| Tuesday 27 October 2020 | 03:20
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین استاد خلافکار فصل2 (پارت 6)

رمان آنلاین استاد خلافکار فصل2 (پارت 6)

متعجب گفتم:
_این چه حرفیه آیلا…معلومه که میبینش…!
مداد رنگیو که در دست داشت روی کاغذش قرار داد و گفت:
_دروغ نگو مامان…من خودم حرفاتونو شنیدم.
اصلا نمیشد این بچه رو گول زد…!
به سمتش خیز برداشتم و آروم پیشونیش رو بوسیدم.
با لحن اغواکننده ای گفتم:
_من به تو دروغ نمیگم عزیزم…آرمینو بازم میبینی…بهت قول میدم.
چیزی نگفت که ادامه دادم:
_دلت براش تنگ شده…؟
با اندوه خاصی سرش رو تکون داد و پرسید:
_آرمین جون کجا رفته مامان…؟

نمی دونستم باید چی جوابش رو بدم…!
مکث کوتاهی کردم و کمی بعد به دروغ گفتم:
_رفته پیش یکی از دوستاش…اخه دوستش مریضه.
با اون چشمای قشنگش که با آرمین مو نمی زد،عمیق نگاهم کرد و دوباره پرسید:
_کی برمی گرده…؟!
دستمو نوارش وار بین موهاش کشیدم و گفتم:
_خیلی زود.

آیلا:مامان من خیلی دلم برای آرمین جون تنگ شده…بهش زنگ بزن…بگو زود برگرده.
ای کاش می تونستم…!
ای کاش می تونستم فقط صداش رو بشنوم و مطمئن بشم که حالش خوبه…
زیر لب باشه ای گفتم و از روی کاناپه بلند شدم و به سمت گوشیم رفتم.
گوشیمو از روی میز برداشتم و سردرگم بهش زل زدم.
آخه باید با کی تماس می گرفتم…؟
از کی کمک می خواستم…؟
شاید الان آرمین داره برای زنده موندن تقلا می کنه و اونوقت منه احمق اینجا ایستادم و نمی دونم باید چه غلطی بکنم.

با خونسردی جواب داد:
_به راحتی…! خوده امیر میاد سراغت.
پوزخندی زدم و گفتم:
_اون اگه می خواست سراغم بیاد وقتی که توی اون خونه بودم اقدام می کرد…!
برای اینکه منو به چالش بندازه پرسید:
_تا حالا وجود امیرو مثل یه سایه ای که همیشه دنبالته حس کردی…؟
مکث کوتاهی کردم و به فکر فرو رفتم.
قطعا جوابم به سوالش آرس…!
من هیچ وقت مرگ امیر رو باور نکردم و وجودش رو حس می کردم.
درست مثل یه سایه…
سایه ای که در تعقیب منه…

سری به معنای آره تکون دادم که با اطمینان ادامه داد:
_پس به من اعتماد کن لیلی…من همه جوانب رو سنجیدم و تموم حرکات امیر رو از قبل پیش بینی کردم…می دونم این راهی که دارم میرم درسته و اگر بهم کمک کنی می تونی شاهد زمین خوردن امیر باشی.

_باشه من بهت کمک می کنم اما ازت می خوام که نقشت رو درست و حسابی برام توضیح بدی.
سری تکون داد و گفت:
_من از طریق افراد امیر متوجه حضور تو داخل اون خونه شدم؛ پس امیر می دونه که تو الان پیش منی و فعلا اقدامی نمی کنه…من برات یه بلیط به ایران میگیرم و تو تظاهر می کنی که داری برمی گردی ایــ…
میون کلامش پریدم و هیجان زده گفتم:
_اینجاس که امیر اقدام می کنه…!

دانیل:آره…و اگر بخوایم بهتر بگیم…اینجاس که کاره تو شروع میشه.

_اما امیر آدم زیرکیه…حتی اگر بیاد سراغم مطمئنم برای اینکه من نتونم خودم رو به آرش برسونم یه گوشه زندانیم می کنه…!
خونسرد زمزمه کرد:
_به تموم این احتمالات فکر کردم…حتی اگر به خاطر آرشم زندانیت نکنه به خاطر وجود من نمیزاره که بیش از اندازه بهش نزدیک بشی و تو کاراش دخالت کنی…اون می دونه که من دشمنشم و از هر راهی استفاده می کنم تا بهش ضربه بزنم و از طرفی هم می دونه که من بی دلیل تورو از اون خونه نجات ندادم.
کمی توی جام جا به جا شدم و با تردید پرسیدم:
_با اینکه همه ی این احتمالات رو می دونی و از محدودیت های من با خبری ولی اصرار داری که من وارد باندش بشم…؟
مطمئن سری تکون داد و گفت:
_اره…چون مجبورم…اما نگران نباش…من اونجا تورو به حال خودت رها نمی کنم،نفوذی هایی توی باند امیر دارم که می تونن بهت کمک کنن…لیلی تو تمام تلاشت رو بکن تا پروانه پیدا کنی و نجاتش بدی.

***********************
زیپ کت چرمم رو بستم و به سمت میز آرایش رفتم و نامه ای رو که روش قرار داشت برداشتم.
اما نامه نه…! بهتره بگم وصیت نامم که برای آرش نوشته بودم.
شاید زنده بر نمی گشتم و حرفای نگفته ای داشتم که نتونستم پای تلفن به آرش بزنم.

از اتاق بیرون زدم و به سمت طبقه پایین رفتم.
همین که پامو روی آخرین پله گذاشتم تازه نگاهم جلب دانیل شد.
دست به سینه گوشه سالن ایستاده بود و داشت من رو تماشا می کرد.

#لیلی

به سختی آب دهانم رو قورت دادم و به طرفش رفتم و مقابلش ایستادم.
بدون هیچ حرفی کاغذ رو به سمتش گرفتم که پرسید:
_این دیگه چیه…؟!
آروم لب زدم:
_وصیت نامم…اگه برنگشتــ…
کلافه میون کلامم پرید و گفت:
_این چه کاریه لیلی…! امیر به تو صدمه ای نمی زنه.
سرمو بالا آوردم و عمیق به چشماش زل زدم.
نمی خواستم خودم رو ببازم…
نمی خواستم تسلیم بشم…
اما از موقعی که صدای آرش رو از پشت تلفن شنیده بودم، تبدیل شده بودم به یه لیلی دیگه…
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_لطفا بگیرش…اگه هر اتفاقی برای من افتاد اینو حتما بده به آرش.
باشه ای زیر لب گفت و کاغذ رو ازم گرفت.
کاغذ درون یکی از جیبای کتش قرار داد و بحثو عوض کرد و پرسید:
_آماده ای…؟
سوالش رو با سوال جواب دادم:
_مطمئنی امیر میاد سراغم…؟!

دانیل:آره…اگه آماده ای بریم.
دستی میون موهام کشیدم و گفتم:
_آمادم ولی اشکالی نداره اگه با تو دیده بشم…؟
ابروهاش رو به معنای نه بالا انداخت و گفت:
_نه…اتفاقا می خوام افراد امیر من و تورو باهم ببینن…!
چیزی نگفتم چون واقعا از کارای این مرد سر در نمیاوردم.

به جرعت می تونستم بگم دانیل حتی از امیر مرموز تر و خطرناک تره…
اما مجبور بودم که طبق نقشش پیش برم چون راه دیگه ای نداشتم.

#لیلی

شونه به شونه دانیل به سمت ماشینی که داخل باغ پارک شده بود قدم برداشتم.
سوار ماشین شدم که دانیل هم کنارم نشست و به راننده دستور حرکت داد.
سرمو به شیشه ماشین چسبوندم و به نقطه نامعلومی خیره شدم.
فکرم به شدت درگیر بود…!
می تونستم به جرعت بگم که تا به حال این حجم از استرس و ترس رو یک جا تجربه نکرده بودم.
برای اولین بار بود که به یه فرد ناشناس اعتماد می کردم و قدم داخل راهی می گذاشتم که می دونستم صد درصد اشتباهه…!

با صدا شدن اسمم توسط دانیل از افکار درهمم فاصله گرفتم و نگاهمو به سمتش سوق دادم.
کلافه گفت:
_کجایی لیلی…؟ خیلی وقته دارم صدات می کنم.
آروم لب زدم:
_ببخشید…یکم فکرم درگیره.
مطمئن گفت:
_نگران نباش…من حواسم بهت هست.
چیزی نگفتم که کیف چرم و زنونه ای کنارم قرار داد و گفت:
_پاسپورد و بلیط و تموم چیزایی که لازم داری داخل این کیفه.
کیفو برداشتم و پرسیدم:
_مطمئنی که امیر شکی نمی کنه…؟
دانیل:شاید شک کنه که بازگشت تو به ایران یه نقشه باشه اما مطمئنم بعد یه مدت این شکش بر طرف میشه…البته به توانایی تو در نقش بازی کردن هم خیلی بستگی داره.

صادقانه گفتم:
_راستشو بخوای من یکم می ترسم.
دانیل:اگه می خوای کار درست انجام بشه باید ترسو کنار بزاری و به خودت اعتماد داشته باشی…کوچک ترین لغزش میشه برگ برنده ی امیر…!
حق با دانیل بود…
نباید تسلیم می شدم و خودم رو می باختم.
اگه می خواستم امیر رو به خاطر تموم کارا و نامردی هایی که در حق خودم و ارش انجام داده مجازات کنم باید قوی می بودم…

#لیلی

با ایستادن ماشین مقابل فرودگاه نفس عمیقی کشیدم.
نقشه از همین جا شروع میشه و من نباید خراب کاری کنم…
دست دراز کردم تا دره ماشینو باز کنم که صداش طنین انداخت:
_خیلی مراقب باش لیلی.
درو باز کردم و از ماشین پیاده شدم.
لحظه اخر به سمتش برگشتم و با اعتماد به نفس گفتم:
_مراقبم…پروانه پیدا می کنم و کاره امیرو هم برای همیشه تموم می کنم.
با تحسین سرشو تکون داد که درو ماشینو بستم و به سمت فرودگاه قدم برداشتم.
خب حالا باید کجا می رفتم…؟
به سمت سالن اصلی فرودگاه قدم برداشتم و وقتی به سالن اصلی رسیدم دره کیفم رو باز کردم و تنها بلیطی که داخلش بود رو در آوردم.
نگاهی به بلیط انداختم.
به ظاهر تا نیم ساعت دیگه به ایران پرواز داشتم.
بلیط دوباره داخل کیفم انداختم و روی یکی از صندلی ها نشستم.
هر آن منتظر بودم تا امیر یا یکی از افرادش خودشون رو نشون بدن اما انگار خبری نبود…!

نیم ساعتی منتظر نشستم تا زمان پروازم فرا رسید.
مثل اینکه قرار نیست خبری بشه…
پس منم برمی گردم ایران…
تقصیر من نیست که محاسبات دانیل اشتباه از آب در اومده…!
از اولم می دونستم که امیر سراغ نمیاد.
از روی صندلی بلند شدم و خواستم به سمت پله برقی برم که سنگینی نگاه کسیو روی خودم احساس کردم.
سرمو به طرفین چرخوندم که به چهره آشنایی مواجه شدم.
لعنتی…
خودش بود…!
خودش…

#هانا

****************
دو روزی میشد که خبری از آرمین نبود.
مثل دفعه قبل انگار آب شده بود رفته بود داخل زمین…!
بدون هیچ سرنخ یا نشونه ای…
دیگه رسما داشتم از نگرانی و اضطراب میمردم.
همش ترس این رو داشتم که مبادا بلایی سرش بیاد.
حال و روز آیلا هم حتی بدتر از من بودش.
دل و دمغ هیچ کاری رو نداشت و همش توی خودش بود.

کلافه از افکار آشفتم فاصله گرفتم و خواستم به سمت آشپزخونه برم تا برای ناهار چیزی درست کنم که صدای زنگ خونه مانعم شد.
خوشحال و ذوق زده با فکر اینکه آرمین پشت دره به سمت در دویدم و درو باز کردم.
اما با دیدن میلاد تموم ذوقم از بین رفت.
با اخم نگاهش کردم و گفتم:
_چی می خوای میلاد…؟!
دلخور گفت:
_این دیگه چه طرز برخورد هانا…!
اصلا حوصله بحث نداشتم برای همین سرد جواب دادم:
_میلاد من اصلا حوصله و اعصاب ندارم…اگه میشه زودتر کارت رو بگو.
لبخند تلخی زد و زمزمه کرد:
_اگه بگم یه رد و نشونی از آرمین پیدا کردم اعصابت میاد سره جاش…؟
هیجان زده گفتم:
_واقعا…؟پیداش کردی…؟
جواب سوالم رو نداد و پرسید:
_می تونم بیام تو…؟
تند از جلوی در کنار رفتم و گفتم:
_آره…بیا تو.
قدمی داخل خونه گذاشت که پشت سرش درو بستم و گفتم:
_خب…بگو…!
موشکافانه نگاهی به اطراف انداخت و با دیدن آیلا که روی کاناپه نشسته بود و داشت کارتون میدید اروم نزدیک گوشم پچ زد:
_جلوی آیلا نمی تونم چیزی بگم…نمی خوام درمورد آرمین بفهمه و ناراحت بشه…بریم توی اتاق حرف بزنیم.
سری تکون دادم و گفتم:
_باشه باشه.
و بعد تند به سمت اتاق رفتم که میلاد هم پشت سرم به راه افتاد.
زودتر از میلاد وارد اتاق و به دیوار تکیه زدم.
میلاد هم وارد اتاق شد و پشت سرش درو بست.
منتظر بهش زل زدم و گفتم:
_میلاد حرف بزن…آرمین کجاست…؟
بی توجه به سوالم نگاهی به تخت انداخت و با حسرت لب زد:
_فکر می کردم مال من میشی هانا…!
در حالی که چسپیده بود بهم داشت لبشو میذاشت رو لبم خودم کنار گرفتم

#هانا

بی توجه به التماس های من، با لحن اغواکننده ای نزدیک گوشم پچ زد:
_با من همراهی کن هانا…همراهی کن تا برای همیشه مال من بشی.
با انزجار چهرم رو جمع کردم.
خدایا خودت کمکم کن…

دستامو روی تخته سینش گذاشتم و محکم به عقب هلش دادم اما حتی یه میلی متر هم تکون نخورد.
ملتمسانه گفتم:
_خدا لعنتت کنه میلاد…خدا لعنتت کنه…تو داری با این کارت رسما منو می کشی.
سرشو نزدیک صورتم آورد و خواست لب هام رو نشونه بگیره که صدای آیلا مانعش شد:
_مامان…مامان…!
نگاهم به سمت در چرخید.
دوباره صدای آیلا بلند شد:
_مامان…درو باز کن.
ترسیده به میلاد زل زدم و گفتم:
_میلاد ببین…! آیلا ترسیده…تورو به اون خدایی که می پرستی تمومش کن…تو اینجوری نمی تونی منو به دست بیاری،فقط بدتر داری یه کاری می کنی که ازت متنفر بشم و حرمت های بین مون شکسته بشه.
تند گفت:
_من عقب نمی کشم هانا…اینبار عقب نمی کشم…به هر طریقی که مونده تورو برای خودم می کنم و نمیزارم اون عوضی ازم بگیرتت.
و بعد سرشو توی گودی گردنم فرو برد و بوسه ریزی نشوند که به یکباره حالم بد شد.
حس خیانت به آرمین داشت دیوونم می کرد و از طرفی هم نگران آیلا بودم که داشت پشت در پر پر می زد.
نفس عمیقی کشیدم و خواستم پسش بزنم اما نتونستم و چشمام سیاهی رفت.
دوباره همون حس…
دوباره همون حالت اومد سراغم…
بی رمق دست و پام شل شد و بعد بیهوشی مطلق و دیگه چیزی نفهمیدم…

#هانا

********************
با صدای جیغ و داد آیلا آروم لای چشمام رو باز کردم.
چندین بار متعدد پلک زدم تا دیدم کمی واضح تر شد.
برای چند لحظه گیج به اطرافم زل زده بودم و چیزی به یاد نمیاوردم.

