| Wednesday 28 October 2020 | 08:49
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان لب های سرخ از مهرداد

رمان لب های سرخ از مهرداد

بسم الله الرحمن الرحیم

نام رمان : لب های سرخ
نویسنده : مهرداد
ژانر : اجتماعی ، هیجانی ، عاشقانه

مقدمه: او همانند تمام خواسته هایم بود، تمام چیز هایی که تا به حال در زندگی کم داشته ام ، حتی خودم هم نمیدانم که چگونه در این منجلاب گیر افتاده ام…تنها چیزی که می دانم این است که مدت زیادیست که مسیر را بی راهه رفته ام….

پارت اول

با صدای زنگ اعصاب خوردکن ساعت چشم هایم را باز کردم ، مدت طولانی ای به سقف سفید بالای سرم چشم دوختم تا بتوانم درکی از اطرافم داشته باشم.
سرم را از روی بالشت برداشتم و با ضربه ی نچندان محکمی روی ساعت رومیزی که روی پاتختی شکلاتی رنگ کنار تخت بود زدم.
نگاهی در آینه به موهای آشفته ام انداختم اما چشمان بی حالم بی حوصلگی را فریاد میزد .
بی توجه به چهره ی درهمم در اتاق را باز کردم و از راهروی رو به رویم به طرف چپ حرکت کردم.
دستم را روی دهانم گذاشتم و خمیازه ی بلند بالایی کشیدم.
با وارد شدنم به هال ، مادرم و اسلام را پشت میز نهارخوری ای که در آشپزخانه بود دیدم.
به طرفشان حرکت کردم و صبح بخیری گفتم.
دستانم را روی سنگ اپن گذاشتم و به سفره رنگین رو به رویم چشم دوختم.
_آدم سفره رو نگاه میکنه اشتهاش برای خوردن بیشتر میشه.
اسلام بدون هیچ عکس العملی چایی اش را سر کشید و خونسرد به صدای گوینده ی رادیو گوش فرا داد که از قیمت اجناس در بازار صحبت می کرد.
_بیا پشت میز پسرم.
با صدای مادرم به طرف صندلی خالی روی میز حرکت کردم.
پشت میز نشستم و لقمه ی بزرگی از مربای هویج روی میز برای خودم درست کردم.
_دیشب دوستت زنگ زده بود به تلفن خونه.
همانطور که مشغول خوردن بودم به اسلام چشم دوختم.
_گفت بهت بگم امروز ساعت چهار میاد دنبالت.
دور دهانم را با دست پاک کردم.
_کدوم دوستم؟
_رسول.
سرم را به معنی فهمیدن تکان دادم و دیگر چیزی نگفتم.
جدیدا اسلام روی دوستانم حساس شده بود ، درکش میکردم بعد از مرگ پدرمان تمام مسئولیت های خانه روی دوش او و مامان افتاد .
هیچوقت شب کاری هایی که اسلام می کرد را از یاد نمیبرم ، تمام آن روز های سختی که ما کشیدیم و تمام روز های سخت تری که او کشید.
با قرار گرفتن لیوان چایی رو به رویم حواسم سر جایش برگشت و دوباره مشغول خوردن شدم.

