| Wednesday 21 October 2020 | 09:48
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسنده و خواننده که بتوانید اوقات فراقت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنید و هم لذت ببرید ما حامی نویسنده ها و خواننده های عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای دریافت نمیکنیم برای خدمات خودمون
روی عکس کیلیک کنید
اینستاگرام
رمان آنلاین محکم ترین بهانه پارت 1

رمان آنلاین محکم ترین بهانه پارت 1

📚#محکمترین_بهانه
📝نویسنده: تبسم فاطمی
♥️#پارت_اول

🌺مقدمه

همیشه آدمهایی که معتقدند بعید است روزی عشق به سراغ آنها بیاید زودتر عاشق میشوند و آنهایی که معتقدند خوشبختی برای دیگران است زودتر به خوشبختی میرسندالبته اگر عاقلانه بیندیشند و تصمیم بگیرند.

🌸فصل اول

آن روز با صمیمی ترین دوستم ,مهسا,در دانشگاه قرارداشتم با عجله راهی شدم .در بین راه تلفنم به صدا در آمد
مهسا پشت خط بود تماس را برقرارکردم .
مهسا با نگرانی گفت:ثمین کجا موندی باز؟ یک ساعته من رو منتظر گذاشتی بابا علفای زیر پام به درخت تبدیل شده!

_علیک سلام عزیزم .قربونت منم خوبم .مهساجان ,یک نفس بکش دلبندم الان نفست قطع میشه .ببخشید دارم میام تا ده دقیقه دیگه اونجام

-به شرطی میبخشمت که بری بوتیک داداشم , وسایل منو بگیری بیاری عزیزم.

_جهنم و ضرر, باشه سر راهم میرم میگیرم .امری دیگه ؟

-نه عزیزم امری نیست .بای

-فعلا

تماس را قطع کردم و به سمت بوتیک به راه افتادم .با عجله خودم را به بوتیک رساندم .داخل بوتیک کمی شلوغ بود
با چشم دنبال داداشش گشتم بالاخره دیدمش ,به سمتش رفتم و بعد از احوالپرسی, بسته مهسا را گرفتم و از بوتیک خارج شدم.

به سمت ماشینم می رفتم که ناگهان با یک خانم برخورد کردم و همه وسایلمان روی زمین ریخت سریع شروع کردم به جمع کردن وسایلم .ان خانم جوان هم کنارم نشست و محتوای کیفش را که روی زمین ریخته بود جمع کرد به او گفتم:

-ببخشید خانم من خیلی عجله داشتم متوجه شما نشدم واقعا متاسفم.

او در حالی که برمیخواست گفت:نه عزیزم خواهش میکنم شما باید منو ببخشید من هم اصلا حواسم نبود بازم عذر میخوام .

سریع از جای خود بلند شدم و با او خداحافظی کردم و به سمت دانشگاه به راه افتادم . دقایقی بعد کنار مهسا روی یکی از نیمکت های محوطه دانشگاه نشستم.
رو به مهسا کردم و گفتم:بفرما خانووم اینم وسایل شما .اصلا لازم نیست تشکر کنی

-وظیفه ات بود عزیزم .منو از صبح اینجا علاف کردی یه جنگل تو محوطه دانشگاه ساختم

-اره میبینم دانشگاه سرسبز شده .خیلی زحمت کشیدی عزیزم

-رو نیست که .بگذریم گوشیت همراهت هست .گوشیم خاموش شده باید به امیرعلی زنگ بزنم بگم به لطف جنابعالی دیر میرسم به قرار

-اره همرامه .یک لحظه

گوشی را از کیفم بیرون آوردم که ناگهان متوجه شدم گوشیم عوض شده با ناراحتی فریاد زدم :

-واااااای خدا حالا چه خاکی به سرم بریزم؟؟؟

-چت شده دیوونه؟

-گوشیم با گوشی یکی دیگه عوض شده

-جااان _با کی ؟چطوری؟

-بزار اول به گوشیم زنگ بزنم ببینم کی جواب میده بعد بهت میگم.

با شماره خودم تماس گرفتم .مرد جوانی از پشت خط گفت:

-الو بفرمایید

-سلام .آقا .ببخشید این گوشی منه که دست شماست

-بله درسته .این گوشی رو خواهرم به من دادند تا به دست صاحبش برسونم

-بله درسته من امروز تصادفا با خانمی برخورد کردم فکرکنم گوشی هامون باهم دیگه عوض شده .من خیلی عجله داشتم واسه همین متوجه نشدم.

