندیدم..خندیدو با هم از در وارد خونه شدیم!
(وجی-پ نه از پنجره وارد میشدید!!)
به جون تو راه نداشت وگرنه میرفتیم!!
****************
عربده کشیدم:-بروو کنار تا نفله نشدیی!!
آروم از جلوی نرده ها کنار رفت و من سر خوردم و اومدم پایین!!
سری از روی تاسف برام تکون دادو گفت:-واقعا که…همسن و سالای تو پنج شیش تا بچه ی قدو نیم قد دارن!!
بیشگونی از بازوش گرفتم و گفتم:-کم نخبه بخون برادر!!
سرم و بلند کردم و با صدای بلند گفتم:-شیواااااا بیا دیگههه چه غلطی میخوری آخه!!
شهرام دستشو گذاشت روی دهنم و گفت:-دوسال پیش بهتر بودیا…حداقل عرر نمیزدی!!
برگشتم طرفش و شروع کردم به زدنش!!
بالاخره شیوا اومد و باهم رفتیم بیرون و سوار ماشین شدیم!!
قراره فردا شب بریم خاستگاری یلدا و من و شیوا با شهی جون اومدیم لباس بخریم!!
خم شدم طرف ضبط و ور رفتن باهاش..هرآهنگی می اومد یکم گوش میدادم و میزدم بعدی!!
خلاصه که رسیدیم به مرکز خرید!!
رفتیم توی یه مغازه و دو دست کت و شلوار ناز فیروزه ای و بنفش خریدیم!!
من بنفش برداشتم و شیوا فیروزه ای!
امروز میخوایم بریم خاستگاری یلدا!از صبح داشتم سربه سر شهی میذاشتم و تازه اومدم اتاقم تا فلک زده نفسی تازه کنه!!!
از حموم اومدم بیرون و همونطور که با یک دستم حوله رو روی موهام تکون میدادم شلوار مشکیم رو از کمد برداشتم!!
داشتم میپوشیدمش که در باز شدو شیوا پرید داخل!!
با ابروهای بالا رفته گفتم:-هووش..طویله نیستا همینجور سرتو میندازی پایین میای تو!!
خندیدو گفت:-میدونم!!واین یعنی یه کاری داره و دستش پیش من گیره!!
نگاهی به دستام که روی شلوار بود کردو گفت:-جوون تو فقط جلوی من شلوار عوض کن!!
دستام رو ول کردم که شلوار سر خورد پایین!!کوله ی صورتیم رو از کمد برداشتم وباخنده پرت کردم طرفش!!
جای خالی دادو خندید!!
همونطور که شلوارم رو میکشیدم بالا گفتم:-خیلی منحرفی یعنی…تو همسن من بشی چی میشی!!
زبونش و برام داد بیرون!!!
جلوتر اومدو روبه روی دلاور وایساد!کشو کوچیکه ی بالایی رو باز کرد!!
یه ابروم و دادم بالا و گفتم:-دنبال چی میگردی؟!
با نیش باز برگشت طرفم!دستبند فیروزه ای-سفیدم رو توی دستش تکون داد!!
با همون نیش بازش گفت:-میدی شب بندازم؟!
موهای خیسم رو از جلوی صورتم کنار زدم و همونطور که میرفتم طرفش گفتم بردار به درک!!
بهم نگاه کردو گفت:-ترو خدا انقدر به من محبت نکن..گل میشما!!
بی توجه نگاهی به سرتا پاش کردم و گفتم:-موهاتو میبافی؟!
سری تکون دادو همونجور که دستبند رو مینداخت توی دستش گفت:-آره..برم حاضر بشم میام میبافی!!
باشه ی آرومی زیر لب گفتم!!
سشوار و از کشو درآوردم و روشنش کردم!! توی موهام تکونش دادم! برگشتم طرف شیوا!همونطور داشت به موهام نگاه میکرد!
سشوار و خاموش کردم وسرم و به معنی چیه تکون دادم!!
گفت:-کاش منم موهام صاف بود..فرفری ندوس!!
با نیش باز‌گفتم:-به درک ندوس..موی لخت و صاف نصیب هر اسکلی نمیشه که!!
چپ چپ نگاهم کردو گفت:-خب بابا سقف نریزه..یکی ندونه فکر میکنه چه پخی هستی حالا!!
چپ شدم طرفش و گفتم:-گمشو وگرنه دستبندمو میگیرما!!
زبونش رو درآوردو گفت:-زر نزن!!
بعدشم دوید بیرون!
شونه هام رو بالا انداختم و گفتم:-خدا شفات بده!
موهای شیوا به طرز فجیعی فر هست و همیشه به موهای من حسودی میکنه.
به ساعت نگاه کردم!تقریبا بعد از دوساعت باید میرفتم!
سشوار رو روشن کردم و مشغول خشک کردن موهام شدم!
بعد از اینکه موهام رو خشک کردم از اتاق زدم بیرون…همونطور که از پله ها پایین می اومدم داشتم داخل حال رو آنالیز میکردم!!
شهرام روی مبل تک نفری نشسته بود و تا کمر توی گوشی بود…امروز جمعه بود و بابا ام خونه بود! اونم روی مبل روبه روی شهی نشسته بود!
لبخند خبیثی زدم و سه تا پله ی مونده رو پریدم پایین!
روی پاشنه ی پام بلند شدم و به آشپزخونه نگاهی انداختم.مامان داشت یه چیزی درست میکرد!
از روی پاشنه هام اومدم پایین!!
لبخند دندون نمایی زدم و از پشت به شهرام نزدیک و نزدیک تر شدم.
آروم جوری که نفهمه از روی شونه اش خم شدم ونگاهم رو به گوشیش دوختم.
به بابا نگاه کردم!حواسش اصلا به من نبود.دستم و جلو بردم و گوشی رو از دستش کشیدم و با جیغ دادو شروع کردم به دویدن!
چند ثانیه ای تو شک بود!یهو اونم بلند شدو پشت سرم شروع کرد به دویدن!
پریدم روی مبل و از روی اون خودم و انداختم روی اپن.
گوشیش رو بالا آوردم و شروع کردم با صدای بلند خوندن اس ام اس هایی که با یلدا کرده بودن!
با عربده گفتم:-اوو ببین چی نوشته..نوشته زندگیم اصلا استرس نداشته باش.
شهرام پایین اپن داشت هلاک میشد.اینطرف و اونطرف میپریدو فحشم میداد!
به طرف مخالف شهرام پریدم و با ابروهای بالا رفته گفتم:-اوهووع اینجارو نگاه…گفته توکه الان اینجوری هستی شب عروسیمون چیکار میکنی!
با این حرفم بابا بلند زد زیرخنده.
نگاهی به شهرام انداختم.با چشم و ابروش برام خط و نشون میکشید و زیرلب فقط فحشم میداد!
چند بار ابروهام رو براش بالا و پایین کردم.دوباره گوشی رو جلوی صورتم گرفتم و گفتم:-واای اینوو!
رو به بابا کردم و ادامه دادم:-اینش جالبه بابایی…گفته فکر کن من و تو لبامـ…
با ضربه ی محکمی که از باسنم خورد حرفم نصفه موند.برگشتم و با مامان روبه رو شدم!
با اخم گفت:-لال میشی یا نه ذلیل مرده…یکم حیا ام خوب چیزیه والا…گوشی داداشتو بده بهش ببینم.
همون موقع گوشی از دستم کشیده شد!با دهن باز سرم رو چرخوندم که شهرام رو دیدم.
با اخم نگاهم کردوگفت:-یکی طلبت بمونه!
زبونم رو براش دادم بیرون!!
همونطور که میرفت سمت سرجای اولش می گفت:-چرا این الاغو شوهرش نمیدین یه نفس راحت بکشیم؟!
شونه ای بالا انداخت و همونطور که روی مبل مینشست ادامه داد:-آخه این گاو رو کدوم خری میگیره…مگه مردم مغز خر خوردن اینو ببرن خونشون…دوروزه خونه خرابشون میکنه!
به حرس خوردنش خندیدم و از روی اپن پریدم پایین…
به حرس خوردنش خندیدم و از روی اپن پریدم پایین.
باصدای بلند گفتم:-ماامان ساعت چند میریم؟!
اونم متقابلا با صدای بلند گفت:-یه ساعت دیگه…مثل آدم لباس میپوشیا..همون لباسایی که دیروز خریدین رو بپوش!!
سری تکون دادم وبه سمت اتاقم به راه افتادم.
موهام رو کج بافتم ویه وری هام رو توی صورتم ول کردم! یه کرم و ریمل و رژ پررنگ بنفش زدم! کمد و باز کردم و بعد از جابه جا کردن رگال،همون لباسی رو که دیروز خریده بودیم کشیدمش بیرون.
زیاد ازش خوشم نمیومد!توی نگاه اول خیلی ناز به نظر میرسید ولی هم بهم گشاد بود هم یکم بلند!! تنها قسمت خوبش آستینای سه رب و شلوار تنگش بود.