با بلند شدن صدای داد میلاد به خودم اومدم و ترسیده توی جام نشستم.
خواستم از تخت پایین برم که تازه متوجه وضعیتم شدم…!
کاملا برهنه روی تخت افتاده بودم.
خدایا…
آخه من…
اونم توی این وضعیت…!
ناگهان با یاد آوری میلاد و قصدی که داشت ناخوداگاه چشمام پره از اشک شد.
یعنی بهم تجاوز کرده بود…!
اون هم در شرایطی که کاملا بیهوش بودم…؟
با بغض به چشمای اشکیم دستی کشیدم و از تخت پایین اومدم.
از خودم متنفر بودم.
از میلاد متنفر بودم.
هانای احمق…اخه چه طور تونستی بهش اعتماد کنی…!
با بلند شدن صدای جیغ آیلا وحشت زده به سمت در دویدم.
آیلا:مامانمو توی اتاق زندانی کردی…؟
خواستم از اتاق خارج بشم که تازه یادم افتاد چه وضعیت افتضاحی دارم.
تند لباس پوشیدم و سراسیمه از اتاق بیرون رفتم.
با باز شدن دره اتاق توسط من،نگاه میلاد و آیلا که توی سالن ایستاده بودن به سمت من چرخید.
آیلا با دیدنم،تند به سمتم پرید و خودشو توی بغلم انداخت و گفت:
_مامان جونم…!
آیلا در آغوش گرفتم و با نفرت به میلاد زل زدم.
متوجه نگاه به خون نشستم شد و خواست چیزی بگه که عصبی غریدم:
_گمشو از خونه من بیرون.
میلاد:هانا…مــ…
داد زدم:
_گمشو بیررررررررررررون…ازت متنفرم…متنفر.
قدمی به سمتم برداشت که آیلا پس زدم و مجسمه سنگی از روی میز برداشتم و مثل دیوونه ها صدامو بالا بردم:
_میلاد به قران اگه نری اول تورو می کشم بعد خودمو….گمشو بیرون.
وقتی دید مثل دیوونه ها جوش آوردم و قاطی کردم به سمت در رفت و از خونه خارج شد.
با رفتنش،روی زمین ولو شدم و زدم زیره گریه.
از ته دل گریه می کردم.
آخه چه قدر تو بدبختی هانا…
چه قدر…!

#هانا

آیلا به سمتم اومد و با اون دستای کوچیکش اشکامو پاک کرد و گفت:
_مامانی چرا داری گریه می کنی…؟
بینیمو بالا کشیدم و گفتم:
_چیزی نیست عزیزم…فقط با بابا میلاد بحثم شد همین…!
لباشو کج کرد و گفت:
_بابا میلاد اذیتت کرد…؟
دستی به چشمام کشیدم و چیزی نگفتم که ادامه داد:
_وقتی آرمین جون برگشت بهش میگم که اذیتت کرده.
تند گفتم:
_نه نه…آیلا عزیزم اگه آرمین برگشت اصلا چیزی بهش نگو باشه…؟

********************
#لیلی

با اینکه می دونستم زندس اما بازم از دیدنش حیرت کردم.
ناباور چندین بار پلک زدم که با خونسردی به سمتم اومد و مقابلم ایستاد.
برعکس من که چه قدر توی این مدت لاغر شده بودم اون ورزیده تر از قبلش شده بود…!
نگاهی به سرتا پام انداخت و بعد پوزخندی زد و گفت:
_میبینم که دست و پات هنوز سره جاشه ملکه ی من!

با این حرفش تازه به خودم اومدم و با نفرت نگاهش کردم.
پوزخندش پر رنگ تر از قبل شد و با همون خونسردی ادامه داد:
_فکر نمی کردی خودم شخصا برای بدرقت بیام نه؟!
با حرص دندونامو روی هم فشردم و غریدم:
_اومدی اینجا تا با دستای خودم بکشمت!

#لیلی

تمسخر آمیز گفت
_وای چه خشن!
عصبی به سمتش رفتم و روی پنجه های پام ایستادم تا قدم بهش برسه.
با حرص یقه پیراهنشو بین مشتام گرفتم و غریدم
_به خدا می کشمت امیر…می کشمت…تو کاری کردی که روزی هزار بار آرزوی مرگ کنم…کاری کردی روزی هزار بار بمیرم و زنده بشم…آخه تو چه قدر بی رحمی لعنتی…چه قدر ظالمی!
نگاه معنا داری بهم انداخت و خونسرد زمزمه کرد
_پس خیلی بهت بد گذشت عسلم؟! من که حسابی سفارشت رو کرده بودم!
یقه پیراهنش رها کردم و محکم مشتمو به تخته سینش کوبیدم.
با خشم از لای دندونای به هم کلیک شدم گفتم
_حالا که می دونم زنده ای محاله بیخیالت بشم…تا نفرستمت بالای طناب دار ولکن نیستم.
سرشو نزدیک گوشم آورد و آروم پچ زد
_تو پات به ایران نمی رسه پلیس کوچولو.
با چشمای درشت شده نگاهش کردم که ادامه داد
_من همیشه یه قدم ازت جلو ترم لیلی…اینو تا حالا چندبار بهت گفتم؟ تو الان درست توی چنگ منی!
به عقب هلش دادم و گفتم
_جلوی این همه ادم نمی تونی کاری کنی امیر کیان فرهمند!
مطمئن یه تای ابروش رو بالا انداخت و لب زد
_واقعا؟!
دهن باز کردم تا چیزی بگم که زنی توی بلندگو اعلام کرد
_مسافران عزیز…متاسفانه مشکلی در باند به وجود اومده و پروازها با کمی تاخیر انجام میشه.
با تموم شدن جمله اون زن،همهمه بدی کل فرودگاه رو پر کرد.
کاره امیر بود!
از قصد این نقشه رو کشیده بودش!
وحشت زده نگاهمو به سمت امیر سوق دادم که ناگهان با قرار گیری دستمالی روی بینیم، دیگه چیزی نفهمیدم و چشمام سیاهی رفت!

#لیلی

*******************
با حس گرمی دستی که داشت آروم گونم رو نوازش می کرد چشمام رو باز کردم.
با دیدن امیر که لبخندزنان بالای سرم ایستاده بود؛ برای یک لحظه خواستم مثل دیوونه ها جیغ بزنم اما خودم رو کنترل کردم.
نگاه پر از نفرت و خشمم رو بهش دوختم که لبخندش پر رنگ تر شد و گفت
_خوب خوابیدی ملکه ی من؟
خواستم از جام بلند بشم و مشتی نثار صورتش کنم اما درحین ناباوری دیدم که دست ها و پاهام به تخت بستس!
عصبی غریدم
_چرا دست و پاهام رو بستی؟
کنارم روی تخت نشست و گفت
_برای اینکه فکر فرار به سرت نزنه
با حرص بازدمم رو بیرون فرستادم و گفتم
_اینبار دیگه از جونم چی می خوای امیر؟ اینبار دیگه برام چه نقشه ای کشیدی؟ آخه لعنتی من مگه چه بدی در حقت کردم که اینقدر عذابم میدی!
خونسرد لب زد
_جواب سوال آخرت رو خوب می دونی
مثل دیوونه ها داد زدم
_نه! نمی دونم…تو بهم بگو
با اخم گفت
_تو داری تاوان بدی پدرت رو پس میدی.

با انزجار چشمامو بستم که ادامه داد
_اما نگران نباش خانومم…از حالا به بعد دیگه نمیزارم بهت سخت بگذره… البته اگه به حرفام گوش بدی!
چشمامو باز کردم و که خم شد و پیشونیم رو بوسید و از روی تخت بلند شد.
به سمت دره اتاق قدم برداشت که با حرفی که زدم میخکوب سره جاش ایستاد
_کاش همون شب مرده بودی امیر.
به طرفم برگشت و چشمکی زد و گفت
_دلت میاد برای بابای آینده بچت آرزوی مرگ کنی؟!
متعجب چشمامو درشت کردم که گفت
_خوب استراحت کن لیلی چون خیلی باهات کار دارم.

#هانا

********************
با صدای زنگ گوشیم،کاغذ های به هم ریخته مقابلم رو کنار زدم و به سمت گوشیم خیز برداشتم.
با دیدن شماره ی پرستاری که مراقب آیلا بود تند تماس رو وصل کردم که صدای گریش توی فضا پیچید.
متعجب زمزمه کردم
_چیشده؟ چرا داری گریه می کنی!
میون هق هقش گفت
_خانم…همین الان یه آقایی اومد و آیلا رو با خودش برد.
تقریبا داد زدم
_چی داری میگی مال خودت؟! یعنی چی آیلا برد؟
بینیشو بالا کشید و گفت
_خانم خواستم مانعش بشم اما آیلا هم با میل خودش با اون مرد رفت!
در حالی که داشتم هراسان محل کارم رو ترک می کردم گفتم
_اون مرد کی بود؟ چیزی نگفت؟
_نه خانم…فقط یه کاغذ داد بهم که بدم به شما.
عصبی گفتم
_همون جا بمون…دارم میام.
و بعد تند تماس رو قطع کردم و به سمت ماشینم که داخل پارکینگ پارک شده بود رفتم.
تند سوار ماشین شدم و به سمت خونه رانندگی کردم.
از محل کارم تا خونه حداقل نیم ساعت راه بود و باید زودتر خودم رو به خونه می رسوندم.
از شدت دلشوره و استرس اینقدر تند رانندگی می کردم که نزدیک بود حتی با یه نفر تصادف کنم.
نمی دونم چرا حس می کردم اون مرد آرمینه و متوجه همه چیز شده…
دروغم بابت حاملگیم…
و ماجرای تجاوز میلاد!
به خونه که رسیدم، وحشت زده زنگ خونه رو زدم که پرستار تند درو باز کرد.
با باز شدن در پریدم داخل خونه و گفتم
_اون کاغذو بده من…زود باش.
پرستار تند از روی میز کاغذو برداشت و به دستم داد.
کاغذو باز کردم و به کلماتش چشم دوختم.
با هر جمله ای که می خوندم احساس می کردم هر آن ممکنه قلبم سینم رو بشکافه و بیرون بزنه!

دست خط آرمین بود و نوشته بودش:
_آیلا با خودم میبرم تا راحت بتونی به هرزه بازی هات با اون مرتیکه حروم زاده برسی…بهت پیشنهاد می کنم دنبال آیلا نیای هانا؛ چون به محض اینکه ببینمت به خاطر اون دروغی که گفتی و جر خوردنت زیره اون مرتیکه خونت رو میریزم!

#هانا

************************
سیلی محکمی نثارش کردم که بر اثر ضربه من،صورتش به یک طرف خم شد.
از شدت عصبانیت تموم بدنم می لرزید و اصلا کنترلی بر رفتارم نداشتم.
نامه آرمینو به تخته سینش کوبیدم و داد زدم
_بخونش! بخونش میلاد! همه ی اینا تقصیر توعه…تقصیر تووووو.
با شرمندگی کاغذو گرفت و سرشو پایین انداخت که جدی تر ادامه دادم
_کاره تو بود نه؟ ناپدید شدن آرمین زیره سره تو بود؟!
سرشو به نشونه آره تکون داد و گفت
_باره اولی که ناپدید شد نه،کاره من نبود…اما بار دومــ…
میون کلامش پریدم و غریدم
_آخه چرا میلاد! چرا؟ هیچ می دونی با این کارت منو بدبخت کردی؟بیچارم کردی!
سرشو بالا آورد و عمیق به چشمام زل زد و گفت
_چون دوستت دارم هانا…با اینکه از آرمین حالم بهم می خوره اما بهش صدمه ای نرسوندم.
پوزخندی زدم و گفتم
_تو صدمه اصلی به من زدی میلاد…تو کاری کردی که آرمین،آیلا رو با خودش برداره و ببره…تو با اون رابطه زوری منو نابود کردی و بعد خیلی راحت همه چیزو کف دست آرمین گذاشتی تا بیشتر خرد بشم…تا بیشتر نابود بشم.

با انزجار چهرشو جمع کرد و نالید
_به خدا فکر کردم اینطوری می تونم به دستت بیارم…فکر می کردم آرمین بیخیالت میشه و میزاره و میره!
با درد چشمامو بستم و زمزمه کردم
_آره بیخیال من شد اما بیخیال دخترش نشد…بیخیال آیلای من نشد.
دستاشو روی شونم قرار داد که تند پسش زدم و یه قدم به عقب رفتم.
آشفته دستی میون موهاش کشید و گفت
_باهم آیلا رو از اون عوضی پس میگیریم.
با تاسف سری به طرفین تکون دادم و گفتم
_دیگه مایی وجود نداره…از حالا به بعد تو برای من مردی میلاد…مردی!دیگه نمی خوام ببینمت…خودم به تنهایی آیلا پس میگیرم.

#لیلی

********************
هرچی تلاش کردم تا پنجره داخل اتاق رو باز کنم،نتونستم!
امیر فکره همه چیز رو کرده بود.
امکان نداشت من رو داخل اتاقی بیاره که کوچک ترین راه فراری داشته باشه.
عصبی از پنجره فاصله گرفتم و روی تخت نشستم.
فقط خدا می دونه اینبار این هیولا برام چه نقشه ای کشیده!
کلافه نفس عمیقی کشیدم و خواستم به سمت در برم که با صدای قدم هایی که از بیرون اتاق میومد؛ تند سره جام نشستم.
به ثانیه نکشید که در باز و قامت امیر بین چهارچوب در نمایان شد.
با دیدن من لبخندی زد و قدمی داخل اتاق گذاشت و گفت
_امروز حالت چه طوره ملکه ی من!
فقط با اخم نگاهش کردم که به سمتم اومد و ادامه داد
_چه اخمو! بهتره اون سرگرد جونتو بیارم پیشت تا این اخمات از هم باز بشه.
عصبی از روی تخت بلند شدم و انگشتمو به حالت تهدید تکون دادم و گفتم
_امیر به خدا اگر بلایی سره آرش بیاری مــ…
جملم با زهرخندش قطع شد.
_تو چی؟لابد منو می کشی! ببین لیلی من اگه اراده کنم می تونم به راحتی کشتن یه پشه اون مرتیکه رو بفرستم اون دنیا.

لعنتی…
من مثلا اومدم اینجا تا پروانه نجات بدم اما خودم توی چنگاله امیر گیر افتادم.
دستی میون موهام کشیدم و پرسیدم
_از من چی می خوای؟
به طرفم اومد و همون چند سانتی متر فاصله ای هم که وجود داشت از بین برد.
نزدیک صورتم پچ زد
_همون خواسته ای قبلا ازت داشتم.
مات برده نگاهش کردم که ادامه داد
_بچه!

#لیلی

و بعد لب های داغشو به لاله گوشم چسبوند و گاز ریزی گرفت که تند به عقب هلش دادم و گفتم
_حالم ازت بهم می خوره امیر…این روش جدیدت برای انتقام گرفتنه؟
چهره مظلومی به خودش گرفت و گفت
_نه عزیزم…من فقط ازت یه بچه می خوام،بچه ای که پدرش من باشم و مادرش تو…این کجاش آخه شبیه انتقامه!
پوزخندی زدم و دهن باز کردم تا چیزی بگم اما این اجازه رو بهم نداد.
با لحن جدی گفت
_بهت قول میدم اینبار حواسم خیلی به تو و بچمون باشه و اجازه نمیدم کسی صدمه ای بهتون بزنه، از جمله اون جناب سرگرد!
_من با حرفای قشنگ قشنگ تو خر نمیشم امیر…اینقدر ازت بدی و بی رحمی دیدم که خر نشم،این همه دختر…اگه دلت بچه می خواد می تونی با یکی از اونا روهم بریزی.
یه تای ابروش رو بالا انداخت و گفت
_مشکل جنسی منو فراموش کردی؟تنها کسی که می تونه منو به اور**سم برسونه تویی نه یه مشت ج*ده کثیف.
دست به سینه ایستادم و با آرامش خاطر گفتم
_من دیگه اشتباه گذشته رو تکرار نمی کنم و تو هم نمی تونی منو مجبور کنی امیر چون اهرم فشاری نداری…دفعه قبلم اگه زیربار اون خفت رفتم فقط به خاطر آرش بود.
در جواب حرفام لبخند مطمئنی زد.
از اون لبخنداش بود که نشون میداد یه نقشه ای داره.
_مطمئنی که هیچ اهرم فشاری ندارم؟!