-اتفاقیه که افتاده لطفا بفرمایید کجا هستید گوشی رو به دستتون برسونم

-اگه زحمتی نیست من الان دانشگاه شهید طباطبایی هستم . لطف کنید بیارید اینجا

-نه خواهش میکنم .چه زحمتی من تا 10 دقیقه دیگه اونجا هستم.خدانگهدار

-خداحافظ

تماس را قطع کردم و سپس ماجرای امروز را برای مهسا تعریف کردم وبه او گفتم:
_اگه عجله نداری صبر کن تا گوشیم رو بیاره.بعد زنگ بزن

-شرمنده ,من با امیرعلی قراردارم باید زودتر بهش زنگ میزدم که نشد حتما تا الان نگران شده باید برم .خودت که خوب میدونی اصلا اهل انتظارکشیدن نیست .تا الان حتما حکم تیر واسم گرفته .من دیگه برم بعدا بهت زنگ میزنم .فعلا

-برو عزیزم کم زبون بریز .سلام .منو هم به آقاتون برسون.بعدا میبینمت
خدانگهدار

 

مهسا رفت و من منتظر ماندم.طولی نکشید که متوجه حضور آقای جوانی روبه روی خودشدم .مرد جوان رو به من کرد و گفت:

_سلام من پویا مولایی هستم,ده دقیقه پیش با شما تلفنی صحبت کردم درسته؟

-سلام .بله درسته .فکرنمیکردم اینقدر وقت شناس باشید

-شما لطف دارید .به نظر من وقت, کیمیای گرانبهاییه که نباید بیهوده بگذره

-بله حق باشماست دیگه بیشتر از این وقتتون رو نمیگیرم آقا.بفرمایید اینم گوشی اون خانم

-خواهش میکنم این شما هستید که وقت گرانبهاتون رو در اختیار من گذاشتید.بابت گوشی هم ممنون.اینم گوشی شما صحیح و سالم بفرمایید.ببخشید خانمه؟؟؟, اگه وسیله ندارید برسونمتون؟

-رادمنش هستم .ممنون وسیله هست .شما بفرمایید

-خب با اجازه اتون من دیگه میرم .خدانگهدار

-خدانگهدار

فصل دوم

اوایل تابستان بود ,هوا به شدت گرم بود ,همه خانواده به فکر مسافرت بودند ولی من هیچ علاقه ای به این سفر نداشتم و ترجیح میدادم در این هوای گرم در خانه زیر باد کولر بنشینم و کتاب شعر بخوانم .
والدینم به همراه تنها برادرم سهیل برای تعطیلات تابستان به ایتالیا سفر کردند و هرچه به من اصرارکردند نتوانستند مرا راضی به رفتن کنند .

انها راهی سفرشدند و من تنها در خانه ماندم .پدرم بخاطر تنهایی من ,با خانواده مهسا صحبت کردتا مهسا این تابستان را با من بگذارند.

یکی دوهفته از رفتن خانواده ام گذشته بود .
من و مهسا هرروز صبح برای ورزش کردن به پارک فرشته میرفتیم.

یک روز برحسب اتفاق وقتی در حال پیاده روی بودیم مهسا چشمش به مرد جوانی افتاد که در حال کتاب خواندن بود در حالی که سرجایش خشکش زده بود روبه من کرد و گفت :

-وای ثمییین !!اون اقا رو ببین ,اون یه نویسنده خیلی معروفه و خیلی هم معتقد و با شخصیته .من همه کتاباش رو خوندم

به سمت آن مرد نگاهی انداختم و گفتم:

-من این اقا رو میشناسم ,مطمئنی با کسی دیگه اشتباه نگرفتی؟

-اره مطمئنم خودشه ,تو از کجا میشناسیش؟

-این آقای پویا مولاییه,همون کسی که چندماه پیش گوشیم با گوشی خواهرش عوض شده بود یادته؟

-اره یادمه ,ای کاش اون روز صبر میکردم تا بیاد,اینجوری میتونستم ازش امضا بگیرم حالا که دیدیمش بیا بریم بهش سلام کنیم.

-نه اصلا.بریم بهش چی بگیم ولش کن بیا بریم.

ولی مهسا دست بردار نبود دست مرا گرفت و دنبال خودش میکشید تا اینکه رسید به آقای مولایی.
روبه رویش ایستاد بی انکه حرفی بزند ,فقط به او سلام کرد .
من که دیدم آبرویم در خطر است خود را به آن راه زدم که او را نمیشناسم ,پس مثل غریبه ها گفتم:

-سلام آقا ببخشید مزاحم مطالعتون شدیم ,شما تلفن همراه دارید؟
دوستم میخواد با نامزدش تماس بگیره اخه ما گوشیمون رو داخل ماشین جا گذاشتیم

-بله بفرمایید ,این هم گوشی

مهسا گوشی را گرفت و از فرصت استفاده کرد تا با امیرعلی تماس بگیرد و من همانجا منتظرش ایستادم

پویا نگاهی به من کرد و گفت:

_ببخشید شما خانم رادمنش نیستید ؟من پویا مولایی هستم چندماه پیش تصادفا با شما آشنا شدم

-بله درسته .یادم اومد ببخشید اول نشناختمتون ,حالتون چطوره؟

(در دل گفتم:خداجون ببخش که مجبور شدم دروغ بگم.)