گذاشتمش سر جاش! با یک لبخند شیطانی گوشه لبم تیشرت سفیدم رو برداشتم و تنم کردم! کت جین لی آبیم رو که تا بالای زانوم بود رو برداشتم و پوشیدمش!شلوار آبی شیش جیب ام رو هم پوشیدم! کتونیای سیاهمم پوشیدم و بعد از انداختن شال سیاه به سرم با رضایت از اتاق اومدم بیرون.
با ناز داشتم از پله ها پایین میرفتم…شهرام داشت می اومد بالا.
با دیدنم سوتی کشیدو گفت:-چه کردی!
با چشم های ریز شده ادامه داد:-ولی مامان عمرا بذاره تو اینجوری بیای!
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:-تو گوه خوری نکنی میزاره!
چند بار نوچ نوچ کردو گفت:-چقدر مودبی تو آخهه..ادبت و از کدوم مغازه خریدی جون من…شیش سال بزرگترم خیر سرم…میگه گوه نخور.
سرش رو به معنی تاسف تکون دادو گفت:-واقعا که!
خندیدم و گفتم:-کم نخبه بخون.
شونه هاش رو بالا انداخت و گفت:-از من گفتن بود! حداقل قلب رفتن به مامان نشون بده،بعدا تیکه پاره ات نکنه!
زیر لب باشه گفتم و از پله ی آخری پریدم پایین و راه افتادم سمت اتاق مامان بابا که طبقه ی پایین قرار داشت.
از چهار چوب در سرم رو بردم داخل!
مامان جلوی آینه وایساده بود وداشت کرم میزد.
کامل رفتم تو وگفتم:-مامان اینجوری بیام خوبه؟!
برگشتنش همانا و جیغ زدنش همانا!
بادادو فریادو صدای بلند گفت:-دردبی درمون بگیری ایشالله بچه…مگه دیروز لباس نخریدی تو…مگه نگفتم مثل آدم لباس بپوش هاا؟…اینجوری میخوای بیای ذلیل شده؟!…برو همون کت وشلوارو بپوش…برو میگمم!!
با داد آخری که زد پریدم بالا و دستپاچه وتند تند گفتم:-باشه باشه..غلط کردم..رفتم.
وتا دیر نشده دویدم توی اتاقم!با حرس لباس هام رو درآوردم و هرکدوم رو پرت کردم یه طرف.آخه من چقدر الاغم!اینهمه تیپ بزن آخرشم اینجوری برینن به هیکلت!
همون کت و شلوار بنفش رو برداشتم و با شلوارش پام کردم!ساعت سفیدم رو انداختم و کفش پنج سانتی سفیدمم پوشیدم!شال سفیدم رو هم انداختم روی سرم!رژ ام و تمدید کردم و بعد از پوشیدن پالتوی سفیدم و برداشتن گوشیم از اتاق زدم بیرون.
نگاهی به اطراف انداختم! خواستم برم اتاق شهرام ولی با یادآوری اینکه ممکنه مشغول لباس عوض کردن باشه و از طرفی قراره موهای شیوا رو ببافم به سمت اتاق شیوا رفتم.
طبق معمول بدون در زدن وارد اتاق شدم!
حاضر شده بود و داشت جلوی آینه عطر میزد!
بهم نگاه کردو گفت:-بعد به من میگه در نمیزنی!
رفتم طرف پنجره ی اتاقش و پرده های طلاییش رو کنار زدم.چرخیدم طرفش و گفتم:-تو این تاریکی خفه نمیشی تو؟؟!
چیزی نگفت و مشغول شونه زدن موهاش شد!
از روی میز لوازم آرایشیش عطرش رو برداشتم!
دست از شونه کشیدن برداشت و گفت:-تموم نکنیا..تازه خریدم بخدا!
همونطور که به مچ دستم میزدم گفتم:-زر نزن بابا!
بعدهم به مچ دستام،پالتوم،شال ام،روسریم،گردنم زدم!!
خونسرد سرم و بلند کردم و قیافه ی درهمش روبه رو شدم!
با نیش باز نشستم روی تخت وگفتم:-بیا بتمرگ موهاتو ببافم.
هوفی کشیدو جلوم نشست وپشتش رو بهم کرد!
بعد از بافتن کش رو بستم به ته موهاش و گفتم :-تموم شد!
بلند شدو شال سفیدش رو انداخت روی سرش! از اول برنامه ریخته بودیم که لباس هامونو ست کنیم.
همین موقع در زده شد و بعدش شهرام وارد شد.
تند تند گفت:-_بدویین بیاین دیگه..دیرشد!مامان الان بگا..میکشتمون!!
با چشمای ریز شده گفتم:-بگامون میده یا میکشه؟!
خندیدو گفت:-بگامون میده!
بلند شدم و با شهرام زودتر از شیوا رفتیم بیرون.
شهرام کوبید از پیشونیش و گفت:-عطر!عطر یادم رفت بزنم!
بعدشم رفت به اتاقش!
معلومه خیلی استرس داره..چون هیچوقت عطر یادش نمیرفت.
داشتم از پله ها میومدم پایین!مامان کفش به دست داشت میرفت بیرون و با صدای بلند میگفت:-سـعـیـد(بابام)بدو دیر شد!
کفشاش رو انداخت روی زمین و همونطور که پاش میکرد دوباره گفت:-ده ساعته میگم حاضر شو چسبیده به اون تلوزیون خراب شده!
رسیدم پایین! نگاهش به من افتاد!
گفت:-توام زود باش اینقدر فیس نیا برا من! ورفت بیرون!
شیوا و شهرام و بابا ام اومدن و رفتیم بیرون.
خلاصه که سوار ماشین شدیم و راه افتادیم…
حوصلم سر رفته بود!گوشیم رو برداشتم وقفلش رو باز کردم…کلافه دوباره بستمش و گذاشتمش کنارم.
بالاخره صدای دایی اومد که رو به یلدا گفت:-دخترم با شهرام برین توی اتاقت حرفاتون و بزنید.
چشمام رو توی کاسه چرخوندم!حاجی حرف چی!کشک چی!! اینا الان سه ساله با همن…یعنی حرفاشون و نزدن؟!
کلافه هوفی کشیدم وبا چشمام تا اتاق دنبالشون کردم.
کرمای بدنم داشتن وول میخوردن!دلم میخواست منم الان میرفتم باهاشون ببینم چیا حرف میزنن!!
به جمع نگاهی کردم!مامان و دایی باهم نشسته بودن و حرف میزدن..بابا و شیوا ام کنار هم نشسته بودن و با گوشی مشغول بودن…واما زندایی! با قیافه ی میرغضب چپ چپ داشت بقیه رو نگاه میکرد!من آخرشم نفهمیدم هدف خدا از خلقتش چی بوده واقعا!!
تا نگاه من و دید گره ی روسریش رو محکم تر کردو با یک چشم غره نگاهش رو ازم گرفت!خدایا این یکی رو دیگه شفا نده گناه داره!!
یاشار ام فکر کنم توی اتاقش بود.
خلاصه این مراسم به هر مراسمی شبیه بود جز مراسم خاستگاری!!!
پام رو روی پای دیگه ام انداختم وشروع به تکون دادن یکی از پاهام کردم.
یاشار اومد و نشست کنارم.لباس بیرون تنش بود.
روبهش گفتم:-جایی میخوای بری؟!
خندیدو گفت:-فضولی؟!
چشم غره رفت و ادامه نداد:-یادم نرفته اونروز چه بلایی سرم آوردی!!
خندید و گفتم:-دو هفته گذشته عوضی!
چیزی نگفت.
دوباره گفتم:-نگفتی کجا میریا!!
چپ چپ بهم نگاه کردو گفت:-آخه تروسننه…دوستم مهرسام میخواد بیاد دنبالم باهم بریم یه جایی..کار مهمی داریم.
باشنیدم اسم مهرسام قلبم شروع کرد تند زدن!
(وجی-هندیش نکن بابا..زرمیزنه!)
واقعا که!! نه جدی جدی فکر کنم تند زد یکم.
(وجی-باشه بابا..بدبخت بی حس!)
حالا جدی تند زد یا نزد؟..نه دیگه یه زره تندو که دیگه زد!!
یاشار مشکوک نگاهم کرد!خندیدوگفت:-حالا توچرا اینجوری شدی..رنگت پرید چرا!
قیافه ی خونسردی به خودم گرفتم وگفتم:-هیچی!یاد یه چیزی افتادم.
سرش رو تکون داد.
همون موقع گوشیم شروع کرد به زنگ زدن.از کنارم برداشتمش..گندم بود!وصلش کردم و از جام بلند شدم تا برم توی اتاق حرف بزنم.مطمئنم الان زندایی فکر میکنه دوست پسرمه!!!
گذاشتم دم گوشم و همونطور که به زندایی نگاه میکردم گفتم:-جانم!
چشم غره ای بهم رفت و روش رو ازم برگردوند.
راه افتادم سمت اتاق یلدا.
گندم گفت:-ووییی..خدایا شکرت..این آدم شد بالاخره..به من گفتی جانم آره؟!..وای کی تورو آدم کرد!
پریدم وسط حرفش و گفتم:-زر نزن بابا..از دهنم پرید!