داره بازیت میده لیلی…حرفاش رو باور نکن.
امیر دستش به آرش نمی رسه…اون فقط این حرفو زد تا تورو وادار کنه خواستش رو انجام بدی.
مطمئن سرمو تکون دادم که محکم مچ دستم رو گرفت و از اتاق بیرون رفت.
بدون هیچ اختیاری دنبالش کشیده میشدم.
خودش رو به یکی از اتاقای طبقه پایین رسوند و پشت در ایستاد.
همین که دره اتاق رو باز کرد چشمم به جسم نیمه جون لیلا افتاد که دست و پاش به تخت بسته شده بود.
گیج و منگ به لیلا زل زده بودم که سرشو کنار گوشم آورد و پچ زد
_خواهرت برعکس تو خیلی احمق و سادس.

#هانا

****
تاکسی؛مقابل خونه قدیمی من و آرمین از حرکت ایستاد.
با حسرت نگاهی به دره خونه انداختم و بعد کرایه تاکسی حساب کردم و پیاده شدم.
به سمت دره خونه قدمی برداشتم و مقابلش ایستادم.
با استرس دستمو به سمت زنگ خونه دراز کردم و فشردمش.

فقط خدا به خیر بگذرونه!
حاضرم آرمین هر چه قدر می خواد کتکم بزنه اما اجازه بده کناره آیلا بمونم.
نفس عمیقی کشیدم و منتظر ایستادم اما خبری نشد.
دوباره زنگ خونه رو فشردم که اینبار صدای قدم های کسی از پشت در بلند شد.
به سختی آب دهانم رو قورت دادم و به در خیره شدم.
صدای قلبم که دیوانه وار می تپید،کلافم کرده بود و استرسم رو بیشتر می کرد.
بالاخره در باز شد!
با باز شدن در؛ ترسیده به آرمین که بین چهارچوپ در ایستاده بود و داشت غضبناک نگاهم می کرد زل زدم.
با این نگاهش بیشتر دست و پام رو گم کردم و اصلا فراموش کردم چی می خواستم بگم!
لب های خشکم رو تر کردم و دهن باز کردم تا چیزی بگم که ناگهان صورتم به شدت سوخت و به یک طرف خم شد.
_این به خاطر دروغی بود که بابت حامله بودنت بهم گفتی.
اشک توی چشمام حلقه بست.
حقم بودش!
دستشو بالا برد و خواست سیلی دیگری نثارم کنه اما با دیدن اشکام دستشو پایین آورد و محکم مشت کرد.
با بغض گفتم
_آرمین…به خدا مــ…
بلند داد زد
_خفه شو هانا…فقط خفه شو…گفتم اگه پاتو بزاری اینجا خونت رو میریزم،نگفتم بهت؟
فقط با ترس سرمو تکون دادم.
سرشو جلو آورد و توی صورتم عربده زد
_کی من به حرفی که زدم عمل نکردم که این بار دومم باشه؟

#لیلی

********************
ناخوداگاه به سمت لاله قدم برداشتم که بازوم رو گرفت و تند دره اتاق رو بست.
به سمت خودش برم گردوند که دستمو بالا آوردم و خواستم مشتی حواله صورتش کنم اما دستمو توی هوا گرفت.
بلند داد زدم
_خیلی پست فطرتی امیر…خیلی آشغالی…چرا دوباره خواهرمو قاطی این ماجرا کردی!چرا دزدیدیش؟مگه من برای انتقام گرفتن کافی نیستم؟آخه لعنتی،آخه عوضی تو مگه قلب نداری…تو مگه انسانیت نداری…من که هستم…من که جلوت وایستادم و تو راحت عذابم میدی…چرا دیگه پای خواهرم رو وسط می کشی؟!
برعکس من که داشتم مثل اسپند روی آتیش جلز و ولز می کردم؛ اون خیلی ریلکس و خونسرد گفت
_اولن که من لاله رو ندزدیدم،اون خودش دوباره به سمت من اومد البته حقم داره هاااا…عاشقه،قلبش رو به من باخته و کنترلی رو رفتارش نداره…دومن من هنوز بلایی سرش نیاوردم که اینطور داری کولی بازی در میاری…خواسته منو که انجام بدی می فرستمش ایران پیش بابا جونت!

با نفرت گفتم
_حالم ازت بهم می خوره.
لبخند محوی زد و لپم رو کشید و گفت
_عزیزم اینقدر تلخ نباش دیگه!به این فکر کن که پس فردا قراره مادر بشی ملکه ی من.
زهرخندی زدم و زمزمه کردم
_من تسلیم خواسته تو نمیشم امیر.
_باشه اشکالی نداره هر طور مایلی…اما فکر کنم خواهرت خوشحال بشه اگه من پدره بچش باشم.
با حرص دستامو مشت کردم.
چه قدر بی رحم تر از قبل شده بود!
انگار همون یه ذره انسانیتی که توی وجودش قرار داشت توی این مدت از بین رفته بود.
با درد چشمامو روی هم فشردم و لب زدم
_خیلی نامردی.
_من نامرد نیستم لیلی دارم یه راه حل جلوی پات میزارم تا لاله نجات بدی و خودت بشی مادره بچم.

#هانا

با التماس گفتم
_هر بلایی خواستی سرم بیار…کتکم بزن هر کاری خواستی بکن اما منو از آیلا جدا نکن،بزار پیشش باشم آرمین…من بدون اون رسما میمیرم!
پوزخندی زد و بی رحمانه گفت
_آیلا به همچین مادر هرزه ای نیاز نداره…اگه ادعای مادریت میشه چرا وقتی داشتی زیره اون مرتیکه ناله می کردی به فکر دخترت نبودی؟
دستی به چشمای نم دارم کشیدم و گفتم
_داری اشتباه می کنی…من با اون رابطه ای نداشتم.
_می خوای برم عکسات رو بیارم؟
متعجب لب زدم
_کدوم عکسا!
توجهی به سوالم نکرد و با فک منقبض شده ای غرید
_ببین هانا با زبون خوش گورتو گم کن برو چون حالم داره از ریختت بهم می خوره…با این اشکا و مظلوم نمایی ها هم نمی تونی چیزی رو پیش ببری.

چه قدر ترسناک و بی رحم شده بود.
انگار واقعا قصد این رو داشت که آیلا رو برای همیشه ازم دور کنه.
با حرص اشکای سمجم رو پس زدم و گفتم
_من آیلا پس میگیرم…حالا به هر قیمتی که شده.
پوزخند زد
_اوکی عزیزم…هرکاری می خوای بکن،اصلا بزار خودم یه راهی جلوی پات بزارم!می تونی بری شکایت کنی هر چند که جرمت خیلی سنگینه و امکان نداره دادگاه آیلا رو به تو بده مخصوصا اگر من عکسات رو که لخت توی بغل اون مرتیکه بودی؛در حالی که شوهر داشتی به دادگاه ارائه بدم کارت خیلی سخت تر میشه!
دستامو محکم مشت کردم…من واقعا هیچ شانسی نداشتم.
وقتی دید حرفی ندارم که بزنم پشت در رفت و خواست درو ببنده اما لحظه اخر پشیمون شد.
نیم نگاهی سمتم انداخت و گفت
_درضمن من دارم ازدواج می کنم هانا…بالاخره آیلا به یه مادر نیازه داره که بالای سرش باشه.

 

#لیلی

********************
ناخوداگاه به سمت لاله قدم برداشتم که بازوم رو گرفت و تند دره اتاق رو بست.
به سمت خودش برم گردوند که دستمو بالا آوردم و خواستم مشتی حواله صورتش کنم اما دستمو توی هوا گرفت.
بلند داد زدم
_خیلی پست فطرتی امیر…خیلی آشغالی…چرا دوباره خواهرمو قاطی این ماجرا کردی!چرا دزدیدیش؟مگه من برای انتقام گرفتن کافی نیستم؟آخه لعنتی،آخه عوضی تو مگه قلب نداری…تو مگه انسانیت نداری…من که هستم…من که جلوت وایستادم و تو راحت عذابم میدی…چرا دیگه پای خواهرم رو وسط می کشی؟!
برعکس من که داشتم مثل اسپند روی آتیش جلز و ولز می کردم؛ اون خیلی ریلکس و خونسرد گفت
_اولن که من لاله رو ندزدیدم،اون خودش دوباره به سمت من اومد البته حقم داره هاااا…عاشقه،قلبش رو به من باخته و کنترلی رو رفتارش نداره…دومن من هنوز بلایی سرش نیاوردم که اینطور داری کولی بازی در میاری…خواسته منو که انجام بدی می فرستمش ایران پیش بابا جونت!

با نفرت گفتم
_حالم ازت بهم می خوره.
لبخند محوی زد و لپم رو کشید و گفت
_عزیزم اینقدر تلخ نباش دیگه!به این فکر کن که پس فردا قراره مادر بشی ملکه ی من.
زهرخندی زدم و زمزمه کردم
_من تسلیم خواسته تو نمیشم امیر.
_باشه اشکالی نداره هر طور مایلی…اما فکر کنم خواهرت خوشحال بشه اگه من پدره بچش باشم.
با حرص دستامو مشت کردم.
چه قدر بی رحم تر از قبل شده بود!
انگار همون یه ذره انسانیتی که توی وجودش قرار داشت توی این مدت از بین رفته بود.
با درد چشمامو روی هم فشردم و لب زدم
_خیلی نامردی.
_من نامرد نیستم لیلی دارم یه راه حل جلوی پات میزارم تا لاله نجات بدی و خودت بشی مادره بچم.

#لیلی

********************
با حرص رژ لب قرمزی رو که داخل کیف لوازم آرایش بود برداشتم و گوشه اتاق پرت کردم.
اینقدر از دست لاله حرصی بودم که حد نداشت!
آخه دختره ی احمق تو که نامزد کرده بودی…تو که فربد داشتی،برای چی دوباره خام حرفای امیر شدی؟
کلافه روی تخت نشستم و سرمو بین دستام گرفتم.
حالا باید چیکار می کردم!
حتی اگه تسلیم خواستش میشدم بازم امیر لاله به ایران برنمی گردوند.
اون قصدش انتقام بود…
انتقام از همه ی ناموسای بابام…

اینقدر در افکار آشفته و درهمم غرق بودم که اصلا متوجه حضور کسی داخل اتاق نشدم،فقط با صدا شدن اسمم وحشت زده از جام بلند شدم و به اطرافم نگاهی انداختم.
دیدم همون خدمتکاری که برام لباس خواب و لوازم آرایش آورده بود،در چند قدمی من ایستاده.
با اخم نگاهش کردم و گفتم
_چی می خوای؟
بدون هیچ حرفی کاغذی به سمتم گرفت.
با اکراه کاغذو از دستش گرفتم و بازش کردم.
یه علامت بود…علامت جغد سیاه!
پس این دختره خدمتکار جاسوس دانیل بودش.
دختر از حالت صورتم فهمید که شناختمش پس تند رفت سره اصل مطلب
_آقا می خوان بدونن پروانه پیدا کردی یا نه؟!
_گوربابای دانیل و پروانه…من خیلی زرنگ باشم بتونم خواهرم رو نجات بدم.
ترسیده به بیرون از اتاق نگاهی انداخت و گفت
_هیس…آروم! ممکنه کسی مکالمه مارو بشنوه…من اینجام تا به شما کمک کنم.
با حالی آشفته روی تخت نشستم و گفتم
_نمی دونم باید چیکار کنم…فعلا فقط آمار نگهبان هایی که از این عمارت محافظت می کنن رو برام بیار.
_باشه.
و بعد به سمت دره اتاق رفت و خواست از اتاق خارج بشه که با حرفی که زدم میخکوب سره جاش ایستاد.
_صبر کن.
به طرفم برگشت و سوالی نگاهم کرد.

اگه امیر می کشتم می تونستم هم لاله رو نجات بدم و هم خودم رو!
نفس عمیقی کشیدم و آروم لب زدم
_برام یه اسلحه بیار.

#لیلی

متعجب به سمتم برگشت و پرسید
_اسلحه! برای چی می خوای؟
_اینا دیگه ربطی به تو نداره…فقط کاریو که ازت خواستم انجام بده.
فکرم رو خوند و تند گفت
_می خوای امیرو بکشی؟
در جوابش سری تکون دادم و گفتم
_آره…می خوام زمینو از وجود همچین هیولایی پاک کنم.
هاج و واج نگاهم کرد و گفت
_دیوونه شدی؟ فکر کردی اگه امیرو بکشی دستت به پروانه می رسه!؟
عصبی چنگی میون موهام زدم و به طرفش رفتم.
مقابلش ایستادم و عصبی گفتم
_پروانه برام مهم نیست…من الان به تنها چیزی که اهمیت میدم خواهرمه.
_من مدت زیادیه که اینجا دارم نقش یه خدمتکارو بازی می کنم…همه ی سوراخای این عمارت رو گشتم اما اثری از پروانه نیست.
سردرگم نگاهش کردم.
انگار اصلا نمی فهمید من چی دارم میگم و دردم چیه!
_حرفای منو شنیدی؟؟دارم میگم من فقط به فکر نجات خواهرمم نه پروانه.
سرشو نزدیک گوشم آورد و آروم پج زد
_خواهرت اینجا نیست…همین دیروز بردنش…فکر کنم همون جایی که بقیه دخترا هستن.
خشکم زد!
بفرما لیلی خانم…
امیر یه قدم که چه عرض کنم صد قدم از تو جلوتره.
فکر کردی لاله اینجا اسکان میده تا تو راحت فراریش بدی؟

کلافه و سردرگم به نقطه نامعلومی زل زدم که صداش طنین انداخت:
_سعی کن اعتماد امیرو جلب کنی و بهش نزدیک بشی…این تنها راه نجات پروانه و خواهرته.
ناچارا سری تکون دادم و گرفته گفتم
_حداقل برام قرص ضد بارداری بیار…این کارو که می تونی انجام بدی؟

#استاد دانشجو

#هانا

****************
با دستمال اشکام رو پاک کردم و نالیدم
_حالا باید چیکار کنم مهرداد؟من نه می تونم به زور آیلا ازش بگیرم و نه می تونم شکایت کنم.
جوابم رو نداد و عصبی مشغول بالا و پایین کردن طول و عرض اتاق شد.
فکر کنم بیشتر از اینکه فکرش درگیره پس گرفتن آیلا باشه داشت به میلاد فکر می کرد.
دستمال دیگری از داخل جعبه برداشتم و سرمو پایین انداختم که ترانه اینبار پرسید
_مهرداد می خوای چیکار کنی؟
ایستاد…به سمت من و ترانه که روی تخت نشسته بودیم برگشت و من رو مخاطب قرار داد و گفت
_تو شاید نتونی اما من آیلا پس میگیرم…حساب اون میلاد حروم لقمه رو هم بعدا می رسم.
و بعد عصبی به سمت دره اتاق قدم برداشت که ترانه تند از جاش بلند شد و بازوشو گرفت و گفت
_کجا داری میری؟
_میرم دم خونش.
منم از روی تخت بلند شدم و به طرفشون رفتم.
مقابل مهرداد ایستادم و گفتم
_منم میام…من که نباشم تو دوباره باهاش دعوات میشه.
جدی گفت
_لازم نیست؛ تو همین جا بمون…من فقط می خوام باهاش حرف بزنم.
پوزخندی زدم و گفتم
_تو گفتیو منم باور کردم…تو و آرمین هر موقع به هم می رسید مثل سگ و گربه به جون هم می پرید.
ناچارا سری تکون داد و موافقت کرد که باهاش برم.
مهرداد تنها امیده من بود…
تنها کسی بود که می تونست کمکم کنه آیلا از آرمین پس بگیرم…

ترانه موند تا مراقب ترمه باشه و من و مهرداد هم سوار ماشین شدیم و به سمت خونه آرمین به راه افتادیم.
توی راه سکوت بین مون حکم فرما بود که بالاخره مهرداد پرسید
_واقعا میلاد بهت تجاوز کرد هانا؟

#هانا

خجالت زده سرمو پایین انداختم و گفتم
_آره…من بیهوش شدم چون دوباره همون حالت بهم دست داد اما وقتی بهوش اومدم،برهنه روی تخت افتاده بودم.
با حرفی که زد من رو به چالش انداخت:
_تو بیهوش بودی! پس چه طور می تونی اینقدر مطمئن بگی که بهت تجاوز کرده؟!
نفس عمیقی کشیدم و بعد از مکث کوتاهی گفتم
_قبل از اینکه بیهوش بشم لباس تنم بود مهرداد!
با تموم شدن جملم،اخماش بیشتر درهم رفت و با فک منقبض شده ای غرید
_فقط خدا خدا کنه که دستم بهش نرسه،آیلا که پس گرفتی؛ میرم سراغش…زندش نمیزارم.
در جوابش چیزی نگفتم.
فعلا تنها چیزی که برام مهم بودش آیلا بود و نمی خواستم با فکر کردن به میلاد ذهنم رو مشغول کنم.
دیگه نه من چیزی گفتم و نه مهرداد و تا رسیدن به خونه آرمین سکوت بین مون حکم فرما بود.

