| Monday 19 October 2020 | 21:04
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام

محکمترین بهانه.پارت سوم

محکمترین بهانه.پارت سوم

محکمترین بهانه.پارت سوم

📚#محکمترین-بهانه
♥️#پارت_سوم
📝نویسنده# زفاطمی(تبسم)

وقتی از پویا بخاطر هدیه اش تشکر کردم ,گفت :
– خواهش میکنم ارزش شما بیشتر از این چیزاست واقعا ناقابله ,امیدوارم از مدل و رنگش خوشتون اومده باشه,همش سلیقه پریاست.

-خیلی ازتون ممنونم هم از شما و هم از پریا جان .

– اگه اجازه بدید میخواستم امروز ازتون درخواستی بکنم و امیدوارم قبول کنید

-خواهش میکنم بفرمایید ,اگه در توانم بود قبول میکنم .

ببخشید بی مقدمه میگم واسه تجربه اول کمی گفتنش سخته :

– لطفا راحت باشید

– ثمین خانم با من ازدواج میکنید ؟نمیدونم از کِی ولی اینو خوب میدونم که سخت به شما علاقمند شدم ,چند روزی بود که یک احساس عجیب و غریب به سراغم آمده بود ولی نمیدونستم این احساس به چه معناییه, تا این که امروز با پریا درمیون گذاشتم .اون گفت که من عاشق شما شدم و ازم خواست قبل از اینکه با خانواده ام صحبت کنم نظر شما رو بپرسم ,حالا میشه بگید نظرتون چیه؟

من که از درخواست پویا شوکه شده بودم بدون این که حرفی بزنم لنگان لنگان به داخل اتاقم رفتم
حس عجیبی داشتم .

تا همه اعضای خانواده برگردن در اتاقم ماندم .مدتی نگذشت که همه برگشتند .

وسایلم را جمع کردم و به طبقه پایین رفتم همه خانواده بودند جز پویا .

رو به خاله کردم و گفتم :

– خاله جان بخاطر زحمتی که بهتون دادم منو ببخشید واقعا توی این یکی دو هفته خیلی برام زحمت کشیدید واقعا ممنونم .
شما با من مثل دخترتون رفتار کردید ,حالا با اجازه اتون میخوام برگردم خونمون و دیگه بیشتر از این مزاحمتون نمیشم .

-اما خاله جان تو که هنوز پات خوب نشده کجا میخوای بری ؟ چند روز دیگه پدر و مادرت برمیگردن بمون ,اون موقع برو

– خیلی ازتون ممنونم ولی بیشتر از این مزاحمتون نمیشم ,پریا جان زنگ بزن سرویس بیاد

پریا که از حرف های من متعجب شده بود ,گفت :

– ثمین جان نکنه ما کاری کردیم که ناراحت شدی و میخوای یکدفعه ای بری؟

– نه عزیزم در نبود خانوادم شما مثل یک خانواده مواظبم بودید ,من تا آخر عمر مدیون شما هستم ولی بهتره که برم .

-نکنه از دست داداش ناراحتی ؟

با عجله گفتم :

– نه نه اصلا آقا پویا خیلی در حق من خوبی کردند ,حتی اتاقشون رو هم در اختیار من گذاشتند .از طرف من از ایشون تشکر کنید و هم باهاشون خداحافظی کنید.

عموجان از شماهم خیلی ممنونم اگه مزاحمتون شدم منو ببخشید ,پریا جان واسم سرویس گرفتی؟

عمو احمد گفت :
– ثمین جان حالا که اصرار ما برای موندنت فایده نداره ,من خودم میرسونمت وسایلت بده ببرم .بیرون منتظرتم .

-ممنون عمو احمد وسایل زیادی ندارم خودم میارم . خب دیگه خاله جان ,پریا جان اگه خوبی یا بدی دیدید به بزرگی خودتون ببخشید.
پریا تو مثل خواهر نداشتم می مونی ,هروقت بیکار شدی یک سری هم به من بزن خداحافظ

با خاله و پریا خداحافظی کردم و از خانه خارج شدم و به اطرافم نگاهی کردم و به یاد پویا و حرفهای امروزش افتادم
با غمی که در وجودم سنگینی میکرد از حیاط خارج شدم و در را بستم …..