گفت:-میدونم توی خرو هیچکی نمیتونه آدم کنه…آمازونی یه خبر مبری نگیری ازماا..معلوم نیست سه روزه کدوم گوریه!
همونطور که در اتاق یلدارو باز میکردم گفتم:-خب بابا..کم زر بزن..سر…
با دیدن صحنه ی روبه روم فوری چشمام رو بستم وبا صدای بلند گفتم:-اعوذ وبه الله من اشیطان الرجیم!
صدای گندم اومد که تندتند میگفت:-چیشد..جن دیدی روح دیدی؟!..گرفتنت؟!..بدبخت الان طلسمت میکنن..پاها..پاهاشون و نگاه کن ببین سم دارن یا نه…بدو بدو میگم!!
آروم گوشی رو قطع کردم.همینطور چشم بسته وسط اتاق ایستاده بودم.یلدا و شهرام قشنگ تو حلق همدیگه بودن! لپی..لبی..چیزی داشتن میبوسیدن لابد دیگه!
ضربه ای به پس کلم خورد که دستم و گذاشتم روش و چشمام رو باز کردم.یلدا بود که زده بود!
روبه شهرام که پشتش به ما بود کردو گفت:-این از الان نمیذاره ما راحت باشیم..کثافط الاغ میدونست ما تو اتاقیما..از لج ما خودش و انداخت تو اتاق!
گوشه ی لبم رو گاز گرفتم و بی حرف به شهرام نگاه کردم.پشتش به من بود!
از بالا و پایین شدن شونه هاش فهمیدم که داره میخنده.
همیشه از اینکه شهرام دعوام کنه میترسم!الانم فکر کردم میخواد دعوام کنه ولی با دیدن خنده اش حسابی شیر شدم!
بانیش باز رو به یلدا کردم و گفتم:-خب من چه بدونم شما این بی حیا بازیارو میخواین دربیارین..بعدش…
یلدا پرید وسط حرفم و گفت:-بیخود بیخود..بی حیا خودتی عنترِ پوفیوز..لپ ام و ماچ میکرد!
شونه هام رو بالا انداختم و گفتم:-حالا هرچی..نمیخواستم بیام! گندم زنگ زده بود حواسم نبود اومدم اینجا!
چپ چپ نگاهم کردو گفت:-آره تو راست میگی!
شهرام هنوزم پشتش به من بود!
گفتم:-شهی جوونم توام خجالت نکش..من به کسی نمیگم!
چرخید طرفم و گفت:-اولا آیا من حق ندارم دختر داییمو ماچ کنم؟!
با این حرفش یلدا دست به سینه شدو با نیش باز چند بار ابروهاش رو برام بالا انداخت.
شهرام ادامه داد:-بعدشم شما غلط کنی به کسی بگی!!
آب دهنم رو قورت دادم..عقب گرد کردم و گفتم:-خب نمیگم دیگه!
پام رو گذاشتم از در اتاق بیرون و همونطور که دستگیره ی در رو میکشیدم تا در رو ببندم با خنده گفتم:-خب مزاحم نمیشم..بقیه حرفاتون و بزنید!
شهرام خندیدو گفت:-من تورو میکشمت!
اجازه حرف دیگه رو بهش ندادم و درو بستم!
اجازه ی حرف دیگه رو بهش ندادم و درو بستم!
بعد از اینکه در اتاق رو بستم،راه افتادم طرف حال پیش بقیه.
چند قدم نرفته بودم که صدای اف اف بلند شد!از اونجایی که چند قدم بیشتر از اف اف دور نبودم،راه رفته رو‌برگشتم!دقیقا روبه روی اتاق یلدا قرار داشت.
گوشیش رو برداشتم..گذاشتم دم گوشم وگفتم:-بله!
سرم رو که بلند کردم مات و مبهوت موندم.
مهراسم راد بود.
گفت:-ببخشید خانوم..میشه بگین یاشار بیاد..دیر شده!!
زبونم بند اومده بود!قفل کرده بودم!
به هر زور و زحمتی بود کلمه هارو کنارهم چیدم وگفتم:-ب..باشه..ص..صداش..میکنم!
وگوشی رو گذاشتم‌روی آیفن و نفس عمیقی کشیدم!
همون موقع یاشار همونطور که کتش رو توی تنش مرتب میکرد اومد.
کلید هاش رو از توی جاکلیدی برداشت و برگشت طرفم وگفت:-زنگ زدن؟!..مهرسام بود؟
سری تکون دادم و بعد از قورت دادن آب دهنم گفتم:-آره..میگه زود بیا!
جلوتر اومدو روبه روم وایساد.
چشمکی زدو گفت:-تو گلوت گیر کرده؟!
شونه هاش روبالا انداخت و با خنده ادامه داد:-حق ام داری خب..خیلی پسر جیگر و خوشتپیه!
با مشتم کوبیدم از بازوش وگفتم:-کم بخور..گمشو دیر شد!
خندیدو رفت.
شهرام و یلدا از اتاق اومدن بیرون.
با شیطنت ابروهام رو بالا انداختم وگفتم:-حرفاتون تموم شد؟!
شهی سری تکون دادوگفت:-آره..توچرا اینجا وایسادی؟!
درکمال پرویی با نیش باز گفتم:-دستمال خونی بگیرم!!
یلدا جیغ کشیدو همونطور که پشت سرهم از بازوی شهرام میزدگفت:-نگاه..یه ذره شرم و حیا نداره..این من و بدبخت میکنه شهرام..هیچی نشده شروع کرده..بیچاره ام میکنه!
روبه من ادامه داد:-خجالت بکش بدبخت..اسکل بی شرف..کثافط لندهور..ای خدا یه خری پیدا بشه تورو بگیره..یعنی بیچاره ات میکنم!
وروش رو ازم برگردوند.
نگاهم به شهرام افتاد.بدون حرف و با اخم غلیظی زل زده بود بهم!
قیافه ام رو مظلوم کردم و سرم انداختم پایین!
صداش اومد که گفت:-دیگه‌تکرار نشه این حرفاهاا!
سرم و بلند کردم و گفتم:-چشم!
رو به یلدا کردو گفت:-بریم دیگه..با خنده ادامه داد:-الان فکر میکنن چیکار میکنیم.
با هم راه افتادیم طرف حال پیش بقیه!
اولین نفری که نگاهش افتاد بهمون بابا بود!
رو به یلدا کردو با لبخند گوشه ی لبش گفت:-مبارکه دخترم؟!
حس نمک بودنم فوران کرد!
با لبخند دندون نمایی گفتم:-مبارک بوود! و زدم زیر خنده!!
هیچکی نخندید حداقل دلم خوش بشه..قشنک ریدن به هیکلم!
مامان و زندایی به طور همزمان بهم چشم غره رفتن.
بابا دوباره پرسید:-دهنمون و شیرین کنیم؟!
یلدا مثلا خجالت کشید!سرش و پایین انداخت وگفت:-بله!
و همه با هم گفتیم مبارکه!
با خنده گفتم:-خواهر شوهر شدنم مبارک!
همه بهم خندیدن جز زنداییه خود درگیرم!
مامان بلند شدو اومد طرف یلدا و محکم بغلش کرد.
به زندایی نگاه کردم که ببینم قیافه اش چجوریه!با لبخند داشت به مامان و یلدا نگاه میکرد..چه عجب ما لبخند ایشونم دیدیم!
قرار شد یک هفته ی دیگه عقد کنن! از ته دلم خوشحال بودم که تک برادر اوسکلم زن گرفت بالاخره!
(وجی-حالا اسکل نمیگفتی چی میشد؟؟)
ربطی نداره چس جونم!!
بالاخره بعد از یک ساعت عزم رفتن کردیم!
طبق معمول مثل قبل نشستیم.یعنی بابا و مامان جلو نشستن و من و شیوا و شهرامم عقب!شیوا وسط نشسته بود و من وشهرام اینطرف و اونطرفش.
بابا ضبط رو روشن کرد که آهنگ«سرسری-سینا درخشنده»پخش شد.
شیوا شروع کرد بشکون زدن وخوندن باهاش.
دوباره کرمای بدنم اعلام حضور کردن!!
با صدای بلندی گفتم:-بابایی..میزنی بعدی؟!
سری تکون دادو آهنگ و رد کرد.
آهنگ«یه عصر خوب-ماکان بند»پخش شد!
از اونجایی که عاشق این آهنگم با لبخند گفتم:-بزار بمونه بابا!
بعدم با لبخند دندون نمایی به قیافه ی وا رفته ی شیوا نگاه کردم.
شروع کردم با آهنگ خوندن.به طوری که صدای من بلند تر از ضبط شد!
یکی زد از پس سرم!آخی گفتم و با فکر اینکه حتما شیواست،محکم تر کوبیدم از سرش!
دستش رو گذاشت روی سرش و با قیافه ی جمع شده،بلند گفت:-آییی..مرض داری مگه..بابا نگاه کن میزنه!
یکی دیگه زدم وگفتم:-گوه نخور شترمرغ..خودت اول زدی!
یکی دیگه زدم وگفتم:-گوه نخور شترمرغ..خودت اول زدی!
شهرام باخنده خم شد به طرف زمین و رو بهم گفت:-من بودممم!