پارت دو

***

_رسول من خودم تلفن ندارم؟
روی نیمکت آهنی نارنجی رنگ پارک نشست و برگی از شاخه ی درخت کنارم کند .
_جواب ندادی زنگ زدم خونتون ، چه میدونستم داداشت تلفن رو برمیداره.
با دلخوری نگاهم را ازش گرفتم و به میله ی بارفیکسی که کمی دورتر از ما قرار داشت نگاه کردم‌.
_راستی سربازی یا دانشگاه نمیری؟
دوباره نگاهم را به طرف او چرخاندم.
_نه سربازی نه دانشگاه.
کتاب در دستش را جلوی صورتم تکان داد.
_ مثل اینکه یادت رفته داری کجا زندگی میکنی ، یه هدفی برای خودت پیدا کن آرمان.
بی توجه به او به سمت میله ی بارفیکس راه افتادم ، یک هفته ای میشد که هیچ تمرینی نداشتم.
از اول هم تنها علاقه ام ورزش بود ، هیکل درشت و مهارت رزمی بالا ! و البته شرکت در مسابقات .
دستانم را دور میله سفت کردم و با نفس عمیقی شروع به انجام دادن حرکت کردم.
رسول به ستون آهنی رو به رویم تکیه داد و با چهره ی خنثی بهم خیره شد.
_فکر نکن نفهمیدم برای جلب توجه داری این کارارو میکنی.
دستانم را رها کردم و دقیق بهش خیره شدم.
_برای جلب توجه نیست ، باید برگردم باشگاه بسه استراحت.
_من امشب دارم میرم اگه میخوای همراهم بیا.
لبخند طعنه آمیزی زدم و کت چرم مشکی رنگ و رو رفته ام را از روی دسته ی نیمکت برداشتم.
_بدنسازی نمیرم تا یه مدت ، یکم کند شدم.
رسول زیپ سویشرت خاکستری رنگش را بالاتر کشید و با لحن طعنه آمیزی ادامه داد:
_یادم رفته بود بروسلیی.
خنده ی آرامی کردم و مسیرم را به طرف بیرون از پارک در پیش گرفتم.
دیگر زمستان در حال شروع شدن بود ، هوا خیلی سردتر از توقعم بود.
کتم را پوشیدم و به استخر کوچک وسط پارک چشم دوختم که لایه ی نازک یخی روی آن نقش بسته بود.
تکه سنگی را از روی زمین برداشتم و محکم به وسط استخر پرت کردم.
صدای ضعیف شکسته شدن یخ لبخند محوی را روی صورتم پدید آورد.
رسول بعد از دیدن حرکتم ، خم شد و با برداشتن سنگی او هم پرتابی به داخل استخر کرد.
_همیشه از من تقلید کن.
دهانش را کج کرد و به شکل مسخره ای ادای من را در آورد.
آنقدر مسخره که خودم هم خنده ام گرفت.
من و رسول از اول راهنمایی دوست بودیم ، باهم برای تمرین به یک باشگاه میرفتیم و میتوانم بگویم که از چهار یا پنج سال پیش تا الان ما تمام روزهایمان را در کنار هم بودیم.
اما از چندسال پیش که وارد رشته های رزمی شدم تا حدی تمرینمان از هم جدا شد.
استاد مولایی یکی از بهترین استاد های تهران مسئول تمرینم بود البته به گفته ی خودش !
_میای خونمون؟
با دیدن در طلایی رنگ خانه ی رسول به خودم آمدم.
_نه داداش برو خونه بغل بخاری حال کن.
خنده ای کرد و کلید را در قفل انداخت.
_ باشه… راستی اگه به سرت زد برای تمرین بری بگو منم بیام که یکی جنازت رو جمع کنه.
زبونم را برایش در آوردم و با نیشخندی به راهم ادامه دادم.

رمان لب های سرخ

#مهرداد

پارت سوم

***

کلید را درون قفل انداختم و در را باز کردم.
دستانم از شدت سرما گزگز میکرد و شک نداشتم که گونه هایم هم تا الان سرخ شده بودند.
در را آرام بستم و از راه پله ی کنار در شروع به بالارفتن کردم.
خانه ی ما طبقه ی سوم یه آپارتمان چهارطبقه بود که در هر طبقه دو خانه وجود داشت.
رو به رو در خانه ایستادم اما با مکثی چرخیدم و به در رو به رو خیره شدم.
اینجا خانه ی ترانه بود.
تنها دختری که برای دوستی بهش فکر میکردم .
اما هنوز که هنوز است نتوانستم نظرش را جلب کنم.
به خودم نگاهی انداختم ، حتی با داشتن این استایل او هنوز بیشتر از یک همسایه به من نگاه نمیکرد.
کلید را در قفل چرخاندم و با مکثی در را باز کردم.
با باز شدن در ، هجوم موج گرما را به راحتی احساس کردم.
دستان سر شده ام را چندبار مشت کردم و سپس در را بستم.
کفش هایم را درون جا کفشی کنار کفش زنانه چرم قدیمی مادرم گذاشتم.
_مامان خونه ای؟
وارد هال شدم و مادرم را پشت پنجره ، روی صندلی چوبی اش دیدم.
لیوان چای مخصوص خودش را داشت و خدا میدانست که چقدر روی آن لیوان سفید رنگ که لبه ی دسته هاش اندکی زخم شده بود حساسیت به خرج می داد.
_سلام پسرم خوش اومدی.
به طرفش حرکت کردم و روی صندلی دیگری که از پشت میز بیرون کشیدم نشستم.
لبخندی به چهره ی دلنشینش زدم و مهربانی جوابش را دادم:
_سلام مامان ، باز که اومدی اینجا نشستی؟
سرش را به طرف پنجره برگرداند و به بارانی که نم نم شروع به باریدن کرده بود نگریست.
حتی خودم هم دلم میخواست که با دیدن آسمان در حال بارش و قفس کبوتر های هادی پسر همسایه که روی بام خانه ی رو به روییمان بود یک لیوان چایی بخورم.
کبوتر ها درون قفس پرواز می کردند و توجه را به آسانی به خودشان جلب می کردند.
لیوانی از بالای اُپن برداشتم و به طرف سمار راه افتادم.
باید زودتر به باشگاه برگردم وگرنه ممکن بود استاد اخراجم کند.
به چشم دیده بودم که ماهر ترین شاگردش را سر بی انظباطی اخراج کرد.
_به چی فکر میکنی آرمان؟
با صدای مادرم از فکر بیرون آمدم .
_هیچی ، چندروزه فکرم مشغوله.
_انشالله که حل میشه.
لبخندی زدم و از روی صندلی بلند شدم.
_من میرم تو اتاق استراحت کنم.
سرش را آهسته تکان داد و زیر لب چیزی گفت که متوجه اش نشدم.
به طرف اتاق راه افتادم ، خدا میدانست که اندکی خواب چقدر حالم را بهتر می کرد.