-ممنونم.شما و خانواده محترمتون خوب هستید؟

-متشکرم ماهم خوبیم .دوستم گفت شما نویسنده اید ,رمان مینویسید؟

-بله رمان جدیدمو تازه تمومش کردم.حتما یک جلدش رو تقدیمتون میکنم

-خیلی ازتون ممنون میشم .شما لطف میکنید

مهسا که بخاطر تلفن زدن ما را تنها گذاشته بودبعد از دقایقی برگشت و رو به من گفت:

-ثمین جان من با امیرعلی تو دانشگاه قراردارم باید زودتر برم

سپس رو به پویا کرد و گفت:
-ممنونم بابت تلفن.ببخشید میشه یه تاکسی سرویس خبر کنید تا من برم؟

رو به مهسا کردم و گفتم:مهسا جان تو با ماشین من برو ,من خودم میرم .رسیدم خونه بهت زنگ میزنم

-باشه ممنونم شرمنده تنهات میزارم قول میدم واسه جبران شام مهمونت کنم .اقا از شماهم ممنونم.خدانگهدار

مهسا رفت و من تنها در پارک ماندم ناگهان یادم امد که کیفم داخل ماشین جامانده و حالا مهسا رفته بود.

من نه پولی به همراه داشتم و نه گوشی تلفن تا بتوانم با مهسا تماس بگیرم تا برگرددبنابراین رو به پویا کردم و گفتم:
-ببخشید میشه من هم از گوشیتون استفاده کنم؟همه ی وسایلم داخل ماشین بود که دوستم برد.
-بله حتما بفرمایید
با مهسا تماس گرفتم ولی چون شماره ناشناس بود مهسا گوشی را جواب نمیداد.من درحالی که درمانده شده بودم به پویا گفتم:
-دیگه نمیدونم چطوری ازتون خواهش کنم.میشه منو تا جایی برسونید اخه دوستم گوشیش رو جواب نمیده ,من هم پولی واسه برگشت ندارم البته اگه زحتمی نیست
-نیازی به خواهش کردن نیست من میرسونمتون,بفرمایید کجا میرید؟

-ممنون میشم برید خیابان امیریه ,بعد از پل دوم خیابان نسترن کوچه شقایق

وقتی به جلوی در منزلمان رسیدیدم با پویا خداحافظی کردم و پویا رفت.نگاهی به اطرافم انداختم وقتی متوجه شدم که کسی نیست چادرم را از سرم برداشتم و تصمیم گرفتم از روی در به داخل خانه بروم,هنوز از در بالا نرفته بودم که پایم پیچ خورد و روی زمین افتادم در همان هنگام متوجه شدم که ماشینی به داخل کوچه می آید .ماشین ایستاد و پویا با چهره ای نگران از ماشین پیاده شد و گفت:
-سلام خانم رادمنش.اتفاقی افتاده چرا روی زمین نشستید؟
-سلام.میشه لطفا منو به بیمارستان برسونید .فکرکنم مچ پایم صدمه دیده است.
چادرم را برداشتم و سر کردم و لنگان لنگان سوار ماشین آقای مولایی شدم در بین راه به او گفتم:
-یادم رفت ازتون بپرسم شما چرا برگشتید؟
-راستش برگشتم تا این کتاب رمانم رو بهتون بدم ,بفرمایید قابل شما رو نداره
-خیلی ممنونم آقا,باید کتاب جالبی باشه
-شما لطف دارید بفرمایید اینم از بیمارستان
از ماشین پیاده شدم و نگاهی به ساختمان بیمارستان کردم و گفتم:
-چه اتفاق جالبی!پدرم تو این بیمارستان کار میکنه.
-واقعا!!!!چه جالب!میتونید راه بریو یا برم پرستار رو صداکنم؟
-نه ممنون میتونم بیام
بعد از اینکه دکتر از مچ پایم عکس گرفت .متوجه شدم که پایم به شدت در اثر پیچ خوردن صدمه دیده است