اخم کردم و گفتم:-بیخود.
ابروهاش رو بالا انداخت وگفت:-بده میخواستم با اون صدای کلاغیت صدای دوتا خواننده رو زیر سوال ببری!
زبونم رو براش درآوردم و تکیه ام رو دادم به صندلی ماشین.
شیوا با یک لبخند شیطانی بلند شد!نیم خیز شد طرف ضبط وآهنگ و زد بعدی.
«برودارمت-ماکان»پخش شد!
با نیش باز شروع کردم به خوندن که دوباره رد کرد!
ایندفعه«سلبریتی-اپیکور»پخش شد!
زدم از پشتش و گفتم:-مرض گرفتی مگه..بزار بمونه یکیش دیگه!
آخی گفت تند تند دکمه ی ردو چند بار زد!
مامان عصبی زد از روی دست شیوا وگفت:-بترک دیگه بچه..دردبی درمون گرفتی مگه خبر مرگت!
شیوا پوکر فیس نشست سر جاش!
با نیش باز نگاهش کردم که یه اتوار عجیب غریب برام درآورد!
مامان اول از آینه جلو به قیافه های هرسه مون نگاه کرد!
بعد با لحن خبیثی گفت:-الان حالتونو جا میارم!
بعدش فلش رو درآوردو یکی دیگه زد به جاش!بلافاصله صدای هایده توی ماشین پیچید.
قیافه ام دیگه جمع تر از این نمیشد!
با شیوا همزمان به هم نگاه کردیم!
بابا گفت:-مرسی خانوم..به این میگن یه آهنگ خوب!
مامان ام برگشت طرفمون و با دهنی که تا اتوبان همت باز بود چند بار ابروهاش رو بالا و پایین انداخت!
ماسه تا ام با قیافه های پوکر در افق محو گشتیم…!!
بالاخره رسیدیم خونه!رفتم اتاقم و بعد از عوض کردن لباسام با یه تاب و شلوارک خودم و انداختم روی تخت.
گوشیم رو برداشتم و همونطور که روی شکم دراز کشیده بودم روشنش کردم!
آهنگ«مسخره بازی-تتلو»رو پلی کردم و بلند شدم و شروع کردم رقصیدن!
جلوی آینه مسخره بازی درمیاوردم و یه دفعه میزدم زیر خنده!
وسط رقصم درباز شدو شهرام با قیافه ی ژولیده پولیده اومد تو!
سری از روی تاسف تکون دادو با صدای خش داری گفت:-کی توی خر آدم میشی آخه..بذار بگپیم دیگه!!
خندیدم وگفتم:-برو حله!
سری تکون دادو رفت!
آهنگ رو خاموش کردم و با دیدن ساعت دود از کلم بلند شد!ساعت سه شب بود!
لامپ اتاق رو‌خاموش کردم و روی تخت دراز کشیدم.انقدر به همه چی فکر کردم تا بالاخره خوابم برد.
****************
همون تیپی که دیشب مامان نذاشت بزنم و زدم!کت جین آبی و تیشرت سفیدو شلوار شیش جیب لی آبی!
با لبخند رضایت بخشی جلوی آینه شال سیاهم رو هم روی سرم انداختم!
سویچ ماشین و گوشیم رو از روی عسلی چنگ زدم و رفتم بیرون!
از نرده سر خوردم و مستقیم افتادم توی بغل شهی که پایین وایساده بود!
سرم رو بلند کردم وگفتم:-وحشی بیا اینور دیرم شده!
به صورتم زل زدو گفت:-کجا!
گفتم:-خونه گندم!
با زحمت فراوان از بغلش پریدم پایین وگفتم:-خونه عمم..خونه دوست پسرم..خونه شوهر خاله ی کچلم! زبونم رو بهش انداختم و دویدم سمت در!
صداش اومد که گفت:-خب خدا شفات بده!
آروم خندیدم و همونطور که سویچ رو توی دستم تکون میدادم رفتم سمت پارکینگ!
سوار شدم!گوشیم زنگ خورپ گندم بود! وصلش کردم و گفتم:-میام الان.
وقطعش کردم!
از داشبورد یه آدامس برداشتم و چپوندم دهنم!ضبط رو روشن کردم و پام رو روی پدال گذاشتم و با سرعت راه افتادم!
چند دقیقه ی دیگه جلوی در گندم اینا بودم!پیاده شدم و راه افتادم طرف در! زنگ و چند بار زدم که درشون باز شدو رهام اومد بیرون!
ای خدا من چقدر از این بشر بدم میاد!‌
با چشم های تیله ایش بهم نگاه کرد!خدایا عظمتتو شکر ..اخه به کیا چشم به این خوشگلی میدی!
یه پالتوی زیتونی پوشیده بود که چشماش همرنگ پالتوش شده بود!
گفت:-بیاین برین تو گندم منتظره!
و مثل بز سرش و انداخت پایین و رفت!
مرتیکه ی یالغوز عنتر!
وارد حیاط بزرگشون شدم و درو بستم!
نگاهی به دورتا دور حیاطشون انداختم!سگ سفیدشوت با اون چشمای قهوه ایش یه گوشه وایساده بود و با چشمای وحشیش بهم زل زده بود!
آب دهنم و قورت دادم..نفس عمیقی کشیدم و راه افتادم…
آب دهنم رو قورت دادم..نفس عمیقی کشیدم و خیره به سگ به راه افتادم.
همچنان با چشمای وحشیش بهم زل زده بود.
با فکر اینکه حتما بسته است،دستام رو پشت گوشم گذاشتم وزبونم رو تا ته دادم بیرون.
زبون درآوردنم همانا و پارس بلند سگ و دویدن طرفم همانا! جیغ فرابنفشی کشیدم و با شروع کردم دویدن.من جیغ کشان میدویدم و اونم پشت سرم پارس کنان می اومد.صداش درست پشت سرم اومد!سرعتم رو بیشتر کردم و شروع کردم چرت و پرت گفتن.
با صدای بلند گفتم:-نـه من هنوز جوونمم..بخدا من خیلی تلخم..شاید یه ذره نمک باشم ولی تلخم بخدا..زهرمارم اصلا..اون..اون رهامه شیرینه..با اون چشمای تیله ایش حتما شیرینه دیگه..جون ننه ات برو همونو بخوور!!
گندم رو جلوی در خونه دیدم.بالای پله ها سفیدشون وایساده بود.با سرعت دویدم طرفش و از پله ها بالا رفتم و پشت گندم قایم شدم.
گندم خندیدو روبه سگ گفت:-پاکوتاه..برسرجات.
سگه ام بدون صدایی رفت!
آروم‌از پشت گندم اومدم بیرون.رفته بود!
نفس راحتی کشیدم وگفتم:-کدوم الاغی این سگ پاچه گیرتون وباز گذاشته؟!
شونه ای بالا انداخت وگفت:-نمیدونم..لابد رهام یادش رفته ببنده..حالا بیا گمشو بریم خونه!
گفتم:-ادبتوو کهه!
با خنده باهم وارد خونه ی بزرگشون شدیم!البته که بیشتر شبیه‌یه عمارت بودتا خونه!
مامان گندم با دوستاش روی مبلای جلوی تلوزیون نشسته بودن و گرم صحبت بودن!
با گندم به سمت پله ها به راه افتادیم.تاحالا نشده من بیام خونه ی گندم اینا و مامانش با دوستاش نباشه..همیشه یا مامانش خونه ی دوستاشه یا اونا خونه ی گندم اینا!!
در اتاف و باز کردم وبا صدای بلند گفتم:-سلام خرای تو خونه..کسخلای نمونه..بیاین جلو ببینین عشقتون مثل فرشته ها میمونه..شیدا جونتون همیشه جیگرتون میمونه!
ترانه پشت میز کامپیوتر گندم نشسته بود و غرق بود.همونطور که چشماش زوم مانیتور بود آروم گفت:-نمیخواد تو قافیه ببافی..اشتباه اومدی طویله نیست اینجا!
با خنده رفتم طرفش وبا آرنجم هلش دادم کنار تا جا برام باز بشه و کنارش بشینم!
من از اینور صندلی هلش دادم و ترانه از اونطرف پخش زمین شد!
نگار وگندم همزمان بلند زدن زیرخنده.
ترانه با اخم بلند شدو مانتوی مشکیش رو مرتب کرد…باهمون اخم وچشمای وحشیش بهم نگاه کردوگفت:-خداروشکر کن حوصلشو ندارم وکاردارم..وگرنه یه جوری کتکت میزدم نتونی حرف بزنی!!
بعدم با پهلوش هلم داد که ایندفعه من افتادم!
صاف نششستم.پاهام رو جمع کردم توی شکمم و به نگارو گندم نگاه کردم.
نگاهم و ازشون گرفتم و به پارکتای کف اتاق دوختم!
اصلا من چرا اومدم اینجا؟!به چه دلیل؟!
بایادآوری دلیل اومدنم به اینجا مثل فشنگ پریدم هوا!انگشت اشاره ام رو سمت مانیتور گرفتم و روبه ترانه تندتند گفتم:-بزن..بزن ببینم با کدوم خری افتادم!!