وقتی میخواستم سوار ماشین بشوم پویا از راه رسید و از ماشینش پیاده شد و به من گفت :

– سلام جایی میرید ؟

-سلام برمیگردم خونمون , ببخشید که توی این چند روز اتاقتون رو تصاحب کرده بودم , خب دیگه آقا پویا من باید برم پدرتون منتظرم هستند . خداحافظ

پویا پیش پدرش رفت و گفت :
– باباجون اگه اجازه بدید من میرسونمتون , شما تازه از بیمارستان اومدید و خسته اید شما برید استراحت کنید من میرسونمشون .

من و پویا سوار ماشین شدیم و به سمت خونه ما به راه افتادیم ,در بین راه پویا ماشین را کناری نگه داشت و به من گفت :
– ثمین خانم چرا یهویی تصمیم به رفتن گرفتید؟ نکنه بخاطر حرفای من ناراحت شدید ؟

– نه ,بخاطر حرفاتون نیست , بخاطر خودتونه که دارم میرم .

بخاطر خودم ؟ منظورتون رو نمیفهمم .

– ببینید من می ترسم شما بخاطر اینکه من همش جلو چشمتون بودم ,احساس کردید که عاشقم هستید و شاید یک هوس زودگذر باشه که خودش به صورت عشق به شما نمایان کرده , شما پسر خوبی هستید و دخترهای زیادی آرزوشونه که با شما ازدواج کنند .

– اما این طور که فکرمیکنید نیست , من واقعا عاشقتون هستم از همون روزی که باهم برخورد کردیم ولی وقتی عاشق شدنم بهم ثابت شد که شما روز اولی که اومدید خونمون ازم ترسیدید .من اون روز خیلی از دست شما عصبانی بودم سوار ماشین شدم تا این چند روز که شما مهمون ما هستید رو برم شمال و وقتی برگردم که شما رفته باشید تا وسط های مسیر هم رفتم ولی دوری شما برام سخت شده بود . نمیخواستم قبول کنم که عاشقتون شدم , پس سعی کردم به خاطر دل خودمم شده گاهگاهی بیام خونه تا شما رو ببینم ولی نگذارم دلم اسیر شما بشه ولی هرچی تلاش کردم نشد دلم اسیر شده بود . همان شب که افتادم توی استخر و شما جیغ زدید از اینکه شما رو نگران خودم میدیدم شادمان بودم ,حرفی که بهم زدید برام مثل ترانه آرامش بخش بود , با خودم گفتم این همون آدمیه که میتونه منو خوشبخت کنه واسه همین جسارت کردم بدون اطلاع خانواده ها از شما خواستگاری کردم .هرجای دنیا که برید تا از دست من فرارکنید حتی اگه برید قله قاف دنبالتون میام پس انقدر از من فرار نکنید راضی نشید منی که بهتون دلبستم سر به کوچه و خیابون بزارم .من نمیتونم دلم رو راضی به رفتنتون کنم ,با دلم کنار میام اگه میخواین برین خونتون حرفی نیست ولی منم جلو در خونتون چادر میزنم تا جوابم رو بدید.اگه بگید تا آخرعمرت باید صبر کنی , صبر میکنم .

با حرف های پویا بغض راه گلویم را بسته بود ,نفس کشیدم برایم سخت شده یود .نمیدانستم که در جواب مردی که عاشقم شده باید چه بگویم ؟
وقتی اشکهای پویا را که آهسته میریخت را دیدم , بغضم ترکید و اشک هایم جاری شد .پویا که نگرانم شده بود گفت :
– شما چرا گریه میکنید ,از حرفهام ناراحت شدید ,من نمیخوام باعث آزار کسی بشم که از همه بیشتر دوسش دارم .اگه با حرفهام عذابتون میدم کافیه بگید .

– واقعا نمیدونم جواب این همه احساس و عشقتون رو چطوری باید بدم ؟

-جوابمو میتونید با یک بله ناقابل بدید , خیلی سخت نیست .