وقتی رسیدیم؛ مهرداد کمی با فاصله از خونه ماشین رو پارک کرد که تند از ماشین پیاده شدم و به سمت خونه دویدم.
منتظر مهرداد نشدم و زنگ خونه رو پشت سره هم فشردم.
با اینکه به شدت استرس داشتم اما سعی می کردم که این ترس و استرسم رو پنهان کنم.
مهرداد به سمتم اومد و کنارم ایستاد.
_درو باز نمی کنه؟
دوباره زنگ زدم و گفتم
_نه
کمی عقب عقب رفت و به ساختمون چشم دوخت.
بلافاصله گفت
_لامپا خاموشه.
وحشت زده عقب رفتم و کناره مهرداد ایستادم.
راست می گفت…!
لامپای ساختمون که از این فاصله هم مشخص بود،خاموش بودن و کسی توی خونه نبود!!
ترسیده به مهرداد زل زدم و زمزمه کردم
_نکنه خونه رو عوض کرده باشه؟
جوابی نداد که با حالی آشفته روی زمین نشستم و نالیدم
_وای خدایا بدبخت شدم…دیگه آیلا نمیبینم.

#هانا

مهرداد دوباره به سمت دره خونه رفت و مجدد زنگ رو فشرد اما من هم چنان وسط کوچه نشسته بودم و نمی دونستم باید چه غلطی بکنم!
ترس برای همیشه از دست دادن آیلا مثل خوره به جونم افتاده بود و باعث شد که اشکام جاری بشن.
مهرداد که متوجه وضعیت آشفته من شد به سمتم اومد و کنارم زانو زد و گفت
_بلند شو هانا…پاشو این چه کاریه دیگه،هنوز هیچی معلوم نیست تو چرا آبغوره گرفتی!
با چشمای نمدار نگاهش کردم و نالیدم
_من آرمینو خوب میشناسم…حتما خونه عوض کرده تا نتونیم پیداشون کنیم،اصلا نکنه رفته باشه یه کشور دیگه؟
_مگه کشکه خواهره من!بهت قول میدم حتی اگه زیره سنگم رفته باشن پیداشون کنم…پاشو عزیزم.
با درد چشمامو باز و بسته کردم و بعد از روی زمین بلند شدم.
خواستم به سمت ماشین مهرداد قدم بردارم که همون لحظه ماشینی وارد کوچه شد و مقابل دره خونه آرمین پارک کرد.
همین که چراغ های اون ماشین خاموش شد تازه نگاهم به صورت آرمین و آیلا افتاد!
با دیدن آیلا انگار که دنیا رو بهم دادن از خوشحالی داشتم بال در میاوردم.
بدون هیچ درنگی به سمت ماشین دویدم و دره طرف آیلا باز کردم که آیلا تند بغلم پرید و با خوشحالی گفت
_مامان!
اینقدر دل تنگش بودم که فقط محکم بغلش کردم و توی آغوشم فشردمش،جوری که بچه بیچاره به صدا در اومد و نالید
_آخ…مامانی دردم اومد.
از آغوشم بیرون آوردمش و بهش زل زدم که با اون دستای کوچیکش اشکامو پاک کرد و گفت
_چرا داری گریه می کنی مامان؟
با بغض گفتم
_از خوشحالیه عزیزم.
متعجب پرسید
_مگه ادم وقتی خوشحال میشه گریم می کنه؟
خواستم جوابش رو بدم که صدای داد مهرداد مثل پتک توی سرم کوبیده شد
_تف به غیرتت آرمین…تف! به چه حقی بچه رو از مادرش جدا می کنی؟هاااان به چه حقی؟
ترسیده نگاهم رو به مهرداد که در چند قدمی ماشین ایستاده بود دوختم.
خدا رحم کنه فقط بین این دو نفر دعوا نشه…

#هانا

آرمین با خونسردی از ماشین پیاده شد و در حالی که داشت با اخم من و آیلا رو نگاه می کرد گفت
_گه خوریش به تو نیومده…الانم دست خواهرتو بگیر و گورتو گم کن.
با تموم شدن جملش، مهرداد مثل دیوونه ها به سمتش یورش برد و یقه پیراهنش و بین مشتاش گرفت.
آیلا ترسیده از این حرکت مهرداد؛ خودش و توی بغلم انداخت و با صدای لرزونی نزدیک گوشم پچ زد
_مامان من می ترسم…چرا دایی می خواد آرمین جون بزنه؟
دستی میون موهای پرپشتش کشیدم و رو به مهرداد گفتم
_مهرداد خواهش می کنم تمومش کن…آیلا ترسیده.
مهرداد کلافه یقه آرمین رها کرد و با فک منقبض شده ای غرید
_می خوام باهات حرف بزنم.
_اما من حرفی با تو ندارم.
و بعد به سمت ما اومد و دست آیلا گرفت و به زور از بغلم کشیدش بیرون.
خواست به سمت خونه ببرتش که آیلا با سرتقی دوباره به سمتم دوید و گفت
_من پیش مامانم میمونم.
آرمین کلافه چنگی میون موهاش زد و نگاه خشمگینش رو به من دوخت.
بازم جای شکرش باقیه که توی این اوضاع آیلا طرفه منو گرفت!
مهرداد به سمت آرمین اومد و دستش و روی شونش قرار داد و جدی گفت
_تو شاید نخوای حرفای من رو بشنوی اما من خیلی حرف برای گفتن دارم که باید بهت بزنم…پس مرد باش بیا بشین تو ماشین تا دو کلام باهم حرف بزنیم…نمی خوام جلوی بچه چیزایی بگم که نباید بشنوه.
آرمین عمیق نگاهی بهش انداخت و بعد از مکث کوتاهی با تکون دادن سرش موافقت کرد.
لبخند محوی زدم…برای اولین بار آرمین داشت به حرف مهرداد گوش میداد.
رو کرد سمت من و خیلی خشک گفت
_برید تو خونه.
و کلیدو به سمتم گرفت.
تند کلیدو ازش گرفتم و همراه با آیلا به سمت خونه قدم برداشتم.

#لیلی

********************
خدایا آخه 15 تا نگهبان؟؟
مگه این عمارت چه کوفتی داره که باید 15 نفر نگهبانیش رو بدن!
لعنت به این شانس…
نه تنها نمی تونم خارج بشم بلکه با این تعداد نگهبان و بادیگاردی که توی باغ ول می چرخن حتی نمی تونم یه سرکی به اطراف بکشم.
با حرص ورقه قرص ضد بارداری که جاسوس دانیل بهم داده بود بین مشتام فشردم که همون لحظه امیر سر رسید!
تند ورق قرصو توی پیراهنم پنهان کردم و با اخم به دره ورودی سالن زل زدم.
با دیدن من که روی کاناپه وسط سالن نشسته بودم لبخند ژکوندی زد و به سمتم اومد.
بالای سرم ایستاد و دستش و به سمت صورتم دراز کرد که تند صورتم رو عقب کشیدم و غضبناک نگاهش کردم.
پوزخندی به این حرکاتم زد و مقابلم روی صندلی چرمی نشست.
_چه عجب از اون سوزاخ موش زدی بیرون!
منظورش اون اتاقی بود که تا دیروز توش حبس شده بودم.
برزخی جواب دادم
_ببخشید که اون تو زندانیم کرده بودی…حتی پنجره رو یه جوری مهر و موم کرده بودی که مبادا بال دربیارم و بپرم و برم.
با پاش چندین بار روی زمین ضرب زد و خیلی ناگهانی گفت
_فکراتو کردی؟
خوب متوجه منظورش شدم اما خودمو زدم به کوچه علی چپ و گفتم
_درمورد چی؟
_درمورد بچه و خواهرت!

نفس عمیقی کشیدم و گفتم
_آره…اما تو توقع نداری که من بهت اعتماد کنم و دستی دستی خودم و خواهرم رو بدبخت کنم؟ چه تعهدی وجود داره که وقتی به در خواستت عمل کردم بلایی سره لاله نیاری!
مثل همیشه فکره همه چیز رو کرده بود برای همین تند جواب داد
_من لاله می فرستم ایران ور دل باباجونت و تو در عوضش عقد دائمم میشی و برام بچه میاری.
چند لحظه ای مات صورت خونسردش شدم و کم کم خنده ای روی لبم اومد.
صاف ایستادم و تقریبا داد زدم
_زده به سرت…عقد دائم؟من عقد دائم تو بشم! عمرااااااااااااااااا.

#لیلی

از روی صندلی بلند شد و به سمتم اومد.
با لحن اغواکننده ای گفت
_می خوای لاله نجات بدی یا نه خانومم؟
زهرخندی زدم و گفتم
_قبلا هم یبار این پیشنهاد رو بهم دادی…اون موقع پای جون آرش وسط بود و حالا هم لاله! چرا واقعا دست از سرم بر نمیداری امیر،چرا اینقدر عذابم میدی آخه لعنتی؟ یبارگی منو بکش راحتم کن.
انگشتش و روی لب هام قرار داد و گفت
_هیس! دیگه این حرفو نزن…دیگه حرف مرگت رو پیش نکش.
با این حرفش اشک توی چشمام حلقه بست.
دردناک گفتم
_از موقعی که با تو آشنا شدم دارم روزی هزار بار میمیرم…بعد تو میگی حرف از مرگ نزنم؟ دیگه چه بلایی مونده که سرم نیاورده باشی هاااان؟ لعنت بهت بابا…لعنت بهت که به خاطر تو و یه انتقام مسخره دخترات اینقدر دارن زجر می کشن…مــ…
با قرار گیری لب های داغ و ملتهبش روی لب هام به کل خفه خون گرفتم.

بی وقفه لب هام رو بوسید که دیگه رسما به نفس نفس افتادم و خودم و عقب کشیدم.
نگاه تب دارش و بهم دوخت و لب زد
_عقد دائمم که بشی برای همیشه دست از سره لاله و بقیه خانوادت برمیدارم.
با درد چشمام و روی هم فشردم و اجازه دادم اشکام ببارن.
یاده آرش جیگرمو آتیش می زد.
به سمتم اومد و منو در آغوش گرفت و دستش و نوازش وار بین موهام کشید.
توی بغلش عین یه جوجه گم شده بودم.
بینیم و بالا کشیدم و زمزمه کردم
_چرا اینقدر عذابم میدی امیر؟
مثل همیشه گفت
_چون دوستت دارم!
پوزخند تلخی زدم و توی دلم گفتم
_اما تو اصلا قلبی نداری که بخواد کسی و دوست داشته باشه.

#هانا

********************
تقریبا یک ساعتی شده بود که داشتن با هم حرف می زدن!
معلوم نیست چی داشتن به هم می گفتن که تا این حد طول کشیده بود.
کلافه بازدمم رو بیرون فرستادم و دستی میون موهای آیلا که غرق در خواب بود کشیدم.
اینقدر توی این یک ساعت حرف زد و سوال پرسید که از خستگی خوابش برد.

با بلند شدن صدای دره خونه نگاهم و از آیلا گرفتم و از روی تخت بلند شدم.
خودم و به طبقه پایین رسوندم که دیدم آرمین روی مبل لم داده و دوباره یه لیوان از اون کوفتی ها دستشه!
نفس عمیقی کشیدم و به سمتش رفتم.
سعی کردم خودم رو خونسرد جلوه بدم برای همین پرسیدم
_مهرداد کجاست؟
لیوانشو سر کشید و جواب داد
_رفت.
متعجب لب زدم
_رفت؟ یعنی چی رفت!
در حالی که داشت لیوانش و پر می کرد گفت
_یعنی اینکه امشب مزاحم منی.
خواست لیوانش و پر کنه که به سمتش خیز برداشتم و سریع شیشه مشروب از دستش گرفتم.
_توی این دو روزی که آیلا پیشت بود هم می خوردی و مست می کردی؟مثلا اسم خودت و گذاشتی پدر! تو یه آدم عیاشی که لیاقت اون بچه رو نداره…بزار من و آیلا بریم پی زندگــ…
حرفم با کوبیده شدن لیوان روی زمین قطع شد.
ترسیده نگاهش کردم که از روی مبل بلند شد و به سمتم اومد.
رو به روم ایستاد و غرید
_آیلا هیچ جا نمیره! ولی تو فردا گورتو گم می کنی و میری دنبال زندگیت.
لبام آویزون شد.
امید داشتم حرفای مهرداد تونسته باشه حداقل یه تاثیر کوچولو روش بزاره اما مثل اینکه سخت در اشتباه بودم.
سرم و پایین انداختم و در حالی که داشتم حرفی که می خواستم بزنم رو مزه مزه می کردم گفتم
_چه طور ازم می خوای برم دنبال زندگیم وقتی زندگیم درست همین جاست؟ من مادره آیلام…چه طور می تونی ازش محرومم کنی؟

#هانا

_آیلا یه مادر هرزه و دروغگو می خواد چیکار؟
نم اشک توی چشمام جمع شد.
پس یک ساعته مهرداد چی داره به این بشر میگه!
با دیدن اشکام کلافه بازدمش و بیرون فرستاد و با دستش اشکام رو پاک کرد.
با تحکم گفت
_گریه نکن.
با حرفش گریم شدت گرفت که با فک منقبض شده ای ادامه داد
_ک*و*ن اون مرتیکه ی حروم زاده و جد و آبادش و جر میدم…گریه نکن هانا…گریه نکن تا سگ نشدم.
با بغض نالیدم
_پس مهرداد همه چیزو بهت گفت!
سری به معنای آره تکون داد که مشتی به سینش کوبیدم و داد زدم
_و تو هم باور نکردی چون به دیگران بیشتر از هانای بیچاره اعتماد داری…باور نکردی و مدام بهم ننگ هرزگی میزنی!
چیزی نگفت و شیشه مشروب از دستم گرفت و دوباره به سمت مبل برگشت.
روی مبل لم داد و شیشه به لب هاش نزدیک کرد که تند گفتم
_یه قطره دیگه از اون زهرماری بخوری به خدا دست آیلا میگیرم و از این خراب شده میرم.
خمار نگاهم کرد و شیشه روی میز عسلی قرار داد.
دستاش و از هم باز کرد و گفت
_پس تو آرومم کن!
بدون هیچ اما و اگری به ستمش رفتم و خودم و توی بغلش انداختم.
به شدت به آغوش گرمش احتیاج داشتم.
دستش و دور کمرم حلقه کرد و بوسه ای روی موهام نشوند.
سرش و توی گودی گردنم فرو برد و نفس عمیقی کشید که از خود بی خود شدم.