ترانه با چشمای خونسرد بهم زل زد!یهو زد از سرم وگفت:-تازه میندوز نداشتت زدبالا؟؟!..مگه نمیبینی نمیاره سایت بی صاحاب شده!
نگار شروع کرد به خندیدن..ضاسع شدم!!
سری تکون دادم و دوباره نشستم روی زمین.
دیروز توی دانشگاه یمی از استادامون گفت که بایدبرای انداختن یه سری عکس از جاهایی که نمای قشنگی دارن بریم وعکسای خوشگل بندازیم و عکسای هرکی بهتر باشه توی نمره ی آخر ترم تاثیر زیادی داره!گفته بود که گروه های سه نفری تشکیل میده و امروز توی سایت اعلام میکنه عضو گروه هارو.الانم اینجا بودیم تا بفهمیم‌با کیا افتادیم!
من نمیدونم‌الان‌این قضیه به من وگندم‌ربط داره این چرا داره برا ما کلوخ‌میکشه!(کلوخ به زبان ترکی یعنی زحمت!)
شونه هام رو بالا انداختم …
خم شدم و کوله ام رو از روی زمین برداشتم.
گندم آب دهنش رو پرصدا قورت دادوگفت:-وایسین میخوام یه چیزی بگم!
هرسه چرخیدیم سمتش و منتظر نگاهش کردیم.
به نگار نگاه کرد و من من کنان گفت:-خب..خب چجوری بگم..بیشتر درمورد نگاره!
ترانه کلافه گفت:-خب؛زرتو بزن..دیر شد!
گندم چپ چپ نگاهش کردوگفت:-باز توخوی وحشی گریت زد بیرون؟!
ترانه با همون حالتش..خمیازه کشیدو گفت:-اه بگو دیگه!از بی خوابی دارم میمیرم!
گندم دوباره آب دهنش رو قورت دادوگفت:-رهام وکه میشناسین؟
من و ترانه ونگار همزمان سرمون رو به نشونه ی آره تکون دادیم.
دوباره گفت:-خب.‌.چجور بگم آخه!
زیرلب آروم گفت:-پسره ی عنتر خودش انگار لاله!!
ایندفعه من گفتم:-ای بابا!بگو دیگه معطلمون کردی.
گندم روبه نگار کردوگفت:-همتون داداش من و میشناسین.
سرش رو پایین انداخت و همونطور که با انگشتاش بازی میکرد ادامه داد:-خیلی وقته به من گیر داده که از نگار خوشش اومده!
سرش رو بالا آوردو هل کرده گفت:-نه فقط خوشا…جدی جدی نگارو خیلی دوست داره…الانم نزدیک سه ماهه گیرداده که من به تو بگم…هدفشم ازدواجه بخدا!خودتون که میدونین اهل دختربازی و اینا نیست!خودش میخواست بهت بگه نگار..ولی میترسید تو جوابت منفی باشه و بد شه براش!
پوفی کشیدو ادامه داد:-مغروره دیگه!
با چشمای گشادو ابروهای بالا رفته گفتم:-چی؟؟!
ترانه باهمون خونسردی زاتیش گفت:-دردو نخود چی!خب خوشش اومده دیگه!کسخل بی شرف چی داره دیگه؟!
کیفش رو بالا آوردو ادامه داد:-بزنم با همین بپاچی؟!
دستام رو بالا آوردم وگفتم:-رد دادیا..آب زرشک میریزه؟!
خندید..با کیف اروم زد از سرم و گفت:-معلوم نیست کثافط؟!
خندیدم وگفتم:-چرا خیلی معلومه..بدتر از همیشه پاچه میگیری!
چپ چپ نگاهم کردو چیزی نگفت!
نگار چرا ساکته حالا؟بهش نگاه کردم!
معلوم بود خیلی هل کرده! رنگش پریده بود..آب دهنش رو قورت دادو نفس عمیقی کشید!
روبه گندم گفت:-من..ح..حالا..فکرامو میکنم..م..میگم!
بعدشم رفت بیرون!
با ابروهای بالا رفته،همزمان با ترانه به همدیگه نگاه کردیم!
بشکن زدم و شروع کردم به رقصیدن.
همزمان ام که میرقصیدم میخوندم:-جیگیلی جیگیل ماشالله..جیگیلی حیگیل ماشالله..نگار خله عروس شد..ماشالله وماشالله..
مثل همیشه ترانه رید به اشعار گران قیمتم!!
با اون دست سنگینش زداز سرم وگفت:-کم چرند پرند بباف خبرت!بریم دیر شده!!
خلاصه بعد ازخداحافظی از گندم رفتیم خونه هامون.
************
وارد کلاس شدم!با چشمام دنبال گندم میگشتم که دیدم روی یه صندلی نشسته وکیان ام کنارش تیکه اش رو داده به دیوارو دارن حرف میزنن.
راه افتادم طرفشون!
کیان با دیدنم روبهم گفت:-به شیدا خانوم…دیگه گندمی من و که نمیکشی ببری! بعدهم خندید!
پوکر فیس گفتم:-زرنزن بابا..بخوام میبرمش.
گندم از پهلوم بشگون نامحسوسی گرفت که پریدم هوا!
با صدای بلند گفتم:-اینم از گندمت..چپ میره راست میاد مثل گربه چنگ میندازه به آدم!
کیان با ابروهای بالا رفته نگاهم میکرد.
گندم بانیش باز روبهش گفت:-عشقم تو برو..الاناست که استاد بیاد!
اونم خداحافظی کردورفت!
خودم رو انداختم روی صندلی کنار گندم وگفتم:-چرا نیومدی دنبالم؟!
چپ چپ نگاهم کردو گفت:-راننده ات صفر علیه!!
زیرلب گفتم:-صحیح! و روم رو ازش گرفتم.
از دور سپهرو دیدم که داشت میومد طرفمون!
هوفی کشیدم وزیرلب گفتم:-همین کلم بروکلی رو کم داشتیم!
گندم تا کمر رفته بود توی کوله اش و انگار دنبال چیزی میگشت.
درهمون حالت خندیدوگفت:-باز واسه کدوم بدبخت بیچاره ای لقب گذاشتی!
با حرس گفتم:-همین پسره سپهر..نیششو نگاه..حتما فهمیده افتادیم تو یه گروه ذوق مرگه دیگه..اه داره میاد طرفمون!!
گندم کتابش رو از توی کیفش درآورد..کوبید روی میزو گفت:-ای خدا..حتما بعد از این تحیقیق توام عروس میشی!
زدم از سرش وگفتم:-گوه نخور بابا..تو فکر عروس شدن خودت باش!
همون موقع سپهر رسید! عینک طبی گردش رو از روی صورتش برداشت وگفت:-سلام شیدا خانوم..دیروز اسممون رو دیدم توی سایت..واقعا خوشحال شدم!
لبخند کجکی زدم وگفتم:-منم!
همون موقع استاد اومد و اجازه وراجی اضافه رو به کلم بروکلی نداد و پسره ی عنتر رفت نشست سرجاش.
قرارشد چهارشنبه تحقیق رو به مدت یک هفته شروع کنیم و توی این یک هفته باید حداقل ده عکس در نماهای زیبا بندازیم!
از هم گروهیام شکایت کردم ولی استاد مزخرف به چپشم نگرفت!!
بعد از خداحافظی از گندم سوار ماشین شدم!آهنگ«دلبریتو کم ترش کن-شهاب مظفری»رو پلی کردم و به سمت خونه به راه افتادم…
درو باز کردم و طبق معمول با عربده گفتم:-گل بریزین زیرپام!عشق زندگیتون اومده!
کوله ام رو پرت کردم روی کاناپه و جلوی آینه وایسادم.
شروع کردم به رقصیدن و خوندن!
-روش پیشونیه فرشته ها نوشته..هرکی شیدا داره دور و برش بهشته..از آسمون میباره مرغ و کلاغ و کباااب..سیب و سیر و سنبل و سمنو..
متفکر زل زدم به خودم تو آینه و زیر لب گفتم:-خب این شد چهار تا سین! آها!
بلند عربده کشیدم:-سرکه و سکه..
صدای مامان اومد که گفت:-آره جون عمت..دور وبرش بهشته..تو میای خونه مثل بلا میفتی به جون من بدبخت..خونه‌رو جهنم میکنی!
اول از آینه نگاهش کردم.چرخیدم سمتش.
کوله ام‌رو از روی کاناپه برداشت وگفت:-خبر مرگت بیاد ایشالله..چند بار گفتم این بی صاحابتو ننداز اینجا هاا؟؟..ذلیل شده برو لباساتو عوض کن بیار بندازم ماشین!
بی حرف زل زدم بهش!
آروم گفت:-لال ام که شدی! بعد هم کوله رو پرت کرد طرفم و راه افتاد سمت آشپزخونه.
کوله رو روی هوا گرفتم و با صدای بلند گفتم:-توو عشقی..خودخود عشقیی!
در قابلمه رو باز کرد! با ملاقه محتویات داخلش رو هم زدوگفت:-نه پس اون عمه ی مشنگت عشقه!
کوله ام رو انداختم روی دوشم وگفتم:-ناهار چیه؟!..کبد مثانه رو خورد!
