| Saturday 28 November 2020 | 01:33
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان لب های سرخ از مهرداد ( قسمت سوم)

پارت نهم
به طرف پیشخوان مغازه راه افتادم و به شاگرد مغازه سفارش دو عدد بندری را دادم.
محال بود که من و رسول فست و فودی غیر از بندری باهم بخوریم ، البته هرچه تند تر بهتر !
روی صندلی نشستم و پشت میز قرار گرفتم.
رسول رو به رویم نشسته بود و از پشت سرم مدام سرک میکشید که به دختر ها نگاهی بیاندازد.
_این چه کاریه میکنی؟ آبرومون رو بردی.
رسول سرش را به طرفم گرفت و بیخیال شد.
_راستی حال کردی چه آشناهایی داشتم.
نمکدان را در دستم گرفتم و ارام میان انگشت هایم تکانش می دادم.
_چه آشناهایی؟ چهار تا ادم بودن دیگه.
ابرویی از روی تمسخر بالا انداخت و پوزخندی زد.
_اون پیامی که دیدی باباش یکی از خرپولای تهرانه که همچین مغازه ای داره.
لبخند کش داری زدم و با لحن مسخره ای گفتم:
_پس خوش ب حال باباش.
با صدای خنده ی دختر های پشت سرم من و رسول هم زمان نگاهی به پشت انداختیم و دوباره به حالت عادی برگشتیم.
_امنیت نداریم .
رسول نیشخندی زد و سرش را تکان داد.
_خب داشتی میگفتی؟
شاگرد مغازه چندبار پیرمرد را صدا کرد و همزمان چند جعبه ی پیتزا روی میز رو به رویش گذاشت.
_اون دخترا با اون پسره کارشون فقط جور کردن مبارزست ، البته اونام وضعشون اوکیه اوکیه.
_خب؟ برو سر اصل مطلب.
_ما باید بچسبیم به همینا.
و همزمان مشت هایش را بهم کوبید.
_سعی کن بری تو دِرو کنی.
_منم همین امید رو دارم ، پول مسابقه رو چیکار کنم.
پیرمرد بعد از پرداخت پول جعبه ها را برداشت و برگشت تا از مغازه خارج شود.
هنگام عبور از کنار ما اخم ترسناکی به من و رسول کرد که نزدیک بود زهره ترک شویم.
_از اسلام نمیتونی بگیری؟
_چاره دیگه ای که ندارم خودم که لنگم.
رسول خنده ای کرد و یک بیچاره اسلامی گفت.
با حاضر شدن غذا به طرف پیشخوان راه افتادم و با گرفتن غذا سر میز برگشتم.
_آرمان.
کاغذ ساندویج را پایین فرستادم و گاز محکمی از آن زدم.
_هوم.
با ابرو به پشت سرم اشاره کرد.
_فهمیدی کیه؟
ابروهایش را با شیطنت بالا انداخت و سرش را به طرفم خم کرد.
_حاج خانوم طلایی.
با تعجب سرم را بالا آوردم و سعی کردم یواشکی به پشت سرم نگاه کنم اما هر گونه فکر میکردم خیلی تابلو به نظر میرسید.
رمان لب های سرخ
#مهرداد
پارت دهم
_داره با دوستش مارو نگاه میکنه.
گاز پر از لذت دیگری از ساندویچ زدم و بدون توجه به حرفش از مزه ی تند در دهانم لذت میبردم.
_رسول سریع بخور باید بریم ، امشب با اسلام میخوام صحبت کنم.
_چقدر عجول!.
_عجول نیستم ، میخوام برنامه ریزی کنم.
رسول ابرویش را بالا انداخت و لبخند عریضی زد که چال های روی گونه اش نمایان شد.
_بابا مهندس،
به صحبتش توجه نکردم.
با صدای کشیده شدن صندلی ناخودآگاه به پشت برگشتم.
ترانه بود ، لقمه ام را به سختی قورت دادم و با نگاهم او را که به سمت صندوق مغازه حرکت میکرد دنبال کردم.
مانتوی آبی آسمانی اش با شلوار لی و کتانی آبی رنگش تیپش را مناسب چهره ی دخترانه اش کرده بود.
موهای سیاهش که یک ور صورتش ریخته شده بود با هر حرکت سر تکان می خورد و نگاهم را جذب می کرد.
_زشته انقد نگاه نکن.
با صدای رسول به سمتش چرخیدم و بی اهمیت به لبخند شیطنت آمیزش به خوردن بقیه ی ساندویچ ادامه دادم.
***
روی مبل سه نفره ی خانه نشسته بودم و نگاه خیره ام میخکوب تلویزیون بود ، اما تمام حواسم معطوف ساعت دیواری بالای تلویزیون بود که عدد نه را نشان می داد.
مثل اینکه امشب هم اسلام شب کاری ایستاده بود.
شغل او برقکاری بود ، به واسطه ی اراده ی قوی اش خیلی زود در این کار جا افتاد .
با صدای چرخیدن کلید در قفل در به ورودی خیره شدم.