دستش به سمت لباسم سوق پیدا کرد و خواست دکمش رو باز کنه که صدای آیلا مانعش شد:
_مامان!
با صداش وحشت زده از بغل آرمین بیرون اومدم و به آیلا که با چشمای گرد شده به ما زل زده بود نگاه کردم.

#هانا

از پله ها پایین اومد و به سمت ما قدمی برداشت.
انگار این وروجک حتی شبا هم قصد خوابیدن نداره!
البته بیچاره حقم داره ها،با اون سر و صدایی که من و آرمین راه انداخته بودیم کم مونده بود؛ همسایه ها هم از خواب بیدار بشن.
به طرفش رفتم و با لحن مهربونی گفتم
_عزیزم چرا بیداری شدی؟
بی توجه به حرفم سرشو نزدیک گوشم آورد و گفت
_مامانی آرمین جون داشت بوست می کرد؟
مات برده نگاهم و به سمت آرمین سوق دادم که دیدم لبخند محوی روی لب هاش داره.
از لبخندش مشخص بود که حرف آیلا رو شنیده.
سری به معنای نه به طرفین تکون دادم و گفتم
_نخیررررر…بدو بریم بخوابیم ببینم!
دستش و گرفتم و خواستم به سمت پله ها ببرمش که نیومد و به سمت آرمین دوید.
آرمین با لبخند بغلش کرد که آیلا تند پرسید
_آرمین جون تو مگه مامانم و بوس نکردی؟
لب پایینم و گاز گرفتم و با اشاره به آرمین فهموندم که بگه نه اما اون لبخند پت و پهنی تحویلم داد و گفت
_چرا…بوسش کردم.
اخم ریزی بین ابروهام جا خوش کرد. به طرف شون رفتم که آیلا با شیرین زبونی ادامه داد
_یعنی مامانم زنته؟ آخه وقتی یه مردی یه خانومی رو بوس می کنه یعنی زنشه.
چنگی به صورتم زدم و با غیظ اسمش و صدا زدم:
_آیلاااااااااااااااااااا…!

این بچه تازه داشت پنج سالش میشد اما از یه چیزایی سر در میاورد که مخ آدم سوت می کشید.
والا به خدا من هم سن این بچه بودم فرق بین سیب زمینی و سیب رو هم نمی دونستم.
آرمین نگاه عمیقی بهم انداخت و بعد از مکث کوتاهی جواب آیلا رو داد:
_اره…زنمه!
آیلا متعجب چشماش و درشت کرد و با اون سادگی بچگونش پرسید
_یعنی تو هم بابامی آرمین جون؟ اما پس بابا میلاد چی! بابای من اونه که…!

#هانا

با تموم شدن جمله آیلا، حالات صورتش به یک آن تغییر کرد و اخم وحشتناکی بین ابرو هاش نشست.
نه تنها من، بلکه آیلا هم ازش ترسید و از بغلش بیرون اومد.
با حرص دستاش و مشت کرد و غرید
_اون عوضی بابای تو نیست…اون یه کثافته که به زودی هم زندگی نکبت بارش خاتمه پیدا می کنه.
از عصبانیت رنگش به کبودی می زد و این ترسم رو دو چندان می کرد!
آیلا وحشت زده به سمتم اومد و خودش و بهم چسبوند که نالیدم
_آرمین آروم! بچه گناه داره…ببین از ترس داره می لرزه.
چشماش و روی هم فشرد و کلافه نفس عمیقی کشید.
خیلی داشت تلاش می کرد تا به خودش مسلط بشه.
با صدایی که رگه های عصبانیت توش موج می زد گفت
_من اون عوضی رو می کشم هانا…به خدا می کشمش!
با ابرو هام به آیلا اشاره کردم و عاجزانه ازش خواستم چیزی نگه.
عصبی دستی میون موهاش کشید و نگاهش و به سمت اون شیشه کوفتی دوخت.
به هیچ عنوان نمی تونستم امشب آرمین رو با این حال خرابش رها کنم؛ چون می ترسیدم یه بلایی سره خودش بیاره.
از طرفی هم نمی دونستم با آیلا چیکار کنم…!
مونده بودم چه خاکی توی سرم بریزم که یهو فکری به ذهنم خطور کرد.

لبخند ساختگی زدم و رو به آیلا گفتم
_موافقی امشب پیش آرمین جون بخوابیم وروجک؟
آیلا با تردید نگاهی به آرمین انداخت و زمزمه کرد
_اما آرمین جون عصبانیه!
لبخند ملیحی زدم و خم شدم و آیلا بغل کردم.
_نه هیچم عصبانی نیست فقط یکم ناراحته و بد خواب شده…اگه ما کنارش باشیم حالش خوب میشه…تازه می دونستی آرمین جون کلی قصه قشنگ قشنگ بلده؟

#لیلی

************************
با نفرت به تصویر خودم توی آیینه زل زدم.
از خودم بدم میومد…از خودم بدم میومد چون تسلیم خواستش شدم.
حالا دیگه رسما زنش شده بودم و دیگه راه فراری نداشتم.
دستی به چشمام کشیدم و تمام تلاشم و کردم تا نبارن اما علی رغم تمام تلاشام بالاخره اولین اشکم چکید و گونم رو خیس کرد.
غمگین روی تخت نشستم و زانو هام رو بغل گرفتم.
سعی کردم لبخند بزنم و به چیزای خوب فکر کنم!
به این فکر کنم که عوضش لاله سلامته…
عوضش حاله خانوادم و آرش خوبه و دیگه امیر بهشون صدمه ای نمی زنه.

نیم ساعت پیش قبل از اینکه عقدش بشم یه فیلم از لاله بهم نشون داد که سالم به ایران برگشته بود و پیش بابام بودش.
فقط ته دلم آرزو می کردم که خواهره احمقم دیگه حماقت نکنه و گول امیرو نخوره.

با باز شدن دره اتاق تند دستی به چشمای اشک آلودم کشیدم و سرم و پایین انداختم.
متوجه اشکام شد و اخماش درهم رفت.
_دوست ندارم زنم و با چشمای گریون ببینم…خانوم من فقط باید بخنده!
پوزخند تلخی زدم و چیزی نگفتم.
چه توقع هایی از من داشت!
می خواست بخندم در صورتی که می دونستم رسما با قبول کردن درخواستش بدبخت شدم.
به طرفم اومد و کنارم روی تخت نشست.
دستش و زیر چونم قرار داد و وادارم کرد سرم و بالا بیارم.
با اون یکی دستش اشکام رو پاک کرد و بوسه ریزی روی پیشونیم نشوند که با بغض زمزمه کردم
_کاش می فهمیدم که چی از جونم می خوای امیر! یبار من و با بی رحمی تمام می فروشی تا تبدیل به عروسک جنسی بشم و یبارهم به زور عقدم می کنی…اصلا معلوم نیست با خودت چند چندی!
_من می دونم با خودم چند چندم عسلم فقط نمی دونم چرا توی مغز کوچولو تو فرو نمیره که چی می خوام.

#لیلی

پوزخند زدم.
_اتفاقا خوب می دونم چی می خوای…تو عذاب دادن و زجر کشیدن من و می خوای.
سرش و نزدیک گوشم آورد و با لحن اغواکننده ای پچ زد
_باید خر باشم اگر عذاب کشیدن ملکه م رو بخوام! تو اینقدر برای من مهمی که جونمم برات میدم.
دستش و روی رون پام گذاشت که پسش زدم و گفتم
_من خام زبون بازیای تو نمیشم امیر،فکر کردی منم مثل دخترای احمق دور و ورتم که با چهارتا کلمه عاشقانه لش کنم تو بغلت؟ اگه میبینی زیره بار خفت رفتم و زنت شدم فقط به خاطر خواهر بیچارم بود وگرنه هرکی ندونه تو خوب می دونی که تشنه ی خونتم!
عمیق نگاهم کرد و با مکث کوتاهی دستش و روی قفسه سینم قرار داد.
یه تای ابروش رو بالا انداخت و گفت
_اگه از من متنفری و تشنه خونمی پس قلبت داره چی میگه؟
محکم گفتم
_من هیچ وقت عاشق یه خلافکار بی رحم که تا حالا چندین بار تا پای مرگ فرستادتم نمیشم…هیچ وقت قلبم برای تو نمی زنه!
یکی از اون لبخندای مخصوص خودش و زد و با اطمینان گفت
_تو عاشق منی لیلــ…
حرفش با بلند شدن من از روی تخت قطع شد.
_تو دیوونه شدی! داری هذیون میگی.

خونسرد روی تخت دراز کشید و گفت
_حرفای من حقیقتی که تو داری هذیون میبینیش…تو اگه یک درصد تشنه خون من بودی حداقل یه کوچولو تلاش می کردی تا من و بکشی…چندبار من و تو باهم تنها بودیم لیلی؟ چند بار خلوت دو نفره داشتیم؟ تو کلی فرصت داشتی و هیچ حرکتی نکردی.
به سختی نفس عمیقی کشیدم و با درد چشمام و باز و بسته کردم.
حرفاش حالم و خراب کرد.
اما اون برعکس من که با سقوط فاصله اندکی داشتم خیلی خونسرد از جاش بلند شد و کتش و در آورد.
در حالی که داشت کمربندش رو باز می کرد گفت
_انکار نکن…عشقی که به من داری و انکار نکن خانوم کوچولو!

#لیلی

به سمتم اومد و رو به روم ایستاد.
تره ای از موهام و از توی صورتم کنار زد و نجوا کرد
_من برعکس اون جناب سرگرد بهت اهمیت میدم لیلی! اگه یک درصد برای اون نامرد ارزش داشتی الان داشت دنبالت می گشت نه اینکه با زن و بچش وقت بگذرونه و تو رو به تخمش بگیره.
سرم و پایین انداختم و با حرص لب گزیدم.
دستاش و روی قفسه سینم قرار داد و گوشه لبم رو بوسید.
_همه چیزو فراموش کن لیلی…با من از نو شروع کن.

* * * * *
با درد دستی به شکمم کشیدم و چشمام و جمع کردم که صدای خواب آلودش طنین انداخت
_درد داری؟
با حرص نگاهش کردم که خندید و گفت
_چیه؟ یه جوری نگام می کنی که انگار بدجور به خونم تشنه ای! البته دلیلشم می دونماااا…به خاطر اون کبودی های خوشگلی که برات ساختم.
_وحشی!
لبخند ملیحی زد و فاصله بین مون رو از بین برد.
دستش روی شکمم نشست و ماهرانه مشغول ماساژ دادن شکمم شد.
پوزخندی زدم و گفتم
_تا حالا چند بار شکم این و اون ماساژ دادی که اینقدر ماهر شدی؟
سرش و تو گودی گردنم فرو برد و گاز ریزی گرفت.
_فقط ملکه ام!
چیزی نگفتم که ادامه داد
_نمی دونم حاملت کردم یا نه!
با تموم شدن جملش وحشت زده توی جام نشستم که زیر شکمم تیر کشید.
اینقدر درگیره ازدواج اجباریم با امیر بودم که فراموش کردم اون قرص ضد بارداری لعنتی بخورم!

#لیلی

متعجب بهم زل زد و گفت
_چیشد یهو؟
از تخت پایین اومدم و چنگی به لباس امیر که پایین تخت افتاده بود زدم و پوشیدمش.
خدایا اون قرص لعنتی کجا گذاشتم؟
اگه امیر میدیدش قطعا بدبخت میشدم.
به سمت میز آرایش رفتم و یکی از کشو هاش رو باز کردم و کلافه مشغول گشتن شدم.
سراغ کشو بعدی رفتم که صداش بلند شد
_دنبال این می گردی؟
به طرفش برگشتم و مات برده به اون ورق قرصی که در دست داشت زل زدم.
به جرعت می تونم بگم اون لحظه حتی نفس کشیدن هم برام حکم مرگ رو داشت.
با اخم وحشتناکی نگاهم کرد و توی جاش نشست.
هر لحظه منتظر بودم تا صدای عربدش بلند بشه و یا اینکه به سمتم بیاد و با دستای خودش خفم کنه اما برعکس اون اخم وحشتناکش، با خونسردی گفت
_تا کی می خوای به این بازی هات ادامه بدی لیلی؟ هربار فکر می کنم که من رو شناختی و دست از حماقت کردن کشیدی اما تو بازم یه کاری می کنی که ناامید بشم! تو توی عمارت منی و این یعنی حتی اگر نفس بکشی هم من می فهمم.با چه تدبیری فکر کردی من آمار اون جاسوس کوچولو دانیل رو ندارم؟
سرم و پایین انداختم و گفتم
_مـ…من اصلا از اون قرص نخوردم.

بی توجه به حرفم خیلی جدی گفت
_خوب گوشات و واکن ببین چی میگم! تو از حالا به بعد زن منی و این یعنی تا موقعی که خاک نریزن روت زنمم باقی می مونی پس سعی نکن با حماقت هات من رو عصبی کنی چون دوست ندارم یه کاری انجام بدم که بعدا از کرده خودم پشیمون بشم.
بعد از تموم شدن جملش نگاهش و دقیق بین اجزای صورتم چرخوند تا بفهمه خوب ملتفت شدم یا نه!
_متوجه حرفام شدی؟
سری تکون دادم و ناچارا گفتم
_اره متوجهم.
با طعنه گفت
_خوبه…امیدوارم دیگه سعی نکنی من و دور بزنی!