ملاقه رو پرکردو چشید!
روبهم گفت:-خاک توسر الاغت کنم با اون ضرب المثل گفتنت..مردم بچه میفرستن دانشگاه آدم تحویل میگیرن..ماخر دادیم الاغ گرفتیم!
خندیدم وگفتم:-ناهار چیست!!
در قابلمه رو گذاشت و گفت:-سوپ!
قیافه ام درهم شد.
گفتم:-مااماان..چرا تو درک نمیکنی آخه..سوپ وعده ی غذایی نیست!
گفت:-من که دیگه تو و اون شیوای دربه درو نشناسم که دیگه سمی نیستم..خبرتون سیب زمینی سرخ کردم براتون!
شروع کردم با صدای بلند خوندن و سینه زدن!!
-الحمدالله که نوکرتممم..الحمدالله که مادرمی..الحم…
طبق معمول رید به ادامه ی سینه سراییم!
ملاقه رو پرت کرد طرفم که جاخالی دادم مستقیم خورد به آینه و آینه سوپی شد!!
مامان با عربده گفت:-ذلیل بشی بچه..دربه در شده نوحه ی مردم و مسخره میکنه!
بعدهم دستمال به دست دوید طرف آینه.
منم به سرعت جت از پله ها رفتم بالا!
لباسام رو عوض کردم.گوشیم رو زدم به شارژ.لباسای کثیفم رو گرفتم دستم ورفتم پایین.
همون موقع درباز شدو شیوا پرید تو.
با قیافه ی خسته و آویزون می اومد که بره بالا!
گفت:-ناهار چی داریم؟
با نیش باز گفتم:-سوپ..ولی مامان واسه من و تو سیب زمینی سرخ کرده.
به سرعت برق از کنارم رد شدو رفت بالا تا لباس هاش رو عوض کنه.
رفتم آشپزخونه و بعد از انداختن لباس ها به لباسشویی وچیدن میز نشستم وشروع کردم به لومبوندن!
شیوا ام اومدو نشست.
بین خوردن،مامان قاشقش رو از توی دهنش درآوردو گفت:-شب میخوایم بریم خونه آقای راد!
با نیش حرفش رو قطع کردم و گفتم:-عـه؟!..واسه چی؟!
مامان پوکر گفت:-خاستگاری!
گفتم:-خاستگااریی؟؟..واسه کی..شهرام؟..نکنه اون دختر خوشگله مهرسا رودیدین میخواین بگیرینش واسه شهرام..مامان گناهه بخدا..شهی و یلدا خیلی همدیگه رو دوس دارن!
بلند تر گفتم:-یاااشااار؟؟..مهرسارو بگیرین واسه یاشار؟..نه نگیریناا..ترانه انقده دوسش داره..پیش ما اینقدر وحشیه پیش اون خیلی آروم میشه!
مامان همونجور پوکرفیس داشت نگاهم میکرد!!
با مکث کمی طولانی گفتم:-مامان خجالت نمیکشین؟!..اونا باید بیان خاستگاری من نه ماا..صاحب پسر اونان..حالا اون مهرسامه هرچقدر مهربون و جیگرو خوشتیب و مودب باشه از قدیم رسمه اونا بیان نه ما!
بعد از مکثی ادامه دادم:- حالا هرچی رسمه از قدیم رفته تو کون مردم..عیب نداره اینم بره!! ما بریم مهرسام چایی بیاره! بعدهم خندیدم!
شیوا با چشمای گشاد روبه مامان گفت:-این دیگه رد داده ها!
مامان چپ چپ بهم نگاه کردو گفت:-حالا ما هیچی..دهن خودت نترکید انقد زر زدی؟!
ادامه داد:-راس ساعت شیش میاین پایین..با ماشین تو میریم(به من اشاره کرد)..توام لباس خوب میپوشیا..نبینم باز اجق وجق بپوشی آبرومون بره!
لقمه رو گذاشتم توی دهنم وگفتم:-اوکی!
چپ چپ نگاهم کردو گفت:-درد اوکی!
خندیدم وگفتم:-منم دوستدارم!
دوباره چپ چپ نگاهم کردو گفت:-همه دوستم دارن..تنها تو نیستی!
به دور و اطراف نگاه کردم!
یهو با صدای بلندی گفتم:-شهراام کجاست؟؟..تصادف کرده؟؟..تروخدا بگین من طاغتشو دارم!
مامان با اخم گفت:-لال شی ایشالله بچه..عمل داشت گفت دیر میاد!
سرم رو تکون دادم!
شهرام دکتر مغز اعصابه و بعد از گرفتن دکتراش الان توی یکی از بیمارستان های خوب تهران مشغول کار شده.
بعد از یکم خوردن کشیدم کنار! شیوا مثل قحطی زده ها داشت میلمبوند!
بلند شدم..زدم از پس سرش وگفتم:-کم بخوور..شدی مثل تانکر!
با دهن پر گفت:-ترو سننه!
منم راه افتادم سمت اتاقم.
گوشیم رو برداشتم و آمار چند جای خوشگل برای عکاسی تحقیقی رو از اینترنت پیدا کردم.
بعدم خوابیدم..
از خواب بیدار شدم وروی تخت نشستم.کش و قوسی به بدنم دادم و به ساعت نگاه کردم.تقریبا داشت پنج میشد.
بلند شدم وجلوی آینه مشغول شونه زدن موهام شدم.یه وری هام روفر کردم وریختم جلوی صورتم.حتما الان فکر میکنین با ابزار فر کن فر کردم!! نه جانم با چنگال فریدم(فرکردم!!).گذاشتم روی شوفاژ داغ شد بعد موهام رو پیچیدم دورش فر شد!! به همین سادگی! کیف کنید از خلاقیت شیدا بانو!!
باهزار بدبختی یه خط چشم کج و کوله و نازک به پشت چشمام کشیدم.ریمل وکرم پودر و رژ زرشکی ام زدم.
کمدو باز کردم و مشغول جابه کردن رگال ها شدم!
مانتوی فیروزه ایم رو برداشتم و دوباره گذاشتم سر جاش! تونیک بادمجونی تا بالای زانوم رو برداشتم و پوشیدم با شلوار لی یخی و شال بادمجونی! یکم عطر زدم و ساعت مشکیم رو به دستم بستم.
ساعت پنج و نیم بود!
روی تخت دراز کشیدم وآهنگ«نمیدونی چقد دلم میخواد-شایع»رو پلی کردم.
نمیدونی چقد دلم میخواد..یه روز بدون اینکه به کسی بگم برم..همه بگردن دنبالم دربه در..تا اینکه اگه دیدنم جرم بدن..
همزمان که با آهنگ زیرلب زمزمه میکردم توی اینستا می چرخیدم!
در باز شدو مامان پرید داخل.
انگار آماده ی منفجر شدن بود ولی یه نفس عمیق کشیدو گفت:-فکر میکردم خوابی هنوز..شانس آوردی حاضر شدی..بیا بریم دیر شد!
ورفت!
از روی تخت بلند شدم و راه افتادم…
من پشت فرمون نشستم، و مامان روی صندلی شاگرد و شیوا عقب.
ضبط رو روشن کردم که آهنگ«ایول به وله-تتلو»پخش شد!
مامان چپ چپ نگاهم کردو گفت:-عکاس آینده..بدبخت مافنگی..به این چرت و پرتا میگی آهنگ خبرت؟!..ببند این بی صاحاب شده رو!!
خندیدم و گفتم:-بی صاحاب نه..اسمش تتلوعه!!
گفت:-هر خرو گاوی هست!
چرخید طرفم وادامه داد:-تتلو کیه؟!
شیوا از پشت بین دوتا صندلی آویزون شدو گفت:-مامان همون که اونروز عکسشو نشون دادم…همون که خالکوبی زیاد داره دیگه..وااااای خیلی جیگره!!
پوکر به مسیر نگاه کردم!
مامان ضبط رو خاموش کردو زیر لب گفت:-مردشور خودتون و اون تتلو رو باهم ببرم!!
چشمام رو تو کاسه چرخوندم وگفتم:-تتلو که عشقه..
بلند تر گفتم:-ولی مامااان تو خودت عشقی..خود خود عشقییی!!
چپ‌چپ نگاهم کردو گفت:-معلومه عشقم..هزار بار گفتم!!
گفتم:-شهرام نیومد؟!
نوچی کردو گفت:-نه..زنگ زد گفت قراره با یلدا برن بیرون..بعد ام شام میره خونه ی داییت.
خندیدم وگفتم:-بگو از الان خونشون پلاس نباشه..زندایی میندازتش بیروناا!.
دستش رو جلو آورد.به هوای اینکه میخواد بزنتم سرم رو عقب کشیدم.دستش رو دراز تر کرد..اروم روی سرم کشیدو گفت:-خوشم اومد اون زندایی عفریته تو توی خنگ ام شناختی!
پوکر دنده رو جابه جا کردم…
رسیدیم و پیاده شدیم.دربزرگ و سفیدی داشتن.
سوتی کشیدم وگفتم:-عمارتو کهه!
مامان کوبید از سرم وگفت:-خب حالا..ندید پدید بازی درنیار!