دکتر ارتوپد مچ پایم را گچ گرفت و به من گفت:
-شما میتونی بری.
پویا برای من ویلچری آورد و به من گفت :
-شما روی این بنشینید من الان برمیگردم و سپس با دکتر به سمت در اتاق رفتند . دکتر در حالی که کنار در ایستاده بود به پویا گفت :
-پویا نکنه تو با این خانم تصادف کردی ؟
-نه پدرجان ! من فقط ایشون رو رسوندم بیمارستان همین . راستی بابا , پدرشون هم توی این بیمارستان کار میکنه ,فامیلشون رادمنشه . شما میشناسیدشون؟
_خوب هم میشناسم . پدرش یکی از دوستان دوران تحصیلم بود البته هنوز هم هست .
دکتر نگاهی به من کرد و گفت:
-خوبی دخترم من دوست پدرت هستم .
مگه عماد و سلاله خانم نرفتن ایتالیا ؟تا جایی که من خبر دارم قرار بود خانوادگی برید , پس شما اینجا چیکار میکنی؟
-از اشناییتون خوشبختم. بله حق با شماست پدر و مادرم و برادرم سهیل هنوز هم ایتالیا هستند ولی من ترجیح می دادم تو خونه بمونم , واسه همین نرفتم.
-حالا شبا پیش کی هستی؟ اصلا کسی هست کمکت کنه ؟ با این پای ضرب دیدت که نمیتونی همش از جات بلند بشی و کارات رو بکنی
-شبا دوستم میاد پیشم .تنها نیستم شما نگران نباشید
وقتی حرفهایم تمام شد پویا گفت:
-همین الان دوستتون با من تماس گرفتند و گفتند بهتون بگم پدربزرگ نامزدشون فوت کرده تا چهلم پدربزرگش میرن شهرستان.
-ولی دوست من شماره شما رو از کجا آورده ؟ تازه از کجا فهمیده من همراه شما هستم؟!
-من هم این سوال رو ازشون پرسیدم گفتند با خونتون تماس گرفتند جواب ندادید شماره منو از روی گوشی نامزدشون برداشتند و با من تماس گرفتند.
دکتر رو به من کرد و گفت :حالا که تنهایی اگه فامیلی تو این شهر داری شماره تلفنشون بده باهاشون تماس بگیرم بیان کمکت .
-من هیچ کس اینجا ندارم همه اقوامم خارج از کشور زندگی میکنند ببخشید آقای دکتر میشه تا یکی دوروز دیگه تو بیمارستان بستریم کنید؟
-نه دخترم ! بیمارستان تخت خالی نداره , اگر هم داشته باشه مقررات اجازه چنین کاری رو نمیده میفهمی که !
مکثی کرد و به پویا گفت : شما ثمین خانم ببر خونه خودمون !
من مامانت رو در جریان میزارم
به آقای دکتر گفتم:
-من از لطفتون ممنونم ولی با اجازه اتون میرم خونه خودمون مزاحم شما نمیشم
-چه مزاحمتی دخترم . اصلا واسه اینکه خیالت راحت بشه الان با پدرت تماس میگیرم و بهش میگم بعد هم خودت باهاش صحبت کن!
دکتر با پدرم تماس گرفت و کل جریان را برایش توضیح داد و سپس من با پدرم صحبت کردم و با اجازه و البته اصرار پدرم قبول کردم تا به منزل دکتر بروم ! !

 

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: رمان آنلاین محکم ترین بهانه
  • نویسنده: تبسم فاطمی
  • ویراستار: عباس علی میرزایی
https://beautyvolve.ir/?p=10994
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

درباره سایت
سرزمین رمان آنلاین
سایت سرزمین رمان آنلاین یک بستر عالی برای شما عزیزان نویسندگان و خوانندگان که بتوانید اوقات فراغت خود را به بهترین شکل ممکن سپری کنیدولذت ببرید ما حامی نویسندگان و خوانندگان عزیز هستیم پس هیچ هزینه ای برای خدماتمان دریافت نمی کنیم‌‌....
آخرین نظرات
  • ثمین باقرزاده : سلام عزیزم ممنون نظر لطفته بابت پارت ها هم باید بگم که درس و مدرسه مگه مهلت میده...
  • shabnam : لطف داری. اره ببخشید جبران میکنم...
  • Asal : سلام رمانت عالی خیلی قلمت قشنگه ممنون میشم یکم زود به زود پارت بزارین...
  • donya81 : مثل همیشه عاااااااالی 👍🏻🥰👍🏻💛...
  • Aaaasal : سلام دوست عزیز رمانت عالی هست قلمت خوبه ممنون میشم زود به زود پارت بزارید...
  • Aaaasal : رمانتو عالی ولی خیلی کوتاه نوشتید و خیلی دیر به دیر پارت میزارید...
  • Liu : مرسدههههههههه لیو ام جواب بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...
  • shabnam : چشم...
  • Arshida557 : بی نهایت سپاسگزارم، 🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹...
  • پرویز : تلاشتان ستودنیست نوشتن ، نوشتن و باز هم نوشتن . این کاریست که شما انجام می دهید...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان آنلاین " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.