با باز شدن در قامت اسلام پدیدار شد.
خستگی از چهره اش میبارید .
_سلام داداش خوش اومدی.
با شنیدن صدایم سرش را بالا آورد و نگاهش را در خانه چرخ داد.
با دیدن من رو مبل لبخند محوی زد .
_سلام ، چطوری آرمان؟
در را بست و بعد از گذاشتن کفش هایش در جاکفشی به طرفم راه افتاد.
از سر جایم به احترامش بلند شدم و با یکدیگر به گرمی دست دادیم.
با وجود هشت سال اختلاف سنی رابطه ی گرمی داشتیم.
روی مبل دیگر نشست و نگاهی به تلویزیون کرد.
_پزشک خانواده میبینی؟
خنده ای کردم و کانال را تغییر دادم.
_حواسم نبود چی پخش میشه ، چخبر؟
سرش را با درد به پشت تکیه داد ، پلک های بسته اش منقبض میشد گویا که درد می کشید.
او و پدرمان سمبل مردانگی برای من هستند.
_هیچی ، سرم شلوغ شده.
_بسلامتی ، انشالله شلوغ تر هم بشه.
رمان لب های سرخ
پارت یازدهم
اسلام از داخل ظرف روی میز شیرینی نارگیلی برداشت و با لذت شروع به خوردن کرد.
_داداش حوصله داری یکم صحبت کنیم؟
اسلام نگاه پرسشگری بهم انداخت ، سرش تکان داد و چشمکی زد که یعنی درباره ی چه چیزی صحبت کنیم.
_کارت دارم خب.
از روی مبل بلند شد و سرکی به اتاق مامان کشید.
_ مامان خوابه؟
سرم را به معنی آره تکان دادم و من هم از سرجایم بلند شدم.
_بیا بریم تو بالکن صحبت کنیم.
باشه ای گفتم و پشت سرش به طرف اتاقم راه افتادیم.
اسلام یک سال و نیم میشد که سیگار میکشید ، اعصابم خورد میشد بابت این کارش اما او عاقل تر از آن بود که چیزی به او بگویم در ثانی اون اختیار زندگی خود را در دست داشت.
وارد بالکن شدیم و در کنار هم به تاریکی شب که بر روی شهر چیره شده بود خیره شدیم.
ساختمان های مرتفع این منظره تکراری و بدون روح با لجاجت سعی در روشنی آسمان داشتند ولی با یک بطری بنزین دریا به آتش کشیده نمیشد !
سیگار عقابش را روشن کرد و کام عمیقی از آن گرفت.
_چی میخواستی بگی؟
نگاهم را از نیم رخ جدی اش گرفتم و دوباره به پیش رو چشم دوختم.
_یکم پول لازم دارم.
_چقدر؟
_یه تومن ، بهت برمیگردونم تا دوماه دیگه.
کام دیگری از سیگارش گرفت و با لب های خندانی بهم خیره شد.
چشمکی زد و دود را آهسته بیرون داد.
_کی حرف از برگردوندنش زد؟ ، فردا چکش رو برات مینویسم.
_باشه فقط برای ماه دیگه بنویس.
سرش را تکان داد و بدون حرف سیگارش را کشید.
سرمای هوا غیرقابل تحمل بود اما اسلام بدون واکنشی به دوردست خیره شده بود و سیگارش را می کشید.
مطمئن بودم ک حواسش در پی این شهر نیست و در دنیای افکارش دست و پا میزند.
البته به او حق میدادم ، شاگرد اول تجربی درسش را نصفه رها کرد تا برای زندگیشان کار کند.
او در پیش مردان دیگری که میشناختم بیش از حد مردانگی داشت.
اما من هیچگاه همانند او نمیشدم ، خودم میدانستم برعکس گفته هایم چه ادم ضعیفی هستم !.
_برو تو بخواب سردته.
با صدای اسلام از فکر بیرون آمدم و گره ی دستانم را از بازوهایم باز کردم .
رمان لب های سرخ
#مهرداد


لایک یادتون نره❤

  • اشتراک گذاری
https://beautyvolve.ir/?p=11417
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • kimiya : عالیه😍😍...
  • مدیر سایت : چرا عزیز ؟دلیل خاصی داره ؟...
  • ایدا : یعنی از این چرت تر نمیشد...
  • مدیر سایت : سلامک عزیز هفته ای یک پارت قرار میگیره...
  • Aida : سلام خسته نباشید رمان خیلی عالی بود پارت های بعدیش رو میزارید ؟...
  • Samaneh najafi : مرسی مهربونم😍😍😍...
  • elnazz : مرصی ممنون😍🌷...
  • نازنین : رمان خیلی خوبی بود واقعا پر از صحنه های غمگین عاشقانه🥺...
  • مدیر سایت : ممنون عزیز بابت نظر زیباتون...
  • مدیر سایت : سلام عزیز اسم نویسنده ها زیر رمان خورده...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.