#هانا

* * * * *
از صدای نفس های نامنظمش کاملا مشخص بود که هنوز نخوابیده.
بدون اینکه چشمام رو باز کنم آروم طوری که آیلا از خواب بیدار نشه گفتم
_چرا نخوابیدی؟
_سالارم خوابش نمیبره.
تند چشمام رو باز کردم و مات برده نگاهش کردم که ادامه داد
_ببینم این بچه همیشه اینقدر بد موقع از خواب بیدار میشه؟
نگاهم و به آیلا که بین من و آرمین روی تخت خوابیده بود انداختم.
یه جوری عمیق در خواب فرو رفته بود که اگر بمبم می زدی بیدار نمیشد!
کمی به آیلا نزدیک شدم و دستم و بین موهاش کشیدم که صدای اعتراض آرمین بلند شد
_اینقدر وول نخور هانا…تا سقوط از روی تخت فقط چند میلی متری فاصله دارم.
بی پروا توی چشماش زل زدم و گفتم
_خب برو روی زمین بخواب! مگه مجبوری هم جای من و تنگ کنی هم خودت و!
یه تای ابروش رو بالا انداخت و زمزمه کرد
_عه؟ من برم روی زمین بخوابم تا جای تو و این فسقلی باز بشه!؟
لبخند کم جونی زدم و چیزی نگفتم که یهو خیلی ناگهانی پرسید
_مهرداد بهم گفت اون حروم زاده می خواست بهت تجاوز کنه اما چون بیهوش شدی فقط اون عکسا رو گرفت تا برای همیشه من و از تو دور کنه…می خوام از زبون خودت بشنوم هانا…مهرداد راست گفتش؟

کل تنم به یکبار یخ بست!
پس مهرداد به آرمین همه چیز رو نگفته بود…
نگفته بودش که کسی که اندازه ی یکی از اعضای خانوادم بهش اعتماد داشتم از اعتمادم سو استفاده کرد و واقعا بهم تجاوز کرد…
نامحسوس نفس عمیقی کشیدم و با صدایی که سعی در کنترلش داشتم تا نلرزه جواب دادم
_آره…راست گفته.
دلم می خواست می تونستم حقیقت رو بهش بگم اما می ترسیدم خون به پا شه.
همین جوریشم آرمین به خون میلاد تشنه بود،وای به حال اینکه می گفتم آره بهم تجاوز کرده! اونم درست وقتی آیلا توی خونه بودش…

#هانا

به وضوح لبخندو روی لب هاش دیدم.
اون خیالش راحت شد ولی عذاب وجدان بدی سراغ من اومد.
از اینکه مجبور شدم بازم بهش دروغ بگم از خودم متنفر بودم!
اما خب چاره ای نداشتم…
با اندوه بازدمم رو بیرون فرستادم که صداش طنین انداخت
_با اینکه هنوزم به خاطر اون دروغت از دستت عصبانی ام اما دیگه اجازه نمیدم از پیشم بری…از حالا به بعد باید کنار من بمونی…کنار من و آیلا!
تلخ گفتم
_بمونم تا باز عذابم بدی؟
اخم کرد و گفت
_نه…بمون تا باهم یه زندگی سه نفره تشکیل بدیم.
_پس زنت چی میشه؟
جوابم رو نداد که ادامه دادم
_اسمش چی بود؟ آهان لیلی!
چشم غره بدی بهم رفت و گفت
_من یه زن بیشتر ندارم که اسمشم هاناست…الانم جون جدت بگیر بخواب تا این وروجک بیدار نشده،دهنم کف کرد از بس قصه از خودم در آوردم تا بگیره بخوابه.
اگه بگم از حرفش خر کیف نشدم دروغ گفتم!
ریز ریز خندیدم و خواستم بخوابم که اسمم رو نجوا کرد
_هانا!
_هوم؟
_دستتو بده من.
متعجب نگاهش کردم و گفتم
_چی؟

کلافه بازدمش رو بیرون فرستاد و دستم و گرفت.
_به خاطر این وروجک نمی تونم بغلت کنم و بخوابم…حداقل بزار دستت رو بگیرم.
اعتراضی نکردم و با لذت چشمام رو بستم.
چه قدر کنار آرمین و آیلا آرامش داشتم.
آرامشی که چهار سال تجربش نکرده بودم.
داشت کم کم چشمام سنگین میشد که باز صداش بلند شد
_هانا.
_وای آرمین میزاری بخوابم یا نه؟
صدای خندش رو شنیدم اما چشمام رو باز نکردم.
_خیلی احمقی! آخه دلت و به چی اون بچه کونی خوش کرده بودی؟ دیدی آخرشم چه بلایی داشت سرت میاورد!
با حرص توی جام نشستم و خواستم متکا توی سرش بکوبم که دستاش و به حالت تسلیم بالا برد و گفت
_باشه باشه می خوابم.
کلافه توی جام دراز کشیدم و غریدم
_به خدا اگه آیلا از خواب بیدار بشه مجبورت می کنم تا صبح براش قصه از دختر بازی هات بگی!

#هانا

_آخ آخ نه تورو خدا.
با لبخند توی جام دراز کشیدم و گفتم
_از اینکه حداقل این بچه حریف تو یکی میشه خیلی خوشحالم!

* * * * *
لقمه دیگه ای برای آیلا گرفتم و به دستش دادم که گفت
_مامان میشه برم تاب بازی کنم؟
_اول صبحانت رو بخور بعد برو.
تند لقمه ای که بهش داده بودم رو توی دهنش گذاشت و گفت
_سیر شدم…حالا می تونم برم؟
سری تکون دادم که از روی صندلی پایین اومد و بدو بدو خواست از آشپزخونه بیرون بره که آرمین جلوی راهش سبز شد.
آیلا با دیدن آرمین لبخند زد و گفت
_آرمین جون میشه بیای هلم بدی؟
خم شد و لپ آیلا رو کشید و زمزمه کرد
_باشه وروجک…تو برو منم زود میام.
آیلا سری تکون داد و بعد از آشپزخونه بیرون رفت.
با رفتنش آرمین به سمتم اومد و روبه روم نشست.
لقمه ای که در دست داشتم رو قاپید و توی دهانش گذاشت که با حرص نگاهش کردم.
این بشر چه قدر پرو بود!
_چیه! چرا داری اینجوری نگام می کنی؟
_هیچی!
و بعد لیوان شیرو برداشتم و جرعه ای ازش نوشیدم که بی مقدمه گفت
_می خوام همه چیزو به آیلا بگم.
حرفش باعث شد که هول کنم و شیر توی گلوم بپره.
چندین بار پشت سره هم سرفه کردم و متعجب لب زدم
_چی! چی می خوای به آیلا بگی؟
با غیظ گفت
_اینکه من باباشم نه اون مرتیکه ی حروم زاده.

#هانا

ناباور چندین بار پلک زدم که ادامه داد
_دوست ندارم اون بچه کونی رو بابای خودش بدونه!
کلافه نفسم و فوت کردم و گفتم
_اینکارو نکن آرمین…بــ…
نزاشت براش دلیل بیارم و عصبی میون کلامم پرید
_من هرطور شده همه چیزو به آیلا میگم چون حقمه…حقمه که به جای اینکه آرمین جون صدام کنه بهم بگه بابا.
قلبم لرزید و دلم بدجوری براش سوخت.
فکر نمی کردم تا این اندازه این موضوع براش مهم باشه!
سرم و پایین انداختم و با شرمندگی گفتم
_به خدا درکت می کنم آرمین…بهت حقم میدم اما اون بچه تازه داره پنج سالش میشه! این چیزا یکم زیادی برای سنش زوده و مطمئنم اگه بهش بگی به چالش میندازیش…باعث میشی توی خودش بره…ازت می خوام صبر کنی،یکم صبرکنی تا آیلا به اون سنی برسه که بتونه این چیزا رو درک کنه و اذیت نشه…الان اگه حقیقت رو بهش بگی فقط باعث میشی که صدمه ببینه!

بعد از تموم شدن حرفام سرم و بالا آوردم تا واکنشش رو ببینم!
از رنگ چهرش که به کبودی می زد کاملا مشخص بود تا چه حد عصبانیه.
چندین بار برای مسلط شدن به خودش؛ نفس عمیق کشید و با مکث کوتاهی گفت
_باشه…من فعلا چیزی بهش نمیگم اما تو هانا مجد! دیگه حق نداری از جلوی چشمام جم بخوری.
از روی صندلی بلند شدم و با تشر گفتم
_جنابعالی اسیر نگرفتی!
بلند شد…به طرفم اومد و روبه روم ایستاد.
سرش و جلو آورد و توی گردنم نفس عمیقی کشید که گرمم شد و عقب عقب رفتم.
لبخند محوی زد و گفت
_هنوزم بی جنبه ای هانا! هنوزم وقتی نفسام بهت می خوره شل میشی و لش می کنی.
عصبی دستی میون موهام کشیدم و گفتم
_مزخرف نگو…از دست تو عصبی شدم و داغ کردم…من اونور دنیا کار و زندگی دارم،نمی تونم کارم و رها کنم و بشینم ور دل تو.
خونسرد شونه ای بالا انداخت و نجوا کرد
_پس مجبوری بین کارت و آیلا یکی رو انتخاب کنی!

#هانا

دلخور نگاهش کردم و گفتم
_تو عادته! همیشه دوست داری به زورم که شده خواسته ی خودت و عملی کنی!
موهام و از توی صورتم کنار زد و گفت
_اتفاقا این خواستم به نفع هممونه عسلم.
دهن باز کردم تا چیزی بگم اما با دیدن آیلا که داشت به سمت آشپزخونه میومد حرفم توی دهنم ماسید.
از آرمین کمی فاصله گرفتم و زمزمه کردم
_آیلا اومد!
همین که جملم تموم شد،سر و کله ی آیلا هم پیدا شدش…
با ناراحتی رو کرد سمت آرمین و گفت
_آرمین جون چرا نیومدی هلم بدی؟
آرمین دست آیلا گرفت و گفت
_ببخشید…داشتم با مامانت راجب موضوع مهمی حرف می زدم،الان بریم!

* * * * *
#لیلی

کلافه پرسیدم
_داریم کجا میریم؟
در حالی که نگاهش رو به جاده دوخته بود گفت
_یه جای خوب!
با حرص نفسم و فوت کردم.
خدایا یه لطفی درحقم کن!
یا من و از دست این بشر نجات بده یا بکش راحتم کن…
سرم و به شیشه ماشین تکیه دادم که کم کم چشمام گرم شد و نفهمیدم کی خوابم برد.

نمی دونم چه مدت گذشته بود اما با شنیدن صدای امیر کنار گوشم آروم چشمام رو باز کردم و خمیازه ای کشیدم.
گیج گفتم
_هوم؟
_پاشو لیلی! رسیدیم.
با این حرفش به کل خوابم از سرم پرید و هوشیار شدم.
متعجب نگاهی به اطراف انداختم و گفتم
_اینجا کجاست دیگه؟
درمونده نگاهم کرد و گفت
_خب راستش…می خواستم ببرمت یه جای خوب ولی وسط راه ماشین خاموش شد…اما اصلا نگران نباش زنگ زدم به یکی از نوچه هام؛ حداقل تا نیم ساعت دیگه می رسه اینجا.
نگاهی از شیشه ماشین به بیرون انداختم.
هوا گرگ و میش بود و اصلا مشخص نبودش که کجا هستیم!
با غیظ گفتم
_امیر میشه درست و حسابی بگی کجاییم؟ نکنه باز یــ…
با دیدن اخم وحشتناکی که بین ابروهاش جا خوش کرد ترجیح دادم حرفم رو ادامه ندم.
دره ماشین و باز کرد و در حالی که داشت از ماشین پیاده میشد گفت
_ببینم خودم می تونم ردیفش کنم یا نه!

#لیلی

سری تکون دادم و منتظر توی ماشین نشستم.
حاضر بودم قسم بخورم چیزی از تعمیرات ماشین سردر نمیاره و حالا حالاها اینجا علافیم!
کاپوت ماشین رو بالا داد و با اعتماد به نفس خاصی مشغول شد.
کلافه نگاهم و ازش گرفتم و به مناظر بیرون چشم دوختم.
احساس می کردم توی یه پارک جنگلی هستیم.
اما آخه امیر اینجا… اونم توی یه پارک جنگلی چه کاری داره؟
داشتم سعی می کردم جواب سوالم رو پیدا کنم که احساس کردم سایه سیاهی بین درختا حرکت کرد.

از ترس ضربان قلبم اوج گرفت.
نکنه حیوونی چیزی باشه!
موشکافانه نگاهم و بین درختا چرخوندم اما دیگه چیزی ندیدم.
نفسی از روی آسودگی کشیدم و به صندلی تکیه دادم.
حتما خیالاتی شدم.
خواستم از ماشین پیاده بشم و پیش امیر برم که همون لحظه صدای خوشحالش بلند شد
_فکر کنم درست شد…استارت بزن!
_باشه.

خم شدم تا استارت بزنم که همون لحظه صدای شلیک گلوله توی فضا پیچید و در پی اون صدای ناله امیر بلند شد.
ترسیده جیغ بنفشی کشیدم و به اطراف نگاهی انداختم.
همون سایه سیاه و دوباره بین درختا دیدم.
یه آدم بود که اسلحه به دست داشت!
با صدای ناله امیر به خودم اومدم و نگاهم و از اون فرد گرفتم.
بدون هیچ فکری از ماشین پیاده شدم و به سمت امیر دویدم.
جلوی ماشین افتاده بود و شونه سمت راستش رو گرفته بود.
با دیدن خونی که از شونش میومد هینی کشیدم و کنارش زانو زدم.

#لیلی

نمی دونم چرا با دیدن این صحنه ناخوداگاه اشک توی چشمام جمع شد.
شاید از ترس بود…
یا شاید هم به خاطر نگرانی از بابت امیر…نمی دونم!
سرش و بالا آورد و با دیدن اشکام نالید
_گریـه…نکن!
گریم شدت گرفت و اشکام شروع کردن به باریدن.
با صدای شلیک بعدی دوباره جیغ کشیدم و وحشت زده به اطراف نگاهی انداختم.
خداروشکر اینبار تیرش خطا رفت و به ماشین خورد.

باید سریع تر قبل از اینکه کشته می شدیم از اینجا فرار می کردیم.
تند ریز بازوی امیر و گرفتم و کمکش کردم بلند باشه.
به سمت ماشین کشوندمش که به سختی سوار شد.
ماشین و دور زدم و خواستم سوار بشم که صدای رگبار شلیک توی فضا پیچید.
اینبار نترسیدم و سریع سوار ماشین شدم.
سوئیچ و چرخوندم اما از شانس گندم ماشین روشن نشد.
زیر لب بسم اللهی گفتم و دوباره سوئیچ رو چرخوندم که خوشبختانه اینبار خدا به طرفم بود و ماشین روشن شد.
از گوشه چشم متوجه همون فرد شدم که داشت نزدیک ماشین میومد اما بی توجه بهش دنده عقب رفتم و از اون جاده خارج شدم.
پام و تا ته روی پدال گاز فشار دادم و تا جایی که می تونستم تند رفتم و از اون مکان دور شدم.
نمی دونستم کجا دارم میرم اما فقط این موضوع برام مهم بود که خودم و امیر و به یه جای امن برسونم.
از اون پارک جنگلی که خارج شدیم توی جاده اصلی پیچیدم و نفس عمیقی کشیدم.
سرعتم و کمی کردم و نگاهم و به امیر دوختم.
لعنتی…
به شدت داشت ازش خون می رفت.

#لیلی

نگران پرسیدم
_امیر خوبی؟
فقط با درد چشماش و باز و بسته کرد.
باید هرچه زودتر به بیمارستان می رسوندمش وگرنه تلف میشد.
جاده اصلی پیش گرفتم و تا اونجایی که می تونستم تند رفتم.
روی یه تابلو نوشته بود که فقط 35 کیلومتر دیگه تا شهر مونده!
دوباره نگاهم و بهش دوختم و گفتم
_یکم دیگه تحمل کن…تا شهر چیزی نمونده.
در جوابم فقط سرش و تکون داد و چشماش و بست.
با بسته شدن چشماش ناگهان احساس عجیبی بهم دست داد و کسی از ته ذهنم بهم تلنگر زد
_الان بهترین فرصته لیلی! می تونی به راحتی ازش انتقام بگیری…انتقام خودت،لاله،آرش و تموم دخترایی رو که بدبخت کرد.
انگار شیطون وارد جلدم شده بود و سعی داشت وسوسم کنه!
حس نفرت سراسر وجودم رو پر کرده بود و داشت مجبورم می کرد تا امیرو بکشم!

کلافه نفسم و فوت کردم و فرمون بین دستام فشردم.
نه نه من قاتل نبودم!
با کشتن امیر تبدیل میشدم به یکی مثل خودش…
بی رحم و نامرد…
دور از انسانیت بود که با این وضعی که الان داره یه بلایی سرش بیارم.
به قول خودش، باید با راهی غیر از کشتن انتقام بگیرم تا طرف زجر بکشه.
نه اینکه با کشتن یه مرگ راحت بهش هدیه بدم…

تموم حواسم رو به رانندگیم دادم و تا موقع رسیدن به بیمارستان سعی کردم ذهنم رو از هر گونه فکری خالی کنم.
به بیمارستان که رسیدیم، آروم تکونش دادم و گفتم
_امیر…امیر…بلندشو…رسیدیم بیمارستان!
لای چشماش و باز کرد و اسمم رو نالید
_لیلی!
به طرفش خم شدم و دستم و روی گونش گذاشتم.
_فکر می کردم قوی تر از این حرفا باشی…پاشو،یه زخم سطحی که نمی تونه تورو از پا دربیاره.