هوفی کشیدم وگفتم:-حواسم هست آقا!..
جلوتر رفتیم.مامان زنگ رو زد‌.
صدای آسا(مامان مهرسام)اومدکه گفت:-سلام سمیه جان خوش اومدین..بفرمایین تو‌.وبعد هم دربا صدای تیکی باز شد.
وارد حیاط بزرگشون شدیم!انتهای حیاط روی پله ها مهرسام ومهرسا وبابا ومامانشون وایساده بودن.
مهرسام تیشرت سفید با شلوار مشکی پوشیده بود.با دیدنش تازه فهمیدم چقدر دلم براش تنگ شده بود!!کم مونده بود از ذوق جیغ بکشم و بپرم بغلش!!
سرم رو پایین انداختم.الان میگن من چقدر هیزم!!
از پله ها بالا رفتم.
مهرسا بغلم کردوبا صدای بلندی گفت:-واای موهاشو فر کرده..خیلی میاد بهت‌..دلم برات یه ذره شده بود.
ازش جدا شدم وبا نیش باز گفتم:-همه چی میاد بهم!!
از پشتم زدو گفت:-پروو!
ایندفعه آسا بغلم کردو گفت:-خوش اومدی دختر قشنگم!
تشکر کردم و بعد از سلام و احوال پرسی با مهرسام وباباش وارد خونه شدم.
بعداز شام همه دورهم نشسته بودیم.همه مشغول حرف زدن بودن.
من و مهرسا روی مبل دونفره نشسته بودیم و توی گوشیش مشغول دیدن عکس بودیم.کنار من یه مبل تک نفری بود که مهرسام روی اون نشسته بود.گردنش رو سمت گوشی خم کرده بود و اونم نگاه میکرد.
صدای بابا اومد که گفت:-دخترم تحقیق چی شد؟!
سرم رو بلند کردم.. گفتم:-هیچی!با دوتا خنگ چلمنگ افتادم..گفت که باید به جاهای قشنگ با نماهای جالب بریم و عکس بندازیم.
بابا سرش رو تکون دادو با آقای راد مشغول حرف زدن شدن.
گوشی مهرسا توی دستم زنگ خورد.دادم بهش و برای جواب دادن به اتاقش رفت.
چند دقیقه ای از رفتن مهرسا نگذشته بود که مهرسام با لبخند جذابی رو بهم گفت:-اگه میخواین من میتونم کمکتون کنما..جاهای خوشگل خیلی میشناسم.
با نیش باز گفتم:-جدی؟!
چشماش رو بازو بسته کردوگفت:-بله!
باهمون نیش بازم گفتم:-پس چهارشنبه شما بیا دنبالم بریم به اولین جای شیک وقشنگ به گفته ی شما!
ابروهاش رو بالا بردوگفت:-خیلی پررویی!
لبخند دندون نمایی زدم وگفتم:-میدونم!
خندید..خندیدم!ترکیب صدای خنده هامون خیلی قشنگ بود!!
(وجی-گیر کرد آقا گییر کرد!!)
به درک که گیر کرد!یعنی هروقت من حس گرفتم حتما باید یاتو یا اون تران روانی یا مامانم برینین بهم؟!
با جدیت روبهم گفت:-پس شیدا خانوم شما شمارتو بده..چهارشنبه هماهنگ میکنیم.
هرکس دیگه ای بود با کله میرفتم تو حلقش!! ولی این جیگر فرق داره!!
نیشم و باز کردم وگفتم:-همکاریم دیگه مهی جوون..شیدا خانوم چه صیغه ایه دیگه!!
با ابروهای بالا رفته وچشم های گشاد نگاهم میکرد!
نیشم وجمع کردم وگفتم:-البته هرجور راحتیا!!
سرش رو خم کرد طرفم! بوی عطرش قشنگ حس میشد!کم مونده بود پس بیفتم!
گفتم:-بکش کنار برادر..فاصله ی اسلامی!!
فاصله گرفت..خندیدوگفت:-شیدا جون خوبه؟؟
منم خندیدم وگفتم:-اره مهی جوون!
بلند تر خندیدو گفت:-تو دیگه کی هستی!
پوکر گفتم:-بسه دیگه..هی هر هر..شمارمو بنویس…
*****************
ترانه دستم رو کشیدوجلوی یه مغازه برد.
به لباس های پشت ویترین اشاره کردوگفت:-از این بی صاحابا یکیش وانتخاب کن دیگه!!
به لباس ها نگاه کردم..روبهش با حرس گفتم:-تو یعنی یه ذره عقل تو اون کلت نیست؟!..روانی من اینجور لباس میخوام؟!
به یکیش اشاره کردم وگفتم:-اون چیه مثلا..اییی رنگش و نگاه..نارنجی آخه؟!…یعنی تو نمیدونی من از این رنگ متنفرم؟!
کوبید از کلم وگفت:-خب ترکیب رنگ داره!
صدای زنگ گوشیم اومد.همونطورکه با هزار زور و زحمت از توی جیب شلوارم درش می‌آوردم گفتم:-نه مدلش خیلی چرته!
هوفی کشید وروش رو ازم برگردوند.
گوشیم رو گرفتم توی دستم..گندم بود.وصلش کردم وگفتم:-ها..چیه؟!
خندیدوگفت:-باز چته مثل سگ شدی..من طبقه پایین همون پاساژی که گفتی‌ام..کجایین پس؟!
گفتم:-بالاییم..بیا بالا.وقطعش کردم.
ترانه گفت:-گندم بود؟!
سرم رو تکون دادم.
فردا مراسم عقد شهرامه والان من وترانه اومدیم لباس بخریم مثلا خیرسرمون ست کنیم.اما سلیقه هامون باهم جور درنمیاد.
گندم از پله ها اومد بالا.باچشماش داشت دنبالمون میگشت.دستم رو براش تکون دادم که اومد طرفمون.
رسیدکنارمون..به دستامون نگاه کردوگفت:-عه..هیچی نخریدین؟!
ترانه پوفی کشیدوگفت:-مگه این شاسکول میزاره اخه..هی میگه ست کنیم ولی چیزی نیست که به هردوتامون بیاد.
رو به گندم گفتم:-تو چرا اومدی؟!
شونه هاش روبالا انداخت وگفت:-چندتا چیز لازم داشتم گفتم بیایم با هم بخریم که گفتی اینجایی.
بانیش باز ادامه داد:-راستی یه خبر!
با نیش باز ادامه داد:-راستی یه خبر!
باترانه به طور همزمان گفتیم:-چی؟!
باهمون حالتش گفت:-نگاربله روداد!
ترانه خونسردگفت:-ازهمون اولشم معلوم بود میده..تو ببند تالاراندیشه رو!
گندم خندیدوچیزی نگفت.
روبهش گفتم:-کی به تو گفت؟!
گندم دوباره نیشش روبازکردوگفت:-رهام!
کمرم رو چرخوندم وهمونطورکه بشکن میزدم خوندم:-بزن و برقص چه..
طبق معمول ترانه با کیفش کوبیداز سرم وگفت:-کم زرت وپرت کن..اون بله روگفته به تو چی میرسه آخه!
خلاصه که هرسه راه افتادیم سمت لباس فروشی ها…
از پشت ویترین چشمم به یه لباس زرشکی خوشگل افتاد.پشتش دنباله داشت وجلوش کوتاه تربود.
با انگشت اشاره ام به لباس اشاره کردم وگفتم:-اون چجوره؟!
گندم سرش رو تکون دادوگفت:-نه خوشم اومد! تو گوه نخوری یه چیزی میشی!!
خندیدم..زدم از سرش و گفتم:-اون ترشیه نه گوه!
شونه هاش رو بالا‌ انداخت‌وگفت:-حالا هرچی!
ترانه جلوتر راه افتادوگفت:-کم بخورین دیگه اه!!
وارد مغازه شدیم.روبه یکی از شاگردا که پشت میز نشسته بود و سرش توی گوشی بودکردم وگفتم:-خانوم اون لباس زرشکی پشت ویترین ومیارین!؟
سرش رو تکون داد..بلندشدو راه افتاد به طرف لباس.
ترانه زیرلب گفت:-اه اه مانتوشو نگاه..بااون هیکلش خجالتم نمیکشه صورتی میپوشه..لنز چشماش چقدر تابلوعه..مثلا که چی من چشام طوسیه؟!..اخه مجبوری دختره ی عنتر؟..شیطونه میگه همچین برم بزنمش جنازه اشم نتونن جمع کننا!
ریزخندیدم وبا صدای آروم گفتم:-تروخدا اینجا دیگه آبرومونو نبر..لباسه قشنگه..بذار بگیریمش!
چپ چپ نگاهم کردو باهمون صدای آروم گفت:-تو یکی دیگه زرنزنا..دوساعته من و علاف کردی..خودم تنهایی میومدم تا الان صدتا لباس خریده بودم.
باصدای دختره هردو به سمتش برگشتیم.
باصدای افتضاحی گفت:-همینو میخواستین دیگه؟!..مدل دیگه اشم داریما!
سرم رو تکون دادم وگفتم:-نه ممنون..همین خوبه.