رمان لب های سرخ

#مهرداد

پارت چهارم

***

چشمانم را باز کردم ، تاریکی هوا به داخل اتاق هم تجاوز کرده بود.
آباژور کوچکی را که روی پاتختی کنارم بود روشن کردم.
ناخودآگاه چشمانم روی عقربه های ساعت که عدد ۲ را نشان می داد قفل شد.
عالی شد حالا بیخوابی تا خود صبح!
تلفنم را از داخل جیب کتم که روی زمین افتاده بود بیرون کشیدم .
وارد لیست پیامرسان هایم شدم ، شاید اندکی چت وقتم را سپری می کرد.
داخل گروهی که به تازگی بچه های محله ساخته بودند ، چندنفری بیدار بودند.
روی اسم رسول دقت کردم ، پیامی بهش فرستادم.
_رسول بیداری؟
به عقب برگشتم اما ناخودآگاه با دیدن اسم ترانه اندکی مکث کردم.
وارد عکس هایش شدم و منتظر ماندم تا بارگیری شود.
با دیدن چهره اش ، لبخندی زدم و بی تردید پیامی برایش ارسال کردم.
دستی به چشمانم کشیدم و خمیازه ی بلندی سر دادم.
کاش بعداظهری تحمل می کردم تا دیرتر بخوابم ، لااقل دیگر خوابم را از دست نمی دادم.
با لرزیدن گوشی توجه هم دوباره به محیط گفت و گو برگشت.
ترانه جواب داده بود و این به معنی این بود که بیدار است.
مثل تمام مکالمات حالش را پرسیدم.
_ممنونم ، شما؟
اندکی روی پیامش تمرکز کردم ، در این فکر بودم اگر معرفی می کردم میشناخت یا نه؟
_آرمانم.
_ آرمان؟ نشناختم.
پیامش را بی جواب گذاشتم و تلفنم را روی پاتختی انداختم.
زیر لب به جهنمی گفتم و چراغ را خاموش کردم.
گشنه ام شده بود اما حوصله نداشتم که این وقت شب در آشپزخانه بشینم و غذا بخورم.
از روی تخت بلند شدم ، حس میکردم هوای اتاق گرفته است برای همین کلافگی شدیدی بهم دست داده بود.
سویشرت قهوه ای رنگ اسلام را از روی دسته ی صندلی کامپیوتر برداشتم.
در بالکن کوچک اتاقم را باز کردم.
هوای سرد بیرون لرزی بر تنم انداخت.
گلدان های سفالی موجود در بالکن بیشترشان به دلیل سرمای هوا خشک شده بودند اما همچنان نمای زیبایی را شکل می دادند.
کار مادرم بود ، پدرم همیشه عاشق این بود که هنگام خواب بوی گل هایی که در باغچه ی خانه ی قدیمیمان بود استشمام کند ، مخصوصا شب بو هایی که هنگام شب محیط خانه را عطراگین می کردند.
دستم را روی میله های نرده ی طوسی رنگ رو به رویم گذاشتم ، سرمای آهن دستم را قلقلک می داد.
نگاهم بر روی تمام ساختمان های مرتفع رو به رویم چرخ می خورد.
خدا میدانست که چقدر دوست داشتم ماهم چنین خانه هایی داشتیم.
این رویا ها برای من با این وضع زندگی واقعا پوچ بود.
تمام امیدم روی ورزشم است ،UFC تنها رشته ی رزمی ای بود که توجه ام را به خود جلب کرده بود و امید داشتم زودتر وارد مسابقاتش شوم.
نفسم را بیرون فرستادم و به بخار ایجاد شده نگاه کردم.
واقعا به نقطه ای رسیده ام که دیگر نمی دانم چه کاری انجام دهم.
باید زودتر خودم را جمع و جور می کردم.
دستی روی شانه هایم کشیدم ، بهتر بود بخوابم تا اینکه در سرما حسرت بخورم.