#لیلی

لبخند بی جونی زد که تند از ماشین پیاده شدم و به سمتش رفتم.
دره ماشین و باز کردم و خواستم کمکش کنم تا پیاده بشه که گفت
_صبر کن!
منتظر نگاهش کردم که ادامه داد
_گلوله دربیار لیلی.
متعجب لب زدم
_چیییییی؟ دیوونه شدی! من نمی تونم این کاره یه پزشکه.
با انزجار صورتش و جمع کرد و گفت
_می تونی…تو مثلا یه پلیسی! مطمئنم یه چیزایی راجب امداد بهت یاد دادن…زودباش لیلی؛ اگه گلوله درنیاری دکتر به محض اینکه گلوله ببینه به پلیس خبر میده.

* * * * *
با بی قراری طول و عرض راهرو بیمارستان و طی می کردم.
از طرفی نگران امیر بودم و از طرف دیگه هم نمی دونستم کاره درستی انجام دادم یا نه!
می تونستم به راحتی دخل امیر و بیارم اما این کارو نکردم.
یعنی نتونستم.
یه حسی از درونم مانعم شد…
کلافه روی یکی از صندلی ها نشستم و به نقطه نامعلومی زل زدم.
حتی الانم می تونستم فرار کنم اما چرا اینکارو نمی کردم؟
شاید از این می ترسیدم که دوباره امیر پیدام کنه و اینبار واقعا برای مجازات من یه بلایی سره خانوادم بیاره…

توی افکار درهمم غرق بودم و مونده بودم چیکار کنم که همون لحظه دکتر به سمتم اومد و مقابلم ایستاد.
تند از جام بلند شدم و پرسیدم
_حالش چه طوره؟
سری تکون داد و گفت
_خوبه…فقط!
_فقط چی؟
دستی میون موهای جو گندمیش کشید و گفت
_شما باید به من بگید که چه اتفاقی براش افتاده.
به سختی آب دهانم و قورت دادم و سعی کردم کلمات و کنار هم قرار بدم تا یه دروغ شاخدار بگم که ادامه داد
_من می دونم اون زخم بر اثر گلولس! پس بهتره حقیقت رو بگید.

#لیلی

درمونده نگاهش کردم.
مونده بودم که چی بهش بگم!
اگه حقیقت و به زبون میاوردم قطعا به پلیس خبر میداد.
ناچارا گفتم
_من نمی دونم…وقتی این اتفاق براش پیش اومد من خونه نبودم،بهتره وقتی بهوش اومد از خودش بپرسید.
موشکافانه پرسید
_چه نسبتی باهاش دارید؟
تلخ جواب دادم
_همسرش هستم
چیزی نگفت که ادامه دادم
_می تونم ببینمش؟
_بله فقط صبر کنید تا به بخش منتقلش کنن.
زیر لب باشه ای گفتم و منتظر گوشه راهرو ایستادم.
کمی بعد امیرو از اتاق عمل بیرون آوردن و به اتاقی که دکتر گفت منتقل کردن.
به سمت اتاق رفتم و آروم در و باز کردم.
یه پرستار بالای سرش ایستاده بود و داشت سرمش و تعویض می کرد.
کارش که تموم شد از اتاق بیرون رفت و من و با امیر تنها گذاشت.
نفس عمیقی کشیدم و به سمتش رفتم.
کناره تختش روی صندلی نشستم و به چهره غرق در خوابش زل زدم.

می تونستم بکشمت اما چرا اینکار و نکردم؟
می تونستم هم خودم و نجات بدم و هم خیلیای دیگه رو!
اما نتونستم…
سرم و بین دستام گرفتم و زیر لب نالیدم
_وای خدایا آخه من چم شده؟ چرا کاری رو که به صلاح همه بود انجام ندادم؟!

* * * * *
لیوان و از آب میوه پر کردم و به سمتش برگشتم.
از موقعی که بهوش اومده بود به من زل زده بودش و حتی پلک هم نمی زد.
کنارش ایستادم و خواستم کمکش کنم تا بلند بشه که بی مقدمه پرسید
_چرا من و نکشتی؟ چرا به حال خودم رهام نکردی؟

#لیلی

با اینکه سوالش خیلی ناگهانی بود اما انتظارش و داشتم! برای همین تند جواب دادم
_چون هنوزم چیزی به اسم انسانیت دارم…من مثل تو نیستم امیر! آدما رو توی سخت ترین شرایط رها نمی کنم چون قلب دارم،احساسات دارم…آره می تونستم بکشمت یا وسط اون پارک جنگلی رهات کنم تا دخلت و بیارم اما نتونستم! نتونستم مثل تو بی رحم باشم…وقتی دیدم به کمک نیاز داری قید همه چیزو زدم و کمکت کردم.
عمیق نگاهم کرد و چیزی نگفت.
پوزخند تلخی زدم و ادامه دادم
_خیلی دلم می خواست می تونستم بگم کاش عوض میشدی! اما هم من و هم خودت می دونیم که این امکان پذیر نیست…قلب تو سیاه شده و راه درمانی نداره.

لیوان و کنارش روی میز قرار دادم و به سمت در رفتم.
خواستم از اتاق بیرون برم اما با حرفی که زد میخکوب سره جام ایستادم.
_قلب من و بابای بی غیرت تو سیاه کرد.
لب زدم
_می دونم! اما تو هم انتقام گرفتی…هم از من و هم از لاله؛ اما هنوزم قصد نداری بیخیال بشی.
_چرا اتفاقا من خیلی وقته که بیخیال شدم…دیگه کاری نه با اون بابات دارم و نه با لاله! اما ازم نخواه که بیخیال تو یکی بشم که نمی تونم،تو زنمی لیلی.
دلم زیر و رو شد!
نفس عمیقی کشیدم و برای اینکه متوجه حال آشفتم نشه تند از اتاق بیرون زدم.
پشت در ایستادم و دستم و روی قلبم گذاشتم.
باز داشت با اون زبونش خرم می کرد.
امکان نداشت بیخیال من و یا خانوادم بشه…
این بشر تا موقعی که زندس دست از سره من و خانوادم بر نمیداره…مطمئنم!

شاید اصلا اشتباه کردم که نجاتش دادم…می تونستم به حال خودش رهاش کنم تا بمیره اما اونوقت وجدانم راحت نبود…

#هانا

* * * * *
خوشحال شروع کرد به بالا و پایین پریدن و ذوق زده گفت
_آخ جون…آخ جون شهر بازی!
با اخم نگاهش کردم که بدون توجه به من به سمت آرمین رفت و گونش و بوسید.
_ممنون آرمین جون.
خدایا از دست این بچه.
یه جوری رفتار می کنه که انگار اصلا شهره بازی ندیده…
آرمین مهربون دستی میون موهای آیلا کشید و گفت
_بدو برو حاضر شو تا بریم.
آیلا نگاهی به لباساش انداخت و رو کرد سمت من و مظلومانه گفت
_مامان میشه اون لباس پرنسسی قرمز رو که آرمین جون برام خریده بپوشم؟
ابرویی به معنای نه بالا انداختم و گفتم
_نخیر.
به طرفم اومد و لب و لوچش کج کرد و نالید
_آخه چرا؟
بغلش کردم و گفتم
_به خاطر اینکه اون لباس مهمونی نمیشه بیرون بپوشی…بعدشم تو می خوای بری بازی کنی، اون لباس پفی و بلند همش توی دست و پاته.
_مامان تورو خدا…بزار بپوشم دیگه.
دهن بازم کردم تا مخالفت کنم اما آرمین مانعم شد
_اشکالی نداره بپوشش…نهایتش یه دست لباس برات برمیداریم اگه اذیت شدی اونجا عوض می کنی.
آیلا جیغی از سره خوشحالی کشید و گفت
_آخ جووووون!مرسی آرمین جون تو خیلی خوبی.
و بعد از بغلم بیرون اومد و در حالی که داشت بدو بدو به سمت طبقه بالا می رفت گفت
_الان سریع حاضر میشم.
با رفتنش رو کردم سمت آرمین و با غیظ گفتم
_خیلی داری لوسش می کنی!
یه تای ابروش و بالا انداخت و زمزمه کرد
_مطمئنم لوس تر از مامانش نمیشه.

کلافه نفسم و بیرون فرستادم و در حالی که داشتم به سمت طبقه بالا می رفتم گفتم
_منم میرم حاضر بشم.
هنوز پام به پله اول نرسیده بود که صدام زد.
_هانا.
به سمتش برگشتم و سوالی نگاهش کردم که انگشتش و تهدید آمیز بالا آورد و ادامه داد
_وای به حالت اگه از اون آشغالا به صورتت بمالی.
لبخند محوی زدم و از پله ها بالا رفتم.
هنوزم از آرایش متنفر بود!

#لیلی

* * * * *
گاز بزرگی به ساندویچ همبرگر زدم و با اشتها مشغول خوردن شدم.
تموم مدت نگاه خیره امیر و روی خودم احساس می کردم اما نسبت بهش بی توجه بودم.
وقتی همبرگرم و کامل خوردم به پشتی صندلی تکیه دادم و گفتم
_آخیش! مردم از بس غذاهای بدمزه بیمارستان و خوردم.
_می خوای یکی دیگه برات سفارش بدم؟
دستی به شکمم کشیدم و گفتم
_نه ممنون سیر شدم اما تو اصلا لب به غذات نزدی!
بی پروا توی چشمام زل زد و گفت
_برات مهمه؟
اخم کردم.
داشتم زیادی بهش رو میدادم.
انگار فراموش کرده بودم که این همون امیره سابقه!
بزرگ ترین خلافکار و البته یکی از بی رحم ترین افرادی که تا به حال دیدم.
با غیظ گفتم
_اصلا به من چه…می خوای بخور می خوای نخور!
لبخند معنا داری زد و گفت
_این سه روزی که توی بیمارستان مراقبم بودی همش منتظر بودم تا اقدام به فراری کنی اما اینکارو نکردی!
چیزی نگفتم که ادامه داد
_می خوام بدونم چرا؟
برای اینکه فکر و خیال الکی نبافه تند گفتم
_فکر نکن چون کشته مردتم فرار نکردم اتفاقا خیلی هم دوست داشتم بمیری تا از شرت راحت بشم، اما اگه فرار نکردم فقط به این خاطر بود که می دونستم برام به پا گذاشتی! از همون موقعی که یکی از نوچه هات اومد بیمارستان تا اون دکتره رو با پول بخره متوجه شدم که حواست بهم هست.

انگشتاش و درهم قفل کرد و با اعتماد به نفس گفت
_اما من مطمئنم تموم اون مراقبت هات از روی علاقه بود!
زهرخندی زدم و گفتم
_هه! اینقدر اون دخترا و دانشجو های احمقت خره حرفات شدن که فکر می کنی همه کشته مردتن…اما نخیر امیر خان…من هیچ وقت قلبم و به تو نمی بازم این و توی اون کلت فرو کن.
_برای همینه دوستت دارم لیلی…تو با تموم دخترایی که دیدم فرق داری.
یه تای ابروم رو بالا انداختم و بدون فکر گفتم
_اما من یه نفره دیگه رو دوست دارم.
با تموم شدن حرفم لبخندش روی لب هاش ماسید و اخم وحشتناکی بین ابروهاش جا خوش کرد.
جوری که به خودم لعنت فرستادم که چرا همچین حرفی زدم.

#لیلی

برزخی نگاهم کرد و از میون دندون های کلیک شدش غرید
_تو که دلت نمی خواد بلایی سره اون جناب سرگرد بیاد؟
یه جوری با خشم این حرف و زد که ترسیدم مبادا واقعا یه بلایی سره آرش بیاره.
به چشمای به خون نشسته و ملتهبش زل زدم و پرسیدم
_چرا داری وانمود می کنی دوسم داری؟ من که بهتر از هرکسی می دونم که تو هیچ قبلی نداری،قلب تو سیاهه هیچ عشق و علاقه ای توش وجود نداره.
با تموم شدن حرفم جوری مثل دیوونه ها با مشت روی میز رستوران کوبید و عربده زد که از ترس رسما دستشویی لازم شدم.
_اما این قلب سیاه و لعنتی من داره برای تو می تپه! چرا نمی خوای بفهمی؟

نگاهم و از افرادی که متعجب به ما زل زده بودن و یواشکی پچ پچ می کردن گرفتم و تموم جرعتم و جمع کردم تا حرفی رو که توی دلم مونده بود بهش بزنم.
دلخور گفتم
_من و خر فرض نکن امیر! تو بارها و بارها من و تا پای مرگ فرستادی،بار ها و بارها من و خانوادم رو عذاب دادی بعد چه طور توقع داری خشم و دوست داشتن الانت و باور کنم؟ یادته اونروز که می خواستی من و توی استانبول بفروشی چی بهم گفتی! گفتی با تموم زرنگیت نتونستی من و بشناسی،گفتی هیچ وقت کسی رو نمی بخشی…تو اونروز مجبورم کردی مثل یه فاحشه لباس بپوشم چون به چشم یه وسیله بهم نگاه می کردی درصورتی که اگر آرش بود حتی بهم اجازه نمیداد به اون لباس نگاه کنم چه برسه به اینکه بخوام بپوشمش…عشق آرش به من واقعیه برعکس چیزی که تو ادعا می کنی تا بتونی نقشه های کثیفت و پیش ببری.

به صندلی تکیه داد و فقط عصبی نگاهم کرد و چیزی نگفت.
از این سکوتش استفاده کردم و با بغضی که نمی دونم کی مهمون گلوم شد ادامه دادم
_تو حتی من و به یه مشت عوضی فروختی تا به عروسک جنسی تبدیلم کنن…به خدا حتی پست ترین آدما هم با دشمن خونی شون همچین کاری نمی کنن که تو قصد داشتی چنین بلایی سرم بیاری.

#لیلی

بازم سکوت کرد و چیزی نگفت.
انتظار داشتم داد بزنه و برای تموم اینکاراش یه دلیل منطقی بیاره.
یا حداقل بگه که دست از انتقام گرفتن کشیده…
اما جوابه من فقط سکوت بود.
سکوت!

* * * * *
#هانا

آرمین بلیط و به دست اون مرد داد و خواست خودش هم همراه با آیلا سوار بشه که مرد با تعجب گفت
_ببخشید آقا ولی شما نمی تونید سوار بشید.
آرمین برزخی نگاهش کرد و پرسید
_چرا؟
_این قطار ماله بچه هاس…اصلا شما توی واگناش جا نمیشید.
نگاهی به اون قطار انداخت و بعد دست آیلا گرفت و غرید
_بلیط باشه مال خودت.
و بعد خواست آیلا رو از توی صف بیرون بکشه که آیلا لجوجانه پاش و روی زمین کوبید و ملتمسانه گفت
_من می خوام سوار بشم.
دیدم وضع خیلی ناجوره و همه دارن متعجب به ما نگاه می کنن؛ برای همین دستم و روی شونش گذاشتم و آروم گفتم
_بزار سوار بشه آرمین…این قطارش که خطری نداره.
با تردید نگاهم کرد و بعد دست آیلا رها کرد.
_خیلی مراقب باش.

آیلا خندید و تند به سمت قطار رفت و سوار یکی از واگناش شد.
با راه افتادن قطار؛ روی نیمکتی که در نزدیکی اون وسیله بازی قرار داشت نشستم که آرمین هم به طرفم اومد و کنارم نشست.
با لبخند رو کردم سمتش و گفتم
_واقعا چه فکری با خودت کردی؟ اخه هیکل گنده تو توی اون واگنا جا میشه!
در حالی که محتاطانه نگاهش و به واگنی که آیلا توش نشسته بود دوخته بود با حواسی پرت گفت
_ها؟ چی گفتی!

#هانا

با اخم زمزمه کردم
_هیچی!
نگاهش و به سمتم سوق داد و نگران پرسید
_چیزیش نشه یهو؟ مرتیکه عوضی نذاشت منم سوار بشم تا حواسم بهش باشه.