ترانه با خونسردی روبهش گفت:-خانوم ایکبیری رنگ دیگه اشم دارین؟!
تا چند ثانیه دختره همینجور زل زده بود به تران!!
انگار فهمید چی گفته ولی خندیدوگفت:-اووخ ببخشید!
دختره با عشوه خرکی دستش رو گذاشت زیردماغش وآروم دماغش رو بالا کشیدوگفت:-خواهش میکنم..بله عزیزم رنگای آبی پررنگ..صورتی..طلایی داریم..البته مدلاشون یکمی با این یکی فرق داره!
ترانه سرش رو تکون دادوگفت:-آبی پررنگش رو بیار!!
دختره ام رفت.
گفتم:-مگه به نوکرت میگی؟؟..بیار یعنی چی!
چپ چپ نگاهم کردو گفت:-به تو چه آخه!!
همون موقع گندم با دست پر یه سری لباس رو پرت کرد روی میز!!
باتعجب گفتم:-اینا چی ان؟!
کلافه گفت:-لباسه لباس..میپوشنش!!
گیج سرم روتکون دادم.
ترانه زد از پس کلم وگفت:-اسکل..چند بار گفتم گوه خوریه مردم ونکن!
همون موقع دختره رسید.
لباس توی دستش در نگاه اول مثل ماله من بود ولی یکم فرق داشت.مثلا پایینش تور بود ونگیناش مشکی و رنگشم آبی پررنگ.
دختره لباس رو گرفت طرف ترانه وگفت:-مطمئنم خیلی بهت میاد..اگه لنز چشمات رو عوض کنی و یه نمه پررنگ تر بندازی عالی میشه!!
اوخ اوخ الان ترانه منفجر میشه!! عجیب روی چشماش حساسه.
اول اخم کرد..خم شد طرف دختره وگفت:-خوب با اون لنزات نگاه کن ببین لنزه؟!..چشمای خودمه..خدادایه!
دختره انگارترسید..سرش رو تکون دادوگفت:-قشنگه رنگش!!
ترانه همونجور که سرش رو عقب میکشید گفت:-معلومه!
صاف وایسادوادامه داد:-از این به بعدم تا از چیزی مطمئن نشدی زر اضافی نزن جوجه!!!
خلاصه که من و ترانه راه افتادیم طرف اتاق پرو وگندم موند تا پول لباس‌هایی که خریده بودروحساب کنه.
بعد از پوشیدن ورضایت هردومون پولش روحساب کردیم تا روانی(تران!!)دعوا راه ننداخته از مغازه زدیم بیرون.
گندم کیسه ی پراز لباس رو توی دستش جابه‌جاکردوگفت:-خب دیگه من برم دیرم شده‌‌..لباساتون قشنگه.
اجازه ی حرف دیگه ای روبهمون ندادو بدوبدو ازمون دور شد‌.
هردوخیره به مسیر رفتنش موندیم!
ترانه با دهن باز گفت:-ردداده دیگه!
منم بدتراز اون با تعجب گفتم:-اسکل کرده!!
ترانه هوفی کشید..برگشت سمتم وگفت:-ولش بابا..ساپورت مشکی میپوشیم..داری که؟!
سرم رو تکون دادم وگفتم:-اره..فقط باید کفش بخریم!
شونه هاش روبالاانداخت وگفت:-باشه..بریم!
باهم راه افتادیم سمت کفش فروشی..
ترانه همونطورکه کج وکوله راه میرفت گفت:-شیدا خدا لعنتت کنه..میگم من نمیتونم اینجوری راه برم!
بلند زدم زیرخنده گفتم:-ستش همین خوشگله فقط!
کفشای پاشنه دوازده سانتی رو از پاش درآوردو پرت کرد طرفم!!
جاخالی دادم وگفتم:-بازکه رم کردی تو!!
راه افتادم طرف کفش و برداشتمش.
خلاصه که دوتا کفش همرنگ لباس هامون البته یکم گمرنگ تر خریدیم و راه افتادیم سمت خونه..پیاده!!
ترانه کوبید از سرم و همونطور که خم شده بود توی صورتم گفت:-اه..مثل آدم وایسا بکشم دیگه!چشماتو نلرزون اینقدر!
گفتم:-به من چه خودش میلرزه!
یکی دیگه زدو گفت:-توی دلقک حرف نزنی نمیگن لالی!
چشمام رو باز کردم که خط چشمی که داشت میکشید تا آخر چشمم کج وکوله رفت!
همونطور که از آینه به ترانه زل زده بودم گفتم:-بیا..نگاه چیکار کردی!!
یکی دیگه زدو عصبی گفت:-یه بار دیگه پاک میکنم..ایندفعه خراب کنی ولت میکنم میرم خودم!
سرم رو تکون دادم و چشمام رو بستم..
بالاخره بعد از کشیدن خط چشم حاضر شدیم و لباسایی که خریده بودیم رو پوشیدیم و رفتیم سمت تالاری که عقد شهرام اونجا بود.
مشغول رقصیدن بودیم که خبر دادن عروس و داماد اومدن.
هردو باهم وارد شدن.از اونجایی که قرار بود بعد از جاری شدن خطبه زن ومرد ازهم جدابشن مانتو شال زرشکیم رو روی سرم انداختم!
ترانه ام موهای پسرونه اش رو طلایی کرده بود و ارایش غلیظی کرده بود.کلاه کپ آبیش رو روی سرش گذاشت و‌مانتوی مشکیش رو پوشید!
یلدا خیلی خوشگل شده بود و با شهرام دوتایی مثل الماس بین جمع میدرخشیدن!!
با ترانه خواستم راه بیفتیم سمت ورودی که ترانه قدم از قدم برنداشته پهن زمین شد!!
یاشارکه اون نزدیکیا بود بلند زد زیر خنده!!
ترانه همچین نگاهش کرد که قیافه ی یاشار شبیه از قبر دراومده ها شد!بعد از چشم غره ای که به یاشار رفت راه افتاد طرف کتونیاش که دست زن عمو بود!!
حالا فرض کنید با اون لباسا یه کتونی سفید پوشیده بود!
بعد ازنشستن شهرام ویلدا سرجاشون ترانه ام اومد.
با دیدنش زدم زیر خنده وگفتم:-خاک تو سرت..کتونی سفید با این لباس آخه؟؟
دندون قروچه ای رفت و بعد از یه بیشگون از بازوم گفت:-شیدا زر مفت نزن..بعد از اینکه خطبه رو خوندن گم میشی میری توی اتاق..دوتا پیرهن چهارخونه ی سفید-قهوه ای آوردم با شلوار جین مشکی..جفت این کتونی رم آوردم..میپوشی شافل میریم!
با ذوق دستام رو دور گردنش حلقه کردم وگفتم:-وااااای چقده گلی تو آخه…عاشقتمم!
هلم داد به عقب و گفت:-خب بابا!
عاقد داشت خطبه رو میخوند.من قند میسابیدم وعسل و ترانه اینور و اونور پارچه رو گرفته بودن!!
به ظاهر درحال قند سابیدن بودم ولی با چشمام جمعیت و میپاییدم!
در باز شدو مهرسام ومهرسا اومدن داخل!
با دیدن مهرسام قندا از دستم سرخوردن و مستقیم خوردن به سر یلدا!
یلدا بلند شدو رو بهم گفت:-مرض داری مگه!؟
آروم گفتم:-باشه باشه..اشتباه کردم بشین!
اونم نشست عاقد شروع کردو بالاخره یلدا بله رو گفت وشد زنداداشم!!
با ترانه همون تیپی که گفته بودرو زدیم و مشغول رقص شافل شدیم!
ترانه حرفه ای تر بود ولی با این حال حرکتامون تقریبا شبیه همدیگه بود.صدای دست و سوت میومد و ما میرقصیدیم و عسل لایو میگرفت.
خسته نشستم روی یکی از صندلیا و مشغول شربت خوردن شدم.
بوی یه عطر آشنا اومد.چرخیدم و با مهرسام چشم تو چشم شدم!!
دوباره هل شدم و لیوان توی دستم چپه شدو شربت ریخت روی لباسم!
مهرسام با انگشت زد از پیشونیم وگفت:-حواست کجاست شیدا جون!!
چپ چپ نگاهش کردم وگفتم:-ای مرض!!
خلاصه که کمی باهاش زر زدم و بالاخره جشن تموم شد..

  • اشتراک گذاری
  • 203 روز پيش
  • مهسا قمچقای
  • 6,927 بازدید
  • 3 نظر
https://beautyvolve.ir/?p=11349
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
  • مهسا قمچقای
    جمعه 3 آوریل 2020 | 1:21 ب.ظ

    اگر رمان طنز میخواین حتما حتما نابغه ی خنگ رو بخونین..
    عاالیه

    • z
      شنبه 4 آوریل 2020 | 2:31 ب.ظ

      خب چرا پارت نمی ذارین؟؟

      • admin
        یکشنبه 5 آوریل 2020 | 8:03 ب.ظ

        سلام اینو نویسنده خودش قرار میده بهشون اعلام میکنم که بزارن حتما ببخشید بایت تاخیر

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.