رمان لب های سرخ

#مهرداد

پارت پنجم

*

صبح با صدای تلویزیون چشمانم را باز کردم.
ساعت دیجیتال روی پاتختی عدد ۹ را نشان میداد.
_نرخ بیکاری در جامعه شدت یافته و هیچکسی پاسخگو نیست… .
جدا اعصابم خورد شده بود ، دوست داشتم بیشتر بخوابم و حالا دیگر ممکن نبود خوابم ببرد.
با بی حوصلگی از روی تخت بلند شدم و به طرف در راه افتادم.
نمیدانم چه کسی اینوقت صبح با این صدای بلند چنین برنامه های مزخرفی را میدید.
در را باز کردم و با ابروهای درهمی وارد هال شدم.
در کمال تعجب رسول را بروی مبل سه نفره ی شکلاتی رنگی که آنطرف سالن رو به روی ال سی دی بود دیدم.
_اه تو اینجا چیکار میکنی؟
لبخند شیطنت آمیزی زد و صدای تلویزیون را بیشتر کرد.
_مامانت قراره با مامانم آش نذری بدن داداش منم گفتم بیام از خواب بیدارت کنم.
روی مبل تک نفره ای که در فاصله ی کمی از رسول بود نشستم و چشمانم را با درد بستم ، به شدت خوابم می آمد و همچنان صدای بلند تلویزیون عذابم می داد.
_این بی صاحب رو خفه کن.
رسول تلویزیون را خاموش کرد و کنترل را روی میز بینمان گذاشت.
_چرا عصبی میشی؟ ، چته سر صبح حمله میکنی؟
چشمانم را با دست مالیدم و خمیازه ی طولانی ای کشیدم.
_دیشب خوب نخوابیدم هنوز خستم.
_میخوای برو بخواب؟
_نه دیگه حسش نیست پاشو صبحانه رو بزنیم بریم بیرون.
علی از روی مبل بلند شد و به طرف آشپزخانه راه افتاد.
_فکر قشنگی بود ، اتفاقا منم صبحانه نخوردم.
*
_دیشب به این دختره پیام دادم.
رسول روی چمن دراز کشید و دستانش را زیر سرش گذاشت.
_کدوم دختره کلک؟
من هم کنارش دراز کشیدم.
_همین ترانه طلایی.
رسول اندکی فکر کرد و سپس جواب داد:
_ آها اون؟ ، الحق هم چه طلاِ .
چرخیدم و جدی بهش خیره شدم، خنده اش را تا حدی جمع کرد.
_خودشو گرفت میگه آرمان نمیشناسم.
_تو چی گفتی؟
_هیچی ، جوابش رو دیگه ندادم.
رسول از روی زمین بلند شد و با نگاه جدی ای بهم خیره شد.
_فازت چیه؟ میخوای همون اول بگه آرمان جان چطوری؟ ، باید خودت رو معرفی میکردی.
چهره ام را جمع کردم و سری برایش تکان دادم.
_حوصله این کارا رو ندارم.
_تا آخر که نمیشه تنها بمونی…کپک میزنی بدبخت.
جوابش را ندادم و به آسمان خیره شدم.
هوا ابری بود اما به نسبت روز های گذشته گرم تر بود.
دلم بدجور گرفته بود مثل اینکه امروز هم از آن روزاست که باید تا تمام شدنش با خودم کلنجار بروم.

رمان لب های سرخ

#مهرداد

  • اشتراک گذاری
https://beautyvolve.ir/?p=11346
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.