دیگه واقعا داشت حسودیم میشد…
تا به حال ندیده بودم آرمین تا این حد به یه شخص اهمیت بده.
انگار واقعا آیلا رو تا حد مرگ دوست داشت…
البته حقم داره…
پدره و دیوونه ی بچش!
با بیرون اومدن قطار از تونل؛ دستی برای آیلا تکون دادم و برای اینکه خیالش و راحت کنم گفتم
_نگران نباش…یه وسیله بازی سادس،خطری نداره که…بعدشم تو چه طوری می خواستی توی اون واگنا که برای بچه ها طراحی شده بشینی؟
نگاهی به آیلا انداخت و بی توجه به حرفای من گفت
_چند دور دیگه مونده؟
با غیظ گفتم
_نمی دونم!
تازه متوجه دلخوریم شد و به طرفم برگشت.
_چیه نکنه حسودیت میشه خاله سوسکه؟
دست به سینه نشستم و لب زدم
_به چی باید اونوقت حسودی کنم؟
لبخند خبیثانه ای زد و گفت
_به اینکه من آیلا رو بیشتر از تو دوست دارم.
می دونستم داره شوخی می کنه برای همین چشم غره ای بهش رفتم و گفتم
_دوست داشته باش…به من چه!
ریز ریز خندید و نجوا کرد
_خاله سوسکه حسود.
و بعد خم شد تا گونم رو ببوسه که همون لحظه قطار برای بار دوم از تونل خارج شد.

با دیدن واگن خالی آیلا وحشت زده از روی نیمکت بلند شدم که متعجب پرسید
_چی شده یهو هانا؟
چنگی به صورتم زدم و ناباور زمزمه کردم
_آیلا نیست…نیستش آرمین!

#لیلی

* * * * *
از پنجره ی بزرگ داخل راهرو نگاهش کردم.
به محض اینکه سواره ماشینش شد و از عمارت بیرون رفت، نفسی از روی آسودگی کشیدم و تند به سمت اتاقش رفتم.
خداروشکر دره اتاقش قفل نبود و تونستم داخل بشم.
همین که پام و داخل اتاق گذاشتم بی هدف به سمت کمدش رفتم و شروع کردم به گشتن…
اصلا نمی دونستم قصد دارم لای پیراهن های مردونش چه چیزی پیدا رو کنم!
شاید یه گوشی…
یه مردک…
نمی دونم!

وقتی دیدم چیزی دستگیرم نمیشه از جلوی کمد کنار اومدم و کلافه روی تخت نشستم.

حتما باید توی این اتاق یه چیزی باشه…
لامصب مثلا یه خلافکاره بزرگه بعد یه همچین اتاق عادی داره؟
شاید توقع داشتم چون امیر یه خلافکاره حداقل یه اسلحه پیدا کنم اما هیچ خبری نبود!
کلافه نفسم و بیرون فرستادم و خواستم از اتاق بیرون برم که نگاهم جلب فرورفتگی زیره میز عسلی کناره تختش شد.
چشمام برق زد و هیجان زده به سمت میز خم شدم.
اصولا همچین فرو رفتگی ریزی خیلی سخت دیده میشد اما چون نور آفتاب بهش تابیده شده بود میشد تا حدودی تشخیص داد.
دستم و داخل فرورفتگی فرو بردم و تنها چیزی که پیدا کردم یه دفتر یادداشت کوچیک و کهنه بود!
سریع دفترو باز کردم و موشکافانه به جملاتش چشم دوختم.
خاطرات امیر بود!

تند صفحات و ورق زدم و از هر صفحه یه جمله خوندم.
زیاد وقت نداشتم و زودتر باید یه چیزی پیدا می کردم.
صفحات نخستین خاطرات کودکیش بود.
راجب مادرش!

ولی چیزی که بیشتر توجهم رو جلب کرد صفحاتی بود که انگار به تازگی نوشته شده بودن و درمورد من بودش…

#لیلی

با خوندن هر کلمش مغزم سوت می کشید.
باورم نمیشد امیر تموم این چیزا رو راجب من نوشته باشه…

یکی از اون صفحه ها خیلی ذهنم و مشغول کرد.
نوشته بود:
_هیچ وقت نتونستم ضعفی که در مقابل لیلی داشتم و کنترل کنم…همش سعی داشتم به خودم بقبولونم که هیچ حسی بهش ندارم و فقط باید ازش انتقام بگیرم، انتقام مادره بی نگاهم و…سعی کردم بفروشمش، درست همون کاری که با لاله کردم اما فکره اینکه کس دیگه ای لمسش کنه دیوونم می کرد…من تلاش می کردم نسبت بهش بی تفاوت باشم و با نفرت نگاهش کنم اما نمی تونستم! انگار اون پلیس کوچولو تونسته بود قلب سیاه من و به تپش در بیاره…تپشی که خیلی وقت بود از دستش داده بودم.
به سختی آب دهانم و قورت دادم و دفترو بستم.
ناباور به نقطه نامعلومی زل زدم چون شدیدا توی هنگ بودم.
پس حرفای دانیل صحت داشت…!
یعنی واقعا من برای امیر مهم بودم؟
با این فکر دلم هری ریخت.

پس چرا اینقدر عذابم میده؟
چرا من و به اون خونه فرستاد تا تبدیل به عروسک جنسی بشم؟

کلافه دوباره دفتر و باز کردم و دنبال جواب سوالام گشتم…
همش فکر می کردم این یه نقشس و امیر از قصد این دفترو اینجا گذاشته تا من پیداش کنم.
اما جملات جوری از ته دل و با احساس نوشته شده بودن که آدم شک می کرد واقعا نقشس یا نه…!
_فرستادمش به اون خونه تا فراموشش کنم تا انتقام بگیرم و زجر کشیدن اون بابای حروم زادش و ببینم اما دلم طاقت نیاورد…نمی تونستم تحمل کنم که ملکه ی من! کسی که واقعا عاشقش هستم تبدیل بشه به یه عروسک زیر خواب…دانیل و وارد قضیه کردم تا از اون خونه نجاتش و برگردونتش ایران…نمی خواستم دیگه سراغش برم اما حریف دلم نشدم، من بدجور دیوونش شده بودم!

#لیلی

نفسم بند اومد!
باور تک تک کلماتی که توی این دفتر نوشته شده بود واقعا سخت بودش.

ورق زدم تا صفحه دیگری بخونم اما صدای در مانعم شد.
تند دفترو سره جاش گذاشتم و ایستادم.
فرصت پنهان شدن نبود…
دره اتاق باز شد و قامت یکی از خدمتکارا بین چهارچوب در نمایان شدش.
متعجب به من زل زد و بهت زده پرسید
_تو اینجا چیکار می کنی؟ هرکسی اجازه ورود به اتاق آقا رو ندارم.
نفس عمیقی کشیدم و در حالی که داشتم سعی می کردم ظاهر خونسردم و حفظ کنم از کنارش گذاشتم و گفتم
_من هرکسی نیستم.
و بعد تند از اتاق خارج شدم تا چیز دیگه ای نپرسه…

وارد اتاقم شدم و پشت در ایستادم.
قلبم جوری می تپید که گفتم هر آن ممکنه قفسه سینم بشکافه و بیرون بزنه.
دستم و روی قلبم گذاشتم و نالیدم
_باور نکن…باور نکن…این امیری که من دیدم محاله عاشق کسی بشه! مطمئنم که همش یه نقشس،ولی من فریبش و نمی خورم…من مثل بقیه دخترا خامش نمیشم…هر طور شده باید یه راهی پیدا کنم تا با آرش تماس بگیرم.
با یاد آوری آرش آه از نهادم بلند شد.
چرا تا حالا نیومده بود دنبالم؟
چرا وقتی توی اون خونه بودم آرمین و فرستاد اما خبری از خودش نشد؟

همون جا پشت در نشستم و زانو هام و در آغوش گرفتم.
خیلی گیج شده بودم!
کاش حداقل آرمین میومد و من و از دست امیر نجات میداد.
نمی خواستم همچین اعترافی کنم.
اما…اما من تنهایی حریف امیر نمیشم.

#هانا

* * * * *
به سختی لای چشمام و باز کردم و گیج به اطرافم زل زدم.
سرم به شدت درد می کرد و به خاطر نمیاوردم چه اتفاقی برام افتاده که به این حال و روز دچار شدم.
کم کم خون به مغزم دوید و تموم اتفاقات جلوی چشمام تداعی شد.
با یادآوری دزدیده شدن آیلا مثل برق توی جام نشستم و اسمش و زمزمه کردم
_آیلا…آیلا!
با بلند شدن صدام، آرمین نگران به سمتم اومد و پرسید
_خوبی هانا؟
همین که چشمم به چهره آشفته و پریشونش افتاد اشک توی چشمام حلقه بست.
با بغض گفتم
_پیداش نکردی نه؟
کلافه بازدمش و بیرون فرستاد و سرش و پایین انداخت.
با این کارش بغضم ترکید و بلند زدم زیره گریه…

وقتی واگن خالی آیلا رو دیدم و متوجه شدم که دزدیده شده دوباره همون حال بهم دست داد و بیهوش شدم.
حتی نفهمیدم کاره کیه و چرا آیلا رو بین اون همه بچه نشونه گرفته…!

میون هق هقام نالیدم
_همش تقصیره منه آرمین…منه خر نباید می زاشتم سواره اون قطار بشه…آخه چرا به حرفت گوش نکردم!
انتظار داشتم سرم داد بزنه و سرزنشم کنه اما برخلاف تصورم محکم در آغوشم گرفت و روی سرم وبوسید که گریم شدت گرفت.
عصبی نزدیک گوشم پچ زد
_هیسسسسس…گریه نکن هانا! می دونم کاره چه مادر ج*ن*د*ه ایه.
متعجب از آغوشش بیرون اومدم و به چشمای به خون نشستش زل زدم.
گنگ پرسیدم
_کاره کیه؟؟
لب های خشکش و تر کرد و اسمی رو به زبون آورد که رسما وا رفتم و خون توی رگ هام یخ بست.
_شاهرخ!

#هانا

به سختی آب دهانم و قورت دادم و فقط بهت زده نگاهش کردم.
هضم اینکه کاره شاهرخ باشه برام سخت نبود اما فکر می کردم تا الان مرده و یا حداقل توسط پلیس دستگیر شده!
انگار فکرم و خوند که تند گفت
_منم فکر می کردم مرده…یعنی فکر نمی کردم یقین داشتم که مرده اما حالا میبینم که زندس و دنبال انتقامه!
متعجب پرسیدم
_از کجا می دونی کاره اونه؟ شایـ…
میون کلامم پرید
_وقتی بی هوش بودی باهام تماس گرفت…خوده حروم زادش بود.
وحشت زده گفتم
_حالا ازمون چی می خواد آرمین؟ نکنه بلایی سره آیلا بیاره! اون پیر سگ رحم نداره.
اشکام و پاک کرد و گفت
_نترس عزیزم، اگه حتی دستش به دخترم بخوره خودش و اجدادش و م*ی*گ*ا*م…هنوز کارش پیش من گیره مدارکی ازش دارم که به خاطر اونام که شده بلایی سره آیلا نمیاره.
بینیم و بالا کشیدم و چیزی نگفتم که از کنارم بلند شد و عصبی به سمت گوشیش رفت.
همین که گوشیش و از روی میزعسلی کنار تخت برداشت، موشکافانه پرسیدم
_می خوای چیکار کنی؟

در حالی که داشت قفل گوشیش و باز می کرد گفت
_باید به یکی زنگ بزنم..اون می تونه کمکم کنه.
سری تکون دادم که گوشی و کنار گوشش قرار داد و منتظر به دیوار تکیه زد.
بعد از مدت کوتاهی انگار اون فرد جواب داد که آرمین تند گفت
_سلام!…..فکر نمی کردم اینقدر از شنیدن صدام جا بخوری…..بیخیال امیر زنگ نزدم تا درمورد اتفاقات گذشته حرف بزنم…..الان واقعا به کمکت نیاز دارم…..موضوع یه دشمن مشترکه، کسی که توهم ازش زخم خوردی و سخت در تلاشی تا ازش انتقام بگیری…درست مثل من!

اصلا سر از حرفاش در نمیاوردم.
حتی نمی دونستم این امیر کیه؟

#لیلی

* * * * *
چمدون بزرگی و مقابلم قرار داد که بهت زده نگاهش کردم و گفتم
_این برای چیه دیگه! می خوای جایی بری؟
لبخند محوی زد و گفت
_قراره باهم دیگه یه جایی بریم.
یه تای ابروم و بالا انداختم و پرسیدم
_کجا؟
خیلی ریلکس روی تخت ولو شد و جواب داد
_ایران.

چشمام گرد شد!
اگه بهم می گفت داریم میریم آفریقا اینقدر تعجب نمی کردم…
با دیدن قیافه متعجبم لبخند تمسخر آمیزی زد و گفت
_چیه؟ چرا اینقدر تعجب کردی!
_می دونی اگه برگردی ایران قطعا دستیگر میشی؟
خونسرد سرش و تکون داد و گفت
_نگران نباش عزیزم…کسی جز پلیس کوچولو خودم نمی تونه من و گیر بندازه.
دست به سینه ایستادم و با غیظ گفتم
_اتفاقا اصلا نگرانت نیستم…اگه تو دستگیر بشی در حدی خوشحال میشم که انگار دنیا رو بهم دادن.
آغوشش و برام باز کرد و لب زد
_دلت میاد شوهرت و پشت میله های زندون ببینی!
پوزخند زدم.
_تو اینقدر جرایمت سنگینه که میله های زندون هم کفاف نمی کنن…قطعا اعدام میشی.
نفس عمیقی کشید و گفت
_چیزی توی این دنیا نیست که من ازش بترسم…حتی مرگ توسط اون طناب…الانم بدو بیا بگیر بخواب که فردا کلی کار داریم.
با تردید نگاهی به آغوشش انداختم.
آروم به سمت تخت رفتم و با کمی فاصله ازش روی تخت دراز کشیدم که تند اون فاصله رو از بین برد و دستاش و دور کمرم حلقه کرد.

کلافه بازدمم و بیرون فرستادم و غریدم
_الان از خدا فقط یه کاناپه می خوام تا راحت بدون تو بتونم روش بخوابم.
سرش و توی گودی گردنم فرو برد و نفس عمیقی کشید که لرزش خفیفی به تنم افتاد.
_یه روزی می رسه که آغوش من و با دنیا عوض نمی کنی ملکه ی من!

#لیلی

پوزخند تلخی زدم و توی دلم گفتم
_مطمئن باش هیچ وقت همچین اتفاقی نمیوفته!

* * * * *
نفس عمیقی کشیدم و ناباور چشمام و باز و بسته کردم.
هنوزم باورش برام سخت بود که به ایران برگشته بودم!
انگار برگشتنم به ایران مثل یه رویا دست نیافتنی بود.
نمی دونم امیر با چه قصدی برگشت اما مطمئن بودم که بزرگ ترین اشتباهش و انجام داده.
اینجا با پرونده سنگینی که داره حتما گیر میوفته…
دستی به شالم کشیدم و نگاهم و به امیر که محتاطانه من رو زیره نظر گرفته بود دوختم.
کاش میشد می فهمیدم توی اون سرش چی می گذره!
آخه با چه نقشه ای به ایران اومده؟
کسی از ته ذهنم بهم تلنگر زد
_به تو چه لیلی؟ اتفاقا برای تو خیلی هم خوب شد…با این اشتباهش هم اون راحت گیر میوفته و هم تو نجات پیدا می کنی.

به سمتش رفتم و کنارش روی صندلی نشستم.
موشکافانه پرسیدم
_منتظر کسی هستی؟
با حرفی که زد رسما وا رفتم
_آره…آرمین قراره بیاد دنبالمون.
متعجب لب زدم
_آرمییییییین؟
برای تائید حرف من فقط سرش و تکون داد.
با حرص دستام و مشت کردم و روم و ازش گرفتم.
یعنی تموم مدت آرمین می دونست من پیش امیرم و هیچ اقدامی نکرد؟
حتی به آرش هم چیزی نگفت؟!
این بشر چه قدر سنگدل بودش…!

 

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان آنلاین استاد خلافکار فصل 2
https://beautyvolve.ir/?p=11245
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب محبوب
درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.