-من میرم خونه و به حرفهاتون فکر میکنم اگه جوابم مثبت بود باهاتون تماس میگیرم و اگه زنگ نزدم بدونید همه چیز بین من و شماتمومه .

-باشه خانم رادمنش ولی اینو بدونید اگه باهام تماس نگیرید میام در خونتون و چادر میزنم !
من در حالی که لبخند میزدم گفتم :
– حالا میشه راه بیفتید ؟
– بله البته .
طولی نکشید که ما جلوی در حیاط بودیم , پویا از روی در داخل حیاط پرید و در را باز کرد و بعد به من گفت :
-بفرمایید این هم از خونتون , اینجا چقدر ساکت و خلوته ,توی خونه به این بزرگی تنهایی نمیترسید ؟ خب من دیگه میرم فقط یادتون نره قرار شد تماس بگیرید و گرنه میام در خونتون چادر میزنم گفته باشم !

-بله یادم نمیره ,شما بفرمایید !

پویا با همان لبخند همیشگی خداحافظی کرد و رفت . حال من تنها مانده بودم ولی به این تنهایی عادت داشتم ,به اتاقم رفتم و کمی استراحت کردم و بعد به حیاط رفتم و مشغول خواندن کتاب شدم .هوا کم کم داشت تاریک میشد به داخل خانه برگشتم ,همه چراغ ها را روشن کردم و بعد رفتم به اتاقم . وقتی صدای اذان را شنیدم وضو گرفتم و مشغول نماز خواندن شدم .
بعد نماز روی تخت دراز کشیدم , نمیدانم کی از خستگی خوابم برده بود ,نیمه های شب با صدای بازشدن در ساختمان از خواب بیدارشدم ,انقدر وحشت کرده بودم که رنگ صورتم همانند روح سفید شده بود .
سریع گوشی تلفن را برداشتم و به پریا زنگ زدم .
خیلی آهسته قدم میزدم تا فردی که در خانه بود متوجه حضور من نشود ,در اتاق را قفل کردم , بعد از چنددقیقه پریا گوشی را جواب داد, خیلی آهسته گفتم :

– سلام پریا ,میشه الان با عمو بیای اینجا , فکر کنم خونمون دزد اومده ,خیلی میترسم لطفا زود خودتون رو برسونید

-ثمین جان نترس ,فقط ساکت یک جا قایم شو .الان خودمون رو میرسونیم .اگه میتونی به پلیس زنگ بزن .

-باتری گوشیم داره خالی میشه الانه که خاموش بشه ,تلفن دیگه هم تو اتاق نیست ,من تو اتاقم ,در رو هم قفل کردم تو رو خدا زود بیاین

گوشی را قطع کردم و بی صدا در کمد دیواری پنهان شدم ,نیم ساعت داخل کمد ایستادم ولی صدای کسی کسی به گوش نمیرسید . به خودم جرات داده و از کمد خارج شدم و پشت در اتاق نشستم .چند لحظه بعد صدای پریا را می شنیدم که میگفت :

– ثمین ….ثمین بیا بیرون ما اومدیم نگران نباش

آهسته در را باز کردم و قدم زنان بیرون رفتم .وقتی چشمم به پریا افتاد از خوشحالی به سمتش دویدم و او را در آغوش گرفتم و گفتم :

– ممنون که اومدی داشتم از نگرانی میمردم راستی عمو کجاست ؟ اونی که اومده بود تو خونه رو دیدید یا فرار کرده ؟

-من با پویا اومدم بابا قبل اینکه تو تماس بگیری باهاش تماس گرفتند انگار عمل اورژانسی داشت به بیمارستان رفتند.پویا با آقا دزده تو آشپز خونه مونده !

به داخل اتاق برداشتم و بعد از مرتب کردن پوششم و پوشیدن چادر همراه پریا به سمت آشپز خانه رفتم …..
.
.
.
ادامه دارد.

  • اشتراک گذاری
https://beautyvolve.ir/?p=11301
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
  • Liu : مرسی کیوتم...
  • پرویز : سلام وقتتان بخیر داستان تلافی ، روایت همیشه آشنای این مرز و بوم است و شما با مها...
  • راز : رمان عالی...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.